---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

چرا از شیطان شاه بودن دست کشیدم

چپتر 198: مبارزه با فرشته مقرب (۴) • ⏱ 12 دقیقه

چپتر 198: مبارزه با فرشته مقرب (۴)

0

زیک سپر و شمشیرش‌چرا​ را بیرون کشید و‌مشت‌هام​ به سمت جلو هجوم برد.

بلافاصله بعد از آن، حشره مکانیکی‌ترتیب​ حجم عظیمی از رعد و برق‌شدند​ را به هر طرف پرتاب کرد.

اما با این مقدار‌افتاد​ نیرو هم نتوانست حتی‌چرا​ یک خراش روی زیک بیندازد.

سپری که با هاله پوشیده‌ترتیب​ شده بود، مسیر رعد و‌ظاهر​ برق را کاملاً مسدود کرد.

زیک با یک خیز رو به جلو، شمشیرش را‌گره​ تاب داد و بدن حشره را به دو نیم‌چپم​ کرد. قطعات مکانیکی مثل روده‌های بیرون‌زده روی زمین ریختند.

با نوک‌کردم​ پا لگدی به‌هیونمو​ لاشه‌ی هیولا زدم.

اما فقط یک مشت خرت‌مور​ و پرت مکانیکی دیدم که‌زیادن​ اصلاً نمی‌فهمیدم به چه دردی می‌خورند.

«تو عصر طلایی‌بائکهو​ دقیقاً از چه‌پشت​ جادویی استفاده می‌کردن؟»

بقیه هم مثل من مات‌این‌قدر​ و مبهوت بودند. انگار هیچ‌کس‌کردم​ کوچک‌ترین ایده‌ای درباره‌ی اون دوران نداشت.

از لاشه حشره مکانیکی که رد‌ترتیب​ شدم، غاری که تو دل زمین‌شدند​ فرو رفته بود، خودش رو نشون داد.

سرم رو بردم داخل‌افتاد​ تا نگاهی بندازم که‌چرا​ ای دل غافل، عجب دردسری.

ده‌ها تا از همون حشرات‌ترتیب​ مکانیکی که تازه با یکیشون‌ظاهر​ جنگیده بودیم، تو غار وول می‌خوردند.

به محض اینکه چشمشون به‌این‌قدر​ من افتاد، مثل مور و‌کردم​ ملخ از غار ریختند بیرون.

«آخه چرا‌کردم​ این‌قدر زیادن؟‌بائکهو​ چه خبره؟»

مشت‌هام رو گره کردم. نمادهای بائکهو‌ملخ​ و هیونمو به ترتیب روی پشت‌مشت‌هام​ دست راست و چپم ظاهر شدند.

هر دو دستم رو پشت سر هم جلو بردم. حرکتم‌ظاهر​ شبیه یه مشت‌زنی سبک بود، اما قدرت تخریب هر ضربه‌برای​ برای پودر کردن یکی از این حشرات مکانیکی کفایت می‌کرد.

پریدم تو غار و تو‌این‌قدر​ یک چشم به هم زدن،‌کردم​ هفت هشت تاشون رو اوراق کردم.

روی دیواره‌های غار‌نمادهای​ پر از حشره بود،‌پشت​ اون‌قدر که نمی‌شد شمردشون.

دیدن این لشکر هیولاها فقط کنجکاویم رو‌آخه​ بیشتر کرد. آخه اون پایین تو زیرزمین‌کردم​ چه خبره که این‌طوری ازش محافظت می‌کنن؟

زیک هم به محض اینکه‌ترتیب​ حساب حشرات روی زمین رو‌ظاهر​ رسید، به دنبالم پرید تو غار.

من و زیک. دوتایی‌چرا​ با هم متحد شدیم تا‌گره​ حساب این جونورها رو برسیم.

این ماشین‌های‌کردم​ شش‌پا اصلاً‌بائکهو​ ضعیف نبودند.

هرچند در برابر یه اژدها‌مور​ چیزی برای گفتن نداشتند، اما‌زیادن​ از غول‌ها خیلی قوی‌تر بودند.

