---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

چرا از شیطان شاه بودن دست کشیدم

چپتر 167: ۳۸. نگاه به شمشیر شیطانی (۲) • ⏱ 13 دقیقه

چپتر 167: ۳۸. نگاه به شمشیر شیطانی (۲)

0

یولگئوم آه کوتاهی کشید. روی شمشیر سیاه دست کشید‌ذهن​ و گفت: «وقت زیادی نمونده. شاید... همین امروز یا فردا.‌آخرین​ حتماً چون پای دئوس به اینجا باز شده، تحریک شده.»

«منظورت چیه؟ نکنه چون بدون اجازه‌زودتر​ یه زندگی دوباره بهم داده شده؟‌شیاطین​ یعنی خدا می‌خواد دوباره جونم رو بگیره؟»

سیگنی از برزخ برگشته بود. با راهنمایی‌های‌تازه​ دئوس، یک سال تمام در حاشیه جهنم سرگردان‌دنیای​ بود تا اینکه بالاخره به سرزمین زنده‌ها برگشت.

این شمشیر، نفرینی بود‌دیگر​ که به خاطر او‌دارین​ به وجود آمده بود.

یعنی قراره دوباره بمیرم؟

به محض اینکه این افکار‌اگه​ به ذهن سیگنی خطور کرد،‌می‌بردم​ اشک در چشمانش حلقه زد.

به دئوس نگاه کرد.

حداقل تونستم‌تکان​ برای آخرین‌دیگر​ بار دوباره ببینمت.

این یه‌خاطر​ هدیه کوچیک‌آمده​ از طرف خداست؟

یولگئوم آه کوتاهی‌تازه​ کشید و گفت:‌زودتر​ «قضیه اصلاً این نیست.»

بعد صدا زد: «الکس.»

الکس جواب داد: «بله، یولگئوم.»

یولگئوم پرسید: «کار‌وجود​ توئه؟ تو این‌بمیرم​ نقشه رو کشیدی؟»

الکس با خونسردی‌تازه​ گفت: «مگه اصلاً‌زودتر​ همچین چیزی ممکنه؟»

یولگئوم چشم‌غره رفت:‌همون​ «دقیقاً از همون‌منم​ روش‌هاییه که تو عاشقشی.»

الکس جواب داد: «منم تازه همین‌کوره​ امروز فهمیدم. اگه زودتر می‌دونستم، هر طور‌دیگه​ شده بانو سیگنی رو می‌بردم دنیای شیاطین.»

یولگئوم گفت: «تو‌وجود​ نمی‌تونی برخلاف اراده‌بمیرم​ آزاد انسان‌ها عمل کنی.»

الکس سر تکان داد: «می‌دونم.»

دئوس که دیگر کلافه شده بود، از کوره در رفت و‌می‌دونستم​ داد زد: «شما دو تا دارین درباره چه کوفتی حرف می‌زنین؟‌عمل​ اراده آزاد دیگه چه صیغه‌ایه؟ کی می‌خواد کیو ببره دنیای شیاطین؟»

یولگئوم مستقیم به چشمان دئوس‌کلافه​ خیره شد و گفت: «مثل‌کوفتی​ اینکه واقعاً روحت هم خبر نداره.»

دئوس با‌خاطر​ حرص گفت:‌آمده​ «معلومه که نمی‌دونم!»

یولگئوم پوزخندی زد: «خب، هر چقدر هم‌می‌دونستم​ که شیطان باشی... دیگه اون‌قدر بی‌شرف نیستی که‌اراده​ به یه بچه ده ساله دست درازی کنی.»

دئوس جا خورد: «چی داری واسه‌منم​ خودت می‌بافی؟ ده ساله دیگه چیه؟‌طور​ اصلاً من با سیگنی چیکار کردم که...»

ناگهان دئوس خشکش زد‌دیگر​ و به شمشیر روی‌دارین​ دوش سیگنی خیره شد.

داد زد: «الکس!»

الکس فورا‌منم​ جواب داد:‌فهمیدم​ «بله، سرورم.»

دئوس با لکنت‌همون​ گفت: «تو... تو‌منم​ قبلاً بهم گفته بودی.»

الکس پرسید:‌تکان​ «درباره چی‌دیگر​ حرف می‌زنید؟»

دئوس با وحشت ادامه داد: «همون قضیه...‌محض​ وضعیت روحی و این مزخرفات... که گفتی‌حلقه​ حتی اگه فقط دست همدیگه رو بگیریم...»

