چپتر 267: شصت. سقوط غول (بخش اول)
0«چرا کاریکردن رو میکنیفرمان که نباید بکنی؟»
«هی، اگه تو نزاری، آخه چرا الان باید یه ارتشی به این گندگی بفرستی؟ تو هرفرمان سفینه حداقل پنجاه نفرن. الان بیشتر از هفتاد هزار تاشون تو زاویه دید منن. اون لعنتیهاندارم هم که دارن همینطوری بیوقفه میریزن رو زمین. همین برای از ریشه درآوردن یه ستون کافی نیست؟»
تا همین الانش هم خیلیکرده بیشتر از سی هزار نفرشونخاصی رو زمین پیاده شده بودن.
حتی همین الان هم سفینههایمیترسم تهاجمی داشتن پشت سر هممستقیم از مدار رو زمین سقوط میکردن.
«راستش رو بگو. اینفرمان پایین چی دفن شده؟توانش نکنه ربطی به یولگئوم داره؟»
«نمیدونم.»
«پس منم بیخیالش میشم. همون زیک برایباز داشتن شخصیتی که جونش رو فدای محافظتاونجایی از چیزی میکنه که حتی نمیدونه چیه، کافیه.»
«از کامائل بپرس.»
«میخوای جواب بدی؟»
درست همون موقع، کامائل تلپورتدارم کرد و کنارم ظاهر شد.میترسم انگار که مکالمهمون رو شنیده بود.
«برج بابل. جوابت روگره گرفتی؟» اونقدر خونسرد جواب دادعلاقهی که یه جورایی جا خوردم.
«اصلاً طمع نکن. دارم بهت هشدار میدمآوردنش چون از تو بیشتر میترسم. به دستهمهی آوردنش یعنی رد کردن مستقیم فرمان خدا.»
«پس نزار حق داره که همهینزار توانش رو براش بذاره.» دستهام رو کهکرده تو هم گره کرده بودم، باز کردم.
«منم علاقهی خاصی به فرشتهها ندارم، اماهشدار از اونجایی که دلم نمیخواد ببینم کارکردن نزار داره خوب پیش میره، بهت کمک میکنم.»
به سمت جنوب غربیگره راه افتادم و برگشتمکردم تا به یولگئوم نگاه کنم.
«برنامهت برای ایجاد تعادل چیه؟»
«غولها دشمن اژدهایان هستن.فرمان از همون اول همینطوریتوانش بوده و الان هم همونطوره.»
«بسیار خب، پسطمع بخش جنوب شرقیبهت رو میسپارم به تو.»
«همونطور که بهدستهام زیک گفتی، بهترهبودم خودت هم مراقب باشی.»
خندیدم و گفتم: «فکرچون کردی من کیام؟» ویعنی به سمت آسمون پرواز کردم.
درست تو همون لحظه، حجمخدا عظیمی از رعد و برقبذاره کل محیط اطراف رو پر کرد.
رعد و برق اونقدر وحشتناک بود که نه تنها میدانمیترسم انرژی من رو خنثی کرد، بلکه رد سوختگی روی بدنمتوانش جا گذاشت، انگار که یه مار از روش رد شده باشه.
با اینکه رعد و برق فقط برای یه لحظهعلاقهی زد، اما انرژی همون یه لحظه اونقدر قدرتمند بودکار که تو هیچجای دیگهای از دنیای طبیعی پیدا نمیشد.
همون لحظهای که فلش نورمیترسم رو حس کردم، با سرعتمستقیم نور بدنم رو داغون کرده بود.
با اینکه من یه نیمهخدا بودم کههمهی از مرگ فراتر رفته بود، چارهای جز عقبنشینیباز برای جاخالی دادن از رعد و برق نداشتم.
قضیه فقط این نبود.
کامائل و زیک همگره هر دو به سرکردم جای اولشون پرتاب شدن.
ارتش صدهشدار هزار نفریچون غولها ترسی نداشت.
فقط روکردن اعصاب بود، چونخدا کشتنشون وقت میبرد.
