چپتر 345: چرا از پادشاه شیاطین بودن استعفا دادم چپتر ۳۴۵
0۷۸. پادشاهبودن شیاطین فاسدفرار میشود (۴)
«خدا واقعاً خیلی بزرگه.»
سیگنی لبخندی زد وسرش انگشت شستش را بهعذرخواهی نشانه تأیید بالا آورد.
«تو احتمالاً اونقدرحبس کوچیکی که راحتفرار این تو جا بشی.»
«آره، راست میگی.»
یولگئوم در حالی کهدرد به این خواهر وزدی برادر نگاه میکرد، آهی کشید.
«فرشتههای زیادی هستنزدی که از شماها بدترن.تقصیر اون احمق هم همینطور.»
احمقی کهالماسی داشت بهش اشارهمیتونست میکرد، دئوس بود.
دمیورگوس ۶۶۶ام، کهمیتونست توی یک کریستالشونهها گیر افتاده بود.
دقیقاً همون موقع بود.
«انقدر چرتوپرت نگو. زنِ روانی.»
غافلگیریای که تو این لحظه حسفرار کردم، تو تمام این ده سالیمیکنه که دئوس رو میشناختم بیسابقه بود.
تصویر پادشاه شیاطینمیتونست داخل کریستال تاریکشونهها و محو شد.
مثل یه تیکه ابردرد ناپدید شد و جلویزدی یک دیوار شیشهای ظاهر شد.
«چطور ممکنه؟!»
یولگئوم واقعاً جا خورده بود.
غیرممکن بود.
سوترای الماس در اینجا،درد یک فضای مطلق بود کهسرش توسط خودش خلق شده بود.
مهم نبود چقدر قویسرش باشه، بدون اجازه اوعذرخواهی نمیتونست این اطراف پرسه بزنه.
اونها با یک مهر ومیتونست موم الماسی اون تو حبس شدهدرد بودن، پس چطور میتونست فرار کنه؟
دئوس شونههابودن و گردنشفرار رو چرخوند.
«آخ، درد میکنه.چرخوند زکه، تو اون عوضیعوضی رو خیلی بد زدی.»
زکه سرش رو پایین انداخت.
«تقصیر من بود.»
سیگنی همبودن عذرخواهی کرد:فرار «ببخشید، دئوس.»
دئوس با دیدن چشمهایدرد اشکی سیگنی، عملاً نتونستزدی عصبانیتش رو حفظ کنه.
«عیبی نداره.عوضی کار اینسرش زنهی روانی بود.»
یولگئوم یکالماسی قدم نزدیکتربودن اومد و پرسید:
«مگه فاسد نشده بودی؟»
«من؟»
«پس چی؟»
«فساد چیزیه که فقط آدمای خوبفرار دچارش میشن. یه آدم بد دیگهمیکنه جایی برای فاسد شدن نداره، مگه نه؟»
«میخوای همینطوریبودن با اعتماد بهکنه نفس چرتوپرت بگی؟»
«لوسیفر میگفت خدایی وجود نداره. چی میگفت؟عوضی میگفت خدا فقط یه مجموعه از افکارهکرد که تمام خدایان باستانی با هم ترکیبش کردن.»
«خب اون حتماً خدای اونه.»
«یعنی میخوایالماسی بگی اون یارومیتونست هم اشتباه میکرد؟»
«هیچکس اشتباهبودن نمیکنه. چون اونمکنه یه جورایی خداست.»
«یکی وگردنش چندتاست، چندتادرد و یکی.»
«این خدای منه.»
«الان داره چی بلغور میکنه؟»
«نمیتونم جور دیگهای توضیحش بدم.»
«هر چی.گردنش چون میدونمدرد لوسیفر دیوونهست.»
«اونم فاسد شده.»
«فساد...»
«من بیشتر کنجکاوِ اینم. آخه چطور خودتگردنش رو از اون سقوط بیرون کشیدی؟ تازه،سرش چطوری از زندان سوترای الماس فرار کردی؟»
«گفتم که هیچوقت فاسد نشدم.»
