چپتر 195: مبارزه با فرشته مقرب (۱)
0«ولی من هنوز یهنکنم بچهام. آخه ما سیزدهاستراحت سال اختلاف سنی داریم.»
«من الان پونزده سالمه.»
«میدونم. هی، من دیگهجدید حسابی پیر شدم. الاننکنم بیست و هشت سالمه.»
لکسیا روبهروی رگین نشست.
پاهاش رو از هم باز کرد و چونهاش رو روی زانوهاشجنگجوی گذاشت. از اونجایی که بیشتر از یه قدیسه، به عنوان یهنجات جنگجو زندگی کرده بود، اصلاً بویی از وقار و نزاکت نبرده بود.
تو دلش ترجیحدرنیومده میداد به جای عصا،امروز یه شمشیر دستش بگیره.
فقط به خاطر اینکهجدید میدونست این جنگ چقدر مهمه،امروز داشت خودش رو کنترل میکرد.
«زکه الان کجاست؟»
«نمیدونم. ولیهیجانزده امیدوارم سرنکنم راهم سبز بشه.»
«چرا؟»
«چون ممکنه بزنه بکشتت.»
«فکر کردی اگه اون روز برسه، منکنیم بازم طرف تو میمونم؟ راستش رو بخوای، شایدمیدونی حتی یه طلسم شفابخش هم روی زکه بندازم.»
«این... این...»
«شوخی کردمجدید بابا. ولیهیجانزده همچین اتفاقی نمیفته.»
«چرا؟»
«چون زکههیجانزده هیچوقت بهنکنم انسانها خیانت نمیکنه.»
«همین الانش هم خیانت کرده!»
«احتمالاً نه.»
«من برادرموقتی رو بهترجدید از تو میشناسم.»
«احتمالاً نه.»
«خانم لکسیا!»
«اینقدر جوش نزن. زخمت دوباره باز شد. تا وقتیکنیم پوست جدید درنیومده، اینقدر هیجانزده نشو. فکر نکنم امروز دیگهوحیی بیشتر از این پیشروی کنیم، پس یه کم استراحت کن.»
رگین باوقتی اخم بهجدید لکسیا نگاه کرد.
«اون یه جنگجوی تاریکهنکنم و به بشریت خیانت کرده.اخم حتی اگه تو باشی، لکسیا...»
«میدونی منهیجانزده چه نوعنکنم وحیی دریافت کردم؟»
«نمیدونم.»
«یه فرشته بهم گفتجدید که زکه رو نجات بدم.امروز برای همین تا اینجا اومدم.»
رگین ازهیجانزده حرفهای لکسیانکنم حسابی جا خورد.
«این یعنی...»
«باورت نمیشه؟ منم دقیقاً نمیدونم اون روز چه اتفاقی افتاد. ولی... زکهنگاه کسیه که حاضره برای بشریت بمیره. بین تمام جنگجوهایی که تو عمرمنجات دیدم، اون تنها کسی بود که واقعاً میشد بهش گفت یه جنگجو.»
«نکنه فقط به خاطر اینکه عاشقشی دارینشو اینطوری ازش طرفداری میکنی؟ اون آدم بانگاه همکاری با شیاطین به بشریت خیانت کرده.»
«خب، راستش منم بانکنم پادشاه شیاطین رفیق بودم،استراحت پس جای هیچ بهانهای نیست.»
لکسیا خنجری درآورد ونکنم یه تیکه گوشت کهاستراحت کنار رگین بود رو برید.
«ولی همهش به خاطر تو بود.نکنم به خاطر تو و سیگنی بودنگاه که زکه روحش رو به شیطان فروخت.»
«اینکه کارش بهپوست خاطر ما بوده دلیلنشو نمیشه همهچیز بخشیده بشه.»
