---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

چرا از شیطان شاه بودن دست کشیدم

چپتر 64: بیداری رویای پادشاه (۳) • ⏱ 12 دقیقه

چپتر 64: بیداری رویای پادشاه (۳)

0

از اونجایی که از نسل‌انسانی​ یه جنگجو بود، توانایی‌های فیزیکی‌اش‌قوی‌ان​ از حد متوسط بالاتر می‌زد.

هم دویدن و هم پریدنش از‌پادشاه​ انسان‌های معمولی فراتر بود. در حدی که‌اما​ می‌تونست به حملات اژدها واکنش نشون بده.

چیزی که تو یه نبرد ابرانسانی‌ناخودآگاه​ پیروزی یا شکست رو تعیین می‌کنه،‌حمله​ یه جنبه روانی به اسم شجاعته.

اگه استرس بگیری، بدنت خشک‌نمی‌تونه​ می‌شه و با یه بدن خشک‌بازم​ نمی‌تونی بهترین عملکردت رو نشون بدی.

مخصوصاً وقتی داری با‌قدرتمنده​ هیولاهای گنده‌ای مثل اژدها یا‌واقعاً​ غول سر و کله می‌زنی.

شجاعت زکه دست‌کم در سطح رتبه D بود.

با دیدن مبارزه‌اش،‌دیدن​ دئوس ناخودآگاه حس کرد‌کرد​ خونش به جوش اومده.

اگه به جای‌پادشاه​ اژدها به تو‌مشت​ حمله می‌کرد چی؟

اگه یکی با اون شمشیر تیز‌می‌ده​ و سپر محکم تو دستش بهت حمله‌ور‌تونست​ می‌شد، می‌تونستی به همین راحتی دکش کنی؟

تا الان، تمام ۶۶۵‌بهش​ نسل از پادشاهان شیاطین‌نمی‌تونه​ از جنگجوها شکست خورده بودن.

بیشتر نبردهای مرگبار با مرگ هر دو طرف‌خونش​ تموم می‌شد، و حتی اگه زنده هم می‌موندن،‌شمشیر​ دیگه اون‌قدر جون نداشتن که جنگ رو ادامه بدن.

جنگ بین شیاطین و بشریت.

چرا این‌اما​ جنگ‌های بی‌معنی‌قدرتمنده​ هیچ‌وقت تموم نمی‌شن؟

موجودی که بهش می‌گن پادشاه شیاطین،‌پادشاه​ با اینکه نمی‌تونه از پس یه‌بربیاد​ مشت انسان ناچیز بربیاد، اما بازم قدرتمنده.

پس انسانی که‌دیدن​ شیاطین رو شکست‌ناخودآگاه​ می‌ده دیگه چه صیغه‌ایه؟

انسان‌ها واقعاً قوی‌ان؟

دئوس با نگاه کردن‌قدرتمنده​ به زکه، تونست چشمه‌ای از‌واقعاً​ قدرت واقعی انسان‌ها رو ببینه.

با اینکه توانایی‌موجودی​ فیزیکی‌اش حتی یک‌صدم‌پادشاه​ اون هم نیست...

اما تسلیم‌ناپذیره.

حتی اگه اژدها بهت‌اینکه​ حمله کنه، جا نمی‌زنی.‌ناچیز​ یه جنگجو این‌طوری می‌جنگه.

اگه خودش‌اما​ با زکه‌قدرتمنده​ می‌جنگید... چی می‌شد؟

در نهایت،‌نمی‌شن​ بدن اژدهای سرخ‌می‌گن​ در هم شکست.

سرش که در انتهای اون‌دئوس​ گردن دراز بود، انگار که خیلی‌جای​ سنگین شده باشه، روی زمین افتاد.

اژدهای سرخ بال‌های پهنش رو به هم زد‌ناچیز​ و سعی کرد پرواز کنه و در بره.‌انسان‌ها​ همون موقع بود که دئوس قدمی به جلو برداشت.

پرید تو آسمون‌بازم​ و یه لگد‌می‌ده​ خوابوند تو سر اژدها.

