---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

چرا از شیطان شاه بودن دست کشیدم

چپتر 113: چرا از پادشاه شیاطین بودن استعفا دادم • ⏱ 12 دقیقه

چپتر 113: چرا از پادشاه شیاطین بودن استعفا دادم

0

«همه اینو‌بودم​ می‌گن؟ "تو‌شدم​ استعداد داری."»

زیک ادامه داد: «اگه استعداد رو پرورش ندی، هیچ‌وقت شکوفا نمی‌شه. فکر‌بودم​ نمی‌کنم پدرم واقعاً یه آدم دهاتی و معمولی بوده باشه. منتها، شاید‌چرا​ به خاطر بدشانسی‌های وحشتناک خانواده‌مون، هیچ‌وقت نتونست قدرت واقعیش رو درک کنه.»

با بی‌حوصلگی جواب دادم: «شایدم. سیستم فعلی بیشتر از اینکه دنبال پیشرفت توانایی‌های قهرمان‌ها باشه،‌الان​ گیرِ اینه که بینشون سلسله‌مراتب درست کنه. حتی اونم فقط برای حفظ منافع خانواده‌ای که‌زیاد​ از قبل جاشون رو محکم کرده بودن، در حد یه پادوی ساده پایین کشیده شد.»

«دئوس، تو خیلی بدبینی.»

«این حرفو نباید زیر دست اربابی بزنی‌بسته​ که قبل از اینکه حتی دیوارای زندانش‌چرا​ رو درست‌وحسابی بسازه، آدم‌ها رو میندازه هلوفدونی.»

زیک آهی کشید: «آخه تقصیر خودم بود. به عنوان‌اون​ یه جنگجو، تو همچین موقعیت اضطراری‌ای بدون اینکه حتی درخواست‌عوض​ رسمی بگیرم، قلعه رو ول کردم و رفتم. بی‌احتیاطی کردم.»

«پس می‌خوای همین‌جا حبس بمونی؟»

«فکر کنم نسبت به‌بودم​ اون موقعی که پادوی‌آدما​ هتل بودم، آدم متفاوتی شدم.»

«جایگاه آدما‌بودم​ بسته به‌شدم​ توانایی‌شون عوض می‌شه.»

«اما خود‌بی‌احتیاطی​ آدما نباید‌همین‌جا​ عوض بشن.»

«چرا؟»

«نمی‌تونم خیلی خوب توضیحش بدم، ولی... اگه غیر از این‌توانایی‌شون​ بود، یا الان یه آدم مغرور و از خود راضی‌بدم​ بودم، یا اون موقع یه آدم چاپلوس و تو سری‌خور.»

خنده‌ام گرفت.

«خوب حرف می‌زنی.»

«فکر کنم‌توانایی‌شون​ اینو از خودت‌اما​ یاد گرفتم، دئوس.»

«بهت که گفتم زیاد به‌متفاوتی​ این چیزا دل نبند. چون بعداً‌عوض​ دل کندن ازشون برات سخت می‌شه.»

زیک با جدیت گفت:‌شدم​ «من این زندگی رو‌توانایی‌شون​ به تو سپردم، دئوس.»

«این کارو نکن. پشیمون می‌شی.»

«پس لطفاً یه لطفی در حقم بکن. من یه جوری سعی می‌کنم ارباب‌ولی​ رو راضی کنم، پس نگران نباش. هدف تو اینه که یه زندگی راحت‌یاد​ و بی‌دردسر داشته باشی. با در افتادن با اشراف نمی‌تونی به این آرزوت برسی.»

پوزخند زدم: «همینش‌هتل​ هم فقط یه‌شدم​ خواب و خیاله.»

یک لحظه به‌متفاوتی​ زیک که پایین‌آدما​ پام بود نگاه کردم.

«آرزوی خودت چیه؟»

«اینکه خانواده هولی‌عوض​ بیچ به عنوان‌خود​ رتبه اِی شناخته بشه.»

