چپتر 311: چرا از پادشاه شیاطین بودن استعفا دادم
0۷۰. پادشاهشصت شیاطین دمیورگوسداریم ۶۶۸ام (۳)
«حرفم اینه کهکامل ما با شیاطین پیمانفرو عدم تجاوز امضا کردیم...»
«اگه اون پیمان روشصت بشکنیم، بهمون میخندن؟ یعنی میترسیصفحه بهمون بگن نامرد و بیوجدان؟»
«آره.»
رومارد با پوزخندی گفت.
«مزخرفه. تو این دنیا فقط ما هستیم ورفته شیاطین. وقتی همه شیاطین رو بکشیم و ازنشد روی زمین محوشون کنیم، دیگه کی قراره بهمون بخنده؟»
«جنگی که الان شروع میشه،قرنه فقط وقتی تموم میشه که یاپاک نسل بشر منقرض بشه یا شیاطین.»
«مثل همیشه.»
«میفهمم. ما ششصد و شصت و شش قرنه که داریم با شیاطینواضح میجنگیم تا همدیگه رو از صفحه روزگار پاک کنیم. مگه کاملاً واضح نیستحوالی که پیمان عدم تجاوز با شیاطین فقط یه ترفند برای غافلگیر کردن دشمنه؟»
«حق با شماست.کامل همه چیز روعمیقی طبق دستوراتتون آماده میکنم.»
حوالی نیمهشب، شوالیههایششصد مقدس آکواریوس قلعه برجمیجنگیم دیدهبانی رو ترک کردند.
شوالیهها سم اسبهاشون رو با پارچه پوشوندنپاک و پوزهبند بهشون زدن. سربازها هم برای اینکهکردن صدایی ازشون درنیاد، پارچهای تو دهنشون چپونده بودن.
در امتداد سایه ماه،داریم به منطقه نزدیک قلعهروزگار دیدهبانی لیته نزدیک شدند.
دو نژاد مینوتور و سانتور،خواب بعد از یک روز کامل جنگیدن،دیوارها تو خواب عمیقی فرو رفته بودن.
حتی وقتی دشمنانششصد از دیوارها بالا رفتندمیجنگیم هم هیچکس متوجه نشد.
نبرد کاملاً یکطرفه بود.
پالادین رومارد از آکواریوس، در حالی کهصفحه هالهای زرد-طلایی از خودش ساطع میکرد، سرترفند دشمنان رو یکییکی از تن جدا میکرد.
با تأخیر، فرماندهانکامل قلعه از اقامتگاههاشون بیرونفرو دویدند و فریاد زدند.
«پیمان عدم تجاوزششصد رو یادتون رفته؟داریم ای انسانهای پستفطرت!»
اما پالادینداریم رومارد فقطهمدیگه به فریادهاش خندید.
«اون پیمانشصت از همینداریم الان باطله!»
«شیاطین هرگزروز از این خیانتخواب انسانها چشمپوشی نمیکنن!»
«اگه چشمپوشی نکنن چی میشه؟ غولهاییداریم که هواتون رو داشتن همین اواخرمگه غیبشون نزد؟ شنیدم اژدهایان نابودشون کردن.»
«اینطور نیست! الان توهمدیگه مادو ایدوس، کلی از متحدینمونکاملاً منتظر دستورات پادشاه شیاطین هستن!»
«مثل اینکه کمبود غذا باعث درگیریهای داخلی شده، اما هنوزمگه وفاداریتون به پادشاه شیاطین سر جاشه. بیا! میخوام از سرچیز تو به عنوان نقطه شروع این جنگ طولانی استفاده کنم!»
شمشیر روماردروز سر فرمانده مینوتورهاخواب رو قطع کرد.
در حالی کهششصد خون مثل چشمه فوارهمیجنگیم میزد، رومارد فریاد کشید.
«همه شیاطین این قلعه روصفحه بکشید، زن و مرد وواضح پیر و جوون هم سرتون نشه!»
