چپتر 294: ۶۶. تفریحگاه گرمسیری (۲)
0جنگجویان زنبکشید حس میکردند توبیرون خواب و خیالن.
اگه با یه مشت جادوی پرلبخند زرقوبرق و ضربات شمشیر از حملاتشون جاخالیایشون میدادن، حداقل میشد یه جوری هضمش کرد.
اما اون مرد فقطداد دست زن رو گرفته بودایشون و خیلی راحت قدم میزد.
درست ازعقب وسط شکافِبیرون بین ضربههای شمشیر.
جنگجوها دوباره شمشیرهاشونعقب رو بالا آوردنحیاط و گارد گرفتن.
همون لحظه، اربابشونهولی با لحنی آروملبخند به حرف اومد.
«کافیه. برید کنار.»
«اما اعلیحضرت!»
«شما هم بکشید عقب. لطفاً بیرونحیاط از حیاط پشتی منتظر بمونید تااین صداتون کنم.» این دستور پادشاه بود.
کی جرئت داشت روی حرفش حرفلبخند بزنه؟ خدمتکارها و جنگجوها مثل جزرباشی دریا از حیاط پشتی جیم شدن.
ملکه آپریللبخند از جاشداد بلند شد.
زکه و سیگنیلطفاً شونهبهشونه هم ایستادن ومنتظر بهش ادای احترام کردن.
اون قبل ازعقب اینکه عضوی از خانوادهشونپشتی باشه، یک پادشاه بود.
بهعنوان یه آدم عادی،بیچ زکه جرئت نمیکرد خودش روبله بالاتر بدونه یا صمیمی بشه.
آپریل دستلبخند سیگنی رو گرفتبله و بلندش کرد.
«اگه درست حدس زدهبیرون باشم، شما خواهر و برادرایصداتون خاندان پن هولی بیچ هستید.»
سیگنی با لبخند جواب داد:
«بله، درسته.»
«پس تو بایدجواب سیگنی باشی ودرسته ایشون هم زکه.»
آپریل دوبارهعقب نگاهی به خواهرحیاط و برادر انداخت.
«رگین بیشتربکشید به سیگنیلطفاً رفته تا زکه.»
یه لحظه سکوت بینشون برقرار شد.لبخند هر دو طرف داشتن با دقتباشی اعضای جدید خانوادهشون رو برانداز میکردن.
زکه سکوت رو شکست:
«راستش باید خیلی زودتر از اینها برای عرضبمونید ادب خدمت میرسیدم، اما از اونجایی که تحت تعقیبحرفش بودم، چارهای نداشتم جز اینکه با احتیاط عمل کنم.»
«درک میکنم. آوازه و بدنامیبیرون قهرمان تاریک حتی تا همینجا،صداتون تو قلعه آکوما هم رسیده.»
آپریل لبخندیخاندان زد وبیچ ادامه داد:
«با اینکه جنگجوهای محافظِ من همگی زن هستن، اما اونقدر قویان که حتی جنگجوهای رتبه G هم نمیتونن دستکم بگیرنشون. ولی خب، جلوی شما، زکه، انگار فقط یه مشت مترسک بودن.»
زکه فقطعقب لبخند زدبیرون و چیزی نگفت.
«خب، یهبکشید فنجون چایلطفاً میل دارید؟»
«یه لیوان آب خنکبیچ برام کافیه.» بعد ازداد زکه، سیگنی به حرف اومد:
«من همون چای رو ترجیح میدم.درسته اما بیشتر از اون، دلم میخوادانداخت برول رو ببینم. اشکالی که نداره؟»
«البته که نه.لطفاً برول از خونپشتی خاندان هولی بیچه.»
طبق قوانین پادشاهی، بروللطفاً هم یه اشرافزاده سلطنتی محسوببمونید میشد و هم یه جنگجو.
اسم رسمیش «برول له ورده ون هالیویچ» بود.داد تا وقتی که جانشین جدیدی برای پادشاهی تعیین نمیشد،رگین نام هر دو خاندان باید همزمان به ارث میرسید.
حتی بین اینجواب دو تا هم، نامباید خانوادگیِ جنگجو اولویت داشت.
