چپتر 218: ۵۰. برخورد قدرتمندان (۱)
0«درسته. همهچیزافتادن زیر سرخودشون اون مترونومه.»
زکه با گیجی سرشکردن رو کج کرد؛ اصلاً نمیفهمیدحال داریم درباره چی حرف میزنیم.
بعد، یهونزار یه چیزیموم به ذهنم رسید.
«نکنه بهاحیا خاطر اینهبود که من مُردم؟»
یولگئوم سر تکون داد.
«آره. من موقتاً قرارداد رو دادم به ترجان، ولی صاحببازم اصلی اون سند تو بودی، زکه. اما الان که توخیلی توی دنیای بالا مُردی، قدرت اون سند هم ضعیف شده.»
چهرهی زکه در هم رفت.
«آخرین باری کهکرده دیدمش، دستبند قادر مطلقداره رو احیا کرده بود.»
«حالا حتی داره از ستارهها هم بهخرابکاریهاشون عنوان خدمتکار استفاده میکنه. نه، فقط این نیست.قویه حتی پاش رو توی کفش جادو هم کرده.»
با شنیدن حرفهایخودشون یولگئوم، یکی ازخرابکاریهاشون ابروهام رو دادم بالا.
«یعنی چی که اونموم عوضی الان به عنوانبودن یه موجود کامل زنده شده؟»
«آره.»
«و اولین غلطی که بعدکردن از زندهشدنش کرد این بودحال که دختر من رو بدزده؟»
«ببخشید. ما باخودشون هم بودیم... ولیخرابکاریهاشون قدرتمون کافی نبود.»
دستهام رونزار روی سینهامموم گره زدم.
«یعنی تو به عنوان اژدهای طلای حقیقی قدرتتستارهها کافی نبود؟ ولی مگه خود تو نبودی کهپاش اون چیزهایی که بهشون میگفتن آداپا رو نابود کردی؟»
«بعد از اینکه نزار مهر و موم شد، اونایی کهحال باقی مونده بودن افتادن به جون هم و خودشون رودزدیدش نابود کردن. من فقط رفتم و خرابکاریهاشون رو جمعوجور کردم.»
«با این حال،خودشون بازم عجیب نیست؟ اژدهایجمعوجور طلای حقیقی که دستنیافتنیه!»
زکه گفت: «قویه. واقعاً قویه.»
«یعنی میدونستاحیا میگو کیهبود و بعد دزدیدش؟»
«آره. خیلی خوبجون هم میدونست. میگو دقیقاًخرابکاریهاشون کپی برابر اصل سیگنیه.»
دندونهام رو روی هم ساییدم.
«یولگئوم.»
«بله؟»
«اومدی اینجا کهجون راه رو بهمرفتم نشون بدی، مگه نه؟»
«درسته.»
«پس همین الانمهر راه بیفت! منمباقی پشت سرت میام.»
یولگئوم سراحیا تکون داد وحالا به پرواز دراومد.
مناظر اطراف مثلجون یه خط تاررفتم از کنارمون رد میشدن.
اما من چنان کلافه و عصبیخرابکاریهاشون بودم که حس میکردم حتی ایندستنیافتنیه سرعت هم برام مثل توقف کامله.
میگو نگاهی بهمهر مردی که جلوشباقی ایستاده بود انداخت.
اسمش ماکسیس بود.
از نژاد انسانها بود.
احتمالاً یکی ازخودشون همون آدمهایی بود کهجمعوجور تو نویهکان زندگی میکردن.
کمربندی دور کمرش بسته بود. بهباقی رنگ زرد. مقامی که این رنگکردن نشون میداد، احتمالاً یه چیز مندرآوردی بود.
جایگاه فعلیاش تویکرده وزارت امور مشایخ بود،داره یعنی رئیس کاخ نزار.
«به چیافتادن زل زدی؟خودشون دخترهی پرروی گستاخ!»
با یه چوب کهکردن به باریکی شلاق بود،کردم محکم کوبید رو شونهی میگو.
