---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

چرا از شیطان شاه بودن دست کشیدم

چپتر 229: ۵۲. دمیورگوس ۶۶۷ام به تخت می‌نشیند (۴) • ⏱ 12 دقیقه

چپتر 229: ۵۲. دمیورگوس ۶۶۷ام به تخت می‌نشیند (۴)

0

«با اراده‌ی‌وقت​ خود میگو‌بدترین​ پادشاه شد؟»

«دوک‌های شیاطین از‌عواقبش​ همین الان دارن‌بررسی​ بهش ابراز وفاداری می‌کنن؟»

داستان خیلی‌اول​ عجیب و‌می‌کشم​ غریبی بود.

یولگئوم حس می‌کرد‌تمام​ کل این وضعیت خودش‌بررسی​ یه شوخی مسخره است.

«یه ارباب شیاطین با قلب‌حالت​ انسانی؟ نه، تو مورد میگو، اون‌می‌کنه​ یه ارباب شیاطین نیمه‌انسان و نیمه‌شیطانه.»

در حالی که دست‌هام رو‌دنیا​ سینه گره خورده بود، به‌وقت​ دئوس نگاه کردم و پرسیدم:

«خب حالا می‌خوای‌نزار​ چیکار کنی؟ همین‌طوری ولش‌دوم​ می‌کنی به امان خدا؟»

دئوس جواب‌دست​ داد: «اول‌عواقبش​ نزار رو می‌کشم.»

«این از همه واجب‌تره.»

«دوم اینکه جلوی جنگی‌روی​ که قراره ده سال‌باشن​ دیگه راه بیفته رو می‌گیریم.»

«با این یکی هم موافقم. اگه تو این‌اینکه​ وضعیت دنیای شیاطین و دنیای انسان‌ها با هم‌می‌گیریم​ بجنگن، تلفات هر دو طرف خیلی سنگین می‌شه.»

«سوم...»

«سوم؟»

«خودم هم نمی‌دونم.‌عواقبش​ فعلاً همون دو‌بررسی​ تای اول تو اولویته.»

«فهمیده بودم که اصلاً‌می‌کشم​ به هیچی فکر نمی‌کنی، ولی‌جلوی​ خب حداقل نبض کار دستته.»

«اون یکی چی؟ حالا می‌خوای چیکار کنی؟‌بررسی​ تو به خاطر میگو اینجایی. فرشته‌ها چی‌حالت​ می‌شن؟ هنوز درباره‌ی وجود میگو به نتیجه‌ای نرسیدن؟»

«هنوز خبری نشنیدم.»

«اونا هم واقعاً لفتش می‌دن.»

«چون محتاطن. فقط وقتی دست‌همه​ به کار می‌شن که تمام عواقبش‌قراره​ رو روی دنیا بررسی کرده باشن.»

«به لطف تو، یه کم وقت خریدم. تو بدترین حالت، اگه فرشته‌ها وجود‌بدترین​ میگو رو به رسمیت نشناسن، بیشترین دردسر رو درست می‌کنه، مگه نه؟ اگه‌بکنی​ به کارایی که قبلاً سعی داشتی بکنی فکر کنی، این یه نتیجه‌گیری منطقیه.»

اسکاتول به رگین‌خریدم​ دستور داده بود که‌نشناسن​ میگو رو ترور کنه.

«درسته.»

«خب پس برنامه‌ات چیه؟»

«مثل شرخرها سین‌جیمم نکن.‌عواقبش​ خودم هم به اندازه‌ی‌کرده​ کافی سرم درد می‌کنه.»

یولگئوم در حالی‌خریدم​ که حرف می‌زد،‌رسمیت​ نگاهی به دئوس انداخت.

«به هر حال، بزرگترین مشکل خود تویی.‌کرده​ آخه چرا رفتی با یه دختر ده‌ساله‌رسمیت​ ور رفتی و این بساط رو راه انداختی؟»

«واو، اگه کسی که نمی‌دونه‌همه​ قضیه چیه اینو بشنوه، پیش خودش‌قراره​ فکر می‌کنه من چه آشغالی‌ام، نه؟»

«تو خودِ دردی. خیلی عالی‌روی​ می‌شد اگه همونجا تو دنیای شیاطین‌وقت​ مثل یه پادشاه می‌نشستی سر جات.»

«آره و فقط ده‌بدترین​ سال بعدش تو یه‌بیشترین​ جنگ بزرگ کشته می‌شدم.»

«شاید تو‌تمام​ جنگ با‌روی​ انسان‌ها پیروز می‌شدید.»

