---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

چرا از شیطان شاه بودن دست کشیدم

چپتر 120: ۲۸. یک شروع جدید (۱) • ⏱ 12 دقیقه

چپتر 120: ۲۸. یک شروع جدید (۱)

0

نزار، دئوس و زکه.

فقط همین سه‌بروند​ نفر به سمت‌خدا​ قلعه جوریکس راه افتادند.

تنها چیزی که کمی‌می‌خواستند​ جلب توجه می‌کرد، قد‌بروند​ دو متری نزار بود.

از بیرون که نگاه‌بی‌نظیرترین​ می‌کردی، فقط سه تا‌ممکن​ آدم معمولی به نظر می‌رسیدند.

تو این مدت، خیلی از قسمت‌های‌برج​ قلعه را دستکاری کرده بودند تا‌خدا​ با سلیقه داغون غول‌ها جور دربیاید.

آب خندق دور قلعه تبدیل به یک باتلاق غلیظ و لزج‌خیانت​ شده بود. جلوی پل سنگی که از روی خندق رد می‌شد‌هزار​ هم با روی هم چیدن صخره‌ها، یک دیوار دیگر ساخته بودند.

حدود ده‌همان​ تا غول‌می‌خواستند​ آنجا نگهبانی می‌دادند.

همین که دیدند سه تا آدمیزاد‌حالا​ دارد به قلعه‌شان نزدیک می‌شود، شروع‌سال​ کردند به درآوردن صداهای عجیب و گوش‌خراش.

چندتایشان که بی‌اعصاب‌تر‌همان​ بودند، با چماق‌های‌برج​ گنده‌شان دویدند بیرون.

«خدای غول‌ها داره حرکت می‌کنه.»

نزار آه کوتاهی کشید‌می‌خواستند​ و گفت: «واقعاً مجبوری‌بروند​ من رو این‌طوری صدا کنی؟»

او زمانی‌دست​ بزرگ‌ترین مغز‌بی‌نظیرترین​ متفکر جهان بود.

در پادشاهی‌ای که خودش ساخته‌می‌خواستند​ بود، تمام انسان‌ها فقط در‌جایگاهی​ برابرش سر تعظیم فرود می‌آوردند.

درست همان موقع که می‌خواستند از برج بابل‌هفت​ بالا بروند و به جایگاهی برابر با خدا‌آمیتیس​ برسند، آن هفت فرزند به آن‌ها خیانت کردند.

آن هم فقط‌موقع​ برای به دست آوردن‌بالا​ بی‌نظیرترین زن جهان، آمیتیس.

حالا چطور ممکن بود بعد از ده‌ها هزار سال، مجبور‌ده‌ها​ شود به چنین چرت و پرت‌های سطح پایینی مثل «ما‌مثل​ داریم حرکت می‌کنیم» گوش دهد و بعد قدم از قدم بردارد؟!

اما چاره‌ای نداشت. از آنجایی‌می‌خواستند​ که نمی‌توانست قرارداد را بشکند،‌جایگاهی​ فعلاً راهی جز اطاعت نداشت.

یک روزی... بالاخره یک روزی!

نزار با عطش‌موقع​ انتقام در دلش، به‌بالا​ سمت جلو حرکت کرد.

«ای نوادگان آداپا. به ارباب خود ادای احترام کنید. او از مسیرهای دوردستِ‌مجبور​ دریاها گذشته و تازه پا بر خشکی گذاشته است. در برابر او که خسته‌اما​ و فرسوده است، زانو بزنید. برای این وجود خسته، یک ضیافت باشکوه برپا کنید!»

غول‌هایی که داشتند‌همان​ می‌دویدند، ناگهان سر‌برج​ جایشان میخکوب شدند.

بعد جوری که انگار وا‌برابر​ داده باشند، روی زمین زانو‌آن‌ها​ زدند و سرهایشان را پایین آوردند.

نزار تعظیمشان را‌موقع​ پذیرفت و وارد‌بابل​ قلعه جوریکس شد.

آن صحنه‌دست​ شبیه یک‌بی‌نظیرترین​ معجزه بود.