«مگه تا‌موقعی​ همین الانش‌بودم​ هم بهش نرسیدی؟»

«این چیزیه که خواهر و برادرای کوچیکترم باید‌توانایی‌شون​ بهش برسن، نه من. اگه راستش رو بخوای، این‌توضیحش​ تو بودی که منو تا اینجا بالا کشیدی، دئوس.»

جهش ژنتیکی «نسل‌می‌خوای​ صفر» داشت تو‌بمونی​ بدن زیک اتفاق می‌افتاد.

به خاطر اینکه مدام ورِ دل‌خود​ من—پادشاه شیاطین—پلکیده بود، خونِ توی رگ‌هاش‌بدم​ شروع به واکنش نشون دادن کرده بود.

شاید حتی «نرخ خون‌بودم​ خالص» هم به همین‌آدما​ خاطر بالا رفته بود.

در واقع، اون باید‌شدم​ یه جنگجوی خیلی سطح‌توانایی‌شون​ پایین‌تر از این حرفا می‌بود.

قهرمان موجودیه که برای مبارزه با شیاطین به دنیا میاد.‌موقعی​ پس شاید برای زیک که همیشه مثل کنه به پادشاه‌می‌شه​ شیاطین چسبیده بود، بیدار شدن قدرت‌های نسل صفر کاملاً طبیعی بود.

برای اینکه خانواده هولی بیچ تبدیل به یه‌چرا​ خانواده جنگجوی رتبه اِی بشه، باید تو چند نسل‌راضی​ متوالی، قهرمان‌های رتبه اِی یا بالاتر توشون متولد بشن.

زیک با همون لحن کلیشه‌ایش گفت: «تبدیل‌جایگاه​ شدن به یه خانواده از جنگجوهای برجسته و‌بشن​ زندگی کردن برای بشریت. این آرزوی هر جنگجوییه.»

دوباره خنده‌ام گرفت.

بحث کردن در مورد زشتی‌ها‌حبس​ و کثافت‌کاری‌های بشریت با این پسرِ‌هتل​ احمق و ساده‌لوح، کاملاً بی‌فایده بود.

«همین که‌توانایی‌شون​ حالت خوبه،‌می‌شه​ جای شکرش باقیه.»

«بله؟»

«این قضیه‌بودم​ رو بسپار‌شدم​ به من.»

زیک با‌بی‌احتیاطی​ هول گفت: «ترور‌حبس​ کردن ممنوعه ها!»

«باشه بابا. کسی رو نمی‌کشم.»

«حتی تهدید‌موقعی​ با زور‌بودم​ هم ممنوعه!»

«نگران نباش،‌بودم​ بدون هیچ‌شدم​ دردسری حلش می‌کنم.»

قبل از اینکه از روی‌حبس​ دیوار بپرم پایین، سرم رو‌موقعی​ چرخوندم و به زیک نگاه کردم.

«وقتی داری با‌عوض​ هیولاهای غول‌پیکر می‌جنگی،‌خود​ قیافه‌ات خیلی بهتره.»

«حتی اگه‌موقعی​ کتک بخورم‌بودم​ و داغون بشم؟»

«اون‌موقع حتی بیشتر.»

لبخند معذب زیک‌می‌خوای​ خیلی زود پشت‌بمونی​ دیوار ناپدید شد.

نگاهم رو برگردوندم‌عوض​ و به سمت‌خود​ اقامتگاه ارباب خیره شدم.

با قدم‌های‌موقعی​ آروم شروع‌بودم​ به حرکت کردم.

قدم به قدم.

با هر قدم کوتاهی که‌حبس​ برمی‌داشتم، محیط اطرافم هماهنگ با‌موقعی​ من به سیاهی مطلق کشیده می‌شد.

مون‌دوگن، ارباب زوریکس،‌هتل​ با نگاهی کنجکاو‌شدم​ به اطرافش نگاه کرد.

احساس سرما‌بودم​ کرد و‌شدم​ دنبال پتو گشت.

با این فکر که حتماً‌حبس​ معشوقه‌اش وقت رفتن پتو رو سرسری‌هتل​ تا کرده، زیر لب لعنتی فرستاد.

