---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

چرا از شیطان شاه بودن دست کشیدم

چپتر 281: چرا از پادشاه شیاطین بودن استعفا دادم • ⏱ 12 دقیقه

چپتر 281: چرا از پادشاه شیاطین بودن استعفا دادم

0

بارون دلفیرون در حالی که‌می‌گم​ نفس‌نفس می‌زد، به سمت کاتران که‌کسی​ روی صندلی کالسکه‌چی نشسته بود، رفت.

«نه، آخه چرا لرد هالی‌گام‌گوش​ باید جای کالسکه‌چی بشینه... نه،‌ازم​ ولش کن، اتفاق خیلی بزرگ‌تری افتاده.»

دئوس پنجره کالسکه‌وقتی​ را باز کرد و‌می‌خواد​ سرش را بیرون آورد.

«باز چی شده؟»

«عالیجناب دوک دورف... میگن از‌می‌گم​ ده لرد اریون و برنده‌وقتی​ این مهمانی شکار یه درخواستی دارن.»

«برنده که اونجاست. کنت سلپیکان.‌گوش​ تبریک میگم. این شانس توئه‌ازم​ که تبدیل به یه مارکیز بشی.»

بارون دلفیرون به فکر‌کسی​ فرو رفت و گفت:‌دست​ «حالا یه لحظه صبر کنید!»

«البته، قرار بود افتخارش به‌اینه​ کنت برسه، اما... خانواده ما‌منم​ از پس یه همچین چیزی برنمیاد.»

دئوس با بی‌حوصلگی جواب‌همینو​ داد: «آره، ما هم از‌حال​ پسش برنمیایم. برو پی کارت.»

«پس چاره‌ای نداریم جز اینکه حقیقت رو بگیم.‌وقتی​ اینکه لرد هالی‌گام که تو قلعه هالی اسپیندل‌چون​ اقامت داره و همراهانش، شکار رو رهبری کردن.»

«می‌خوای کل‌حال​ شرافتت رو‌کسی​ به باد بدی؟»

«بازم نمی‌تونم قبولش کنم.‌بهتر​ اینطوری خیلی بهتر از اینه‌زکه​ که کل خاندانم نابود بشن.»

زکه که روی صندلی کالسکه‌چی نشسته‌حرفم​ بود، گفت: «منم که همینو می‌گم،‌ازم​ پس چرا به حرفم گوش نمی‌دی؟»

«به هر حال، وقتی کسی ازم کمک می‌خواد‌وقتی​ نمی‌تونم دست رد به سینه‌اش بزنم، چون می‌ترسم‌چون​ در غیر این صورت دیگه یه قهرمان نباشم.»

دئوس با طعنه‌وقتی​ گفت: «آره، تو‌کمک​ که راست می‌گی.»

کالسکه متوقف شد. همراهانی که‌اینه​ اسب‌هایشان را دور کالسکه می‌راندند نیز‌همینو​ ایستادند. دئوس از کالسکه پیاده شد.

کاتران و زکه هم‌همینو​ همراه او به داستان‌نمی‌دی​ بارون دلفیرون گوش دادند.

«احتمالاً تا الان متوجه‌حرفم​ شدید که خط ساحلی‌وقتی​ دریاچه لاگونا تغییر کرده.»

«شنیدم دو برابر شده؟»

«دقیقاً. با این حال، آب تو یه نقطه کاملاً خشک‌منم​ شده. ممکنه به خاطر بالا اومدن زمین باشه، اما به لطف‌می‌خواد​ همین اتفاق، یه جزیره درست وسط دریاچه لاگونا به وجود اومده.»

«خب مشکلش چیه؟»

«مسئله اینه که اون‌حرفم​ جزیره... همون جاییه که‌وقتی​ اژدهای شیطانی لاگونا دفن شده.»