حداقل زکه‌درست​ که این‌طور‌موقع​ فکر می‌کرد.

تمام غول‌هایی که با‌جایگاهی​ نزار چشم تو چشم‌هفت​ می‌شدند، عمیقاً برایش تعظیم می‌کردند.

حتی تا زمانی که دستوری‌برج​ از او نمی‌گرفتند، جرئت نداشتند‌برابر​ نفسشان را راحت بیرون بدهند.

نزار بدون هیچ مکثی به سمت‌حالا​ بخش شمالی قلعه، جایی که عمارت‌سال​ مرکزی ارباب قرار داشت، حرکت کرد.

هزاران غول در دو‌موقع​ طرف مسیر صف کشیده‌بالا​ بودند و تعظیم می‌کردند.

با اینکه نزار باید از این‌خدا​ صحنه احساس غرور و لذت می‌کرد،‌برای​ اما در عوض حسابی دمغ شده بود.

به نظر می‌رسید آداپاها کاملاً تحلیل رفته و‌بروند​ به موجودات پستی تبدیل شده‌اند. نه، راستش همان‌خیانت​ بهتر بود که فقط به آن‌ها بگویند غول.

فقط ظاهرشان شبیه انسان بود،‌آمیتیس​ اما در باطن چیزی بیشتر‌ده‌ها​ از یک مشت هیولا نبودند.

حکمرانی بر ده‌ها هزار یا‌می‌خواستند​ حتی صدها میلیون از این‌جایگاهی​ هیولاهای احمق چه ارزشی داشت؟

باید هرچه زودتر یک آزمایشگاه‌برابر​ می‌ساخت. تا دوباره شعور و‌آن‌ها​ هوش را به آن‌ها برگرداند.

نزار درِ بزرگ‌موقع​ عمارت را باز‌بابل​ کرد و رفت داخل.

صندلی پرزرق‌وبرق ارباب جوریکس را کنده بودند‌چطور​ و به جایش یک صندلی بزرگ که از‌چنین​ استخوان و سنگ ساخته شده بود، گذاشته بودند.

سقف عمارت اربابی شش متر‌می‌خواستند​ ارتفاع داشت، برای همین حتی غول‌ها‌برابر​ هم می‌توانستند راحت وارد آن شوند.

رئیس غول‌هایی که به قلعه جوریکس‌خدا​ حمله کرده بودند هم از همین‌برای​ عمارت به عنوان اتاق شخصی‌اش استفاده می‌کرد.

به محض اینکه چشمش به‌برج​ نزار افتاد، صدای عجیبی از خودش‌خدا​ درآورد و سرش را پایین انداخت.

از روی تخت پایین‌بی‌نظیرترین​ آمد و جلوی پای‌ممکن​ نزار روی یک زانو نشست.

بعد با اشاره دست، نزار‌می‌خواستند​ را به سمت تخت راهنمایی کرد؛‌برابر​ انگار که بخواهد بگوید: «بفرمایید بالا.»

نزار با دیدن‌بروند​ آن صندلی نتوانست‌خدا​ جلوی پوزخندش را بگیرد.

واقعاً انتظار داشت‌موقع​ روی آن تخت‌بابل​ ماقبل تاریخی بنشیند؟

او تمام این‌آوردن​ دستاورد را به‌حالا​ دئوس تقدیم کرد.

«ما تمام غول‌های‌همان​ قلعه زوریکس رو‌برج​ مطیع خودمون کردیم.»

دئوس هم‌بالا​ داشت کارش‌جایگاهی​ را تماشا می‌کرد.

همان‌طور که یولگئوم گفته بود،‌برج​ در اختیار داشتن او به‌برابر​ معنای داشتن یک قدرت عظیم بود.

دقیقاً نمی‌دانستم چند تا غول آنجا هستند،‌چطور​ اما با یک نگاه سرسری می‌شد حدس‌شود​ زد که حداقل یک میلیون نفر باشند.