«هی.»
«ها؟ مناحیا بهت چیبود یاد داده بودم؟»
دوباره چوب رو کوبید روکردن شونهی میگو. وقتی صدای تیکحال شکستن خفیفی اومد، میگو جواب داد.
«بابت آموزشهاتون ممنونم.»
«خوبه، خوبه.نزار حالا دوباره سعیاونایی کن تاش کنی.»
«چشم، قربان.»
میگو یه دستمال بزرگخودشون که دو متر در دوکردم متر بود رو تا کرد.
دستمال به قدری محکم اتورفتم شده بود که وقتی تا میشد،عجیب گوشههاش کاملاً تیز و زاویهدار درمیاومد.
«حالا بهتر شد.»
«ممنونم.»
از روی عادت تشکر کرد.
میگو درست مثل پدرش شخصیت جسوریخرابکاریهاشون داشت. از اینکه سرش رو برایدستنیافتنیه دیگران خم کنه، هیچ احساس شرمی نمیکرد.
با خودش میگفت: «اینکهموم الکی بهت احترام بذارم،بودن چیزی از غرورم کم نمیکنه.»
با همین طرز فکر بود کهحتی هر وقت بهش میگفتن، راحت سرشمیکنه رو پایین میانداخت و تعظیم میکرد.
«راستی، جناب رئیس.»
«ها؟»
«شما انسان هستید.»
«خب که چی؟»
«پس چرا طرفجون غولها رو میگیرید وخرابکاریهاشون انسانها رو عذاب میدید؟»
چهرهی ماکسیس تو هم رفت.
شلاق رو بالامهر برد و محکمباقی کوبید رو شونهی میگو.
«دخترهی خیرهسر!احیا به توبود چه ربطی داره؟»
«ممنونم.»
«داری مسخرهامجون میکنی؟ منوکردن دست انداختی؟»
لباسهای میگو پاره پاره شده بود.باقی خون به بیرون پاشید و زخمهاکردن و لباسهای پاره به هم گره خوردن.
ماکسیس با عصبانیتکرده نفسنفس زد و دوبارهداره چوبش رو برد بالا.
اما یهو، باجون یه فکر ترسناک دستشخرابکاریهاشون تو هوا خشک شد.
اون خدمتکار شخصی نزار بود.رفتم اصلاً اجازه داشت اینطوری باهاشبازم رفتار کنه؟ یهو نگران شد.
«به خاطر اینمهر کتک خوردی کهباقی حرفهای گستاخانه زدی!»
«من کتک خوردم،کرده ولی اونی کهحتی داره بهونه میاره شمایید.»
«دخترهی پررو!»
«بیچاره. به همنوعات خیانت کردیرفتم و در عوضش فقط اون کمربندعجیب زرد رو بهت دادن. خجالت نمیکشی؟»
«میکشمت دخترهی عوضی!»
«این کار به دو دلیل غیرممکنه. اولاً،داره من خدمتکاریام که مستقیم زیر نظر خود نزارنیست کار میکنه. دوماً، من خیلی از تو قویترم.»
میگو هرافتادن دو مشتشخودشون رو گره کرد.
هالهای مثلجون یه گردباد ازرفتم بدنش فوران کرد.
قبلاً مجبور شده بود برای بریدن میلههامونده دنبال یه چاقو بگرده، اما در واقع،خرابکاریهاشون تمام توانایی رزمی میگو توی مشتهاش نهفته بود.
ماکسیس از قدرتکرده اون جا خورد وداره یه قدم رفت عقب.
میگو دستش روجون که پر از هالهخرابکاریهاشون بود، روی شونهاش گذاشت.
زخم به سرعت ترمیم شدرفتم و حتی یه جای زخمبازم کوچیک هم روی شونهاش باقی نموند.
میگو پوزخندی زد وموم گفت: «خب جناب رئیس،بودن حالا باید چیکار کنیم؟»
ماکسیس چند لحظه با قیافهایحالا احمقانه بهش خیره شد وخدمتکار بعد گلوش رو صاف کرد.
