چپتر 74: چرا از پادشاه شیاطین بودن استعفا دادم
0۱۷. سفرلابد در دنیایمخالف شیاطین (۴)
«بعید میدونم اون تولهسگِ مرده تو قبر یهو هوسقرن مرغ سوخاری کرده باشه که پاشه بیاد قرقاول شکاراما کنه. پس یعنی اون دو تا با هم همدستن؟»
دئوس انقدر کلافه و عصبیبره بود که کلمات رو تندشدی تند از دهنش پرت میکرد بیرون.
اون دو نفری کهنظم داشت در موردشون حرفبوده میزد، الکس و داروچه بودن.
«آخه وقتی خودتون رومخالف به موشمردگی زدین، اونیکی پشتپرده چه غلطی دارین میکنین؟»
«از دستراستش کی خودشون روفقط به مردن زدن؟»
«از دست کی؟دود خب معلومه، لابدهوا از دست جناح مخالف.»
«بقیه اونفقط هفت دوک؟نظم یا... اون یکی؟»
دئوس با شنیدن اینمخالف حرف، احساس کرد یه سطلشنیدن آب یخ ریختن رو سرش.
«یعنی اون دو تا دوکفقط دارن یه نقشهای میکشن کهپابرجا پادشاه شیاطین رو گول بزنن؟»
«ظاهراً که همینطوره.»
«دارن نقشه خیانت میکشن؟»
«ولی واقعاً نیازی به خیانت هست؟ بادوک این وضعیتی که پادشاه شیاطین داره، اینریختن حمله از همین الانم شکستخورده به حساب میاد.»
دقیقاً همونطوریراستش بود کهنمیدونم یولگئوم میگفت.
قبل از اینکه دئوس نظرش رو عوض کنه، احتمالمطمئن خیلی زیادی وجود داشت که خود جنگ که براینظم بیست سال برنامهریزی شده بود، کلاً دود بشه بره هوا.
«اصلاً تو از کجانظم مطمئن شدی که اونا زندهن؟میتونم راستش این یکی خیلی عجیبتره.»
«نمیدونم، فقط یه حسه. نظم هفت دوک که ۶۶۶ قرن پابرجا بوده... میتونم درک کنمسرش که مرگ یکیشون طبیعی باشه، اما اینکه دو نفرشون یهو با هم بمیرن، حتی فکروضعیتی کردن بهش هم عجیبه. اگه طبیعی نیست، یعنی یه دستکاریای تو کار بوده، مگه نه؟»
«خب، مثل این میمونهنمیدونم که تاس صد بار پشتقرن سر هم جفت شیش بیاره.»
«فکر کنم احتمالش حتی از اونم کمتر باشه.کجا همهچیز از همون ریسههای قارچی شروع میشه کهفقط از همون اول امضا روشون نوشته شده بود.»
کل ماجرا برمیگشتحسه به همون لحظهای کهپابرجا با یولگئوم ملاقات کردم.
دئوس مستقیملابد تو چشمهایمخالف یولگئوم زل زد.
«اون قارچها قرار بودنمیدونم مچ کی رو بگیرن؟ اونقرن یکی رو؟ یا من رو؟»
«یعنی میگی داروچه همچین نقشهبره جسورانهای کشیده بود؟ میخواستین اژدهایشدی طلای حقیقی رو شکار کنین؟»
«اگه بخوام دقیقتر بگم، فکر کنم طوری برنامهریزی شده بود کهکنم اژدهای طلای حقیقی خودش بیاد سراغم. اگه شیاطین تو کار اژدهایانعجیبه دخالت کنن، اونا قطعاً میان پیش پادشاه شیاطین تا اعتراض کنن.»
«واسه همین خودم رفتم دنبالش.»
«این حرومزادههاراستش دارن چهنمیدونم غلطی میکنن؟»
«من یه راهیدود میشناسم که همهچیز رواصلاً برگردونه به حالت اولش.»
دئوس با شنیدنحسه حرف یولگئوم سرشقرن رو کج کرد.
