چپتر 64: بیداری رویای پادشاه (۳)
0از اونجایی که از نسلرتبه یه جنگجو بود، تواناییهای فیزیکیاشکرد از حد متوسط بالاتر میزد.
هم دویدن و هم پریدنش ازانسان انسانهای معمولی فراتر بود. در حدی کهمیده میتونست به حملات اژدها واکنش نشون بده.
چیزی که تو یه نبرد ابرانسانیچرا پیروزی یا شکست رو تعیین میکنه،موجودی یه جنبه روانی به اسم شجاعته.
اگه استرس بگیری، بدنت خشکبربیاد میشه و با یه بدن خشکصیغهایه نمیتونی بهترین عملکردت رو نشون بدی.
مخصوصاً وقتی داری باسطح هیولاهای گندهای مثل اژدها یاناخودآگاه غول سر و کله میزنی.
شجاعت زکه دستکم در سطح رتبه D بود.
با دیدن مبارزهاش،ادامه دئوس ناخودآگاه حس کرداین خونش به جوش اومده.
اگه به جایانسان اژدها به تواما حمله میکرد چی؟
اگه یکی با اون شمشیر تیزدیدن و سپر محکم تو دستش بهت حملهوراومده میشد، میتونستی به همین راحتی دکش کنی؟
تا الان، تمام ۶۶۵نمیتونه نسل از پادشاهان شیاطینبربیاد از جنگجوها شکست خورده بودن.
بیشتر نبردهای مرگبار با مرگ هر دو طرفجنگهای تموم میشد، و حتی اگه زنده هم میموندن،اینکه دیگه اونقدر جون نداشتن که جنگ رو ادامه بدن.
جنگ بین شیاطین و بشریت.
چرا اینزکه جنگهای بیمعنیسطح هیچوقت تموم نمیشن؟
موجودی که بهش میگن پادشاه شیاطین،انسان با اینکه نمیتونه از پس یهانسانی مشت انسان ناچیز بربیاد، اما بازم قدرتمنده.
پس انسانی کهادامه شیاطین رو شکستچرا میده دیگه چه صیغهایه؟
انسانها واقعاً قویان؟
دئوس با نگاه کردنسطح به زکه، تونست چشمهای ازناخودآگاه قدرت واقعی انسانها رو ببینه.
با اینکه تواناییاینکه فیزیکیاش حتی یکصدمانسان اون هم نیست...
اما تسلیمناپذیره.
حتی اگه اژدها بهتناچیز حمله کنه، جا نمیزنی.قدرتمنده یه جنگجو اینطوری میجنگه.
اگه خودشزکه با زکهسطح میجنگید... چی میشد؟
در نهایت،پادشاه بدن اژدهای سرخمشت در هم شکست.
سرش که در انتهای اونبشریت گردن دراز بود، انگار که خیلینمیشن سنگین شده باشه، روی زمین افتاد.
اژدهای سرخ بالهای پهنش رو به هم زدقدرتمنده و سعی کرد پرواز کنه و در بره.کردن همون موقع بود که دئوس قدمی به جلو برداشت.
پرید تو آسموندستکم و یه لگددیدن خوابوند تو سر اژدها.
اژدهای سرخ بر اثرنمیتونه ضربه از هوش رفتبربیاد و پخش زمین شد.
زکه در حالیادامه که نفسنفس میزد،چرا به شمشیرش تکیه داد.
یولگئوم یه اعتراض خاموش به دئوساما کرد، یعنی با انگشتش بهش فحش دادواقعاً و بعد طلسمی برای درمان زکه خوند.
اسکاتول هم مثل یه پیشخدمترتبه وفادار، شروع کرد به جمعوجورکرد کردن گندکاریهای بعد از مبارزه.
دئوس بهش گفت:
«اگه فلس اژدها این دور وچرا بر ریخته، از رو تنش نکنیا. فقطبهش همونایی که افتاده رو جمع کن بیار.»
«چشم، ارباب.»