«اصلاً با عقل جور درمیاد؟»

«با یکم تلاش چی؟»

«نه، نه. اصلاً راه نداره. دفعه‌ی پیش قدرت فرشته‌های‌دردسر​ مقرب رو دیدم. در مقایسه با یه فرشته مقرب،‌نتیجه‌گیری​ یکی مثل من تفاوتش مثل تفاوت خورشید و کرم شب‌تابه.»

«منظورت کامائله؟»

«اصلاً شنیدی چی گفتم؟»

«آره. ولی خیلی هم ناامید نشو. کامائل‌بررسی​ فرشته‌ی قدرت الهیه. از نظر توانایی مبارزه،‌حالت​ بین فرشته‌های مقرب بالاترین سطح رو داره.»

«تو چی؟»

«من بی‌نقصم! از هر لحاظ.»

دئوس با‌اول​ شنیدن لاف‌زدن‌های‌می‌کشم​ یولگئوم پوزخند زد.

«به نظر میاد فرشته‌ها‌عواقبش​ به خاطر همین اخلاق‌کرده​ گندت پرتت کردن بیرون.»

«منو ننداختن بیرون!»

«پس اعتراف‌تمام​ می‌کنی که‌روی​ اخلاقت گنده؟»

«معلومه که نه!»

«به هر حال، وقتی یه مشت هیولای فوق‌العاده قدرتمند طرف انسان‌ها‌وقت​ هستن، پادشاه شیاطین چطوری می‌تونه ببره؟ بی‌دلیل نیست که ما هر‌کارایی​ ۶۶۵ تا مسابقه رو باختیم. پادشاه شیاطین بودن یعنی همین دیگه.»

دئوس وقتی به این موضوع فکر‌رسمیت​ کرد، انگار حسابی شاکی شده بود‌مگه​ و با کلافگی به حرفش ادامه داد:

«خیلی نگذشته بود که به دنیا اومدم، اونا با تزریق انرژی روح شیطانی یا یه همچین کوفتی منو خوابوندن...‌می‌کنه​ وقتی بیدار می‌شی، بیست سال هنرهای رزمی مثل رقص پادشاه شیاطین رو یاد می‌گیری و بعدش می‌ری با یه جنگجو‌سین‌جیمم​ می‌جنگی. این چرخه‌ی زندگی تکراری یه پادشاه شیاطینه. به نظرت این‌همه جون کندن فقط برای این نیست که تهش بمیری؟»

«امکان نداره این‌طوری باشه.‌می‌کشم​ طبق حرفای تو، اصلاً چه‌جلوی​ نیازی به ارباب شیاطین هست؟»

«داری خودتو می‌زنی‌تمام​ به اون راه؟‌دنیا​ یا واقعاً نمی‌دونی؟»

«چی؟»

«اصلاً شیاطین‌تمام​ برای چی‌روی​ وجود دارن؟»

«نمی‌دونم؟»

«نه، تو باید بدونی.»

دئوس یه کلوچه که جلوی یولگئوم بود رو برداشت‌دردسر​ و چپوند تو دهن خودش. یه چیزی نصف اندازه‌ی‌نتیجه‌گیری​ کف دستم رو با یه گاز جویدم و قورت دادم.

«اگه بهش فکر کنی، از وقتی چشم باز کردم فقط حدود بیست سال زندگی کردم. تقریباً ده سال قبل از مرگ پادشاه شیاطین قبلی به دنیا‌نتیجه‌گیری​ اومدم. با توجه به اینکه هیچ خاطره‌ای از بچگیم تا قبل از ده‌سالگی ندارم، احتمالاً مثل میگو حدود ده سال پشت سر مادرم قایم شده بودم و‌آخه​ زندگی می‌کردم. بعدش هم ده سال رفتم مدرسه. همکلاسی‌هام رو تو جایی مثل آکادمی نظامی پادشاه شیاطین کشتم و شدم یکی از آخرین نفراتی که زنده موند.»

برای یه انسان این یه‌همه​ خاطره‌ی وحشتناک بود، اما خب،‌جنگی​ اون یه ارباب شیاطین بود.

«خب، بعداً شنیدم که اون همکلاسی‌ها در واقع برادرام بودن. پادشاه شیاطین قبلی در مجموع ۷۳‌نشناسن​ تا بچه داشت. بین اونا، من زنده موندم و بعدش رفتم داخل دایره‌ی جادویی تا انرژی‌داده​ شیطانی رو به دست بیارم. و خاطرات هشتاد سال گذشته همه‌اش فقط یه خواب و خیاله.»

«داشتی خواب می‌دیدی.»