الکس با‌منم​ لبخند تأیید‌فهمیدم​ کرد: «کاملاً درسته.»

دئوس رنگش پرید:‌همون​ «حتی اگه فقط‌منم​ دست همدیگه رو بگیریم...»

دئوس که زبانش بند‌دیگر​ آمده بود، ناگهان دستش را‌درباره​ به سمت سیگنی دراز کرد.

یولگئوم اصلاً‌خاطر​ فرصت نکرد‌آمده​ جلویش را بگیرد.

دئوس با ایجاد یک‌فهمیدم​ سیاه‌چاله در کف دستش، سیگنی‌بانو​ را بلعید و ناپدید کرد.

یولگئوم مچ دست دئوس را‌عاشقشی​ محکم چسبید و فریاد زد:‌زودتر​ «چیکار کردی؟! انداختیش تو زندان...»

دئوس با کلافگی جواب‌دیگر​ داد: «مگه دیوونه‌ام؟ فعلاً‌دارین​ فرستادمش یه جای امن.»

یولگئوم با عصبانیت گفت: «همین الان برگردونش اینجا!‌افکار​ همین چند دقیقه پیش دربارش حرف زدیم. تو‌حداقل​ حق نداری برخلاف اراده آزاد کسی عمل کنی.»

دئوس سرش را تکان داد و گفت: «مغزم‌طور​ داره سوت می‌کشه، میشه فقط یه دقیقه بهم وقت‌انسان‌ها​ بدی؟ اگه حرفم رو باور نداری، خودت باهام بیا.»

دئوس با‌دقیقاً​ کف دستش یک‌عاشقشی​ دروازه ایجاد کرد.

یولگئوم بدون‌تکان​ معطلی وارد‌دیگر​ آن شد.

سپس، الکس و‌وجود​ دئوس نیز از روی‌محض​ دیوارهای نویه‌کان ناپدید شدند.

یک صندلی‌منم​ مخصوص برای‌فهمیدم​ سیگنی درست کردم.

رویش را با یک کوسن‌عاشقشی​ نرم پوشاندم تا حتی اگر قرار‌می‌دونستم​ شد مدت طولانی بنشیند، خسته نشود.

پشتی صندلی را هم به‌کلافه​ شکل حرف وی برش دادم تا‌حرف​ آن برآمدگی روی کمرش اذیت نشود.

سیگنی روی همان صندلی نشسته بود‌بمیرم​ و با شگفتی به منظره دوردست‌اشک​ ایدوس، پایتخت دنیای شیاطین، نگاه می‌کرد.

در بالکن دفتر کارم،‌فهمیدم​ من و یولگئوم غرق‌طور​ در افکار خودمان بودیم.

یولگئوم روی نرده بالکن نشسته بود و‌تازه​ چانه‌اش را روی زانوهایش گذاشته بود. چند‌می‌بردم​ بار پاهای روی هم انداخته‌اش را جابه‌جا کرد.

قیافه من هم‌می‌دونم​ دست‌کمی از یک‌کوره​ کلاف سردرگم نداشت.

در این میان، فقط سیگنی بود که با چشمانی‌ذهن​ پر از کنجکاوی به تماشای دنیای شیاطین نشسته بود.‌برای​ ظاهراً تو این جمع، فقط به او داشت خوش می‌گذشت.

صدایم را بالا بردم و گفتم:‌زودتر​ «دارم واضح بهت میگم! حتی تو‌شیاطین​ کابوس‌هام هم نمی‌دیدم کار به اینجا بکشه!»

اما در جواب،‌همون​ فقط نگاه سرد و‌تازه​ سرزنش‌گر یولگئوم نصیبم شد.

یولگئوم با انزجار گفت: «تو‌کلافه​ دیگه تهشی. حالا داری از‌کوفتی​ زیر بار مسئولیت هم در میری؟»

با حرص جواب دادم: «آخه کی‌بمیرم​ تو این دنیا همچین اراجیفی رو جدی‌چشمانش​ می‌گیره؟ مگه میشه فقط با دست گرفتن...»

حرفم را نیمه‌کاره رها کردم.

هنوز نتوانسته‌دقیقاً​ بودم حقیقت را‌عاشقشی​ به سیگنی بگویم.