صدها تا از این هیولاهای خستگی‌ناپذیر‌پشت​ اونجا بود. هر آدم نرمال دیگه‌ای‌دستم​ بود، تو همون ثانیه‌ی اول پودر می‌شد.

بدتر از همه‌آخه​ اینکه سلاحشون رعد‌زیادن​ و برق بود.

هر حشره مثل یه میله‌ی برق‌گیر‌ترتیب​ عمل می‌کرد و کل فضای عمودی‌شدند​ غار رو پر از صاعقه کرده بود.

یه جهنمِ رعد و برق‌مور​ واقعی بود که نه می‌شد‌زیادن​ ازش جاخالی داد، نه فرار کرد.

با این حال،‌بائکهو​ هاله زیک کاملاً جلوی‌دست​ برخورد صاعقه‌ها رو می‌گرفت.

و خب، شکستن سدی که‌این‌قدر​ با انرژی شیطانی من ساخته‌کردم​ شده بود، دیگه رسماً غیرممکن بود.

با این‌کردم​ وجود، تعدادشون خیلی‌هیونمو​ رو مخ بود.

چند دقیقه‌ای‌اینکه​ طول کشید تا‌مور​ دونه‌دونه اوراقشون کنیم.

در حالی که به کوه جنازه‌های‌پشت​ حشرات که به دیوار چسبیده بودند‌دستم​ نگاه می‌کردم، تف کردم رو زمین.

«واو، چقدر هم کنه بودید.»

زیک گفت: «فکرش‌نمادهای​ رو هم نمی‌کردم‌ترتیب​ تعدادشون این‌قدر زیاد باشه.»

«آخه از چی‌چشمشون​ دارید محافظت می‌کنید؟»‌ملخ​ به اطراف نگاهی انداختم.

تا به خودم بیام،‌هیونمو​ الکس یه در پیدا کرده‌چپم​ بود و جلوش ایستاده بود.

«سرورم، از‌ملخ​ این طرف! ببینید‌این‌قدر​ چی پیدا کردم.»

«واسه چی داری‌نمادهای​ پز می‌دی؟ یه دستت‌پشت​ رو که دادی رفته.»

«دستم زود بازسازی‌چشمشون​ می‌شه. به جاش اینجا‌آخه​ رو ببینید. یه دره.»

«می‌دونم. بازش کن.»

«بله، سرورم!»

الکس این رو‌نمادهای​ گفت و دوباره‌ترتیب​ جلوی در ایستاد.

اما هیچ‌اینکه​ دستگیره‌ای در‌افتاد​ کار نبود.

سریع چشم‌هام رو چرخوندم.

می‌تونست یه چیز گرد یا دراز‌زیادن​ باشه، فقط امیدوار بودم یه چیزی‌بائکهو​ باشه که بشه با دست گرفتش.

کاملاً مشخص بود اگه نتونم‌هیونمو​ در رو باز کنم، مثل‌چپم​ یه احمق به نظر می‌رسم.

اما هیچ‌چیز شبیه‌چشمشون​ به دستگیره‌ی در‌ملخ​ اون اطراف پیدا نمی‌شد.

در همین‌نمادهای​ حین، رفتم‌هیونمو​ سمت در.

«هع، تو واقعاً‌آخه​ از اول تا آخرش‌خبره​ یه بی‌عرضه‌ی تمام عیاری.»

«بی‌انصافیه سرورم!»

«یه بچه‌اینکه​ هم می‌تونه این‌مور​ رو باز کنه.»

«باز نمی‌شه آخه!»

«اگه زیک بازش کنه چی؟»

«شما... نباید‌کردم​ با زور‌بائکهو​ بازش کنید!»

«اگه بدون زور‌چشمشون​ زدن بازش کنه چی؟‌آخه​ بسپارش به دوک زیک.»

«زیک که‌نمادهای​ اهل این‌جور‌هیونمو​ شعبده‌بازی‌ها نیست!»

