---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

چرا از شیطان شاه بودن دست کشیدم

چپتر 267: شصت. سقوط غول (بخش اول) • ⏱ 13 دقیقه

چپتر 267: شصت. سقوط غول (بخش اول)

0

«چرا کاری‌کردن​ رو می‌کنی‌فرمان​ که نباید بکنی؟»

«هی، اگه تو نزاری، آخه چرا الان باید یه ارتشی به این گندگی بفرستی؟ تو هر‌فرمان​ سفینه حداقل پنجاه نفرن. الان بیشتر از هفتاد هزار تاشون تو زاویه دید منن. اون لعنتی‌ها‌ندارم​ هم که دارن همین‌طوری بی‌وقفه می‌ریزن رو زمین. همین برای از ریشه درآوردن یه ستون کافی نیست؟»

تا همین الانش هم خیلی‌کرده​ بیشتر از سی هزار نفرشون‌خاصی​ رو زمین پیاده شده بودن.

حتی همین الان هم سفینه‌های‌می‌ترسم​ تهاجمی داشتن پشت سر هم‌مستقیم​ از مدار رو زمین سقوط می‌کردن.

«راستش رو بگو. این‌فرمان​ پایین چی دفن شده؟‌توانش​ نکنه ربطی به یولگئوم داره؟»

«نمی‌دونم.»

«پس منم بی‌خیالش می‌شم. همون زیک برای‌باز​ داشتن شخصیتی که جونش رو فدای محافظت‌اونجایی​ از چیزی می‌کنه که حتی نمی‌دونه چیه، کافیه.»

«از کامائل بپرس.»

«می‌خوای جواب بدی؟»

درست همون موقع، کامائل تلپورت‌دارم​ کرد و کنارم ظاهر شد.‌می‌ترسم​ انگار که مکالمه‌مون رو شنیده بود.

«برج بابل. جوابت رو‌گره​ گرفتی؟» اون‌قدر خونسرد جواب داد‌علاقه‌ی​ که یه جورایی جا خوردم.

«اصلاً طمع نکن. دارم بهت هشدار می‌دم‌آوردنش​ چون از تو بیشتر می‌ترسم. به دست‌همه‌ی​ آوردنش یعنی رد کردن مستقیم فرمان خدا.»

«پس نزار حق داره که همه‌ی‌نزار​ توانش رو براش بذاره.» دست‌هام رو که‌کرده​ تو هم گره کرده بودم، باز کردم.

«منم علاقه‌ی خاصی به فرشته‌ها ندارم، اما‌هشدار​ از اونجایی که دلم نمی‌خواد ببینم کار‌کردن​ نزار داره خوب پیش می‌ره، بهت کمک می‌کنم.»

به سمت جنوب غربی‌گره​ راه افتادم و برگشتم‌کردم​ تا به یولگئوم نگاه کنم.

«برنامه‌ت برای ایجاد تعادل چیه؟»

«غول‌ها دشمن اژدهایان هستن.‌فرمان​ از همون اول همین‌طوری‌توانش​ بوده و الان هم همون‌طوره.»

«بسیار خب، پس‌طمع​ بخش جنوب شرقی‌بهت​ رو می‌سپارم به تو.»

«همون‌طور که به‌دست‌هام​ زیک گفتی، بهتره‌بودم​ خودت هم مراقب باشی.»

خندیدم و گفتم: «فکر‌چون​ کردی من کی‌ام؟» و‌یعنی​ به سمت آسمون پرواز کردم.

درست تو همون لحظه، حجم‌خدا​ عظیمی از رعد و برق‌بذاره​ کل محیط اطراف رو پر کرد.

رعد و برق اون‌قدر وحشتناک بود که نه تنها میدان‌می‌ترسم​ انرژی من رو خنثی کرد، بلکه رد سوختگی روی بدنم‌توانش​ جا گذاشت، انگار که یه مار از روش رد شده باشه.

با این‌که رعد و برق فقط برای یه لحظه‌علاقه‌ی​ زد، اما انرژی همون یه لحظه اون‌قدر قدرتمند بود‌کار​ که تو هیچ‌جای دیگه‌ای از دنیای طبیعی پیدا نمی‌شد.