«این ارادهی خداست!»
«آمیـــــن!»
هفت دوک دنیای شیاطین از جلساتیداریم که روز پشت روز کش میاومد،مگه حسابی کلافه و خسته شده بودن.
گزارش پیامرسان همچنان ادامه داشت.
«شوالیههای اسب هشتضلعی ایزولتا، به رهبری شوالیههای شمالروزگار شرقی آکواریوس، از مرز عبور کردن. هفت روستا بهکردن آتش کشیده شد و ده هزار شیطان کشته شدن.»
«در شمال غربی، شوالیههای ویرگو و امپراتورفرو در حال حرکت هستن. جنگجویان گروه شکارهیچکس غول گلون هم دارن بهشون کمک میکنن.»
«مرکز دست لیبرا و اسکورپیوئه. متوقفداریم کردنشون با وجود شوالیههای اژدهای سفیدمگه پادشاهی ورده اصلاً کار راحتی نیست.»
هفت دوک با شنیدنهمدیگه تمام گزارشهای پیامرسانها، آهمگه از نهادشان بلند شد.
صدای نفس عمیقیقرنه در اتاق کنفرانسهمدیگه در بسته طنینانداز شد.
سیتون تنبل درکامل حالی که بهعمیقی الکس نگاه میکرد، گفت.
«سرورم... دارن چیکار میکنن؟»
«ایشون با دمیورگوس ۶۶۷ام هستن.»
«قصد ندارنشصت دستوراتشون روداریم پس بگیرن؟»
«اگه منظورتون دستورکامل کاهش جیره غذاییعمیقی ارتشه... هنوز نه.»
«اگه اوضاع همینطوری پیششصت بره، قطعاً میبازیم. حتی نیروهایصفحه پشتیبانی هم روحیهشون رو باختن.»
«خب...»
الکس حرفی برای گفتن نداشت.
اوسیس حریص درکامل حالی که شاخکهاشعمیقی رو تکون میداد، گفت.
«دلیلشون برایمیفهمم کاهش غذایشصت جایگزین چی بود؟»
«خب... میگن بیانصافیه.»
«یعنی چی که بیانصافیه؟»
«میگن وقتی همه دارن از گرسنگی میمیرن، چرا فقط سربازهادشمنان باید حسابی غذا بخورن؟ معتقدن اگه اون غذا رو ذخیره کنیم،حالی میتونیم تا وقتی که غذای مستعمره برگرده بدون نگرانی زنده بمونیم...»
«الان جای نگرانی نیست؟! دشمنقرنه همین الانشم از مرز ردروزگار شده و صد کیلومتر پیشروی کرده!»
داروچه شکمو دهنشمیجنگیم رو که شبیه پوزهپاک تمساح بود باز کرد.
«نمیفهمم چه خبره. تا من رفتم به زمینهای کشاورزی مستعمره برسم وواضح برگشتم، یهو جنگ شروع شد. ارباب هم که جاش رو با پادشاهمیکنم قبلی عوض کرده. قراره همینطوری دست رو دست بذاریم و تماشا کنیم؟»
سیتون تنبل آهی کشید.
«اگه تماشا نکنیم چی میشه؟ بدمداریم نمیاد جناب شکمو خودشون پا پیشمگه بذارن و مشکل رو حل کنن.»
«خب... برای من یکم سخته،صفحه چون به خاطر اتفاقات گذشتهواضح از قبل روم برچسب خورده.»
«پس کی حاضره بیادداریم وسط و یه کاریروزگار بکنه؟ شما چطور، دوک غرور؟»
الکس بهروز سوال سیتونجنگیدن پوزخند زد.
«پای منو وسط نکشید. مگه همین چند وقت پیش دوکروزگار تنبلی با اعتماد به نفس کامل حرف نمیزد؟ همون که میگفتشماست "بیاید برای احیای دنیای شیاطین به قدرت عظیم نزار تکیه کنیم."»
