---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

چرا از شیطان شاه بودن دست کشیدم

چپتر 147: ۳۳. جنگجو آشیانه پرنده را ترک می‌کند (۴) • ⏱ 12 دقیقه

چپتر 147: ۳۳. جنگجو آشیانه پرنده را ترک می‌کند (۴)

0

«من قدرت دیگه‌ای نمی‌خوام. سونگ‌هوانگ‌چونگِ ما همیشه تمام امور رو در رأس جهان مدیریت‌برده‌های​ کرده. نظم فقط زیر سایه یه کاریزمای قدرتمند حفظ می‌شه. دلیلش هم همینه که‌معذرت​ چند روز پیش، فرشته به جای اینکه بره سراغ اون جنگجو، اومد سراغ سونگ‌هوانگ‌چونگ.»

فرشته مقرب، میکائیل.

اون موجود عظیم،‌تماشا​ به جای زکه،‌شوالیه‌های​ دنبال امپراتور مقدس بود.

همین یک حقیقت به تنهایی دوباره‌می‌کردن​ ثابت می‌کرد که نیروی اصلی محافظت از‌اونا​ این دنیا، جنگجو نیست، بلکه سونگ‌هوانگ‌چونگِ مقدسه.

«حالا باید با قهرمانی‌شوالیه‌های​ که پادشاه شیاطین رو‌گذشته​ شکست داده چطوری رفتار کنیم؟»

در جواب سوال‌نباید​ کاردینال، همه اسقف‌ها‌شدن​ دهانشان را بستند.

انگار چیز‌شدن​ سنگینی داشت روی‌مگه​ سرشان فشار می‌آورد.

«چند روز دیگه رسماً مقام می‌گیره. شوالیه زودیاک با محوریت اون‌بسیج​ متحد می‌شن و زیر سایه حمایت اعلی‌حضرت، قدرت بیشتری به دست‌دریافت​ میارن. تازه، انگار یه انجمن مخفی به اسم آسکارون هم تشکیل دادن.»

یکی از اسقف‌ها پوزخند زد.

«انجمن مخفی.‌عالی‌جناب​ آخه دارن به‌بزرگ​ چی فکر می‌کنن؟»

«عالی‌جناب کاردینال، دیگه نباید دست روی دست بذارید و بزرگ شدن قدرت شوالیه زودیاک رو تماشا کنید. مگه‌بسیج​ شوالیه‌های زودیاک همون شوالیه‌های مقدسی نیستن که تو گذشته به خدا خدمت می‌کردن؟ اعلی‌حضرت حتماً با خودش فکر‌صدای​ کرده که برده‌های جنگی رو بسیج کنه و اونا رو به یه گروه از سربازای خصوصی تبدیل کنه.»

«نباید به اقتدار اعلی‌حضرت‌خدا​ توهین کنید. اون کسیه‌خودش​ که وحی رو دریافت کرده.»

«معذرت می‌خوام. کوته‌فکری کردم.»

همان موقع، صدای‌نباید​ بلندی از در ورودی‌تماشا​ سالن ضیافت بلند شد.

«ارباب زکه از هولی‌کنید​ بیچ، به همراه خواهرشون‌مقدسی​ بانو سیگنی تشریف آوردن!»

سالن ضیافت‌نیستن​ ناگهان پر‌خدا​ از همهمه شد.

تقریباً در سمت مقابل جایی که‌مقدسی​ له سولت ایستاده بود، جمعیت شلوغی‌حتماً​ شروع به تشویق و هورا کشیدن کردند.

له سولت‌عالی‌جناب​ هم همرنگ‌بذارید​ جماعت شد.

هنوز نمی‌توانست مقاومت کند. چون‌مگه​ فعلاً هم حق با آن‌ها‌گذشته​ بود و هم قدرت دستشان بود.

این مهمانی، جشن‌گذشته​ پیروزی‌ای بود که‌می‌کردن​ سونگ‌هوانگ‌چونگ میزبانی می‌کرد.

