چپتر 23: چرا از پادشاه شیاطین بودن استعفا دادم
0۶. در جستجوی اژدها (۱)
«فکر کنم همینطور باشه.»
«اونها انسانها وکشتن نژاد اژدها رواون هم خلق کردن.»
«آره.»
«چرا؟»
«بله؟»
«چرا باید اینطوری خلقشون کنن؟»
«خب، من که اینو نمیدونم.»
«مگه نگفتی دیدی؟»
«به قیافهام میخوره با یهاینکه خدا رفیق باشم؟ من فقطولی از دور یه نگاهی انداختم.»
«پس انقدرهزینه ادای آدمایبربیان همهچیزدون رو درنیار.»
«بیانصافیه! ارباب!ماهیگیریِ من کِی ادایفرق همهچیزدونها رو درآوردم؟»
«بسه دیگه، فقط بگرد ببیندرمیارن هدف بعدیمون کیه. باید فلسهایبزنن اژدهای آبی رو پیدا کنیم.»
«همونطور که انتظار میرفت،درمیارن شما کار یولگئوم-نیم روجیب تو اولویت قرار میدید.»
«معلومه. خواستههای یه اسپانسر مقدسه.»
«هولیاسپروس. بعد از هولیسایدر، نزدیکترین خانواده جنگجوی رتبه D نزدیک قلعه جوریکس.»
«اسپروس، به معنی درختای همیشهسبز.»
«بله.»
«چهجور جاییه؟»
«هولیاسپروس کنار دریاچه لاگونا قرارفرق داره. خانوادهاین که نسل دربودجه نسل کنار ساحل دریاچه ماهیگیری میکنن.»
«ماهیگیری؟ پس نباید اونقدرها هم پولداراینکه باشن. واقعاً با همین کارشون میتوننحال از پس هزینه کشتن یه اژدها بربیان؟»
«ماهیگیریِ هر خانواده با اون یکی فرق داره. میگنبزنن غذاهای دریایی دریاچه لاگونا به اندازه بودجه یه سالِبودن یه کشوره. هولیاسپروس یکدهم دریاچه لاگونا رو کنترل میکنه.»
«یعنی داری میگی اینابربیان ماهیگیراییان که یکدهم بودجهفرق یه کشور رو درمیارن؟»
«نه اینکه همه اونیکی پولو به جیب بزنن، ولیاندازه به هر حال، فوقالعاده پولدارن.»
دئوس دست به سینه شد.
«جنگجو بودنماهیگیراییان همچین شغلدرمیارن نون و آبداریه؟»
«برعکسه. برای کسی که تواناییهایماهیگیریِ یه جنگجو رو داره، پولغذاهای درآوردن اصلاً کار سختی نیست.»
«ولی این یکی که فقیره.»
دئوس به زکه کهکشور داشت تو یه مغازهپولو کار میکرد، اشاره کرد.
«قرار نیستماهیگیراییان هر جنگجوییدرمیارن پولدار باشه.»
«یه جای کار میلنگه. اینماهیگیریِ بچه هم سختکوشه هم خوب کاردریایی میکنه، پس چرا باید فقیر باشه؟»
«بزرگ کردنماهیگیریِ یه جنگجویکی کلی خرج داره.»
«مگه درباراینا حاکمیت ازشونکشور حمایت نمیکنه؟»
«اون فقط برای جنگجوهای رتبه B به بالاست.»
«و برای اینکه رتبه B بشی، بازم پول لازمه، نه؟»
«دقیقاً.»
«پس اگهاینا فقیر باشی،کشور نمیتونی جنگجو بشی؟»
«بورسیههایی هستن که جلوی این اتفاق رو بگیرن، ولیبزنن معمولاً جنگجوهایی که تو خانوادههای فقیر به دنیا میان نمیتوننهمچین فقط روی مدرسه تمرکز کنن، برای همین نمرههاشون افت میکنه.»
«چه وضعیت افتضاحی.»
«برای ما که خوبه.»
«منو نامحسوس قاطیماهیگیراییان این ماجرا نکن. منهمه دیگه پادشاه شیاطین نیستم.»
«پس فردا راه میافتیمدرمیارن سمت خانواده هولیاسپروس. کارمندهاجیب رو که استخدام کردید، درسته؟»
«معلومه.»
«باید حسابی پول دربیاریم. خیلی آبروریزیهمیگن اگه نتونیم بیشتر از یه جنگجوی ماهیگیریکدهم که شغل دومشه، پول دربیاریم، مگه نه؟»
«بسپارش به من.»
صبح روز بعد،کشور اون سه نفر سوارپولو بر اسب راه افتادن.
با این حال، بعد از دو روزیکی کامل سفر، وقتی به املاک خانواده هولیاسپروسسالِ رسیدن، نتونستن هیچ فلس اژدهایی گیر بیارن.
