---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

چرا از شیطان شاه بودن دست کشیدم

چپتر 338: ۷۷. خدای فرشتگان سقوط‌کرده (۱) • ⏱ 12 دقیقه

چپتر 338: ۷۷. خدای فرشتگان سقوط‌کرده (۱)

0

راگول بعد از‌روش​ اینکه بابل ازش‌فنجون​ گرفته شد، سقوط کرد.

این یعنی...

اخم‌های یولگئوم تو هم رفت.

دستش رو‌معذب​ گذاشته بود‌باری​ یه جایی.

اونجا، قسمت‌یکی​ بالای سینه‌نفرین​ راگول بود.

درست بالای قلبش. نوری اونقدر‌جالب​ قوی که می‌تونست قید و بندها‌باستانیه​ رو بشکنه، از اونجا ساطع می‌شد.

نشان یک صلیب‌ارواح​ که محکم به یک‌معنی​ دایره گرد چسبیده بود.

هر سه‌معذب​ فرشته مقرب همزمان‌زیرچشمی​ دهن باز کردن.

«آنخ...»

«یعنی زندگی؟»

دئوس جوری به اون‌جاودانه​ الگو نگاه کرد که‌فانی​ انگار قضیه براش جالب شده.

زکه از دئوس پرسید:

«اون دیگه چیه؟»

«یه صلیب باستانیه که نماد‌جالب​ زندگیه. همینطوری تو یه مقاله‌چیه​ قدیمی در موردش خونده بودم.»

«صلیب باستانی...‌زندگیِ​ پس یه‌جاودانه​ متن مقدسه.»

«آره. ولی فقط‌چند​ در صورتی که‌صورت​ جون داشته باشه.»

«منظورت چیه؟»

«زندگی، ویژگی انحصاری موجوداتیه که بدن فیزیکی‌زکه​ دارن. برای آدما، این می‌تونه متن خدا‌همینطوری​ باشه، اما برای فرشته‌ها اینطوری نیست. مگه نه؟»

دئوس این سؤال‌ارواح​ آخر رو رو‌واقع​ به یولگئوم پرسید.

یولگئوم با‌معذب​ چهره‌ای تلخ‌باری​ آهی کشید.

«آنخ یعنی زندگیِ بدن. برای فرشته‌ها که ارواح‌سرد​ جاودانه هستن، زندگی در واقع به معنی فانی بودن‌صورت​ یا همون مرگه. انگار یکی روش نفرین مرگ گذاشته.»

فنجون چای‌انگار​ دیگه سرد‌براش​ شده بود.

هیچ‌کس لب به چاییش نزد.

زکه که از این جو‌زیرچشمی​ سنگین معذب شده بود، چند باری‌زیر​ زیرچشمی به صورت دئوس نگاه کرد.

روی بدن‌یکی​ رازیل هم نماد‌مرگ​ آنخ وجود داشت.

برای اون،‌انگار​ این نماد‌براش​ زیر نافش بود.

هر دو جا،‌ارواح​ جاهایی بودن که بقیه‌معنی​ بدون اجازه نمی‌تونستن ببیننشون.

«زیر بغل که نیستن.»

این چیزی بود‌روش​ که دئوس بعد‌فنجون​ از شکستن سکوت گفت.

«این جادوییه که فرشته‌های‌براش​ مقرب رو فاسد می‌کنه.‌پرسید​ اصلاً همچین چیزی ممکنه؟»

کامائل در حالی که به اون‌واقع​ دو تا ارشد نگاه می‌کرد، با‌یکی​ لبخند تلخی این سؤال رو پرسید.

«خیلی وقت‌معذب​ پیش‌ها، چیز‌باری​ رایجی بود.»

«واقعاً؟»

«البته مال‌انگار​ خیلی خیلی‌براش​ وقت پیشه.»

«کامائل!»

یولگئوم پرید وسط حرفش.