برول بچه خاندان ورده نبود، بلکه بچهمنتظر هولی بیچ بود. حرفهای آپریل از روی منتداشت گذاشتن نبود، فقط داشت یه واقعیت رو میگفت.
سیگنی بابکشید احتیاط بهلطفاً تخت نزدیک شد.
یه پسرخاندان کوچولو اونجابیچ خوابیده بود.
اون بچه کوچیک که حتی یهدرسته سالش هم نشده بود، توی خوابانداخت خندید و بعد دوباره اخم کرد.
اگه با دیدن این صحنهحیاط لبخند رو لبتون نمینشست، قطعاًکنم یه جای کارِ انسانیتتون میلنگید.
زکه همبکشید رفت ولطفاً شونهبهشونه سیگنی ایستاد.
لحظات آروم و بیسروصدایی گذشت. تازهلبخند بعد از اون بود که خواهر وایشون برادر تونستن چشم از برادرزادهی کوچیکشون بردارن.
«از رگین شنیدم.»
آپریل سکوتعقب رو شکستبیرون و گفت:
«اون شمشیر نفرینشدهای که رو دوش سیگنیه، در واقعبمونید یه بچهست. و اون بچه... خون موجودی رو توحرفش رگهاش داره که حتی به زبون آوردن اسمش هم سخته.»
سیگنی باخاندان آرامش سربیچ تکون داد.
«درسته.»
«دردناک نیست؟ اینکهلطفاً شیطان باعث شده چنینمنتظر چیزی رو تجربه کنی.»
«ترجیح میدم جواب این سؤال رو ندم. چونمنتظر هیچ جوابی تو این دنیا وجود نداره که بتونهروی هم اعلیحضرت رو راضی کنه و هم من رو.»
آپریل از جوابش جا خورد. بالبخند اینکه اون بچه، فرزند شیطان بود، اماایشون به هر حال دخترِ سیگنی محسوب میشد.
هیچ مادری نمیتونه بچهاش رو نفرین کنه.باید اما از طرفی، نمیتونست با افتخار هم داشتنرفته خونِ شیطان رو تو رگهای بچهاش فریاد بزنه.
«سؤالم گستاخانه بود. عذر میخوام.»
«نه. اتفاقاً خوشحالم که اینقدر صادقانه پرسیدید.پشتی میگو دختر منه. هر اتفاقی هم کهپادشاه بیفته، هیچوقت این حقیقت رو انکار نمیکنم.»
«درک میکنم.خاندان من همبیچ حالا یه مادرم.»
هر سهلبخند نفر مشغولداد خوردن چای شدن.
در مورد چیزهایلطفاً پیشپاافتاده گپ زدن ومنتظر از حالوروز همدیگه پرسیدن.
یکیشون پادشاه یه کشور بزرگبیرون بود و اون دو تای دیگه،کنم یه جنگجوی سقوطکرده و یه قدیسه.
اما تو اون لحظه، مادر بروللبخند و همسر رگین، فقط داشت باباشی خواهر و برادرِ شوهرش معاشرت میکرد.
«راستی، رگین همیشه ازداد سیگنی تعریف میکرد. بعضی وقتهاایشون من بهعنوان همسرش، حسودیم میشد.»
«لطفاً بهش حق بدید. وقتی رگین بچه بود، پدر و مادرمون فوتدستور کردن و من مجبور شدم جاشون رو پر کنم. برادرم زکه همشدن نمیتونست زیاد وقت بذاره چون از کلهسحر تا بوق سگ کار میکرد.»
«باورم نمیشه خانوادهی یه جنگجوی به این خفنی و یه قدیسه، مجبور باشن چنین خفتی روداشت تحمل کنن. سونگهوانگچونگ هم باید یه تکونی به خودش بده و خجالت بکشه. اونا الان دارنشونهبهشونه سر اینکه کی قراره رهبر بعدی بشه تو سر و کله هم میزنن، واقعاً که رقتانگیزه.»
«دنیا داره کنفیکون میشه وهستید ما با دنیای شیاطین هممرز شدیم،باید اونوقت اینا افتادن دنبال جنگ قدرت.»
