---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

چرا از شیطان شاه بودن دست کشیدم

چپتر 218: ۵۰. برخورد قدرتمندان (۱) • ⏱ 12 دقیقه

چپتر 218: ۵۰. برخورد قدرتمندان (۱)

0

«درسته. همه‌چیز‌افتادن​ زیر سر‌خودشون​ اون مترونومه.»

زکه با گیجی سرش‌کردن​ رو کج کرد؛ اصلاً نمی‌فهمید‌حال​ داریم درباره چی حرف می‌زنیم.

بعد، یهو‌نزار​ یه چیزی‌موم​ به ذهنم رسید.

«نکنه به‌احیا​ خاطر اینه‌بود​ که من مُردم؟»

یولگئوم سر تکون داد.

«آره. من موقتاً قرارداد رو دادم به ترجان، ولی صاحب‌بازم​ اصلی اون سند تو بودی، زکه. اما الان که تو‌خیلی​ توی دنیای بالا مُردی، قدرت اون سند هم ضعیف شده.»

چهره‌ی زکه در هم رفت.

«آخرین باری که‌کرده​ دیدمش، دستبند قادر مطلق‌داره​ رو احیا کرده بود.»

«حالا حتی داره از ستاره‌ها هم به‌خرابکاری‌هاشون​ عنوان خدمتکار استفاده می‌کنه. نه، فقط این نیست.‌قویه​ حتی پاش رو توی کفش جادو هم کرده.»

با شنیدن حرف‌های‌خودشون​ یولگئوم، یکی از‌خرابکاری‌هاشون​ ابروهام رو دادم بالا.

«یعنی چی که اون‌موم​ عوضی الان به عنوان‌بودن​ یه موجود کامل زنده شده؟»

«آره.»

«و اولین غلطی که بعد‌کردن​ از زنده‌شدنش کرد این بود‌حال​ که دختر من رو بدزده؟»

«ببخشید. ما با‌خودشون​ هم بودیم... ولی‌خرابکاری‌هاشون​ قدرتمون کافی نبود.»

دست‌هام رو‌نزار​ روی سینه‌ام‌موم​ گره زدم.

«یعنی تو به عنوان اژدهای طلای حقیقی قدرتت‌ستاره‌ها​ کافی نبود؟ ولی مگه خود تو نبودی که‌پاش​ اون چیزهایی که بهشون می‌گفتن آداپا رو نابود کردی؟»

«بعد از اینکه نزار مهر و موم شد، اونایی که‌حال​ باقی مونده بودن افتادن به جون هم و خودشون رو‌دزدیدش​ نابود کردن. من فقط رفتم و خرابکاری‌هاشون رو جمع‌وجور کردم.»

«با این حال،‌خودشون​ بازم عجیب نیست؟ اژدهای‌جمع‌وجور​ طلای حقیقی که دست‌نیافتنیه!»

زکه گفت: «قویه. واقعاً قویه.»

«یعنی می‌دونست‌احیا​ میگو کیه‌بود​ و بعد دزدیدش؟»

«آره. خیلی خوب‌جون​ هم می‌دونست. میگو دقیقاً‌خرابکاری‌هاشون​ کپی برابر اصل سیگنیه.»

دندون‌هام رو روی هم ساییدم.

«یولگئوم.»

«بله؟»

«اومدی اینجا که‌جون​ راه رو بهم‌رفتم​ نشون بدی، مگه نه؟»

«درسته.»

«پس همین الان‌مهر​ راه بیفت! منم‌باقی​ پشت سرت میام.»

یولگئوم سر‌احیا​ تکون داد و‌حالا​ به پرواز دراومد.

مناظر اطراف مثل‌جون​ یه خط تار‌رفتم​ از کنارمون رد می‌شدن.

اما من چنان کلافه و عصبی‌خرابکاری‌هاشون​ بودم که حس می‌کردم حتی این‌دست‌نیافتنیه​ سرعت هم برام مثل توقف کامله.

