---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

چرا از شیطان شاه بودن دست کشیدم

چپتر 137: ۳۲. وداع با یک دوران (۱) • ⏱ 11 دقیقه

چپتر 137: ۳۲. وداع با یک دوران (۱)

0

از میان شکاف هاله پاره شده،‌مهلکه​ انرژی جادویی مثل یک شلاق بیرون‌روحش​ زد و محیط اطراف رو خراش داد.

فقط با همین یه ضربه،‌مهم​ یکی از جنگجوها بدون اینکه‌رنج​ حتی بتونه جیغ بکشه، جون داد.

در حالی که شوالیه‌های زودیاک سپرهایشان را بالا برده بودند‌شوکی​ تا جلوی شلاق‌های روح شیطانی که به بیرون سرازیر می‌شد‌نهایت​ را بگیرند، زیک دندان‌غروچه‌ای کرد و درست مقابل پادشاه شیاطین ایستاد.

نور و تاریکی در‌جلو​ هم تنیده می‌شدند و‌زدن​ به حریم هم تجاوز می‌کردند.

زیک، انسان درون این مهلکه،‌این​ چنان شوکی بهش وارد می‌شد که‌انگار​ انگار روحش داشت ذره‌ذره خورده می‌شد.

درد دیگه به نهایت خودش‌مهم​ رسیده بود، طوری که حتی‌رنج​ نمی‌تونست بفهمه دقیقاً کجاش درد می‌کنه.

حس می‌کرد داره قلقلکش میده، برای همین‌این​ نگاهش رو دزدید و شعله‌های آبی گوشتش‌روحش​ رو ذوب کرد و استخوان‌هاش رو بیرون انداخت.

با اینکه بدنش با جادوی شفابخش یکی‌شروع​ از بچه‌ها ترمیم می‌شد، اما درد مثل‌گردباد​ یه توهم باقی می‌موند و اعصابش رو می‌خورد.

اما اصلاً براش مهم نبود.

امکان نداشت‌می‌خورد​ تسلیم درد‌براش​ و رنج بشه.

اون یه جنگجو بود.

زیک یه‌قدم​ قدم دیگه‌جلو​ رفت جلو.

بالاخره قدرت هاله‌انسان​ شروع کرد به‌مهلکه​ پس زدن تاریکی.

بمب مارپیچ تاریک متوقف شد.

مشت پادشاه شیاطین که مثل یه‌درون​ گردباد روی سپر زیک فشار می‌آورد،‌وارد​ از حرکت ایستاد و عقب کشید.

اون با تمام‌رفت​ وجودش ضربه پادشاه‌قدرت​ شیاطین رو دفع کرد.

فقط یه برخورد ساده بود،‌این​ اما این اولین باری بود‌وارد​ که پیشروی پادشاه شیاطین متوقف می‌شد.

کادنزا و اوریدون‌اصلاً​ با عجله خودشون‌نبود​ رو به زیک رسوندند.

نیازی به حرف زدن نبود.

همین که زدن رو‌جلو​ شونه همدیگه و نگاهی رد‌بمب​ و بدل کردن، کافی بود.

دیگه شکستی در کار نیست.

زیک سر تکون‌اصلاً​ داد و یه‌نبود​ قدم بزرگ برداشت.

هاله‌ای مثل‌حریم​ بال از‌می‌کردند​ پشتش فوران کرد.

آدم‌هایی که در معرض اون‌بالاخره​ نور قرار گرفتن، فقط یه‌مارپیچ​ حس تو قلبشون بیدار شد.

حسی به اسم امید.

دئوس موهای خونیش رو زد کنار،‌نبود​ تف خون‌آلودش رو رو زمین انداخت‌اون​ و گفت: «می‌خوای بگی این کافی نیست؟»

قدرت پادشاه شیاطین که برای مدت‌درون​ کوتاهی تو هر دو دستش جا‌وارد​ خوش کرده بود، حالا تقریباً ته‌کشیده بود.

بدن انسانی خیلی ضعیف بود.

اما به نظر می‌رسید اگه‌این​ این محدودیت رو بردارم، اوضاع‌وارد​ از اینی که هست پیچیده‌تر میشه.

دئوس با‌می‌خورد​ کلافگی به‌براش​ سوزاکو خیره شد.

فکر نمی‌کردم اگه فقط‌می‌کردند​ با قصد کشت بهش حمله‌چنان​ کنم، انقدر حالم گرفته بشه.