اصلاً زبانم نمی‌چرخید‌می‌دونم​ که آن کلمات‌کوره​ را به زبان بیاورم.

اینکه بگویم‌خاطر​ آن برآمدگی‌آمده​ روی کمرت...

یولگئوم با لحنی سرد سکوت را‌زودتر​ شکست: «من منطقی به قضیه نگاه کردم.‌نمی‌تونی​ نظرت چیه خاطرات سیگنی رو پاک کنیم؟»

سیگنی ناگهان گفت: «خاطرات‌روش‌هاییه​ من رو پاک کنید؟‌فهمیدم​ نه، من همچین چیزی نمی‌خوام!»

یولگئوم با خونسردی گفت: «این یه تصمیم احساسی نیست.‌درباره​ فقط این واقعیت رو که این چیز روی کمرت‌چشمان​ رشد کرده فراموش می‌کنی و برمی‌گردی سر زندگی عادی خودت.»

سیگنی با ناراحتی گفت: «واقعاً این‌قدر چیز بدیه؟ درسته که برادرم به‌اشک​ خاطر همین شمشیر طرد شد و تا الان دردسراش خیلی بیشتر از خوبی‌هاش‌خداست​ بوده، اما... دلم نمی‌خواد جوری باهاش برخورد کنم که انگار اصلاً وجود نداشته.»

یولگئوم گفت:‌منم​ «این به‌فهمیدم​ نفع خودته.»

سیگنی پرسید:‌دقیقاً​ «آخه این‌روش‌هاییه​ اصلاً چیه؟»

یولگئوم جواب داد: «نمی‌تونم‌دیگر​ بهت بگم. اگه بدونی، احساسات‌درباره​ دیگه‌ای هم قاطی ماجرا میشه.»

یولگئوم نگاهی‌خاطر​ به من انداخت‌قراره​ و چشمک زد.

نگاهش جوری بود‌تازه​ که انگار می‌گفت‌زودتر​ زودتر تصمیمم را بگیرم.

گفتم: «من اصلاً قصد ندارم از زیر بار‌فهمیدم​ مسئولیت شانه خالی کنم. همین الانش هم اون‌شیاطین​ الکسِ عوضی از خوشحالی تو پوست خودش نمی‌گنجه...»

یولگئوم پوزخندی زد: «معلومه که خوشحاله. برای‌شما​ اون، این یه فرصت طلاییه تا اون‌صیغه‌ایه​ ۶۶۶ سالی که هدر رفته رو جبران کنه.»

آهی کشیدم و گفتم: «به هر‌بمیرم​ حال... برای فکر کردن به این‌اشک​ قضیه به زمان بیشتری نیاز دارم.»

یولگئوم گفت: «اگه کار از کار بگذره دیگه خیلی دیره.‌می‌بردم​ همون کاری رو بکن که من میگم. اینطوری برای هر دوتاتون‌می‌دونم​ بهتره. واقعاً می‌خوای این خاطرات جهنمی رو برای سیگنی باقی بذاری؟»

با کلافگی جواب دادم:‌روش‌هاییه​ «جهنمی؟ استفاده از این‌فهمیدم​ کلمه یه کم زیاده‌روی نیست؟»

یولگئوم چشمانش را ریز کرد: «اگه جهنمی نیست‌دارین​ پس چیه؟ اصلاً می‌فهمی کاری که تو با‌ببره​ یه انسان کردی، با استانداردهای بشری چقدر فاجعه‌ست؟»

با اعتراض گفتم: «نه، این دیگه واقعاً بی‌انصافیه! ما‌ذهن​ از همون اولش فقط دست همدیگه رو گرفتیم. من‌برای​ اون کار رو کردم تا جونش رو نجات بدم!»

یولگئوم پوزخندی زد: «منم فقط به این خاطر‌طور​ دارم باهات حرف می‌زنم که نیتت خیر بوده. وگرنه‌انسان‌ها​ خیلی وقت پیش باید رابطه‌ام رو باهات قطع می‌کردم.»

سیگنی با لبخندی معصومانه روی لب‌هایش،‌منم​ سرش را می‌چرخاند و بحث بین‌طور​ ما دو نفر را دنبال می‌کرد.

از آنجایی که سرنخ مکالمه را از دست داده بود،‌کوفتی​ بعید می‌دانستم چیزی از حرف‌هایمان بفهمد، اما به نظر می‌رسید همین‌واقعاً​ که اینجا نشسته و تماشا می‌کند، برایش کافی و لذت‌بخش است.