با این حال، رعدنکن و برقی که ایجادمیدم کرده بودن، زاویهی عجیبی داشت.
یولگئوم ازبذاره اون بالا بهکرده غولها نگاه کرد.
اخمهاش رو تومیدم هم کشید ودست گفت: «مارپیچ طوفان رعد!»
زیک پرسید: «اون دیگه چیه؟»
«دقیقاً همونطور که از اسمش پیداست. یه طوفان رعد و برق مارپیچی. بعد از ایجاد چند لایهخدا راهروی انرژی مارپیچ، رعد و برق رو از بین شکافها میفرستن. انرژی رعد و برقی که ازاونجایی لبهها به سمت مرکز جمع میشه و قدرت میگیره، دقیقاً همون چیزیه که چند لحظه پیش تجربهاش کردم.»
پوزخندی زدم و گفتم: «نیازی نیستبودم رو یه همچین چیزی اسم بذارین. تهشاما که یکیه. فقط باید همهشون رو بکشیم.»
دوباره پریدم وسط غولها.
طوفان رعد ومستقیم برق یه بارنزار دیگه فعال شد.
رعد و برق به آسمون و زمینهشدار کوبیده شد و هر چیزی که این وسطمستقیم بود، حتی هوا رو هم از هم درید.
دستهام رو ضربدری جلوی خودم گرفتم.بودم این یه گارد دفاعی بود کهندارم خیلی کم پیش میاومد ازش استفاده کنم.
آتش فوران کردمیدم و کل بدنمدست رو در بر گرفت.
شعلهی آبی نماد شیاطینه. با اینکه کارمامهمهی رو به عنوان پادشاه شیاطین از دستبودم داده بودم، اما قدرتم کاملاً ناپدید نشده بود.
رعد و برق ازنکن دیواری که با شعلههامیدم ساخته بودم عبور کرد.
این دو نیرو باگره هم به تعادل رسیدن وعلاقهی مرز بینشون کاملاً مشخص شد.
رعد و برق هرچون چقدر هم که قدرتمندیعنی باشه، بازم یه وجود زودگذره.
به محض اینکهمستقیم اون لحظه گذشت،نزار نوبت من رسید.
دستهام رواصلاً به چپ ودارم راست باز کردم.
مارپیچ تاریک تو دوگره تا جریان مجزا فوران کردعلاقهی و خطوط دشمن رو شکافت.
بیشتر از هزار تاچون غول فقط با یه ضربهکردن جونشون رو از دست دادن.
با احتساب اونایی که بخشهایی از بدنشونهمهی رو برای همیشه از دست دادن، حدودبودم سه درصد از کل ارتششون آسیب دید.
آداپاها ازاصلاً قدرت وحشتناک مندارم به وحشت افتادن.
اما عقبنشینی نکردن. چونگره موجودی که کنترلشون میکرد،کردم همچین اجازهای بهشون نمیداد.
یکی از سفینهها رویچون زمین نشست. یه غولیعنی از توش اومد بیرون.
ده متر قد داشت و شونههاشنزار اونقدر پهن بود که فقط باگره نگاه کردن بهش آدم احساس خطر میکرد.
حتی روی هر دونکن تا ساعدش، دستبندهای قادرمیدم مطلق رو هم پوشیده بود.
همون لحظهای کهدستهام چشمم به دستبندها افتاد،باز سرم رو کج کردم.
«نزار قیافهاش رومیدم عوض کرده؟» امادست اون نزار نبود.
«چطور یه کرم خاکی پست جرئت میکنههمهی اسم نزار رو اینقدر بیپروا به زبونبودم بیاره! تو فقط به خاطر بخشندگی اون زندهای!»
«این دیگه چهطمع صیغهایه؟ حشرهی عوضیبهت حرف هم میزنه.»
«کرمهای خاکی فقطدستهام باید خاک بکننبودم و همون رو بخورن.»
