چپتر 147: ۳۳. جنگجو آشیانه پرنده را ترک میکند (۴)
0«من قدرت دیگهای نمیخوام. سونگهوانگچونگِ ما همیشه تمام امور رو در رأس جهان مدیریتبردههای کرده. نظم فقط زیر سایه یه کاریزمای قدرتمند حفظ میشه. دلیلش هم همینه کهمعذرت چند روز پیش، فرشته به جای اینکه بره سراغ اون جنگجو، اومد سراغ سونگهوانگچونگ.»
فرشته مقرب، میکائیل.
اون موجود عظیم،تماشا به جای زکه،شوالیههای دنبال امپراتور مقدس بود.
همین یک حقیقت به تنهایی دوبارهمیکردن ثابت میکرد که نیروی اصلی محافظت ازاونا این دنیا، جنگجو نیست، بلکه سونگهوانگچونگِ مقدسه.
«حالا باید با قهرمانیشوالیههای که پادشاه شیاطین روگذشته شکست داده چطوری رفتار کنیم؟»
در جواب سوالنباید کاردینال، همه اسقفهاشدن دهانشان را بستند.
انگار چیزشدن سنگینی داشت رویمگه سرشان فشار میآورد.
«چند روز دیگه رسماً مقام میگیره. شوالیه زودیاک با محوریت اونبسیج متحد میشن و زیر سایه حمایت اعلیحضرت، قدرت بیشتری به دستدریافت میارن. تازه، انگار یه انجمن مخفی به اسم آسکارون هم تشکیل دادن.»
یکی از اسقفها پوزخند زد.
«انجمن مخفی.عالیجناب آخه دارن بهبزرگ چی فکر میکنن؟»
«عالیجناب کاردینال، دیگه نباید دست روی دست بذارید و بزرگ شدن قدرت شوالیه زودیاک رو تماشا کنید. مگهبسیج شوالیههای زودیاک همون شوالیههای مقدسی نیستن که تو گذشته به خدا خدمت میکردن؟ اعلیحضرت حتماً با خودش فکرصدای کرده که بردههای جنگی رو بسیج کنه و اونا رو به یه گروه از سربازای خصوصی تبدیل کنه.»
«نباید به اقتدار اعلیحضرتخدا توهین کنید. اون کسیهخودش که وحی رو دریافت کرده.»
«معذرت میخوام. کوتهفکری کردم.»
همان موقع، صداینباید بلندی از در ورودیتماشا سالن ضیافت بلند شد.
«ارباب زکه از هولیکنید بیچ، به همراه خواهرشونمقدسی بانو سیگنی تشریف آوردن!»
سالن ضیافتنیستن ناگهان پرخدا از همهمه شد.
تقریباً در سمت مقابل جایی کهمقدسی له سولت ایستاده بود، جمعیت شلوغیحتماً شروع به تشویق و هورا کشیدن کردند.
له سولتعالیجناب هم همرنگبذارید جماعت شد.
هنوز نمیتوانست مقاومت کند. چونمگه فعلاً هم حق با آنهاگذشته بود و هم قدرت دستشان بود.
این مهمانی، جشنگذشته پیروزیای بود کهمیکردن سونگهوانگچونگ میزبانی میکرد.
طبیعتاً، ستارهی مجلس هم زکههمون بود؛ همان قهرمانی که پادشاهخدمت شیاطین را شکست داده بود.
بسیاری از کشیشهایی که نتوانسته بودند در ضیافت قبلیمگه در قلعه آکوما شرکت کنند، دور زکه حلقه زده بودندخودش و با هیجان از او میخواستند داستانش را تعریف کند.
کشیشها ازشدن همین حالا بهمگه زکه میگفتند پالادین.
با اینکه هنوز فقط یک نامزد برای این مقامبردههای بود، اما به نظر نمیرسید تغییری در آیندهاش ایجاد شود.توهین اصلاً فرقی نمیکرد امروز به او بگویند پالادین یا فردا.