همون لحظه‌ای که فلش نور‌می‌ترسم​ رو حس کردم، با سرعت‌مستقیم​ نور بدنم رو داغون کرده بود.

با این‌که من یه نیمه‌خدا بودم که‌همه‌ی​ از مرگ فراتر رفته بود، چاره‌ای جز عقب‌نشینی‌باز​ برای جاخالی دادن از رعد و برق نداشتم.

قضیه فقط این نبود.

کامائل و زیک هم‌گره​ هر دو به سر‌کردم​ جای اولشون پرتاب شدن.

ارتش صد‌هشدار​ هزار نفری‌چون​ غول‌ها ترسی نداشت.

فقط رو‌کردن​ اعصاب بود، چون‌خدا​ کشتنشون وقت می‌برد.

با این حال، رعد‌نکن​ و برقی که ایجاد‌می‌دم​ کرده بودن، زاویه‌ی عجیبی داشت.

یولگئوم از‌بذاره​ اون بالا به‌کرده​ غول‌ها نگاه کرد.

اخم‌هاش رو تو‌می‌دم​ هم کشید و‌دست​ گفت: «مارپیچ طوفان رعد!»

زیک پرسید: «اون دیگه چیه؟»

«دقیقاً همون‌طور که از اسمش پیداست. یه طوفان رعد و برق مارپیچی. بعد از ایجاد چند لایه‌خدا​ راهروی انرژی مارپیچ، رعد و برق رو از بین شکاف‌ها می‌فرستن. انرژی رعد و برقی که از‌اونجایی​ لبه‌ها به سمت مرکز جمع می‌شه و قدرت می‌گیره، دقیقاً همون چیزیه که چند لحظه پیش تجربه‌اش کردم.»

پوزخندی زدم و گفتم: «نیازی نیست‌بودم​ رو یه همچین چیزی اسم بذارین. تهش‌اما​ که یکیه. فقط باید همه‌شون رو بکشیم.»

دوباره پریدم وسط غول‌ها.

طوفان رعد و‌مستقیم​ برق یه بار‌نزار​ دیگه فعال شد.

رعد و برق به آسمون و زمین‌هشدار​ کوبیده شد و هر چیزی که این وسط‌مستقیم​ بود، حتی هوا رو هم از هم درید.

دست‌هام رو ضربدری جلوی خودم گرفتم.‌بودم​ این یه گارد دفاعی بود که‌ندارم​ خیلی کم پیش می‌اومد ازش استفاده کنم.

آتش فوران کرد‌می‌دم​ و کل بدنم‌دست​ رو در بر گرفت.

شعله‌ی آبی نماد شیاطینه. با این‌که کارمام‌همه‌ی​ رو به عنوان پادشاه شیاطین از دست‌بودم​ داده بودم، اما قدرتم کاملاً ناپدید نشده بود.

رعد و برق از‌نکن​ دیواری که با شعله‌ها‌می‌دم​ ساخته بودم عبور کرد.

این دو نیرو با‌گره​ هم به تعادل رسیدن و‌علاقه‌ی​ مرز بینشون کاملاً مشخص شد.

رعد و برق هر‌چون​ چقدر هم که قدرتمند‌یعنی​ باشه، بازم یه وجود زودگذره.

به محض این‌که‌مستقیم​ اون لحظه گذشت،‌نزار​ نوبت من رسید.

دست‌هام رو‌اصلاً​ به چپ و‌دارم​ راست باز کردم.

مارپیچ تاریک تو دو‌گره​ تا جریان مجزا فوران کرد‌علاقه‌ی​ و خطوط دشمن رو شکافت.

بیشتر از هزار تا‌چون​ غول فقط با یه ضربه‌کردن​ جونشون رو از دست دادن.

با احتساب اونایی که بخش‌هایی از بدنشون‌همه‌ی​ رو برای همیشه از دست دادن، حدود‌بودم​ سه درصد از کل ارتششون آسیب دید.