اما کامائل‌یکی​ به حرف‌نفرین​ زدن ادامه داد:

«این داستان مال زمانیه که ما هنوز خدایان زمین بودیم. وقتی پروردگار پیش ما اومد، فکر می‌کردیم اون فقط یه خدای ناچیزه. بعضی از خدایان با فرشته‌هایی که اولین پیام‌آورای خدا‌ویژگی​ شدن جنگیدن، در حالی که بقیه نادیده‌شون گرفتن. موردهایی هم بود که طرف به قدرتش می‌نازید ولی در نهایت به عنوان یه زیردست کتک می‌خورد. اما آخر سر، همه تسلیم شدن و‌روش​ یکی یکی تبدیل به فرشته شدن. اون موقع، خدایانی که هنوز به پروردگار ایمان نیاورده بودن، سعی کردن خدایان ضعیف‌تری که فرشته شده بودن رو از طریق نفرین آنخ مطیع خودشون کنن.»

«این قضیه مال قبل از‌هستن​ به دنیا اومدن منه.» کامائل با‌مرگه​ شنیدن حرف هامیل سر تکون داد.

«درسته. حتی نمی‌شه بهش گفت عهد عتیق...‌روی​ یه داستان خیلی قدیمیه. این مال قبل‌بقیه​ از اینه که انسان‌ها اصلاً به تمدن برسن.»

دئوس گفت: «انگار خدایان‌نفرین​ هم با هم می‌جنگیدن.»‌سرد​ کامائل به حرف دئوس خندید.

«ما هم دقیقاً مثل‌براش​ آدما بودیم. چون اون‌پرسید​ موقع هنوز شکوفا نشده بودیم.»

«یعنی خدا اومد پایین‌جاودانه​ و یهو همه چشم و‌بودن​ گوششون باز شد. چه مسخره.»

«دقیقاً.»

«یعنی می‌گی مقصر‌روش​ این قضیه، یه‌فنجون​ فرشته از اون دورانه؟»

«لزوماً نمی‌تونم اینو بگم. نمی‌شه مطمئن‌شده​ بود که این جادو مخفیانه به‌نماد​ نسل‌های بعدی منتقل نشده باشه، مگه نه؟»

«واقعاً؟»

«وگرنه، دایره مظنونین‌چند​ فقط به یه‌صورت​ نفر ختم می‌شه؛ لوسیفر.»

هامیل از‌یکی​ حرف یهویی‌نفرین​ کامائل جا خورد.

«منظورت لوسیفره؟»‌انگار​ یولگئوم نگاه تندی‌جالب​ به کامائل انداخت.

«اینجا در موردش حرف نزن.»

«چرا که نه؟ میل‌میل هم باید وارد گروه‌رازیل​ بشه. هر چی آدم تو جبهه ما بیشتر باشه‌نمی‌تونستن​ بهتره، مگه نه؟ چون لوسیفر تنها دشمن ما نیست.»

«چی؟»

هامیل دوباره‌انگار​ با تعجب‌براش​ صداش دراومد.

«دیگه کی‌زندگیِ​ داره فرشته‌ها‌جاودانه​ رو فاسد می‌کنه؟»

«میکائیل. ارباب فلامبه.»

هامیل اخم‌یکی​ کرد و‌نفرین​ گفت: «امکان نداره!»

«فرشتگان عهد جدید، فرشته‌هایی هستن‌جالب​ که با کلام پروردگار خلق‌چیه​ شدن. محاله تصمیم اشتباهی بگیرن.»

کامائل با لبخند گفت: «اوضاع‌هستن​ خیلی شیر تو شیره، نه؟»‌همون​ اما هامیل نتونست لبخند بزنه.

یولگئوم گفت:

«همه‌ش در حد فرضیه‌ست. شاید فقط یه تصادف بوده. اونا تنها کسایی نیستن که‌چند​ در مورد نفرین آنخ می‌دونن. حتماً بین فرشته‌های رده‌پایین هم خیلیا هستن که خبر دارن.‌ببیننشون​ یا شایدم کار خدایان باستانی باشه که مدت‌هاست یه گوشه‌ای از این دنیا قایم شدن.»

