چپتر 113: چرا از پادشاه شیاطین بودن استعفا دادم
0«همه اینوبودم میگن؟ "توشدم استعداد داری."»
زیک ادامه داد: «اگه استعداد رو پرورش ندی، هیچوقت شکوفا نمیشه. فکربودم نمیکنم پدرم واقعاً یه آدم دهاتی و معمولی بوده باشه. منتها، شایدچرا به خاطر بدشانسیهای وحشتناک خانوادهمون، هیچوقت نتونست قدرت واقعیش رو درک کنه.»
با بیحوصلگی جواب دادم: «شایدم. سیستم فعلی بیشتر از اینکه دنبال پیشرفت تواناییهای قهرمانها باشه،الان گیرِ اینه که بینشون سلسلهمراتب درست کنه. حتی اونم فقط برای حفظ منافع خانوادهای کهزیاد از قبل جاشون رو محکم کرده بودن، در حد یه پادوی ساده پایین کشیده شد.»
«دئوس، تو خیلی بدبینی.»
«این حرفو نباید زیر دست اربابی بزنیبسته که قبل از اینکه حتی دیوارای زندانشچرا رو درستوحسابی بسازه، آدمها رو میندازه هلوفدونی.»
زیک آهی کشید: «آخه تقصیر خودم بود. به عنواناون یه جنگجو، تو همچین موقعیت اضطراریای بدون اینکه حتی درخواستعوض رسمی بگیرم، قلعه رو ول کردم و رفتم. بیاحتیاطی کردم.»
«پس میخوای همینجا حبس بمونی؟»
«فکر کنم نسبت بهبودم اون موقعی که پادویآدما هتل بودم، آدم متفاوتی شدم.»
«جایگاه آدمابودم بسته بهشدم تواناییشون عوض میشه.»
«اما خودبیاحتیاطی آدما نبایدهمینجا عوض بشن.»
«چرا؟»
«نمیتونم خیلی خوب توضیحش بدم، ولی... اگه غیر از اینتواناییشون بود، یا الان یه آدم مغرور و از خود راضیبدم بودم، یا اون موقع یه آدم چاپلوس و تو سریخور.»
خندهام گرفت.
«خوب حرف میزنی.»
«فکر کنمتواناییشون اینو از خودتاما یاد گرفتم، دئوس.»
«بهت که گفتم زیاد بهمتفاوتی این چیزا دل نبند. چون بعداًعوض دل کندن ازشون برات سخت میشه.»
زیک با جدیت گفت:شدم «من این زندگی روتواناییشون به تو سپردم، دئوس.»
«این کارو نکن. پشیمون میشی.»
«پس لطفاً یه لطفی در حقم بکن. من یه جوری سعی میکنم اربابولی رو راضی کنم، پس نگران نباش. هدف تو اینه که یه زندگی راحتیاد و بیدردسر داشته باشی. با در افتادن با اشراف نمیتونی به این آرزوت برسی.»
پوزخند زدم: «همینشهتل هم فقط یهشدم خواب و خیاله.»
یک لحظه بهمتفاوتی زیک که پایینآدما پام بود نگاه کردم.
«آرزوی خودت چیه؟»
«اینکه خانواده هولیعوض بیچ به عنوانخود رتبه اِی شناخته بشه.»
«مگه تاموقعی همین الانشبودم هم بهش نرسیدی؟»
«این چیزیه که خواهر و برادرای کوچیکترم بایدتواناییشون بهش برسن، نه من. اگه راستش رو بخوای، اینتوضیحش تو بودی که منو تا اینجا بالا کشیدی، دئوس.»
جهش ژنتیکی «نسلمیخوای صفر» داشت توبمونی بدن زیک اتفاق میافتاد.
به خاطر اینکه مدام ورِ دلخود من—پادشاه شیاطین—پلکیده بود، خونِ توی رگهاشبدم شروع به واکنش نشون دادن کرده بود.
شاید حتی «نرخ خونبودم خالص» هم به همینآدما خاطر بالا رفته بود.
