چپتر 120: ۲۸. یک شروع جدید (۱)
0نزار، دئوس و زکه.
فقط همین سهبروند نفر به سمتخدا قلعه جوریکس راه افتادند.
تنها چیزی که کمیمیخواستند جلب توجه میکرد، قدبروند دو متری نزار بود.
از بیرون که نگاهبینظیرترین میکردی، فقط سه تاممکن آدم معمولی به نظر میرسیدند.
تو این مدت، خیلی از قسمتهایبرج قلعه را دستکاری کرده بودند تاخدا با سلیقه داغون غولها جور دربیاید.
آب خندق دور قلعه تبدیل به یک باتلاق غلیظ و لزجخیانت شده بود. جلوی پل سنگی که از روی خندق رد میشدهزار هم با روی هم چیدن صخرهها، یک دیوار دیگر ساخته بودند.
حدود دههمان تا غولمیخواستند آنجا نگهبانی میدادند.
همین که دیدند سه تا آدمیزادحالا دارد به قلعهشان نزدیک میشود، شروعسال کردند به درآوردن صداهای عجیب و گوشخراش.
چندتایشان که بیاعصابترهمان بودند، با چماقهایبرج گندهشان دویدند بیرون.
«خدای غولها داره حرکت میکنه.»
نزار آه کوتاهی کشیدمیخواستند و گفت: «واقعاً مجبوریبروند من رو اینطوری صدا کنی؟»
او زمانیدست بزرگترین مغزبینظیرترین متفکر جهان بود.
در پادشاهیای که خودش ساختهمیخواستند بود، تمام انسانها فقط درجایگاهی برابرش سر تعظیم فرود میآوردند.
درست همان موقع که میخواستند از برج بابلهفت بالا بروند و به جایگاهی برابر با خداآمیتیس برسند، آن هفت فرزند به آنها خیانت کردند.
آن هم فقطموقع برای به دست آوردنبالا بینظیرترین زن جهان، آمیتیس.
حالا چطور ممکن بود بعد از دهها هزار سال، مجبوردهها شود به چنین چرت و پرتهای سطح پایینی مثل «مامثل داریم حرکت میکنیم» گوش دهد و بعد قدم از قدم بردارد؟!
اما چارهای نداشت. از آنجاییمیخواستند که نمیتوانست قرارداد را بشکند،جایگاهی فعلاً راهی جز اطاعت نداشت.
یک روزی... بالاخره یک روزی!
نزار با عطشموقع انتقام در دلش، بهبالا سمت جلو حرکت کرد.
«ای نوادگان آداپا. به ارباب خود ادای احترام کنید. او از مسیرهای دوردستِمجبور دریاها گذشته و تازه پا بر خشکی گذاشته است. در برابر او که خستهاما و فرسوده است، زانو بزنید. برای این وجود خسته، یک ضیافت باشکوه برپا کنید!»
غولهایی که داشتندهمان میدویدند، ناگهان سربرج جایشان میخکوب شدند.
بعد جوری که انگار وابرابر داده باشند، روی زمین زانوآنها زدند و سرهایشان را پایین آوردند.
نزار تعظیمشان راموقع پذیرفت و واردبابل قلعه جوریکس شد.
آن صحنهدست شبیه یکبینظیرترین معجزه بود.
حداقل زکهدرست که اینطورموقع فکر میکرد.
تمام غولهایی که باجایگاهی نزار چشم تو چشمهفت میشدند، عمیقاً برایش تعظیم میکردند.
حتی تا زمانی که دستوریبرج از او نمیگرفتند، جرئت نداشتندبرابر نفسشان را راحت بیرون بدهند.
نزار بدون هیچ مکثی به سمتحالا بخش شمالی قلعه، جایی که عمارتسال مرکزی ارباب قرار داشت، حرکت کرد.
هزاران غول در دوموقع طرف مسیر صف کشیدهبالا بودند و تعظیم میکردند.
با اینکه نزار باید از اینخدا صحنه احساس غرور و لذت میکرد،برای اما در عوض حسابی دمغ شده بود.
