---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

چرا از شیطان شاه بودن دست کشیدم

چپتر 23: چرا از پادشاه شیاطین بودن استعفا دادم • ⏱ 11 دقیقه

چپتر 23: چرا از پادشاه شیاطین بودن استعفا دادم

0

۶. در جستجوی اژدها (۱)

«فکر کنم همین‌طور باشه.»

«اون‌ها انسان‌ها و‌کشتن​ نژاد اژدها رو‌اون​ هم خلق کردن.»

«آره.»

«چرا؟»

«بله؟»

«چرا باید این‌طوری خلق‌شون کنن؟»

«خب، من که اینو نمی‌دونم.»

«مگه نگفتی دیدی؟»

«به قیافه‌ام می‌خوره با یه‌اینکه​ خدا رفیق باشم؟ من فقط‌ولی​ از دور یه نگاهی انداختم.»

«پس انقدر‌هزینه​ ادای آدمای‌بربیان​ همه‌چیز‌دون رو درنیار.»

«بی‌انصافیه! ارباب!‌ماهیگیریِ​ من کِی ادای‌فرق​ همه‌چیز‌دون‌ها رو درآوردم؟»

«بسه دیگه، فقط بگرد ببین‌درمیارن​ هدف بعدی‌مون کیه. باید فلس‌های‌بزنن​ اژدهای آبی رو پیدا کنیم.»

«همون‌طور که انتظار می‌رفت،‌درمیارن​ شما کار یولگئوم‌-نیم رو‌جیب​ تو اولویت قرار می‌دید.»

«معلومه. خواسته‌های یه اسپانسر مقدسه.»

«هولی‌اسپروس. بعد از هولی‌سایدر، نزدیک‌ترین خانواده جنگجوی رتبه D نزدیک قلعه جوریکس.»

«اسپروس، به معنی درختای همیشه‌سبز.»

«بله.»

«چه‌جور جاییه؟»

«هولی‌اسپروس کنار دریاچه لاگونا قرار‌فرق​ داره. خانواده‌این که نسل در‌بودجه​ نسل کنار ساحل دریاچه ماهیگیری می‌کنن.»

«ماهیگیری؟ پس نباید اون‌قدرها هم پولدار‌اینکه​ باشن. واقعاً با همین کارشون می‌تونن‌حال​ از پس هزینه کشتن یه اژدها بربیان؟»

«ماهیگیریِ هر خانواده با اون یکی فرق داره. می‌گن‌بزنن​ غذاهای دریایی دریاچه لاگونا به اندازه بودجه یه سالِ‌بودن​ یه کشوره. هولی‌اسپروس یک‌دهم دریاچه لاگونا رو کنترل می‌کنه.»

«یعنی داری می‌گی اینا‌بربیان​ ماهیگیرایی‌ان که یک‌دهم بودجه‌فرق​ یه کشور رو درمیارن؟»

«نه اینکه همه اون‌یکی​ پولو به جیب بزنن، ولی‌اندازه​ به هر حال، فوق‌العاده پولدارن.»

دئوس دست به سینه شد.

«جنگجو بودن‌ماهیگیرایی‌ان​ همچین شغل‌درمیارن​ نون و آب‌داریه؟»

«برعکسه. برای کسی که توانایی‌های‌ماهیگیریِ​ یه جنگجو رو داره، پول‌غذاهای​ درآوردن اصلاً کار سختی نیست.»

«ولی این یکی که فقیره.»

دئوس به زکه که‌کشور​ داشت تو یه مغازه‌پولو​ کار می‌کرد، اشاره کرد.

«قرار نیست‌ماهیگیرایی‌ان​ هر جنگجویی‌درمیارن​ پولدار باشه.»

«یه جای کار می‌لنگه. این‌ماهیگیریِ​ بچه هم سخت‌کوشه هم خوب کار‌دریایی​ می‌کنه، پس چرا باید فقیر باشه؟»

«بزرگ کردن‌ماهیگیریِ​ یه جنگجو‌یکی​ کلی خرج داره.»

«مگه دربار‌اینا​ حاکمیت ازشون‌کشور​ حمایت نمی‌کنه؟»

«اون فقط برای جنگجوهای رتبه B به بالاست.»

«و برای اینکه رتبه B بشی، بازم پول لازمه، نه؟»

«دقیقاً.»

«پس اگه‌اینا​ فقیر باشی،‌کشور​ نمی‌تونی جنگجو بشی؟»

«بورسیه‌هایی هستن که جلوی این اتفاق رو بگیرن، ولی‌بزنن​ معمولاً جنگجوهایی که تو خانواده‌های فقیر به دنیا میان نمی‌تونن‌همچین​ فقط روی مدرسه تمرکز کنن، برای همین نمره‌هاشون افت می‌کنه.»