«اژدهای شیطانی تو لاگونا؟»

«در اصل، این دریاچه همون جایی بود که اژدهای شیطانی مهر و موم شده بود. اژدهای شیطانی لاگونا، که یکی‌کمک​ از زیردستان اولین پادشاه شیاطین، یعنی دمیورگوس اول بود، به اینجا حمله کرد و توسط حمله قهرمان کشته و مهر و‌ایستادند​ موم شد. ردپای اون اتفاق هم سنگ مانع لاگونا است. این همون زمینیه که به خاطر این تغییرات تکتونیکی بالا اومده.»

«خب فقط روی آب اومده‌می‌گم​ دیگه. چرا دوباره نمی‌کنیدش و‌وقتی​ یه جای دیگه دفنش نمی‌کنید؟»

«این حرفا مسخره‌ست! اگه اشتباهی دستم به سنگ مانع بخوره‌ازم​ و اون هیولا بیدار بشه... فدراسیون اریون با خاک یکسان‌دیگه​ می‌شه. هنوز هرج و مرج اون تحول بزرگ فروکش نکرده!»

«پس ولش کنید به‌کسی​ امان خدا. اگه کسی بهش‌سینه‌اش​ دست نزنه، هیچ اتفاقی نمیفته.»

«نکنه تا‌کنم​ الان یکی‌بهتر​ بهش دست زده؟»

«به نظر می‌رسه تیم تحقیقاتی اول یه گندی بالا آورده. همین‌کسی​ الانش یه گردباد عظیم روی سنگ مانع لاگونا شکل گرفته و‌دیگه​ ما داریم جون می‌کنیم تا بفهمیم چطور باید باهاش برخورد کنیم.»

دئوس آهی کشید: «هاه، واقعاً،‌گوش​ چقدر شماها احمقید آخه؟ خب، اگه‌کمک​ حلش کنم چقدر بهم پول می‌دید؟»

«هنوز به طور رسمی درخواستی به دفتر مدیریت قهرمانان ندادم... اما تو فکرم که یه پاداش معادل یه درخواست رتبه D براش در نظر بگیرم.»

«واقعاً که رتبه D بهش می‌خوره. نابودی فدراسیون اریون در میونه، اونوقت رتبه D؟»

دئوس سرش را‌منم​ خاراند و به‌حرفم​ زکه نگاه کرد.

قیافه‌اش از همین الان داد می‌زد که پایه‌ست.‌وقتی​ جوری به نظر می‌رسید که حتی اگه تنها‌چون​ هم بود با کمال میل می‌پرید وسط ماجرا.

دئوس گفت: «بعداً دوباره سر پاداش مذاکره‌می‌خواد​ می‌کنیم. اگه بخوام، خودم می‌تونم مهر و‌صورت​ موم رو بشکنم و با همون تهدیدشون کنم.»

زکه خندید:‌کنم​ «اون دیگه‌بهتر​ مذاکره نیست، تهدیده.»

«جفتشون کار رو راه میندازن،‌می‌گم​ پس می‌شه ازش چشم‌پوشی کرد.‌وقتی​ مگه نمی‌دونی اکثریت یعنی چی؟»

دئوس فقط زکه و یولگئوم‌گوش​ را با خود برداشت و‌ازم​ به سمت دریاچه لاگونا حرکت کرد.

بقیه افراد به قلعه هالی اسپیندل فرستاده شدند‌دست​ و پیشخدمت‌ها، یعنی اسکاتول و کاتران، پیش کنت‌قهرمان​ سلپیکان فرستاده شدند تا با اشراف سروکله بزنند.

به محض اینکه به‌بهتر​ دریاچه رسیدیم، یولگئوم دهان باز‌زکه​ کرد: «مثل اینکه دروغ نمی‌گفتن.»

«این انرژی روح شیطانیه؟» به نظر می‌رسید‌گوش​ زکه هم دقیقاً همان چیزی را حس‌می‌خواد​ می‌کرد که یولگئوم به آن زل زده بود.

فاصله تا سنگ‌می‌گم​ مانع لاگونا حدود‌نمی‌دی​ ۲۰ کیلومتر بود.