زکه سر تکون داد.
«میگن میل به قدرت تو ذات آدمیزاده،منتظر اما وقتی پای یه بحران وسط میاد،جرئت آدم باید بتونه از این جناحبازیها بکشه بیرون...»
«زکه، تو چی؟ اگه جنگیبیرون بین انسانها و شیاطین راهصداتون بیفته، طرف کی رو میگیری؟»
«خب معلومه،خاندان انسانها. چون منهستید یه جنگجو هستم.»
همون لحظهای که این حرفبله از دهنش دراومد، زکه یهنگاهی حس عجیبی بهش دست داد.
حس اطمینان و قاطعیتیبیرون که تو حرفش بود،بمونید به طرز محسوسی افت کرد.
دلیلش این بود کهلطفاً یهو یه راه سوممنتظر هم تو ذهنش جرقه زد.
قدرت خود زکه همینبیچ الانش هم از مرزهایداد بشریت فراتر رفته بود.
قویترین موجود بین انسانها،داد اگه خود زکه روباشی فاکتور بگیریم، احتمالاً رگین بود.
با این حال، حتی اگه رگین با تمام قدرتصداتون پادشاهی هم بهش حمله میکرد، زکه مطمئن بود که میتونهخدمتکارها تو کمتر از یه روز کل قضیه رو جمع کنه.
همکارای قدیمی مثل سادیموس وبیرون لاخه رو که اصلاً نیازیصداتون نبود تو این معادله حساب کنه.
شیاطین چی؟
با اینکه میگو داشت خیلیبله سریع رشد میکرد، اما هنوز دربرادر حدی نبود که بتونه حریفش بشه.
به جز فرشتگان مقرب،بیرون یولگئوم، دئوس و نزار، اصلاًصداتون حریف دندونگیری براش وجود نداشت.
مبارزه بابکشید شیاطین درلطفاً جبههی انسانها.
این رسالتِ یه قهرمان بود، اما حالا باداد حقایق پنهانِ زیادی روبهرو شده بود که دیگهانداخت نمیتونست با همون تعصبِ قبل روش پافشاری کنه.
شیاطین ذاتاً موجودات پلیدی بودن. اونا نژادی بودنباشی که از نابودی و کشتار لذت میبردن وسکوت کلاهبرداری و تهدید براشون مثل آب خوردن بود.
اما تموم اینها،لطفاً در واقع نقشهای بودمنتظر که خدا چیده بود.
اون دشمن قدرتمندی که از بیرون بهپشتی انسانها فشار میآورد تا جلوی نابودیشون رو درجرئت اثر جنگهای داخلی بگیره، همون نژاد شیاطین بود.
شیاطین ذاتاً پلیدند.
اما دیگه نمیشد مثلداد قبل گفت که باید همینطوریایشون از روی زمین محو بشن.
حتی پادشاهشون هم میگو بود.
«داری تردید میکنی.»
چهره ملکهخاندان آپریل دربیچ هم رفت.
«اینطور نیست. فقطجواب داشتم یه جور دیگهباید به قضیه نگاه میکردم.»
«لابد به خاطر میگوئه، نه؟ بهپشتی خاطر این که اون بچه الان توپادشاه جایگاه پادشاه شیاطینه، دو به شک شدی؟»
زکه نیازیبکشید ندید کهلطفاً توضیح اضافهای بده.
«زکه، تو پتانسیلش رو داری که یهجواب جنگجوی بینظیر باشی و همتیمیهای فوقالعادهای هم داری،برادر اما همهچیز رو به خاطر خانوادهت ول کردی.»
«برای همینهلبخند که فامیلداد هالیویچ شده رگین.»
«این برای بشریت یه فاجعهست.»