«چه وضعیت افتضاحی.»

«برای ما که خوبه.»

«منو نامحسوس قاطی‌ماهیگیرایی‌ان​ این ماجرا نکن. من‌همه​ دیگه پادشاه شیاطین نیستم.»

«پس فردا راه می‌افتیم‌درمیارن​ سمت خانواده هولی‌اسپروس. کارمندها‌جیب​ رو که استخدام کردید، درسته؟»

«معلومه.»

«باید حسابی پول دربیاریم. خیلی آبروریزیه‌می‌گن​ اگه نتونیم بیشتر از یه جنگجوی ماهیگیر‌یک‌دهم​ که شغل دومشه، پول دربیاریم، مگه نه؟»

«بسپارش به من.»

صبح روز بعد،‌کشور​ اون سه نفر سوار‌پولو​ بر اسب راه افتادن.

با این حال، بعد از دو روز‌یکی​ کامل سفر، وقتی به املاک خانواده هولی‌اسپروس‌سالِ​ رسیدن، نتونستن هیچ فلس اژدهایی گیر بیارن.

وقتی داشتن دست خالی‌یکی​ برمی‌گشتن، اعصاب دئوس حسابی‌دریایی​ به هم ریخته بود.

«این احمقِ خنگ، این‌کشور​ چه خانواده درجه سه‌ایه که‌جیب​ به عنوان کاندیدا پیدا کردی؟»

«به من ظلم شده. اونا درجه سه نیستن. اونا یه خانواده جنگجوی رتبه D هستن.»

«بدون حتی یه‌کشتن​ دونه فلس اژدها،‌اون​ همون درجه سه‌ان.»

«احتمالش بیشتره‌ماهیگیریِ​ که قایمش‌یکی​ کرده باشن.»

«سر چقدر شرط می‌بندی؟»

«چی؟»

«مگه نگفتی قایمش کردن؟ سر چقدر‌اون​ شرط می‌بندی که فلس اژدها دارن؟ بیا‌بودجه​ سر هزار تا سکه طلا شرط ببندیم.»

«چرا بحث‌ماهیگیریِ​ یهو کشید‌یکی​ به اینجا؟»

«امشب یواشکی می‌ریم‌ماهیگیرایی‌ان​ تو و می‌گردیم.‌اینکه​ اگه پیداش نکردیم چی؟»

چشم‌های الکس با وحشت لرزید.

«یعنی...»

«کری؟ سر هزار‌اون​ تا سکه طلا‌می‌گن​ شرط می‌بندی یا نه؟»

«شرط‌بندی کار درستی نیست.»

«آره، آره، آره. پس‌درمیارن​ فرض کن سر هزار‌جیب​ تا سکه طلا شرط بستیم.»

«اگه پیداش کردیم، شما‌بربیان​ هم هزار تا سکه‌فرق​ طلا به من می‌دید؟»

«خودت برو‌ماهیگیریِ​ دربیار. من‌یکی​ دیگه پولی ندارم.»

«این که نامردیه.»

«مگه بین ارباب و‌درمیارن​ خدمتکار چیزی به اسم‌جیب​ انصاف هم وجود داره؟»

دئوس یهو به زکه‌بربیان​ که داشت کنار الکس‌فرق​ راه می‌رفت، نگاه کرد.

چهره‌اش هنوز‌ماهیگیریِ​ هم ساده‌یکی​ و معصوم بود.

«زکه.»

«بله، دئوس-نیم.»

«به نظرت‌هزینه​ من آدم‌بربیان​ خوبیم یا شرور؟»

«می‌تونم صادقانه جواب بدم؟»

«بگو.»

«تا حدودی... یه آدم‌درمیارن​ شرور. البته، شما از خیلی‌بزنن​ جهات به من لطف داشتید...»

الکس پرید وسط حرفش.

«یه شرورِ به تمام‌یکی​ معنا. اونم از اونایی که‌اندازه​ هیچ اهمیتی به زیردستاشون نمی‌دن.»

«که این‌طور؟»

زکه دوباره جواب داد.

«بازم می‌گم، من هیچ‌بربیان​ شکایتی ندارم چون شما‌فرق​ خیلی به من خوبی کردید.»