«اهم. از اینجون به بعد، دیگه ازخرابکاریهاشون قدرتت اینطوری استفاده نکن!»
«چشم.»
«حالا میخوام بهت یادموم بدم چطور ملحفههای تختبودن رو مرتب کنی. دنبالم بیا!»
«چشم، قربان.»
میگو لبخندیافتادن زد و پشتکردن سرش راه افتاد.
تو مسیر رفتن به اتاق خواب نزار،جمعوجور مردی که همون کمربند زرد رو بستهقویه بود با قدمهای آروم بهشون نزدیک شد.
اون یه کوتوله بود. قدش تاباقی کمر یه آدم بالغ میرسید، برایکردن همین حتی از میگو هم کوتاهتر بود.
«نزار دنبال میگو میگرده.»
«اوه، جدی؟افتادن پس باخودشون خودت ببرش.»
کوتوله نگاهی به میگو انداخت.رفتم وقتی متوجه شد لباسهای رویبازم شونهاش پاره شده، نوچی کرد.
«تو حتی رویمهر یه بچه همباقی اینطوری دست بلند میکنی؟»
«نه، آخه...»
«اینقدر خشن نباش. نبایدخودشون فراموش کنیم که همهمونجمعوجور جزو اموال نزار هستیم.»
«میدونم.»
میگو این بار دنبال کوتولهاونایی راه افتاد و از یهجون راهروی پیچیده تو زیرزمین گذشت.
مسیر زیرزمینی به شدت پیچدرپیچحالا بود. حتی مطمئن نبود بتونهخدمتکار از همون راهی که اومده برگرده.
«پشت این دره. برو تو.»
«خسته نباشید.»
میگو درنزار رو باز کرداونایی و رفت داخل.
اونجا یهاحیا فضای توخالیبود و عظیم بود.
یه دیوار بلند دور یه گودال بیضیشکلخرابکاریهاشون کشیده شده بود و نزار از رویگفت بالاترین سکو داشت به پایین نگاه میکرد.
میگو آروم به سمتش رفت. نزارخرابکاریهاشون احتمالاً متوجه حضورش شده بود، چون سرشگفت رو چرخوند و به میگو نگاه کرد.
یک غول دهمهر متری و یک دخترمونده یک و نیم متری.
دخترک مجبور شد ازبود چند نردبان بالا برود تاعنوان بالاخره همقد شانه نزار بایستد.
سرش راافتادن به نشانهخودشون احترام خم کرد.
«صدام زدی، نزار؟»
«همونجا بشین.نزار بازی بعدیموم زود شروع میشه.»
«منظورت از بازی چیه؟»
نزار قیافهافتادن جدیای بهخودشون خودش گرفته بود.
دیدن همچین قیافهای ازش کمی عجیب بود.جمعوجور این همان کسی بود که همیشه با یکواقعاً حالت بیخیال از بالا به بقیه نگاه میکرد.
زمین گودرفتهینزار پایین، یکجورهایی شبیهاونایی یک زبالهدونی بود.
درهای هر دو طرف باز شدند و دوستارهها تا غول وارد شدند. با این حال، ظاهرشان باکفش غولهای معمولی که تا حالا دیده بود، فرق داشت.
حدود ۶ متر قد داشتند؛ یکیرفتم از آنها سه تا چشم داشتعجیب و آن یکی چهار تا دست.
پوستشان تکهپاره بود، انگار یک بخشهایی از آن ذوب شده باشد.عجیب انگشتهای دست و پایشان یا به هم چسبیده بودند یا تعدادشاندقیقاً زیاد بود، طوری که هر کدام ۴ یا ۶ تا انگشت داشتند.
به نظر میرسیدمهر نزار هم دارد بهمونده همان منظره نگاه میکند.