«اون همهچیزش رو هم نفروخت. اگه واقعاً بخواماستراحت بپرسم، به جز ایمان، اراده و غرورش به عنوانوحیی یه جنگجو، مگه چیز دیگهای هم براش مونده بود؟»
«دیگه نمیتونم به حرفات گوشامروز بدم. اصلاً چه فایدهای داره کهجنگجوی این چیزا رو به من میگی؟»
«فایده خاصی نداره. فقط...»
لکسیا گوشت روپوست روی خنجر چرخوند ونشو بعد دوباره گذاشتش پایین.
«فقط دلم میخواد بانکنم تو دربارهش حرف بزنماستراحت و خاطراتش رو مرور کنم.»
رگین مشتهاش رو گره کرد.
«من قطعاً میکشمش. این تنهانشو راهیه که خانوادهام... و تنها خواهرماخم بتونن از امپراتور مقدس بخشش بگیرن.»
لکسیا باوقتی چهرهای جدی بهدرنیومده رگین نگاه کرد.
«یعنی سیگنیهیجانزده فقط اینطورینکنم بخشیده میشه؟»
رگین دهنشهیجانزده رو بست وامروز دیگه حرفی نزد.
حتی تو دنیای شیاطین، جایینشو که قاره خوزه کل آسمون رواخم پوشونده بود هم شب وجود داشت.
وقتی نور درخشان خورشید از اونهیجانزده دوردستها کاملاً ناپدید میشد، فقط میشداستراحت به نور قرمز گدازهها تکیه کرد.
این شبِ دنیای شیاطینه.
پر از تاریکینشو شومی بود، اماپیشروی سیگنی ازش بدش نمیاومد.
اتفاقاً تماشایجدید اون نورهای کوچیکنشو براش سرگرمکننده بود.
جایی که الانپوست توش بود، نوک بلندتریننشو مناره در ایدوس بود.
این مکان که حتی از تالار پادشاهکنیم شیاطین هم بلندتر بود، در اصل قلعهای بودمیدونی که سربازای محافظ پادشاه شیاطین توش مستقر میشدن.
یه اژدهای خائننشو سعی کرده بودپیشروی سیگنی رو بدزده.
این تلاش شکست خورد، اما دوکهای شیاطین از اینکه بخواناستراحت تو دفتر پادشاه شیاطین ازش محافظت کنن احساس فشار زیادیدریافت میکردن، برای همین اون رو به یه جای امنتر منتقل کردن.
یه اتاق بود که فقط یههیجانزده پنجره داشت و رفت و آمد رواخم حتی برای یه نفر هم سخت میکرد.
تنها کسی که تونکنم اون اتاق کوچیک پیشاستراحت سیگنی بود، لاخه بود.
سیگنی آهیهیجانزده کشید و گفت:امروز «واقعاً دردسر بزرگیه.»
لاخه لبخندی زد.
«یه جوریوقتی حرف میزنیجدید انگار مشکل بقیهست.»
«اینطوریه؟»
«اگه اوضاع مثل قبلنکنم بود، تو هم الاناستراحت باید تو میدون جنگ میبودی.»
«برادرم زکه هم همینطور.»
«زکه حتماًوقتی تو خط مقدمدرنیومده با شجاعت میجنگید.»
«با شیاطین.»
با به زبوننشو آوردن کلمه شیاطین، سایهایکنیم روی صورت سیگنی افتاد.
«نکنه فقط با یه ماه ونکنم چند روز وقت گذروندن با شیاطین،نگاه دلت براشون سوخته؟ تو یه انسانی.»
«آقای لاخه، شیاطینپوست هم یه نوع زندگینشو و حیات محسوب میشن؟»
«چون زندهان، پس حیات دارن.»
«قبل از اینکه بشناسمشون... تمام فکرم این بود که این یه جنگتاریکه بین انسانها و شیاطینه. اما الان دیگه مطمئن نیستم. بیشتر حس میکنمبرای یه جنگ بین حیات و حیاته، برای همین حس میکنم واقعاً فاسد شدم.»