آداپاها از‌اصلاً​ قدرت وحشتناک من‌دارم​ به وحشت افتادن.

اما عقب‌نشینی نکردن. چون‌گره​ موجودی که کنترلشون می‌کرد،‌کردم​ همچین اجازه‌ای بهشون نمی‌داد.

یکی از سفینه‌ها روی‌چون​ زمین نشست. یه غول‌یعنی​ از توش اومد بیرون.

ده متر قد داشت و شونه‌هاش‌نزار​ اون‌قدر پهن بود که فقط با‌گره​ نگاه کردن بهش آدم احساس خطر می‌کرد.

حتی روی هر دو‌نکن​ تا ساعدش، دستبندهای قادر‌می‌دم​ مطلق رو هم پوشیده بود.

همون لحظه‌ای که‌دست‌هام​ چشمم به دستبندها افتاد،‌باز​ سرم رو کج کردم.

«نزار قیافه‌اش رو‌می‌دم​ عوض کرده؟» اما‌دست​ اون نزار نبود.

«چطور یه کرم خاکی پست جرئت می‌کنه‌همه‌ی​ اسم نزار رو این‌قدر بی‌پروا به زبون‌بودم​ بیاره! تو فقط به خاطر بخشندگی اون زنده‌ای!»

«این دیگه چه‌طمع​ صیغه‌ایه؟ حشره‌ی عوضی‌بهت​ حرف هم می‌زنه.»

«کرم‌های خاکی فقط‌دست‌هام​ باید خاک بکنن‌بودم​ و همون رو بخورن.»

«چی میگی بابا. مثل این‌که این کرم خاکی گفتنتون ته‌مستقیم​ نداره. کرم‌های خاکی حداقل زمین رو حاصلخیز می‌کنن. شما حشرات کوچیک‌بودم​ غیر از رو اعصاب بقیه راه رفتن، کار دیگه‌ای هم بلدین؟»

خندیدم و‌کردن​ بهش نزدیک شدم.‌خدا​ فاصله: صد متر.

با این فکر که‌نکن​ این فاصله برای یه‌می‌دم​ ضربه‌ی کارساز کافیه، دوباره گفتم:

«خب، بشنویم‌بذاره​ اسم این‌گره​ حشره‌ی عوضی چیه؟»

«انکیدو! جنگجویی که‌می‌دم​ منحصراً به دست‌دست​ نزار خلق شده.»

«انکیدوی حشره. به هر حال که قرار بود‌توانش​ فقط همین امروز رو زندگی کنی، پس تا‌کردم​ می‌تونستی عشق و حالت رو کردی، نه؟ حالا بمیر.»

هر دو تا‌طمع​ مشتم رو به‌بهت​ سمتش دراز کردم.

تاریکی عظیمی مثل یه‌گره​ گردباد بیرون زد و‌کردم​ مستقیم به انکیدو برخورد کرد.

اما بازم از‌می‌دم​ روی کلافگی مجبور‌دست​ شدم چشم‌هام رو ببندم.

دستبند انکیدو با نور‌فرمان​ سفیدی درخشید و به‌توانش​ سرعت شروع به چرخیدن کرد.

رعد و برقی که توسط اون صد هزار غول تولید‌می‌ترسم​ شده بود، انرژی دستبند قادر مطلق رو تأمین کرد و با‌براش​ کمک اون انرژی عظیم رعد و برق، حمله‌ی من دفع شد.

آخ که‌بذاره​ چقدر رو‌گره​ اعصابه. «عوضی‌ها.»

همون لحظه‌ای که‌می‌دم​ کلافه شدم، انکیدو‌دست​ ضدحمله‌اش رو شروع کرد.

طوفانی از رعد و برق‌خدا​ که دیدم رو کاملاً سفید کرد،‌دست‌هام​ کل دنیا رو در بر گرفت.

ده‌ها صاعقه مثل یه‌نکن​ اژدها بالا اومدن و‌می‌دم​ روی چکش انکیدو متمرکز شدن.