دئوس یه‌انگار​ قلپ از‌براش​ چاییش خورد.

«نیازی نیست دامنه تحقیقات رو الکی گسترده کنیم. فعلاً‌بودن​ فقط باید حواسمون به نزار باشه. حالا که شده‌سرد​ امپراتور کیهان، می‌تونه تا دلش می‌خواد واسه خودش جولان بده.»

کامائل گفت:

«بیاین اونو بسپریم به میل‌میل. اون فرشته‌چای​ کیهانه. تمام فضای بیرونی که آدما توش‌چند​ زندگی می‌کنن، زیر سلطه تاج و تخت اونه.»

هامیل سر تکون داد.

«نگران نباشید.‌زندگیِ​ دیگه هیچ‌وقت‌جاودانه​ قربانی اون نمی‌شید.»

«مراقب باش. همیشه گروهی حرکت کنین. طرح‌روی​ یک کمربند یک جاده همین الانش هم‌بقیه​ از قدرت یه فرشته مقرب فراتر رفته.»

هامیل با‌یکی​ شنیدن حرفای کامائل‌مرگ​ سر تکون داد.

دئوس گفت:

«به هر حال، حالا که من‌واقع​ شرط رو بردم، چرا نقشه ساخت‌یکی​ اون هیولای شینیگامی رو بهم نمی‌دی؟»

یولگئوم پوزخند زد.

«یادم نمیاد‌یکی​ اصلاً شرطی‌نفرین​ بسته باشیم؟»

«می‌خوای بزنی زیرش؟»

«اصلاً با پخش‌ارواح​ کردن اون بین‌واقع​ آدما می‌خوای چیکار کنی؟»

دئوس با‌معذب​ بی‌خیالی به سؤال‌زیرچشمی​ کامائل جواب داد:

«می‌خوایم بشریت رو تکامل بدیم.»

«تکامل؟»

کامائل سرش رو‌ارواح​ کج کرد و دئوس‌معنی​ دوباره به حرف اومد:

«در حدی که فرشته‌ها نتونن بهشون‌صورت​ دست درازی کنن. حداقل باید نشون‌نافش​ بدیم که همچین احتمالی وجود داره.»

«این... یعنی داری‌روش​ سعی می‌کنی میکائیل‌فنجون​ رو تحریک کنی.»

«دقیقاً. اون یارو احتمالاً دنبال نابود کردن نظم خدا نیست. فهمیدن نقشه‌های اون از نقشه‌های‌مقاله​ لوسیفر هم سخت‌تره. هدف نزار اینه که بشه امپراتور کیهان. تا یه حدی می‌تونیم قضیه رو‌ویژگی​ با گفتن اینکه "لوسیفر یه شیطانه" ماست‌مالی کنیم. ولی میکائیل دیگه چرا داره خودشو قاطی می‌کنه؟»

هیچ‌کس نبود که‌ارواح​ بتونه به این‌واقع​ سؤال جواب بده.

میکائیل با بازی دادن انسان‌ها، سعی‌صورت​ کرده بود شیاطین رو منقرض کنه.‌نافش​ اما آخه چرا باید همچین کاری می‌کرد؟

بعد از مدتی، زکه‌نفرین​ بالاخره قفل دهنش رو‌سرد​ شکست و آروم گفت:

«شاید اونم... فاسد شده باشه. شایدم‌شده​ مثل رازیل، دیگه حال و حوصله‌ی‌نماد​ این نظم و قانون رو نداره.»

حتی یولگئوم هم نتونست‌جاودانه​ حرفش رو نقض کنه‌فانی​ و چیزی برای گفتن نداشت.

«می‌گن تصمیم بر این شده‌زیرچشمی​ که با شما مثل اعلی‌حضرت،‌داشت​ امپراتور کل جهان رفتار بشه.»

اسکاتیل سرش رو پایین انداخت و با کمال‌سرد​ احترام حرفش رو زد، ولی زیرچشمی حواسش به‌زیرچشمی​ قیافه‌ی اربابش بود تا ببینه چه واکنشی نشون می‌ده.