«اگه این زن‌عوض​ با این بدن‌خود​ ظریفش سرما بخوره چی؟»

هر چی بیشتر هوشیار‌بودم​ می‌شد، لرز و سرمای‌آدما​ بدنش هم شدیدتر می‌شد.

فقط بحثِ پتو نداشتن‌شدم​ نبود. حس می‌کرد وسط‌توانایی‌شون​ یه جعبه‌ی یخ گیر افتاده.

با وحشت از خواب پرید.

مستیِ شرابی که عقلش‌می‌شه​ رو زایل کرده بود،‌چرا​ تو یه ثانیه پرید.

منظره‌ای که جلوی چشماش‌بودم​ نقش بست، حتی از‌آدما​ این سرما هم شوکه‌کننده‌تر بود.

شوالیه‌هایی که نگهبانی می‌دادن و رئیس ندیمه‌ها،‌بسته​ حالا روی زمین زانو زده بودن و در‌نمی‌تونم​ برابر یه مرد سر تعظیم فرود آورده بودند.

فقط آدم‌ها نبودن.

حتی سایه‌های اطراف‌عوض​ اون مرد هم‌خود​ داشتن اونو می‌پرستیدن.

به معنای‌موقعی​ واقعی کلمه،‌بودم​ پادشاه تاریکی بود.

مون‌دوگن با دیدن‌متفاوتی​ این منظره‌ی مرموز و‌بسته​ وحشتناک، به لرزه افتاد.

با تمام‌بی‌احتیاطی​ توانش فریاد زد:‌حبس​ «کسی بیرون نیست؟!»

با صدای بلند فریاد زد،‌اما​ اما هیچ پژواکی نداشت، انگار که‌توضیحش​ صداش تو فضای خالی بلعیده می‌شد.

مرد، یعنی دئوس،‌هتل​ دهان باز کرد:‌شدم​ «گفتی مون‌دوگن فون زوریکس؟»

صدایی سنگین‌بودم​ و عمیق در‌جایگاه​ فضا طنین‌انداز شد.

مون‌دوگن ناخودآگاه‌بی‌احتیاطی​ آب دهان خشک‌شده‌اش‌حبس​ رو قورت داد.

«تو... تو کی هستی؟»

دئوس با لحنی سرد‌بودم​ گفت: «اگه یکی از چشم‌هات‌بسته​ رو دربیارم، بهم احترام می‌ذاری؟»

«نـ... نه. تو کی هستی؟»

«لحظه‌ای که بفهمی من کی‌ام،‌حبس​ مجبور می‌شم جونت رو بگیرم.‌موقعی​ مشکلی با این قضیه نداری؟»

مون‌دوگن با‌توانایی‌شون​ وحشت سرش‌می‌شه​ رو پایین انداخت.

«نمی‌خوام بدونم.»

دزدکی نگاهی به صورت طرف مقابل انداخت.‌بسته​ به طور مبهمی حس می‌کرد می‌تونه اون‌چرا​ تصویر رو از اعماق خاطراتش به یاد بیاره.

اما نمی‌تونست‌بی‌احتیاطی​ به خاطر بیاره‌حبس​ که اون کیه.

در واقع، هر چی بیشتر سعی‌خود​ می‌کرد چهرش رو تو ذهنش ترسیم‌بدم​ کنه، تصویرش تارتر و محوتر می‌شد.

در نهایت، صورت مرد به نقطه‌ای رسید که‌آدما​ فقط شبیه یه توده‌ی خاکستری بی‌شکل به نظر‌چرا​ می‌رسید، و مون‌دوگن بار دیگه گرفتار ترسی فلج‌کننده شد.

دئوس گفت: «حوصله ندارم با آدم‌آدما​ پستی مثل تو طولانی بحث کنم.‌خود​ اطاعت کن. اگه این کارو بکنی، نمی‌کشمت.»

«چرا من...‌بی‌احتیاطی​ من که فقط‌حبس​ یه ارباب بیچاره‌ام.»