کاملاً واضح یادمه.
از وقتی که اون عوضی، زکه، با اون حملاتگردنش کشندهاش بهم حمله کرد. «شما سه تا دارین تمام تلاشتونتقصیر رو میکنین که با هم جور بشین و منو بکشین؟»
«با گفتن اینمیتونست حرفای بیربط بچههاشونهها رو اذیت نکن.»
«خب، بیا ازچرخوند آخرش شروع کنیم.زکه من هیچوقت سقوط نکردم.»
«ولی اون قطعاً فساد بود.»
«اینکه من امواج یه موجود فاسدفرار رو از خودم ساطع میکنم، دلیلمیکنه نمیشه که واقعاً فاسد شده باشم.»
«صبر کن، این یعنی چی؟»
«یعنی ازگردنش همون اولش حالتمیکنه کاملاً خوب بود؟»
«پس چرا جنگیدی؟»
«دقیقاً. چرا وقتی ما سرمونمیتونست تو کار خودمون بود، همهچرخوند اومدن و بهمون حمله کردن؟»
«من که ساکت ننشستم.»
«پس چی؟»
«اطاعت...»
دئوس پوزخندی زد.
«فقط چون بهت گفتمفرار اطاعت کن، میخواستی منوچرخوند تا حد مرگ بزنی؟»
«گفتم که اینجا جایگاه اصلیه.»
«مگه به خودم مربوطسرش نیست که هر چی دلمکرد میخواد خودم رو صدا کنم؟»
«کاملاً حسالماسی یه روانیبودن رو میداد.»
«از تعریف ومیتونست تمجیدت بابت مهارتهایشونهها بازیگری فوقالعادهام ممنونم.»
«واقعاً داشتیگردنش ادای فاسددرد شدن رو درمیآوردی؟»
«اوف.»
«آه.»
«چطور ممکنه...»
یولگئوم که زبونش بند اومدهمیکنه بود، انگار که چیزی یادش اومدهانداخت باشه دستاش رو به هم کوبید.
«دیاس-ایره!»
«بالاخره اون کلهیحبس سفت اژدها همفرار یه تکونی خورد.»
«تو ازبودن قدرت دیاس-ایره رویکنه خودت استفاده کردی!»
«دقیقاً. از اونجایی که نفست رو سرکوب کردی، خودبهخود شروع کردی به وحشیبازی، درسته؟ اگه خوب بهش نگاه کنی، فقط یهعصبانیتش فرق بین یه فرشتهی سقوطکرده و یه ارباب شیاطین هست. اگه دیوونه باشی، میشی فرشتهی سقوطکرده. اگه عاقل باشی، میشی شیطان، مگهجایی نه؟ البته، بسته به اینکه معیار عقل و منطق چی باشه، اربابان شیاطین رو هم میشه تو دستهی آدمای نرمال قرار داد.»
«تو تنهاعوضی کسی هستیسرش که دیوونهست.»
«من عاقلترینشونم.»
«باشه. چون تو مرکز جهانی.»
«حالا بالاخره یادچرخوند گرفتی از رئیستزکه اطاعت کنی، کهکهکه.»
«میشه لطفاًعوضی اون دهنسرش واموندهت رو ببندی؟»
«حیف شد،الماسی چون من خیلیمیتونست بهت احترام میذارم.»
«ولی چرا ادای فاسدفرار شدن درآوردی؟ تصمیم گرفتیچرخوند از لوسیفر اطاعت کنی؟»
«دارویی خوردی که دیوونهتدرد کرده؟ هیچوقت سمت موادزدی نرو. این جمله رو نشنیدی؟»
دئوس با یه پوزخند گفت.
«مهمتر از اون،حبس تو. طراحیش روفرار دیدی؟ اون تله رو.»
«نمیدونستم تلهست.»
«احتمالاً نمیدونستی. نه،چرخوند احتمالاً واقعی بود. برایعوضی همین نتونستی منو بشناسی.»