«نمی‌دونم. خوابی بود که اون موقع دیدم، یا خوابی بود‌وقت​ که بعد از گرفتن انرژی شیطانی، وقتی بیرون دایره‌ی جادویی‌مگه​ چرت می‌زدم دیدم؟ چون نه خیلی طولانیه و نه خیلی واضح.»

دئوس سرش رو‌نزار​ کج کرد و‌واجب‌تره​ دوباره به حرف اومد:

«و بعدش بلافاصله از‌عواقبش​ خونه فرار کردم. همونجا بود‌باشن​ که با زیک آشنا شدم.»

«اگه بخوایم سنت رو از‌حالت​ وقتی که بیدار شدی حساب‌درست​ کنیم، تو از زیک هم کوچیک‌تری.»

«اوه، واقعاً این‌طوری می‌شه؟»

«زیک چهارده سالش بود‌می‌کشم​ و تو فقط به‌اینکه​ اندازه‌ی ده سال خاطره داری.»

«اوم... این موضوع‌تمام​ باید پیش زیک‌دنیا​ یه راز بمونه.»

یولگئوم زد زیر‌خریدم​ خنده: «می‌ترسی ازت‌رسمیت​ بخواد بهش بگی داداش؟»

«اگه از روزی که به دنیا اومدی‌کرده​ حساب کنی، بالای صد سالته. زیک ازت‌رسمیت​ نمی‌خواد بهش بگی داداش، پس نگران نباش.»

«به هر حال، بیست سال گذشته. ده سال از اون موقعی که یه بچه‌ی نابالغ بودم می‌گذره. فقط ده ساله‌دنیای​ که بالغ شدم. از وقتی که شروع کردم به غصه خوردن و فکر کردن، زمان زیادی نمی‌گذره. ولی الان می‌دونم‌ولی​ چرا به پادشاه شیاطین نیازه. اما امکان نداره تو ندونی. تو خیلی بیشتر از من درباره‌ی این دنیا اطلاعات داری.»

«...درسته. دیگه‌دست​ نمی‌شه وانمود‌عواقبش​ کرد که نمی‌دونم.»

«تو هم اینو می‌دونی، مگه نه؟ شیاطین باید بمیرن. اونا به وجود اومدن تا‌قبلاً​ بمیرن. نباید هیچ استثنایی وجود داشته باشه. اگه استثنایی هم پیش بیاد، درست مثل‌چیه​ زمانی که اولین پادشاه شیاطین اومد، به زور یه قهرمان می‌سازن و شکستش می‌دن.»

«درسته.»

«هالی‌وودز یه جنگجوی سرهم‌بندی‌شده بود. دقیقاً همون لحظه‌ای ساخته شد‌جنگی​ که پادشاه شیاطین از مرز عبور کرد. از کجا می‌فهمی‌دنیای​ که انسانی یا نه؟ شاید فرشته‌ها داشتن ادای آدم‌ها رو درمی‌آوردن.»

«اون یه‌دست​ موهبت بود. چیزی‌روی​ نزدیک به بی‌نهایت.»

«خب، در‌وقت​ نوع خودش فقط‌حالت​ یه قمار بود.»

«این یکی یکم فرق داره.»

«یادت رفته که‌نزار​ من اولین خاطره لوسیفر‌دوم​ رو به دست آوردم؟»

«آره، همین‌طوره.»

«بیشترشون باقی نموندن. اما تنها چیزی که‌نشناسن​ اون تو هست، غم و خشم خالصه.‌قبلاً​ لوسیفر یه شهید بود. درست مثل تو.»

یولگئوم فنجون‌تمام​ چای رو به‌دنیا​ لب‌هاش نزدیک کرد.

منم همون‌اول​ چای سردشده‌ام‌می‌کشم​ رو سر کشیدم.

«اونم دستور خدا بود؟ در موردش چیزی نمی‌دونم، اما... تو‌لطف​ و لوسیفر. حتی اگه موجوداتی ساخته شده از دروغ بودین،‌می‌کنه​ بازم این‌که همه‌تون رو زنده به گور کردن خیلی رقت‌انگیز بود.»

چیزی که دئوس داشت‌بدترین​ در موردش حرف می‌زد،‌بیشترین​ اژدهایان و شیاطین بودن.

اژدها موجودی بود‌عواقبش​ که برای نابودی‌بررسی​ غول‌ها ساخته شده بود.

اژدها یه غول نبود که مدام تحلیل رفته و به هیولا تبدیل‌سال​ شده باشه، بلکه یه سلاح بیولوژیکی بود تا با آداپاس‌ها مقابله کنه؛‌طرف​ غول‌های واقعی‌ای که توسط نزار ساخته شده و حالا دوباره زنده شده بودن.