«یعنی داری می‌گی اطاعت نمی‌کنی؟»

«منظورم اینه که...»

دئوس حرفش رو قطع کرد: «در این‌بسته​ صورت، به جای تو، برادرزاده‌ت "کار" رو‌چرا​ به عنوان حاکم جدید زوریکس منصوب می‌کنم.»

«نه!»

«پس اطاعت کن.»

مون‌دوگن به خود لرزید.

فهمیدن اینکه اون‌متفاوتی​ مرد کیه و چی‌بسته​ می‌خواد، کار سختی بود.

با این حال...

اصلاً جرئت نداشت اعتراضی بکنه.

قلبش از اعماق‌هتل​ وجودش شروع به‌شدم​ فرو ریختن کرد.

باید اطاعت می‌کرد.

در غیر این‌می‌خوای​ صورت، قطعاً می‌مرد.‌بمونی​ باید اطاعت می‌کرد.

وقتی که اراده‌اش در هم‌اما​ شکست و تسلیم شد، دیگه هیچ‌چیزِ‌توضیحش​ سختی تو این کار وجود نداشت.

مون‌دوگن روی‌موقعی​ زانوهایش به‌بودم​ سمت دئوس خزید.

شوالیه، خدمتکارِ صیغه‌ای و‌شدم​ اربابش، همگی همان‌جا در برابر‌عوض​ دئوس سر تعظیم فرود آوردند.

دئوس لبخندی‌بی‌احتیاطی​ زد و آنجا‌حبس​ را ترک کرد.

با این حال، سپیده دمید و حتی وقتی خورشیدِ‌نمی‌تونم​ صبحگاهی بالا آمد، مون‌دوگن، ارباب زوریکس، هنوز داشت برای‌موقع​ دئوسی که مدت‌ها پیش غیبش زده بود، تعظیم می‌کرد.

دو شوالیه زودیاک‌هتل​ خیلی زود به‌شدم​ دیدن کنت مون‌دوگن رفتند.

آمده بودند‌بودم​ تا درخواست آزادی‌جایگاه​ زکه را بدهند.

یک ارباب در‌می‌خوای​ سرزمین خودش مثل‌بمونی​ یک پادشاه بود.

حتی اگر اقتدار شوالیه‌های زودیاک از طرف‌بشن​ امپراتور مقدس یا حتی خود خدا می‌آمد،‌غیر​ باز هم نمی‌توانستند تصمیم ارباب را وتو کنند.

کادنزا و اوریدون پس از درخواست‌شدم​ ملاقات و کمی انتظار بیرون از پادگان،‌اما​ بالاخره توانستند با ارباب مون‌دوگن دیدار کنند.

می‌گفتند این روزها همیشه‌شدم​ مست است و بوی الکل‌عوض​ کل پادگان را برداشته بود.

خوشبختانه به نظر نمی‌رسید‌همین‌جا​ از کله‌ی سحر شروع‌نسبت​ به نوشیدن کرده باشد.

با چهره‌ای نسبتاً‌عوض​ عادی به شوالیه‌های‌خود​ زودیاک خوش‌آمد گفت.

«خوش آمدید. شوالیه‌های سونگ‌هوانگ‌چونگ.»

«درود بر ارباب زوریکس.»

«باورم نمی‌شه به این زودی‌حبس​ درخواست ملاقات دادید. حدس می‌زنم‌موقعی​ به خاطر کار اون پسره باشه.»

کنت مون‌دوگن به دسته صندلی‌اش‌اما​ تکیه داد و از بالا‌خوب​ به دو پالادین نگاه کرد.

کادنزا یک‌موقعی​ قدم جلو‌بودم​ رفت و گفت:

«بله، به خاطر زکه‌شدم​ است. شنیدم که ارباب‌توانایی‌شون​ او را به زندان انداخته.»

«همین‌طوره. اما زندانی کردن‌همین‌جا​ و آزاد کردن ساکنان‌نسبت​ دائم، جزو اختیارات اربابه.»

«می‌دانم. برای همین‌عوض​ می‌خواهم محترمانه از‌خود​ شما درخواست کنم.»