«چی میگی بابا. مثل اینکه این کرم خاکی گفتنتون تهمستقیم نداره. کرمهای خاکی حداقل زمین رو حاصلخیز میکنن. شما حشرات کوچیکبودم غیر از رو اعصاب بقیه راه رفتن، کار دیگهای هم بلدین؟»
خندیدم وکردن بهش نزدیک شدم.خدا فاصله: صد متر.
با این فکر کهنکن این فاصله برای یهمیدم ضربهی کارساز کافیه، دوباره گفتم:
«خب، بشنویمبذاره اسم اینگره حشرهی عوضی چیه؟»
«انکیدو! جنگجویی کهمیدم منحصراً به دستدست نزار خلق شده.»
«انکیدوی حشره. به هر حال که قرار بودتوانش فقط همین امروز رو زندگی کنی، پس تاکردم میتونستی عشق و حالت رو کردی، نه؟ حالا بمیر.»
هر دو تاطمع مشتم رو بهبهت سمتش دراز کردم.
تاریکی عظیمی مثل یهگره گردباد بیرون زد وکردم مستقیم به انکیدو برخورد کرد.
اما بازم ازمیدم روی کلافگی مجبوردست شدم چشمهام رو ببندم.
دستبند انکیدو با نورفرمان سفیدی درخشید و بهتوانش سرعت شروع به چرخیدن کرد.
رعد و برقی که توسط اون صد هزار غول تولیدمیترسم شده بود، انرژی دستبند قادر مطلق رو تأمین کرد و بابراش کمک اون انرژی عظیم رعد و برق، حملهی من دفع شد.
آخ کهبذاره چقدر روگره اعصابه. «عوضیها.»
همون لحظهای کهمیدم کلافه شدم، انکیدودست ضدحملهاش رو شروع کرد.
طوفانی از رعد و برقخدا که دیدم رو کاملاً سفید کرد،دستهام کل دنیا رو در بر گرفت.
دهها صاعقه مثل یهنکن اژدها بالا اومدن ومیدم روی چکش انکیدو متمرکز شدن.
انکیدو چکش را مثلگره آسیاب بادی چرخاند وکردم مستقیم کوبید توی سر دئوس.
حملهاش آنقدرها هم سریع نبود.
مسیرش هم کاملاً مشخص بود. فقطنزار یک چکش رعد و برقی بودگره که خیلی روراست داشت پایین میآمد.
دئوس با دو چشم خودشدارم مستقیم به چکش نگاه کرد ودست هیچ تلاشی برای جاخالی دادن نکرد.
راستش را بخواهید،دستهام فکر نمیکردم جاخالی دادنباز بهترین کار ممکن باشد.
محیط اطراف هنوز پرچون از صاعقههایی بود کهیعنی مثل تله کاشته شده بودند.
اگر بیدقتکردن قدم برمیداشتی،فرمان آسیب جدی میدیدی.
اما دلیل اینکه دئوس جاخالیدارم نداد، هیچ ربطی به اینمیترسم واقعیتها یا نقشههای پیچیده نداشت.
آخه درگیری با نزارگره که هیچ، ولی جاخالیکردم دادن از حملات یه نوکر؟
ترجیح میدادم همانجا کتکچون بخورم و بمیرم تا اینکهکردن چنین خفتی را تحمل کنم.
چکش رعد و برق مستقیم فرود آمد.همهی یک بار دیگر، جریانهای انرژی با همبودم برخورد کردند و هرجومرج به پا شد.
در حالی که دئوس مشغول سر و کله زدنچون با انکیدو بود، زکه، یولگئوم و کامائل تمام توانشاننزار را گذاشته بودند تا با غولهای آداپا مقابله کنند.
اما همانطور که دئوس پیشبینی کردهبودم بود، نزار هم برای مقابله باندارم افراد قدرتمند، حقههای خودش را داشت.
آداپاهایی بودند که شاید بهمیترسم اندازه انکیدو قوی نبودند، امامستقیم دستبند قادر مطلق به دست داشتند.
حدود هزار آداپا با استفاده ازنزار آنها به عنوان نقاط اتصال، آرایشی اژدهاشکلکرده از حملات رعد و برق تشکیل دادند.