«کی فکرش رو میکرد اونصفحه سقوط کنه؟ دوک غرور، مگهواضح خودت هم با من موافق نبودی؟»
«همه قانع شده بودن،داریم پس راهی نبود جزروزگار اینکه باهاتون همراه بشم.»
«بزدل...»
بینا حرفمیفهمم سیتون روشصت قطع کرد.
«مگه نصف حرفای دوک غرور درست نیست؟ انگارمگه یادتون رفته دوک تنبلی وقتی برای اولین بار دمیورگوسشماست ۶۶۷ام رو از نزار آورد، چقدر به خودش میبالید.»
«یکم عجیبه کهقرنه الان هی اینهمدیگه موضوع رو پیش میکشید...»
«به خاطر اون سرزنشتون نمیکنم. حرفم اینه که فقط به خاطر اینکه دمیورگوس ۶۶۶ام برگشته، نباید همه چی رو بندازیم گردنحالی دوک غرور. بیاید اول فکر کنیم الان باید چیکار کنیم. قضیه غذا رو بیخیال بشید. تا وقتی که سرورمون اینطور عجیبخندید و غریب لجبازی میکنن، هیچ راهی برای تغییر نظرشون نیست. حالا کی قراره ارتش رو برای مقابله با دشمن رهبری کنه؟»
هفت دوک دنیایششصد شیاطین فقط بهداریم هم نگاه کردند.
این جنگی بودمیجنگیم که هیچ پیروزیایروزگار توش دیده نمیشد.
هیچکدام ذرهایشصت تمایل بهداریم مداخله نداشتند.
بینا آهروز کوتاهی کشیدجنگیدن و گفت.
«من از سرورمششصد میپرسم. ببینم چهداریم استراتژیای در نظر دارن؟»
با این حرفمیجنگیم او، چهرهی ششروزگار دوک باقیمانده روشن شد.
«انتخاب عالیایه.»
سیتون ریشش راکامل نوازش کرد وعمیقی گلویش را صاف کرد.
بینا، دوکمیفهمم دانش، زنی باقرنه چهرهای زیبا بود.
او با چهار شانه و پایینتنهایروزگار دراز شبیه به مار، با سرعت زیادیبرای به سمت دشتهای غربی ایدوس حرکت کرد.
آن مکان به باتلاقیداریم پر از گل و لایپاک و جنگل تبدیل شده بود.
دنیای شیاطین که بر اثر آتشعمیقی خشک و سوزان شده بود، حالابالا سرسبز و خرم به نظر میرسید.
«انگار یه طلسمه...»
بینا آه کوتاهیمیجنگیم کشید و قدمهایشروزگار را تندتر کرد.
چقدر جلو رفته بود؟
وقتی به چند کیلومتری پایتختخواب جادویی رسیدند، صدای ناگهانی یکدشمنان انفجار بینا را از جا پراند.
نکنه دشمن ازششصد همین الان بهداریم اینجا نفوذ کرده؟
اما خیلیداریم زود نگرانیاشهمدیگه برطرف شد.
دو منبع انرژیقرنه عظیم در ارتفاعاتهمدیگه آسمان وجود داشتند.
دئوس و دخترش، میگو، بودند.
مقدار انرژیای که بینا ازقرنه طریق حواسش حس میکرد، فراتر ازپاک چیزی بود که میتوانست تصور کند.
آنقدر زیاد که با هیچکدام ازروزگار پادشاهان شیاطینی که تا به حال بهبرای آنها خدمت کرده بود، قابل مقایسه نبود.
بینا با استفاده ازداریم جادوی پرواز، خودش راروزگار در هوا شناور کرد.
«سرورم!»
لحظهای که با صدای بلندقرنه دئوس را صدا زد، حس کردپاک تاریکی عظیمی به سمتش سقوط میکند.
نمیفهمید چرا دئوسمیجنگیم ناگهان به اوروزگار حمله کرده است.