اژدهای سرخ بر اثر‌بهش​ ضربه از هوش رفت‌نمی‌تونه​ و پخش زمین شد.

زکه در حالی‌دیدن​ که نفس‌نفس می‌زد،‌ناخودآگاه​ به شمشیرش تکیه داد.

یولگئوم یه اعتراض خاموش به دئوس‌مشت​ کرد، یعنی با انگشتش بهش فحش داد‌انسانی​ و بعد طلسمی برای درمان زکه خوند.

اسکاتول هم مثل یه پیشخدمت‌انسانی​ وفادار، شروع کرد به جمع‌وجور‌قوی‌ان​ کردن گندکاری‌های بعد از مبارزه.

دئوس بهش گفت:

«اگه فلس اژدها این دور و‌ناخودآگاه​ بر ریخته، از رو تنش نکنیا. فقط‌می‌کرد​ همونایی که افتاده رو جمع کن بیار.»

«چشم، ارباب.»

«خب، اول‌اما​ یه نگاهی به‌انسانی​ این یارو بندازیم.»

دستش رو دراز‌موجودی​ کرد و اژدها‌پادشاه​ رو برد بالا.

این یه توانایی‌دیدن​ مخصوص شیاطین به‌ناخودآگاه​ اسم روح شیطانی بود.

همون‌طور که ارواح با عناصر سر و‌انسان​ کار دارن، شیاطین با انرژی شیطانی که‌می‌ده​ تو کل دنیا پخش شده کار می‌کنن.

اگه دقت کنی، انرژی شیطانی همون قدرت نهایی‌انسان‌ها​ بود که یه جنگجو می‌تونست به دست بیاره؛‌واقعی​ توانایی‌ای که درست در نقطه مقابل هاله قرار داشت.

یه ذهن پلید روی‌بهش​ چیزهای خارجی تأثیر می‌ذاره‌نمی‌تونه​ و قدرت‌های ماورایی اعمال می‌کنه.

بدن غول‌پیکر اژدها‌دیدن​ تو هوا بلند شد‌کرد​ و به خودش پیچید.

هیولا که به خاطر تحمل‌نمی‌تونه​ نکردن درد، ناله کردن براش کافی‌بازم​ نبود، شروع کرد به جیغ کشیدن.

«حرف زدن باهات تو این وضعیت رو‌صیغه‌ایه​ اعصابه، پس چرا اول با دگرگونی به شکل‌قدرت​ انسانی‌ت درنمیای؟ یا ترجیح می‌دی همین‌طوری له بشی؟»

«تو... تو...»

«تا پنج‌رتبه​ می‌شمرم، خودت‌مبارزه‌اش​ تصمیم بگیر. پنج.»

اژدهای سرخ‌می‌گن​ بلافاصله جادوی‌اینکه​ دگرگونی رو خوند.

دگرگونی یه جادوی نسبتاً پیچیده‌ست.

تا زمانی که خود‌بهش​ جادوگر هویتش رو فاش نکنه،‌مشت​ تشخیص ظاهر واقعی‌اش کار سختیه.

اژدهای سرخ که حالا به‌دئوس​ شکل یه انسان دراومده بود،‌اومده​ مردی با موهای قرمز بود.

اولین چیزی که توجه‌ام رو جلب کرد‌انسان​ این بود که بیشتر از هر جای‌می‌ده​ دیگه‌ای، خون داشت از ساق پاش چکه می‌کرد.

«اسمت چیه؟»

«جین.»

«آها، پس‌رتبه​ حتماً بعدیش‌مبارزه‌اش​ هم فوریه‌ست.»

«منظورت چیه؟»

«بی‌خیال، نیازی نیست بدونی.‌قدرتمنده​ ولی یه اژدها تو‌انسان‌ها​ سرزمین پریان چه غلطی می‌کنه؟»

اژدهای سرخ که اسمش جین بود، قبل از‌نمی‌تونه​ اینکه جواب دئوس رو بده، به اون سه‌انسانی​ نفر، یعنی زکه، یولگئوم و اسکاتول نگاه کرد.