وقتی صاعقهها با الگوهای مدام دربهت حال تغییر به سمت ما هجومآوردنش میآوردند، حفظ تمرکز اصلاً کار راحتی نبود.
کسی که بیشتر از همه مضطرببودم بود، کامائل بود. اینجا سرزمینی بودندارم که او از آن محافظت میکرد.
بهخصوص آثار باستانی عصر طلایی کهدست در پناهگاه زیرزمینی دفن شده بودند، براینزار انسانهای مدرن بیش از حد خطرناک بودند.
فرشتگان نابودی که میتوانستند همهچیز را باهمهی خاک یکسان کنند، سلاحهای قدرتمند، دستگاههای ذخیرهبودم انرژی و حتی تجهیزات ورزشی و مکانیکی عجیب.
آنجا پر از مواد خطرناکی بودبهت که میتوانست تنها با فشار دادن یکیعنی دکمه، شعاع دهها کیلومتری را ویران کند.
بالهای کامائلبذاره شروع بهگره درخشش کردند.
نور ساطعشده، آداپاهامیدم را مثل یکدست شلاق قطع میکرد.
او سوار بر شمشیر جدیدش، پلنگ سرخ، دشمنانش را قتلعامبذاره میکرد. در یک چشم به هم زدن، بیش از هزار غولاما به چند تکه تقسیم شدند و جانشان را از دست دادند.
اما اینهااصلاً فقط نیروهاینکن تازهنفس بودند.
غولهایی که تعدادشان چند برابرکرده قبل بود، دوباره او راخاصی محاصره کرده و تحت فشار گذاشتند.
زکه سلاحهشدار تازهبهدستآمدهاش، یونموچون را بیدار کرد.
او با استفاده از هالهخدا به عنوان منبع انرژی، برایبذاره هر مفصل تقویتکنندههایی ایجاد کرد.
نور شدیدی از دایره زیردارم پاشنهاش ساطع شد. همزمان، بدنشمیترسم مثل یک توهم ناپدید شد.
حرکت دربذاره فضای سهبعدیگره بدون هیچ محدودیتی.
این اساساً با چیزهایی مثل جادوی پروازآوردنش فرق داشت. حتی در لحظه تغییر جهتهمهی هم، شتابش نزدیک به حد نهایی بود.
آداپاها فقط یک فلش نور میدیدندنزار و تا لحظهای که سرشان قطعگره نمیشد، اصلاً شمشیر زکه را نمیدیدند.
چیزی که یونمو را در این میدان نبرد اینقدرچون ترسناک میکرد، این واقعیت بود که منبع قدرتش از سلاحهایهمهی سوزاکو و اژدهای آبی تأمین میشد که قدرتی بینهایت داشتند.
استقامت فیزیکی زکه تقریباً هیچ افتی نداشت. تاکردم زمانی که میتوانست هاله تولید کند و درنمیخواد برابر آن شتاب انفجاری دوام بیاورد، همین کافی بود.
زکه از میان شکافهای رعد و برق ویعنی صاعقههایی که آداپاها مثل الکترود ایجاد کرده بودندبراش پرواز میکرد و دشمنان بیشماری را قلعوقمع میکرد.
حتی با وجود اینکه شمشیر آسمودئوسنزار خون زیادی میبلعید و از شدتگره لذت میلرزید، این کشتار متوقف نشد.
یولگئوم شمشیر محبوب اژدهای طلای حقیقی، یعنیهشدار هو مونگوول را احضار کرد و آنکردن را جلوی خودش در هوا معلق نگه داشت.
و با استفاده از شمشیرکرده به عنوان یک واسطه، جادویی بافرشتهها شعاع اثر گسترده را آزاد کرد.
نام اژدهای طلای حقیقی هرگز نباید دستکم گرفتهیعنی میشد. فقط با نگاه کردن به قدرت جنگیاش،براش او به هیچ وجه از پادشاه شیاطین ضعیفتر نبود.
