چپتر 198: مبارزه با فرشته مقرب (۴)
0زیک سپر و شمشیرشچرا را بیرون کشید ومشتهام به سمت جلو هجوم برد.
بلافاصله بعد از آن، حشره مکانیکیترتیب حجم عظیمی از رعد و برقشدند را به هر طرف پرتاب کرد.
اما با این مقدارافتاد نیرو هم نتوانست حتیچرا یک خراش روی زیک بیندازد.
سپری که با هاله پوشیدهترتیب شده بود، مسیر رعد وظاهر برق را کاملاً مسدود کرد.
زیک با یک خیز رو به جلو، شمشیرش راگره تاب داد و بدن حشره را به دو نیمچپم کرد. قطعات مکانیکی مثل رودههای بیرونزده روی زمین ریختند.
با نوککردم پا لگدی بههیونمو لاشهی هیولا زدم.
اما فقط یک مشت خرتمور و پرت مکانیکی دیدم کهزیادن اصلاً نمیفهمیدم به چه دردی میخورند.
«تو عصر طلاییبائکهو دقیقاً از چهپشت جادویی استفاده میکردن؟»
بقیه هم مثل من ماتاینقدر و مبهوت بودند. انگار هیچکسکردم کوچکترین ایدهای دربارهی اون دوران نداشت.
از لاشه حشره مکانیکی که ردترتیب شدم، غاری که تو دل زمینشدند فرو رفته بود، خودش رو نشون داد.
سرم رو بردم داخلافتاد تا نگاهی بندازم کهچرا ای دل غافل، عجب دردسری.
دهها تا از همون حشراتترتیب مکانیکی که تازه با یکیشونظاهر جنگیده بودیم، تو غار وول میخوردند.
به محض اینکه چشمشون بهاینقدر من افتاد، مثل مور وکردم ملخ از غار ریختند بیرون.
«آخه چراکردم اینقدر زیادن؟بائکهو چه خبره؟»
مشتهام رو گره کردم. نمادهای بائکهوملخ و هیونمو به ترتیب روی پشتمشتهام دست راست و چپم ظاهر شدند.
هر دو دستم رو پشت سر هم جلو بردم. حرکتمظاهر شبیه یه مشتزنی سبک بود، اما قدرت تخریب هر ضربهبرای برای پودر کردن یکی از این حشرات مکانیکی کفایت میکرد.
پریدم تو غار و تواینقدر یک چشم به هم زدن،کردم هفت هشت تاشون رو اوراق کردم.
روی دیوارههای غارنمادهای پر از حشره بود،پشت اونقدر که نمیشد شمردشون.
دیدن این لشکر هیولاها فقط کنجکاویم روآخه بیشتر کرد. آخه اون پایین تو زیرزمینکردم چه خبره که اینطوری ازش محافظت میکنن؟
زیک هم به محض اینکهترتیب حساب حشرات روی زمین روظاهر رسید، به دنبالم پرید تو غار.
من و زیک. دوتاییچرا با هم متحد شدیم تاگره حساب این جونورها رو برسیم.
این ماشینهایکردم ششپا اصلاًبائکهو ضعیف نبودند.
هرچند در برابر یه اژدهامور چیزی برای گفتن نداشتند، امازیادن از غولها خیلی قویتر بودند.
صدها تا از این هیولاهای خستگیناپذیرپشت اونجا بود. هر آدم نرمال دیگهایدستم بود، تو همون ثانیهی اول پودر میشد.
بدتر از همهآخه اینکه سلاحشون رعدزیادن و برق بود.
هر حشره مثل یه میلهی برقگیرترتیب عمل میکرد و کل فضای عمودیشدند غار رو پر از صاعقه کرده بود.
یه جهنمِ رعد و برقمور واقعی بود که نه میشدزیادن ازش جاخالی داد، نه فرار کرد.
با این حال،بائکهو هاله زیک کاملاً جلویدست برخورد صاعقهها رو میگرفت.