به نظر می‌رسید شکست خوردن از گروهی‌کرد​ که نهایتاً از چهار تا انسان و پری‌اون​ تشکیل شده بود، براش یه شوک بزرگ بود.

«ما می‌خوایم‌می‌گن​ یه پادشاهی‌اینکه​ تأسیس کنیم.»

«فقط با نه نفر؟»

«وقتی پایه‌ها رو بنا کنیم،‌می‌گن​ می‌تونیم هم‌رزمان دیگه‌ای که با هدفمون‌ناچیز​ موافقن رو هم به اینجا بیاریم.»

«همونایی که‌رتبه​ فکر می‌کنن خیلی‌دئوس​ تندرو و خفنن؟»

«...تو از‌می‌گن​ کجا می‌دونی‌اینکه​ ما چیکار می‌کنیم؟»

«اگه مثل من‌بازم​ باشی، دیگه چیزی‌می‌ده​ نیست که ندونی.»

دئوس با‌نمی‌شن​ لحنی از خود‌می‌گن​ راضی دوباره پرسید:

«قراره این یارو‌دیدن​ که بهش می‌گن‌ناخودآگاه​ اوکتا بشه پادشاه؟»

«آره. چون‌می‌گن​ اون قوی‌ترین‌اینکه​ بین ماست.»

«به هر حال...‌بازم​ خب که چی؟ می‌خواید‌صیغه‌ایه​ ادای انسان‌ها رو دربیارید؟»

«نه. کاملاً برعکس. ما قراره‌می‌گن​ بر پریان حکومت کنیم و‌انسان​ علیه پادشاهی انسان‌ها وارد جنگ بشیم.»

«اوه، فتح‌رتبه​ دنیا. عجب‌مبارزه‌اش​ رویای قشنگی.»

«بهم نخند.»

«توقع داری به ایده‌قدرتمنده​ تسلط بر جهان نخندم؟‌انسان‌ها​ دیگه چقدر باید بی‌احساس باشم؟»

«ما داریم سخت‌موجودی​ تلاش می‌کنیم تا‌پادشاه​ به آرزوهای خاندانمون برسیم.»

«تا جایی که‌دیدن​ من می‌دونم، اژدهایان با‌کرد​ انسان‌ها صلح کرده بودن.»

«اون صلح دیگه تموم شده. دوران‌مشت​ اژدهای طلای حقیقی به سر اومده،‌قدرتمنده​ برای همین این توافقنامه دیگه اعتباری نداره.»

«یعنی می‌گی‌اما​ همه اژدهایان‌قدرتمنده​ این‌طوری فکر می‌کنن؟»

«به زودی همین‌طور می‌شه.»

«هع...»

دئوس دست به‌پادشاه​ سینه شد و‌مشت​ به یولگئوم نگاه کرد.

یولگئوم با چهره‌ای‌بازم​ بی‌تفاوت داشت به‌می‌ده​ داستانش گوش می‌داد.

دئوس که با دیدن این صحنه‌پادشاه​ ناگهان چیزی یادش اومده بود، سریع‌بربیاد​ به اژدهای سرخ، جین، نزدیک شد.

«بذار زیربغلت رو ببینم.»

«این دیگه چه مسخره‌بازی‌ایه؟»

«تو که نمی‌دونی. در مورد‌انسانی​ اون قارچی که از تو‌قوی‌ان​ به عنوان میزبانش استفاده کرده.»

حالت چهره‌نمی‌شن​ جین به طرز‌می‌گن​ عجیبی عوض شد.

«چطور...»

«تازه می‌گن مال دنیای شیاطین هم‌مشت​ هست؟ شنیدم که یواشکی از دزدها‌قدرتمنده​ می‌گیرنش و سمش رو استخراج می‌کنن.»