از دور‌حال​ می‌تونستم ابرهای‌کسی​ سیاهی رو ببینم.

موج‌های شومی به ساحل می‌رسیدند. مهم‌تر‌خاندانم​ از همه، این انرژی‌ای که با باد‌حرفم​ حمل می‌شد قطعاً انرژی روح شیطانی بود.

باورم نمی‌شه از این فاصله هم‌حرفم​ می‌تونم حسش کنم. به نظر می‌رسید‌ازم​ یه چیز خیلی گنده اونجا دفن شده.

دئوس سرش را کج‌حرفم​ کرد: «یه اژدهای شیطانیه؟‌وقتی​ تا حالا اسمش رو نشنیدم.»

یولگئوم به او لبخندی زد:‌ازم​ «تو هیچ‌وقت چیزی مثل تاریخ‌بزنم​ دنیای شیاطین رو مطالعه نکردی، نه؟»

«من هیچ‌کنم​ علاقه‌ای به داستان‌اینه​ شکست‌های اجدادمون ندارم.»

«پس یعنی نمی‌دونی.»

«با این حال، تو این سطح، ارزشش رو داره که حداقل‌کمک​ یه بار در موردش بشنوی. می‌گن اون یکی از زیردستان اولین‌نباشم​ پادشاه شیاطین بوده. این یعنی در همون سطح هفت دوک قرار داره.»

«اینم یه افسانه تحریف‌شده تیپیکاله.»

«پس می‌دونی؟ قضیه‌اش چیه؟»

«اوه...»

«چی؟»

«فرشته سقوط‌کرده. فرشته سقوط‌کرده، راگوئل.»

زکه با‌کنم​ تعجب فریاد زد:‌اینه​ «یه فرشته سقوط‌کرده؟»

«مگه غیر از‌منم​ لوسیفر فرشته سقوط‌کرده‌حرفم​ دیگه‌ای هم داریم؟»

«فرشته‌های سقوط‌کرده زیادی وجود دارن. حتی یه ضرب‌المثل هست که می‌گه‌کمک​ یک‌سوم فرشته‌ها سقوط‌کرده‌ان. به عنوان نماینده خدا، اصلاً چیز عجیبی نیست‌نباشم​ که با انسان‌ها سروکار داشته باشی و به شرارت اونا آلوده بشی.»

«اما تو‌حال​ معبد هیچ داستان‌ازم​ این‌طوری‌ای نوشته نشده...»

دئوس به زکه‌اینطوری​ که داشت سرش‌خاندانم​ را می‌خاراند، گفت:

«احتمالاً پنهانش‌زکه​ کردن چون مایه‌می‌گم​ آبروریزی خودشون بوده.»

یولگئوم گفت:‌همینو​ «آره، اما همه‌اش‌گوش​ به لطف راگوئله.»

یولگئوم به‌حال​ سمت مرکز‌کسی​ دریاچه قدم برداشت.

موج‌ها آرام گرفتند و‌بهتر​ مسیری آینه‌مانند از روی آب‌زکه​ به سمت جزیره باز شد.

در حالی که در‌همینو​ طول مسیر قدم می‌زدیم،‌نمی‌دی​ یولگئوم داستان را ادامه داد:

«فرشته سقوط‌کرده راگوئل،‌می‌گم​ تنها فرشته سقوط‌کرده‌ایه که‌حال​ در واقع سقوط نکرده.»

«این دیگه چه صیغه‌ایه؟ منظورت‌ازم​ مثل همون نون ماهی‌ایه که‌بزنم​ توش هیچ ماهی‌ای پیدا نمی‌شه؟»

«منظورت بونگوپانگه؟»

یولگئوم لب‌هایش را آویزان کرد.

«داریم در مورد‌می‌گم​ یه چیز خفن‌نمی‌دی​ حرف می‌زنیم، اونوقت تو...»

