چپتر 254: ۵۸. به زور پاک کردن اتهام دروغین (۳)
0کاتران هوم کوتاهیغایب کرد و سربزرگ صحبت را باز کرد:
«راستش، کسی که امروز گرفتیم یه قهرمان رتبه C از ایزولتاست. از اونجا که ما هم از یه خانواده جنگجو هستیم، خیلی وقته همدیگه رو میشناسیم. همونطور که میبینی، قیافه خوبی داره و خانوادهاش هم پولدارن، برای همین بین زنا خیلی طرفدار داره.»
رگین قیافهبزنی تلخی بهصحنهای خودش گرفت.
«انگار فقط طبل توخالیه.»
«آره. از اون آدماییه که مایهبزرگ آبروریزی خانوادههای جنگجوئه. گفتنش یکم معذبه، ولیغولهایی تو آخرین جنگ صلیبی حواسم بهت بود.»
«به خاطر زکه بود؟»
«آره. زکه... از هر جنگجویی که تا حالا دیدم، بیشتر شبیه یه جنگجوی واقعیطول بود. بهش تهمت جنگجوی تاریک بودن زدن و طردش کردن، و تو اسم هالیروز رو به ارث بردی. راستش با خودم فکر میکردم این پروسه خیلی بودار و مبهمه.»
«طبیعیه که شک کنی.میکرد برادر من از هرنمیکرد نظر از من بهتره.»
کاتران از اینکه رگینداشت اینقدر راحت و مطیعانه حرفشهیچکس رو تأیید کرد، جا خورد.
«نیازی نیست اینطوری حرف بزنی. مخصوصاًدیدم اون صحنهای که موقع عقبنشینی باتهمت غولها درگیر شدی، هنوز از یادم نرفته.»
رگین در تمام طول جنگموقع از خط مقدم غایب بودهنوز و داشت میگو رو بزرگ میکرد.
با اینمیگو حال، هیچکس رگینحال رو تحقیر نمیکرد.
تعداد غولهایی که تو همینمیگو چند روز آخر نفله کردهتحقیر بود، از چهار رقم هم میگذشت.
اگه رگین نبود، ارتشجنگجویی انسانها موقع فرار از دنیایجنگجوی شیاطین تلفات خیلی سنگینتری میداد.
کاتران ادامه داد: «به هر حال، چون زیر نظرت داشتم، میدونستمیادم که تو هیچ ربطی به خانم هاریلده نداری. اون موقعها خیلی کمتحقیر به سربازخونهات میرفتی، و اگرم میرفتی، فقط یه مدت خیلی کوتاه میموندی.»
رگین پوزخندی زد: «پس کسیحال که ازم متنفر بود، درغولهایی واقع داشت حقیقتِ من رو میدید.»
«الان دیگه ازت متنفر نیستم.»
«اون موقع در مورد برادرم دچاردیدم سوءتفاهم شده بودم. الان که بهشتهمت فکر میکنم، فقط از خودم خجالت میکشم.»
«خوشحالم که حقیقت رو فهمیدی. همون موقعها، یه نفر بود که به سربازخونهات رفت و آمدغایب میکرد. همون جنگجوی اهل ایزولتا بود. شاید یادت نیاد، ولی اونم یه شوالیه تو پالادینهای لئوچهار بود. برای همین حتی اگه اون به سربازخونهات رفت و آمد میکرد، کسی بهش شک نمیکرد.»
«واقعاً؟ اصلاًمیگو قیافهاش براممیکرد آشنا نیست...»
«تو با نگهبانهای صورت فلکی زیاد آبت توحال یه جوی نمیرفت، نه؟ عمراً بتونی قیافه یهآخر جنگجوی سطح پایین از شوالیههای معبد رو یادت بیاد.»
اون موقع،خاطر رگین فقط بهحالا جلو نگاه میکرد.
مطلقاً هیچ توجهمخصوصاً و لطفی بهعقبنشینی آدمهای اطرافش نداشت.
نگاهش را پایین انداخت.میکرد احساس میکرد زمانی را کهتعداد دیگر برنمیگشت، هدر داده است.
رگین دوباره بهغایب خودش اومد وبزرگ سرش رو پایین انداخت.
«به لطف تو تونستیم از شرافتدیدم خانواده سلطنتی ورده محافظت کنیم. از طرفتاریک خانوادهام، یه بار دیگه ازت تشکر میکنم.»
کاتران هم سرشمخصوصاً رو خم کردعقبنشینی و جواب داد:
«فکر کنم دلیلی که تونستم اینهیچکس مشکل رو حل کنم این بود کهآخر خدا بهم گفت این کار رو بکنم.»