«تو دیگه کی هستی؟»

«من؟ دئوس. همراه قهرمان‌بهش​ زکه. جهت اطلاع، شغلم‌نمی‌تونه​ تاجره. تخصص تو چیه؟ قلدری؟»

«تو از کجا می‌دونی ما چیکار‌ناخودآگاه​ می‌کنیم؟ کار خودته! شنیدم اخیراً یه یارویی‌می‌کرد​ افتاده به جون رفقامون و داره می‌کشتشون.»

«پس تسلیم‌می‌گن​ شو. چون تو‌نمی‌تونه​ هم قراره بمیری.»

«چرت و پرت نگو!»

«بهتره خیال فرار کردن رو از‌پادشاه​ سرت بیرون کنی. اون سه تا‌بربیاد​ انقدر رو اعصاب بودن که تیکه‌تیکه‌شون کردم.»

عرق سردی‌رتبه​ روی پیشونی‌مبارزه‌اش​ جین نشست.

بعد یهو با‌پادشاه​ قیافه‌ای جدی زل‌مشت​ زد تو چشم‌های دئوس.

«نکنه تو فرشته‌ای؟»

«ها؟»

«خدا... یعنی خدا می‌خواد جلومون‌دئوس​ رو بگیره؟ ولی ما که‌اومده​ هیچ‌وقت برخلاف اراده‌ی خدا کاری نکردیم...»

درست تو همین لحظه که‌نمی‌تونه​ داشت این حرف‌ها رو می‌زد، یولگئوم‌بازم​ رو به دئوس کرد و گفت:

«زیادی زر نمی‌زنه؟ چرا‌قدرتمنده​ فقط نمی‌ندازیش یه جا‌انسان‌ها​ درش رو قفل کنی؟»

«اوه، راست میگیا.»

دئوس هم با خودش فکر کرد که یارو داره زیادی چرت‌جای​ و پرت می‌بافه و نگران بود که مبادا حرف اضافه‌ای بزنه،‌حمله‌ور​ برای همین دستش رو دراز کرد و یه سیاه‌چاله احضار کرد.

هر سیاه‌چاله‌ای که چیزی رو می‌بلعید،‌مشت​ به یه سفیدچاله‌ای وصل بود که‌قدرتمنده​ اون رو به بیرون تف می‌کرد.

اون سر قضیه، سفیدچاله توی زندانی‌می‌ده​ که تو یه مکان مخفی در‌کردن​ دنیای شیاطین ساخته شده بود، قرار داشت.

در واقع یه وسیله‌ی نقلیه‌ی نسبتاً امن به حساب می‌اومد و‌ناچیز​ به جز مواردی که طرف مقاومت شدیدی می‌کرد و دست و‌نگاه​ پاش قطع می‌شد، اکثر آدم‌ها صحیح و سالم به زندان فرستاده می‌شدن.

جین هم کشیده‌دیدن​ شد توش و بدون‌کرد​ هیچ ردی غیبش زد.

اسکاتول با احترام سرش رو خم کرد‌انسان​ و گفت: «این یه کرم‌چاله‌ی جادویی باستانیه. انتظار‌صیغه‌ایه​ نداشتم ارباب حتی همچین جادویی هم بلد باشن.»

زکه در حالی که سرش رو تکون می‌داد‌انسان‌ها​ گفت: «حالا قراره چی رو بگیریم؟ به هر حال،‌ببینه​ انگار اژدهایان واقعاً قصد داشتن یه پادشاهی راه بندازن.»

«چرا یهو همچین کاری کردن؟»

اسکاتول آهی کشید و‌مبارزه‌اش​ گفت: «خب... حدس می‌زنم‌خونش​ پادشاه حسودیش شده بود.»

«چرا تو سرزمین پریان... نکنه به‌مشت​ خاطر این بود که می‌خواستن از گونه‌ی‌انسانی​ ما تو جنگ علیه انسان‌ها استفاده کنن؟»

«شایدم. چه سرباز چه برده، برای حفظ یه‌انسان‌ها​ پادشاهی به چیزهای مختلفی نیازه. حداقلش اینه که‌واقعی​ می‌تونستن ازم به عنوان کارگر معدن کار بکشن.»