درست در همان لحظه، شیئی‌قراره​ شبیه به یک ستاره با‌خطور​ صدای سوت‌مانند تیزی به آسمان رفت.

پاپ! پاپ! پاپ!

ستاره در اوج آسمان‌روش‌هاییه​ منفجر شد و به‌فهمیدم​ شعله‌های آتش بدل گشت.

خوشه‌ای از نورهای درخشان، برای‌کلافه​ چند ثانیه الگویی رنگارنگ و‌کوفتی​ خیره‌کننده در آسمان خلق کرد.

آتش‌بازی بود.

چشمان سیگنی مسحور این آتش‌بازی زیبا شده بود؛ چیزی که‌می‌بردم​ برای اولین بار در تمام عمرش می‌دید. گل‌های داوودی و‌تکان​ رز در قالب شکوفه‌هایی غول‌پیکر، در پس‌زمینه آسمان خاکستری تیره شکفتند.

شعله‌هایی که در حال ترسیم گل‌ها و‌تازه​ الگوهای زیبا بودند، ناگهان تغییر شکل داده‌می‌بردم​ و شروع به نوشتن حروفی در آسمان کردند.

—سیگنی—

سیگنی از اینکه‌وجود​ اسمش اونجا نوشته‌بمیرم​ شده بود، جا خورد.

رنگ از رخسار دئوس‌فهمیدم​ که داشت باهاش آتیش‌بازی‌طور​ رو تماشا می‌کرد، پرید.

«الکس، ای روانی!»

—این از‌تکان​ طرف انجمن‌دیگر​ شاهزاده شیاطین است—

دئوس یه دستش‌وجود​ رو گذاشت روی پیشونیش‌محض​ و صورتش رو پوشوند.

—به شما ادای احترام می‌کنیم.

لبخند از‌دقیقاً​ روی لب‌های‌روش‌هاییه​ سیگنی محو شد.

یولگئوم سرش‌تکان​ رو تکون داد‌کلافه​ و بلند شد.

زد روی‌خاطر​ شونه‌ی دئوس و‌قراره​ یهو غیبش زد.

«بذار برات توضیح بدم.»

«منظورت از‌دقیقاً​ لقاح... همون‌روش‌هاییه​ حاملگیه، مگه نه؟»

«خب، با‌تکان​ حاملگی انسان‌ها‌دیگر​ فرق داره.»

«من... بچه‌ی‌خاطر​ ارباب دئوس‌آمده​ رو باردارم؟»

«ظاهراً پادشاه شیاطین چیزی به اسم روح شیطانی داره‌بانو​ و وقتی با یه زن تماس پیدا می‌کنه، این‌عمل​ روح منتقل میشه. البته لزوماً منظورم اون مدل تماس نیست...»

«فقط با‌دقیقاً​ دست گرفتن‌روش‌هاییه​ هم میشه؟»

«انگار که آره. ولی اون موقع فکر‌شما​ می‌کردم فقط یه شوخیه. با خودم می‌گفتم مگه‌کیو​ میشه فقط با دست گرفتن همچین اتفاقی بیفته؟!»

«...»

سیگنی زد زیر خنده.

دست دئوس که از‌روش‌هاییه​ خجالت داشت این‌ور و‌فهمیدم​ اون‌ور می‌رفت، خشکش زد.

«خنده‌داره؟»

«فوهاهاها... آره!»

«نه، آخه‌منم​ به خاطر‌فهمیدم​ من این‌طوری شدی.»

«فکر می‌کردم ممکنه یه ربطی‌عاشقشی​ به شما داشته باشه، اما‌زودتر​ هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم حاملگی باشه.»

«گفتم که،‌تکان​ یه ذره با‌کلافه​ حاملگی فرق داره.»

«معلومه که فرق‌وجود​ داره. مگه میشه رحم‌محض​ آدم روی کمرش باشه؟»

«قضیه همینه دیگه! فقط روح شیطانی اونجا جا خوش کرده‌می‌بردم​ و با انرژی تو بزرگ شده. ولی آخه چرا این‌قدر‌تکان​ گنده‌ست؟ نکنه همون لحظه که به دنیا میاد ده سالش باشه؟»

«آه! واقعاً ممکنه این‌طوری باشه. یهو‌منم​ می‌بینی تعظیم می‌کنه و میگه پدر،‌طور​ ممنون که منو به دنیا آوردی. هوف.»