لاخه خواستجدید چیزی بگه امانشو دهنش رو بست.
و بعد ازپوست مدتی، دوباره بحثهیجانزده رو باز کرد.
«پس هیولاهای ماگوورتنشو چی؟ شما مدتهاپیشروی تو نویهکان میجنگیدید.»
«میفهمم. اونا هم...»
«ما نمیتونیم جنگ بین موجودات رو انکار کنیم. زندگی همیشه یه مبارزه بوده و این حقیقت قرارمیدونی نیست عوض بشه. قویترها ضعیفترها رو شکار میکنن. دلیلی که الان میتونی با شیاطین همدردی کنی اینهمنم که خودت به همون اندازه قوی شدی. به هر حال، تو مورد لطف پادشاه شیاطین قرار گرفتی.»
«درسته. آه! من قویام!»
«آره، درسته، ولی این...»
«من مورد لطف پادشاه شیاطینم.امروز و برادرم اونقدر قوی هست کهجنگجوی بتونه با ارباب شیاطین رقابت کنه.»
«زکه بعد از جذب سوزاکو و اژدهایامروز آبی، کاملاً از مرزهای انسانیت فراتر رفت.تاریکه اون تنهایی از قلعه پادشاه شیاطین بالا رفت.»
«میگی ازوقتی این قدرتجدید زیاد استفاده کنیم؟»
«داری درهیجانزده مورد چینکنم حرف میزنی؟»
«میخوام وساطت کنم.»
«وساطت... بین شیاطین و انسانها؟»
«آره.»
«مگه همچین چیزی ممکنه؟ اینامروز کینهای نیست که تو یکینگاه دو سال جمع شده باشه.»
«شاید تو بتونی انجامش بدی.امروز من نه، چون ما قوینگاه هستیم. باید برادرم رو پیدا کنم.»
«میدونی کجاست؟»
«لطفاً پیداش کن، لاخه.»
«من؟»
«آره.»
«هیچ ایدهای ندارم. کجاست؟»
«اگه تو جای من بودی، میتونستیهیجانزده با حس کردن گیاهان ردش رواستراحت بگیری. چون میتونی با گیاهان حرف بزنی.»
«باشه، یه امتحانینشو میکنم. ولی خیلی همکنیم دلت رو صابون نزن.»
«ممنون.»
«راستی!»
«بله؟»
«مراقب خودت باش. بعد از اینکهپیشروی من برم، دیگه کسی پیشت نمیمونه. تنهابشریت چیزی که میتونه ازت محافظت کنه، خودتی.»
«نگران نباش. مامان قویه.»
«شنیدم که واقعاًدرنیومده همینطوره. از ایننکنم لحاظ، منم مثل برادرتم.»
بلافاصله بعدوقتی از این حرف،درنیومده لاخه ناپدید شد.
هاگها و بذرهای بیشماری در جاییپیشروی که ایستاده بود ظاهر شدند وتاریکه با وزش باد به پرواز درآمدند.
سیگنی به سمت پنجره رفت وپیشروی مسیر را با نگاهش دنبال کرد.تاریکه لاخه از قبل روی دیوار بود.
ریشهها رشد کرده بودند. گیاهاننشو شاید ساکت به نظر برسند، امااخم از هر موجود زنده دیگری درندهخوترند.
بدون اینکه توجه کسی را جلبهیجانزده کند، لاخه سریعتر از هر حیوانیاستراحت شروع به دنبال کردن ردپای زکه کرد.
بعد از «شعله»،نشو فاگورت قویترین ژنرالپیشروی تحت فرمان ایفریت بود.
به جای دو پا، با شعلههایی شبیهکنیم به ابر شناور بود و قلب شعلهورش زیرمیدونی زرهی از جنس سنگهای مذاب پنهان شده بود.
