---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

چرا از شیطان شاه بودن دست کشیدم

چپتر 38: ۹. پیدا کردن خائن (۳) • ⏱ 12 دقیقه

چپتر 38: ۹. پیدا کردن خائن (۳)

0

دئوس با‌بی‌سروصدا​ بی‌حوصلگی پرسید: «این‌پاهای​ از کجا اومده؟»

جین داد زد: «نمی‌تونم بگم!»

دئوس آهی کشید: «برام جالبه بدونم این فاز برداشتنت‌کرد​ تا کجا قراره ادامه پیدا کنه. وقتی این شعله‌ها‌پوست​ تمام لباساتو خاکستر کنن، بازم می‌تونی این‌قدر مغرور باشی؟»

با نگاه دئوس، شعله‌ای‌اژدهای​ که جوراب‌هایش را سوزانده بود،‌گیر​ به سمت لباس‌هایش زبانه کشید.

از پهلوها تا‌دور​ ناف و بعد‌پیچیدند​ هم تا روی شانه‌هایش.

دئوس با ظرافتی حرص‌درآر عذابش می‌داد،‌پوستش​ انگار که مخفی‌ترین قسمت‌های بدنش را به‌قرمز​ عنوان دسر برای بعد نگه داشته بود.

درد سوختگی و شرم چنان‌بیرون‌زده‌ی​ با هم قاطی شدند که‌لحظه​ ذهن جین کاملاً خالی شد.

جین با صدایی‌درآوردن​ لرزان نالید: «بیشتر...‌تجربه‌هاییه​ ای شیطان کثیف...»

حرف‌هایش نامفهوم شد.

دئوس که مثل همیشه‌گرفتند​ خونسرد و بی‌تفاوت بود، جواب‌کرد​ داد: «بیشتر ازم تعریف کن.»

جین بریده‌بریده‌عمق​ گفت: «من‌گرفتند​ هیچی نمی‌گم.»

دئوس با لحنی یکنواخت گفت: «که این‌طور. راستش خیلی خوشم میاد وقتی‌اشاره‌ی​ طرف مقابلم درد می‌کشه. مخصوصاً به خاطر اینکه به زانو درآوردن یه اژدهای‌عمق​ مغرور مثل تو، از اون تجربه‌هاییه که تو زندگی زیاد گیر آدم نمیاد.»

با یک اشاره‌ی دئوس، تاک‌های درختی از‌محکم‌تر​ زمین سبز شدند. خیلی نرم و بی‌سروصدا دور‌ورم​ دست‌ها و پاهای جین پیچیدند و محکم‌تر شدند.

تاک‌ها تا عمق ران‌هایش را در بر گرفتند و قسمت‌های بیرون‌زده‌ی پوستش‌بترکد​ طوری ورم کرد که انگار هر لحظه ممکن بود بترکد. رد قرمز‌چشمانش​ و روشن تاک‌ها روی ساعدش، تضاد واضحی با پوست سفیدش ساخته بود.

جین از شدت درد دست و پا زد. با استیصال چشمانش‌ممکن​ را باز کرد و سعی کرد با نگاهش دئوس را تکه‌تکه‌دست​ کند، اما درد آن‌قدر زیاد بود که خیلی زود بی‌خیال شد.

«تمومش کن...»

دئوس با بی‌حوصلگی‌دور​ گفت: «انگار حس می‌کنی‌محکم‌تر​ باید یه چیزی بگی.»

جین نالید: «منو بکش.‌گرفتند​ به نام نژاد نجیب اژدها،‌کرد​ قسم می‌خورم که جوابتو نمی‌دم.»

دئوس پوزخند زد: «هان؟ تازه ده دقیقه گذشته و از الان می‌گی بکشمت؟ عمراً همچین لطفی بهت بکنم. یکم دیگه باهات بازی می‌کنم‌استیصال​ و بعدش می‌ندازمت تو برزخ. اونجا پر از هیولاهاییه که هوس‌های جورواجور دارن. از شیاطینی که به ظاهر بیرونیت علاقه دارن بگیر تا حشره‌خوارهایی‌جوابتو​ که عاشق محتویات درونیتن. منتظرش باش. بعد از اینکه تور گردشگری دنیای شیاطین رو تموم کردی، حتی یه تیکه استخون هم ازت باقی نمی‌مونه.»