«منظورت چیه؟»
«راهش اینه که برگردی خونه.فقط بشینی رو تخت پادشاه شیاطینپابرجا و سرنوشتت رو قبول کنی.»
«یعنی میگی من ازبشه خونه فرار کردم وکجا الان چهار ماه گذشته؟»
«دقیقاً.»
«اصلاً منطقی نیست. کمتر ازبقیه یه سال از فرار مناین گذشته؟ پس اون اژدهای تندرو چی؟»
«من اسمش رو تو اون ریسههایحسه قارچی، تقریباً همون موقعی که دنیایمیتونم شیاطین رو ترک کرد، پیدا کردم.»
«پس همش تقصیر منه.»
«بله.»
«ولی حرفاتلابد یه نمهمخالف عجیبه، زنِ لعنتی.»
«چرا؟»
«فکر کنم دلت میخواد من بشم همون شیطانی کهمطمئن بودم. مگه شیطان همونی نیست که به دنیای انسانهانظم حمله میکنه و همهجا رو به خاک و خون میکشه؟»
«بحث این نیست که دلم۶۶۶ میخواد شیطان بشی، تو خودِ شیطانی.کنم منظورم اینه که برگردی سر جایگاهت.»
«مگه اگه ارباب شیاطین وجودبقیه نداشته باشه، برای همه بهتراین نیست؟ مگه تو طرفِ انسانها نبودی؟»
«من طرفِ اژدهایانم.»
«همون اژدهایانکلاً الان طرفِبشه انسانها هستن دیگه.»
«خب، اونفقط که آره.»نظم دئوس پوزخندی زد.
«پس یعنی عاشقم شدی؟»
«ها؟ درست نشنیدم چی گفتی؟»
«خدای اژدهایان که با انسانها متحد شده، جایگاهش رو فراموش کرده وزندهن داره به من نصیحت میکنه که برگردم و شیطان بشم؟ حتماً چون هیکنم با هم رفتیم سر قرار، یه دل نه صد دل عاشقم شدی دیگه.»
«این روزا برای انتخاب ارباب۶۶۶ شیاطین، میزان توهم و خودشیفتگیدرک رو هم معیار قرار میدن؟»
«راستشو بگو. حالا نمیدونممخالف قبول میکنم یا نه،یکی ولی جدی بهش فکر میکنم.»
یولگئوم سرشراستش رو برگردوندنمیدونم و آهی کشید.
«من فقط از بهبشه هم خوردنِ نظم خوشم نمیاد.مطمئن خب، حالا میخوای چیکار کنی؟»
«باید پیداشونفقط کنم ونظم بچپونمشون تو تابوت.»
«چطوری میخوای پیداشون کنی؟»
«از الان بهعجیبتره بعد باید بهشحسه فکر کنم. به اون.»
«من؟»
«آره. اصلاًفقط واسه همیننظم آوردمت اینجا.»
«فعلاً بیا برگردیم. ظاهراً دیگه موندن اینجا فایدهای نداره. اگهاین الکس و داروچه جلوی چشممون قایم شده باشن، حتی اربابگول شیاطین هم به این راحتیها نمیتونه پیداشون کنه، مگه نه؟»
از اونجایی که حرفای یولگئومفقط منطقی به نظر میرسید، دئوسپابرجا همراه اون به دنیای انسانها برگشت.
زیک رو به خدمتکارش،بشه اسکاتول، که داشت تو شستنمطمئن ظرفها بهش کمک میکرد، گفت:
«آقای اسکاتول، دیگه میتونیننظم دست نگه دارین. بقیهشبوده رو خودم انجام میدم.»
«مشکلی نیست. بههرحال کارمخالف دیگهای ندارم. از اونجایییکی که ارباب نیستن، منم بیکارم.»
«کجا بیکارین. هر روز دارین بهحسه من شمشیرزنی یاد میدین... اگه شمامیتونم نبودین، چرخوندن این مغازه خیلی سختتر میشد.»