میگو نگاهی به‌مهر​ مردی که جلوش‌باقی​ ایستاده بود انداخت.

اسمش ماکسیس بود.

از نژاد انسان‌ها بود.

احتمالاً یکی از‌خودشون​ همون آدم‌هایی بود که‌جمع‌وجور​ تو نویه‌کان زندگی می‌کردن.

کمربندی دور کمرش بسته بود. به‌باقی​ رنگ زرد. مقامی که این رنگ‌کردن​ نشون می‌داد، احتمالاً یه چیز من‌درآوردی بود.

جایگاه فعلی‌اش توی‌کرده​ وزارت امور مشایخ بود،‌داره​ یعنی رئیس کاخ نزار.

«به چی‌افتادن​ زل زدی؟‌خودشون​ دختره‌ی پرروی گستاخ!»

با یه چوب که‌کردن​ به باریکی شلاق بود،‌کردم​ محکم کوبید رو شونه‌ی میگو.

«هی.»

«ها؟ من‌احیا​ بهت چی‌بود​ یاد داده بودم؟»

دوباره چوب رو کوبید رو‌کردن​ شونه‌ی میگو. وقتی صدای تیک‌حال​ شکستن خفیفی اومد، میگو جواب داد.

«بابت آموزش‌هاتون ممنونم.»

«خوبه، خوبه.‌نزار​ حالا دوباره سعی‌اونایی​ کن تاش کنی.»

«چشم، قربان.»

میگو یه دستمال بزرگ‌خودشون​ که دو متر در دو‌کردم​ متر بود رو تا کرد.

دستمال به قدری محکم اتو‌رفتم​ شده بود که وقتی تا می‌شد،‌عجیب​ گوشه‌هاش کاملاً تیز و زاویه‌دار درمی‌اومد.

«حالا بهتر شد.»

«ممنونم.»

از روی عادت تشکر کرد.

میگو درست مثل پدرش شخصیت جسوری‌خرابکاری‌هاشون​ داشت. از اینکه سرش رو برای‌دست‌نیافتنیه​ دیگران خم کنه، هیچ احساس شرمی نمی‌کرد.

با خودش می‌گفت: «اینکه‌موم​ الکی بهت احترام بذارم،‌بودن​ چیزی از غرورم کم نمی‌کنه.»

با همین طرز فکر بود که‌حتی​ هر وقت بهش می‌گفتن، راحت سرش‌می‌کنه​ رو پایین می‌انداخت و تعظیم می‌کرد.

«راستی، جناب رئیس.»

«ها؟»

«شما انسان هستید.»

«خب که چی؟»

«پس چرا طرف‌جون​ غول‌ها رو می‌گیرید و‌خرابکاری‌هاشون​ انسان‌ها رو عذاب می‌دید؟»

چهره‌ی ماکسیس تو هم رفت.

شلاق رو بالا‌مهر​ برد و محکم‌باقی​ کوبید رو شونه‌ی میگو.

«دختره‌ی خیره‌سر!‌احیا​ به تو‌بود​ چه ربطی داره؟»

«ممنونم.»

«داری مسخره‌ام‌جون​ می‌کنی؟ منو‌کردن​ دست انداختی؟»

لباس‌های میگو پاره پاره شده بود.‌باقی​ خون به بیرون پاشید و زخم‌ها‌کردن​ و لباس‌های پاره به هم گره خوردن.

ماکسیس با عصبانیت‌کرده​ نفس‌نفس زد و دوباره‌داره​ چوبش رو برد بالا.

اما یهو، با‌جون​ یه فکر ترسناک دستش‌خرابکاری‌هاشون​ تو هوا خشک شد.

اون خدمتکار شخصی نزار بود.‌رفتم​ اصلاً اجازه داشت این‌طوری باهاش‌بازم​ رفتار کنه؟ یهو نگران شد.

«به خاطر این‌مهر​ کتک خوردی که‌باقی​ حرف‌های گستاخانه زدی!»

«من کتک خوردم،‌کرده​ ولی اونی که‌حتی​ داره بهونه میاره شمایید.»