سیگنی هم جور دیگری،شوالیههای متفاوت از زکه، توجهگذشته مردم را جلب میکرد.
هیچکس نبود که ازبذارید یک دختر عروسکی وکنید به این بامزگی بدش بیاید.
تازه، او یک قدیسهکنید بود که بشریت رامقدسی از خطر نجات داده بود!
همه دلشان میخواست با اوخدمت حرف بزنند. در نتیجه، یک خرواربسیج آدم دور سیگنی جمع شده بودند.
زکه بعد از حرف زدن بامقدسی آن همه آدم، بالاخره به نقطهای رسیدخودش که دیگر نمیفهمید کی به کی است.
اینکه لباسهای همهشان همبذارید شبیه به هم بود،کنید این گیجشدن را بیشتر میکرد.
کسی که الانتماشا کنار زکه ایستاده بود،همون کاردینال له سولت بود.
«چطوره؟ معاونت رو پیدا کردی؟»
«معاون؟»
«معاون یه شوالیه زودیاک، فرمانده ارتشه. در حالی کهمگه پالادینها طبق دستورات امپراتور مقدس تو جاهای دوردست مأموریت انجامخودش میدن، اونا تو پایگاه میمونن و نیروها رو رهبری میکنن.»
«هنوز نه... فکر کنمکنید آقای کادنزا و آقایمقدسی اوریدون بتونن کمک کنن.»
«اونا پالادینهای توانمندی هستن.»
«واقعاً عالیه. تو تمامشوالیههای شوالیههایی که تو عمرم دیدم،خدا هیچکس بهتر از اونا نیست.»
«میتونم یهعالیجناب معاون بهتبذارید پیشنهاد بدم؟»
«بله؟»
«اتفاقاً ما یه فرمانده فوقالعاده داریم. اماحتماً بعد از فوران آتشفشان، قلمروش نابود شد،گروه برای همین الان به جایی وابسته نیست.»
«لطفاً بهشون بگید که ما به زودی رسماً نیروخدا استخدام میکنیم، پس حتماً درخواست بدن. اگه کسی باشهاونا که کاردینال معرفیش کرده، واقعاً میتونم بهش اعتماد کنم.»
«منظورم درخواست دادن نبود...»
«بله؟»
له سولت لبخند زد.
اما ازکنید درون، داشت ازهمون عصبانیت منفجر میشد.
لطفاً موقع استخدام رسمی فرم درخواستشدن پر کنید. او این حرف رامقدسی نزده بود که چنین جوابی بشنود.
دهاتیِ احمق.
له سولت زیر لبخدا ناسزایی گفت و دوبارهخودش دهانش را باز کرد.
«انگار هنوز خیلیمگه چیزا هست کهمقدسی باید یاد بگیری.»
«آره. در مورد شمشیرزنی همبزرگ همینطوره... جادو هم تازه درهاششوالیههای رو به روم باز کرده.»
دهاتیِ بوگندو.
له سولتنیستن در دلش خداخدمت را مقصر میدانست.
آخه چراکنید به این کرمهمون احمق قدرت دادی؟
درست همان موقع بود.
هیاهوی بزرگیشدن وسط سالن ضیافتمگه به پا شد.
مردم با پچپچ کردنخدا عقب کشیدند و یکخودش حلقه بزرگ تشکیل دادند.
کسی که وسط حلقه بود، یک دخترنیستن قدکوتاه بود. قفسه سینهاش را چسبیده بودبردههای و داشت کف زمین را چنگ میزد.
زکه باعالیجناب تعجب بهبذارید سمتش دوید.
یک مقاومت خفیف احساس کرد.
به نظر میرسید دلیلخدا عقب کشیدن مردم همانخودش میدان نیرو بوده است.
«سیگنی!»
دخترک با چشمانینباید که میلرزید بهشدن برادرش نگاه کرد.
«نیا...»
«سیگنی!»
هر قدمیکنید که نزدیکتر میشد،همون مقاومت بیشتر میشد.