«سخته بگم این یه پاداش برای تشکره، ولیحال اگه داری تو دنیای انسانها کاری انجام میدی،آخر حداقل یه جا هست که بدجوری مشکوک میزنه.»
«کجا؟»
«خانواده هولیس پیندل.»
«مطمئنی که دوباره به زکهحال شک نکردی؟ اینکه با استخدام هاریلدهچند داره به شرف شما لطمه میزنه؟»
رگین دستش رو برایداشت کاتران که یکم ناراحتحال شده بود، تکون داد.
«برعکسه. اتفاقاً فکر کردم برادرم رفته اونجا تا منوجنگجوی نجات بده. این شمشیر بالمونگ که امروز گرفتم... هنوزاسم به کسی نگفتم، ولی برادرم پیداش کرد و برام آورد.»
«واقعاً؟»
«آره. خود شمشیر بهم گفت.»
«آها! پس... چراغایب تو خانواده هولیسبزرگ پیندل پیداش شده؟»
«دقیقاً نمیدونم، ولی الان شایعات عجیبی درباره خانواده هولیس پیندل دهن به دهن میچرخه. میگن کوتولهها و پریهاییاسم که از زندگی تو این دنیا خسته شدن، دارن تو قلعه هولیس پیندل جمع میشن. انگار یه اژدها دارهمطیعانه استخدامشون میکنه. میگن اگه بخوای، بهت اجازه میدن تو یه قلعه جدید و با یه هویت جدید زندگی کنی.»
«داستان عجیبیه.»
«شاید شایعه به نظر برسه، و با اینکه خانواده هولیس پیندلچند این شایعه رو رد میکنن، ولی اخیراً یه در با قدرت جادوییفرار عظیم داخل قلعهشون ساختن. اتفاقات عجیب و غریب زیادی داره اونجا میافته.»
«ممنون که بهم گفتی.داشت یه وقت باید برمحال اونجا رو یه نگاهی بندازم.»
«مراقب باش. اگه برادرت اونجاحالا نباشه... رفت و آمد بهواقعی اونجا میتونه خیلی خطرناک باشه.»
در همان زمانی که کار رگین در قلعه بهشدی پایان رسید، تولید انبوه زره برای اژدهایان در اسلحهخانه زیرزمینیبزرگ روسدیا، دولت دستنشاندهای که دئوس تأسیس کرده بود، کلید خورد.
یولگئوم که داشتبزرگ آنجا را بازرسی میکرد،تحقیر با جین برخورد کرد.
جین، اژدهایمقدم سیاه، تند ومیگو تند تعظیم کرد.
«درود بر اژدهای طلای حقیقی.»
«کارها خوب پیش میره؟»
«دقیقاً طبق دستوراتبزرگ و بدون هیچهیچکس مشکلی داریم پیش میریم.»
یولگئوم به صورتغایب جین نگاه کرد ومیکرد دوباره به حرف آمد:
«انگار هنوزخاطر شک وجنگجویی تردیدات برطرف نشده.»
«...من چطور جرئتمخصوصاً کنم به کارهای اژدهایغولها طلای حقیقی شک کنم؟»
«اگه اینو بابزرگ قیافه بازتری میگفتی،هیچکس شاید باورش میکردم.»
«ببخشید. کلاً قیافهام همینقدر گرفتهست.»
«از بعدِ اونزکه اتفاق، کلاً تبدیل بهبیشتر یه بچه دیگه شدی.»
«غیرممکنه که آدم عوض نشه.موقع تازه، من با اژدهای طلایهنوز حقیقی هم تا حدودی غریبهام.»
«غریبهای؟»
«آره. تا جایی که با خودمبزرگ فکر میکنم آیا شما واقعاً همونتعداد اژدهای طلای حقیقی هستید یا نه.»
«همم، که اینطور.»
یولگئوم شروع بهمخصوصاً راه رفتن کرد. جینغولها هم دنبالش راه افتاد.
«شما میگید که دیگه با پادشاه شیاطین همکاری نمیکنید، ولی خیلی راحت دارید بانفله پادشاه شیاطین سابق میپرید و یه چیزی مثل زره اژدها میسازید. شما که همیشه ازادامه نظم و هارمونی حرف میزدید، الان دارید بزرگترین تغییرات رو تو این دنیا ایجاد میکنید.»
«اینکه فقط بشینی و کجمیگو شدن کفه ترازو رو تماشاتحقیر کنی، اسمش نظم و هماهنگی نیست.»
«من چشمایی ندارمزکه که بتونم باهاشوندیدم تعادل دنیا رو ببینم.»