«راستش این حرفیه که من باید به شماکجا بزنم، آقا زیک. به لطف کمکهای شماست که میتونمحسه کارهای مغازه زرهفروشی رو با خیال راحت انجام بدم.»
اسکاتول بعد از اینکه با یه دستمال،پابرجا آبِ روی کاسه رو کاملاً خشک کرد،طبیعی کاسه رو گرفت سمت نور چراغ خیابون.
بینقص بود.
دیدن ظرفهای تمیز حسنمیدونم خوبی بهم میداد و۶۶۶ باعث شد لبخند بزنم.
«خواهر وکلاً برادرهای کوچیکترت دارنبره سخت تلاش میکنن؟»
«بله. ظاهراً خواهر کوچیکم همین الانش هم دوبوده تا دوست پیدا کرده. چند بار بهم گفتنفرشون که چقدر خوشحاله تو اردوی مدرسه باهاشون صمیمی شده.»
«مجبور شدیلابد به زورمخالف بفرستیش بره، نه؟»
«آخه هزینه شرکت تو اردو اندازه یه سکه۶۶۶ طلا بود. ظاهراً تو مسیر یه سر رفتنیکیشون سونگهوانگچونگ و تو اردوی گروهیِ شوالیههای مقدس شرکت کردن.»
«استعدادش تو چه زمینهایه؟»
«شاید چون دختره، زیادنظم به شمشیرزنی علاقه نداره.بوده ظاهراً داره جادو یاد میگیره.»
«پیشداوری اصلاً خوب نیست. فقط با تمرین همزمان شمشیر و جادو میشهکرد به سطح بالایی رسید. زیک، بیا تو هم جادو یاد بگیر. بهتریننقشه کار اینه که حداقل جادوی کمکی رو تا سطح استادی تمرین کنی.»
زیک لبخند تلخی زد.
«من همین شمشیرزنی روبشه هم از روی شانس ومطمئن لطف شما تازه شروع کردم.»
«من فقط باحسه یادگرفتن شمشیرزنی ازقرن آقا اسکاتول هم راضیم.»
«از امروزلابد تمرین جادومخالف رو شروع میکنیم.»
زیک ازراستش حرفهای اسکاتولنمیدونم جا خورد.
«جادو... شما جادو هم بلدین؟»
«یادت رفته من کیام؟»
«آها! شما پری هستین.»
«ما پریها قبل ازنمیدونم اینکه از پوشک گرفته۶۶۶ بشیم جادو یاد میگیریم.»
«با این حال...دود نمیتونم بیشتر ازهوا این تو زحمت بندازمتون.»
«زحمت چیه. تو یه قهرمانی. تو گذشته، وقتی تعداد انسانهایی که تو قاره خوزه زندگی میکردننفرشون خیلی کمتر از الان بود، مردم فداکاری برای قهرمانها رو یه وظیفه بدیهی میدونستن. جادوگرها باپشت کمال میل دانششون رو با قهرمانها به اشتراک میذاشتن. چون این تنها راه بقای بشریت بود.»
اسکاتول بالابد مهربانی به چشمهایبقیه زیک نگاه کرد.
با نگاه کردنعجیبتره به چشمهای او، قلبنظم زیک به تپش افتاد.
این دقیقاً برعکس دئوس بود.
وقتی به چشمهایحسه دئوس نگاه میکرد، شجاعتپابرجا از اعماق وجودش میجوشید.
اما چشمهایلابد اسکاتول به ذهنبقیه زیک آرامش میداد.
دلش میخواستراستش به اونمیدونم تکیه کند.
با اینکه فقط حدود یک ماه بود اوکجا را میشناخت، اما حس میکرد مثل یک برادرفقط بزرگتر و خوب است که سالهاست او را میشناسد.
«چیزی که مهمتره، اراده خودته زیک. یادگیری همزمانبوده جادو و شمشیرزنی بدون یه اراده خیلی قوی غیرممکنه.بمیرن اما چون تو یه قهرمانی، حداقل میتونی امتحانش کنی.»