«اگه فقط بهت پاداش می‌دادم، قبول می‌کردی؟ اگه بهت بگم که‌نمادهای​ هر ماه پول پاداشت رو جوری برای خانواده هولی جید می‌فرستم‌حرکتم​ که هیچ بنی‌بشری متوجهش نشه، اون‌وقت با کمال میل قبول می‌کنی.»

«این دیگه خیلی نامردیه.»

با شنیدن‌اینکه​ خنده‌ی زیک، چشم‌های‌مور​ الکس دوتا شد.

«پس من‌نمادهای​ از کجا‌هیونمو​ نون بخورم؟»

«با همین دست‌هایی که دادی‌این‌قدر​ رفت نون می‌خوردی دیگه. تازه‌کردم​ می‌تونی باهاشون بازی هم بکنی.»

«سرورم!»

«بازش کن زیک!»

زیک گفت: «حتی اگه این رو‌پشت​ هم بگید... با یه نگاه می‌شه‌دستم​ فهمید که با زور باز نمی‌شه.»

الکس دور از چشم من، شستش رو‌خبره​ به نشونه‌ی تأیید برای زیک بالا برد.‌ترتیب​ حرکتی که داد می‌زد: دمت گرم زیک!

«کوکه‌که‌که، اینجاست‌کردم​ که اختلاف‌بائکهو​ سطح مشخص می‌شه.»

با حرکات اغراق‌آمیز دستم رفتم سمت در. دلیل‌چرا​ این‌همه اعتماد به نفسم این بود که قبلاً‌بائکهو​ با این مدل درها سر و کار داشتم.

«این از عتیقه‌های عصر‌هیونمو​ طلاییه. عمراً با دستگیره‌راست​ و این‌جور چیزها باز بشه.»

با خیال راحت حرف می‌زدم و‌زیادن​ کارهایی که یولگئوم تو گذشته انجام‌بائکهو​ داده بود رو به یاد آوردم.

یه جعبه‌ی کوچیک بین‌بائکهو​ درها بود که چندتا‌دست​ دکمه‌ی ریز روش داشت.

حروف کوچیکی روشون‌چشمشون​ دیده می‌شد. راستش از‌آخه​ شکل‌ها سر در نیاوردم.

بین اون‌ها، دکمه‌ای رو‌هیونمو​ فشار دادم که فلش‌هاش‌راست​ در جهت مخالف هم بودند.

در با یک‌آخه​ صدای کشویی، به راحتی‌خبره​ آب خوردن باز شد.

«سرورم! شما حتی‌نمادهای​ می‌تونید با عتیقه‌های عصر‌پشت​ طلایی هم کار کنید؟»

«معلومه. فکر کردی تو‌افتاد​ این دنیا کاری هست که‌این‌قدر​ از دست این بدن برنیاد؟»

با سینه‌ی‌نمادهای​ سپر کرده و‌ترتیب​ غرور رفتم داخل.

اما یک‌ملخ​ نفر راهم‌چرا​ رو سد کرد.

«تو واقعاً یه خرابکارِ غیرقابل‌تحملی!»

یه زن بود. با ظاهری بی‌نهایت‌ملخ​ زیبا، موهای قرمزِ خونی‌رنگش رو کنار‌مشت‌هام​ زد و با غضب بهم خیره شد.

«این زنیکه دیگه کیه؟ می‌شناسمش؟»

«حواست به حرف زدنت‌چرا​ باشه! کسی که روبه‌روت‌مشت‌هام​ ایستاده، پیام‌آور مقدسِ پروردگاره.»

«پیام‌آور؟ پستچی؟ هان؟»

«من فرمانروای‌اینکه​ قدرت الهی‌ام.‌افتاد​ ارباب فرشتگان نابودی!»

«قانونی چیزی هست که فرشته‌ها‌ترتیب​ هر وقت به یکی می‌رسن‌ظاهر​ باید این‌طوری خودشون رو معرفی کنن؟»

زن با عصبانیت گفت:‌چرا​ «اگه یه کم ادب‌مشت‌هام​ داشته باشی، کهیر می‌زنی؟»

«یه جورایی آره.‌نمادهای​ راستی، حالا که فرشته‌ای...‌پشت​ احیاناً اسکاتیل رو نمی‌شناسی؟»

دئوس این را‌چشمشون​ گفت و به‌ملخ​ کنار نگاه کرد.