«خب، اولزکه یه نگاهی بهرتبه این یارو بندازیم.»
دستش رو درازاینکه کرد و اژدهاانسان رو برد بالا.
این یه تواناییادامه مخصوص شیاطین بهچرا اسم روح شیطانی بود.
همونطور که ارواح با عناصر سر وبازم کار دارن، شیاطین با انرژی شیطانی کهقویان تو کل دنیا پخش شده کار میکنن.
اگه دقت کنی، انرژی شیطانی همون قدرت نهاییدئوس بود که یه جنگجو میتونست به دست بیاره؛میکرد تواناییای که درست در نقطه مقابل هاله قرار داشت.
یه ذهن پلید روینمیتونه چیزهای خارجی تأثیر میذارهبربیاد و قدرتهای ماورایی اعمال میکنه.
بدن غولپیکر اژدهاادامه تو هوا بلند شداین و به خودش پیچید.
هیولا که به خاطر تحملبربیاد نکردن درد، ناله کردن براش کافیصیغهایه نبود، شروع کرد به جیغ کشیدن.
«حرف زدن باهات تو این وضعیت رومبارزهاش اعصابه، پس چرا اول با دگرگونی به شکلحمله انسانیت درنمیای؟ یا ترجیح میدی همینطوری له بشی؟»
«تو... تو...»
«تا پنججنگ میشمرم، خودتبین تصمیم بگیر. پنج.»
اژدهای سرخمشت بلافاصله جادویناچیز دگرگونی رو خوند.
دگرگونی یه جادوی نسبتاً پیچیدهست.
تا زمانی که خودنمیتونه جادوگر هویتش رو فاش نکنه،اما تشخیص ظاهر واقعیاش کار سختیه.
اژدهای سرخ که حالا بهبشریت شکل یه انسان دراومده بود،هیچوقت مردی با موهای قرمز بود.
اولین چیزی که توجهام رو جلب کردبازم این بود که بیشتر از هر جایقویان دیگهای، خون داشت از ساق پاش چکه میکرد.
«اسمت چیه؟»
«جین.»
«آها، پسجنگ حتماً بعدیشبین هم فوریهست.»
«منظورت چیه؟»
«بیخیال، نیازی نیست بدونی.سطح ولی یه اژدها تودئوس سرزمین پریان چه غلطی میکنه؟»
اژدهای سرخ که اسمش جین بود، قبل ازبربیاد اینکه جواب دئوس رو بده، به اون سهواقعاً نفر، یعنی زکه، یولگئوم و اسکاتول نگاه کرد.
به نظر میرسید شکست خوردن از گروهیاین که نهایتاً از چهار تا انسان و پریپادشاه تشکیل شده بود، براش یه شوک بزرگ بود.
«ما میخوایممشت یه پادشاهیناچیز تأسیس کنیم.»
«فقط با نه نفر؟»
«وقتی پایهها رو بنا کنیم،مشت میتونیم همرزمان دیگهای که با هدفمونقدرتمنده موافقن رو هم به اینجا بیاریم.»
«همونایی کهجنگ فکر میکنن خیلیبشریت تندرو و خفنن؟»
«...تو ازمشت کجا میدونیناچیز ما چیکار میکنیم؟»
«اگه مثل مندستکم باشی، دیگه چیزیدیدن نیست که ندونی.»
دئوس باپادشاه لحنی از خودمشت راضی دوباره پرسید:
«قراره این یاروادامه که بهش میگنچرا اوکتا بشه پادشاه؟»
«آره. چونمشت اون قویترینناچیز بین ماست.»
«به هر حال...دستکم خب که چی؟ میخوایدمبارزهاش ادای انسانها رو دربیارید؟»
«نه. کاملاً برعکس. ما قرارهمشت بر پریان حکومت کنیم وبازم علیه پادشاهی انسانها وارد جنگ بشیم.»
«اوه، فتحجنگ دنیا. عجببین رویای قشنگی.»