و خب، حق هم داشت.

قیافه‌ی میکائیل جوری تو هم رفته بود‌معنی​ و گیج می‌زد که این روزا به‌نفرین​ این راحتی‌ها نمی‌شد همچین صحنه‌ای رو دید.

«یعنی شکست رو قبول کرد؟»

«بله.»

«یعنی این هرج‌ومرج به همین‌جالب​ زودی تموم شد؟ برج بابل‌چیه​ که هنوز تو دستای نزاره!»

«دقیقاً همین‌طوره.»

میکائیل اخم‌هاش رو تو هم‌زیرچشمی​ کشید و دستش رو روی‌داشت​ قبضه‌ی شمشیر محبوبش، فلامبه، کشید.

حسابی رفته بود تو فکر.

«این بدترین نتیجه‌ی ممکنه.»

«عذر می‌خوام.»

«تو دیگه چت شده؟ انسان‌ها خیلی وقته که درجا می‌زنن و هیچ پیشرفتی نکردن.‌بقیه​ حتی با وجود محافظت ما فرشته‌ها، نتونستن حتی یکی از نوچه‌های شیاطین رو از پا‌اصلاً​ دربیارن... این وضعیت ثابت و مسخره‌ی الان، فقط و فقط به خاطر ضعف خود انسان‌هاست.»

میکائیل با چشم‌های ریزشده‌نفرین​ به زمین خیره شد‌سرد​ و دوباره به حرف اومد:

«اسکاتیل.»

«بله، سرورم.»

«گفتی اون‌معذب​ با چهار خدای‌زیرچشمی​ مرگ درگیر شده؟»

«بله.»

«این دیگه خیلی...»

«بله.»

«اما خب، این یه نیروی قدرتمند و محرکه که بشریت رو وادار می‌کنه تا یه حس خاصی رو تو خودشون بیدار کنن. فکر کنم این قضیه‌فرشته‌های​ بهت کمک می‌کنه تا قدرتت رو ببری بالا. انسان‌های امروزی اون‌قدر ضعیف و بی‌عرضه‌ن که حتی جون ندارن تو مسیرهایی که به جاهای دور ختم می‌شه‌ادامه​ قدم بردارن. اسکاتیل، می‌خوام تو رو با یه نفر آشنا کنم. برو پیشش و یاد بگیر چطور سلاح‌هایی بسازی که به درد سطح الانِ بشریت بخوره.»

«این شخص کی هست حالا؟»

«تا الان خیلی به دردم خورده و‌زکه​ کمکم کرده. اونم دقیقاً داره به همون‌همینطوری​ هدفی نگاه می‌کنه که من تو سرمه.»

همون لحظه‌ای که اسکاتیل توضیحات‌هستن​ میکائیل رو شنید، یه حس‌همون​ شوم و مورمورکننده به جونش افتاد.

و خب، همون‌طور که‌باری​ انتظار می‌رفت، این حس بدش‌وجود​ کاملاً درست از آب دراومد.

«اسمش لوسیفره.‌یکی​ یکی از‌نفرین​ قدیمی‌ترین فرشته‌ها.»

«لوسیفر... اصلاً می‌دونید الان کجاست؟»

«معلومه که می‌دونم.»

«آخه اون...»

«اون تونست از کارمای خودش قسر در بره. وقتی ماهون‌چاییش​ مرد، دوباره به عنوان یه فرشته برگشت. اون دیگه دمیورگوس نیست.‌داشت​ حالا دیگه اسم اصلی خودش رو پس گرفته؛ لوسیفر، فرشته‌ی سپیده‌دم.»