«می‌خوای با یه‌وقتی​ چیزی مثل نون‌کمک​ ماهی‌شکل شروع کنی؟»

«فرشته‌ی سقوط‌کرده‌ای که سقوط نکرده.‌اینه​ باکره‌ای که بچه‌دار شده. چرا شماها‌همینو​ این‌قدر دوست دارین این‌طوری حرف بزنین؟»

یولگئوم به دئوس چشم‌غره رفت.

«باکره‌ای که بچه‌دار شده؟»

«آه، اشتباه شد. منظورم‌کسی​ سیگنی نبود، منظورم مریم‌دست​ مقدس تو معبد بود.»

«احمق.»

یولگئوم سرش را‌منم​ تکان داد و‌حرفم​ دوباره دهان باز کرد.

«وقتی ما فرشته‌ها، نمایندگان خدا، در این فکر بودیم که با بقیه فرشته‌ها چه کنیم، راگوئل‌چون​ جلو آمد. او در اصل مسئول گزارش دادن جنبه‌های منفی فرشته‌ها بود و شخصاً با بسیاری از‌پیاده​ فرشته‌های سقوط‌کرده ملاقات کرده بود. مجازات کردن کار ساده‌ای است، اما... راگوئل نظر کمی متفاوتی ارائه داد.»

داستان یولگئوم ادامه یافت.

«راگوئل فرشته‌ی دانایی بود. ما هم خیلی به او تکیه می‌کردیم. احتمالاً به همین دلیل بود که نقش دشوار بازرسی به او سپرده شد. راگوئل می‌گفت حتی اگر‌صورت​ شاخه‌های فرعی را قطع کنی، بیماری ریشه درمان نمی‌شود. او فکر می‌کرد که حتی اگر فرشته‌های جوان سقوط‌کرده را مجازات کنیم، باز هم فرشته‌های سقوط‌کرده‌ی بیشتری به وجود‌برابر​ می‌آیند. او گفت که اگر یکی از فرشتگان مقرب را مجازات کند و او را درس عبرتی برای بقیه قرار دهد، فرشته‌های جوان‌تر دیگر هرگز سقوط نخواهند کرد.»

دئوس گفت:‌زکه​ «پس خودش‌همینو​ رو فدا کرد.»

«او بال‌های خودش را کند، به خودش برچسب فرشته‌ی سقوط‌کرده زد و در جایی زیر زمین دفن‌می‌ترسم​ شد. فرشته‌ها از ترس به خود لرزیدند. وقتی حتی راگوئل، کسی که فرشتگان مقرب هم به عنوان‌همراه​ یک دوست نزدیک به او وابسته بودند، چنین مجازاتی دریافت کرد، دیگر کسی جرأت نمی‌کرد اشتباهی مرتکب شود.»

«جایی که او‌وقتی​ مهر و موم شد‌می‌خواد​ همین دریاچه لاگونا است.»

«خدا به هیچ‌کس نگفت‌بهتر​ که راگوئل کجا دفن‌بشن​ شده. من هم نمی‌دانستم.»

زکه دست‌هایش را در‌همینو​ هم گره کرد و‌نمی‌دی​ سرش را پایین انداخت.

او دعایی‌همینو​ برای ادای احترام‌گوش​ به راگوئل خواند.

در همان‌حال​ لحظه، دئوس‌کسی​ دهان باز کرد.

«ولی برای همچین‌اینطوری​ چیزی زیادی شیطانی نیست؟‌نابود​ اون انرژی روح شیطانی.»

«انرژی روح شیطانی در اصل یکی از قدرت‌های فرشته‌هاست.‌حال​ اگر بخواهم دقیق‌تر بگویم، این انرژی دقیقاً در نقطه‌ی‌چون​ مقابل و معکوس روحیه مبارزه آسمانی فرشته‌ها قرار دارد.»

«نه، یه کم فرق داره.»

دئوس حرف‌های‌حال​ یولگئوم را‌کسی​ رد کرد.