«گفتم کهبزنی ظاهرم فرقصحنهای کرده، مگه نه؟»
«بله.»
«تو خیلیمقدم بزرگ شدی.داشت به طرز فوقالعادهای.»
«این دیگه چه...»
حرفهای جین قطع شد. دیواری در طرفغولها دیگر راهرو فرو ریخت و مردی درطول حال پرت شدن به عقب دیده شد.
قفسه سینهاش طوری فرو رفته بود که انگار ضربهتعداد سنگینی خورده. نفس عمیقی کشید و بدنش رو به حالتاگه اولش برگردوند، اما قدمهاش وقتی بلند شد، هنوز بیثبات بود.
یولگئوم با عصبانیت پرید وسط:
«بههرحال، اون احمقها!»
کسی که دیوار رو سوراخحالا کرده بود و پرت شدهواقعی بود، کسی نبود جز زیک.
صورتش کبودبزنی و داغونصحنهای شده بود.
به نظر میرسید کسی که اون رو بهمیگو این روز انداخته، دئوس بود. دئوس از توی سوراخچند دیوار پرید بیرون و یه لگد حواله زیک کرد.
زیک سپرش رو جلو آورد و ضربه پای دئوس رو دفع کرد. صداییتهمت شبیه به زنگ خوردن یه ناقوس بزرگ کل راهرو رو پر کرد واین زیک دوباره از دیوار راهرو رد شد و تو باغ اونطرفی پرت شد.
«بعداً بایدخاطر همهچیز رو تعمیرحالا کنید! ای دردسرسازها!»
دئوس بیخیال از اینکهصحنهای صدای عصبانی یولگئوم رو شنیدهشدی یا نه، دنبال زیک رفت.
«اون دونرفته تا همیشه درمقدم حال دعوا کردنن.»
«به نظر میرسه زیک ازش یهحالا لطفی خواسته. میخواد قدرتهای جدید سوزاکوبهش و اژدهای آبی رو بیدار کنه.»
«از دیاس دئوس الهام گرفته. راستش،دیدم منم جا خوردم. هیچوقت فکر نمیکردمتهمت بتونه تا این حد پیش بره.»
یولگئوم لبخندیبزنی زد و دوبارهموقع دهان باز کرد.
«تا کجا حرف زدیم؟ دلیل اینکه ظاهرم متفاوت به نظر میرسه این نیست که تغییر کردم. نه، شایدروز هم تغییر کرده باشم. وقتی آدمهایی که باهاشون برخورد میکنی تغییر میکنن، روش برخوردت باهاشون هم عوض میشه.داد اما منظورت این نیست که من فقط با تغییر حالت چهرهام یا طرز حرف زدنم عوض شدم، درسته؟»
«بله.»
«وقتی بچهها بزرگ میشن، پدر و مادرشون رو از دید یه آدمتهمت بالغ میبینن. اونها رو تو همون سطحی میبینی که پدر و مادرتمیکردم بودن، و حتی ممکنه نگاهشون بهت عوض بشه و بهت افتخار کنن.»
«منظورتون اینهبزنی که منصحنهای تغییر کردم؟»
«آره، جین.نرفته تو دیگهطول بزرگ شدی.»
«اما به همین دلیله کهجنگجویی الان سردرگمم. راه درست کدومه؟جنگجوی ما اژدهایان الان باید چیکار کنیم؟»
«خودت تصمیم بگیر.»
«نمیدونم باید چیکار کنم.»
یولگئوم خندید.
«اینم مشکل خودته.»
«فقط میترسم که دوبارهجنگجویی دچار توهم بشم وشبیه به قبیله آسیب بزنم.»
«اشکالی نداره. من دوباره میبخشمت.»
یولگئوم دستی به سرطول جین کشید و ازمیگو سوراخ دیوار بیرون رفت.
جین دربود برابر رفتنزکه او تعظیم کرد.
همهچیز گیجکننده بود،زکه اما یه چیزدیدم کاملاً روشن بود.
یولگئوم دیگه یه جا ثابتموقع نمیمونه. برای دنبال کردنش، بایدهنوز تا جایی که نفس داری بدوی.
جین سندی رو که همراهش بود بازداشت کرد. برای اینکه همهچیز بینقص باشه، قصدنمیکرد داشت تجهیزات رو از اول بررسی کنه.
«حس میکنم یهخاطر کم به درکحالا امواج هستی نزدیکتر شدم.»
زیک در حالی کهجنگجویی روی سقف گنبدیشکل درازشبیه کشیده بود، نفس عمیقی کشید.