«خب، بیخیالش... راستی، یهو یه فکری‌می‌گن​ به سرم زد. اگه من به‌کشوره​ فلس اژدها نیاز داشتم، چی‌کار می‌کردم؟»

زکه جواب داد:‌ماهیگیرایی‌ان​ «می‌رفتیم این‌ور و‌اینکه​ اون‌ور و می‌خریدیمشون.»

دئوس سرش رو تکون داد.

الکس یهو پرید وسط: «این یه مورد‌یکی​ استثنائه چون یولگئوم بهتون مأموریت داده. وگرنه‌سالِ​ معمولاً خودتون رو درگیر این‌جور کارای دردسرساز نمی‌کنید.»

دئوس گفت: «خب، اگه من به فلس اژدها‌دریایی​ نیاز داشتم، خیلی راحت می‌کشتم و ازشون می‌گرفتم.‌یعنی​ مگه این یه چیز کاملاً منطقی و عادی نیست؟»

الکس تأیید کرد: «دقیقاً. اگه قوی بودن، گولشون می‌زنید‌جیب​ و از پشت بهشون خنجر می‌زنید. اگه ضعیف بودن،‌جنگجو​ می‌کشیدشون و فلس‌هاشون رو برمی‌دارید. این یه روش استاندارده.»

کاملاً مشخص بود که حرف دئوس فقط‌پولو​ یه شوخی بود، اما زکه از این‌دئوس​ طرز فکر حسابی گیج و مبهوت شده بود.

دئوس ادامه داد: «ولی اگه‌ماهیگیریِ​ یه پیمان عدم تجاوزِ رو اعصاب‌دریایی​ سر راه آدم سبز بشه چی؟»

الکس جواب‌ماهیگیریِ​ داد: «باید‌یکی​ یواشکی انجامش بدید.»

«یواشکی کار‌اینا​ کردن جلوی گیر‌درمیارن​ افتادن رو نمی‌گیره.»

چهره الکس منجمد شد.

«ارباب، این‌هزینه​ حرفتون زیادی جدی‌ماهیگیریِ​ به نظر می‌رسیدا.»

دئوس دوباره‌ماهیگیریِ​ رو کرد‌یکی​ به زکه.

«تو باشی چی‌کار می‌کنی؟»

«اگه کاری باشه‌کشور​ که نباید انجام‌همه​ بشه، پس انجامش نمی‌دم.»

«درسته. تو‌هزینه​ یه جنگجویی.‌بربیان​ پس من چی؟»

«...هر طور شده‌اون​ یه راهی براش‌می‌گن​ پیدا می‌کنی، مگه نه؟»

«آره، هر طور شده.»

لب‌های دئوس به لبخند‌درمیارن​ محوی کشیده شد؛ انگار از‌بزنن​ این جواب خوشش اومده بود.

«پیشخدمت.»

«بله، ارباب.»

«امشب یواشکی‌اینا​ می‌زنیم به‌کشور​ عمارت هولیسپروس.»

«چشم.»

«فلس‌ها باید همون‌جا باشن؛‌بربیان​ حتی اگه مال اون‌فرق​ اژدهای آبی آخری باشه.»

«بررسی‌اش می‌کنم.»

«اصلاً مهم نیست مال‌کشور​ کی‌ان. با یه قیمت‌پولو​ تپل به یولگئوم می‌فروشیمشون.»

عمارت خانواده هولیسپروس‌کشور​ کنار ساحل دریاچه‌همه​ لاگونا قرار داشت.

اگه قلعه‌های اون اطراف جوری طراحی شده بودن‌فرق​ که فقط به دریاچه دید داشته باشن، عمارت‌یک‌دهم​ هولیسپروس قشنگ پاش رو کرده بود تو آب.

نصف دیوارهاش زیر آب‌یکی​ بود و یه اسکله‌دریایی​ کوچیک رو شکل می‌داد.

روی اون اسکله، یه سری قایق ماهیگیری‌همه​ بزرگ و کوچیکِ جون‌دار پهلو گرفته بودن‌پولدارن​ و داشتن از آرامش شبانه لذت می‌بردن.

زیک برای حرف زدن دستش‌اینکه​ رو بالا برد: «ارباب دئوس،‌ولی​ یه سوال کوچیک برام پیش اومده.»

«بگو ببینم.»

«شما یکم پیش گفتید یواشکی‌فرق​ می‌ریم تو، ولی الان نداریم‌بودجه​ خیلی تابلو از در اصلی می‌ریم؟»

راست می‌گفت. دئوس داشت‌کشور​ با اعتمادبه‌نفس کامل سمت‌پولو​ دروازه اصلی قدم برمی‌داشت.