«اشتباه نکن. من اصلاً قصد ندارم بشریت رو به حال خودش رها کنم. با این حال، فکر میکنم دیگه نیازی به جنگیدن با شیاطینجیم نیست. جنگ یه کار دردناکه که توش آدمهای بیشماری میمیرن، حالا هر چقدر هم که براش دلیل و برهان بیارن یا با کلمات قشنگش کنن.بدونه به تمام مرزهای قاره خوزه نگاه کن. درسته که از جنوب با شیاطین هممرزه... اما مگه تو سه جهت دیگه، یه سرزمین پهناور کشیده نشده؟»
«تیم شناسایی گزارش داده که شمال، یه فلات پر از کوههای برفیهباشی و شرق و غرب هم جنگلهایی پر از هیولاهای ماگوورت. خیلی طولداشتن میکشه تا بشه اون زمینها رو به یه جای قابل استفاده تبدیل کرد.»
«ولی بازملبخند مجبوریم اینداد کار رو بکنیم.»
«با این موافقم. اما نمیتونیم مرز جنوبیمنتظر رو فقط به خاطر طمعِ یه تیکهجرئت زمین که اونقدرها هم بزرگ نیست، نادیده بگیریم.»
زکه سرش رو کج کرد.
«منظورت اینهخاندان که زمینبیچ بزرگی نیست؟»
«به من یاد دادن که قاره خوزهباید تمام این دنیاست. حتی اگه زمینی همبیشتر اون بیرون باشه، مگه چقدر میتونه باشه؟»
«نه. اون آموزش اشتباهه. قاره خوزه فقط یهبمونید بخش خیلی کوچیک از این دنیاست. این سیارهروی یه کره عظیمه که محیطش ۴۰ هزار کیلومتره.»
«کره؟ منظورت اینه که گرده؟»
«آره.»
«مسخرهست. پس اگه خیلی دوربله بشی، پایین نمیفتی؟ قاره خوزهنگاهی یه دنیای دیسکمانند و تخته.»
«میگن همهچیز به اینبیرون سیاره چسبیده، چون چیزیبمونید به اسم جاذبه وجود داره.»
«زکه، داری چیزایی میگی که اصلاً نمیفهمم.پشتی ۴۰ هزار کیلومتر! یعنی میگی قاره خوزهپادشاه روی یه همچین سیاره غولپیکری شناور بوده؟»
«آره.»
«اگه این راست باشه...داد پس باید یه تیمباشی اکتشافی به مناطق دورتر بفرستیم.»
چهره ملکه آپریللطفاً طوری بود کهپشتی انگار اصلاً باورش نمیشد.
«لطفاً همین کار رو بکنید. این دنیا اونقدرمنتظر بزرگه که تصورش سخته. اون سه قاره هورساداشت چیزی بیشتر از یه گهواره برای بشریت نیستن.»
یه تختخاندان کوچیک که برولهستید توش دراز میکشه.
قاره خوزه دقیقاً همینطوری بود.
زمستونهاش ملایم بودلطفاً و تابستونهاش همپشتی اونقدرها گرم نمیشد.
آبوهوای کوهستانی تو مناطق بابیرون عرض جغرافیایی پایین، بینقصترین شرایطصداتون رو برای زندگی انسانها داشت.
جنگلها سرسبز بودن، پر از گونههای درختیجواب که حتی تو ارتفاعات بالا هم به خوبیبرادر رشد میکردن، و آبها مثل کریستال زلال بودن.
به جز جنگ با شیاطین،بله هیچ چیزی وجود نداشت که بشهبرادر اسمش رو تهدیدی برای بشریت گذاشت.
اون همعقب برای ۶۶۶بیرون قرنِ تمام.
حالا که قاره خوزه بهبیرون زمین سقوط کرده بود، بشریتصداتون مجبور بود با گذشتهاش خداحافظی کنه.
دقیقاً همون موقع بود.
در باغ چهارطاق بازداد شد و مردی مثلباشی یک ژنرال بارانخورده ظاهر شد.
کاملاً مشخص بود که باحیاط عجله خودش رو رسونده وکنم حتی نفسهاش هم کمی میلرزید.
با هاله قدرتمندی که رویبیرون شمشیرش جریان داشت، هر لحظه آمادهکنم بود تا دشمناش رو تیکهتیکه کنه.
پدر یکخاندان فرزند وبیچ همسر یک زن.