«دختره‌ی پررو!»

«بیچاره. به هم‌نوعات خیانت کردی‌رفتم​ و در عوضش فقط اون کمربند‌عجیب​ زرد رو بهت دادن. خجالت نمی‌کشی؟»

«می‌کشمت دختره‌ی عوضی!»

«این کار به دو دلیل غیرممکنه. اولاً،‌داره​ من خدمتکاری‌ام که مستقیم زیر نظر خود نزار‌نیست​ کار می‌کنه. دوماً، من خیلی از تو قوی‌ترم.»

میگو هر‌افتادن​ دو مشتش‌خودشون​ رو گره کرد.

هاله‌ای مثل‌جون​ یه گردباد از‌رفتم​ بدنش فوران کرد.

قبلاً مجبور شده بود برای بریدن میله‌ها‌مونده​ دنبال یه چاقو بگرده، اما در واقع،‌خرابکاری‌هاشون​ تمام توانایی رزمی میگو توی مشت‌هاش نهفته بود.

ماکسیس از قدرت‌کرده​ اون جا خورد و‌داره​ یه قدم رفت عقب.

میگو دستش رو‌جون​ که پر از هاله‌خرابکاری‌هاشون​ بود، روی شونه‌اش گذاشت.

زخم به سرعت ترمیم شد‌رفتم​ و حتی یه جای زخم‌بازم​ کوچیک هم روی شونه‌اش باقی نموند.

میگو پوزخندی زد و‌موم​ گفت: «خب جناب رئیس،‌بودن​ حالا باید چیکار کنیم؟»

ماکسیس چند لحظه با قیافه‌ای‌حالا​ احمقانه بهش خیره شد و‌خدمتکار​ بعد گلوش رو صاف کرد.

«اهم. از این‌جون​ به بعد، دیگه از‌خرابکاری‌هاشون​ قدرتت این‌طوری استفاده نکن!»

«چشم.»

«حالا می‌خوام بهت یاد‌موم​ بدم چطور ملحفه‌های تخت‌بودن​ رو مرتب کنی. دنبالم بیا!»

«چشم، قربان.»

میگو لبخندی‌افتادن​ زد و پشت‌کردن​ سرش راه افتاد.

تو مسیر رفتن به اتاق خواب نزار،‌جمع‌وجور​ مردی که همون کمربند زرد رو بسته‌قویه​ بود با قدم‌های آروم بهشون نزدیک شد.

اون یه کوتوله بود. قدش تا‌باقی​ کمر یه آدم بالغ می‌رسید، برای‌کردن​ همین حتی از میگو هم کوتاه‌تر بود.

«نزار دنبال میگو می‌گرده.»

«اوه، جدی؟‌افتادن​ پس با‌خودشون​ خودت ببرش.»

کوتوله نگاهی به میگو انداخت.‌رفتم​ وقتی متوجه شد لباس‌های روی‌بازم​ شونه‌اش پاره شده، نوچی کرد.

«تو حتی روی‌مهر​ یه بچه هم‌باقی​ این‌طوری دست بلند می‌کنی؟»

«نه، آخه...»

«این‌قدر خشن نباش. نباید‌خودشون​ فراموش کنیم که همه‌مون‌جمع‌وجور​ جزو اموال نزار هستیم.»

«می‌دونم.»

میگو این بار دنبال کوتوله‌اونایی​ راه افتاد و از یه‌جون​ راهروی پیچیده تو زیرزمین گذشت.

مسیر زیرزمینی به شدت پیچ‌درپیچ‌حالا​ بود. حتی مطمئن نبود بتونه‌خدمتکار​ از همون راهی که اومده برگرده.

«پشت این دره. برو تو.»

«خسته نباشید.»

میگو در‌نزار​ رو باز کرد‌اونایی​ و رفت داخل.

اونجا یه‌احیا​ فضای توخالی‌بود​ و عظیم بود.