اگر تمام غول‌هایی که به صدها قبیله تقسیم شده بودند و در‌خدا​ هر دره از کوه‌های هورس‌اسپاین لانه کرده بودند، به دشت‌ها کشیده می‌شدند،‌چطور​ چنان قدرتی شکل می‌گرفت که حتی پادشاهی هم در برابرش به لرزه می‌افتاد.

«به زکه دستور بده.»

«چشم، دئوس.»

زکه رو‌دست​ به نزار‌بی‌نظیرترین​ کرد و گفت:

«لطفاً به غول‌ها بگو به سمت شمال، اون‌طرفِ دیوار‌بروند​ شیطان عقب‌نشینی کنن. تا دستور بعدی، از دیوار شیطان‌برای​ عبور نکنن و بدون دلیل به پادشاهی انسان‌ها حمله نکنن.»

«همین کار رو می‌کنم.»

نزار تعظیم کرد و‌می‌خواستند​ جواب داد. بلافاصله بعد از‌جایگاهی​ آن، رو به غول‌ها کرد:

«ای تمام کسانی که به آداپا خدمت می‌کنید.‌ممکن​ به آن‌سوی دیوار شیطان عقب‌نشینی کنید. دیگر پا در‌پرت‌های​ سرزمین انسان‌ها نگذارید و به پادشاهی آن‌ها حمله نکنید.»

غول‌ها چند کلمه‌ای زیر لب‌می‌خواستند​ غرغر کردند، بعد از جایشان بلند‌برابر​ شدند و عمارت را ترک کردند.

طولی نکشید که‌بروند​ تمام غول‌ها از‌خدا​ قلعه جوریکس خارج شدند.

«به هر حال، تمام‌می‌خواستند​ سلاح‌ها نابود شدن و‌بروند​ فقط چند تایی باقی مونده.»

«پس می‌خوای‌دست​ همین کار‌بی‌نظیرترین​ رو بکنی؟»

زکه در جواب لحن‌موقع​ تند یولگئوم، برای دفاع‌بالا​ از دئوس جلو آمد.

«فکر کنم مشکلی نباشه. الان‌برابر​ قراره آدم‌های خیلی بیشتری بیان‌آن‌ها​ تو قلعه، اما غذای کافی نداریم.»

«آره؟ پس زودتر دست‌می‌خواستند​ به کار شو و‌بروند​ آجرها رو بریز دور.»

«چشم، دئوس.»

با اینکه قلعه پس‌موقع​ گرفته شده بود، اما‌بالا​ اوضاع تغییر چندانی نکرده بود.

انبارها کاملاً نابود شده بودند.

نصف ساختمان‌های داخل دژ با خاک یکسان شده بود و آن‌هایی هم‌برسند​ که باقی مانده بودند، توسط غول‌هایی که از آن‌ها به عنوان خوابگاه‌ممکن​ استفاده می‌کردند، چنان داغون شده بودند که دیگر به درد زندگی آدمیزاد نمی‌خوردند.

به لطف سقف‌های بلند، ساختمان عمارت اربابی که‌ممکن​ جان سالم به در برده بود، تقریباً تنها‌چرت​ ساختمانی بود که سقفش هنوز سر جایش قرار داشت.

ارباب جوریکس دیگر‌همان​ هیچ کاری به‌برج​ کار زکه نداشت.

همه‌اش تقصیر آن‌بروند​ قانون ممنوعیتی بود که‌برسند​ دئوس وضع کرده بود.

علاوه بر این، شاید به خاطر خوشحالیِ پس گرفتن قلعه‌اش‌برابر​ بود که دوباره به همان شخصیت سخاوتمند و قدیمی‌اش برگشته‌بی‌نظیرترین​ بود. ساکنان در دسته‌های بزرگ برای بازسازی قلعه بسیج شدند.

و بعضی‌ها هم به سمت‌آمیتیس​ زمین‌های اربابیِ اطراف رفتند. باید به‌هزار​ وضعیت زمین‌های کشاورزیِ رهاشده رسیدگی می‌کردند.