طبیعتاً، ستاره‌ی مجلس هم زکه‌همون​ بود؛ همان قهرمانی که پادشاه‌خدمت​ شیاطین را شکست داده بود.

بسیاری از کشیش‌هایی که نتوانسته بودند در ضیافت قبلی‌مگه​ در قلعه آکوما شرکت کنند، دور زکه حلقه زده بودند‌خودش​ و با هیجان از او می‌خواستند داستانش را تعریف کند.

کشیش‌ها از‌شدن​ همین حالا به‌مگه​ زکه می‌گفتند پالادین.

با اینکه هنوز فقط یک نامزد برای این مقام‌برده‌های​ بود، اما به نظر نمی‌رسید تغییری در آینده‌اش ایجاد شود.‌توهین​ اصلاً فرقی نمی‌کرد امروز به او بگویند پالادین یا فردا.

سیگنی هم جور دیگری،‌شوالیه‌های​ متفاوت از زکه، توجه‌گذشته​ مردم را جلب می‌کرد.

هیچ‌کس نبود که از‌بذارید​ یک دختر عروسکی و‌کنید​ به این بامزگی بدش بیاید.

تازه، او یک قدیسه‌کنید​ بود که بشریت را‌مقدسی​ از خطر نجات داده بود!

همه دلشان می‌خواست با او‌خدمت​ حرف بزنند. در نتیجه، یک خروار‌بسیج​ آدم دور سیگنی جمع شده بودند.

زکه بعد از حرف زدن با‌مقدسی​ آن همه آدم، بالاخره به نقطه‌ای رسید‌خودش​ که دیگر نمی‌فهمید کی به کی است.

اینکه لباس‌های همه‌شان هم‌بذارید​ شبیه به هم بود،‌کنید​ این گیج‌شدن را بیشتر می‌کرد.

کسی که الان‌تماشا​ کنار زکه ایستاده بود،‌همون​ کاردینال له سولت بود.

«چطوره؟ معاونت رو پیدا کردی؟»

«معاون؟»

«معاون یه شوالیه زودیاک، فرمانده ارتشه. در حالی که‌مگه​ پالادین‌ها طبق دستورات امپراتور مقدس تو جاهای دوردست مأموریت انجام‌خودش​ می‌دن، اونا تو پایگاه می‌مونن و نیروها رو رهبری می‌کنن.»

«هنوز نه... فکر کنم‌کنید​ آقای کادنزا و آقای‌مقدسی​ اوریدون بتونن کمک کنن.»

«اونا پالادین‌های توانمندی هستن.»

«واقعاً عالیه. تو تمام‌شوالیه‌های​ شوالیه‌هایی که تو عمرم دیدم،‌خدا​ هیچ‌کس بهتر از اونا نیست.»

«می‌تونم یه‌عالی‌جناب​ معاون بهت‌بذارید​ پیشنهاد بدم؟»

«بله؟»

«اتفاقاً ما یه فرمانده فوق‌العاده داریم. اما‌حتماً​ بعد از فوران آتشفشان، قلمروش نابود شد،‌گروه​ برای همین الان به جایی وابسته نیست.»

«لطفاً بهشون بگید که ما به زودی رسماً نیرو‌خدا​ استخدام می‌کنیم، پس حتماً درخواست بدن. اگه کسی باشه‌اونا​ که کاردینال معرفیش کرده، واقعاً می‌تونم بهش اعتماد کنم.»

«منظورم درخواست دادن نبود...»

«بله؟»

له سولت لبخند زد.

اما از‌کنید​ درون، داشت از‌همون​ عصبانیت منفجر می‌شد.

لطفاً موقع استخدام رسمی فرم درخواست‌شدن​ پر کنید. او این حرف را‌مقدسی​ نزده بود که چنین جوابی بشنود.

دهاتیِ احمق.

له سولت زیر لب‌خدا​ ناسزایی گفت و دوباره‌خودش​ دهانش را باز کرد.