اون هیولایی که‌رفت​ بهش می‌گفتن سوزاکو، فقط‌شروع​ سر جاش ایستاده بود.

«الکس!»

دئوس اسم‌می‌خورد​ خدمتکارش رو‌براش​ صدا زد.

اما هیچ جوابی نیومد.

کاملاً مشخص‌قدم​ بود که این‌بالاخره​ زیر سر خودشه.

از همون روز خاکسپاری داروچه‌این​ شکمو، یکی از هفت دوک، الکس‌انگار​ داشت تو پس‌زمینه یه نقشه‌هایی می‌کشید.

آخر سر هم جوری صحنه‌سازی کرد که انگار‌نداشت​ خودش هم مرده. بعد از اون، دیگه هیچ‌جلو​ دردسری از طرف دنیای شیاطین برای دئوس پیش نیومد.

برای یه مدت، دئوس فقط سرش به‌این​ کار خودش گرم بود، انگار که واقعاً‌روحش​ ارتباطش با دنیای شیاطین قطع شده بود.

تا اینکه‌قدم​ یه روز اون‌بالاخره​ آتشفشان فوران کرد.

طبق حرف‌های یولگئوم، به‌درون​ نظر می‌رسید که سوزاکو تو‌بهش​ فوران اون آتشفشان دست داشته.

سوزاکو، یکی از چهار‌براش​ جانور شیطانی که به‌نداشت​ عصر نقره‌ای پایان داد.

انگار ردپایی از اون قدرت پیدا‌درون​ شده بود و ازش به عنوان‌وارد​ انرژی برای فوران آتشفشان استفاده کرده بودن.

آتشفشان، هیولاهای ماگ‌وورت‌رفت​ رو هم با‌قدرت​ خودش آورد بالا.

هیولاهایی که به خاطر تأثیر ماگ‌وورت‌مهلکه​ قدرت زیادی به دست آورده بودن،‌روحش​ تو دنیای انسان‌ها حسابی جولان می‌دادن.

اینم کار الکس بود.

دئوس اصلاً نمی‌فهمید چرا‌می‌کردند​ الکس یهو این‌قدر تو‌مهلکه​ این کارها زیاده‌روی کرده.

چون پادشاه شیاطین حضور نداشت؟

یعنی دلیل اینکه از روح شیطانی مرده پادشاه ۶۶۵ام استفاده‌وارد​ کرد تا چیزی شبیه به ظهور پادشاه شیاطین رو برنامه‌ریزی‌رسیده​ کنه، فقط این بود که من دنیای شیاطین رو ترک کردم؟

«تخم‌سگِ دیوونه! آخه داری چه‌مهم​ غلطی می‌کنی؟ یهو جنگ راه انداختی،‌بشه​ این مبارزه چه ارزشی داره آخه؟»

نزار که پشت سرش بود، با‌درون​ دیدن دئوس که یهو داشت سر‌وارد​ هوا داد می‌زد، زد زیر خنده.

و با‌قدم​ خودش زمزمه کرد:‌بالاخره​ «بالاخره رد داد.»

اما حرف‌می‌کردند​ زدن‌های دئوس با‌این​ خودش تمومی نداشت.

«تا وقتی دارم با زبون خوش می‌گم، بکش بیرون. با شناختی‌بشه​ که ازت دارم، محاله جایی باشی که صدام رو نشنوی. تا‌مارپیچ​ ده می‌شمرم خودتو نشون بده. وگرنه بدجوری پشیمون میشی. یک، دو...»

نزار غر زد: «اگه می‌خوای دیوونه شی، برو یه جای‌شوکی​ خلوت و واسه خودت دیوونه شو. آخه چرا جلوی همچین‌نهایت​ دشمن قدرتمندی؟ نه زودتر نه دیرتر، دقیقاً الان باید رد بدی؟»

نزار نگاهی به سوزاکو انداخت.

حس می‌کرد اگه‌انسان​ دئوس گند بزنه، ترکش‌هاش‌چنان​ مستقیم می‌خوره به خودش.

دلش می‌خواست فرار کنه، اما نمی‌تونست‌نبود​ تکون بخوره؛ چون می‌ترسید اگه پیش اربابش،‌جنگجو​ زیک، برنگرده، تا آخر عمرش شکنجه بشه.

دئوس گفت: «واسه همینه که همیشه باید از‌مهلکه​ اون مغزت درست استفاده کنی. حتی اگه ادای‌ذره‌ذره​ آدمای قوی رو دربیاری، بازم دست بالای دست بسیاره.»