«پس هنوزم فکر می‌کنی خنده‌داره!»

«آره. ارباب دئوس... حالت گرفته‌ست؟»

«ها؟»

«ناراحتی از اینکه‌همون​ دارم بچه‌ی شما‌منم​ رو بزرگ می‌کنم؟»

«نه، منظورم این نبود. ببخشید.‌کلافه​ واقعاً شرمنده‌ام! اون موقع باید‌کوفتی​ نجاتت می‌دادم، هیچ چاره‌ی دیگه‌ای نداشتم.»

«اگه مرد بودم چی‌کار می‌کردی؟»

«ها؟»

«همون‌طور که گفتی، بذر شیطانی لزوماً‌منم​ نباید تو رحم بزرگ بشه. پس‌طور​ تو بدن یه مرد هم امکان‌پذیر نبود؟»

«نمی‌دونم! از کجا بدونم! اصلاً‌کلافه​ چه دلیلی داشت که یک سال‌حرف​ تمام دست یه مرد رو بگیرم؟»

«ارباب دئوس.»

«چیه؟»

«من هیچ‌دقیقاً​ کینه‌ای به‌روش‌هاییه​ دل ندارم.»

«ولی...»

«فقط می‌تونی این‌طوری به‌آمده​ قضیه نگاه کنی. شما‌افکار​ پادشاه شیاطین هستی، درسته؟»

«آره.»

«پادشاه شیاطین موجودیه‌همون​ که انسان‌ها رو‌منم​ عذاب میده، مگه نه؟»

سیگنی در حالی که مستقیم‌کلافه​ به دئوس که داشت گونه‌اش‌کوفتی​ رو می‌خاروند نگاه می‌کرد، گفت: «درسته.»

«در ازای نجات جون یه نفر، بذر بچه‌ی‌افکار​ پادشاه شیاطین رو تو بدنش کاشتی. همین برای‌حداقل​ اینکه شبیه یه ارباب شیاطین باشی کافی نیست؟»

«شبیه ارباب‌منم​ شیاطین بودن‌فهمیدم​ دیگه چه صیغه‌ایه؟»

«یه چیزی تو همین مایه‌ها. یه دختر ده‌ساله ده سال تمام این غده‌ی گنده رو‌دنیای​ روی کمرش داشته بدون اینکه حتی روحش هم خبر داشته باشه. اتفاقاً غیرطبیعی اینه که‌دارین​ آدم با پادشاه شیاطین یه قرارداد مرگ و زندگی ببنده و این‌قدر هم جریمه نشه.»

«این چیزی نیست‌می‌دونم​ که بشه با‌کوره​ شوخی ازش گذشت.»

«ارباب دئوس،‌خاطر​ من از این‌قراره​ وضعیت خوشم میاد.»

«ها؟»

«این واقعیت که این چیزی‌عاشقشی​ که روی کمرمه یه قوز‌زودتر​ مزاحم نیست، بلکه بچه‌ی شماست.»

سیگنی این رو‌می‌دونم​ گفت و با صورتی‌شما​ سرخ رویش رو برگردوند.

دئوس موهاش‌خاطر​ رو به‌آمده​ هم ریخت.

«لعنتی! زیک منو می‌کشه.»

«آقا زیک.»

در سرزمین قدیمی نجواهای شیطانی، جایی که مواد مذاب‌درباره​ و دود گوگرد بیداد می‌کرد، زیک در حالی که‌چشمان​ به شمشیر و سپرش خیره شده بود، سکوت کرده بود.

کاتران که انگار دیگه‌آمده​ نمی‌تونست این تنش خفه‌کننده‌افکار​ رو تحمل کنه، صداش زد.

«اوه، بله.»

«حالتون خوبه؟»

«خوبم.»

«از دیروز که‌وجود​ با اون پرنده آتیشی‌محض​ جنگیدین، خیلی ساکت شدین.»

«یه چیزایی هست که‌فهمیدم​ باید بهشون فکر کنم. اسم‌بانو​ اون پرنده آتیشی سوزاکو بود.»

«الان تو‌دقیقاً​ این شمشیر‌روش‌هاییه​ و سپره، درسته؟»

«درسته. موجود فوق‌العاده قدرتمندیه.»