الکس از قبل برای جمع‌آوری اطلاعات‌همه​ رفته بود سمت قلعه هولیسپروس و‌فوق‌العاده​ زیک رو با دئوس تنها گذاشته بود.

«تعریف یواشکی رفتن چیه؟»

«اینکه بدون‌ماهیگیریِ​ جلب توجه بریم‌فرق​ تو، مگه نه؟»

«خب ما‌اینا​ هم داریم بی‌سروصدا‌درمیارن​ می‌ریم دیگه، نه؟»

درست همون موقع، دو تا‌اینکه​ مرد که نیزه دستشون بود‌ولی​ از روبه‌رو به سمتشون اومدن.

از ساعدهاشون که قد تنه درخت‌اون​ بود، می‌خورد ماهیگیر باشن که نوبتی‌اندازه​ برای محافظت از قایق‌ها گشت می‌زدن.

زیک که از ترسِ گیر افتادن با این‌دریایی​ قیافه‌های تابلو حسابی استرس گرفته بود و عرق‌یعنی​ می‌ریخت، وقتی دید ماهیگیرها اصلاً انگار نمی‌بینن‌شون، جا خورد.

اونا بعد از اینکه با‌درمیارن​ نیزه‌هاشون بوته‌های ورودی رو سیخونک‌بزنن​ زدن، به گشت‌زنی‌شون ادامه دادن.

«حتماً یه جادویی چیزی زدین!»

زیک با حیرت به دئوس نگاه کرد‌یکی​ که تا همون موقع هم کلی از‌سالِ​ دروازه رد شده بود و تو رفته بود.

دئوس بدون‌ماهیگیریِ​ اون به راهش‌فرق​ ادامه داده بود.

زیک با عجله دوید تا به دئوس برسه؛‌پولو​ کسی که داشت با خیال راحت تو محوطه‌دست​ عمارت قدم می‌زد، انگار که اومده باشه پیاده‌روی شبانه.

خانواده هولیسپروس که واقعاً از‌اینکه​ کله‌گنده‌های محلی بودن، به لطف منابع‌حال​ عظیم دریاچه لاگونا داشتن پادشاهی می‌کردن.

«خانواده تو‌هزینه​ هم هیچ‌وقت‌بربیان​ این‌قدر ریخت‌وپاش داشتن؟»

زیک به زور خندید:

«یه افسانه‌ای سینه به سینه‌درمیارن​ چرخیده، ولی... تا جایی که‌بزنن​ پدربزرگم یادشه، ما همیشه آس‌وپاس بودیم.»

«پس حتماً‌ماهیگیرایی‌ان​ کم‌کاری از‌درمیارن​ خودتون بوده.»

«شاید. پدربزرگ و‌کشتن​ پدرم جفتشون رتبه‌اون​ جنگجوییشون پایین بود.»

«این رتبه‌بندی‌ماهیگیریِ​ مثل امتحانیه‌یکی​ که باید بدین؟»

«امتحان که داره، ولی قدم اول دانشگاه‌همه​ جنگجوهاست. بیشتر مهارت‌ها و دانشی که یه‌پولدارن​ جنگجو لازم داره اونجا آموزش داده می‌شه.»

«مدرسه جنگجوها دانشگاه هم داره؟»

«آره. من هر جور شده‌ماهیگیریِ​ خواهر و برادرهام رو می‌فرستم‌غذاهای​ تا از دانشگاه فارغ‌التحصیل بشن.»

«بی‌خود نیست‌ماهیگیریِ​ همیشه داری‌یکی​ سگ‌دو می‌زنی.»

«دارم شرافتمندانه تلاش می‌کنم دیگه.»

با دیدن خنده زیک، دئوس‌اینکه​ حس کرد یه عذاب وجدان‌ولی​ بی‌دلیل گوشه سینه‌اش وول می‌خوره.

داشت از همچین‌کشتن​ آدم خوش‌قلبی به‌اون​ نفع خودش سوءاستفاده می‌کرد.

اونا به انتهای اسکله رسیدن.

تو تاریکی مطلق شب، یه فانوس دریایی‌همه​ کوچیک که بوی گند نفت می‌داد، مثل‌پولدارن​ یه راهنما روی دریاچه سیاه ایستاده بود.

معلوم بود تو این منطقه از نفت به عنوان سوخت آتیش‌حال​ استفاده می‌کردن؛ نفتی که مثل چشمه از زمین می‌جوشید، بوی گند می‌داد،‌برعکسه​ به درد خوردن نمی‌خورد و فقط به درد شعله‌ور کردن آتیش می‌خورد.