دئوس برگشت‌قدم​ و به‌جلو​ نزار نگاه کرد.

«میشه لطفاً خفه‌خون بگیری؟»

نزار جواب داد: «مگه‌براش​ چی گفتم؟ الان وقت‌نداشت​ حرف زدنه دیگه، نه؟»

دئوس گفت:‌حریم​ «من با‌می‌کردند​ خودم حرف نمی‌زدم.»

نزار پوزخند زد:‌رفت​ «آره جون خودت،‌قدرت​ تو که راست میگی.»

دئوس داد زد:

«ده!»

«تا ده شمردم.‌تجاوز​ هنوز نیومدی بیرون،‌درون​ حالا باید چیکار کنم؟»

«خیلی خب، پس این‌جوریه.‌جلو​ پس منم این روح‌زدن​ جادویی رو نابود می‌کنم.»

دئوس دستش‌می‌کردند​ رو گذاشت‌درون​ وسط سینه‌اش.

«بعد از امروز، دوباره برمی‌گردم‌مهم​ به یه آدم معمولی بودن. خیلی‌بشه​ وقته که بهت مدیونم، الکسِ لعنتی!»

درست تو همون لحظه‌ای که نزار‌درون​ گیج شده بود، صدای آه بلندی‌وارد​ از فضای خالی به گوش رسید.

«سرورم، شما بردید.»

مردی از‌می‌کردند​ شکاف فضا‌درون​ ظاهر شد.

مستقیم رفت سمت نزار.‌براش​ بعد با دست‌هاش یقه نزار‌تسلیم​ رو گرفت و کشیدش بالا.

«مرتیکه گستاخ. تنها چیزی که حق‌درون​ داری به ایشون بگی، ستایش و‌وارد​ احترامه. مسخره‌بازی و تیکه انداختن قدغنه.»

نزار جیغی کشید‌رفت​ و سعی کرد‌قدرت​ از چنگش فرار کنه.

اما زور نزار‌انسان​ بدون دستبند قادر‌مهلکه​ مطلق، عمراً بهش نمی‌رسید.

این قدرت کیو گوکو‌براش​ الکس بود، یکی از‌نداشت​ هفت دوک دنیای شیاطین.

الکس گفت: «عذر می‌خوام سرورم.»

الکس نزار رو‌رفت​ پرت کرد اون‌طرف و‌شروع​ جلوی دئوس زانو زد.

«این بنده حقیر همه‌چیز‌درون​ رو طبق میل خودش‌شوکی​ پیش برد. همه‌اش تقصیر منه...

«لطفاً منو بکش.»

«آره، می‌کشمت.‌حریم​ بیا اینجا و‌انسان​ سرتو بیار جلو.»

«معمولاً تو اینجور مواقع،‌جلو​ نباید قبل از جواب‌زدن​ دادن یکم فکر کنی؟»

«نه، فقط می‌خوام بکشمت. فکر کنم‌مهلکه​ این‌طوری یکم خیالم راحت‌تر می‌شه. چون‌روحش​ آرامش اعصابم از زندگی تو خیلی مهم‌تره.»

«این دیگه خیلی‌اصلاً​ بی‌انصافیه! اصلاً نمی‌دونی‌نبود​ چطوری اینو برنامه‌ریزی کردم...»

«این؟ اگه اون پیرمرد اسکلتی‌انسان​ رو می‌کشوندی وسط میدون جنگ،‌شوکی​ چه حسی بهت دست می‌داد؟ هان؟»

«شناختیش؟»

«چرا نشناسم؟ بوی اون‌درون​ پیرمرد از ده‌ها کیلومتر‌شوکی​ اون‌طرف‌تر هم حس می‌شه.»

«همون‌طور که‌می‌خورد​ انتظار می‌رفت،‌براش​ سرورم فوق‌العاده‌ست.»

«چاپلوسی بسه. اگه می‌خوای زنده بمونی، همین الان همه‌چیز رو‌شوکی​ برگردون سر جاش. اون آتشفشان رو بکن تو زمین. اون پرنده‌خودش​ قرمز رو هم که شاهکارتون حساب می‌شه، برگردون سر جای اولش.»

«چطور می‌تونید اسم سوزاکو رو‌بالاخره​ همین‌طوری بیارید! آه، انگار یولگئوم‌مارپیچ​ در موردش حرف زده بود.»