اما زیک از قبل روی‌ترتیب​ یک زانو افتاده بود و‌ظاهر​ داشت به فرشته ادای احترام می‌کرد.

با این فکر که امکان ندارد، به سمت‌مشت‌هام​ الکس نگاه کردم و دیدم او هم دست‌هایش را‌راست​ به هم چسبانده و سرش را خم کرده است.

«این جو‌کردم​ دیگه چیه؟ یعنی‌هیونمو​ من آدم بده‌ام؟»

«حالا فهمیدی؟ برای کسانی که‌مور​ پیرو پروردگار هستند، طبیعی است‌زیادن​ که به پیام‌آور او احترام بگذارند.»

«باشه، گیرم که احترام‌هیونمو​ گذاشتن. اون 'دردسرساز' که یهو‌چپم​ پروندی دیگه چه صیغه‌ای بود؟»

«می‌دانی چه‌ملخ​ چیزی اینجا‌چرا​ دفن شده است؟»

«فکر کردی اگه‌نمادهای​ می‌دونستم، این‌طوری سرمو می‌نداختم‌پشت​ پایین و می‌اومدم تو؟»

«اینجا سرزمینی است که پیام‌آوران نابودی،‌ملخ​ همان‌هایی که پایان عصر طلایی را‌مشت‌هام​ رقم زدند، در آن دفن شده‌اند.»

«آتش ورم‌وود؟»

«بله.»

«یعنی جنس اصلی اینجاست؟»

«بله.»

«اگه بگم‌نمادهای​ دلم می‌خواد‌هیونمو​ ببینمش، چی‌کار می‌کنی؟»

«اجازه نخواهم داد.»

«جون من.»

«طوری حرف‌اینکه​ نزن که انگار‌مور​ داری شوخی می‌کنی.»

کامائل در حالی که شمشیر با‌پشت​ تزئینات پلنگی‌اش را تاب می‌داد و‌دستم​ جلوی خودش می‌گرفت، دوباره به حرف آمد.

«حالا دیگر کارمان تمام است. برگردید. به‌زودی روزی‌مشت‌هام​ فرا می‌رسد که پروردگار، خودسری‌های شما را قضاوت‌دست​ خواهد کرد. فانی‌ها، خداوند شما را هم حفظ...»

«ببند اون گاری‌نمادهای​ رو، وگرنه دندوناتو‌ترتیب​ می‌ریزم تو حلقت!»

مشت دئوس محکم به‌افتاد​ گونه‌ی کامائل خورد. سرش به‌این‌قدر​ عقب چرخید و پرت شد.

دئوس خندید‌نمادهای​ و همان‌جا مشتش‌ترتیب​ را تکان داد.

او به‌ملخ​ زیک نگاه‌چرا​ کرد و گفت.

«می‌دونی از‌کردم​ بچگی دلم‌بائکهو​ چی می‌خواست؟»

او دوباره رو به زیک‌مور​ که با دهان باز حتی نمی‌توانست‌خبره​ یک کلمه هم حرف بزند، گفت.

«یه مشت آبدار بخوابونم‌هیونمو​ زیر چونه‌ی یه فرشته.‌راست​ الان دیگه به آرزوم رسیدم.»

سر کامائل‌ملخ​ هنوز به‌چرا​ عقب چرخیده بود.

به نظر‌کردم​ می‌رسید حسابی‌بائکهو​ شوکه شده باشد.

آرام سرش را‌چشمشون​ صاف کرد و‌ملخ​ به دئوس خیره شد.

لبخند محوی روی لب‌هایش بود.