فقط شنیدن این حرف‌ها آن‌قدر ترسناک بود که‌زیاد​ جین به لرزه افتاد. سعی کرد خودش را خونسرد‌نرم​ نشان دهد، اما بند آوردن اشک‌هایش کار سختی بود.

کجای زندگی‌اش تاحالا‌دور​ همچین تحقیر وحشتناکی‌پیچیدند​ را تحمل کرده بود؟

دئوس بشکنی زد‌ران‌هایش​ و گفت: «اوه، یه‌طوری​ راه دیگه هم هست.»

ناگهان تاک‌هایی که‌ران‌هایش​ به بندش کشیده‌پوستش​ بودند، غیب شدند.

جین همان‌جا‌زانو​ روی زمین‌اژدهای​ وا رفت.

فوراً سعی کرد قدرت جادویی‌اش را جمع کند تا فرار‌ران‌هایش​ کند، اما انگار همه‌چیز از او گرفته شده بود؛ حتی‌قرمز​ یک قطره قدرت جادویی هم در بدنش باقی نمانده بود.

ترمیم زخم‌هایش هم به شدت کند شده‌طوری​ بود. حس می‌کرد به جای یک اژدها، تبدیل‌ساعدش​ به یک انسان ضعیف و معمولی شده است.

پوست قرمز و متورمش که‌بیرون‌زده‌ی​ تا همین چند لحظه پیش لای‌ممکن​ تاک‌ها فشرده شده بود، بدجوری می‌سوخت.

دئوس دوباره بشکن زد.

وقتی جین حس کرد چیزی دور گردنش پیچیده شده،‌عمق​ جا خورد و دستش را جلو برد. چیزی شبیه‌ممکن​ به یک قلاده‌ی چرمی دور گردنش محکم شده بود.

قلاده‌ی چرمی‌عمق​ به یک زنجیر‌بیرون‌زده‌ی​ بلند وصل بود.

و کسی که سر‌گرفتند​ دیگر زنجیر را در‌ورم​ دست داشت، دئوس بود.

زنجیری که دقیقاً‌درآوردن​ شبیه بند قلاده‌ی‌تجربه‌هاییه​ سگ‌های وحشی بود.

دئوس با لحنی بی‌تفاوت گفت: «مجبورت می‌کنم تو خیابون اصلی‌ران‌هایش​ بزرگ‌ترین شهر روی زمین چهار دست‌وپا راه بری. فکر کنم‌قرمز​ سوزوندن لباس‌هات با شعله برای این کار خیلی جواب بده.»

دئوس لبخندی به او زد.

«ایده‌ی خوبی نیست؟»

جین من‌من کرد: «من...»

دئوس حرفش را قطع کرد: «اگه یه روز، دو روز، ده روز،‌بیرون‌زده‌ی​ بیست روز، صد روز یا هزار روز همین‌طوری روی زمین بکشمت، بالاخره یه‌پوست​ روزی یادت میاد، نه؟ اینکه تو این بطری چیه و کی درستش کرده؟»

جین با صدایی که حالا‌بیرون‌زده‌ی​ کمی نرم‌تر شده بود، پرسید: «آخه‌ممکن​ تو از جون من چی می‌خوای؟»

ته صدایش از خشمِ ناشی از تسلیم‌طوری​ شدن می‌لرزید، اما دیگر نمی‌توانست مثل قبل‌روشن​ منفجر شود و داد و بیداد راه بیندازد.

انگار بالاخره فهمیده بود که‌اون​ دئوس کسی نیست که بشود‌آدم​ با داد زدن شکستش داد.

طرف مقابلش همان شیطانی بود که‌پیچیدند​ جین گئوم-یونگ را کشته بود. اصلاً مگر‌پوستش​ همچین شیطان قدرتمندی در دنیا وجود داشت...

جین با‌عمق​ وحشت گفت: «تو!‌بیرون‌زده‌ی​ امکان نداره، دمیور...»

دئوس هیس کرد: «هیشش.»

«چرا!»