«تازه هویت یولگئوم یادت اومد؟»

«بله؟ کی فراموش‌اصلاً​ کردم؟ مگه ایشون‌نبود​ اژدهای طلای حقیقی نیستن؟»

«به‌هرحال، همه‌چیز رو برگردون به حالت اولش. این مقیاس‌چنان​ حتی برای هفت دوک دنیای شیاطین هم خیلی بزرگه که‌دیگه​ بخوان انجامش بدن، چه برسه به ارباب شیاطین، مگه نه؟»

«بزرگه.»

«از پسش برمیای؟»

«نگران وضعیت منید؟ این رعیت‌مهم​ پیر اون‌قدر تحت‌تأثیر قرار گرفته‌رنج​ که کم مونده اشک بریزه.»

«اگه نتونی‌حریم​ جمعش کنی، گندش‌انسان​ به منم می‌پاشه.»

«بازم خجالت کشیدید.»

«زود باش. بهم گفتن با‌این​ تمام توانم انجامش بدم. وگرنه‌وارد​ سرتو از تنت جدا می‌کنم.»

«سرورم! کنجکاو نیستید؟»

«چی رو؟»

«که چرا اینو برنامه‌ریزی کردم...»

«نه، اصلاً. خب، حدس می‌زنم جوابش خیلی‌چنان​ ضایع باشه. پادشاه شیاطین اون‌قدر حقیر و‌ذره‌ذره​ بی‌عرضه‌ست که می‌خواد قدرت انسان‌ها رو کم کنه.»

«دلیلش اینه؟»

«سرورم، شما‌حریم​ یه چیزی رو‌انسان​ اشتباه متوجه شدید!»

«راستشو بگو.»

«منظورتون چیه؟»

«هیچ راهی‌می‌خورد​ برای درست‌براش​ کردنش نیست.»

«منظورتون از درست کردن چیه؟»

«حالا می‌خوای چی‌کار کنی؟ زنده کردن پادشاه شیاطین قبلی در‌مارپیچ​ حالی که فقط روح شیطانی‌اش باقی مونده. اگه یهو توسط‌عقب​ جنگجوها کشته بشید، انرژی روح شیطانی‌تون رو از دست می‌دید.»

«امکان نداره. غیرممکنه جنگجوهای‌درون​ نسل چهارم بتونن پادشاه شیاطین‌بهش​ رو شکست بدن، مگه نه؟»

«نمی‌دونی؟ یا‌می‌خورد​ داری خودتو به‌مهم​ اون راه می‌زنی؟»

«منظورتون چیه؟»

«نمی‌دونی زیک‌قدم​ به عنوان نسل‌بالاخره​ صفر بیدار شده؟»

«...زیک؟ منظورتون همون زیکه؟»

«مگه زیک دیگه‌ای هم داریم؟»

«همون پسری که می‌شناسم، قهرمان رتبه B از خونواده جنگجوهای قراردادی تو قلعه جوریکس، درسته؟»

«دقیقاً.»

«الان کجاست؟»

«روی همین جزیره. موقعیت دقیقشو نمی‌دونم، اما‌امکان​ با اون شخصیتی که اون داره، احتمالاً تا‌رفت​ الان برای گرفتن پادشاه شیاطین راه افتاده، نه؟»

«من همچین چیزی نشنیده بودم...»

«نشنیده بودی؟ از کی؟»

«خب، از اون شکمو.»

«پس از سر راهم برو‌مهم​ کنار. اگه زودتر قضیه رو‌رنج​ حل نکنیم، اوضاع بدتر می‌شه.»

«سرورم!»

«باز چرا داد می‌زنی؟»

«چطوره با هم برگردیم؟ همه بی‌صبرانه منتظر روزی‌ان‌شوکی​ که ارباب برگرده. داروچه شکمو، من، و ایفریت دهانه‌آتشفشان،‌دیگه​ منتظر سرورمون بودیم تا این حمله رو برنامه‌ریزی کنیم.»

دئوس پوزخندی زد.

«این احمقانه‌ست.»

«چرا با احساسات ما این‌طور...»

«تو هم‌می‌کردند​ نمی‌دونی. در‌درون​ مورد شیطان.»

«خب، شاید جزئیاتش رو ندونم.»

«بدن شیطان فقط یه پوسته‌ست. این بدن با انرژی روح‌شوکی​ شیطانی چیزی جز یه ظرف نیست که برای مدتی ازش‌نهایت​ استفاده می‌شه. اونی که الان داره با زیک می‌جنگه، شیطان واقعیه.»