ضربهای بودشصت که میتوانست درجامیجنگیم او را بکشد.
در همان لحظه، میگوجنگیدن جلوی بینا ایستاد و دستانشحتی را به جلو دراز کرد.
انرژی روح شیطانی مثل یک طوفانداریم پخش شد، حمله دئوس را پوششمگه داد و سپس تغییر مسیر داد.
میگو به بینایِ ماتومبهوت گفت:
«حالتون خوبه؟»
«بـ... بله...»
«ببخشید. چون یهو پریدید بالا...»
«من عذر میخواممیجنگیم که مزاحم تمرینروزگار اعلیحضرت، یعنی، سرورم شدم.»
در همین حین، دئوسداریم هم به جایی که میگوپاک و بینا بودند نزدیک شد.
«باز داری چیکار میکنی؟»
«سرورم!»
«انقدر شلوغش نکن و برو کنار. وقتیپاک یه موجود ضعیف اینور و اونور میپره،غافلگیر هیچوقت نمیدونی کی ممکنه به کشتن بره.»
«چرا با ما اینطور رفتارمیجنگیم میکنید؟ آیا وقتی اینقدر عمدیمگه تحقیرآمیز حرف میزنید، معنی عمیقتری پشتشه؟»
«عمدی؟ منروز فقط دارمجنگیدن صادقانه حرفمو میزنم.»
«سرورم، اگه میخوایدششصد خشمتون رو خالی کنید،میجنگیم سر ما خالی کنید.»
«چرا یهو دعوا راه میندازی؟صفحه من کِی از دست توواضح عصبانی شدم؟ واقعاً میخوای عصبانیم کنی؟»
«دعوا نیست... سرورم.»
«انقدر منو صدا نزن وخواب اگه حرفی داری زود بگو.دشمنان داشتم از تمرینم لذت میبردم.»
«سرورم، وضعیت جنگ درشصت شمال اصلاً خوب نیست.همدیگه ارتش مدام داره شکست میخوره.»
«جنگ برد و باختهمدیگه داره دیگه. اصلاً کیمگه دنیای شیاطین برنده شده؟»
«هر کسی میتونه اینطوری بیرحمانه نظر بده،صفحه اما شما پادشاه دنیای شیاطین هستید. شکستترفند ارتش ما، شکست پادشاهی و شکست شماست.»
«اگه برای گفتن اینجنگیدن حرفا اومدی، خب جوابمورفته شنیدی، پس حالا برگرد.»
«من همین چند لحظه پیش قدرتتونداریم رو دیدم. چرا از اون انرژیمگه روح شیطانیِ باورنکردنی برای ما استفاده نمیکنید؟»
«چرا باید ازمیجنگیم مال خودم برایروزگار شما استفاده کنم؟»
«انرژی روح شیطانی...»
«مگه همون چیزی که گرفتی رو به میگو ندادی؟ اگه سودی همبالا داشت بهش اضافه شد و چیزی کم نذاشتم، پس دیگه این حرفاطلایی که من بهت انرژی روح شیطانی دادم و اینا رو تمومش کن.»
«ببخشید. اینمیفهمم بنده حقیرشصت اشتباه کرد.»
«بینا.»
«بله، سرورم.»
«ارباب تو کیه؟»
«همه موجودات دنیایششصد شیاطین فقط به یکمیجنگیم پادشاه شیاطین خدمت میکنن.»
«مطمئنی؟»
دئوس مستقیمشصت به چشمانشداریم خیره شد.
بینا لبخندیروز زد وجنگیدن جواب داد:
«البته.»
«یه فرصتداریم دیگه بهت میدم.صفحه ارباب تو کیه؟»
«ارباب من شمایید، پادشاه شیاطین.»
دئوس برایروز مدت طولانیای بهخواب چشمانش خیره ماند.
وقتی لبخند بیناششصد کمی خشک شد،داریم به حرف آمد:
«حرفای امروزت رو یادت باشه.»