«چرا اژدهایان یهو این‌قدر‌بهش​ جنگ‌طلب شدن؟ اژدهای طلای‌نمی‌تونه​ حقیقی که بهشون حکومت می‌کنه...»

دئوس حرفش رو قطع کرد.

«حالا دلیلش به چه دردت می‌خوره؟‌مشت​ الان فقط با کشتن نه تاشون‌قدرتمنده​ می‌تونیم قضیه رو جمع کنیم، مگه نه؟»

«آره. یکیشون‌اما​ رو که همین‌انسانی​ الان حل کردم.»

«داری یه بحران بزرگ که نزدیک بود کل‌نمی‌تونه​ دنیای اصلی رو به آشوب بکشه، حل می‌کنی.‌انسانی​ معاوضه‌ش با یه معدن خیلی ارزونه. کلاً ضرر کردم.»

دئوس این رو گفت و‌دئوس​ با پا لگدی به زکه که‌جای​ یه گوشه ولو شده بود، زد.

«استراحت تمومه.‌می‌گن​ پاشو بریم اژدهای‌نمی‌تونه​ بعدی رو بکشیم.»

«ها؟ دوباره؟»

«پس تا الان داشتی‌بهش​ چی می‌شنیدی؟ هشت تای‌نمی‌تونه​ دیگه مونده که باید بگیریمشون.»

«قرار نیست‌رتبه​ که همه‌ش رو‌دئوس​ امروز انجام بدیم.»

«کار امروز رو به فردا ننداز. این یه‌ناچیز​ ضرب‌المثل طلاییه. ای دردسرساز، لطفاً یه کم خودت‌انسان‌ها​ رو اصلاح کن تا به یه دردی بخوری.»

«چرا به من میگی دردسرساز؟»

«واقعاً نمی‌دونی یا‌موجودی​ داری خودت رو‌پادشاه​ می‌زنی به اون راه؟»

یولگئوم نتونست به حرفش ادامه‌دئوس​ بده، چون انقدر سوتی داده‌اومده​ بود که جای هیچ دفاعی نداشت.

اگه منطقی به قضیه نگاه می‌کردی،‌مشت​ تمام این کارایی که اژدهایان داشتن‌قدرتمنده​ می‌کردن، یه جورایی به اون ربط داشت.

«شرط ببندیم چند نفر میان؟»

انگار دوباره از کوهنوردی خسته‌می‌گن​ شده بود. یولگئوم بلافاصله به‌انسان​ حرف دئوس واکنش نشون داد.

«سه تا.»

«رو چه حسابی؟»

«اژدهایان همیشه همین‌طوری بودن. اگه‌انسانی​ یکی جواب نده، سه تا. اگه‌نگاه​ سه تا کم باشه، هشت تا.»

«پس روی‌نمی‌شن​ هم میشن‌بهش​ دوازده تا؟»

«چی؟»

«تعدادشون رو میگم.»

«عدد دوازده معانی زیادی داره.‌انسانی​ تعداد فرشتگان مقرب دوازده‌تاست و‌قوی‌ان​ یه سال هم دوازده ماه داره.»

«بسیار خب، دردسرساز روی سه تا‌پادشاه​ و یه سکه طلا شرط بست.‌بربیاد​ زکه، تو رو چند نفر شرط می‌بندی؟»

«منم... سه تا...»

«دینگ! گزینه‌ی‌می‌گن​ سه تا‌اینکه​ قبلاً رزرو شده.»

«پس... پنج تا.»

«یه سکه‌نمی‌شن​ طلا برای‌بهش​ پنج تا.»

«ای بابا!‌رتبه​ من که‌مبارزه‌اش​ همچین پولی ندارم.»

«عیبی نداره.‌می‌گن​ یواش یواش‌اینکه​ بهم پس میدی.»

«...نمیشه اصلاً شرکت نکنم؟»

«نه. نفر بعدی، پیشخدمته.»

«پس من‌رتبه​ حد وسط رو‌دئوس​ می‌گیرم، چهار تا.»

«تو هم یه سکه طلا.»