زکه بر میدان نیرو غلبه کردشدن و دستش را دراز کرد. یکمقدسی شعله آبیرنگ نوک انگشت کشیدهاش سوسو زد.
«آتش شیطان!»
یکی از کشیشها فریاد زد.
آن شعله آبی شوم، قطعاًهمون شبیه همان نور آبیای بودخدمت که از بدن شیطان زبانه میکشید.
هر چیز بیگانهاینباید همیشه به شیطانشدن ربط داده میشد.
آبی که به سمتکنید بالا میرفت. چیزهایی مثلمقدسی یخ داغ و شعلههای آبی.
«جلو نیا!»
سیگنی ازکنید شدت درد قفسههمون سینهاش را چسبید.
اما زکه کسینباید نبود که باشدن این حرفها عقب بکشد.
او قدمی به جلو برداشت و قدرتهمون ناشناختهای را که سیگنی را احاطه کرده بود،خودش با دو دستش پاره کرد و کنار زد.
چاک!
صورتش برید.
لباسهایش پاره شدنباید و خون ازشدن شکافها بیرون زد.
دو قدم شدتماشا یک قدم، وشوالیههای فشار مدام شدیدتر میشد.
حس میکرد فقط باخدا همانجا ایستادن، قرار استخودش له و لورده شود.
«سیگنی! حالت خوبه؟»
«برادر، نیا جلو.» بلافاصله بعدبزرگ از آن، سیگنی نالهای کردشوالیههای و سرش را روی زمین گذاشت.
کمرش را قوس داد ومگه درد را تحمل کرد. بدنشگذشته میلرزید و لبهایش خشک شده بود.
دستهایش را بهگذشته هم گره زدمیکردن و دعا کرد.
'اوه خدایا.'
'پروردگار من.'
'لطفاً کمکم کنتماشا تا از اینشوالیههای وضعیت عبور کنم.'
درست در همانگذشته لحظه، احساس کرد کسیحتماً دستش را گرفته است.
چشمانش را چرخاند. زیک بود.
«حالت خوبه؟»
حتی حالت چهرهی زیک هم درشوالیههای هم رفته بود، چون تمام بدنشخدمت تحت فشار نیرویی نامرئی قرار داشت.
اما بانیستن وجود تمام اینها،خدمت زیک لبخند میزد.
سعی میکرد با آن لبخندهمون ملایم به خواهرش بفهماند که بایدمیکردن آرام باشد و نگران چیزی نباشد.
«برادر...»
چشمان سیگنی آرام بسته شد.
از هوش رفت.
قدرت وحشتناکی که محیطشوالیههای را فرا گرفته بود،گذشته مثل یک دروغ ناپدید شد.
زیک نفس راحتی کشید.
با خودش فکر کرد: 'نمیدونم چیشوالیههای بود، اما انگار بالاخره تموم شد.'خدمت با این فکر، احساس آرامش کرد.
اما این پایان ماجراخدا نبود. در واقع، بیشترخودش شبیه به یک شروع بود.
ناگهان خارهاییکنید از پشتشوالیههای سیگنی بیرون زدند.
خار؟ نه،عالیجناب شکلی شبیه بهبزرگ تیغهی شمشیر داشتند.
تیغهی شمشیری به بلندی قد خودشوالیههای سیگنی از پشتش بیرون آمد وخدمت رو به آسمان قد علم کرد.
افرادی که در ضیافت حضورخدمت داشتند، با قورت دادن آب دهانشان،بسیج خشکزده به این صحنه خیره شدند.
کسی فریادکنید زد: «اینشوالیههای یه شمشیر شیطانیه!»
زیک مخالفت کرد:نباید «امکان نداره شمشیر شیطانیتماشا باشه! این... این... خدایا...»
«این یه شمشیر شیطانیه!»
کشیش دیگری فریادگذشته زد. او مقامیمیکردن در حد اسقف داشت.
با فریادکنید او، همهمه درهمون میان جمعیت افتاد.