«فکر کنم آقاجناح اسکاتول هم یههفت استثنا باشه، نه؟»
«چون من یه پریام. مافقط خیلی بیشتر از انسانها عمرپابرجا میکنیم. خب چطوره؟ حاضری یاد بگیری؟»
زیک لحظهای تردید کرد.
از تهفقط دل میخواست این۶۶۶ کار را بکند.
دلش میخواست همهچیز رامخالف یاد بگیرد و بهیکی قهرمان قویتری تبدیل شود.
اینطوری دیگر برایعجیبتره دئوس یا بقیهحسه دردسر درست نمیکرد.
اما در عیندود حال، اعتماد بههوا نفس کافی هم نداشت.
وقتی تو مدرسه ابتدایینظم قهرمانان درس میخواند، بدترین نمراتشمیتونم همیشه تو درس جادو بود.
راستش رالابد بخواهید، همهاش همبقیه تقصیر زیک نبود.
از آنجایی که علم جادو بسیارحسه گسترده و سخت بود، اگر معلم خصوصیدرک نداشتی، طبیعی بود که نمره قبولی نگیری.
او هنوز هم میتوانست مباحث پایه و روشهای جادویی را تااونا حدودی دنبال کند، اما وقتی پای توابع جادویی که رابطه بین قدرتمیتونم جادویی و هدف را تعیین میکردند به میان آمد، کاملاً تسلیم شد.
«خیلی دلم میخواد،حسه اما مطمئن نیستم کهپابرجا استعدادش رو داشته باشم.»
«اگه استعداد نداری، فقط بایدبقیه بیشتر تلاش کنی. حتی همون یادگیریاحساس اولیهاش هم خیلی به دردت میخوره.»
نگرانیهایش زیاد طول نکشید.
«انجامش میدم!کلاً لطفاً بهمبشه آموزش بدین.»
«بسیار خب.فقط پس از همین۶۶۶ امروز شروع میکنیم.»
در همانلابد لحظه، چشم زیکبقیه به مردی افتاد.
مرد که فقط یک دستفقط داشت، با صورتی برگردانده بهپابرجا سرعت از انتهای کوچه گذشت.
«آقا اسکاتول! لطفاًدود یه لحظه حواستونهوا به دکه باشه.»
مردی که زیک با عجله به دنبالش دوید، همانمیتونم اراذل و اوباشی بود که چند ماه پیش وقتیحتی در دکه دردسر درست کرده بود، توسط دئوس گیر افتاد.
وقتی زیک اوجناح را گرفت، مرد بادوک دستهایش صورتش را پوشاند.
«تو رو خدا رحم کن.»
«آقا دنژو!»
«آقا کیه... ارباب،حسه شما فقط بهقرن من بگین سگپدر، تولهسگ.»
«شما زندهاید!»
«غلط کردم. به خاطر اشتباهم معذرتحسه میخوام. اگه قراره بمیرم، همین الانمیتونم میمیرم، پس لطفاً جونم رو ببخشین!»
او روی زانوهایشدود افتاد و شروعهوا کرد به چرتوپرت گفتن.
دنژو یکی ازحسه گندهلاتهای معروف کوچهپسکوچههایقرن قلعه زوریکس بود.
او رفقای زیادی بین شوالیهها داشت، برایدوک همین با وجود اینکه دست به هرریختن جور کار خلافی میزد، همیشه در امان بود.
فقط تاجران بزرگ یا شوالیههای فرقه از او۶۶۶ ترسی نداشتند، اما کاسبهای خرد و متوسط پول زیادیطبیعی را به عنوان حق حساب به او باج میدادند.
چطور یک اوباشِدود ازخودراضی و مغرور بهاصلاً این روز افتاده بود؟
«چی شد...فقط نکنه گرفتارنظم جادوی دئوس شدین؟»
«اون... اون یه شیطانه. من هیچی نمیدونمدوک و هیچی هم نشنیدم. تو رو خداریختن منو ببخش. دیگه هیچوقت اینطرفا پیدام نمیشه.»
«نه، دیگهراستش نیازی بهنمیدونم این کار نیست.»