به نظر میرسید آداپاها کاملاً تحلیل رفته وبروند به موجودات پستی تبدیل شدهاند. نه، راستش همانخیانت بهتر بود که فقط به آنها بگویند غول.
فقط ظاهرشان شبیه انسان بود،آمیتیس اما در باطن چیزی بیشتردهها از یک مشت هیولا نبودند.
حکمرانی بر دهها هزار یامیخواستند حتی صدها میلیون از اینجایگاهی هیولاهای احمق چه ارزشی داشت؟
باید هرچه زودتر یک آزمایشگاهبرابر میساخت. تا دوباره شعور وآنها هوش را به آنها برگرداند.
نزار درِ بزرگموقع عمارت را بازبابل کرد و رفت داخل.
صندلی پرزرقوبرق ارباب جوریکس را کنده بودندچطور و به جایش یک صندلی بزرگ که ازچنین استخوان و سنگ ساخته شده بود، گذاشته بودند.
سقف عمارت اربابی شش مترمیخواستند ارتفاع داشت، برای همین حتی غولهابرابر هم میتوانستند راحت وارد آن شوند.
رئیس غولهایی که به قلعه جوریکسخدا حمله کرده بودند هم از همینبرای عمارت به عنوان اتاق شخصیاش استفاده میکرد.
به محض اینکه چشمش بهبرج نزار افتاد، صدای عجیبی از خودشخدا درآورد و سرش را پایین انداخت.
از روی تخت پایینبینظیرترین آمد و جلوی پایممکن نزار روی یک زانو نشست.
بعد با اشاره دست، نزارمیخواستند را به سمت تخت راهنمایی کرد؛برابر انگار که بخواهد بگوید: «بفرمایید بالا.»
نزار با دیدنبروند آن صندلی نتوانستخدا جلوی پوزخندش را بگیرد.
واقعاً انتظار داشتموقع روی آن تختبابل ماقبل تاریخی بنشیند؟
او تمام اینآوردن دستاورد را بهحالا دئوس تقدیم کرد.
«ما تمام غولهایهمان قلعه زوریکس روبرج مطیع خودمون کردیم.»
دئوس همبالا داشت کارشجایگاهی را تماشا میکرد.
همانطور که یولگئوم گفته بود،برج در اختیار داشتن او بهبرابر معنای داشتن یک قدرت عظیم بود.
دقیقاً نمیدانستم چند تا غول آنجا هستند،چطور اما با یک نگاه سرسری میشد حدسشود زد که حداقل یک میلیون نفر باشند.
اگر تمام غولهایی که به صدها قبیله تقسیم شده بودند و درخدا هر دره از کوههای هورساسپاین لانه کرده بودند، به دشتها کشیده میشدند،چطور چنان قدرتی شکل میگرفت که حتی پادشاهی هم در برابرش به لرزه میافتاد.
«به زکه دستور بده.»
«چشم، دئوس.»
زکه رودست به نزاربینظیرترین کرد و گفت:
«لطفاً به غولها بگو به سمت شمال، اونطرفِ دیواربروند شیطان عقبنشینی کنن. تا دستور بعدی، از دیوار شیطانبرای عبور نکنن و بدون دلیل به پادشاهی انسانها حمله نکنن.»
«همین کار رو میکنم.»
نزار تعظیم کرد ومیخواستند جواب داد. بلافاصله بعد ازجایگاهی آن، رو به غولها کرد:
«ای تمام کسانی که به آداپا خدمت میکنید.ممکن به آنسوی دیوار شیطان عقبنشینی کنید. دیگر پا درپرتهای سرزمین انسانها نگذارید و به پادشاهی آنها حمله نکنید.»
غولها چند کلمهای زیر لبمیخواستند غرغر کردند، بعد از جایشان بلندبرابر شدند و عمارت را ترک کردند.
طولی نکشید کهبروند تمام غولها ازخدا قلعه جوریکس خارج شدند.
«به هر حال، تماممیخواستند سلاحها نابود شدن وبروند فقط چند تایی باقی مونده.»