«اون واقعاً جانور خدایسرش مرگ بود؟ ولی چراعذرخواهی افتادی تو اون تله؟»
«چون واقعی بود.»
«جانور چهار خدامیتونست سلاحیه که ازشونهها صاحبش اطاعت میکنه.»
«مشکل اینجاست که اون یهمیکنه صاحب واقعی داره. برای اون یاروها،انداخت من و زکه فقط صاحبای موقتیم.»
«آه!»
«لوسیفر، اون حرومزاده خیلی راحت جانورفرار خدای مرگ من رو گرفت. همونمیکنه لحظه بود که بیخیال مبارزه شدم.»
«یعنی میگی چون جانورفرار مرگ رو ازت گرفتن،چرخوند ادای فاسد شدن درآوردی؟»
دئوس دستبهسینهگردنش شد ودرد سر تکون داد.
«دقیقاً. زنِ روانی. اول از همه، باید جانور خدای مرگببخشید رو از اون یارو مستقل کنیم. میدونی چطوری، مگه نه؟ منزنهی نقشهاش رو دیدم، برای همین میتونم بفهمم چطوری باید بازسازیش کنم.»
یولگئوم حرفالماسی دئوس روبودن رد نکرد.
اون به حرفش ادامه داد.
«یه ضربهی کامل بود. با خودم گفتم اگه ببینمتسرش میتونم حسابی کتکت بزنم، اما لعنت بهش. نمیدونستم جانور خدایعملاً مرگ رو تو یه چشم به هم زدن ازم میگیرن.»
زکه گفت.
«پس برایالماسی همین تظاهر کردیمیتونست که فاسد شدی.»
«یه چیزی یادم اومد. این یعنی اگه شیطان توسط اون بچه خلق شده باشه، طرز فکرش نباید تفاوت چندانی با شیطان داشته باشه. برای همیننتونست با خودم فکر کردم اگه جای اون عوضی بودم چیکار میکردم. با اینکه من و زکه دستمون به جانور خدای مرگ رسیده بود، دلیلی کهشدن به حال خودش رهاش کردیم این بود که میتونستیم بعداً کنترلش کنیم. از طرف دیگه، اگه از طرف من احساس خطر نکنی، بهت پسش میدم.»
دئوس نوچنوچی کرد و گفت.
«یه راهی برای کنترل اون فرشتههای سقوطکردهیتقصیر عوضی پیدا کردم. شایدم اصلا کارای بیدرعملاً و پیکرشون، دقیقا همون چیزیه که خودشون میخوان.»
زیک این را گفت.
«فقط کافیه بذاری این گردابکنه همینطوری دور خودش بچرخه. مگه چیزیزکه که ترسناکه، یه سیلاب هدفدار نیست؟»
«نمیدونم. به هر حال، هر چیزکه که هستن، فرشتههای سقوطکرده اصلا ترسناکتقصیر نیستن. چون فقط یه مشت آدم روانین.»
یولگئوم از دئوس پرسید:
«یعنی واقعا فاسد نشدن؟»
«اگه بخوایم دقیق بگیم، آره، فاسد شدن. بهت که گفتم. فرق بین یه آدم روانی و کسی که خودش رو به دیوانگی میزنه اینهعملاً که بتونه خودش رو کنترل کنه یا نه. تا الان چند تا از این آدمای فاسدشده رو دیدم. با خودم فکر کردم میتونم جوری وانمودبرای کنم که انگار میدونم چه حسی داره. و فکر کردم اگه با تمام قدرتت بهم ضربه بزنی، باعث میشه حس کنم دارم عقب رانده میشم.»
«من واقعا قصد داشتم بکشمت.»
«مردن که طوری نیست. فقطپایین کافیه دوباره زنده بشم. اولببخشید از همه، این یه بدن جاودانهست.»
«ممکن بودالماسی واقعا کارتبودن رو تموم کنه.»
«مطمئن بودم همچین اتفاقی نمیفته.»
«مطمئن بودی؟»
دئوس خندید.