یه دیوار بلند دور یه گودال بیضی‌شکل‌خرابکاری‌هاشون​ کشیده شده بود و نزار از روی‌گفت​ بالاترین سکو داشت به پایین نگاه می‌کرد.

میگو آروم به سمتش رفت. نزار‌خرابکاری‌هاشون​ احتمالاً متوجه حضورش شده بود، چون سرش‌گفت​ رو چرخوند و به میگو نگاه کرد.

یک غول ده‌مهر​ متری و یک دختر‌مونده​ یک و نیم متری.

دخترک مجبور شد از‌بود​ چند نردبان بالا برود تا‌عنوان​ بالاخره هم‌قد شانه نزار بایستد.

سرش را‌افتادن​ به نشانه‌خودشون​ احترام خم کرد.

«صدام زدی، نزار؟»

«همونجا بشین.‌نزار​ بازی بعدی‌موم​ زود شروع می‌شه.»

«منظورت از بازی چیه؟»

نزار قیافه‌افتادن​ جدی‌ای به‌خودشون​ خودش گرفته بود.

دیدن همچین قیافه‌ای ازش کمی عجیب بود.‌جمع‌وجور​ این همان کسی بود که همیشه با یک‌واقعاً​ حالت بی‌خیال از بالا به بقیه نگاه می‌کرد.

زمین گودرفته‌ی‌نزار​ پایین، یک‌جورهایی شبیه‌اونایی​ یک زباله‌دونی بود.

درهای هر دو طرف باز شدند و دو‌ستاره‌ها​ تا غول وارد شدند. با این حال، ظاهرشان با‌کفش​ غول‌های معمولی که تا حالا دیده بود، فرق داشت.

حدود ۶ متر قد داشتند؛ یکی‌رفتم​ از آن‌ها سه تا چشم داشت‌عجیب​ و آن یکی چهار تا دست.

پوستشان تکه‌پاره بود، انگار یک بخش‌هایی از آن ذوب شده باشد.‌عجیب​ انگشت‌های دست و پایشان یا به هم چسبیده بودند یا تعدادشان‌دقیقاً​ زیاد بود، طوری که هر کدام ۴ یا ۶ تا انگشت داشتند.

به نظر می‌رسید‌مهر​ نزار هم دارد به‌مونده​ همان منظره نگاه می‌کند.

«تکنسین‌ها هنوز تو استفاده از قیچی ژنتیکی مهارت ندارن،‌عنوان​ برای همین اشتباهات زیادی پیش میاد. ولی خوشبختانه، کوتوله‌ها‌جادو​ تو کار با دست خیلی بهتر از انسان‌ها هستن.»

«ژن دیگه چیه...؟»

«فقط در همین‌خودشون​ حد بدون که نور‌جمع‌وجور​ زندگیه. بیا شروع کنیم.»

دو تا‌نزار​ غول تو مرکز‌اونایی​ محوطه جمع شدند.

میگو آب دهان خشک‌شده‌اش را قورت‌حتی​ داد، انگار که قرار بود یک‌می‌کنه​ مبارزه با شمشیر را تماشا کند.

اما صحنه‌ای که بلافاصله بعدش‌کردن​ اتفاق افتاد، کاملاً با چیزی‌حال​ که فکر می‌کرد فرق داشت.

در سوم باز شد.

آدم‌ها و‌نزار​ کوتوله‌ها از‌موم​ داخلش بیرون ریختند.

پیر، جوان،‌احیا​ مرد، زن‌بود​ و حتی بچه‌ها.

دویست نفر‌افتادن​ جمعیت، تعداد‌خودشون​ قابل‌توجهی بود.

بعضی‌هایشان حتی سلاح دستشان بود. البته فقط یک بند چرمی‌بازم​ بود که به یک تکه فلز بسته شده بود، ولی اگر‌خوب​ می‌خواستی اسمش را بگذاری، می‌شد گفت شبیه شمشیر و سپر بود.

آن‌ها به غول‌ها‌مهر​ نگاه می‌کردند و‌باقی​ نمی‌دانستند باید چه‌کار کنند.