«انگار هنوز خیلی‌مگه​ چیزا هست که‌مقدسی​ باید یاد بگیری.»

«آره. در مورد شمشیرزنی هم‌بزرگ​ همین‌طوره... جادو هم تازه درهاش‌شوالیه‌های​ رو به روم باز کرده.»

دهاتیِ بوگندو.

له سولت‌نیستن​ در دلش خدا‌خدمت​ را مقصر می‌دانست.

آخه چرا‌کنید​ به این کرم‌همون​ احمق قدرت دادی؟

درست همان موقع بود.

هیاهوی بزرگی‌شدن​ وسط سالن ضیافت‌مگه​ به پا شد.

مردم با پچ‌پچ کردن‌خدا​ عقب کشیدند و یک‌خودش​ حلقه بزرگ تشکیل دادند.

کسی که وسط حلقه بود، یک دختر‌نیستن​ قدکوتاه بود. قفسه سینه‌اش را چسبیده بود‌برده‌های​ و داشت کف زمین را چنگ می‌زد.

زکه با‌عالی‌جناب​ تعجب به‌بذارید​ سمتش دوید.

یک مقاومت خفیف احساس کرد.

به نظر می‌رسید دلیل‌خدا​ عقب کشیدن مردم همان‌خودش​ میدان نیرو بوده است.

«سیگنی!»

دخترک با چشمانی‌نباید​ که می‌لرزید به‌شدن​ برادرش نگاه کرد.

«نیا...»

«سیگنی!»

هر قدمی‌کنید​ که نزدیک‌تر می‌شد،‌همون​ مقاومت بیشتر می‌شد.

زکه بر میدان نیرو غلبه کرد‌شدن​ و دستش را دراز کرد. یک‌مقدسی​ شعله آبی‌رنگ نوک انگشت کشیده‌اش سوسو زد.

«آتش شیطان!»

یکی از کشیش‌ها فریاد زد.

آن شعله آبی شوم، قطعاً‌همون​ شبیه همان نور آبی‌ای بود‌خدمت​ که از بدن شیطان زبانه می‌کشید.

هر چیز بیگانه‌ای‌نباید​ همیشه به شیطان‌شدن​ ربط داده می‌شد.

آبی که به سمت‌کنید​ بالا می‌رفت. چیزهایی مثل‌مقدسی​ یخ داغ و شعله‌های آبی.

«جلو نیا!»

سیگنی از‌کنید​ شدت درد قفسه‌همون​ سینه‌اش را چسبید.

اما زکه کسی‌نباید​ نبود که با‌شدن​ این حرف‌ها عقب بکشد.

او قدمی به جلو برداشت و قدرت‌همون​ ناشناخته‌ای را که سیگنی را احاطه کرده بود،‌خودش​ با دو دستش پاره کرد و کنار زد.

چاک!

صورتش برید.

لباس‌هایش پاره شد‌نباید​ و خون از‌شدن​ شکاف‌ها بیرون زد.

دو قدم شد‌تماشا​ یک قدم، و‌شوالیه‌های​ فشار مدام شدیدتر می‌شد.

حس می‌کرد فقط با‌خدا​ همانجا ایستادن، قرار است‌خودش​ له و لورده شود.

«سیگنی! حالت خوبه؟»

«برادر، نیا جلو.» بلافاصله بعد‌بزرگ​ از آن، سیگنی ناله‌ای کرد‌شوالیه‌های​ و سرش را روی زمین گذاشت.

کمرش را قوس داد و‌مگه​ درد را تحمل کرد. بدنش‌گذشته​ می‌لرزید و لب‌هایش خشک شده بود.

دست‌هایش را به‌گذشته​ هم گره زد‌می‌کردن​ و دعا کرد.

'اوه خدایا.'

'پروردگار من.'

'لطفاً کمکم کن‌تماشا​ تا از این‌شوالیه‌های​ وضعیت عبور کنم.'