و خب، شکستن سدی کهاینقدر با انرژی شیطانی من ساختهکردم شده بود، دیگه رسماً غیرممکن بود.
با اینکردم وجود، تعدادشون خیلیهیونمو رو مخ بود.
چند دقیقهایاینکه طول کشید تامور دونهدونه اوراقشون کنیم.
در حالی که به کوه جنازههایپشت حشرات که به دیوار چسبیده بودنددستم نگاه میکردم، تف کردم رو زمین.
«واو، چقدر هم کنه بودید.»
زیک گفت: «فکرشنمادهای رو هم نمیکردمترتیب تعدادشون اینقدر زیاد باشه.»
«آخه از چیچشمشون دارید محافظت میکنید؟»ملخ به اطراف نگاهی انداختم.
تا به خودم بیام،هیونمو الکس یه در پیدا کردهچپم بود و جلوش ایستاده بود.
«سرورم، ازملخ این طرف! ببینیداینقدر چی پیدا کردم.»
«واسه چی دارینمادهای پز میدی؟ یه دستتپشت رو که دادی رفته.»
«دستم زود بازسازیچشمشون میشه. به جاش اینجاآخه رو ببینید. یه دره.»
«میدونم. بازش کن.»
«بله، سرورم!»
الکس این رونمادهای گفت و دوبارهترتیب جلوی در ایستاد.
اما هیچاینکه دستگیرهای درافتاد کار نبود.
سریع چشمهام رو چرخوندم.
میتونست یه چیز گرد یا دراززیادن باشه، فقط امیدوار بودم یه چیزیبائکهو باشه که بشه با دست گرفتش.
کاملاً مشخص بود اگه نتونمهیونمو در رو باز کنم، مثلچپم یه احمق به نظر میرسم.
اما هیچچیز شبیهچشمشون به دستگیرهی درملخ اون اطراف پیدا نمیشد.
در همیننمادهای حین، رفتمهیونمو سمت در.
«هع، تو واقعاًآخه از اول تا آخرشخبره یه بیعرضهی تمام عیاری.»
«بیانصافیه سرورم!»
«یه بچهاینکه هم میتونه اینمور رو باز کنه.»
«باز نمیشه آخه!»
«اگه زیک بازش کنه چی؟»
«شما... نبایدکردم با زوربائکهو بازش کنید!»
«اگه بدون زورچشمشون زدن بازش کنه چی؟آخه بسپارش به دوک زیک.»
«زیک کهنمادهای اهل اینجورهیونمو شعبدهبازیها نیست!»
«اگه فقط بهت پاداش میدادم، قبول میکردی؟ اگه بهت بگم کهنمادهای هر ماه پول پاداشت رو جوری برای خانواده هولی جید میفرستمحرکتم که هیچ بنیبشری متوجهش نشه، اونوقت با کمال میل قبول میکنی.»
«این دیگه خیلی نامردیه.»
با شنیدناینکه خندهی زیک، چشمهایمور الکس دوتا شد.
«پس مننمادهای از کجاهیونمو نون بخورم؟»
«با همین دستهایی که دادیاینقدر رفت نون میخوردی دیگه. تازهکردم میتونی باهاشون بازی هم بکنی.»
«سرورم!»
«بازش کن زیک!»
زیک گفت: «حتی اگه این روپشت هم بگید... با یه نگاه میشهدستم فهمید که با زور باز نمیشه.»
الکس دور از چشم من، شستش روخبره به نشونهی تأیید برای زیک بالا برد.ترتیب حرکتی که داد میزد: دمت گرم زیک!
«کوکهکهکه، اینجاستکردم که اختلافبائکهو سطح مشخص میشه.»
با حرکات اغراقآمیز دستم رفتم سمت در. دلیلچرا اینهمه اعتماد به نفسم این بود که قبلاًبائکهو با این مدل درها سر و کار داشتم.
«این از عتیقههای عصرهیونمو طلاییه. عمراً با دستگیرهراست و اینجور چیزها باز بشه.»