قلعه پر از زخم و خرابی بود،‌بابل​ اما آدم‌های داخلش از همین حالا با‌هفت​ امیدواری و هیجان این‌طرف و آن‌طرف می‌رفتند.

دئوس یک صندلی چوبی‌جایگاهی​ مناسب پیدا کرد و‌هفت​ در حیاط خانه‌اش نشست.

چون صندلی شبیه یک نیمکت دراز‌بابل​ بود، یولگئوم هم آمد و خودش‌برسند​ را کنارش روی نیمکت جا داد.

«اما واقعاً عجیبه.»

«چی؟»

«دارن تمام اعتبار کار رو می‌دن به ارباب‌هفت​ جوریکس. می‌گن ارباب با تمام وجود به درگاه‌آمیتیس​ خدا دعا کرده و باعث شده غول‌ها عقب‌نشینی کنن.»

«هر کی باورش بشه یه احمق به‌بالا​ تمام معناست. اگه قرار بود کارها با دعا‌آن‌ها​ پیش بره، دیگه چه نیازی به جنگجو داشتیم؟»

«جنگجو هم خودش محصول دعاست دیگه. وقتی اولین پادشاه‌بعد​ شیاطین دنیای انسان‌ها رو به خاک و خون کشید،‌سطح​ آدم‌ها از ته دل دعا کردن و قهرمان‌ها متولد شدن.»

«واقعاً این‌جوری کار می‌کنه؟»

«آره. راستی، برای‌بروند​ زکه هیچ دستاوردی باقی‌برسند​ نمونده، برات مهم نیست؟»

«برام مهم نیست. از همون اول هم قصد نداشتم اون بچه رو بالاتر از رتبه B ببرم. فقط چون تعداد آدم‌های روی مخ زیاد شد، کار به این‌جا کشید.»

همون موقع، اسکاتول‌آوردن​ با قدم‌های تند‌حالا​ اومد جلوی دئوس.

«تابلو آماده‌ست.»

«بذارش همون‌جا.»

«چشم، ارباب.»

یولگئوم به نوشته‌های روی‌بی‌نظیرترین​ تابلویی که اسکاتول نصب‌ممکن​ کرده بود، نگاه کرد.

- هر‌درست​ چیز خوشمزه‌ای‌موقع​ رو می‌خوریم!

«زکه سرآشپز اصلیه؟»

«ها؟ نه. باید یکی‌می‌خواستند​ رو استخدام کنم. زکه‌بروند​ باید با من بیاد شکار.»

«واقعاً می‌خوای‌دست​ گوشت هیولای‌بی‌نظیرترین​ ماگ‌وورت رو بفروشی؟»

«خوشمزه بود‌درست​ مگه نه؟ می‌گن‌می‌خواستند​ سمی هم نیست.»

«هنوز یه مقدار ازش مونده.»

«فکر کنم با اون‌می‌خواستند​ دستگاه اندازه‌گیریت یا یه چیزی‌جایگاهی​ شبیه به اون بتونیم بفهمیم.»

«آره، ولی...»

یولگئوم دوباره‌درست​ نگاهش رو به‌می‌خواستند​ اون سمت چرخوند.

سادیموس و لاخه‌بروند​ هم برای ساختن دکه‌های‌برسند​ غذاخوری بسیج شده بودن.

در مورد لاخه،‌موقع​ حداقل استعداد بی‌نهایتی‌بابل​ تو تولید چوب داشت.

همین تابلو هم با تراش‌آمیتیس​ دادن چوب‌هایی که لاخه درست‌ده‌ها​ کرده بود، ساخته شده بود.

«باید بگم دیدگاهت مثبته؟»

«من؟»

«آره. همین چند وقت پیش‌برج​ داشتی حرص می‌خوردی و می‌گفتی‌برابر​ تمام پول‌هات به باد رفته.»

«در عوض‌دست​ اون یارو رو‌آمیتیس​ گیر آوردی، نه؟»

همون‌جایی که دئوس اشاره‌موقع​ کرد، یه مرد دو‌بالا​ متری داشت آجر می‌چید.

نزار، خدای غول‌ها.