انکیدو چکش را مثل‌گره​ آسیاب بادی چرخاند و‌کردم​ مستقیم کوبید توی سر دئوس.

حمله‌اش آن‌قدرها هم سریع نبود.

مسیرش هم کاملاً مشخص بود. فقط‌نزار​ یک چکش رعد و برقی بود‌گره​ که خیلی روراست داشت پایین می‌آمد.

دئوس با دو چشم خودش‌دارم​ مستقیم به چکش نگاه کرد و‌دست​ هیچ تلاشی برای جاخالی دادن نکرد.

راستش را بخواهید،‌دست‌هام​ فکر نمی‌کردم جاخالی دادن‌باز​ بهترین کار ممکن باشد.

محیط اطراف هنوز پر‌چون​ از صاعقه‌هایی بود که‌یعنی​ مثل تله کاشته شده بودند.

اگر بی‌دقت‌کردن​ قدم برمی‌داشتی،‌فرمان​ آسیب جدی می‌دیدی.

اما دلیل اینکه دئوس جاخالی‌دارم​ نداد، هیچ ربطی به این‌می‌ترسم​ واقعیت‌ها یا نقشه‌های پیچیده نداشت.

آخه درگیری با نزار‌گره​ که هیچ، ولی جاخالی‌کردم​ دادن از حملات یه نوکر؟

ترجیح می‌دادم همان‌جا کتک‌چون​ بخورم و بمیرم تا اینکه‌کردن​ چنین خفتی را تحمل کنم.

چکش رعد و برق مستقیم فرود آمد.‌همه‌ی​ یک بار دیگر، جریان‌های انرژی با هم‌بودم​ برخورد کردند و هرج‌ومرج به پا شد.

در حالی که دئوس مشغول سر و کله زدن‌چون​ با انکیدو بود، زکه، یولگئوم و کامائل تمام توانشان‌نزار​ را گذاشته بودند تا با غول‌های آداپا مقابله کنند.

اما همان‌طور که دئوس پیش‌بینی کرده‌بودم​ بود، نزار هم برای مقابله با‌ندارم​ افراد قدرتمند، حقه‌های خودش را داشت.

آداپاهایی بودند که شاید به‌می‌ترسم​ اندازه انکیدو قوی نبودند، اما‌مستقیم​ دستبند قادر مطلق به دست داشتند.

حدود هزار آداپا با استفاده از‌نزار​ آن‌ها به عنوان نقاط اتصال، آرایشی اژدهاشکل‌کرده​ از حملات رعد و برق تشکیل دادند.

وقتی صاعقه‌ها با الگوهای مدام در‌بهت​ حال تغییر به سمت ما هجوم‌آوردنش​ می‌آوردند، حفظ تمرکز اصلاً کار راحتی نبود.

کسی که بیشتر از همه مضطرب‌بودم​ بود، کامائل بود. اینجا سرزمینی بود‌ندارم​ که او از آن محافظت می‌کرد.

به‌خصوص آثار باستانی عصر طلایی که‌دست​ در پناهگاه زیرزمینی دفن شده بودند، برای‌نزار​ انسان‌های مدرن بیش از حد خطرناک بودند.

فرشتگان نابودی که می‌توانستند همه‌چیز را با‌همه‌ی​ خاک یکسان کنند، سلاح‌های قدرتمند، دستگاه‌های ذخیره‌بودم​ انرژی و حتی تجهیزات ورزشی و مکانیکی عجیب.

آنجا پر از مواد خطرناکی بود‌بهت​ که می‌توانست تنها با فشار دادن یک‌یعنی​ دکمه، شعاع ده‌ها کیلومتری را ویران کند.

بال‌های کامائل‌بذاره​ شروع به‌گره​ درخشش کردند.

نور ساطع‌شده، آداپاها‌می‌دم​ را مثل یک‌دست​ شلاق قطع می‌کرد.

او سوار بر شمشیر جدیدش، پلنگ سرخ، دشمنانش را قتل‌عام‌بذاره​ می‌کرد. در یک چشم به هم زدن، بیش از هزار غول‌اما​ به چند تکه تقسیم شدند و جانشان را از دست دادند.