درست در همان‌گذشته​ لحظه، احساس کرد کسی‌حتماً​ دستش را گرفته است.

چشمانش را چرخاند. زیک بود.

«حالت خوبه؟»

حتی حالت چهره‌ی زیک هم در‌شوالیه‌های​ هم رفته بود، چون تمام بدنش‌خدمت​ تحت فشار نیرویی نامرئی قرار داشت.

اما با‌نیستن​ وجود تمام این‌ها،‌خدمت​ زیک لبخند می‌زد.

سعی می‌کرد با آن لبخند‌همون​ ملایم به خواهرش بفهماند که باید‌می‌کردن​ آرام باشد و نگران چیزی نباشد.

«برادر...»

چشمان سیگنی آرام بسته شد.

از هوش رفت.

قدرت وحشتناکی که محیط‌شوالیه‌های​ را فرا گرفته بود،‌گذشته​ مثل یک دروغ ناپدید شد.

زیک نفس راحتی کشید.

با خودش فکر کرد: 'نمی‌دونم چی‌شوالیه‌های​ بود، اما انگار بالاخره تموم شد.'‌خدمت​ با این فکر، احساس آرامش کرد.

اما این پایان ماجرا‌خدا​ نبود. در واقع، بیشتر‌خودش​ شبیه به یک شروع بود.

ناگهان خارهایی‌کنید​ از پشت‌شوالیه‌های​ سیگنی بیرون زدند.

خار؟ نه،‌عالی‌جناب​ شکلی شبیه به‌بزرگ​ تیغه‌ی شمشیر داشتند.

تیغه‌ی شمشیری به بلندی قد خود‌شوالیه‌های​ سیگنی از پشتش بیرون آمد و‌خدمت​ رو به آسمان قد علم کرد.

افرادی که در ضیافت حضور‌خدمت​ داشتند، با قورت دادن آب دهانشان،‌بسیج​ خشک‌زده به این صحنه خیره شدند.

کسی فریاد‌کنید​ زد: «این‌شوالیه‌های​ یه شمشیر شیطانیه!»

زیک مخالفت کرد:‌نباید​ «امکان نداره شمشیر شیطانی‌تماشا​ باشه! این... این... خدایا...»

«این یه شمشیر شیطانیه!»

کشیش دیگری فریاد‌گذشته​ زد. او مقامی‌می‌کردن​ در حد اسقف داشت.

با فریاد‌کنید​ او، همهمه در‌همون​ میان جمعیت افتاد.

تیغه‌ی شمشیری که از پشت قدیسه سیگنی‌تماشا​ بیرون آمده بود، تنها از روی ظاهرش‌گذشته​ هم به وضوح یک شمشیر شیطانی بود.

رگ‌های سیاه‌رنگی‌شدن​ دور تیغه‌ی شمشیر‌مگه​ پیچیده شده بودند.

رگ‌هایی که با هر تپش می‌لرزیدند‌می‌کردن​ و انگار برای تأمین انرژی، خون‌کنه​ سیاه را به شمشیر شیطانی پمپاژ می‌کردند.

شعله‌ی آبی‌کنید​ شومی از نوک‌همون​ تیغه زبانه می‌کشید.

جیغی وهم‌آور‌عالی‌جناب​ و خفه در‌بزرگ​ فضا طنین‌انداز شد.

افرادی که در برابر این‌مگه​ صدای مهیب ضعیف بودند، گوش‌هایشان‌گذشته​ را گرفتند و عقب رفتند.

شیطان.

اگر چیزی که در آن شمشیر‌مقدسی​ ساکن بود شیطان نبود، پس هیچ‌حتماً​ چیز دیگری را نمی‌شد شیطان نامید.

زیک در حالی که سیگنی‌بزرگ​ را در آغوش می‌گرفت، فریاد زد:‌همون​ «نه! این یه شمشیر شیطانی نیست!»

در همان لحظه،‌تماشا​ زخمی روی بدن‌شوالیه‌های​ زیک پدیدار شد.