«نکند دچار این توهم شده‌ای که‌زیادن​ فقط چون قدرت جانور مرگ را به‌هیونمو​ دست آورده‌ای، به چیز متفاوتی تبدیل شده‌ای؟»

«به خاطر این نیست که چیزی‌ترتیب​ به دست آوردم، به خاطر اینه که‌دستم​ از همون اولش قوی بودم، مگه نه؟»

«می‌دانی من کیستم؟»

«خودت گفتی کامائل، نه؟»

«من فرشته مقربی هستم که‌این‌قدر​ بر فرشتگان نابودی فرمانروایی می‌کند.‌کردم​ من کامائل هستم، ارباب قدرت الهی.»

«منم دئوسم، ارباب‌نمادهای​ شیاطین که از‌ترتیب​ تاریکی‌های جهان نظاره‌گره.»

الکس از جا‌چشمشون​ پرید و کمر‌ملخ​ دئوس را چسبید.

«سرورم! به خودتون بیاید! دیوانگی هم‌پشت​ حدی داره، اگه می‌خواید بمیرید، لااقل‌دستم​ تو جنگ با یه جنگجو بمیرید!»

«اگه خوب‌ملخ​ دقت کنی، این‌این‌قدر​ عوضی دشمن منه.»

«سرورم! شما‌کردم​ هرگز نباید با‌هیونمو​ یه فرشته بجنگید!»

دئوس دست الکس را‌افتاد​ پس زد و قدمی‌چرا​ به سمت کامائل برداشت.

«خب، حالا می‌خوای چی‌کار‌هیونمو​ کنی؟ می‌خوای کتک بخوری‌راست​ و همین‌طوری بکشی عقب؟»

کامائل آه کوتاهی کشید.

«برگرد. همین حالا برگرد،‌بائکهو​ تا بتوانم با بزرگواری از‌راست​ این گستاخی ناگهانی‌ات چشم‌پوشی کنم.»

دئوس پوزخندی زد. چرخید. حرکتی‌مور​ بود که به نظر می‌رسید‌زیادن​ دارد از حرف کامائل پیروی می‌کند.

به نظر می‌رسید‌بائکهو​ کامائل هم کمی‌پشت​ آرام شده است.

اما دئوس ناگهان برگشت و مشت‌زیادن​ دیگری را دقیقاً به همان جای‌بائکهو​ قبلی کوبید، و کامائل نتوانست جاخالی بدهد.

سر کامائل چرخید‌نمادهای​ و موهایش از‌ترتیب​ شدت خشم سیخ شد.

«ای فانی! مطمئن‌چشمشون​ نباش که صبر‌ملخ​ من بی‌نهایت است!»

«واقعاً نمی‌فهمم چی داری بلغور می‌کنی.‌پشت​ صبر نکن. می‌خوام اون فرشته نابودی یا‌حرکتم​ هر خزعبل دیگه‌ای که اونجاست رو ببینم.»

کامائل دستش‌ملخ​ را روی‌چرا​ شمشیرش برد.

«چنین اجازه‌ای داده نخواهد شد.»

«قصدی هم‌اینکه​ برای اجازه‌افتاد​ گرفتن ندارم.»

«بمیر، ای فانی!»

کامائل شمشیر‌ملخ​ الهی‌اش، پلنگ سرخ،‌این‌قدر​ را تاب داد.

در آن لحظه، توهم‌بائکهو​ ایجاد شکافی را در‌دست​ سراسر فضا احساس کردم.

دئوس دست‌هایش را‌چشمشون​ ضربدری کرد تا جلوی‌آخه​ ضربه شمشیر را بگیرد.

دو نیرو با هم‌هیونمو​ برخورد کردند و ضربه‌ای‌راست​ طوفان‌مانند محیط اطراف را لرزاند.

دئوس خندید.

در حالی‌کردم​ که ساعدهایم را‌هیونمو​ می‌تکاندم، صاف ایستادم.

«چیز خاصی هم‌چشمشون​ نبود. پس فرشته مقرب‌آخه​ که می‌گن اینه.» اما...

احساس کردم‌نمادهای​ یک جای‌هیونمو​ کار می‌لنگد.