در واقع، اون بایدشدم یه جنگجوی خیلی سطحتواناییشون پایینتر از این حرفا میبود.
قهرمان موجودیه که برای مبارزه با شیاطین به دنیا میاد.موقعی پس شاید برای زیک که همیشه مثل کنه به پادشاهمیشه شیاطین چسبیده بود، بیدار شدن قدرتهای نسل صفر کاملاً طبیعی بود.
برای اینکه خانواده هولی بیچ تبدیل به یهچرا خانواده جنگجوی رتبه اِی بشه، باید تو چند نسلراضی متوالی، قهرمانهای رتبه اِی یا بالاتر توشون متولد بشن.
زیک با همون لحن کلیشهایش گفت: «تبدیلجایگاه شدن به یه خانواده از جنگجوهای برجسته وبشن زندگی کردن برای بشریت. این آرزوی هر جنگجوییه.»
دوباره خندهام گرفت.
بحث کردن در مورد زشتیهاحبس و کثافتکاریهای بشریت با این پسرِهتل احمق و سادهلوح، کاملاً بیفایده بود.
«همین کهتواناییشون حالت خوبه،میشه جای شکرش باقیه.»
«بله؟»
«این قضیهبودم رو بسپارشدم به من.»
زیک بابیاحتیاطی هول گفت: «ترورحبس کردن ممنوعه ها!»
«باشه بابا. کسی رو نمیکشم.»
«حتی تهدیدموقعی با زوربودم هم ممنوعه!»
«نگران نباش،بودم بدون هیچشدم دردسری حلش میکنم.»
قبل از اینکه از رویحبس دیوار بپرم پایین، سرم روموقعی چرخوندم و به زیک نگاه کردم.
«وقتی داری باعوض هیولاهای غولپیکر میجنگی،خود قیافهات خیلی بهتره.»
«حتی اگهموقعی کتک بخورمبودم و داغون بشم؟»
«اونموقع حتی بیشتر.»
لبخند معذب زیکمیخوای خیلی زود پشتبمونی دیوار ناپدید شد.
نگاهم رو برگردوندمعوض و به سمتخود اقامتگاه ارباب خیره شدم.
با قدمهایموقعی آروم شروعبودم به حرکت کردم.
قدم به قدم.
با هر قدم کوتاهی کهحبس برمیداشتم، محیط اطرافم هماهنگ باموقعی من به سیاهی مطلق کشیده میشد.
موندوگن، ارباب زوریکس،هتل با نگاهی کنجکاوشدم به اطرافش نگاه کرد.
احساس سرمابودم کرد وشدم دنبال پتو گشت.
با این فکر که حتماًحبس معشوقهاش وقت رفتن پتو رو سرسریهتل تا کرده، زیر لب لعنتی فرستاد.
«اگه این زنعوض با این بدنخود ظریفش سرما بخوره چی؟»
هر چی بیشتر هوشیاربودم میشد، لرز و سرمایآدما بدنش هم شدیدتر میشد.
فقط بحثِ پتو نداشتنشدم نبود. حس میکرد وسطتواناییشون یه جعبهی یخ گیر افتاده.
با وحشت از خواب پرید.
مستیِ شرابی که عقلشمیشه رو زایل کرده بود،چرا تو یه ثانیه پرید.
منظرهای که جلوی چشماشبودم نقش بست، حتی ازآدما این سرما هم شوکهکنندهتر بود.
شوالیههایی که نگهبانی میدادن و رئیس ندیمهها،بسته حالا روی زمین زانو زده بودن و درنمیتونم برابر یه مرد سر تعظیم فرود آورده بودند.
فقط آدمها نبودن.
حتی سایههای اطرافعوض اون مرد همخود داشتن اونو میپرستیدن.
به معنایموقعی واقعی کلمه،بودم پادشاه تاریکی بود.
موندوگن با دیدنمتفاوتی این منظرهی مرموز وبسته وحشتناک، به لرزه افتاد.
با تمامبیاحتیاطی توانش فریاد زد:حبس «کسی بیرون نیست؟!»