«این فقط انرژی روح شیطانی نیست. این کینه‌ی خالصه. شاید شما نتونین حسش کنین،‌گوش​ اما... من بهش عادت دارم. غرور، خشم، حسادت، شهوت، شکم‌پرستی، تنبلی و طمع. تمام اون‌دیگه​ پلیدی‌ها با هم قاطی شدن و دارن فریاد می‌کشن. یه شیطان اینجاست. اون یه شیطانه.»

«به خاطر اینه که‌همینو​ اون نقش رو بازی کرده‌حال​ و مهر و موم شده.»

یولگئوم حرف‌های‌همینو​ دئوس را‌حرفم​ انکار کرد.

«شرط ببندیم؟»

«همچین چیزی...»

«برآورده کردن یه آرزو.»

«هاه.»

«اون یه توده از پلیدیه.‌ازم​ چیزی به اسم عقل و منطق‌چون​ از قبل توش از بین رفته.»

«راگوئل یک فرشته‌ی نجیب است.»

بدون اینکه هیچ‌کدام از موضع خود کوتاه بیایند، هر‌حال​ دو به سرعت به سمت جزیره‌ای پرواز کردند که‌چون​ گرداب انرژی شیطانی در آن در حال گسترش بود.

زکه یک قدم‌می‌گم​ دیرتر از آن‌ها‌نمی‌دی​ به جزیره رسید.

اگر از‌حال​ او می‌خواستید در‌ازم​ شرط‌بندی شرکت کند...

قطعاً به‌کنم​ نفع دئوس‌بهتر​ رأی می‌داد.

تمام بدنم در‌منم​ برابر آن کینه‌ی‌حرفم​ مورمورکننده مقاومت می‌کرد.

هاله بدون هیچ‌می‌گم​ تلاش خاصی به‌نمی‌دی​ بیرون ساطع شد.

اگر آن موجود واقعاً یک‌ازم​ فرشته بود، پس کلمات فرشته‌بزنم​ و شیطان تقریباً مترادف هم بودند.

جزیره لاگونا منظره‌ای کاملاً‌بهتر​ متفاوت از نام رمانتیکش‌بشن​ به عنوان یک جزیره داشت.

آیا واقعاً می‌شد‌منم​ باور کرد که‌حرفم​ این مکان واقعی است؟

خود فضا در‌می‌گم​ اطراف هسته‌ی سیاه در‌حال​ هم تنیده شده بود.

صخره‌هایی که جزیره را شکل می‌دادند، کشیده‌می‌خواد​ شده و به صورت مارپیچ درآمده بودند. نوک‌دیگه​ آن‌ها مانند لبه‌ی ابسیدین تیز و برنده بود.

گرداب تاریکی از بالای‌بهتر​ هسته‌ی سیاه اوج گرفت و‌زکه​ تا انتهای آسمان کشیده شد.

یک گردباد بی‌صدا.

هیچ صدایی در اطراف به‌گوش​ گوش نمی‌رسید، گویی حتی خود صدا‌کمک​ هم در حال مکیده شدن بود.

دئوس، یولگئوم و‌وقتی​ زکه به دایره‌ی‌کمک​ سیاه خیره شدند.

دئوس تصمیم درستی گرفته‌بهتر​ بود که افراد دیگری‌بشن​ را با خود نیاورده بود.

هیچ‌کس نمی‌توانست در‌منم​ برابر قدرت این‌حرفم​ مکان مقاومت کند.

آن‌ها یا دیوانه‌می‌گم​ می‌شدند یا دست‌نمی‌دی​ به خودکشی می‌زدند.

تمام کینه‌ی دنیا در‌کسی​ اینجا جمع شده بود‌دست​ و در سکوت فریاد می‌کشید.

بمیر.

بمیر.

احساس می‌کردم احساسات منفی‌حرفم​ که وجودم را انکار‌وقتی​ می‌کردند، دارند خفه‌ام می‌کنند.

دئوس لبخندی زد.

«اوه، اینجا واقعاً جای باحالیه.»

یولگئوم اخم کرد.

«بدسلیقه.»