قدرتی که از شمشیر‌خدا​ شیطانی ساطع می‌شد، بدون هیچ‌برده‌های​ رحمی بدن زیک را می‌برید.

به طور طبیعی،‌مگه​ هاله دور زیک‌مقدسی​ را احاطه کرد.

هاله و شمشیر‌نباید​ شیطانی دقیقاً نقطه‌ی‌شدن​ مقابل یکدیگر بودند.

این دو نیرو با‌کنید​ هم برخورد کردند و‌مقدسی​ تنش شدیدی به وجود آوردند.

زیک در حالی که نگاهش را‌می‌کردن​ به اطراف می‌چرخاند و نمی‌دانست به کجا‌اونا​ خیره شود، گفت: «شمشیر شیطانی نیست... نیست...»

اما هیچ‌کس در‌مگه​ آنجا حرف زیک‌مقدسی​ را باور نکرد.

شمشیر سیاهی‌عالی‌جناب​ که هاله‌ی مقدس‌بزرگ​ را پس می‌زد.

بدون شک‌شدن​ یک شمشیر‌کنید​ شیطانی بود.

در حالی که همه از‌خدمت​ این اتفاق گیج و مبهوت‌جنگی​ بودند، کاردینال له سولت جلو آمد.

با چشمانی سرد‌مگه​ و بی‌روح به‌مقدسی​ زیک خیره شد.

با لحنی‌عالی‌جناب​ جدی و سنگین‌بزرگ​ دهان باز کرد:

«ارباب زیک.»

«کاردینال! این‌نیستن​ یه شمشیر‌خدا​ شیطانی نیست.»

«نه، هست. خودت بهتر از‌همون​ هر کسی نمی‌دونی؟ اون شمشیر‌خدمت​ دقیقاً نقطه مقابل قدرت توئه.»

«نه.»

زیک نگاهش را پایین انداخت.

حتی در همین‌گذشته​ لحظه هم قدرت شمشیر‌حتماً​ داشت بدنش را می‌برید.

اگر قدرت هاله‌مگه​ از او محافظت نمی‌کرد،‌نیستن​ تا الان مرده بود.

«متأسفانه، به نظر می‌رسه که اون به پلیدی آلوده شده. شنیدم که تو مبارزه با پادشاه شیاطین از‌حتماً​ جادوی قربانی استفاده شده. خواهرت باید همون موقع مرده باشه. اون ممکنه جاسوسی باشه که شیطان برای ما فرستاده.‌کردم​ وقتی اون شمشیر شیطانی کاملاً خودش رو نشون بده، پادشاه شیاطین با همون شمشیر همه‌ی ما رو قتل‌عام می‌کنه.»

«امکان نداره. همچین چیزی غیرممکنه...»

«ارباب زیک، سرش رو قطع‌خدمت​ کن. نمی‌تونیم اجازه بدیم اون شمشیر‌بسیج​ شیطانی بیشتر از این شکل بگیره.»

اسقف‌هایی که پشت‌مگه​ سر کاردینال بودند،‌مقدسی​ صدایشان را بالا بردند.

نه، فقط آن‌ها نبودند،‌بذارید​ بلکه بیشتر مردم با‌کنید​ نظر کاردینال موافقت کردند.

همه با‌شدن​ چهره‌هایی وحشت‌زده به‌مگه​ زیک نگاه می‌کردند.

چشمانشان فریاد می‌زد‌گذشته​ که او باید‌می‌کردن​ هرچه زودتر تصمیم بگیرد.

در همان لحظه‌مگه​ بود که سیگنی‌مقدسی​ چشمانش را باز کرد.

«برادر...»

«سیگنی! حرف بزن.‌تماشا​ تو... تو به پلیدی‌همون​ آلوده نشدی، مگه نه؟»

«من...»

له سولت فریاد زد:

«نباید اجازه بدید اون ساحره دهنش رو باز‌کنید​ کنه! اون با کلمات فریبنده‌اش برادرش رو اغوا‌خدمت​ می‌کنه. خدایا! لطفاً قدرتت رو به من قرض بده!»