«ارباب، شما‌اما​ روی چند‌قدرتمنده​ نفر شرط می‌بندید؟»

«هفت تا.»

«چرا؟»

«یه باوری هست که‌اینکه​ میگه اگه روی هفت شرط‌بربیاد​ ببندی، پول به جیب می‌زنی.»

بعد از بالا رفتن از یه تپه و پریدن از روی‌نگاه​ یه صخره‌ی باریک که با یه آبشار جدا شده بود، به‌کنه​ یه فلات وسیع رسیدیم که قله‌ی کوه آگایاتا دقیقاً روبه‌رومون قرار داشت.

از علف‌های هرز گرفته تا گل‌های ناشناخته؛‌اینکه​ جای نسبتاً جذابی بود که گیاهان کوچیک‌بازم​ به صورت دسته‌ای توش رشد کرده بودن.

البته اگه‌رتبه​ اژدهایان رو‌مبارزه‌اش​ فاکتور می‌گرفتیم.

«همه‌تون یه‌می‌گن​ سکه طلا‌اینکه​ بهم بدهکارید.»

دئوس نگاهی به‌بازم​ آسمون انداخت و‌می‌ده​ این رو گفت.

در مجموع هفت تا‌بهش​ اژدها تو آسمون در‌نمی‌تونه​ حال چرخ زدن بودن.

از اون‌هایی که گردن و‌دئوس​ دم بلندی داشتن گرفته تا‌اومده​ اژدهایان نوع پری که بال داشتن.

اژدهایان رنگارنگ به سمت پایین‌نمی‌تونه​ سرازیر شدن و تو یه‌اما​ چشم‌به‌هم‌زدن گروهمون رو محاصره کردن.

باد شدیدی که گردبادی از خاک به پا کرده‌واقعاً​ بود، زکه رو مجبور کرد صورتش رو با ساعدش‌توانایی​ بپوشونه و با چشم‌های نیمه‌باز به حریفاش نگاه کنه.

«خب زکه! وقت اعزامه.»

«هی دئوس.»

«چته؟»

«هر جوری حساب‌بازم​ کنی، هفت تا‌می‌ده​ خیلی زیاده. تیکه‌تیکه‌م می‌کنن.»

«واقعاً این‌طوری فکر می‌کنی؟»

«آره.»

«پس از‌می‌گن​ پسش برنمیای.‌اینکه​ بیا فرار کنیم.»

«...می‌خوای فرار کنی؟»

«خودت گفتی نمی‌تونی بجنگی دیگه؟»

«ولی مگه نیومدیم اینجا چون‌دئوس​ راهی براش داشتی؟ دئوس، تو‌اومده​ که می‌دونستی اژدهایان اینجا جمع شدن.»

«پس بجنگ دیگه.»

«نه، غیرممکنه.»

«چقدر حرف می‌زنی.»

دئوس پوزخندی زد‌دیدن​ و سرش رو‌ناخودآگاه​ کمی به عقب چرخوند.

«پیشخدمت.»

«بله، ارباب.»

«زکه رو‌نمی‌شن​ بردار و‌بهش​ فرار کن.»

«چون می‌دونم‌رتبه​ خودم از‌مبارزه‌اش​ پسش برمیام.»

«اطاعت. حتی اگه‌پادشاه​ اینجا هم می‌موندیم، فقط‌انسان​ دست و پاگیرتون می‌شدیم.»

اسکاتولِ پیشخدمت،‌اما​ گوشه‌ی چشمی‌قدرتمنده​ به یولگئوم انداخت.

اما در‌نمی‌شن​ نهایت چیزی‌بهش​ در موردش نگفت.

ناگهان، هیکل اسکاتول از جلوی‌دئوس​ چشم همه غیب شد و بلافاصله‌جای​ بعدش، درست کنار زکه ظاهر شد.

در حالی که جنگجو رو بغل‌مشت​ کرده بود، دوباره ناپدید شد. حتی اژدهایان‌انسانی​ هم نتونستن به گرد پای اسکاتول برسن.

ناولها | novelha.net