سلاح فاگورت، که میشد او را آتشی درون زرهکنیم نامید، یک نیزه بلند بود. او نیزه هفت متریاشنوع را مثل طوفان میچرخاند و ارتش انسانها را قتلعام میکرد.
اما پیشرویوقتی سریع او دردرنیومده نهایت متوقف شد.
یک پسر پانزده ساله که زیرپیشروی چشمانش از شدت خستگی کبود شده بود،بشریت با شمشیر و سپر جلویش را گرفت.
پشت سرهیجانزده پسر، گروهی ازامروز شوالیهها ایستاده بودند.
پرچم شوالیههای معبد، صورت فلکی لئو بود. درپیشروی حالی که شوالیههای شجاع با ارتش فاگورت درگیر بودند،میدونی پسرک با چهرهای بیتفاوت مستقیماً در برابر فاگورت ایستاد.
«نمیتونم حتی یکپوست وجب از اینهیجانزده خاک رو واگذار کنم!»
فاگورت نیزهاش رانشو چرخاند و ضربهایپیشروی به پسر زد.
اما نیزههیجانزده نتوانست درنکنم سپر نفوذ کند.
«آلجیوا»، سپر یال شیر، نیزهنشو را لغزاند و مسیر پیشرویاستراحت را برای اربابش باز کرد.
شمشیر مقدسوقتی رگولوس باجدید سرمایی گزنده درخشید.
سوراخی در زره فاگورت ایجادامروز شد. قلب شعلهور او زیرنگاه نگاه یخی دشمن سرد شد.
«نمیتونم اینطوری الکی بمیرم!» فاگورت با آخرین قطرههایاستراحت توانش منفجر شد. بدنش از هم پاشید ونوع تکه سنگهای نیزهمانندی را به همه طرف پرتاب کرد.
چند تا ازدرنیومده آنها پوست جنگجونکنم را پاره کردند.
اما این یک تقلا و دستوپا زدن بیمعنی بود. عصای قدیسهکنیم با نور سفیدی درخشید و تمام زخمهای کوچک را ترمیم کرددریافت تا پوست دوباره مثل روز اولش صاف و بدون نقص شود.
جنگجو، پالادین لئو رگین، درامروز حالی که شمشیرش را محکمنگاه گرفته بود، به اطراف نگاه کرد.
تپه سرخ، همانطور کهنکنم از اسمش پیدا بود، نوریاخم قرمزرنگ از خود ساطع میکرد.
این رنگ گدازههایی بودهیجانزده که از لابهلای صخرههایپیشروی سیاه و سفتشده میدرخشیدند.
ارتش انسانها به راحتی در آن گرمای طاقتفرسا از پاپیشروی درمیآمد. جادوگران به جای حمله، تمام تمرکزشان را روی ایننوع گذاشته بودند که با انرژی سرمایشی، جلوی حرارت زمین را بگیرند.
این کار استقامت زیادی میطلبید.
اما وقتی نبردنشو شروع میشد، دیگرپیشروی توقفی در کار نبود.
اجساد انسانها روی همهیجانزده تلنبار شده بود. دشمن، یککنیم ناگا با چنگالهای بلند بود.
رگین شمشیرش راپوست چسبید و بههیجانزده آن سمت دوید.
باید حداقل یکنشو دشمن دیگر راپیشروی هم از پا درمیآورد.
باید با کشتننشو شیاطین قدرتمند، برایپیشروی خودش دستاورد جمع میکرد.
دستاورد بزرگی که هیچکس نتواند نادیدهاش بگیرد. تنهاپیشروی چنین چیزی میتوانست اهرم فشاری باشد تا بهباشی او اجازه دهد برای خواهرش طلب بخشش کند.
مکالمهاش با کادنزا قبلجدید از این نبرد، ناگهاننکنم در ذهنش تداعی شد.