هاله‌ی زکه از قبل درخشان‌ازم​ شده بود. دیسکی از هاله‌بزنم​ در پشت سرش ظاهر شد.

هاله‌ای که‌کنم​ به اوج‌بهتر​ خود رسیده بود،

در وضعیتی فوق‌حساس قرار‌همینو​ داشت، درست مثل زمانی که‌حال​ با پادشاه شیاطین روبه‌رو می‌شد.

«چرا فقط تو رفتی رو حالت‌نمی‌دی​ بزرگسال؟» زکه در حالی که دئوس‌می‌خواد​ این سؤال را پرسید، سرش را خاراند.

«آره، مگه نه. واقعاً شگفت‌انگیزه.»

«خود شیطانه، نه؟»

«آره. اگه منِ‌منم​ قبلی بودم، فکر کنم‌گوش​ همون اول له می‌شدم.»

«بالاخره داری‌همینو​ می‌فهمی که‌حرفم​ دیگه انسان نیستی؟»

«من یه انسانم.»

«هیچ انسانی نمی‌تونه اینو‌بهتر​ تحمل کنه. برای آخرین‌بشن​ قهرمان بودن زیادی نیست؟»

زکه آخرین قهرمان نبود.

از آنجایی که این‌حرفم​ موضوعی ناشناخته بود، دهانم‌وقتی​ را بسته نگه داشتم.

«پس بیاین اول‌وقتی​ سعیمون رو بکنیم‌کمک​ که بیدارش کنیم؟»

دئوس این را‌اینطوری​ پراند و به‌خاندانم​ جلو حرکت کرد.

یولگئوم با فریاد گفت:

«ما باید‌همینو​ دوباره مهر‌حرفم​ و مومش کنیم!»

«چرا؟»

«خب، مگه‌کنم​ اسم این دوران،‌اینه​ عصر هرج‌ومرج نبود؟»

«چه حرف غیرمسئولانه‌ای!»

«مسئولیتش با کسیه‌می‌گم​ که این اسم‌نمی‌دی​ رو روش گذاشته.»

دئوس لبخندی‌حال​ زد و مشتش‌ازم​ را دراز کرد.

طوفان انرژی شیطانی‌اینطوری​ به داخل مهره‌ی‌خاندانم​ سیاه سرازیر شد.

بلافاصله پس از‌منم​ آن، ترک‌های ناگهانی سطح‌گوش​ حلقه‌ی سیاه را پوشاند.

وضعیت ناپایداری که به نظر می‌رسید‌نمی‌دی​ هر لحظه ممکن است منفجر شود،‌می‌خواد​ در نهایت به سمت نابودی پیش رفت.

فرشته‌ی مقرب، راگوئل،‌وقتی​ شروع به ورود مجدد‌می‌خواد​ به این دنیا کرد.

یولگئوم به‌کنم​ آرامی لبش‌بهتر​ را گاز گرفت.

در واقع‌زکه​ نگران باختن‌همینو​ شرط بودم... اما

نمی‌توانستم چشم از فلس‌های سیاه‌گوش​ و شیطانی که بال‌های درخشان‌ازم​ راگوئل را پوشانده بود، بردارم.

دئوس در حالی‌وقتی​ که به من‌کمک​ نگاه می‌کرد گفت:

«اینو می‌دونی؟»

«چیو؟»

«من واقعاً از شرط‌بندی‌حرفم​ خوشم میاد. به هر‌وقتی​ حال، یکی بهم بدهکاری.»

«احتمالاً نه! این...»

راگوئل چشمانش را باز کرد.

چشمانی قرمز.

خون انباشته‌شده‌همینو​ به بیرون‌حرفم​ جاری شد.

«تمام موجوداتی که‌وقتی​ زنده هستند و‌کمک​ نفس می‌کشند، باید بمیرند.»

هر بار که دهان‌بهتر​ باز می‌کرد، نفس مرگ‌بشن​ باعث می‌شد بانشی زار بزند.

ناولها | novelha.net