وقتی داشتن دست خالییکی برمیگشتن، اعصاب دئوس حسابیدریایی به هم ریخته بود.
«این احمقِ خنگ، اینکشور چه خانواده درجه سهایه کهجیب به عنوان کاندیدا پیدا کردی؟»
«به من ظلم شده. اونا درجه سه نیستن. اونا یه خانواده جنگجوی رتبه D هستن.»
«بدون حتی یهکشتن دونه فلس اژدها،اون همون درجه سهان.»
«احتمالش بیشترهماهیگیریِ که قایمشیکی کرده باشن.»
«سر چقدر شرط میبندی؟»
«چی؟»
«مگه نگفتی قایمش کردن؟ سر چقدراون شرط میبندی که فلس اژدها دارن؟ بیابودجه سر هزار تا سکه طلا شرط ببندیم.»
«چرا بحثماهیگیریِ یهو کشیدیکی به اینجا؟»
«امشب یواشکی میریمماهیگیراییان تو و میگردیم.اینکه اگه پیداش نکردیم چی؟»
چشمهای الکس با وحشت لرزید.
«یعنی...»
«کری؟ سر هزاراون تا سکه طلامیگن شرط میبندی یا نه؟»
«شرطبندی کار درستی نیست.»
«آره، آره، آره. پسدرمیارن فرض کن سر هزارجیب تا سکه طلا شرط بستیم.»
«اگه پیداش کردیم، شمابربیان هم هزار تا سکهفرق طلا به من میدید؟»
«خودت بروماهیگیریِ دربیار. منیکی دیگه پولی ندارم.»
«این که نامردیه.»
«مگه بین ارباب ودرمیارن خدمتکار چیزی به اسمجیب انصاف هم وجود داره؟»
دئوس یهو به زکهبربیان که داشت کنار الکسفرق راه میرفت، نگاه کرد.
چهرهاش هنوزماهیگیریِ هم سادهیکی و معصوم بود.
«زکه.»
«بله، دئوس-نیم.»
«به نظرتهزینه من آدمبربیان خوبیم یا شرور؟»
«میتونم صادقانه جواب بدم؟»
«بگو.»
«تا حدودی... یه آدمدرمیارن شرور. البته، شما از خیلیبزنن جهات به من لطف داشتید...»
الکس پرید وسط حرفش.
«یه شرورِ به تمامیکی معنا. اونم از اونایی کهاندازه هیچ اهمیتی به زیردستاشون نمیدن.»
«که اینطور؟»
زکه دوباره جواب داد.
«بازم میگم، من هیچبربیان شکایتی ندارم چون شمافرق خیلی به من خوبی کردید.»
«خب، بیخیالش... راستی، یهو یه فکریمیگن به سرم زد. اگه من بهکشوره فلس اژدها نیاز داشتم، چیکار میکردم؟»
زکه جواب داد:ماهیگیراییان «میرفتیم اینور واینکه اونور و میخریدیمشون.»
دئوس سرش رو تکون داد.
الکس یهو پرید وسط: «این یه موردیکی استثنائه چون یولگئوم بهتون مأموریت داده. وگرنهسالِ معمولاً خودتون رو درگیر اینجور کارای دردسرساز نمیکنید.»
دئوس گفت: «خب، اگه من به فلس اژدهادریایی نیاز داشتم، خیلی راحت میکشتم و ازشون میگرفتم.یعنی مگه این یه چیز کاملاً منطقی و عادی نیست؟»
الکس تأیید کرد: «دقیقاً. اگه قوی بودن، گولشون میزنیدجیب و از پشت بهشون خنجر میزنید. اگه ضعیف بودن،جنگجو میکشیدشون و فلسهاشون رو برمیدارید. این یه روش استاندارده.»
کاملاً مشخص بود که حرف دئوس فقطپولو یه شوخی بود، اما زکه از ایندئوس طرز فکر حسابی گیج و مبهوت شده بود.
دئوس ادامه داد: «ولی اگهماهیگیریِ یه پیمان عدم تجاوزِ رو اعصابدریایی سر راه آدم سبز بشه چی؟»
الکس جوابماهیگیریِ داد: «بایدیکی یواشکی انجامش بدید.»
«یواشکی کاراینا کردن جلوی گیردرمیارن افتادن رو نمیگیره.»
چهره الکس منجمد شد.
«ارباب، اینهزینه حرفتون زیادی جدیماهیگیریِ به نظر میرسیدا.»
دئوس دوبارهماهیگیریِ رو کردیکی به زکه.
«تو باشی چیکار میکنی؟»
«اگه کاری باشهکشور که نباید انجامهمه بشه، پس انجامش نمیدم.»