تیغهی شمشیری که از پشت قدیسه سیگنیتماشا بیرون آمده بود، تنها از روی ظاهرشگذشته هم به وضوح یک شمشیر شیطانی بود.
رگهای سیاهرنگیشدن دور تیغهی شمشیرمگه پیچیده شده بودند.
رگهایی که با هر تپش میلرزیدندمیکردن و انگار برای تأمین انرژی، خونکنه سیاه را به شمشیر شیطانی پمپاژ میکردند.
شعلهی آبیکنید شومی از نوکهمون تیغه زبانه میکشید.
جیغی وهمآورعالیجناب و خفه دربزرگ فضا طنینانداز شد.
افرادی که در برابر اینمگه صدای مهیب ضعیف بودند، گوشهایشانگذشته را گرفتند و عقب رفتند.
شیطان.
اگر چیزی که در آن شمشیرمقدسی ساکن بود شیطان نبود، پس هیچحتماً چیز دیگری را نمیشد شیطان نامید.
زیک در حالی که سیگنیبزرگ را در آغوش میگرفت، فریاد زد:همون «نه! این یه شمشیر شیطانی نیست!»
در همان لحظه،تماشا زخمی روی بدنشوالیههای زیک پدیدار شد.
قدرتی که از شمشیرخدا شیطانی ساطع میشد، بدون هیچبردههای رحمی بدن زیک را میبرید.
به طور طبیعی،مگه هاله دور زیکمقدسی را احاطه کرد.
هاله و شمشیرنباید شیطانی دقیقاً نقطهیشدن مقابل یکدیگر بودند.
این دو نیرو باکنید هم برخورد کردند ومقدسی تنش شدیدی به وجود آوردند.
زیک در حالی که نگاهش رامیکردن به اطراف میچرخاند و نمیدانست به کجااونا خیره شود، گفت: «شمشیر شیطانی نیست... نیست...»
اما هیچکس درمگه آنجا حرف زیکمقدسی را باور نکرد.
شمشیر سیاهیعالیجناب که هالهی مقدسبزرگ را پس میزد.
بدون شکشدن یک شمشیرکنید شیطانی بود.
در حالی که همه ازخدمت این اتفاق گیج و مبهوتجنگی بودند، کاردینال له سولت جلو آمد.
با چشمانی سردمگه و بیروح بهمقدسی زیک خیره شد.
با لحنیعالیجناب جدی و سنگینبزرگ دهان باز کرد:
«ارباب زیک.»
«کاردینال! ایننیستن یه شمشیرخدا شیطانی نیست.»
«نه، هست. خودت بهتر ازهمون هر کسی نمیدونی؟ اون شمشیرخدمت دقیقاً نقطه مقابل قدرت توئه.»
«نه.»
زیک نگاهش را پایین انداخت.
حتی در همینگذشته لحظه هم قدرت شمشیرحتماً داشت بدنش را میبرید.
اگر قدرت هالهمگه از او محافظت نمیکرد،نیستن تا الان مرده بود.
«متأسفانه، به نظر میرسه که اون به پلیدی آلوده شده. شنیدم که تو مبارزه با پادشاه شیاطین ازحتماً جادوی قربانی استفاده شده. خواهرت باید همون موقع مرده باشه. اون ممکنه جاسوسی باشه که شیطان برای ما فرستاده.کردم وقتی اون شمشیر شیطانی کاملاً خودش رو نشون بده، پادشاه شیاطین با همون شمشیر همهی ما رو قتلعام میکنه.»
«امکان نداره. همچین چیزی غیرممکنه...»
«ارباب زیک، سرش رو قطعخدمت کن. نمیتونیم اجازه بدیم اون شمشیربسیج شیطانی بیشتر از این شکل بگیره.»
اسقفهایی که پشتمگه سر کاردینال بودند،مقدسی صدایشان را بالا بردند.
نه، فقط آنها نبودند،بذارید بلکه بیشتر مردم باکنید نظر کاردینال موافقت کردند.