صدها هزار غولی که شمال‌برج​ گلون رو اشغال کرده بودن، فقط‌خدا​ با یه دستور اون عقب‌نشینی کردن.

«نمی‌دونم این خوبه یا بد.»

دئوس به حرف یولگئوم خندید.

«معلومه که یه نعمته. چون‌برابر​ یه چیز به این گرونی رو‌خیانت​ مفت و مجانی به دست آوردم.»

«باز هم می‌گم، مراقب باش. اون‌بابل​ کسیه که یه زمانی تا یک‌برسند​ قدمی دنیای خدایان پیش رفته بود.»

«تا حالا‌دست​ صد بار این‌آمیتیس​ داستان رو شنیدم.»

«انگار تازه‌درست​ داره از این‌می‌خواستند​ دنیا خوشش میاد.»

«منظورت دوران هرج‌ومرجه؟»

«اون یارو یه‌جوری حرف‌می‌خواستند​ می‌زنه انگار دوباره می‌خواد‌بروند​ به دنیا پایان بده.»

«شاید هم.‌دست​ هر کاری فقط‌آمیتیس​ بار اولش سخته.»

دئوس دست‌به‌سینه شد.

«انگار یه‌بالا​ کم به‌جایگاهی​ غرورت برخورده.»

«داری در‌همان​ مورد چی‌می‌خواستند​ حرف می‌زنی؟»

«به نظر می‌رسه ارزش این برده‌حالا​ به‌عنوان دشمنی که دنیا رو تهدید‌سال​ می‌کنه، از پادشاه شیاطین هم بیشتر شده.»

یولگئوم خندید.

«هه هه، منم‌بروند​ همین رو شنیدم.‌خدا​ ولی خب حقیقته.»

«خب، من که‌موقع​ دیگه از مقام‌بابل​ ارباب شیاطین استعفا دادم.»

«دقیقاً. اون الان از یه ارباب‌حالا​ شیاطین بازنشسته خطرناک‌تره. به‌هرحال، حتی اگه‌سال​ منم نباشم، نباید چشم ازش برداری.»

«گفتم که فهمیدم.»

اسکاتول دوباره برگشت.

«فکر کنم ساخت‌وساز تا روز افتتاحیه‌بابل​ ارباب تموم بشه. توی کل قلعه هم‌هفت​ آگهی زدیم که داریم آشپز استخدام می‌کنیم.»

«خوبه، کارت عالی بود.»

«فقط مشکل مواد اولیه‌ست.»

«باید برم شکار.»

«واقعاً می‌تونم یه‌موقع​ همچین چیزی رو بفروشم؟‌بالا​ نه، اصلاً کسی می‌خره؟»

«خوشمزه‌ست دیگه.»

«بازم، ظاهر غذا مهمه...‌موقع​ خیلی‌ها دوست ندارن غذایی‌بالا​ رو بخورن که براشون ناآشناست.»

«تا نفروشیم نمی‌فهمیم.»

«بسیار خب. پس‌موقع​ تا آخر امروز‌بابل​ یه گاری ردیف می‌کنم.»

«اگه می‌تونی یه بزرگش‌بی‌نظیرترین​ رو بیار. چون می‌خوام اون‌بعد​ ماموت گنده رو شکار کنم.»

«چشم.»

وقتی اسکاتول رفت،‌بروند​ گروه دیگه‌ای به‌خدا​ دئوس نزدیک شدن.

اونا پالادین کادنزا‌موقع​ و اوریدون بودن که‌بالا​ زره به تن داشتن.

این دو شوالیه تو عملیات پس گرفتن قلعه جوریکس شرکت کرده بودن و‌مجبور​ انتظار یه نبرد وحشتناک رو داشتن، اما هنوز از این پیروزی و آزادی بی‌دردسری‌اما​ که مثل یه دزد تو نیمه‌شب از راه رسیده بود، گیج و منگ بودن.

به نظر می‌رسید دنبال زکه می‌گردن. درست همون موقع‌بروند​ که می‌خواستن از دئوس بپرسن اون کجاست، چشمشون افتاد به‌دست​ زکه که داشت یه آجر گنده رو روی کولش می‌برد.