اما این‌ها‌اصلاً​ فقط نیروهای‌نکن​ تازه‌نفس بودند.

غول‌هایی که تعدادشان چند برابر‌کرده​ قبل بود، دوباره او را‌خاصی​ محاصره کرده و تحت فشار گذاشتند.

زکه سلاح‌هشدار​ تازه‌به‌دست‌آمده‌اش، یونمو‌چون​ را بیدار کرد.

او با استفاده از هاله‌خدا​ به عنوان منبع انرژی، برای‌بذاره​ هر مفصل تقویت‌کننده‌هایی ایجاد کرد.

نور شدیدی از دایره زیر‌دارم​ پاشنه‌اش ساطع شد. همزمان، بدنش‌می‌ترسم​ مثل یک توهم ناپدید شد.

حرکت در‌بذاره​ فضای سه‌بعدی‌گره​ بدون هیچ محدودیتی.

این اساساً با چیزهایی مثل جادوی پرواز‌آوردنش​ فرق داشت. حتی در لحظه تغییر جهت‌همه‌ی​ هم، شتابش نزدیک به حد نهایی بود.

آداپاها فقط یک فلش نور می‌دیدند‌نزار​ و تا لحظه‌ای که سرشان قطع‌گره​ نمی‌شد، اصلاً شمشیر زکه را نمی‌دیدند.

چیزی که یونمو را در این میدان نبرد این‌قدر‌چون​ ترسناک می‌کرد، این واقعیت بود که منبع قدرتش از سلاح‌های‌همه‌ی​ سوزاکو و اژدهای آبی تأمین می‌شد که قدرتی بی‌نهایت داشتند.

استقامت فیزیکی زکه تقریباً هیچ افتی نداشت. تا‌کردم​ زمانی که می‌توانست هاله تولید کند و در‌نمی‌خواد​ برابر آن شتاب انفجاری دوام بیاورد، همین کافی بود.

زکه از میان شکاف‌های رعد و برق و‌یعنی​ صاعقه‌هایی که آداپاها مثل الکترود ایجاد کرده بودند‌براش​ پرواز می‌کرد و دشمنان بی‌شماری را قلع‌وقمع می‌کرد.

حتی با وجود اینکه شمشیر آسمودئوس‌نزار​ خون زیادی می‌بلعید و از شدت‌گره​ لذت می‌لرزید، این کشتار متوقف نشد.

یولگئوم شمشیر محبوب اژدهای طلای حقیقی، یعنی‌هشدار​ هو مونگ‌وول را احضار کرد و آن‌کردن​ را جلوی خودش در هوا معلق نگه داشت.

و با استفاده از شمشیر‌کرده​ به عنوان یک واسطه، جادویی با‌فرشته‌ها​ شعاع اثر گسترده را آزاد کرد.

نام اژدهای طلای حقیقی هرگز نباید دست‌کم گرفته‌یعنی​ می‌شد. فقط با نگاه کردن به قدرت جنگی‌اش،‌براش​ او به هیچ وجه از پادشاه شیاطین ضعیف‌تر نبود.

از آنجا که او در هر‌نزار​ هشت عنصر مهارت داشت، جادویش چیزی کمتر‌کرده​ از یک منظره تماشایی و وحشتناک نبود.

گردبادی در امتداد دره باد وزید‌بهت​ و در این میان، تیغه‌های شش‌پر‌آوردنش​ احضار شده، آداپاها را تکه‌تکه کردند.

پاشیدن سم روی زخم‌ها برای پوساندن آن‌ها‌باز​ فقط یک حرکت پایه‌ای بود، و بعد از‌دلم​ آن آتش و یخ روی سرشان ریخته می‌شد.

تنها با یک طلسم،‌چون​ ده‌ها تا صدها غول‌یعنی​ از درد فریاد کشیدند.

دنیا پر از‌مستقیم​ اجساد و فریادهای‌نزار​ غول‌ها شده بود.