با صدای بلند فریاد زد،اما اما هیچ پژواکی نداشت، انگار کهتوضیحش صداش تو فضای خالی بلعیده میشد.
مرد، یعنی دئوس،هتل دهان باز کرد:شدم «گفتی موندوگن فون زوریکس؟»
صدایی سنگینبودم و عمیق درجایگاه فضا طنینانداز شد.
موندوگن ناخودآگاهبیاحتیاطی آب دهان خشکشدهاشحبس رو قورت داد.
«تو... تو کی هستی؟»
دئوس با لحنی سردبودم گفت: «اگه یکی از چشمهاتبسته رو دربیارم، بهم احترام میذاری؟»
«نـ... نه. تو کی هستی؟»
«لحظهای که بفهمی من کیام،حبس مجبور میشم جونت رو بگیرم.موقعی مشکلی با این قضیه نداری؟»
موندوگن باتواناییشون وحشت سرشمیشه رو پایین انداخت.
«نمیخوام بدونم.»
دزدکی نگاهی به صورت طرف مقابل انداخت.بسته به طور مبهمی حس میکرد میتونه اونچرا تصویر رو از اعماق خاطراتش به یاد بیاره.
اما نمیتونستبیاحتیاطی به خاطر بیارهحبس که اون کیه.
در واقع، هر چی بیشتر سعیخود میکرد چهرش رو تو ذهنش ترسیمبدم کنه، تصویرش تارتر و محوتر میشد.
در نهایت، صورت مرد به نقطهای رسید کهآدما فقط شبیه یه تودهی خاکستری بیشکل به نظرچرا میرسید، و موندوگن بار دیگه گرفتار ترسی فلجکننده شد.
دئوس گفت: «حوصله ندارم با آدمآدما پستی مثل تو طولانی بحث کنم.خود اطاعت کن. اگه این کارو بکنی، نمیکشمت.»
«چرا من...بیاحتیاطی من که فقطحبس یه ارباب بیچارهام.»
«یعنی داری میگی اطاعت نمیکنی؟»
«منظورم اینه که...»
دئوس حرفش رو قطع کرد: «در اینبسته صورت، به جای تو، برادرزادهت "کار" روچرا به عنوان حاکم جدید زوریکس منصوب میکنم.»
«نه!»
«پس اطاعت کن.»
موندوگن به خود لرزید.
فهمیدن اینکه اونمتفاوتی مرد کیه و چیبسته میخواد، کار سختی بود.
با این حال...
اصلاً جرئت نداشت اعتراضی بکنه.
قلبش از اعماقهتل وجودش شروع بهشدم فرو ریختن کرد.
باید اطاعت میکرد.
در غیر اینمیخوای صورت، قطعاً میمرد.بمونی باید اطاعت میکرد.
وقتی که ارادهاش در هماما شکست و تسلیم شد، دیگه هیچچیزِتوضیحش سختی تو این کار وجود نداشت.
موندوگن رویموقعی زانوهایش بهبودم سمت دئوس خزید.
شوالیه، خدمتکارِ صیغهای وشدم اربابش، همگی همانجا در برابرعوض دئوس سر تعظیم فرود آوردند.
دئوس لبخندیبیاحتیاطی زد و آنجاحبس را ترک کرد.
با این حال، سپیده دمید و حتی وقتی خورشیدِنمیتونم صبحگاهی بالا آمد، موندوگن، ارباب زوریکس، هنوز داشت برایموقع دئوسی که مدتها پیش غیبش زده بود، تعظیم میکرد.
دو شوالیه زودیاکهتل خیلی زود بهشدم دیدن کنت موندوگن رفتند.
آمده بودندبودم تا درخواست آزادیجایگاه زکه را بدهند.
یک ارباب درمیخوای سرزمین خودش مثلبمونی یک پادشاه بود.
حتی اگر اقتدار شوالیههای زودیاک از طرفبشن امپراتور مقدس یا حتی خود خدا میآمد،غیر باز هم نمیتوانستند تصمیم ارباب را وتو کنند.