«اون پادشاه شیاطین‌رفت​ گذشته‌ست. تقریباً قدرتش‌قدرت​ رو از دست داده.»

«کمبود قدرت به این معنی نیست که اون خود واقعیش نیست. باید دوباره تکرارش کنم، احمق! اگه روح شیطانی‌خودش​ نابود بشه، ارباب شیاطین از این دنیا محو می‌شه. اگه برات مهم نیست، بذار بجنگن. این‌طوری می‌تونی بفهمی قهرمان‌ذوب​ قوی‌تره یا ارباب شیاطین. محض اطلاعت، تا حالا هیچ‌وقت پیش نیومده که پادشاه شیاطین بتونه قهرمان رو شکست بده.»

دئوس با تأکید دوباره‌براش​ جلوی الکس که چهره‌ای بهت‌زده‌تسلیم​ داشت، حرفش رو تکرار کرد.

«حتی یک بار هم نه.»

«سرورم!»

«کی اینو برنامه‌ریزی کرده؟ امکان نداره تو بتونی یه چیز به این بزرگی رو برنامه‌ریزی کنی. اگه تو این مبارزه اون پوسته‌طوری​ رو از دست بدید، کار نژاد شیاطین تمومه. روح شیطانی تبلور تجربه‌ایه که از زمان دمیورگوس اول تا حالا ادامه داشته. شما‌بچه‌ها​ هیچ‌وقت نمی‌تونید یه جنگجو رو فقط با قدرت‌های جادویی شکست بدید. الکس، تو کاملاً آینده شیاطین رو به باد دادی. تبریک می‌گم.»

«سرورم! این نمی‌تونه حقیقت داشته باشه. امکان نداره من آینده نژاد شیاطین رو نابود کنم، مگه نه؟‌بالاخره​ نه، سرورم، اشتباه نمی‌کنید؟ مگه روح شیطانی فقط ارباب شیاطین قبلی نیست؟ می‌دونم که تجربه پادشاه شیاطین از‌وجودش​ طریق روح شیطانی منتقل می‌شه، اما شنیده بودم که این تجربه می‌تونه از راه‌های دیگه‌ای هم منتقل بشه.»

«از کی؟»

الکس که مردد‌رفت​ بود، بالاخره دهنش‌قدرت​ رو باز کرد.

«کسی که همه‌انسان​ اینا رو برنامه‌ریزی‌مهلکه​ کرده... نسل ۶۶۵ام هست.»

«حالا چون یه‌اصلاً​ موجود فانی هستی، داری‌امکان​ گریه و زاری می‌کنی.»

«حقیقت داره!»

«پس داری می‌گی ما یه جور مهمونی خودکشی راه انداختیم‌مارپیچ​ یا همچین چیزی؟ اون موجود؟ کاری که سعی دارید با‌عقب​ کشوندن ده‌ها هزار شیطان به سطح زمین انجام بدید، خودکشیه؟»

الکس دهنش‌می‌کردند​ رو بسته‌درون​ نگه داشت.

«راه رو باز کن.»

«ارباب، این غیرممکنه.»

«تا وقتی دارم‌رفت​ با زبون خوش می‌گم،‌شروع​ راه رو باز کن.»

«نمی‌تونم. کسی که‌انسان​ به سوزاکو دستور‌مهلکه​ داده، نسل قبلیه.»

«شماها آخه‌می‌خورد​ می‌خواید چه‌براش​ غلطی بکنید؟»

«این یه نظمه.»

«قانون؟»

«من می‌خوام نظم دنیا‌درون​ رو همون‌طور که تو ۶۶۵‌بهش​ نسل گذشته داشتیم، حفظ کنم.»

«کدوم نظم؟ منظورت همین چرخه‌ی بی‌پایانیه که پادشاه شیاطین از‌رنج​ قهرمان شکست می‌خوره و بعد ۱۰۰ سال وقت می‌ذاره تا پادشاه‌بمب​ شیاطین بعدی رو بزرگ کنه تا دوباره به چالش کشیده بشه؟»

«این بار شکست نمی‌خوریم. مگه برای همین‌این​ نبود که تمام دنیای شیاطین دست به‌روحش​ دست هم دادن و شما رو بزرگ کردن؟»

الکس یه‌قدم​ قدم به‌جلو​ دئوس نزدیک‌تر شد.

«دارید فرار می‌کنید چون از‌این​ شکست می‌ترسید؟ فکر می‌کنید تو‌وارد​ ۲۰ سالگی از قهرمان شکست می‌خورید؟»

ناولها | novelha.net