دئوس با کلافگی گفت: «هیشش. چیزی که می‌خوام بشنوم‌عمق​ اسم خودم نیست. چون خودم اونو بهتر از تو‌ممکن​ می‌دونم. خب، اول بریم کدوم قلعه؟ پومز از همه نزدیک‌تره.»

دئوس طناب‌عمق​ دور گردن‌گرفتند​ جین را کشید.

«تماشاییش می‌کنیم.»

لباسی که از چند جا‌اون​ پاره شده بود و قلاده‌ای‌آدم​ که دور گردنش افتاده بود.

وارد شدن به قلعه‌ای پر از انسان‌محکم‌تر​ با این وضعیت! جین فقط با فکر کردن‌ورم​ به آن احساس می‌کرد دارد از هوش می‌رود.

اما عمراً نمی‌توانست انتظار داشته‌بیرون‌زده‌ی​ باشد که فقط با غش کردن،‌ممکن​ طرف مقابل به او رحم کند.

برعکس، حس می‌کرد دئوس‌گرفتند​ بدن بی‌هوشش را به سمت‌کرد​ بدبختی و خفت بیشتری می‌کشاند.

جین فریاد زد: «صبر کن!»

دئوس ابرویی بالا‌دور​ انداخت: «اون فاز‌پیچیدند​ برداشتنت کجا رفت پس؟»

«خواهش می‌کنم،‌عمق​ یه لحظه‌گرفتند​ بهم وقت بده.»

دئوس آهی کشید: «آره، باشه، یه لحظه‌طوری​ صبر می‌کنم. تا پنج می‌شمرم حرف بزن.‌روشن​ اون کپک تو این بطری از کجا اومده؟»

دئوس کف‌زانو​ دستش را‌اژدهای​ باز کرد.

«پنج.»

جین هول شد: «اون...»

«چهار.»

«فقط یه‌زانو​ لحظه وقت‌اژدهای​ بده حرف بزنم!»

«سه.»

«خریدمش!»

«دو.»

«از کوتوله‌های زغال‌فروش!‌درآوردن​ از یه مغازه‌ی‌تجربه‌هاییه​ زغال‌فروشیِ کوتوله‌ها گرفتمش.»

«یک.»

جین جیغ زد: «حقیقت داره!»

با فریاد او، آخرین انگشت‌بیرون‌زده‌ی​ دئوس که داشت بسته می‌شد،‌لحظه​ متوقف شد. تا آخر تا نشد.

دئوس با‌زانو​ بی‌خیالی گفت:‌اژدهای​ «خب، سوال دوم.»

جین با التماس گفت:‌دست‌ها​ «تمومش کن. خواهش می‌کنم‌تاک‌ها​ دست از سرم بردار.»

دئوس پوزخند زد: «اینکه کی تموم بشه رو من تصمیم می‌گیرم. همون‌طور که قبلاً گفتم، من‌تضاد​ واقعاً از دیدن زجر کشیدن طرف مقابلم لذت می‌برم. اگه می‌خوای کسی رو سرزنش کنی، خدایی‌زود​ رو مقصر بدون که منو این‌طوری خلق کرده. آخه چرا باید یه شیطان رو سادیستی بسازه؟»

جین با عصبانیت گفت:‌گرفتند​ «تو خیلی پستی. ما نژاد‌کرد​ اژدها هیچ‌وقت تو رو نمی‌بخشیم.»

دئوس شانه‌ای بالا انداخت: «فکر می‌کنی براشون مهمه؟ من که همین‌نمیاد​ الان دیدم چه بلایی سر یه بچه‌اژدهای تازه‌متولدشده آوردی. حتی اگه‌پیچیدند​ بقیه‌ی اژدهاها بفهمن قضیه چیه، فکر می‌کنی طرف تو رو می‌گیرن؟»

حالت چهره‌ی جین یخ زد. سرش‌پیچیدند​ را پایین انداخت و چند بار‌بیرون‌زده‌ی​ سعی کرد دهانش را باز کند.

اما انگار‌عمق​ هیچ حرفی برای‌بیرون‌زده‌ی​ گفتن پیدا نمی‌کرد.

با ناامیدی‌عمق​ گفت: «ترجیح‌گرفتند​ می‌دم منو بکشی.»

دئوس با‌زانو​ خونسردی جواب‌اژدهای​ داد: «نمی‌کُشمت.»