و برادر کوچکترِ اونداد دو خواهر و برادر، کسیایشون نبود جز رگین ون هالیویچ.
به نظر میرسیدلطفاً نگهبانها با عجلهپشتی خبرش کرده بودن.
«ها؟ شمابکشید دو تالطفاً اینجا چیکار میکنین؟»
چشمهاش که تا چند لحظه پیش پر از احتیاطبله و هوشیاری بود، حالا از روی کنجکاوی میلرزید. زکهبیشتر و سیگنی با لبخند با برادر کوچکترشون احوالپرسی کردن.
رگین با شنیدنجواب این حرفها، بلافاصلهدرسته وارد بحثشون شد.
«یه جادوگر عجیب و غریب تو واحد من هست که میگن یه راهی برای اندازهگیری ابعاد این سیارهبزنه اختراع کرده. روشش اینطوریه که زاویه سایه رو تو دو نقطه کاملاً شمالی و کاملاً جنوبی اندازه میگیره.کردن میگه این دنیا یه کره غولپیکره با شعاعی حدود ۶۵۰۰ کیلومتر و محیطی بیشتر از ۴۰ هزار کیلومتر.»
زکه سر تکون داد.
«میگن تو عصر طلایی، این چیزالبخند در حد اطلاعات عمومی بوده که توایشون همون مدرسه ابتدایی به بچهها یاد میدادن.»
«ولی خب همه که باورشبله نمیکنن. عقل سلیم میگه کهنگاهی دنیا مثل یه دیسک تخته.»
«تو قاره خوزه که قطعاًحیاط همینطور بود، اما روی اینکنم زمین، دیگه این حرفا عقلانی نیست.»
«همونطور که اعلیحضرت تصمیم گرفتن، ما یه تیممنتظر اکتشافی میفرستیم. با این حال، مطمئن نیستم چقدرداشت موفقیتآمیز باشه، چون اون سرزمین پر از هیولاهای ماگوورته.»
«اگه یه ارتشهولی بفرستیم، دیگه نیازی نیستجواب از هیولاهای ماگوورت بترسیم.»
«دشمن اصلیلبخند ما در حالبله حاضر شیاطین هستن.»
«برای همینه که به یه نیروی ضربت در مقیاس بزرگ نیاز داریم.دستور فعلاً، آینده تبدیل میشه به یه رقابت سر اینکه کی میتونه زمینهای بزرگتریملکه رو اشغال کنه. زمینهای زیادی وجود دارن که خیلی از قاره خوزه حاصلخیزترن.»
«خب، تو که تالطفاً خود ماه هم رفتی. حتماًبمونید از اونجا همهچیز رو دیدی.»
«دنیا خیلی بزرگتر از این حرفاست. حتیجواب چیزایی مثل ماه و خورشید هم تو یهبرادر بخش خیلی کوچیک از این جهان قرار دارن.»
آپریل اخم کرد.
«حالا داری میگی خورشید وحیاط ماه هم کوچیکن؟ مگه نمیدونیکنم خورشید به تمام دنیا میتابه؟»
«البته که خورشید خیلی بزرگه. اما اندازه یه چیز نسبیه. میگن به مجموعهای از ستارهها و سیارههایی که خورشیدبزنه رو احاطه کردن، منظومه شمسی میگن. و تازه میگن بیشتر از ۴ سال طول میکشه تا نور به نزدیکترین ستارهاینکه بیرون از این منظومه برسه. اونم با وجود اینکه نور میتونه ۳۰۰ هزار کیلومتر رو تو یه ثانیه طی کنه.»
«نور به محض اینکهبیچ به وجود میاد، تمامداد دنیا رو روشن میکنه.»
«فقط به خاطر اینکه خیلی سریعهدرسته اینطور به نظر میرسه. در واقعیت، میگنرگین سرعتش حدود ۳۰۰ هزار کیلومتر بر ثانیهست.»
«زکه، هیچکدوم از این اطلاعاتت با عقل سلیمِ اینصداتون دنیا جور درنمیاد. اینا رو از شیاطین یاد گرفتی؟بزنه لابد تو همون تعاملاتت با اونا به این چیزا رسیدی؟»