«تکنسینها هنوز تو استفاده از قیچی ژنتیکی مهارت ندارن،عنوان برای همین اشتباهات زیادی پیش میاد. ولی خوشبختانه، کوتولههاجادو تو کار با دست خیلی بهتر از انسانها هستن.»
«ژن دیگه چیه...؟»
«فقط در همینخودشون حد بدون که نورجمعوجور زندگیه. بیا شروع کنیم.»
دو تانزار غول تو مرکزاونایی محوطه جمع شدند.
میگو آب دهان خشکشدهاش را قورتحتی داد، انگار که قرار بود یکمیکنه مبارزه با شمشیر را تماشا کند.
اما صحنهای که بلافاصله بعدشکردن اتفاق افتاد، کاملاً با چیزیحال که فکر میکرد فرق داشت.
در سوم باز شد.
آدمها ونزار کوتولهها ازموم داخلش بیرون ریختند.
پیر، جوان،احیا مرد، زنبود و حتی بچهها.
دویست نفرافتادن جمعیت، تعدادخودشون قابلتوجهی بود.
بعضیهایشان حتی سلاح دستشان بود. البته فقط یک بند چرمیبازم بود که به یک تکه فلز بسته شده بود، ولی اگرخوب میخواستی اسمش را بگذاری، میشد گفت شبیه شمشیر و سپر بود.
آنها به غولهامهر نگاه میکردند وباقی نمیدانستند باید چهکار کنند.
انگار لخت و بیدفاع بودند. باید باداره سلاحهای داغونی که حتی ارزش اسم سلاحاین را هم نداشتند، جلوی دو تا غول میایستادند.
نه، اینافتادن اصلاً یکخودشون مبارزه نبود.
غولها جلوجون رفتند و بهرفتم انسانها حمله کردند.
با هر ضربه دستموم غولها، صدای جیغ و فریادافتادن از هر طرف بلند میشد.
آدمها را زیر دست و پایشان له میکردندستارهها و منفجر میشدند. اصلاً نمیشد تشخیص داد این جنازهایکفش که له شده، یک انسان است یا یک مگس.
لکههای قرمز خون همهجا پاشیدهکردن میشد و دست و پاها بهبازم طرز فجیعی اینطرف و آنطرف میافتادند.
میگو اخم کرد.
«این دیگه چه کوفتیه؟»
«آزمایش.»
«میخوام ببینمافتادن کدومشون توخودشون کشتن انسانها کارآمدترن.»
نزار دستش را جابهجاکردن کرد و چانهاش راکردم روی آن تکیه داد.
در دو طرف میدانموم مبارزه، تعداد کشتههای هربودن غول داشت شمرده میشد.
«اون چهار دسته، تخصصش تو حملات فیزیکیه. از طرف دیگه، اوناستفاده سه چشمه میتونه از جادو استفاده کنه. جادو چیز جالبیه. چونابروهام برای من یه قدرت ناشناختهست. فقط وقت کافی برای مطالعهاش رو ندارم.»
«تو که میتونی تاخودشون ابد زنده بمونی، دیگهجمعوجور وقت کافی نداشتن چه صیغهایه؟»
صدای میگوجون تند وکردن تیز شد.
به خاطر این بود کهاونایی از آن منظره حالبههمزنی که آنخودشون پایین داشت اتفاق میافتاد، عصبانی بود.
«کافی نیست. یهکرده دشمن قوی بهحتی همین زودیها حمله میکنه.»
«یه دشمن قوی...»
«پدرت.»
«آه!»
«درسته که روی اعصابه. به هر حال، به نظر میرسه بازنده این دنیافقط منم. حتی نتونستم تهاش رو ببینم. اگه وقت بیشتری داشتم، میتونستم سپاه آداپا روزنده کامل کنم. فعلاً در همین حد میتونم که غولها رو یه کم اصلاح کنم.»
نزار یک خُرناسجون آرام کشید و دوبارهخرابکاریهاشون دهانش را باز کرد.
«البته، به نظر میرسه دنیای شیاطینخرابکاریهاشون فقط به خاطر همین غولهایی که دستکاریگفت کردم، تو جنگ دست بالا رو داره.»