«یعنی اونم دنبال‌قضیه​ اینه که بشریت‌شده​ رو تکامل بده؟»

«معلومه. همه‌ی فرشته‌ها یه رویای مشترک تو سرشونه. اینکه موجودات این دنیایی که ما داریم مدیریتش می‌کنیم،‌چای​ بتونن به درجات بالاتری برسن. این تنها هدف و آرزوی فرشته‌هاست. فقط روش کارمون با هم فرق داره.‌بقیه​ انتخاب بین اینه که بشینیم و صبر کنیم، یا اینکه خودمون دست به کار بشیم و رهبری‌شون کنیم.»

«یعنی این واقعاً خواسته‌ی خداست؟»

اسکاتیل این فکر رو که‌مرگ​ همون لحظه تو سرش چرخید، سریع‌نزد​ قورت داد و به زبون نیاورد.

میکائیل، یکی از چهار فرشته‌ی‌جالب​ مقرب، امکان نداشت راه رو‌چیه​ اشتباه بره یا گمراه بشه.

اون به عنوان فرشته‌ی دست چپِ‌واقع​ میکائیل، اصلاً حق نداشت به خودش‌یکی​ جرئت بده و به اربابش شک کنه.

«لوسیفر همون فرشته‌ی بهشتی‌ایه که هیولای‌صورت​ مرگ رو خلق کرد. اون می‌تونه‌نافش​ تمام مشکلاتت رو یه جا حل کنه.»

«حالا الان کجاست؟»

«برو به کره‌ی ماه.‌براش​ از اونجا به بعدش‌پرسید​ رو خودش راهنماییت می‌کنه.»

اسکاتیل طبق‌زندگیِ​ دستور اربابش راهی‌هستن​ کره‌ی ماه شد.

از اونجایی که هامیل، فرشته‌ی فضای‌صورت​ بیرونی، اون اطراف پیداش نبود، خیلی راحت‌تر‌جاهایی​ تونست حرکت کنه و خودش رو برسونه.

کره‌ی ماه نسبت به گذشته، شکل و شمایل متفاوتی به خودش گرفته بود‌معذب​ و از زمین جور دیگه‌ای دیده می‌شد. دلیلش هم این بود که وقتی دئوس‌اجازه​ و زکه داشتن جلوی سقوطش رو می‌گرفتن، محور چرخشش یه نمه کج‌وکوله شده بود.

اسکاتیل ردپای یه درگیری حسابی رو روی ماه پیدا‌دیگه​ کرد. مرکز اون دشتِ بی‌در و پیکر، بر اثر یه‌بودم​ نیروی خارجی وحشتناک، کاملاً تو رفته و گود شده بود.

ظاهراً همون نقطه‌ای بود که‌هستن​ دئوس و زکه با زور‌همون​ ماه رو هل داده بودن عقب.

داستانش رو شنیده بود، اما وقتی با‌روی​ چشم‌های خودش این صحنه رو دید، نتونست‌بقیه​ جلوی خودش رو بگیره و زد زیر خنده.

وقتی همون‌جا فرود اومد،‌نفرین​ یه سنگ قبر عجیب‌سرد​ و غریب چشمش رو گرفت.

- دئوس و دو‌براش​ نفر دیگه. نجات‌دهندگان جهان‌پرسید​ از سقوط کره‌ی ماه.

- شاید نور ماه‌جاودانه​ دیده نشه، اما اینجا‌فانی​ به وضوح داره می‌درخشه.

- جهت اطلاع؛ اینجا ملک‌زیرچشمی​ شخصی منه، پس اگه بهش‌داشت​ دست بزنی، کارت تمومه و می‌میری.

"اگه بهش دست بزنی می‌میری"...‌مرگ​ با خوندن این جمله، دوباره‌چاییش​ از خنده روده بر شد.

«تو یه چشم به‌براش​ هم زدن، ماه رو‌پرسید​ به اسم خودشون سند زدن.»

اسکاتیل با شنیدن این‌جاودانه​ صدا، جا خورد و‌فانی​ سریع سرش رو برگردوند.

یه فرشته با‌چند​ موهای سیاه. لوسیفر‌صورت​ دقیقاً همون‌جا ایستاده بود.