منظره متفاوت بود. واضح بود که جایی که‌مشت‌هام​ همین چند لحظه پیش ایستاده بود، راهرویی در‌دست​ داخل دروازه عصر طلایی در یک غار عمیق بود.

من در آن راهروی خاکستری‌هیونمو​ با کامائل درگیر شده بودم،‌چپم​ اما الان هیچ‌چیز جلویم نبود.

ساحل.

صدای نجواگونه‌ی امواج.

و نور مهتابی‌آخه​ که داشت به‌زیادن​ او سلام می‌کرد.

«بیدار شدی؟»

زیک که داشت‌چشمشون​ آتش را به هم‌آخه​ می‌زد، لبخند تلخی زد.

«اینجا چه خبره؟»

«مثل اینکه یادت نمیاد.»

«نکنه غش کردم؟»

«غش کردی یا مردی؟ چون‌مور​ بدنت از وسط دو شقه‌زیادن​ شد. از اینجا تا اینجا.»

زیک با دست‌بائکهو​ به شانه و‌پشت​ پهلوی خودش اشاره کرد.

دئوس بدنش را‌آخه​ لمس کرد. اما‌زیادن​ هیچ جای بریدگی‌ای نبود.

«الکس کل روز داشت بخیه‌ت می‌زد.‌ترتیب​ از اونجایی که نیروی حیاتت خیلی‌شدند​ زیاده، با دو شقه شدن هم نمردی...»

دئوس به‌اینکه​ بازوی خودش‌افتاد​ نگاه کرد.

ضربه فرشته مقرب.

کاملاً غیرقابل مهار بود. دفاع‌این‌قدر​ کردن پیشکش، بریدگی آن‌قدر تیز‌کردم​ بود که حتی نفهمیدم کی مُردم.

آن‌طرف‌تر، الکس روی شکم افتاده‌هیونمو​ بود و در خواب داشت‌چپم​ چیزی زیر لب زمزمه می‌کرد.

به نظر‌اینکه​ می‌رسید دارد در‌مور​ خواب حرف می‌زند.

«این یارو!‌نمادهای​ آخه چرا به‌ترتیب​ حرفم گوش نمی‌دی!»

این تقریباً چیزی بود که‌این‌قدر​ داشت می‌گفت و دئوس هم سعی‌نمادهای​ کرد یک پس‌گردنی به او بزند.

اما بلافاصله‌کردم​ دست بالا رفته‌اش‌هیونمو​ را پایین آورد.

«لعنتی!»

رو به ماه فریاد زدم.

انگار می‌توانستم‌ملخ​ صدای خنده‌چرا​ کامائل را بشنوم.

روز بعد.

دئوس روی ساحل‌چشمشون​ نشسته بود و به‌آخه​ دریای دوردست نگاه می‌کرد.

الکس با‌نمادهای​ احتیاط با‌هیونمو​ او حرف زد.

«ناامید نشید. مگه‌آخه​ طرف مقابل یه‌زیادن​ فرشته مقرب نیست؟»

«هر چقدر هم که سرورم قوی باشه، اون مال دنیای زیرینه. هیچ‌چیز با‌دستم​ خدایان و پیام‌آورانشون قابل مقایسه نیست. به هر حال، لطفاً از این به بعد‌پریدم​ از این کارای احمقانه نکنید. نابود کردن نظم این دنیا اصلاً قابل قبول نیست.»

«اومدی دعوا راه بندازی؟»

«سرورم! چرا‌نمادهای​ حرفای منو‌هیونمو​ این‌طوری برداشت می‌کنید؟»

«فکر می‌کردم اونم در حد‌این‌قدر​ یولگئوم باشه، اما بهش حمله کردم‌نمادهای​ و لت و پار شدم. تچ.»

«به نظر می‌رسه‌نمادهای​ اون هم قدرت واقعی‌اش‌پشت​ رو پنهان کرده بود.»

«وقتی به اژدهای طلای حقیقی‌مور​ تبدیل شد، احتمالاً بیشتر قدرتش‌زیادن​ مهر و موم شده بود.»

ناولها | novelha.net