«پس میخوایدست همین کاربینظیرترین رو بکنی؟»
زکه در جواب لحنموقع تند یولگئوم، برای دفاعبالا از دئوس جلو آمد.
«فکر کنم مشکلی نباشه. الانبرابر قراره آدمهای خیلی بیشتری بیانآنها تو قلعه، اما غذای کافی نداریم.»
«آره؟ پس زودتر دستمیخواستند به کار شو وبروند آجرها رو بریز دور.»
«چشم، دئوس.»
با اینکه قلعه پسموقع گرفته شده بود، امابالا اوضاع تغییر چندانی نکرده بود.
انبارها کاملاً نابود شده بودند.
نصف ساختمانهای داخل دژ با خاک یکسان شده بود و آنهایی همبرسند که باقی مانده بودند، توسط غولهایی که از آنها به عنوان خوابگاهممکن استفاده میکردند، چنان داغون شده بودند که دیگر به درد زندگی آدمیزاد نمیخوردند.
به لطف سقفهای بلند، ساختمان عمارت اربابی کهممکن جان سالم به در برده بود، تقریباً تنهاچرت ساختمانی بود که سقفش هنوز سر جایش قرار داشت.
ارباب جوریکس دیگرهمان هیچ کاری بهبرج کار زکه نداشت.
همهاش تقصیر آنبروند قانون ممنوعیتی بود کهبرسند دئوس وضع کرده بود.
علاوه بر این، شاید به خاطر خوشحالیِ پس گرفتن قلعهاشبرابر بود که دوباره به همان شخصیت سخاوتمند و قدیمیاش برگشتهبینظیرترین بود. ساکنان در دستههای بزرگ برای بازسازی قلعه بسیج شدند.
و بعضیها هم به سمتآمیتیس زمینهای اربابیِ اطراف رفتند. باید بههزار وضعیت زمینهای کشاورزیِ رهاشده رسیدگی میکردند.
قلعه پر از زخم و خرابی بود،بابل اما آدمهای داخلش از همین حالا باهفت امیدواری و هیجان اینطرف و آنطرف میرفتند.
دئوس یک صندلی چوبیجایگاهی مناسب پیدا کرد وهفت در حیاط خانهاش نشست.
چون صندلی شبیه یک نیمکت درازبابل بود، یولگئوم هم آمد و خودشبرسند را کنارش روی نیمکت جا داد.
«اما واقعاً عجیبه.»
«چی؟»
«دارن تمام اعتبار کار رو میدن به اربابهفت جوریکس. میگن ارباب با تمام وجود به درگاهآمیتیس خدا دعا کرده و باعث شده غولها عقبنشینی کنن.»
«هر کی باورش بشه یه احمق بهبالا تمام معناست. اگه قرار بود کارها با دعاآنها پیش بره، دیگه چه نیازی به جنگجو داشتیم؟»
«جنگجو هم خودش محصول دعاست دیگه. وقتی اولین پادشاهبعد شیاطین دنیای انسانها رو به خاک و خون کشید،سطح آدمها از ته دل دعا کردن و قهرمانها متولد شدن.»
«واقعاً اینجوری کار میکنه؟»
«آره. راستی، برایبروند زکه هیچ دستاوردی باقیبرسند نمونده، برات مهم نیست؟»
«برام مهم نیست. از همون اول هم قصد نداشتم اون بچه رو بالاتر از رتبه B ببرم. فقط چون تعداد آدمهای روی مخ زیاد شد، کار به اینجا کشید.»
همون موقع، اسکاتولآوردن با قدمهای تندحالا اومد جلوی دئوس.
«تابلو آمادهست.»
«بذارش همونجا.»
«چشم، ارباب.»
یولگئوم به نوشتههای رویبینظیرترین تابلویی که اسکاتول نصبممکن کرده بود، نگاه کرد.
- هردرست چیز خوشمزهایموقع رو میخوریم!
«زکه سرآشپز اصلیه؟»
«ها؟ نه. باید یکیمیخواستند رو استخدام کنم. زکهبروند باید با من بیاد شکار.»