«ولی شما بردین.»

«سوزاکو فقط داشت‌تازه​ قدرتم رو می‌سنجید.‌زودتر​ قدرتش تقریباً بی‌نهایته.»

«اگه با‌دقیقاً​ پادشاه شیاطین‌روش‌هاییه​ مقایسه‌اش کنیم چی؟»

«همم...»

زیک دست‌هاش‌خاطر​ رو به‌آمده​ سینه زد.

«این یه سؤال احمقانه‌ست.‌فهمیدم​ شما قهرمانی هستین که‌طور​ پادشاه شیاطین رو کشت. پایان‌دهنده!»

«اون تو حالت کاملش نبود. پادشاه شیاطین، با‌فهمیدم​ قدرت کاملش، موجود وحشتناکیه که فقط در صورتی میشه‌نمی‌تونی​ متوقفش کرد که تمام بشریت با هم متحد بشن.»

زیک در حالی که‌دیگر​ این حرف‌ها رو می‌زد،‌دارین​ داشت به دئوس فکر می‌کرد.

قوی‌تر شدی؟

اگه الان‌منم​ با هم‌فهمیدم​ بجنگیم، می‌تونم ببرم؟

«ولی شما هم الان‌روش‌هاییه​ قوی‌تر شدین. چون قدرت‌فهمیدم​ سوزاکو رو به دست آوردین!»

«راستش من ترسیدم.»

«از پادشاه شیاطین؟»

«نه.»

زیک شمشیرش رو‌همون​ بالا آورد و‌منم​ یه کم تکونش داد.

به نظر می‌رسید می‌تونه هر چیزی رو‌شما​ ببره. حتی اگه شاخ پادشاه شیاطین هم‌صیغه‌ایه​ باشه، می‌تونه با یه ضربه‌ی شمشیر قطعش کنه.

«چرا خدا این قدرت رو به من داد؟‌افکار​ نکنه بحرانی برای بشریت در راهه که نیاز‌حداقل​ بوده همچین قدرت عظیمی به من داده بشه؟»

«چرا همچین حرف‌های شومی می‌زنین؟»

«امیدوارم فقط یه نگرانی بی‌مورد باشه، ولی... اولین قهرمان هم احتمالاً فقط به خاطر توانایی‌های خارق‌العاده‌اش نبود که تونست‌اراده​ پادشاه شیاطین رو شکست بده. خدا تا چه حد تو این قضایا دست داشته؟ قدرت فقط زمانی به کسی داده‌مستقیم​ میشه که قرار باشه یه جایی ازش استفاده بشه. من واقعاً از اینکه این قدرت به من رسیده خوشحال نیستم.»

«همون‌طور که انتظار می‌رفت، شما‌کلافه​ طرز فکر متفاوتی دارین. من‌کوفتی​ فقط دلم می‌خواد قوی‌تر بشم.»

«خیلی وقت نیست که منم شروع کردم به‌افکار​ این چیزا فکر کردن. چون وقتی جوون‌تر بودم،‌حداقل​ خیلی ضعیف‌تر و ناچیزتر از الانِ تو بودم.»

زیک اتفاقاتی که‌تازه​ اون سال افتاده‌زودتر​ بود رو مرور کرد.

هنوز مشخص نبود‌همون​ چرا دئوس به‌منم​ دنیای انسان‌ها اومده.

«همه‌چیز تو این دنیا طبق اراده‌ی پروردگار پیش‌دارین​ میره. اینکه این قدرت به من داده شده،‌ببره​ یعنی قدرت پادشاه شیاطین هم خیلی بیشتر شده؟»

«منظورتون دمیورگوس ۶۶۶ام‌وجود​ هست، درسته؟ کمتر از‌محض​ ده سال دیگه مونده...»

«اون موقع من ۲۸ سالم‌اگه​ میشه. باید بیشتر تلاش کنیم تا‌دنیای​ جلوی پیشرفت نسل صفر رو نگیریم.»

پس از جمع کردن سلاح‌ها‌عاشقشی​ و سپر سوزاکو، زیک به‌زودتر​ همراه کاتران به ترا اند برگشت.

حس می‌کردم باید یه راه‌کلافه​ دیگه‌ای پیدا کنم تا اون‌کوفتی​ یارو زغالی کوتوله رو ببینم.

ناولها | novelha.net