همانطور که میگفت بود.
شیاطین اخیراًاحیا ارتش نزار راحالا قرض گرفته بودند.
به لطف همین موضوع، وضعیت جنگ که تا پیشکردم از این به نفع یک طرف بود، کاملاً برگشت. حالاکیه داشتند انسانها را به سمت ورودی دنیای شیاطین عقب میراندند.
غولهای توی میدان یککردن انسان را گرفتند وکردم سرش را با دندانهایشان کندند.
میگو به خودش لرزید.
دیگر نمیتوانست فقط تماشا کند.
«تمومش کنافتادن این کارایخودشون وحشیانه رو!»
«وحشیانه؟ کجاش وحشیانهست؟»
«جون انسانهانزار رو چیموم فرض کردی؟»
«مگه تو ارباب شیاطین بعدی نیستی؟حتی صد سال دیگه، خودت با دستایمیکنه خودت آدمها رو به این روز میندازی.»
«من دختر یه قهرمانم!»
«پدرت اجازه همچین کاری رورفتم بهت میده؟ تو که هنوزبازم حتی پدرت رو ندیدی، دیدی؟»
«شنیدم وقتی تازه بهموم دنیا اومده بودم، یهبودن مدت کوتاهی همدیگه رو دیدیم.»
«اون یه موجودکرده درندهخوئه. تو همحتی باید مثل اون باشی.»
«نه! یولگئوم گفت. میگن فقط یه پسر میتونه خطکردم خونی پادشاه شیاطین رو ادامه بده و یه دخترمیگو نمیتونه پادشاه شیاطین بشه. من قراره یه قهرمان بشم.»
«واو، چه جالب. پس تو با این سرنوشت به دنیا اومدی که پدرت رو بکشی. دهمیدونست سال دیگه، دنیای شیاطین و دنیای انسانها دوباره برای تسلط بر جهان با هم درگیر میشنراه و اون موقع مهارتهای تو به عنوان یه قهرمان ۲۱ ساله تو اوج خودشون قرار دارن.»
«اون که...»
«میخوای کنار مادرت بایستی و پدرتحتی رو تیکهتیکه کنی؟ یا میخوای طرف پدرتفقط باشی و نژاد مادرت رو نابود کنی؟»
«من...!»
صدای جیغ انسانهاخودشون کل میدان راخرابکاریهاشون پر کرده بود.
حالا تعدادنزار زندهها از مردههااونایی کمتر شده بود.
میگو ازاحیا بوی جنازههایشانبود به خودش لرزید.
اما قضیه فقط این نبود کهرفتم از این وضعیت بدش میآید. برعکس،عجیب این حس بیشتر شبیه به هیجان بود.
کشتار و ویرانی.
احساسات پادشاه شیاطین درموم برابر مرگ انسانها، نهبودن ترس بود و نه غم.
بلکه لذت و خوشحالی بود.
میگو حتی اگر میخواست هم نمیتوانسترفتم حالت چشمهایش را مخفی کند، برایعجیب همین در نهایت آنها را بست.
«من... یه قهرمانم.»
نزار با یکمهر نگاه سرگرمکننده بهباقی میگو خیره شد.
«تو یه شیطانی. اگه بخوای،حالا تو همون استخر خونی که شمشیراستفاده اون ارباب جمع کرده، حمومت میدم.»
میگو با چشمهایجون کاسه خون بهرفتم نزار نگاه کرد.
«شیطان تویی.»
«هاها، این دقیقاًمهر همون تعریفیه کهباقی دلم میخواست بشنوم.»
کشتار تمام شد.
این غول چهار دستخودشون بود که آدمهای خیلیجمعوجور بیشتری را کشته بود.
غول سه چشم هنوز در استفاده از جادوکردم مهارت نداشت. به نظر میرسید هنوز به چشممیدونست سومش که حواس فوقالعادهای داشت، عادت نکرده بود.