«واقعاً میخوایدست گوشت هیولایبینظیرترین ماگوورت رو بفروشی؟»
«خوشمزه بوددرست مگه نه؟ میگنمیخواستند سمی هم نیست.»
«هنوز یه مقدار ازش مونده.»
«فکر کنم با اونمیخواستند دستگاه اندازهگیریت یا یه چیزیجایگاهی شبیه به اون بتونیم بفهمیم.»
«آره، ولی...»
یولگئوم دوبارهدرست نگاهش رو بهمیخواستند اون سمت چرخوند.
سادیموس و لاخهبروند هم برای ساختن دکههایبرسند غذاخوری بسیج شده بودن.
در مورد لاخه،موقع حداقل استعداد بینهایتیبابل تو تولید چوب داشت.
همین تابلو هم با تراشآمیتیس دادن چوبهایی که لاخه درستدهها کرده بود، ساخته شده بود.
«باید بگم دیدگاهت مثبته؟»
«من؟»
«آره. همین چند وقت پیشبرج داشتی حرص میخوردی و میگفتیبرابر تمام پولهات به باد رفته.»
«در عوضدست اون یارو روآمیتیس گیر آوردی، نه؟»
همونجایی که دئوس اشارهموقع کرد، یه مرد دوبالا متری داشت آجر میچید.
نزار، خدای غولها.
صدها هزار غولی که شمالبرج گلون رو اشغال کرده بودن، فقطخدا با یه دستور اون عقبنشینی کردن.
«نمیدونم این خوبه یا بد.»
دئوس به حرف یولگئوم خندید.
«معلومه که یه نعمته. چونبرابر یه چیز به این گرونی روخیانت مفت و مجانی به دست آوردم.»
«باز هم میگم، مراقب باش. اونبابل کسیه که یه زمانی تا یکبرسند قدمی دنیای خدایان پیش رفته بود.»
«تا حالادست صد بار اینآمیتیس داستان رو شنیدم.»
«انگار تازهدرست داره از اینمیخواستند دنیا خوشش میاد.»
«منظورت دوران هرجومرجه؟»
«اون یارو یهجوری حرفمیخواستند میزنه انگار دوباره میخوادبروند به دنیا پایان بده.»
«شاید هم.دست هر کاری فقطآمیتیس بار اولش سخته.»
دئوس دستبهسینه شد.
«انگار یهبالا کم بهجایگاهی غرورت برخورده.»
«داری درهمان مورد چیمیخواستند حرف میزنی؟»
«به نظر میرسه ارزش این بردهحالا بهعنوان دشمنی که دنیا رو تهدیدسال میکنه، از پادشاه شیاطین هم بیشتر شده.»
یولگئوم خندید.
«هه هه، منمبروند همین رو شنیدم.خدا ولی خب حقیقته.»
«خب، من کهموقع دیگه از مقامبابل ارباب شیاطین استعفا دادم.»
«دقیقاً. اون الان از یه اربابحالا شیاطین بازنشسته خطرناکتره. بههرحال، حتی اگهسال منم نباشم، نباید چشم ازش برداری.»
«گفتم که فهمیدم.»
اسکاتول دوباره برگشت.
«فکر کنم ساختوساز تا روز افتتاحیهبابل ارباب تموم بشه. توی کل قلعه همهفت آگهی زدیم که داریم آشپز استخدام میکنیم.»
«خوبه، کارت عالی بود.»
«فقط مشکل مواد اولیهست.»
«باید برم شکار.»
«واقعاً میتونم یهموقع همچین چیزی رو بفروشم؟بالا نه، اصلاً کسی میخره؟»
«خوشمزهست دیگه.»
«بازم، ظاهر غذا مهمه...موقع خیلیها دوست ندارن غذاییبالا رو بخورن که براشون ناآشناست.»
«تا نفروشیم نمیفهمیم.»
«بسیار خب. پسموقع تا آخر امروزبابل یه گاری ردیف میکنم.»
«اگه میتونی یه بزرگشبینظیرترین رو بیار. چون میخوام اونبعد ماموت گنده رو شکار کنم.»
«چشم.»