همه باشدن چهرههایی وحشتزده بهمگه زیک نگاه میکردند.
چشمانشان فریاد میزدگذشته که او بایدمیکردن هرچه زودتر تصمیم بگیرد.
در همان لحظهمگه بود که سیگنیمقدسی چشمانش را باز کرد.
«برادر...»
«سیگنی! حرف بزن.تماشا تو... تو به پلیدیهمون آلوده نشدی، مگه نه؟»
«من...»
له سولت فریاد زد:
«نباید اجازه بدید اون ساحره دهنش رو بازکنید کنه! اون با کلمات فریبندهاش برادرش رو اغواخدمت میکنه. خدایا! لطفاً قدرتت رو به من قرض بده!»
او دستانششدن را رو بهمگه آسمان باز کرد.
نوری از آسمان فرودخدا آمد و زیک وخودش سیگنی را روشن کرد.
«آاااه!»
دختر کوچکعالیجناب از شدت دردبزرگ به خود پیچید.
نور هیچشدن تأثیری رویکنید زیک نداشت.
'برکت خداوند.'
این یک جادوی برکتشوالیههای بود که هر کشیشیگذشته میتوانست آن را اجرا کند.
سیگنی درعالیجناب زیر برکتبذارید خداوند جیغ میکشید.
هیچ مدرکیشدن واضحتر ازکنید این وجود نداشت.
«اون یه ساحرهست!»
«اون یه ساحرهستمگه که خودش رومقدسی جای قدیسه جا زده!»
«نه! سیگنی... سیگنی اینطور نیست!»
زیک چشمانش راتماشا چرخاند و بهشوالیههای همرزمانش نگاه کرد.
با نگاهی ملتمسانهگذشته از کادنزا ومیکردن اوریدون کمک خواست.
با این حال، آنشوالیههای دو پالادین هم به اندازهیخدا زیک دستپاچه و سردرگم بودند.
آنها دو نفری بودندبذارید که رستاخیز سیگنی راکنید از نزدیک تماشا کرده بودند.
با خودشان فکر میکردند که اگرشوالیههای او توسط یک شیطان تسخیر شدهخدمت باشد، حتماً به آن اتفاق ربط دارد.
او توسط قدرت پادشاه شیاطین، دئوس،میکردن زنده شده بود. آیا ممکن بودکنه در آن زمان مشکلی پیش آمده باشد؟
چون احتمال اینمگه موضوع بالا بود، دونیستن پالادین نتوانستند حرکتی بکنند.
زیک و سیگنی همراهانبذارید ارزشمندی بودند، اما یک پالادینمگه نمیتوانست طرف شیطان را بگیرد.
اوریدون در حالی که به زیک نزدیک میشد گفت: «زیک، فعلاًخدا از سیگنی فاصله بگیر. ما باید اونو زنده دستگیر کنیم. اگهسربازای شیطانی تو وجودش ساکن شده باشه، باید مراسم جنگیری انجام بدیم!»
با آن قدرتی که ازخدمت شمشیر ساطع میشد، او نمیتوانستجنگی کاملاً به زیک نزدیک شود.
از فاصلهی چندمگه متری دستش را بهنیستن سمت زیک دراز کرد.
زیک سرش را تکان داد.
«اینطوری نیست! این فقط...»
سیگنی سعینیستن کرد دست زیکخدمت را رها کند.
«برادر، لطفاً از منشوالیههای دور شو. همون کاریگذشته رو بکن که اوریدون میگه...»
زیک بهعالیجناب چشمان خواهرشبذارید نگاه کرد.
از ترس میلرزید.
سیگنی میدانست کار درست چیست. اگرمیکردن زیک به حرف اوریدون گوش نمیداد، درستاونا مثل خودش به شیطانی بودن متهم میشد.
اما این را هم میدانست.
اگر محافظت زیک نبود،بذارید او فقط به عنوانکنید یک ساحره کشته میشد.