«محترمانه؟ فکر می‌کنی این که دو تا شوالیه‌آدما​ زودیاک اول صبحی با سلاح‌های بسته به کمرشان‌چرا​ بیایند و با آدم حرف بزنند، اسمش احترامه؟»

«سوءتفاهم نشود. این‌متفاوتی​ شمشیر برای محافظت‌آدما​ از ارباب است.»

مون‌دوگن با‌بی‌احتیاطی​ هر دو دستش‌حبس​ صورتش را مالید.

«دیشب خواب وحشتناکی دیدم.»

«منظورتان... کابوس است؟»

«کابوس کلمه‌ی خوبیه. فکر کنم حرفی که می‌زنید منطقی باشه، پس بهتون می‌گم،‌بشن​ اما می‌ترسم. قلعه زوریکس توسط غول‌ها ویران شده و پادشاه گلون هم اعلام‌سری‌خور​ کرده چون درگیر هیولاهاییه که تو کل کشور رم کرده‌اند، نمی‌تونه کمکی بکنه.»

«واقعاً دوران‌بی‌احتیاطی​ هرج و‌همین‌جا​ مرج است.»

«هرج و مرج... محقق‌ها می‌تونن با چند تا کلمه تعریفش کنن و قال قضیه‌غیر​ رو بکنن، اما من نه. این یعنی باید صدها هزار نفر رو رهبری کنی‌بهت​ و زنده بمونی. چه بدشانسی‌ای! آخه چرا غول‌ها باید به قلعه ما حمله کنن؟»

دشمن فقط یک غول‌بودم​ نبود. اما قدرتمندترینشان، بدون‌آدما​ شک ارتش غول‌ها بود.

ده‌ها هزار غول در‌شدم​ داخل و اطراف قلعه‌توانایی‌شون​ زوریکس مستقر شده بودند.

در واقع، آن‌ها فقط توسط آتشفشان از کوه به پایین‌موقعی​ رانده شده بودند، اما بخش شمالی پادشاهی گلون، جایی که‌می‌شه​ زوریکس به آن تعلق داشت، توسط غول‌ها کاملاً ویران شده بود.

«چی‌کار باید‌توانایی‌شون​ بکنم؟ از‌می‌شه​ دستم چی برمیاد؟»

اوریدون جلو رفت و گفت:

«اما نباید‌بودم​ عصبانیت‌تان را سر‌جایگاه​ زکه خالی کنید.»

«عصبانیت؟ واقعاً این‌طور فکر می‌کنی؟»

کادنزا با دست اشاره کرد تا‌خود​ اوریدون را که با چهره‌ای عصبانی‌بدم​ قصد صحبت داشت، متوقف کند و گفت:

«مگر می‌شود ارباب از روی عصبانیت تصمیم بگیرد؟ با این‌توانایی‌شون​ حال، زکه اکنون یکی از قدرتمندترین جنگجوهای قلعه زوریکس است.‌بدم​ زندانی کردن او هرگز به نفع قلعه زوریکس نخواهد بود.»

«خودم هم‌بودم​ می‌دونم! اما پس‌جایگاه​ اقتدارم چی می‌شه؟»

«ارباب بزرگ زوریکس. خونسرد باشید.»

«به این راحتی‌ها نیست.»

«من ترجیح می‌دهم دستور مبارزه با‌شدم​ غول‌ها را صادر کنید. این بهترین‌می‌شه​ راه برای استفاده از زکه است.»

«مبارزه با غول‌ها؟»

«او یک ساکن دائم است، اما در‌کنم​ عین حال یک جنگجو هم هست. مبارزه‌شدم​ با غول‌ها دقیقاً شغل یک جنگجو است.»

«چطور می‌تونه به تنهایی‌می‌شه​ با ده‌ها هزار غول‌چرا​ بجنگه و پیروز بشه؟»

«نیازی نیست با همه‌شان بجنگد.‌متفاوتی​ آیا همان یک گروهی که‌توانایی‌شون​ به قلعه زوریکس آمده‌اند کافی نیست؟»

«هاه...»