جین با کینه گفت: «هر کاری‌پیچیدند​ دلت می‌خواد بکن. اگه حتی یه‌بیرون‌زده‌ی​ ذره هم بهم فرصت بدی، می‌میری.»

دئوس آهی کشید و با بی‌حوصلگی تمام گفت: «آه، هر کاری‌ممکن​ دلت می‌خواد بکن. چون راه‌های زیادی برای زنده کردنت وجود داره. بعضی‌استیصال​ از اونایی که تو برزخ هیله زندگی می‌کنن، همین الانش هم مردن.»

جین دوباره به لرزه افتاد.

«از همون لحظه‌ای که‌اژدهای​ گیر تو افتادم... حدس‌زیاد​ می‌زنم دیگه چاره‌ای نداشتم.»

«دوباره می‌پرسم. این چیه؟»

«مگه خودت نمی‌دونی؟»

«می‌خوام از زبون خودت بشنوم.»

«این میسلیومه.»

«میسلیومِ چی؟»

«بیماری‌ایه که باعث جنون می‌شه.»

«که یه اژدهای وحشی‌گرفتند​ و مجنون رو تو‌ورم​ دنیای آدما ول کنی؟»

جین که سرش رو‌اژدهای​ تکون داد، زنجیر آهنی‌زیاد​ دور گردنش جرنگ‌جرنگ صدا کرد.

«اگه آدما اژدها رو بکشن،‌پاهای​ ازش به عنوان یه بهونه‌ران‌هایش​ برای شروع جنگ استفاده می‌کنین، نه؟»

«تو که همه‌چیز‌ران‌هایش​ رو می‌دونی... چرا این‌طوری​ کار رو باهام کردی؟»

«بازم باید‌عمق​ بهت بگم؟‌گرفتند​ چون عشقم می‌کشه.»

«بی‌رحم...»

«اینکه فقط بدنت رو ببندم و گال آتشین رو به جون پوستت‌بیرون‌زده‌ی​ بندازم بی‌رحمیه؟ به نظرم کاری که تو می‌کنی خیلی بدتره؛ مسموم کردن اژدهایان‌پوست​ تازه‌متولدشده و نقشه کشیدن برای اینکه توسط آدما کشته بشن. این‌طور نیست؟ یولگئوم؟»

جین که داشت به‌گرفتند​ حرف‌های دئوس گوش می‌داد،‌ورم​ چشماش از تعجب گرد شد.

او تازه متوجه شد که دئوس اصلاً بهش‌ورم​ نگاه نمی‌کنه. نگاه دئوس از روی شونه‌اش به‌تضاد​ نقطه‌ای خیره شده بود و قصد برگشتن هم نداشت.

زنی که از پشت‌اژدهای​ صخره بیرون اومد، کسی نبود‌گیر​ جز اژدهای طلای حقیقی، یولگئوم.

«چرا! چرا‌بی‌سروصدا​ اژدهای طلای حقیقی‌پاهای​ و پادشاه شیاطین...»

«چرا اومدی بیرون؟‌ران‌هایش​ می‌خواستم یکم بیشتر‌پوستش​ باهاش بازی کنم.»

در جواب سؤال دئوس،‌گرفتند​ یولگئوم لبخند تلخی زد و‌کرد​ آروم به جین نزدیک شد.

«جین، من غم‌درآوردن​ و اندوهت رو از‌زندگی​ صمیم قلب درک می‌کنم.»

«اژدهای طلای حقیقی...»

«تو هم شوهر عزیزت و هم بچه‌ات رو به خاطر‌لحظه​ آدما از دست دادی. تمام خانواده‌ام رو، کسانی که از ته‌شدت​ دل دوستشون داشتم و قسم خورده بودم تا ابد باهاشون باشم.»

چهره جین درهم رفت.

«چرا این‌طوری حرف می‌زنی!»

«وقتی می‌گفتی نمی‌تونی با آدما تو صلح باشی،‌تاک‌ها​ جلوت رو نگرفتم. حتی وقتی گروه‌های بزرگ‌تری برای‌کرد​ اعتراض پیشم اومدن، فقط تو سکوت گوش دادم.»

«فقط گوش دادن... کافی نیست.»