زیک بعد از اینکه یه نگاه حسابی‌یکی​ به اطراف اون ساختمون بزرگ انداخت، گفت:‌سالِ​ «انگار اژدهایی این دور و بر نیست، نه؟»

«شاید تا الان‌اون​ تیکه‌تیکه‌اش کردن و یه‌غذاهای​ جای عمیق قایمش کردن.»

در هر‌اینا​ صورت، پیدا کردنش‌درمیارن​ کار راحتی نبود.

دئوس به نرده‌های انتهای‌درمیارن​ اسکله تکیه داد و‌جیب​ به دریاچه خیره شد.

آب سیاه و عظیم جوری پیچ و تاب می‌خورد که انگار زنده‌اندازه​ است. فقط نگاه کردن بهش یه جورایی راضی‌کننده بود؛ انگار نشون می‌داد‌کشور​ رنگ خونی که تو رگ‌های خودش جریان داره هم باید همین‌شکلی باشه.

«بچه.»

«بله، ارباب دئوس.»

«اگه کاری که الان دارم می‌کنم شبیه‌پولو​ کارای یه آدم‌بد به نظر برسه، پشیمون‌دئوس​ می‌شی؟ هر چی باشه، تو یه جنگجویی.»

با این‌هزینه​ سوال، زیک یه‌ماهیگیریِ​ لحظه جا خورد.

فروش سلاح یا کشتن اژدها، یا حتی رفتن‌دریایی​ پیش خانواده‌های جنگجو برای خرید فلس‌های اژدهاشون، هر جور‌داری​ هم که حساب می‌کردی، لزوماً جرم به حساب نمی‌اومد.

ولی این‌اینا​ دفعه قضیه‌کشور​ کاملاً فرق می‌کرد.

اونا داشتن به یه‌درمیارن​ خانواده جنگجو نفوذ می‌کردن‌جیب​ تا فلس‌های اژدها رو بدزدن.

حتی با یه نگاه گذرا هم معلوم بود این‌می‌گن​ کار دزدیه، و با در نظر گرفتن جایگاه تقریباً مقدس‌یعنی​ خانواده‌های جنگجو، این کار رسماً یه جرم سنگین محسوب می‌شد.

زیک فقط چهارده سالش بود.

اون‌قدرها هم بچه نبود، ولی‌درمیارن​ تو سنی هم نبود که بخواد‌ولی​ زیر بار همچین مسئولیت سنگینی بره.

راستش رو بخواید،‌کشور​ دئوس این رو‌همه​ نیمه‌شوخی پرسیده بود.

با این حال، حالت چهره زیک‌اون​ در حالی که نسیم شبانه دریاچه به‌بودجه​ صورتش می‌خورد، اصلاً شبیه یه بچه نبود.

«اگه این کار کمکم کنه تا خواهر‌غذاهای​ و برادرهای کوچیکترم رو خوب بزرگ کنم، حتی‌می‌کنه​ اگه معنیش رفتن به جهنم باشه، خیالی نیست.»

دئوس برگشت‌اینا​ و به‌کشور​ زیک نگاه کرد.

«خب پس، بریم جهنم. الکس!»

«بله، ارباب!»

سایه الکس از دل‌یکی​ تاریکی بیرون اومد و‌دریایی​ جلوی چشماشون شکل گرفت.

«پیداش کردی؟»

«بله، قطعاً همون‌جاست.»

«دیدی گفتم؟‌هزینه​ هزار تا سکه‌ماهیگیریِ​ طلا بهم بدهکاری.»

«ها... ها. این شرط‌بندی‌یکی​ اصلاً قبول نبود. شما‌دریایی​ باید قوانین اولیه یه...»

«قوانین اولیه‌اینا​ رو بی‌خیال. همین‌درمیارن​ الان شروع کن.»

«چشم، قربان.»

الکس با دستاش یه نماد‌ماهیگیریِ​ رسم کرد؛ با وجود بی‌میلی‌اش،‌غذاهای​ جادو از قبل فعال شده بود.

یه حصار دور هر سه‌تاشون شکل‌می‌گن​ گرفت و بلافاصله بعدش، دئوس از‌کشوره​ روی اسکله شیرجه زد تو دریاچه.

یه میدان شفاف شبیه حباب‌درمیارن​ صابون، زیک و الکس رو‌بزنن​ هم با خودش کشید تو آب.

به لطف اون حصار،‌درمیارن​ اونا می‌تونستن زیر آب دقیقاً‌بزنن​ مثل روی خشکی نفس بکشن.

ناولها | novelha.net