کادنزا و اوریدون پس از درخواستشدم ملاقات و کمی انتظار بیرون از پادگان،اما بالاخره توانستند با ارباب موندوگن دیدار کنند.
میگفتند این روزها همیشهشدم مست است و بوی الکلعوض کل پادگان را برداشته بود.
خوشبختانه به نظر نمیرسیدهمینجا از کلهی سحر شروعنسبت به نوشیدن کرده باشد.
با چهرهای نسبتاًعوض عادی به شوالیههایخود زودیاک خوشآمد گفت.
«خوش آمدید. شوالیههای سونگهوانگچونگ.»
«درود بر ارباب زوریکس.»
«باورم نمیشه به این زودیحبس درخواست ملاقات دادید. حدس میزنمموقعی به خاطر کار اون پسره باشه.»
کنت موندوگن به دسته صندلیاشاما تکیه داد و از بالاخوب به دو پالادین نگاه کرد.
کادنزا یکموقعی قدم جلوبودم رفت و گفت:
«بله، به خاطر زکهشدم است. شنیدم که اربابتواناییشون او را به زندان انداخته.»
«همینطوره. اما زندانی کردنهمینجا و آزاد کردن ساکناننسبت دائم، جزو اختیارات اربابه.»
«میدانم. برای همینعوض میخواهم محترمانه ازخود شما درخواست کنم.»
«محترمانه؟ فکر میکنی این که دو تا شوالیهآدما زودیاک اول صبحی با سلاحهای بسته به کمرشانچرا بیایند و با آدم حرف بزنند، اسمش احترامه؟»
«سوءتفاهم نشود. اینمتفاوتی شمشیر برای محافظتآدما از ارباب است.»
موندوگن بابیاحتیاطی هر دو دستشحبس صورتش را مالید.
«دیشب خواب وحشتناکی دیدم.»
«منظورتان... کابوس است؟»
«کابوس کلمهی خوبیه. فکر کنم حرفی که میزنید منطقی باشه، پس بهتون میگم،بشن اما میترسم. قلعه زوریکس توسط غولها ویران شده و پادشاه گلون هم اعلامسریخور کرده چون درگیر هیولاهاییه که تو کل کشور رم کردهاند، نمیتونه کمکی بکنه.»
«واقعاً دورانبیاحتیاطی هرج وهمینجا مرج است.»
«هرج و مرج... محققها میتونن با چند تا کلمه تعریفش کنن و قال قضیهغیر رو بکنن، اما من نه. این یعنی باید صدها هزار نفر رو رهبری کنیبهت و زنده بمونی. چه بدشانسیای! آخه چرا غولها باید به قلعه ما حمله کنن؟»
دشمن فقط یک غولبودم نبود. اما قدرتمندترینشان، بدونآدما شک ارتش غولها بود.
دهها هزار غول درشدم داخل و اطراف قلعهتواناییشون زوریکس مستقر شده بودند.
در واقع، آنها فقط توسط آتشفشان از کوه به پایینموقعی رانده شده بودند، اما بخش شمالی پادشاهی گلون، جایی کهمیشه زوریکس به آن تعلق داشت، توسط غولها کاملاً ویران شده بود.
«چیکار بایدتواناییشون بکنم؟ ازمیشه دستم چی برمیاد؟»
اوریدون جلو رفت و گفت:
«اما نبایدبودم عصبانیتتان را سرجایگاه زکه خالی کنید.»
«عصبانیت؟ واقعاً اینطور فکر میکنی؟»
کادنزا با دست اشاره کرد تاخود اوریدون را که با چهرهای عصبانیبدم قصد صحبت داشت، متوقف کند و گفت:
«مگر میشود ارباب از روی عصبانیت تصمیم بگیرد؟ با اینتواناییشون حال، زکه اکنون یکی از قدرتمندترین جنگجوهای قلعه زوریکس است.بدم زندانی کردن او هرگز به نفع قلعه زوریکس نخواهد بود.»
«خودم همبودم میدونم! اما پسجایگاه اقتدارم چی میشه؟»
«ارباب بزرگ زوریکس. خونسرد باشید.»
«به این راحتیها نیست.»