وقتی اسکاتول رفت،بروند گروه دیگهای بهخدا دئوس نزدیک شدن.
اونا پالادین کادنزاموقع و اوریدون بودن کهبالا زره به تن داشتن.
این دو شوالیه تو عملیات پس گرفتن قلعه جوریکس شرکت کرده بودن ومجبور انتظار یه نبرد وحشتناک رو داشتن، اما هنوز از این پیروزی و آزادی بیدردسریاما که مثل یه دزد تو نیمهشب از راه رسیده بود، گیج و منگ بودن.
به نظر میرسید دنبال زکه میگردن. درست همون موقعبروند که میخواستن از دئوس بپرسن اون کجاست، چشمشون افتاد بهدست زکه که داشت یه آجر گنده رو روی کولش میبرد.
کادنزا بابالا قیافهای ناراضی روبرابر به دئوس گفت.
«حالا داری باهاشموقع مثل یه کارگربابل ساده رفتار میکنی؟»
«اون از اولش همبینظیرترین یه کارگر خیابونی بود. شماهابعد فقط از این کارگرها ضعیفترید.»
«زکه گنجینه بشریته.»
«اون کارمند منه.»
«هنوزم نمیفهمی کدومش مهمتره؟»
«میدونم. معلومه که کار کردن بهعنوان زیردست من خیلی مهمتره. اگههزار گنجینه بشریت بود، نباید خیلی وقت پیش بهش میرسیدید و ازش مراقبتگوش میکردید؟ چرا حالا که به موفقیت رسیده میخواید از چنگم درش بیارید؟»
«این...!»
اوریدون زد روی شونهی کادنزا.
«ما نیومدیم اینجاموقع که در موردبابل این چیزا بحث کنیم.»
کادنزا آهدست کوتاهی کشیدبینظیرترین و گفت.
«قصد دارم برگردم سونگهوانگچونگ.»
«آره، خداحافظ. بدرقهت هم نمیکنم.»
«نیازی به بدرقهت ندارم.»
«زکه رو هم باهات نمیفرستم.»
«من با اعلیحضرت دیدار میکنم وبرج سعی میکنم راضیش کنم تا زکهخدا رو بهعنوان شوالیه زودیاک منصوب کنه.»
«میخوای به زور این کاربرابر رو بکنی در حالی کهآنها خود طرف اصلاً همچین چیزی نمیخواد؟»
«آره.»
«چقدر روی مخید. آخه چرا اصرار دارید زکه رو بکنید شوالیه زودیاک؟سال حتی نسل صفر هم نیست. هیچ جنگی هم علیه ارباب شیاطین دردهد کار نیست، پس اصلاً چه نیازی به شوالیهای در سطح زکه دارید؟»
دئوس ناگهان چیزی کهموقع به ذهنش رسیده بودبالا رو به زبون آورد.
«نکنه دارید سعی میکنیدجایگاهی یه جنگ راه بندازید؟ اونمفرزند با استفاده از قدرت زکه؟»
کادنزا فوراً جواب داد.
«در اصل ۱۲ تا شوالیه زودیاکحالا وجود داره. ما فقط داریم سعیسال میکنیم یه جای خالی رو پر کنیم.»
«که اینطور؟»
«درسته.»
«خب پس، فرضموقع میکنیم همینطوره. بههرحال،بابل کار احمقانهای نکنید.»
«البته اگهدست واقعاً بهبینظیرترین زکه اهمیت میدید.»
کادنزا جوری به دئوسموقع نگاه کرد که انگاربالا حرفش ارزش جواب دادن نداشت.
«همین حرفبالا رو بهجایگاهی خودت برمیگردونم.»
اونا چند کلمهای بامیخواستند زکه حرف زدن وبروند قلعه زوریکس رو ترک کردن.
دئوس برگشتدست سمت یولگئوم وآمیتیس با پوزخند گفت.
«اینا دیگه چه جونورایین؟»
«مشکلش چیه؟»
«عالی نیست؟ یه کاندیدایمیخواستند بینقص برای اونایی کهبروند میخوان دنیا رو نابود کنن.»