«فکر کنم دیگه کافی باشه.»

«اژدهای طلای حقیقی. خدای بزرگ ما! چرا یهو با آدما معاهده بستین؟ اونا طمع‌کارن. همین الانش هم علناً چشمشون دنبال بدن‌های‌پاهای​ ماست. از فلس‌هامون سپر و از استخون‌هامون شمشیر می‌سازن و با افتخار دستشون می‌گیرن. برای اونا، ما اژدهایان فقط مواد اولیه برای‌ساخته​ سلاح و منبع قدرت جادویی هستیم. دیپلماسی در شرایط برابر با اونا... هیچ فرقی با دست به یکی کردن با شیطان نداره.»

جین در آخر حرف‌هاش،‌دست‌ها​ سرش رو چرخوند و‌تاک‌ها​ به دئوس نگاه کرد.

«نه، تو واقعاً‌ران‌هایش​ با خود شیطان‌پوستش​ دست به یکی کردی!»

دئوس یه قدم‌ران‌هایش​ رفت عقب و‌پوستش​ شونه‌هاش رو بالا انداخت.

یولگئوم آه طولانی‌ای کشید.

«حرف بزن. چرا‌دور​ با داروچه دست‌پیچیدند​ به یکی کردی؟»

«داروچه؟ مگه تو همون اژدهای‌بیرون‌زده‌ی​ طلای حقیقی نیستی که با‌لحظه​ شیطان دست به یکی کرده؟»

«نمی‌تونم وضعیت رو برات توضیح بدم. اما قصد دارم تو‌لحظه​ رو به خاطر آسیب زدن به هم‌نوع‌های خودت، اونم با‌ساخته​ استفاده از داروی یکی از هفت دوک دنیای شیاطین، مجازات کنم.»

«نمی‌فهمم داری‌زانو​ در مورد‌اژدهای​ چی حرف می‌زنی.»

«با وجود اینکه مدرکش اینجاست...»

یولگئوم به شیشه‌ران‌هایش​ میسلیوم تو دستای‌پوستش​ دئوس اشاره کرد.

دئوس با عجله پرید وسط حرفش. به‌طوری​ نظر می‌رسید یولگئوم هنوز متوجه نشده بود‌روشن​ که این شیشه با کارای داروچه فرق داره.

«بهش گفتم اگه اعتراف نکنی، لختت‌تجربه‌هاییه​ می‌کنم و مجبورت می‌کنم دور قلعه بدوی.‌تاک‌های​ می‌خواستم کار رو به همین‌جا ختم کنم...»

یولگئوم گفت:‌بی‌سروصدا​ «تو کار‌دست‌ها​ من دخالت نکن.»

«این کاریه که خودت بهم سپردی، مگه نه؟‌ورم​ اگه کارفرما بخواد خیلی خودش رو بندازه وسط،‌تضاد​ گند می‌زنه به کاری که داره خوب پیش می‌ره.»

«کاری که بهت سپرده شده‌بیرون‌زده‌ی​ بود همین‌جا تموم می‌شه. از‌لحظه​ الان به بعد، این وظیفه منه.»

دئوس جواب داد: «نه، نه، این چیزی نیست که بتونی‌آدم​ تنهایی در موردش تصمیم بگیری. حالا بیا فعلاً این زن رو‌پاهای​ همین‌جا زندانی کنیم و بعداً تصمیم بگیریم که باهاش چیکار کنیم.»

دئوس دستش رو دراز کرد‌پاهای​ و یه دایره کوچیک احضار‌ران‌هایش​ کرد. یه سیاه‌چاله مینیاتوری بود.

بدن جین در یک چشم‌به‌هم‌زدن کشیده شد توش. دفعه قبل که یه مشت‌قرمز​ اراذل رو انداختم توش، اون‌قدر دست و پا زدن که دست یکیشون کنده‌سعی​ شد، اما این بار تونستیم جین رو خیلی تمیز و بی‌دردسر گیر بندازیم.

یولگئوم که تا اون موقع ساکت بود،‌طوری​ رو به اژدهای جوانی که هنوز از رویای‌ساعدش​ یاقوت کبود بیدار نشده بود، به حرف اومد.