«قیافهت واقعا دیدنی نبود؟بودن یعنی چاقو زدن بهشونهها من اینقدر برات عذابآور بود؟»
«خفه شو!»
«قرار بود زیک هم بیاد. قدرت زیک، سیگنی، و حتی خود تو،تقصیر یولگئوم. اگه شما سه تا بهم حمله میکردید، هر چقدر هم کهنداره زور میزدم، نمیتونستم ببرم، برای همین مطمئن بودم که اینطوری مهار میشم.»
یولگئوم عصبانی شد.
«پس حداقل بایدحبس خیلی وقت پیشفرار در موردش حرف میزدی!»
«برای فریب دادن دشمن، اولکنه باید از خودیها شروع کنی.میکنه این یه قانون نانوشتهست، نه؟»
زیک گفت: «این همون قانونمیکنه طلاییه که واقعا بهش نیاز داشتی.انداخت چون باید لوسیفر رو گول بزنیم.»
دئوس سر تکان داد.
«دقیقا. مشکل از الان شروع میشه... اول از همه،گردنش باید شینیگامیسو رو ارتقا بدیم. وقتی قراره برگرده به صاحبتقصیر صد هزار سال پیشش، دیگه به چه درد من میخوره؟»
«باشه، اونبودن رو یهفرار جوری حل میکنم.»
زیک پرسید:
«اما لوسیفر دقیقا چی میخواد؟ دلیلانداخت فاسد شدن میکائیل، راگوئل و رازیلچشمهای چیه؟ اصلا تو این دنیا چه خبره؟»
دئوس مستقیمالماسی به یولگئومبودن نگاه کرد.
«میخوای حدس من رو بشنوی؟کنه یا حدس یولگئوم رو؟ جهتمیکنه اطلاعت، حدس یولگئوم خیلی قابلاعتمادتر نیست؟»
یولگئوم دهان بازچرخوند کرد، انگار که بالاخرهعوضی تصمیمش را گرفته باشد.
«چارهای نیست. چیزی که از الان به بعد میگم کاملاببخشید زاییده تخیلات خودمه، اما از اونجایی که لوسیفر رو بهتر اززنهی هر کس دیگهای میشناسم، فکر کنم حرفام تا حدودی قابلاعتماد باشه.»
«باز چرا داری شکستهنفسی میکنی؟»
یولگئوم بدون توجهمیتونست به حرف دئوسشونهها به صحبتش ادامه داد:
«ما چی هستیم؟ فرشتههای ما چه نقشی دارن؟ نمیدونم تو زمان متفاوتی زندگی میکنیمکرد یا نه، اما صد سال برای ما همون صد ساله. همه باید تو ایننزدیکتر ۶۶۶ قرن به یه چیز واحد فکر کرده باشن. اینکه "ما برای چی اینجاییم؟"»
دئوس ناگهان پرسید:
«تو هم همینطور؟»
یولگئوم لحظهای مکث کرد. سکوت نسبتاشونهها طولانی شد و در نهایت، کلماتعوضی با یک آه از دهانش خارج شدند.
«من هم همینطور.»
«پس تو هم فاسد شدی.»
«نگرانیِ اونقدر جدیای نیست. تو عصر هرجومرج، کار خوبی کردن که قاره خوزه و برزخ رو از هم جدا کردن و دنیا رو جوری طراحی کردن که انسانها منقرض نشن... اما تمام انرژیزنهی بشریت روی جنگ علیه شیاطین متمرکز شده بود. فرشتههای ما وقتی از بیست قرن اول جون سالم به در بردیم و عصر نقرهای رو پشت سر گذاشتیم، موفقیتشون رو جشن گرفتن. اما وقتیترکیبش قرن صدم و بعدش قرن دویستم گذشت، دیگه حتی یه نفر هم حرفی از تبریک و جشن نزد. تو اون لحظه همه فهمیدن. "حتی اگه تا ابد هم همینطوری بگذره، بشریت همینجا درجا میزنه."»
«بیش از حد بینقص بود.»