با این حال، با وجود‌دارم​ تمام تلاش‌های این سه نفر،‌می‌ترسم​ تعداد غول‌ها کاهش چشمگیری نداشت.

تعداد افرادی که در یک لحظه کشته شدند حدود بیست‌خاصی​ هزار نفر بود. خون ریخته‌شده از اجساد غول‌ها مثل یک‌پیش​ رودخانه جریان داشت، اما تعداد بازماندگان چندین برابر بیشتر بود.

در همین حین، حدود‌چون​ هزار غول سقف لانه‌یعنی​ فرشته نابودی را ویران کردند.

وقتی سوراخی به شعاع‌فرمان​ حدود صد متر باز‌توانش​ شد، آثار باستانی نمایان شدند.

کامائل از‌اصلاً​ شدت خشم‌نکن​ منفجر شد.

هاله‌ای که از بدنش‌گره​ ساطع می‌شد، دشمنان را‌کردم​ مثل یک شمشیر می‌شکافت.

اما این‌هشدار​ وضعیت فقط با‌می‌ترسم​ عصبانیت حل نمی‌شد.

غول‌ها هنوز مسیر کل گروه را مسدود‌همه‌ی​ کرده بودند. این وضعیت دقیقاً مثل این بود‌باز​ که روز روشن جلوی چشمت جیبت را بزنند.

زکه به‌اصلاً​ کامائل نزدیک‌نکن​ شد و پرسید:

«مگه تو‌بذاره​ فرمانده یه ارتش‌کرده​ از فرشته‌ها نیستی؟»

کامائل لبش‌هشدار​ را گاز گرفت‌می‌ترسم​ و جواب داد:

«نه. من تنهام. مگه‌فرمان​ برای نگهبانی از یه‌توانش​ انبار چند نفر لازمه؟»

زکه از دور دئوس‌نکن​ را دید که داشت با‌چون​ انکیدو سر و کله می‌زد.

حمله مارپیچ تاریک مثل یک بادبزن‌بودم​ پهن می‌شد و در مقابل، مارپیچ‌ندارم​ تاریک مرثیه در یک نقطه متمرکز می‌شد.

هنرهای رزمی پادشاه شیاطین را‌می‌ترسم​ می‌شد تا حد زیادی در‌مستقیم​ همین دو حرکت خلاصه کرد.

فقط همین بود، اما‌فرمان​ دئوس داشت دشمنانش را‌توانش​ تقریباً با خاک یکسان می‌کرد.

با این حال، قتل‌عام‌نکن​ صد هزار غول به‌می‌دم​ صورت یکجا غیرممکن بود.

غول‌ها به شدت محتاط‌گره​ بودند و فرم اصلی‌کردم​ خود را به هم نمی‌زدند.

تعداد کسانی که در‌چون​ هر حمله می‌مردند، نهایتاً‌یعنی​ چند صد نفر بود.

تازه همان مقدار آسیب‌فرمان​ هم به خاطر دخالت‌های‌توانش​ فعال انکیدو اغلب کمتر می‌شد.

یک جنگ فرسایشی ادامه‌نکن​ داشت، بدون اینکه هیچ‌کدام‌می‌دم​ شکست بخورند یا پیروز شوند.

اگر نصف روز دیگر به همین شکل می‌جنگیدیم،‌کردم​ می‌توانستیم تمام غول‌ها را بکشیم. اما پیروزی در‌نمی‌خواد​ یک نبرد به معنای پیروزی در کل جنگ نبود.

تا آن موقع،‌می‌دم​ فرشتگان نابودی دیگر به‌آوردنش​ دست نزار افتاده بودند.

درست در همان لحظه بود.

یولگئوم سوت بلندی کشید.

صدای گوش‌خراش سوتش تا اوج آسمان‌بودم​ بالا رفت و حتی صدای فریاد‌ندارم​ غول‌ها را هم در خود غرق کرد.

زکه با چهره‌ای متعجب به‌می‌ترسم​ یولگئوم نگاه کرد. نوک انگشتان‌مستقیم​ او به سمت آسمان اشاره می‌کرد.

ناولها | novelha.net