با خیال راحت حرف میزدم وزیادن کارهایی که یولگئوم تو گذشته انجامبائکهو داده بود رو به یاد آوردم.
یه جعبهی کوچیک بینبائکهو درها بود که چندتادست دکمهی ریز روش داشت.
حروف کوچیکی روشونچشمشون دیده میشد. راستش ازآخه شکلها سر در نیاوردم.
بین اونها، دکمهای روهیونمو فشار دادم که فلشهاشراست در جهت مخالف هم بودند.
در با یکآخه صدای کشویی، به راحتیخبره آب خوردن باز شد.
«سرورم! شما حتینمادهای میتونید با عتیقههای عصرپشت طلایی هم کار کنید؟»
«معلومه. فکر کردی توافتاد این دنیا کاری هست کهاینقدر از دست این بدن برنیاد؟»
با سینهینمادهای سپر کرده وترتیب غرور رفتم داخل.
اما یکملخ نفر راهمچرا رو سد کرد.
«تو واقعاً یه خرابکارِ غیرقابلتحملی!»
یه زن بود. با ظاهری بینهایتملخ زیبا، موهای قرمزِ خونیرنگش رو کنارمشتهام زد و با غضب بهم خیره شد.
«این زنیکه دیگه کیه؟ میشناسمش؟»
«حواست به حرف زدنتچرا باشه! کسی که روبهروتمشتهام ایستاده، پیامآور مقدسِ پروردگاره.»
«پیامآور؟ پستچی؟ هان؟»
«من فرمانروایاینکه قدرت الهیام.افتاد ارباب فرشتگان نابودی!»
«قانونی چیزی هست که فرشتههاترتیب هر وقت به یکی میرسنظاهر باید اینطوری خودشون رو معرفی کنن؟»
زن با عصبانیت گفت:چرا «اگه یه کم ادبمشتهام داشته باشی، کهیر میزنی؟»
«یه جورایی آره.نمادهای راستی، حالا که فرشتهای...پشت احیاناً اسکاتیل رو نمیشناسی؟»
دئوس این راچشمشون گفت و بهملخ کنار نگاه کرد.
اما زیک از قبل رویترتیب یک زانو افتاده بود وظاهر داشت به فرشته ادای احترام میکرد.
با این فکر که امکان ندارد، به سمتمشتهام الکس نگاه کردم و دیدم او هم دستهایش راراست به هم چسبانده و سرش را خم کرده است.
«این جوکردم دیگه چیه؟ یعنیهیونمو من آدم بدهام؟»
«حالا فهمیدی؟ برای کسانی کهمور پیرو پروردگار هستند، طبیعی استزیادن که به پیامآور او احترام بگذارند.»
«باشه، گیرم که احترامهیونمو گذاشتن. اون 'دردسرساز' که یهوچپم پروندی دیگه چه صیغهای بود؟»
«میدانی چهملخ چیزی اینجاچرا دفن شده است؟»
«فکر کردی اگهنمادهای میدونستم، اینطوری سرمو مینداختمپشت پایین و میاومدم تو؟»
«اینجا سرزمینی است که پیامآوران نابودی،ملخ همانهایی که پایان عصر طلایی رامشتهام رقم زدند، در آن دفن شدهاند.»
«آتش ورموود؟»
«بله.»
«یعنی جنس اصلی اینجاست؟»
«بله.»
«اگه بگمنمادهای دلم میخوادهیونمو ببینمش، چیکار میکنی؟»
«اجازه نخواهم داد.»
«جون من.»
«طوری حرفاینکه نزن که انگارمور داری شوخی میکنی.»
کامائل در حالی که شمشیر باپشت تزئینات پلنگیاش را تاب میداد ودستم جلوی خودش میگرفت، دوباره به حرف آمد.
«حالا دیگر کارمان تمام است. برگردید. بهزودی روزیمشتهام فرا میرسد که پروردگار، خودسریهای شما را قضاوتدست خواهد کرد. فانیها، خداوند شما را هم حفظ...»