«بهم نخند.»
«توقع داری به ایدهسطح تسلط بر جهان نخندم؟دئوس دیگه چقدر باید بیاحساس باشم؟»
«ما داریم سختاینکه تلاش میکنیم تاانسان به آرزوهای خاندانمون برسیم.»
«تا جایی کهادامه من میدونم، اژدهایان بااین انسانها صلح کرده بودن.»
«اون صلح دیگه تموم شده. دوراناما اژدهای طلای حقیقی به سر اومده،انسانها برای همین این توافقنامه دیگه اعتباری نداره.»
«یعنی میگیزکه همه اژدهایانسطح اینطوری فکر میکنن؟»
«به زودی همینطور میشه.»
«هع...»
دئوس دست بهانسان سینه شد واما به یولگئوم نگاه کرد.
یولگئوم با چهرهایدستکم بیتفاوت داشت بهدیدن داستانش گوش میداد.
دئوس که با دیدن این صحنهانسان ناگهان چیزی یادش اومده بود، سریعانسانی به اژدهای سرخ، جین، نزدیک شد.
«بذار زیربغلت رو ببینم.»
«این دیگه چه مسخرهبازیایه؟»
«تو که نمیدونی. در موردرتبه اون قارچی که از توکرد به عنوان میزبانش استفاده کرده.»
حالت چهرهپادشاه جین به طرزمشت عجیبی عوض شد.
«چطور...»
«تازه میگن مال دنیای شیاطین هماما هست؟ شنیدم که یواشکی از دزدهاانسانها میگیرنش و سمش رو استخراج میکنن.»
«تو دیگه کی هستی؟»
«من؟ دئوس. همراه قهرماننمیتونه زکه. جهت اطلاع، شغلمبربیاد تاجره. تخصص تو چیه؟ قلدری؟»
«تو از کجا میدونی ما چیکارچرا میکنیم؟ کار خودته! شنیدم اخیراً یه یاروییبهش افتاده به جون رفقامون و داره میکشتشون.»
«پس تسلیممشت شو. چون توبربیاد هم قراره بمیری.»
«چرت و پرت نگو!»
«بهتره خیال فرار کردن رو ازانسان سرت بیرون کنی. اون سه تاانسانی انقدر رو اعصاب بودن که تیکهتیکهشون کردم.»
عرق سردیجنگ روی پیشونیبین جین نشست.
بعد یهو باانسان قیافهای جدی زلاما زد تو چشمهای دئوس.
«نکنه تو فرشتهای؟»
«ها؟»
«خدا... یعنی خدا میخواد جلومونبشریت رو بگیره؟ ولی ما کههیچوقت هیچوقت برخلاف ارادهی خدا کاری نکردیم...»
درست تو همین لحظه کهبربیاد داشت این حرفها رو میزد، یولگئومصیغهایه رو به دئوس کرد و گفت:
«زیادی زر نمیزنه؟ چراسطح فقط نمیندازیش یه جادئوس درش رو قفل کنی؟»
«اوه، راست میگیا.»
دئوس هم با خودش فکر کرد که یارو داره زیادی چرتنمیشن و پرت میبافه و نگران بود که مبادا حرف اضافهای بزنه،اما برای همین دستش رو دراز کرد و یه سیاهچاله احضار کرد.
هر سیاهچالهای که چیزی رو میبلعید،اما به یه سفیدچالهای وصل بود کهانسانها اون رو به بیرون تف میکرد.
اون سر قضیه، سفیدچاله توی زندانیدیدن که تو یه مکان مخفی درجوش دنیای شیاطین ساخته شده بود، قرار داشت.
در واقع یه وسیلهی نقلیهی نسبتاً امن به حساب میاومد وقدرتمنده به جز مواردی که طرف مقاومت شدیدی میکرد و دست وقدرت پاش قطع میشد، اکثر آدمها صحیح و سالم به زندان فرستاده میشدن.
جین هم کشیدهادامه شد توش و بدوناین هیچ ردی غیبش زد.