اسکاتیل برای ادای احترام، سریع سرش رو‌چای​ پایین انداخت. تو همین گیرودار، با دقت‌چند​ سر تا پای طرف رو برانداز کرد.

اون شبیه‌انگار​ یه دختربچه‌ی‌براش​ دوازده ساله بود.

موهای کوتاه و پرکلاغیش‌جاودانه​ مثل یال شیر دور‌فانی​ سرش پخش شده بود.

نگاهش به شدت تیز و برنده بود.‌روی​ همون لحظه‌ای که اسکاتیل به چشم‌هاش خیره‌بقیه​ شد، فقط یه نفر تو ذهنش تداعی شد.

دئوس. اون چهره، دقیقاً‌نفرین​ شبیه چهره‌ی یکی از‌سرد​ اجداد دور دمیورگوس بود.

«خاله‌بازی با پری‌ها خوش گذشت؟»

«واقعاً عذر می‌خوام.‌ارواح​ من فقط دارم دستورات‌معنی​ اربابم رو اجرا می‌کنم.»

«انگار هیچ نیت‌چند​ شخصی و خودخواهانه‌ای‌صورت​ تو سرت نیست.»

«بله.»

«خدا رو‌انگار​ شکر. پس قرار‌جالب​ نیست فاسد بشی.»

لوسیفر خندید.

اسکاتیل با دیدن‌چند​ اون لبخند محو،‌صورت​ دوباره یاد دئوس افتاد.

اون خودِ شیطانه.

اون موجودی بود که‌براش​ بیشتر از هر کس دیگه‌ای‌دیگه​ برازنده‌ی لقب پادشاه شیاطین بود.

حتی طرز حرف زدنش، تکون‌هستن​ دادن دست‌هاش و حتی نفس‌همون​ کشیدنش هم بوی شیاطین رو می‌داد.

البته اگه بخوایم‌چند​ منطقی به قضیه نگاه‌روی​ کنیم، ماجرا کاملاً برعکسه.

این‌طور نیست که اون شبیه پادشاه‌فنجون​ شیاطین باشه، بلکه این پادشاه شیاطین‌سنگین​ بود که به اون رفته بود.

چون دمیورگوس، در واقع‌براش​ کلونی بود که خودش‌پرسید​ از روی خودش ساخته بود.

«چشم‌هات بدجوری پر از شکه.»

«عذر می‌خوام. ولی دارید اشتباه می‌کنید.‌صورت​ تقصیر منه که چشم‌هام این‌طوری به‌نافش​ نظر می‌رسه، ولی من هیچ شکی ندارم.»

«شک داشتن که‌روش​ عیب نیست. این دقیقاً‌چای​ همون غریزه‌ی موجودات زنده‌ست.»

«یه فرشته اصلاً نباید شک کنه. تو فقط در صورتی‌چیه​ می‌تونی یه فرشته بمونی که با تمام وجود باور داشته باشی‌متن​ خدا این دنیا رو بر اساس یه نظم بی‌نقص خلق کرده.»

«اینکه به چیزی شک‌جاودانه​ داری، لزوماً به این‌فانی​ معنی نیست که باورش نداری.»

«نمی‌تونم درک کنم چی می‌گید.»

«اگه با چشم‌های خودت می‌دیدی که آب داره برعکس به سمت بالا جریان پیدا می‌کنه،‌باری​ چی‌کار می‌کردی؟ آیا بازم بدون هیچ شکی باور می‌کردی که خدا این‌جوری خلقش کرده؟ کدوم‌بغل​ موجود خبیثی به این شک می‌کنه که یه چیزی داره قوانین رو زیر پا می‌ذاره؟»

«...یعنی می‌خواید بگید...»

«بهم بگو. قراره مثل احمق‌ها فقط‌واقع​ چشم‌بسته باور کنی؟ یا اینکه شک می‌کنی‌روش​ تا بتونی به اون نظم الهی برسی؟»

«من...»

اسکاتیل نتونست‌یکی​ به این راحتی‌ها‌مرگ​ جوابی پیدا کنه.

ناولها | novelha.net