«ببند اون گارینمادهای رو، وگرنه دندوناتوترتیب میریزم تو حلقت!»
مشت دئوس محکم بهافتاد گونهی کامائل خورد. سرش بهاینقدر عقب چرخید و پرت شد.
دئوس خندیدنمادهای و همانجا مشتشترتیب را تکان داد.
او بهملخ زیک نگاهچرا کرد و گفت.
«میدونی ازکردم بچگی دلمبائکهو چی میخواست؟»
او دوباره رو به زیکمور که با دهان باز حتی نمیتوانستخبره یک کلمه هم حرف بزند، گفت.
«یه مشت آبدار بخوابونمهیونمو زیر چونهی یه فرشته.راست الان دیگه به آرزوم رسیدم.»
سر کامائلملخ هنوز بهچرا عقب چرخیده بود.
به نظرکردم میرسید حسابیبائکهو شوکه شده باشد.
آرام سرش راچشمشون صاف کرد وملخ به دئوس خیره شد.
لبخند محوی روی لبهایش بود.
«نکند دچار این توهم شدهای کهزیادن فقط چون قدرت جانور مرگ را بههیونمو دست آوردهای، به چیز متفاوتی تبدیل شدهای؟»
«به خاطر این نیست که چیزیترتیب به دست آوردم، به خاطر اینه کهدستم از همون اولش قوی بودم، مگه نه؟»
«میدانی من کیستم؟»
«خودت گفتی کامائل، نه؟»
«من فرشته مقربی هستم کهاینقدر بر فرشتگان نابودی فرمانروایی میکند.کردم من کامائل هستم، ارباب قدرت الهی.»
«منم دئوسم، اربابنمادهای شیاطین که ازترتیب تاریکیهای جهان نظارهگره.»
الکس از جاچشمشون پرید و کمرملخ دئوس را چسبید.
«سرورم! به خودتون بیاید! دیوانگی همپشت حدی داره، اگه میخواید بمیرید، لااقلدستم تو جنگ با یه جنگجو بمیرید!»
«اگه خوبملخ دقت کنی، ایناینقدر عوضی دشمن منه.»
«سرورم! شماکردم هرگز نباید باهیونمو یه فرشته بجنگید!»
دئوس دست الکس راافتاد پس زد و قدمیچرا به سمت کامائل برداشت.
«خب، حالا میخوای چیکارهیونمو کنی؟ میخوای کتک بخوریراست و همینطوری بکشی عقب؟»
کامائل آه کوتاهی کشید.
«برگرد. همین حالا برگرد،بائکهو تا بتوانم با بزرگواری ازراست این گستاخی ناگهانیات چشمپوشی کنم.»
دئوس پوزخندی زد. چرخید. حرکتیمور بود که به نظر میرسیدزیادن دارد از حرف کامائل پیروی میکند.
به نظر میرسیدبائکهو کامائل هم کمیپشت آرام شده است.
اما دئوس ناگهان برگشت و مشتزیادن دیگری را دقیقاً به همان جایبائکهو قبلی کوبید، و کامائل نتوانست جاخالی بدهد.
سر کامائل چرخیدنمادهای و موهایش ازترتیب شدت خشم سیخ شد.
«ای فانی! مطمئنچشمشون نباش که صبرملخ من بینهایت است!»
«واقعاً نمیفهمم چی داری بلغور میکنی.پشت صبر نکن. میخوام اون فرشته نابودی یاحرکتم هر خزعبل دیگهای که اونجاست رو ببینم.»
کامائل دستشملخ را رویچرا شمشیرش برد.
«چنین اجازهای داده نخواهد شد.»
«قصدی هماینکه برای اجازهافتاد گرفتن ندارم.»
«بمیر، ای فانی!»
کامائل شمشیرملخ الهیاش، پلنگ سرخ،اینقدر را تاب داد.
در آن لحظه، توهمبائکهو ایجاد شکافی را دردست سراسر فضا احساس کردم.