«درسته. توهزینه یه جنگجویی.بربیان پس من چی؟»
«...هر طور شدهاون یه راهی براشمیگن پیدا میکنی، مگه نه؟»
«آره، هر طور شده.»
لبهای دئوس به لبخنددرمیارن محوی کشیده شد؛ انگار ازبزنن این جواب خوشش اومده بود.
«پیشخدمت.»
«بله، ارباب.»
«امشب یواشکیاینا میزنیم بهکشور عمارت هولیسپروس.»
«چشم.»
«فلسها باید همونجا باشن؛بربیان حتی اگه مال اونفرق اژدهای آبی آخری باشه.»
«بررسیاش میکنم.»
«اصلاً مهم نیست مالکشور کیان. با یه قیمتپولو تپل به یولگئوم میفروشیمشون.»
عمارت خانواده هولیسپروسکشور کنار ساحل دریاچههمه لاگونا قرار داشت.
اگه قلعههای اون اطراف جوری طراحی شده بودنفرق که فقط به دریاچه دید داشته باشن، عمارتیکدهم هولیسپروس قشنگ پاش رو کرده بود تو آب.
نصف دیوارهاش زیر آبیکی بود و یه اسکلهدریایی کوچیک رو شکل میداد.
روی اون اسکله، یه سری قایق ماهیگیریهمه بزرگ و کوچیکِ جوندار پهلو گرفته بودنپولدارن و داشتن از آرامش شبانه لذت میبردن.
زیک برای حرف زدن دستشاینکه رو بالا برد: «ارباب دئوس،ولی یه سوال کوچیک برام پیش اومده.»
«بگو ببینم.»
«شما یکم پیش گفتید یواشکیفرق میریم تو، ولی الان نداریمبودجه خیلی تابلو از در اصلی میریم؟»
راست میگفت. دئوس داشتکشور با اعتمادبهنفس کامل سمتپولو دروازه اصلی قدم برمیداشت.
الکس از قبل برای جمعآوری اطلاعاتهمه رفته بود سمت قلعه هولیسپروس وفوقالعاده زیک رو با دئوس تنها گذاشته بود.
«تعریف یواشکی رفتن چیه؟»
«اینکه بدونماهیگیریِ جلب توجه بریمفرق تو، مگه نه؟»
«خب مااینا هم داریم بیسروصدادرمیارن میریم دیگه، نه؟»
درست همون موقع، دو تااینکه مرد که نیزه دستشون بودولی از روبهرو به سمتشون اومدن.
از ساعدهاشون که قد تنه درختاون بود، میخورد ماهیگیر باشن که نوبتیاندازه برای محافظت از قایقها گشت میزدن.
زیک که از ترسِ گیر افتادن با ایندریایی قیافههای تابلو حسابی استرس گرفته بود و عرقیعنی میریخت، وقتی دید ماهیگیرها اصلاً انگار نمیبیننشون، جا خورد.
اونا بعد از اینکه بادرمیارن نیزههاشون بوتههای ورودی رو سیخونکبزنن زدن، به گشتزنیشون ادامه دادن.
«حتماً یه جادویی چیزی زدین!»
زیک با حیرت به دئوس نگاه کردیکی که تا همون موقع هم کلی ازسالِ دروازه رد شده بود و تو رفته بود.
دئوس بدونماهیگیریِ اون به راهشفرق ادامه داده بود.
زیک با عجله دوید تا به دئوس برسه؛پولو کسی که داشت با خیال راحت تو محوطهدست عمارت قدم میزد، انگار که اومده باشه پیادهروی شبانه.
خانواده هولیسپروس که واقعاً ازاینکه کلهگندههای محلی بودن، به لطف منابعحال عظیم دریاچه لاگونا داشتن پادشاهی میکردن.
«خانواده توهزینه هم هیچوقتبربیان اینقدر ریختوپاش داشتن؟»
زیک به زور خندید:
«یه افسانهای سینه به سینهدرمیارن چرخیده، ولی... تا جایی کهبزنن پدربزرگم یادشه، ما همیشه آسوپاس بودیم.»
«پس حتماًماهیگیراییان کمکاری ازدرمیارن خودتون بوده.»
«شاید. پدربزرگ وکشتن پدرم جفتشون رتبهاون جنگجوییشون پایین بود.»
«این رتبهبندیماهیگیریِ مثل امتحانیهیکی که باید بدین؟»
«امتحان که داره، ولی قدم اول دانشگاههمه جنگجوهاست. بیشتر مهارتها و دانشی که یهپولدارن جنگجو لازم داره اونجا آموزش داده میشه.»
«مدرسه جنگجوها دانشگاه هم داره؟»
«آره. من هر جور شدهماهیگیریِ خواهر و برادرهام رو میفرستمغذاهای تا از دانشگاه فارغالتحصیل بشن.»
«بیخود نیستماهیگیریِ همیشه دارییکی سگدو میزنی.»