اسکاتول با احترام سرش رو خم کردبازم و گفت: «این یه کرمچالهی جادویی باستانیه. انتظارنگاه نداشتم ارباب حتی همچین جادویی هم بلد باشن.»
زکه در حالی که سرش رو تکون میداددئوس گفت: «حالا قراره چی رو بگیریم؟ به هر حال،یکی انگار اژدهایان واقعاً قصد داشتن یه پادشاهی راه بندازن.»
«چرا یهو همچین کاری کردن؟»
اسکاتول آهی کشید وبین گفت: «خب... حدس میزنمجنگهای پادشاه حسودیش شده بود.»
«چرا تو سرزمین پریان... نکنه بهاما خاطر این بود که میخواستن از گونهیواقعاً ما تو جنگ علیه انسانها استفاده کنن؟»
«شایدم. چه سرباز چه برده، برای حفظ یهدئوس پادشاهی به چیزهای مختلفی نیازه. حداقلش اینه کهمیکرد میتونستن ازم به عنوان کارگر معدن کار بکشن.»
«چرا اژدهایان یهو اینقدرنمیتونه جنگطلب شدن؟ اژدهای طلایبربیاد حقیقی که بهشون حکومت میکنه...»
دئوس حرفش رو قطع کرد.
«حالا دلیلش به چه دردت میخوره؟اما الان فقط با کشتن نه تاشونانسانها میتونیم قضیه رو جمع کنیم، مگه نه؟»
«آره. یکیشونزکه رو که همینرتبه الان حل کردم.»
«داری یه بحران بزرگ که نزدیک بود کلبربیاد دنیای اصلی رو به آشوب بکشه، حل میکنی.واقعاً معاوضهش با یه معدن خیلی ارزونه. کلاً ضرر کردم.»
دئوس این رو گفت وبشریت با پا لگدی به زکه کهنمیشن یه گوشه ولو شده بود، زد.
«استراحت تمومه.مشت پاشو بریم اژدهایبربیاد بعدی رو بکشیم.»
«ها؟ دوباره؟»
«پس تا الان داشتینمیتونه چی میشنیدی؟ هشت تایبربیاد دیگه مونده که باید بگیریمشون.»
«قرار نیستجنگ که همهش روبشریت امروز انجام بدیم.»
«کار امروز رو به فردا ننداز. این یهقدرتمنده ضربالمثل طلاییه. ای دردسرساز، لطفاً یه کم خودتکردن رو اصلاح کن تا به یه دردی بخوری.»
«چرا به من میگی دردسرساز؟»
«واقعاً نمیدونی یااینکه داری خودت روانسان میزنی به اون راه؟»
یولگئوم نتونست به حرفش ادامهبشریت بده، چون انقدر سوتی دادههیچوقت بود که جای هیچ دفاعی نداشت.
اگه منطقی به قضیه نگاه میکردی،اما تمام این کارایی که اژدهایان داشتنانسانها میکردن، یه جورایی به اون ربط داشت.
«شرط ببندیم چند نفر میان؟»
انگار دوباره از کوهنوردی خستهمشت شده بود. یولگئوم بلافاصله بهبازم حرف دئوس واکنش نشون داد.
«سه تا.»
«رو چه حسابی؟»
«اژدهایان همیشه همینطوری بودن. اگهرتبه یکی جواب نده، سه تا. اگهخونش سه تا کم باشه، هشت تا.»
«پس رویپادشاه هم میشننمیتونه دوازده تا؟»
«چی؟»
«تعدادشون رو میگم.»
«عدد دوازده معانی زیادی داره.رتبه تعداد فرشتگان مقرب دوازدهتاست وکرد یه سال هم دوازده ماه داره.»
«بسیار خب، دردسرساز روی سه تاانسان و یه سکه طلا شرط بست.انسانی زکه، تو رو چند نفر شرط میبندی؟»
«منم... سه تا...»