«من ترجیح میدهم دستور مبارزه باشدم غولها را صادر کنید. این بهترینمیشه راه برای استفاده از زکه است.»
«مبارزه با غولها؟»
«او یک ساکن دائم است، اما درکنم عین حال یک جنگجو هم هست. مبارزهشدم با غولها دقیقاً شغل یک جنگجو است.»
«چطور میتونه به تنهاییمیشه با دهها هزار غولچرا بجنگه و پیروز بشه؟»
«نیازی نیست با همهشان بجنگد.متفاوتی آیا همان یک گروهی کهتواناییشون به قلعه زوریکس آمدهاند کافی نیست؟»
«هاه...»
ارباب ناگهان چهرهایمیخوای مات و مبهوتبمونی به خود گرفت.
فقط چند ثانیه طولمیشه کشید، اما کادنزا و اوریدوننمیتونم به پشت سرشان نگاه کردند.
فکر کردندموقعی شاید چیزی آنجامتفاوتی ظاهر شده باشد.
با این حال، تنهاشدم افراد حاضر در پادگان، اربابعوض و دو شوالیه زودیاک بودند.
«راستش خودم هم همین فکر رو میکردم. خیلی خب،اون پس همین کار رو میکنیم. بهش بگید غولها روتواناییشون شکار کنه. برای هر کدومشون یه سکه طلا پاداش میدم.»
«اگر این کارعوض را بکنید، کمک بزرگیبشن به زکه خواهد بود.»
کادنزا احساس عجیبی داشت.
اینکه توانسته بود با متقاعد کردن ارباب، زکهتواناییشون را آزاد کند جای خوشحالی داشت. با اینخوب حال، تغییر عقیدهی ناگهانی ارباب کمی ناخوشایند بود.
ارباب نه تنها زکه را آزاد کرد ونسبت کارِ غولها را به او سپرد، بلکه حتیآدما قرار شد پول هنگفتی هم به او بپردازد.
شاید یک سکه طلا برای یک غول مبلغچرا خیلی زیادی به نظر نرسد، اما تفاوت فاحشیمغرور با رفتار تاکنونیِ ارباب زوریکس با زکه داشت.
تا دیروز داشت قشقرق به پا میکرد کهآدما این پسر اموال من است و حالا ناگهانچرا میگفت با قیمت منصفانه او را استخدام میکند.
با اینکه دو شوالیه به خواستهشان رسیدندبسته و آنجا را ترک کردند، اما نتوانستندچرا از شر آن احساسِ ناآرامی خلاص شوند.
حوالی ظهر همانمیخوای روز بود کهبمونی زکه پیش دئوس برگشت.
در میان دو شوالیه و اسکاتولِخود خدمتکار که حسابی خوشحال بودند، دئوس فقطولی با یک جمله از زکه استقبال کرد:
«خوش اومدی.موقعی برو غذابودم درست کن.»
«اتفاق مهمی افتاده، دئوس.»
«چی؟»
«ارباب در ازایعوض آزادیم، ازم خواست قلعهبشن زوریکس رو پس بگیرم.»
«همینجوری مفتی؟»
«نه دقیقاً. یه قرارداد بهم دادآدما که توش نوشته برای هر گوشخود غول، یه سکه طلا بهم میده.»
«خب پس خوبه. هم کار میکنی هم پولنسبت درمیاری. اگه قلعه زوریکس رو پس بگیری، اربابآدما هم تا یه مدت کاری به کارت نداره.»
دئوس این راعوض گفت و دستانش رابشن پشت گردنش گره زد.
یولگئوم ازموقعی کنارش نگاهی گذرامتفاوتی به دئوس انداخت.
«شنیدم که بهمتفاوتی هر حال مدیریتآدما کردن اوضاع سخته.»
«داری چیکار میکنی؟»
«دارم با خودم حرف میزنم.»
«احساس تنهایی میکنی؟ میخوای یه مردشدم بهت معرفی کنم؟ یه یارویی هستمیشه به اسم الکس که قبلاً خدمتکار بود.»
«نه ممنون.»