ارباب ناگهان چهره‌ای‌می‌خوای​ مات و مبهوت‌بمونی​ به خود گرفت.

فقط چند ثانیه طول‌می‌شه​ کشید، اما کادنزا و اوریدون‌نمی‌تونم​ به پشت سرشان نگاه کردند.

فکر کردند‌موقعی​ شاید چیزی آنجا‌متفاوتی​ ظاهر شده باشد.

با این حال، تنها‌شدم​ افراد حاضر در پادگان، ارباب‌عوض​ و دو شوالیه زودیاک بودند.

«راستش خودم هم همین فکر رو می‌کردم. خیلی خب،‌اون​ پس همین کار رو می‌کنیم. بهش بگید غول‌ها رو‌توانایی‌شون​ شکار کنه. برای هر کدومشون یه سکه طلا پاداش می‌دم.»

«اگر این کار‌عوض​ را بکنید، کمک بزرگی‌بشن​ به زکه خواهد بود.»

کادنزا احساس عجیبی داشت.

اینکه توانسته بود با متقاعد کردن ارباب، زکه‌توانایی‌شون​ را آزاد کند جای خوشحالی داشت. با این‌خوب​ حال، تغییر عقیده‌ی ناگهانی ارباب کمی ناخوشایند بود.

ارباب نه تنها زکه را آزاد کرد و‌نسبت​ کارِ غول‌ها را به او سپرد، بلکه حتی‌آدما​ قرار شد پول هنگفتی هم به او بپردازد.

شاید یک سکه طلا برای یک غول مبلغ‌چرا​ خیلی زیادی به نظر نرسد، اما تفاوت فاحشی‌مغرور​ با رفتار تاکنونیِ ارباب زوریکس با زکه داشت.

تا دیروز داشت قشقرق به پا می‌کرد که‌آدما​ این پسر اموال من است و حالا ناگهان‌چرا​ می‌گفت با قیمت منصفانه او را استخدام می‌کند.

با اینکه دو شوالیه به خواسته‌شان رسیدند‌بسته​ و آنجا را ترک کردند، اما نتوانستند‌چرا​ از شر آن احساسِ ناآرامی خلاص شوند.

حوالی ظهر همان‌می‌خوای​ روز بود که‌بمونی​ زکه پیش دئوس برگشت.

در میان دو شوالیه و اسکاتولِ‌خود​ خدمتکار که حسابی خوشحال بودند، دئوس فقط‌ولی​ با یک جمله از زکه استقبال کرد:

«خوش اومدی.‌موقعی​ برو غذا‌بودم​ درست کن.»

«اتفاق مهمی افتاده، دئوس.»

«چی؟»

«ارباب در ازای‌عوض​ آزادیم، ازم خواست قلعه‌بشن​ زوریکس رو پس بگیرم.»

«همین‌جوری مفتی؟»

«نه دقیقاً. یه قرارداد بهم داد‌آدما​ که توش نوشته برای هر گوش‌خود​ غول، یه سکه طلا بهم می‌ده.»

«خب پس خوبه. هم کار می‌کنی هم پول‌نسبت​ درمیاری. اگه قلعه زوریکس رو پس بگیری، ارباب‌آدما​ هم تا یه مدت کاری به کارت نداره.»

دئوس این را‌عوض​ گفت و دستانش را‌بشن​ پشت گردنش گره زد.

یولگئوم از‌موقعی​ کنارش نگاهی گذرا‌متفاوتی​ به دئوس انداخت.

«شنیدم که به‌متفاوتی​ هر حال مدیریت‌آدما​ کردن اوضاع سخته.»

«داری چی‌کار می‌کنی؟»

«دارم با خودم حرف می‌زنم.»

«احساس تنهایی می‌کنی؟ می‌خوای یه مرد‌شدم​ بهت معرفی کنم؟ یه یارویی هست‌می‌شه​ به اسم الکس که قبلاً خدمتکار بود.»

«نه ممنون.»

ناولها | novelha.net