بدنش داغون بود. با وجود اینکه شروع کردهدرگیر بود با جادوی درمان خودش رو التیام بده،غایب اما دندههای شکستهاش با هر نفس خسخس میکرد.
«وقتی بیشتر باتمام قضیه آشنا بشی،غایب خیلی سریعتر میشه.»
دئوس کنار زیک نشست.
«میتونم ببینمش،خاطر اما هنوزجنگجویی نمیدونم چیه.»
«اگه فقط تو چند ماهموقع تو استفاده ازش استاد بشی،هنوز پس اعتبار من چی میشه؟»
«این قضیه همونتمام چشمیه که بهغایب حقیقت نفوذ میکنه، درسته؟»
«خب، اگه بخوای یه اسم دهنپرکن روش بذاری، آره همونه. اما در واقع فقطتاریک میتونه خیلی بیشتر از چشم انسان ببینه. میتونی گرما رو حس کنی، بافت بادبودار رو بخونی، و همهچیز رو ببینی، از جمله هالهای که از خود موجودات ساطع میشه.»
«دیاس-آیره همون قدرتیهزکه که میتونه اوندیدم امواج رو خنثی کنه.»
«آره.»
«واقعاً فوقالعادهست. چطور همچین ایدهای به ذهنتداشت رسید؟ وقتی من به سلاح فکر میکنم، تنهاتعداد چیزایی که به ذهنم میرسه شمشیر و سپره.»
«به خاطربود اینکه منزکه یه نابغه مبارزهام.»
«و توخاطر زندگی روزمرهجنگجویی یه احمقی.»
دئوس وبزنی زیک با شنیدنموقع حرفهای یولگئوم برگشتن.
یولگئوم بهمحض اینکهتمام روی پشتبام فرودغایب اومد، اخم کرد.
به زیک نزدیک شد وجنگجویی نور سفیدی رو به پهلوشجنگجوی دمید. یه طلسم درمانی بود.
«پهلوت شکسته،خاطر اونوقت چراجنگجویی اینقدر میخندی؟»
«هاها، دیگه عادت کردم.»
«یعنی اگه کتکتمام بخوری خوشحال میشی؟ نکنهداشت درد برات مثل لذته؟»
«بله؟ نه راستش.»
«اگه اینطورخاطر نیست، پسجنگجویی مشکلی نیست.»
یولگئوم دستبهسینهبزنی شد و بهموقع دئوس نگاه کرد.
«تو اصلاًنرفته معنی مراعاتطول کردن رو میفهمی؟»
«بهونهی بازندههاست؟»
«چرا یهخاطر بچه رو بهحالا این روز میندازی؟»
«کجای یه آدممخصوصاً بیست و ششعقبنشینی هفت ساله بچهست؟»
«حداقل وضعیتش روتمام ببین و با توجهداشت به اون پیش برو.»
«اینطوری قویتر میشه؟ باید چند باریحالا تا مرز مرگ بری تا تبدیلبهش به یه جنگجوی به درد بخور بشی.»
«زیک یه انسانه.»
«این؟»
دئوس زد زیر خنده.
«چی باعث شده فکر کنی این یه انسانه؟ اینشبیه یه مسئله کاملاً روشنه. دو تا هیولای مرگ تو بدنشن.اسم حتی اگه بمیره هم، خدای مرگ نمیتونه با خودش ببرتش.»
«نگاه تو اینجوریه.»
«حالا دلیلشبزنی هر چیصحنهای که میخواد باشه.»
زیک بلند شد. بهطول لطف درمان یولگئوم، دردشمیگو تقریباً از بین رفته بود.
«بیخیال، دعوا نکنید. راستی، آدمای اطراف مدام دارن پشتشبیه سرتون حرف میزنن که شما دو تا به جایکردن قرار گذاشتن، از قبل یه بچه با هم دارید.»
دئوس وخاطر یولگئوم همزمان بهحالا زیک نگاه کردن.
«کی؟»
یولگئوم داد زد:تمام «این چرتوپرتها ازغایب کجا درمیاد؟ من باکرهام!»
دئوس دوبارهبود هدفش روزکه سمت یولگئوم چرخوند.
«یه باکرهی صد میلیون ساله؟»
«این سن نجومیمخصوصاً دیگه چیه؟ این بدنغولها اونقدرها هم پیر نیست.»
«بدنت رو عوض میکنی ومقدم میشی باکره؟ مگه این یهمیکرد چیزیه که بشه همینطوری جایگزینش کرد؟»
«خیلی بیادبی!»
«تو از کیزکه تا حالا بادیدم من باادب بودی؟»
زیک گونهاش رومخصوصاً خاروند و گفت:عقبنشینی «گفتم که دعوا نکنید.»