«دارم شرافتمندانه تلاش میکنم دیگه.»
با دیدن خنده زیک، دئوساینکه حس کرد یه عذاب وجدانولی بیدلیل گوشه سینهاش وول میخوره.
داشت از همچینکشتن آدم خوشقلبی بهاون نفع خودش سوءاستفاده میکرد.
اونا به انتهای اسکله رسیدن.
تو تاریکی مطلق شب، یه فانوس دریاییهمه کوچیک که بوی گند نفت میداد، مثلپولدارن یه راهنما روی دریاچه سیاه ایستاده بود.
معلوم بود تو این منطقه از نفت به عنوان سوخت آتیشحال استفاده میکردن؛ نفتی که مثل چشمه از زمین میجوشید، بوی گند میداد،برعکسه به درد خوردن نمیخورد و فقط به درد شعلهور کردن آتیش میخورد.
زیک بعد از اینکه یه نگاه حسابییکی به اطراف اون ساختمون بزرگ انداخت، گفت:سالِ «انگار اژدهایی این دور و بر نیست، نه؟»
«شاید تا الاناون تیکهتیکهاش کردن و یهغذاهای جای عمیق قایمش کردن.»
در هراینا صورت، پیدا کردنشدرمیارن کار راحتی نبود.
دئوس به نردههای انتهایدرمیارن اسکله تکیه داد وجیب به دریاچه خیره شد.
آب سیاه و عظیم جوری پیچ و تاب میخورد که انگار زندهاندازه است. فقط نگاه کردن بهش یه جورایی راضیکننده بود؛ انگار نشون میدادکشور رنگ خونی که تو رگهای خودش جریان داره هم باید همینشکلی باشه.
«بچه.»
«بله، ارباب دئوس.»
«اگه کاری که الان دارم میکنم شبیهپولو کارای یه آدمبد به نظر برسه، پشیموندئوس میشی؟ هر چی باشه، تو یه جنگجویی.»
با اینهزینه سوال، زیک یهماهیگیریِ لحظه جا خورد.
فروش سلاح یا کشتن اژدها، یا حتی رفتندریایی پیش خانوادههای جنگجو برای خرید فلسهای اژدهاشون، هر جورداری هم که حساب میکردی، لزوماً جرم به حساب نمیاومد.
ولی ایناینا دفعه قضیهکشور کاملاً فرق میکرد.
اونا داشتن به یهدرمیارن خانواده جنگجو نفوذ میکردنجیب تا فلسهای اژدها رو بدزدن.
حتی با یه نگاه گذرا هم معلوم بود اینمیگن کار دزدیه، و با در نظر گرفتن جایگاه تقریباً مقدسیعنی خانوادههای جنگجو، این کار رسماً یه جرم سنگین محسوب میشد.
زیک فقط چهارده سالش بود.
اونقدرها هم بچه نبود، ولیدرمیارن تو سنی هم نبود که بخوادولی زیر بار همچین مسئولیت سنگینی بره.
راستش رو بخواید،کشور دئوس این روهمه نیمهشوخی پرسیده بود.
با این حال، حالت چهره زیکاون در حالی که نسیم شبانه دریاچه بهبودجه صورتش میخورد، اصلاً شبیه یه بچه نبود.
«اگه این کار کمکم کنه تا خواهرغذاهای و برادرهای کوچیکترم رو خوب بزرگ کنم، حتیمیکنه اگه معنیش رفتن به جهنم باشه، خیالی نیست.»
دئوس برگشتاینا و بهکشور زیک نگاه کرد.
«خب پس، بریم جهنم. الکس!»
«بله، ارباب!»
سایه الکس از دلیکی تاریکی بیرون اومد ودریایی جلوی چشماشون شکل گرفت.
«پیداش کردی؟»
«بله، قطعاً همونجاست.»
«دیدی گفتم؟هزینه هزار تا سکهماهیگیریِ طلا بهم بدهکاری.»
«ها... ها. این شرطبندییکی اصلاً قبول نبود. شمادریایی باید قوانین اولیه یه...»
«قوانین اولیهاینا رو بیخیال. همیندرمیارن الان شروع کن.»
«چشم، قربان.»
الکس با دستاش یه نمادماهیگیریِ رسم کرد؛ با وجود بیمیلیاش،غذاهای جادو از قبل فعال شده بود.
یه حصار دور هر سهتاشون شکلمیگن گرفت و بلافاصله بعدش، دئوس ازکشوره روی اسکله شیرجه زد تو دریاچه.
یه میدان شفاف شبیه حبابدرمیارن صابون، زیک و الکس روبزنن هم با خودش کشید تو آب.
به لطف اون حصار،درمیارن اونا میتونستن زیر آب دقیقاًبزنن مثل روی خشکی نفس بکشن.