«بله...»
«حالا مرخصی.»
«بله، سرورم.»
بینا رفت ومیجنگیم میگو بازوی دئوسروزگار را محکم چسبید.
«بابا، دلیلی که اومدیداریم اینجا... فقط به خاطرروزگار من نبود، مگه نه؟»
«چون هیچوقت برای یه کار فقط یهفرو دلیل وجود نداره. هوم، تو هم بدونی بدمتوجه نیست... در حال حاضر دنبال یه نفر میگردم.»
دئوس این را گفتشصت و همزمان یک سپرهمدیگه ضدصدا دورشان ایجاد کرد.
مگر اینکه موجودی بالاتر ازصفحه دئوس بودید، وگرنه نفوذ به آننیست و شنیدن مکالمهی داخلش غیرممکن بود.
«یه نفر؟ شیطانه؟»
«اگه بخوامروز دقیق بگم،جنگیدن یه فرشتهست.»
«فرشته؟ از این فرشتههای سقوطکردهست؟»
«هوم... فرشتهداریم سقوطکرده... حداقل بهصفحه این اسم میشناسنش.»
«لوسیفر؟»
«اون نماینده فرشتههایکامل سقوطکردهست. تا اسمش روفرو شنیدی سریع پریدی وسط.»
«شنیدم که اون اولین ارباب شیاطین بوده. به عنوانصفحه یه شیطان زنده موند و برای ۶۶۵ نسل زندگیغافلگیر کرد تا اینکه به دست عمو زیک کشته شد.»
«خب، از اشتباهات کوچیکش که بگذریم، فکر نمیکنم به دست زیک کشتهترفند شده باشه. با اینکه اون موقع زیک هم بود، اما از الانِنیمهشب تو ضعیفتر بود. حتی با کمک جادوی سیگنی هم نمیشد لوسیفر رو کشت.»
«این همون مبارزهایه که مادرممیجنگیم توش کشته شد، مگه نه؟مگه بابا مامان رو زنده میکنه...»
«برای تو، سیگنی مامانهجنگیدن و من بابام، اما میشهحتی لطفاً دیگه اینطوری صدامون نکنی؟»
«چرا؟ چونمیفهمم شبیه زنشصت و شوهرا میشید؟»
«شاید اگه بگم همهچیز یه تصادف بود،پاک هم به تو و هم به سیگنیغافلگیر بربخوره، ولی واقعاً عمدی در کار نبود.»
«نیازی نیست بهونه بیاری.»
«خب، این بحثای پیچیده رو میذاریمعمیقی برای وقتی که بزرگتر شدی، فعلاً برگردیمرفتند سر بحث اصلیمون... من دنبال لوسیفر میگردم.»
«یعنی زندهست.»
«فقط زنده نیست،میجنگیم بلکه پشت پردهروزگار حسابی سرش شلوغه.»
میگو سرش را کج کرد.
دئوس نگاهشروز را به دوردستهاخواب در شمال دوخت.
«هفت دوکمیفهمم دارن بهشصت لوسیفر خدمت میکنن.»
میگو سوالی را که دئوسصفحه چند لحظه پیش از بیناواضح پرسیده بود، به یاد آورد.
«پس برای همینقرنه بود که ازهمدیگه دوک دانش اونطوری پرسیدی؟»
«فقط یه تکونی به بوتههاخواب دادم. میخواستم ببینم ماری ازدشمنان توش میپره بیرون یا نه.»
«یعنی هفتمیفهمم دوک دارن بهقرنه بابا خیانت میکنن؟»
«نه، نه، قضیه یه کم فرق میکنه. اگه دقیقتر نگاه کنی، اربابانترفند شیاطین نوادگان لوسیفر هستن... چی بگم؟ اونا مثل رعیتهایی هستن که بهنیمهشب بزرگ خاندان خدمت میکنن. در مورد هفت دوک هم، راستش خیلی سرزنششون نمیکنم.»