انگار لخت و بی‌دفاع بودند. باید با‌داره​ سلاح‌های داغونی که حتی ارزش اسم سلاح‌این​ را هم نداشتند، جلوی دو تا غول می‌ایستادند.

نه، این‌افتادن​ اصلاً یک‌خودشون​ مبارزه نبود.

غول‌ها جلو‌جون​ رفتند و به‌رفتم​ انسان‌ها حمله کردند.

با هر ضربه دست‌موم​ غول‌ها، صدای جیغ و فریاد‌افتادن​ از هر طرف بلند می‌شد.

آدم‌ها را زیر دست و پایشان له می‌کردند‌ستاره‌ها​ و منفجر می‌شدند. اصلاً نمی‌شد تشخیص داد این جنازه‌ای‌کفش​ که له شده، یک انسان است یا یک مگس.

لکه‌های قرمز خون همه‌جا پاشیده‌کردن​ می‌شد و دست و پاها به‌بازم​ طرز فجیعی این‌طرف و آن‌طرف می‌افتادند.

میگو اخم کرد.

«این دیگه چه کوفتیه؟»

«آزمایش.»

«می‌خوام ببینم‌افتادن​ کدومشون تو‌خودشون​ کشتن انسان‌ها کارآمدترن.»

نزار دستش را جابه‌جا‌کردن​ کرد و چانه‌اش را‌کردم​ روی آن تکیه داد.

در دو طرف میدان‌موم​ مبارزه، تعداد کشته‌های هر‌بودن​ غول داشت شمرده می‌شد.

«اون چهار دسته، تخصصش تو حملات فیزیکیه. از طرف دیگه، اون‌استفاده​ سه چشمه می‌تونه از جادو استفاده کنه. جادو چیز جالبیه. چون‌ابروهام​ برای من یه قدرت ناشناخته‌ست. فقط وقت کافی برای مطالعه‌اش رو ندارم.»

«تو که می‌تونی تا‌خودشون​ ابد زنده بمونی، دیگه‌جمع‌وجور​ وقت کافی نداشتن چه صیغه‌ایه؟»

صدای میگو‌جون​ تند و‌کردن​ تیز شد.

به خاطر این بود که‌اونایی​ از آن منظره حال‌به‌هم‌زنی که آن‌خودشون​ پایین داشت اتفاق می‌افتاد، عصبانی بود.

«کافی نیست. یه‌کرده​ دشمن قوی به‌حتی​ همین زودی‌ها حمله می‌کنه.»

«یه دشمن قوی...»

«پدرت.»

«آه!»

«درسته که روی اعصابه. به هر حال، به نظر می‌رسه بازنده این دنیا‌فقط​ منم. حتی نتونستم ته‌اش رو ببینم. اگه وقت بیشتری داشتم، می‌تونستم سپاه آداپا رو‌زنده​ کامل کنم. فعلاً در همین حد می‌تونم که غول‌ها رو یه کم اصلاح کنم.»

نزار یک خُرناس‌جون​ آرام کشید و دوباره‌خرابکاری‌هاشون​ دهانش را باز کرد.

«البته، به نظر می‌رسه دنیای شیاطین‌خرابکاری‌هاشون​ فقط به خاطر همین غول‌هایی که دستکاری‌گفت​ کردم، تو جنگ دست بالا رو داره.»

همان‌طور که می‌گفت بود.

شیاطین اخیراً‌احیا​ ارتش نزار را‌حالا​ قرض گرفته بودند.

به لطف همین موضوع، وضعیت جنگ که تا پیش‌کردم​ از این به نفع یک طرف بود، کاملاً برگشت. حالا‌کیه​ داشتند انسان‌ها را به سمت ورودی دنیای شیاطین عقب می‌راندند.

غول‌های توی میدان یک‌کردن​ انسان را گرفتند و‌کردم​ سرش را با دندان‌هایشان کندند.

میگو به خودش لرزید.