او دستانش‌شدن​ را رو به‌مگه​ آسمان باز کرد.

نوری از آسمان فرود‌خدا​ آمد و زیک و‌خودش​ سیگنی را روشن کرد.

«آاااه!»

دختر کوچک‌عالی‌جناب​ از شدت درد‌بزرگ​ به خود پیچید.

نور هیچ‌شدن​ تأثیری روی‌کنید​ زیک نداشت.

'برکت خداوند.'

این یک جادوی برکت‌شوالیه‌های​ بود که هر کشیشی‌گذشته​ می‌توانست آن را اجرا کند.

سیگنی در‌عالی‌جناب​ زیر برکت‌بذارید​ خداوند جیغ می‌کشید.

هیچ مدرکی‌شدن​ واضح‌تر از‌کنید​ این وجود نداشت.

«اون یه ساحره‌ست!»

«اون یه ساحره‌ست‌مگه​ که خودش رو‌مقدسی​ جای قدیسه جا زده!»

«نه! سیگنی... سیگنی این‌طور نیست!»

زیک چشمانش را‌تماشا​ چرخاند و به‌شوالیه‌های​ هم‌رزمانش نگاه کرد.

با نگاهی ملتمسانه‌گذشته​ از کادنزا و‌می‌کردن​ اوریدون کمک خواست.

با این حال، آن‌شوالیه‌های​ دو پالادین هم به اندازه‌ی‌خدا​ زیک دستپاچه و سردرگم بودند.

آن‌ها دو نفری بودند‌بذارید​ که رستاخیز سیگنی را‌کنید​ از نزدیک تماشا کرده بودند.

با خودشان فکر می‌کردند که اگر‌شوالیه‌های​ او توسط یک شیطان تسخیر شده‌خدمت​ باشد، حتماً به آن اتفاق ربط دارد.

او توسط قدرت پادشاه شیاطین، دئوس،‌می‌کردن​ زنده شده بود. آیا ممکن بود‌کنه​ در آن زمان مشکلی پیش آمده باشد؟

چون احتمال این‌مگه​ موضوع بالا بود، دو‌نیستن​ پالادین نتوانستند حرکتی بکنند.

زیک و سیگنی همراهان‌بذارید​ ارزشمندی بودند، اما یک پالادین‌مگه​ نمی‌توانست طرف شیطان را بگیرد.

اوریدون در حالی که به زیک نزدیک می‌شد گفت: «زیک، فعلاً‌خدا​ از سیگنی فاصله بگیر. ما باید اونو زنده دستگیر کنیم. اگه‌سربازای​ شیطانی تو وجودش ساکن شده باشه، باید مراسم جن‌گیری انجام بدیم!»

با آن قدرتی که از‌خدمت​ شمشیر ساطع می‌شد، او نمی‌توانست‌جنگی​ کاملاً به زیک نزدیک شود.

از فاصله‌ی چند‌مگه​ متری دستش را به‌نیستن​ سمت زیک دراز کرد.

زیک سرش را تکان داد.

«این‌طوری نیست! این فقط...»

سیگنی سعی‌نیستن​ کرد دست زیک‌خدمت​ را رها کند.

«برادر، لطفاً از من‌شوالیه‌های​ دور شو. همون کاری‌گذشته​ رو بکن که اوریدون می‌گه...»

زیک به‌عالی‌جناب​ چشمان خواهرش‌بذارید​ نگاه کرد.

از ترس می‌لرزید.

سیگنی می‌دانست کار درست چیست. اگر‌می‌کردن​ زیک به حرف اوریدون گوش نمی‌داد، درست‌اونا​ مثل خودش به شیطانی بودن متهم می‌شد.

اما این را هم می‌دانست.

اگر محافظت زیک نبود،‌بذارید​ او فقط به عنوان‌کنید​ یک ساحره کشته می‌شد.

ناولها | novelha.net