«دینگ! گزینهیمشت سه تاناچیز قبلاً رزرو شده.»
«پس... پنج تا.»
«یه سکهپادشاه طلا براینمیتونه پنج تا.»
«ای بابا!جنگ من کهبین همچین پولی ندارم.»
«عیبی نداره.مشت یواش یواشناچیز بهم پس میدی.»
«...نمیشه اصلاً شرکت نکنم؟»
«نه. نفر بعدی، پیشخدمته.»
«پس منجنگ حد وسط روبشریت میگیرم، چهار تا.»
«تو هم یه سکه طلا.»
«ارباب، شمازکه روی چندسطح نفر شرط میبندید؟»
«هفت تا.»
«چرا؟»
«یه باوری هست کهناچیز میگه اگه روی هفت شرطانسانی ببندی، پول به جیب میزنی.»
بعد از بالا رفتن از یه تپه و پریدن از رویخونش یه صخرهی باریک که با یه آبشار جدا شده بود، بهمحکم یه فلات وسیع رسیدیم که قلهی کوه آگایاتا دقیقاً روبهرومون قرار داشت.
از علفهای هرز گرفته تا گلهای ناشناخته؛ناچیز جای نسبتاً جذابی بود که گیاهان کوچیکصیغهایه به صورت دستهای توش رشد کرده بودن.
البته اگهجنگ اژدهایان روبین فاکتور میگرفتیم.
«همهتون یهمشت سکه طلاناچیز بهم بدهکارید.»
دئوس نگاهی بهدستکم آسمون انداخت ودیدن این رو گفت.
در مجموع هفت تانمیتونه اژدها تو آسمون دربربیاد حال چرخ زدن بودن.
از اونهایی که گردن وبشریت دم بلندی داشتن گرفته تاهیچوقت اژدهایان نوع پری که بال داشتن.
اژدهایان رنگارنگ به سمت پایینبربیاد سرازیر شدن و تو یهمیده چشمبههمزدن گروهمون رو محاصره کردن.
باد شدیدی که گردبادی از خاک به پا کردهناخودآگاه بود، زکه رو مجبور کرد صورتش رو با ساعدشاون بپوشونه و با چشمهای نیمهباز به حریفاش نگاه کنه.
«خب زکه! وقت اعزامه.»
«هی دئوس.»
«چته؟»
«هر جوری حسابدستکم کنی، هفت تادیدن خیلی زیاده. تیکهتیکهم میکنن.»
«واقعاً اینطوری فکر میکنی؟»
«آره.»
«پس ازمشت پسش برنمیای.ناچیز بیا فرار کنیم.»
«...میخوای فرار کنی؟»
«خودت گفتی نمیتونی بجنگی دیگه؟»
«ولی مگه نیومدیم اینجا چونبشریت راهی براش داشتی؟ دئوس، توهیچوقت که میدونستی اژدهایان اینجا جمع شدن.»
«پس بجنگ دیگه.»
«نه، غیرممکنه.»
«چقدر حرف میزنی.»
دئوس پوزخندی زدادامه و سرش روچرا کمی به عقب چرخوند.
«پیشخدمت.»
«بله، ارباب.»
«زکه روپادشاه بردار ونمیتونه فرار کن.»
«چون میدونمجنگ خودم ازبین پسش برمیام.»
«اطاعت. حتی اگهانسان اینجا هم میموندیم، فقطبازم دست و پاگیرتون میشدیم.»
اسکاتولِ پیشخدمت،زکه گوشهی چشمیسطح به یولگئوم انداخت.
اما درپادشاه نهایت چیزینمیتونه در موردش نگفت.
ناگهان، هیکل اسکاتول از جلویبشریت چشم همه غیب شد و بلافاصلهنمیشن بعدش، درست کنار زکه ظاهر شد.
در حالی که جنگجو رو بغلاما کرده بود، دوباره ناپدید شد. حتی اژدهایانواقعاً هم نتونستن به گرد پای اسکاتول برسن.