— «اعلیحضرت پدر مقدس به خوبی از خواستههای تو آگاهه. شیاطینجنگجوی بیشتری رو گردن بزن. اگه مشارکتی داشته باشی که هیچکس نتونهنجات نادیدهاش بگیره، وقتی درخواستت رو مطرح کنی، هیچکس نمیتونه بهت نه بگه.»
مسیر برای بخشیدهنشو شدن سیگنی رسماًپیشروی باز شده بود.
چارهای جز رفتن نداشت.
مهم نبودوقتی این مسیرجدید چقدر سخت باشد.
«یه استراحتی بکن.»
لکسیا آمد و کنارم ایستاد.
رگین در سکوت بههیجانزده جلو حرکت کرد. لکسیاپیشروی بازوی رگین را گرفت.
گرچه این قدرتی نبود که یکهیجانزده زن معمولی داشته باشد، اما لکسیااستراحت یک قدیسه و یک جنگجو بود.
«ولم کن.»
«قلبت داغ باشه، امانکنم سرت سرد و آروم.استراحت اینو تو کلاس یاد گرفتی.»
رگین باجدید عصبانیت بههیجانزده او خیره شد.
اما او از آنجدید دسته آدمهایی نبود کهنکنم با این چیزها بترسد.
لکسیا ناگهان پرسید: «میدونینکنم ترسناکترین حرفی که تواستراحت نبرد گروهی میشه زد چیه؟»
«منظورت چیه؟»
«اینکه بگم "درمانت نمیکنم".»
لکسیا روی چهارپایه خنکی که جادوگرهیجانزده درست کرده بود ولو شد و بااخم کف دستش به زمینِ کنارش ضربه زد.
«سی دقیقه استراحت.»
«اما اونجا...»
«میدونم. همرزمهایی اونجا هستنهیجانزده که دارن زیر فشارپیشروی یه دشمن قوی عقبنشینی میکنن.»
«ما که واقعاً همرزم نیستیم.»
«اسمش رو هر چی میخوای بذار،پیشروی نگرانیت رو برای دیدن مرگ متحدانتتاریکه درک میکنم، ولی الان استراحت کن.»
رگین بههیجانزده دستانش نگاهنکنم کرد. کمی میلرزیدند.
به نظر میرسیددرنیومده میزان خستگیاش خیلی بیشترامروز از حد انتظار بود.
آنقدر زیادوقتی که لکسیا همدرنیومده متوجهش شده بود.
بیشتر از نیمی از سربازانی کهپیشروی با خانواده ناگا میجنگیدند، تا همینتاریکه الان جانشان را از دست داده بودند.
فقط تماشای آن مرگومیرها...
رگین دوبارهجدید به لکسیاهیجانزده نگاه کرد.
میتوانست اعماق چشمانش را بخواند.درنیومده چرا نباید عصبانی میشد؟ هیچپیشروی دلیلی برای نگران نبودن وجود نداشت.
لکسیا مجبور بودنشو که این وضعیتپیشروی را تحمل کند.
این میدان نبردنشو عظیم، مثل یک ارگانیسمکنیم زنده و یکپارچه بود.
قرار نبودجدید در هرهیجانزده نبردی پیروز شوند.
آدمهایی هم بودند که وظیفهشاندرنیومده را با مردن و تحلیلپیشروی بردن انرژی دشمن انجام میدادند.
لکسیا دوباره به حرف آمد.
«تو یه جنگجویی. در عین حال قهرمانی هستی که خودت رو به عنوان آخرین مرد میدوننوع ثابت کردی. آدمهای کمی این اطراف هستن که دارن ازت پشتیبانی میکنن، اما از طرف دیگه،منم میشه اینطور هم گفت که تمام گروههای حاضر تو این میدون نبرد دارن برای تو کار میکنن.»
«نیازی بهجدید تأکید نیست.هیجانزده خودم میدونم.»
«پس استراحت کن. وظیفه تو الانهیجانزده اینه که هر چه زودتر رویاستراحت فرم بیای و خودت رو جمعوجور کنی.»