«چه نقشه‌ای تو سرته؟»

دئوس گفت:‌بی‌سروصدا​ «اول باید یه‌پاهای​ تشکر بکنی، نه؟»

«نه، تو عصبانی هستی.»

«می‌گن عصبانیت‌عمق​ چشم آدم‌گرفتند​ رو کور می‌کنه!»

«با کلمات‌زانو​ قلمبه‌سلمبه قضیه‌اژدهای​ رو ماست‌مالی نکن.»

دئوس به جای‌دور​ حرف زدن، شیشه حاوی‌محکم‌تر​ میسلیوم رو گرفت سمتش.

یولگئوم با دقت به‌گرفتند​ شیشه‌ای که دئوس بهش‌ورم​ داده بود نگاه کرد.

همون‌طور که دئوس گفته بود، عصبانیتی که جلو‌ورم​ چشمش رو گرفته بود فروکش کرد و بالاخره‌تضاد​ وقت کرد به ریسه‌های داخل شیشه نگاهی بندازه.

«مُهر داروچه...»

«اینجا نیست.»

«پس داری می‌گی‌ران‌هایش​ کسی که اینو‌پوستش​ ساخته داروچه نبوده؟»

دئوس شونه‌هاش رو بالا انداخت.

«این رو دیگه نمی‌دونم. اون یارو عادت گندی داشت که پای تمام سم‌ها‌تاک‌های​ و میکروب‌هایی که می‌ساخت امضای خودش رو می‌زد... اما خب، نمی‌تونیم این احتمال رو‌گرفتند​ هم رد کنیم که شاید حداقل یه چیزی ساخته باشه که روش امضا نذاشته.»

«پس آخه‌بی‌سروصدا​ کی این‌دست‌ها​ کار رو کرده...»

«نمی‌خوای با یه‌ران‌هایش​ تشکر خشک و‌پوستش​ خالی شروع کنی؟»

«آه!»

یولگئوم به دئوس‌درآوردن​ نگاه کرد و‌تجربه‌هاییه​ سرش رو خم کرد.

«ممنونم که نذاشتی‌دور​ جلوی بچه‌ام خجالت‌زده‌پیچیدند​ بشم. حالا راضی شدی؟»

«خب پس. اگه سعی می‌کردی با‌پوستش​ میسلیومی که مال داروچه نیست، اونو‌بترکد​ به داروچه ربط بدی، حسابی آبروت می‌رفت.»

«پس آخه‌عمق​ کی این‌گرفتند​ رو ساخته؟»

«دقیقاً وقتی داشتم سعی می‌کردم همین رو‌زندگی​ بفهمم، تو پریدی وسط. به‌هرحال، اصلاً نمی‌تونی جو‌زمین​ رو بخونی. شرط می‌بندم هیچ دوستی نداری، نه؟»

یولگئوم در جواب‌دور​ این پاتکِ دئوس،‌پیچیدند​ سرش رو انداخت پایین.

«حرفی برای گفتن ندارم.»

«خب، بعداً می‌فهمیم. اگه‌گرفتند​ به کندوی زنبور دست‌ورم​ بزنی، زنبورا نمی‌ریزن بیرون؟»

«یعنی این یه کندوی زنبوره؟»

یولگئوم به اژدهای جوانی که تو‌پیچیدند​ رویای یاقوت کبود غرق شده بود‌بیرون‌زده‌ی​ نگاه کرد و پیشونیش رو نوازش کرد.

امیدوار بود که‌ران‌هایش​ کابوسش دوباره به یه‌طوری​ رویای شیرین تبدیل بشه.

اون ریسه‌های قارچی رو که هنوز به بدنش نفوذ نکرده‌لحظه​ بودن سوزوند. مطمئن نبودم که قارچ دوباره برمی‌گرده یا نه،‌ساخته​ اما این بهترین کاری بود که فعلاً از دستم برمی‌اومد.

دئوس گفت: «هی.‌درآوردن​ نکنه از همون قدم‌زندگی​ اول اشتباه کرده بودیم؟»

«داری در‌بی‌سروصدا​ مورد چی‌دست‌ها​ حرف می‌زنی؟»

«منظورم داروچه‌ست. مطمئنی که مرده؟»

ناولها | novelha.net