دئوس دستهایش راچشمشون ضربدری کرد تا جلویآخه ضربه شمشیر را بگیرد.
دو نیرو با همهیونمو برخورد کردند و ضربهایراست طوفانمانند محیط اطراف را لرزاند.
دئوس خندید.
در حالیکردم که ساعدهایم راهیونمو میتکاندم، صاف ایستادم.
«چیز خاصی همچشمشون نبود. پس فرشته مقربآخه که میگن اینه.» اما...
احساس کردمنمادهای یک جایهیونمو کار میلنگد.
منظره متفاوت بود. واضح بود که جایی کهمشتهام همین چند لحظه پیش ایستاده بود، راهرویی دردست داخل دروازه عصر طلایی در یک غار عمیق بود.
من در آن راهروی خاکستریهیونمو با کامائل درگیر شده بودم،چپم اما الان هیچچیز جلویم نبود.
ساحل.
صدای نجواگونهی امواج.
و نور مهتابیآخه که داشت بهزیادن او سلام میکرد.
«بیدار شدی؟»
زیک که داشتچشمشون آتش را به همآخه میزد، لبخند تلخی زد.
«اینجا چه خبره؟»
«مثل اینکه یادت نمیاد.»
«نکنه غش کردم؟»
«غش کردی یا مردی؟ چونمور بدنت از وسط دو شقهزیادن شد. از اینجا تا اینجا.»
زیک با دستبائکهو به شانه وپشت پهلوی خودش اشاره کرد.
دئوس بدنش راآخه لمس کرد. امازیادن هیچ جای بریدگیای نبود.
«الکس کل روز داشت بخیهت میزد.ترتیب از اونجایی که نیروی حیاتت خیلیشدند زیاده، با دو شقه شدن هم نمردی...»
دئوس بهاینکه بازوی خودشافتاد نگاه کرد.
ضربه فرشته مقرب.
کاملاً غیرقابل مهار بود. دفاعاینقدر کردن پیشکش، بریدگی آنقدر تیزکردم بود که حتی نفهمیدم کی مُردم.
آنطرفتر، الکس روی شکم افتادههیونمو بود و در خواب داشتچپم چیزی زیر لب زمزمه میکرد.
به نظراینکه میرسید دارد درمور خواب حرف میزند.
«این یارو!نمادهای آخه چرا بهترتیب حرفم گوش نمیدی!»
این تقریباً چیزی بود کهاینقدر داشت میگفت و دئوس هم سعینمادهای کرد یک پسگردنی به او بزند.
اما بلافاصلهکردم دست بالا رفتهاشهیونمو را پایین آورد.
«لعنتی!»
رو به ماه فریاد زدم.
انگار میتوانستمملخ صدای خندهچرا کامائل را بشنوم.
روز بعد.
دئوس روی ساحلچشمشون نشسته بود و بهآخه دریای دوردست نگاه میکرد.
الکس بانمادهای احتیاط باهیونمو او حرف زد.
«ناامید نشید. مگهآخه طرف مقابل یهزیادن فرشته مقرب نیست؟»
«هر چقدر هم که سرورم قوی باشه، اون مال دنیای زیرینه. هیچچیز بادستم خدایان و پیامآورانشون قابل مقایسه نیست. به هر حال، لطفاً از این به بعدپریدم از این کارای احمقانه نکنید. نابود کردن نظم این دنیا اصلاً قابل قبول نیست.»
«اومدی دعوا راه بندازی؟»
«سرورم! چرانمادهای حرفای منوهیونمو اینطوری برداشت میکنید؟»
«فکر میکردم اونم در حداینقدر یولگئوم باشه، اما بهش حمله کردمنمادهای و لت و پار شدم. تچ.»
«به نظر میرسهنمادهای اون هم قدرت واقعیاشپشت رو پنهان کرده بود.»
«وقتی به اژدهای طلای حقیقیمور تبدیل شد، احتمالاً بیشتر قدرتشزیادن مهر و موم شده بود.»