کادنزا با‌بالا​ قیافه‌ای ناراضی رو‌برابر​ به دئوس گفت.

«حالا داری باهاش‌موقع​ مثل یه کارگر‌بابل​ ساده رفتار می‌کنی؟»

«اون از اولش هم‌بی‌نظیرترین​ یه کارگر خیابونی بود. شماها‌بعد​ فقط از این کارگرها ضعیف‌ترید.»

«زکه گنجینه بشریته.»

«اون کارمند منه.»

«هنوزم نمی‌فهمی کدومش مهم‌تره؟»

«می‌دونم. معلومه که کار کردن به‌عنوان زیردست من خیلی مهم‌تره. اگه‌هزار​ گنجینه بشریت بود، نباید خیلی وقت پیش بهش می‌رسیدید و ازش مراقبت‌گوش​ می‌کردید؟ چرا حالا که به موفقیت رسیده می‌خواید از چنگم درش بیارید؟»

«این...!»

اوریدون زد روی شونه‌ی کادنزا.

«ما نیومدیم این‌جا‌موقع​ که در مورد‌بابل​ این چیزا بحث کنیم.»

کادنزا آه‌دست​ کوتاهی کشید‌بی‌نظیرترین​ و گفت.

«قصد دارم برگردم سونگ‌هوانگ‌چونگ.»

«آره، خداحافظ. بدرقه‌ت هم نمی‌کنم.»

«نیازی به بدرقه‌ت ندارم.»

«زکه رو هم باهات نمی‌فرستم.»

«من با اعلی‌حضرت دیدار می‌کنم و‌برج​ سعی می‌کنم راضیش کنم تا زکه‌خدا​ رو به‌عنوان شوالیه زودیاک منصوب کنه.»

«می‌خوای به زور این کار‌برابر​ رو بکنی در حالی که‌آن‌ها​ خود طرف اصلاً همچین چیزی نمی‌خواد؟»

«آره.»

«چقدر روی مخید. آخه چرا اصرار دارید زکه رو بکنید شوالیه زودیاک؟‌سال​ حتی نسل صفر هم نیست. هیچ جنگی هم علیه ارباب شیاطین در‌دهد​ کار نیست، پس اصلاً چه نیازی به شوالیه‌ای در سطح زکه دارید؟»

دئوس ناگهان چیزی که‌موقع​ به ذهنش رسیده بود‌بالا​ رو به زبون آورد.

«نکنه دارید سعی می‌کنید‌جایگاهی​ یه جنگ راه بندازید؟ اونم‌فرزند​ با استفاده از قدرت زکه؟»

کادنزا فوراً جواب داد.

«در اصل ۱۲ تا شوالیه زودیاک‌حالا​ وجود داره. ما فقط داریم سعی‌سال​ می‌کنیم یه جای خالی رو پر کنیم.»

«که این‌طور؟»

«درسته.»

«خب پس، فرض‌موقع​ می‌کنیم همین‌طوره. به‌هرحال،‌بابل​ کار احمقانه‌ای نکنید.»

«البته اگه‌دست​ واقعاً به‌بی‌نظیرترین​ زکه اهمیت می‌دید.»

کادنزا جوری به دئوس‌موقع​ نگاه کرد که انگار‌بالا​ حرفش ارزش جواب دادن نداشت.

«همین حرف‌بالا​ رو به‌جایگاهی​ خودت برمی‌گردونم.»

اونا چند کلمه‌ای با‌می‌خواستند​ زکه حرف زدن و‌بروند​ قلعه زوریکس رو ترک کردن.

دئوس برگشت‌دست​ سمت یولگئوم و‌آمیتیس​ با پوزخند گفت.

«اینا دیگه چه جونورایین؟»

«مشکلش چیه؟»

«عالی نیست؟ یه کاندیدای‌می‌خواستند​ بی‌نقص برای اونایی که‌بروند​ می‌خوان دنیا رو نابود کنن.»

ناولها | novelha.net