دیگر نمی‌توانست فقط تماشا کند.

«تمومش کن‌افتادن​ این کارای‌خودشون​ وحشیانه رو!»

«وحشیانه؟ کجاش وحشیانه‌ست؟»

«جون انسان‌ها‌نزار​ رو چی‌موم​ فرض کردی؟»

«مگه تو ارباب شیاطین بعدی نیستی؟‌حتی​ صد سال دیگه، خودت با دستای‌می‌کنه​ خودت آدم‌ها رو به این روز میندازی.»

«من دختر یه قهرمانم!»

«پدرت اجازه همچین کاری رو‌رفتم​ بهت میده؟ تو که هنوز‌بازم​ حتی پدرت رو ندیدی، دیدی؟»

«شنیدم وقتی تازه به‌موم​ دنیا اومده بودم، یه‌بودن​ مدت کوتاهی همدیگه رو دیدیم.»

«اون یه موجود‌کرده​ درنده‌خوئه. تو هم‌حتی​ باید مثل اون باشی.»

«نه! یولگئوم گفت. می‌گن فقط یه پسر می‌تونه خط‌کردم​ خونی پادشاه شیاطین رو ادامه بده و یه دختر‌میگو​ نمی‌تونه پادشاه شیاطین بشه. من قراره یه قهرمان بشم.»

«واو، چه جالب. پس تو با این سرنوشت به دنیا اومدی که پدرت رو بکشی. ده‌می‌دونست​ سال دیگه، دنیای شیاطین و دنیای انسان‌ها دوباره برای تسلط بر جهان با هم درگیر می‌شن‌راه​ و اون موقع مهارت‌های تو به عنوان یه قهرمان ۲۱ ساله تو اوج خودشون قرار دارن.»

«اون که...»

«می‌خوای کنار مادرت بایستی و پدرت‌حتی​ رو تیکه‌تیکه کنی؟ یا می‌خوای طرف پدرت‌فقط​ باشی و نژاد مادرت رو نابود کنی؟»

«من...!»

صدای جیغ انسان‌ها‌خودشون​ کل میدان را‌خرابکاری‌هاشون​ پر کرده بود.

حالا تعداد‌نزار​ زنده‌ها از مرده‌ها‌اونایی​ کمتر شده بود.

میگو از‌احیا​ بوی جنازه‌هایشان‌بود​ به خودش لرزید.

اما قضیه فقط این نبود که‌رفتم​ از این وضعیت بدش می‌آید. برعکس،‌عجیب​ این حس بیشتر شبیه به هیجان بود.

کشتار و ویرانی.

احساسات پادشاه شیاطین در‌موم​ برابر مرگ انسان‌ها، نه‌بودن​ ترس بود و نه غم.

بلکه لذت و خوشحالی بود.

میگو حتی اگر می‌خواست هم نمی‌توانست‌رفتم​ حالت چشم‌هایش را مخفی کند، برای‌عجیب​ همین در نهایت آن‌ها را بست.

«من... یه قهرمانم.»

نزار با یک‌مهر​ نگاه سرگرم‌کننده به‌باقی​ میگو خیره شد.

«تو یه شیطانی. اگه بخوای،‌حالا​ تو همون استخر خونی که شمشیر‌استفاده​ اون ارباب جمع کرده، حمومت می‌دم.»

میگو با چشم‌های‌جون​ کاسه خون به‌رفتم​ نزار نگاه کرد.

«شیطان تویی.»

«هاها، این دقیقاً‌مهر​ همون تعریفیه که‌باقی​ دلم می‌خواست بشنوم.»

کشتار تمام شد.

این غول چهار دست‌خودشون​ بود که آدم‌های خیلی‌جمع‌وجور​ بیشتری را کشته بود.

غول سه چشم هنوز در استفاده از جادو‌کردم​ مهارت نداشت. به نظر می‌رسید هنوز به چشم‌می‌دونست​ سومش که حواس فوق‌العاده‌ای داشت، عادت نکرده بود.

ناولها | novelha.net