دیدن او تو این وضعیتِبره فلاکتبار آنقدر ترحمانگیز بود که زیکاونا نتوانست بیشتر از این نگهش دارد.
وقتی مرد لرزان را رها کردقرن و به سمت دکه برگشت، زیکمرگ هم از سرمایی ناشناخته به خود لرزید.
وقتی به دکه برگشت،مخالف یک چهره آشنا بهیکی عنوان مشتری آنجا بود.
او از قبلعجیبتره در حال سفارشحسه دادن نوشیدنی بود.
او همیشهکلاً لبخند بهبشه لب داشت.
احتمالاً نه به خاطر اینکه اتفاققرن خوبی افتاده بود، بلکه این فقطمرگ روش او برای برخورد با مسائل بود.
«آقا زیک. لطفاًجناح امروز هم یههفت میانوعده خوشمزه بهم بده.»
اسمش کادنزاراستش پن هولینمیدونم پیچ بود.
او یک قهرمان رتبه D بود که به عنوان بازرس دفتر امپراتور مقدس به قلعه زوریکس آمده بود.
اما جایگاه اصلیحسه او یکی از دوازدهپابرجا پالادین امپراتور مقدس بود.
آنها شوالیه زودیاک نامیدهمخالف میشدند و نخبگان امپراتوریکی مقدس به حساب میآمدند.
از آنجایی که آنها افراد با مهارتهاینظم ناکافی را استخدام نمیکنند، در حال حاضرکنم سه جایگاه شوالیه زودیاک خالی مانده بود.
«آقا کادنزا!»
زیک با عجله شالگردنشنظم را دور خود پیچیدبوده و اجاق را بیرون آورد.
زغالها با رنگی سرخ میسوختند.
«غذای امروز چیه؟»
«رول تخممرغ.»
«همچین غذایی هم داریم؟»
«اگه سبزیجات خردشده و ژامبون بهش اضافه کنین، میتونهشنیدن جای یه وعده غذایی کامل رو بگیره. این یهمیکشن غذای اصیل از جنگل دماسبی و چیزی شبیه به املته.»
کادنزا نگاهی به اسکاتول انداخت.
«به نظرکلاً میاد چیزهایی ازبره ایشون یاد گرفتی.»
«همین چندفقط وقت پیشنظم رفتم سرزمین پریان.»
«جالبه. اونجا الانجناح چطوریه؟ تعاملشون با دنیایدوک انسانها خیلی کم شده...»
«اگه از من بپرسین چطوره، باید بگم هیچ۶۶۶ شناختی از اونجا ندارم. نمیتونم چیز دیگهای بگم جزطبیعی اینکه پریها تو یه جنگل خیلی بزرگ زندگی میکنن.»
زیک یک تابه مربعی که از یکاصلاً صفحه آهنی خمشده ساخته شده بود را بیروننمیدونم آورد و به آرامی روی زغالها گرم کرد.
او مقداری سبزیجات خردشده را۶۶۶ به یک ژامبون ارزانقیمت اضافهدرک کرد و تخممرغها را هم زد.
کادنزا با علاقهجناح به حرکات دستهفت زیک نگاه میکرد.
«شمشیرزنیت هم پیشرفت کرده.»
«بله؟»
«باورم نمیشه مهارتهات تو یه مدتقرن به این کوتاهی اینقدر پیشرفت کرده باشه...یکیشون به نظر میاد معلم خوبی پیدا کردی.»
«دارم ازلابد آقا اسکاتولمخالف یاد میگیرم.»
«این یعنیراستش پیشنهاد من روفقط هم رد میکنی؟»
«مگه پروندهکلاً اون ماجرابشه بسته نشده بود؟»
«پیشنهاد هنوز پابرجاست.حسه فقط کافیه نظرتقرن رو عوض کنی.»
کادنزا جرعهایلابد از نوشیدنیاش خوردبقیه و ادامه داد.
«میتونی بعداً جواب بدی.نمیدونم در نهایت من شرطبندی۶۶۶ قبلی رو بردم، مگه نه؟»