از آنجا که او در هرنزار هشت عنصر مهارت داشت، جادویش چیزی کمترکرده از یک منظره تماشایی و وحشتناک نبود.
گردبادی در امتداد دره باد وزیدبهت و در این میان، تیغههای ششپرآوردنش احضار شده، آداپاها را تکهتکه کردند.
پاشیدن سم روی زخمها برای پوساندن آنهاباز فقط یک حرکت پایهای بود، و بعد ازدلم آن آتش و یخ روی سرشان ریخته میشد.
تنها با یک طلسم،چون دهها تا صدها غولیعنی از درد فریاد کشیدند.
دنیا پر ازمستقیم اجساد و فریادهاینزار غولها شده بود.
با این حال، با وجوددارم تمام تلاشهای این سه نفر،میترسم تعداد غولها کاهش چشمگیری نداشت.
تعداد افرادی که در یک لحظه کشته شدند حدود بیستخاصی هزار نفر بود. خون ریختهشده از اجساد غولها مثل یکپیش رودخانه جریان داشت، اما تعداد بازماندگان چندین برابر بیشتر بود.
در همین حین، حدودچون هزار غول سقف لانهیعنی فرشته نابودی را ویران کردند.
وقتی سوراخی به شعاعفرمان حدود صد متر بازتوانش شد، آثار باستانی نمایان شدند.
کامائل ازاصلاً شدت خشمنکن منفجر شد.
هالهای که از بدنشگره ساطع میشد، دشمنان راکردم مثل یک شمشیر میشکافت.
اما اینهشدار وضعیت فقط بامیترسم عصبانیت حل نمیشد.
غولها هنوز مسیر کل گروه را مسدودهمهی کرده بودند. این وضعیت دقیقاً مثل این بودباز که روز روشن جلوی چشمت جیبت را بزنند.
زکه بهاصلاً کامائل نزدیکنکن شد و پرسید:
«مگه توبذاره فرمانده یه ارتشکرده از فرشتهها نیستی؟»
کامائل لبشهشدار را گاز گرفتمیترسم و جواب داد:
«نه. من تنهام. مگهفرمان برای نگهبانی از یهتوانش انبار چند نفر لازمه؟»
زکه از دور دئوسنکن را دید که داشت باچون انکیدو سر و کله میزد.
حمله مارپیچ تاریک مثل یک بادبزنبودم پهن میشد و در مقابل، مارپیچندارم تاریک مرثیه در یک نقطه متمرکز میشد.
هنرهای رزمی پادشاه شیاطین رامیترسم میشد تا حد زیادی درمستقیم همین دو حرکت خلاصه کرد.
فقط همین بود، امافرمان دئوس داشت دشمنانش راتوانش تقریباً با خاک یکسان میکرد.
با این حال، قتلعامنکن صد هزار غول بهمیدم صورت یکجا غیرممکن بود.
غولها به شدت محتاطگره بودند و فرم اصلیکردم خود را به هم نمیزدند.
تعداد کسانی که درچون هر حمله میمردند، نهایتاًیعنی چند صد نفر بود.
تازه همان مقدار آسیبفرمان هم به خاطر دخالتهایتوانش فعال انکیدو اغلب کمتر میشد.
یک جنگ فرسایشی ادامهنکن داشت، بدون اینکه هیچکداممیدم شکست بخورند یا پیروز شوند.
اگر نصف روز دیگر به همین شکل میجنگیدیم،کردم میتوانستیم تمام غولها را بکشیم. اما پیروزی درنمیخواد یک نبرد به معنای پیروزی در کل جنگ نبود.
تا آن موقع،میدم فرشتگان نابودی دیگر بهآوردنش دست نزار افتاده بودند.
درست در همان لحظه بود.
یولگئوم سوت بلندی کشید.
صدای گوشخراش سوتش تا اوج آسمانبودم بالا رفت و حتی صدای فریادندارم غولها را هم در خود غرق کرد.
زکه با چهرهای متعجب بهمیترسم یولگئوم نگاه کرد. نوک انگشتانمستقیم او به سمت آسمان اشاره میکرد.