«یه دوراهی سخت بود. اگه این تعادل به هم میخورد، معلوم نبود بشریت کی دوباره به مرز نابودیاشکی کشیده میشه. اما حفظ این تعادل هم به معنی توقف کامل بشریت بود. لحظهای که به این حقیقتفقط پی بردیم، چارهای نداشتیم جز اینکه به درگاه خدا التماس کنیم. اما، مثل همیشه، اون هیچ جوابی نداد.»
«خداوند یه جادهی یکطرفهست.»
زیک حرفالماسی دئوس رابودن رد کرد:
«اینطوری نیست. خدا همیشه داره حرف میزنه.گردنش فقط ما نمیتونیم درکش کنیم. هر کسیسرش فقط چیزی رو میشنوه که دلش میخواد بشنوه.»
«حق با زیکه. خدادرد همیشه به ما میگفتزدی که از بشریت محافظت کنیم.»
«بشریت اینقدر خاصه؟»
صدای دئوس طعنهآمیز بود.
«چون برج بابل رو ساختم. تو آینده، وقتی ذهنهاشون پختهتر بشه، بشریت از بابلسرش استفاده میکنه تا به سطح بعدی ارتقا پیدا کنه. وقتی اون روز برسه، ماعیبی فرشتهها هم از این کارما آزاد میشیم. چون دیگه نیازی به مراقبت ما نخواهند داشت.»
«در هر صورت،چرخوند بشریت تو خطزکه مقدم این دنیاست.»
«برای همین خاصه. تو این مدت، بیش از ۶۰۰ قرن گذشته. این زمان حتی برای فرشتهها هم به طرز وحشتناکیکار طولانیه. تحمل این همه سال اصلا کار راحتی نیست. با اینکه من فقط با غرورِ خدمتگزار خدا بودن دوام آوردم،شدن اما خیلی وقتا فرشتههایی بودن که سقوط میکردن. و اون درد در نهایت حتی فرشتگان مقرب رو هم درگیر کرد.»
«لوسیفر هم همینطوری شد؟»
«اون یه مقدار خاصتره. چون واقعا فرشتهی برجستهای بود. اگه قرار بود نزدیکترینزدی موجود به خدا رو تو این دنیا انتخاب کنی، اون لوسیفر نبود؟ ازعصبانیتش عصر طلایی تا الان، همیشه اون بوده که چارچوب این دنیا رو پایهگذاری کرده.»
«همون کسی بودچرخوند که تو عصر نقرهایعوضی جادو رو آموزش داد؟»
«دقیقا. حتی همون کسیسرش بود که فرشتههای عهدعذرخواهی جدید رو خلق کرد.»
«به دستور خدا؟»
«آره.»
«شنیدم تو دورانچرخوند عهد عتیق مستقیما باعوضی خدا ارتباط برقرار میکردی؟»
«چون تو اون دوران هیچ پارازیتی وجود نداشت.عذرخواهی هیچ دلیلی نداشتیم که شک کنیم خدایی کهعصبانیتش تو قلبمون حسش میکردیم، خدای حقیقی نیست. اما الان...»
دئوس با کنایه گفت:
«کسایی که بهشون اعتماد نداری، همکاراتشونهها هستن. لوسیفر یه کاری کرده، مگهعوضی نه؟ مثلا جعل کردن یه وحی الهی.»
زیک و سیگنی با چهرههاییمیکنه متعجب، نگاهشان را بین دئوسپایین و یولگئوم رد و بدل کردند.
یولگئوم آهی کشید.
«دقیقا همونطوریه که گفتی.»
«احتمالا به همین دلیله که فرشتههای عهد جدید رو خلق کردن. شما نمیتونستید بهسرش خودتون اعتماد کنید، برای همین خالصترین شکل از فرشتهها رو به وجود آوردید. زیر نظرنداره همدیگه، فرشتههای جدیدی خلق کردید و ازشون خواستید که بر این دنیا حکومت کنن، درسته؟»
«حقیقت داره.»