و شیاطین هم‌تمام​ کایمراهایی بودن که توسط‌بررسی​ نژاد نقره‌ای خلق شدن.

دقیقاً نمی‌دونستم‌وقت​ هدفشون از این‌حالت​ کار چی بود.

فقط برای سرگرمی و تماشا بود،‌بررسی​ یا تلاشی برای پیدا کردن یه سرنخ‌حالت​ تکاملی که به پیشرفت انسان‌ها کمک کنه؟

در هر صورت، تعداد عظیمی‌همه​ از این موجودات ترکیبی تو‌جنگی​ اواخر عصر نقره‌ای به وجود اومدن.

و با پایان عصر نقره‌ای،‌روی​ این جانوران مصنوعی که تو دنیا‌وقت​ رها شده بودن، حسابی دردسرساز شدن.

جانوران مصنوعی‌ای که به‌بدترین​ شدت باهوش بودن و حتی‌دردسر​ می‌تونستن از جادو استفاده کنن.

احتمالاً خدا هم سعی کرده‌دنیا​ بود با فرستادن یه بارون‌وقت​ سیل‌آسا، همه‌شون رو غرق کنه.

«تو داوطلبانه از مقام فرشته مقرب استعفا دادی و تبدیل به‌قراره​ اژدهای طلای حقیقی شدی تا از اژدهایان محافظت کنی، درسته؟ درست‌بجنگن​ همون‌طور که لوسیفر پادشاه شیاطین شد تا شیاطین رو نجات بده.»

«شایدم این‌طور باشه.»

«هیچ‌وقت واضح جواب نمیدی.»

«کسی که رازآلوده جذاب‌تر نیست؟»

دئوس خندید.

«بیا همین‌جا بحثش رو ببندیم.»

«خب، پس به جای شخم زدن رازهای من، می‌خوام نتیجه‌گیری خودت رو‌مگه​ بشنوم. چرا لوسیفر خودش رو به دمیورگوس تبدیل کرد و به دنیای‌ترور​ انسان‌ها حمله کرد؟ دمیورگوس یه خدای دروغینه. اسمش از یه اسطوره قدیمی میاد.»

«شیطان هم مثل جنگجوئه.»

«اوه، این‌اول​ دیگه خیلی‌می‌کشم​ فلسفی شد.»

«هر دوشون بی‌فایده‌ان. چون کاری جز نابود کردن از دستشون برنمیاد. تو این عصر،‌حالت​ نه تمدن درخشان طلا و نه فرهنگ نقره، هیچ‌کدوم نمی‌تونن شکوفا بشن. بشریت پسرفت‌منطقیه​ کرده و رو به زوال رفته. اما در کمال تناقض، بیشتر از همه دوام آورده.»

«چون الان قرن ۶۶۶ام هستیم. عصر طلایی‌نشناسن​ هشتاد قرن طول کشید. عصر نقره‌ای کوتاه‌تر‌قبلاً​ بود و فقط بیست قرن دوام آورد.»

«فقط بحث طولانی بودنش نیست، اصلاً قابل مقایسه نیست. چون‌وقت​ بشریت تقریباً ده برابر بیشتر از اون عصر طلاییِ باشکوه دوام‌کارایی​ آورده. اگه هدف یه گونه بقا باشه، دوران هرج‌ومرج موفق‌ترین دورانه.»

«اگه تا اینجا پیش‌می‌کشم​ اومدی، پس حتماً زود‌اینکه​ به نتیجه هم می‌رسی.»

یولگئوم آهی‌دست​ کشید و دئوس‌روی​ سر تکون داد.

«یه روز خودت گفتی.‌بدترین​ گفتی به جز انسان‌ها،‌بیشترین​ بقیه فقط تفاله‌های این دنیان.»

«من دیگه‌تمام​ این‌قدرها هم‌روی​ تند نرفتم.»

«منظورم همین بود. باید بهش بگیم یه ابزار جانبی برای سیستم؟‌قراره​ اگه انسان‌ها عقربه‌های ثانیه‌شمار و دقیقه‌شمار یه ساعت باشن، بقیه گونه‌ها چرخ‌دنده‌ها‌تلفات​ و فنرهای پشت صفحه ساعت هستن. ما برای بقای انسان‌ها زندگی می‌کنیم.»

دئوس دوباره یکی‌تمام​ از خوراکی‌های یولگئوم رو‌بررسی​ کش رفت و خورد.

یولگئوم نتونست چیزی بگه،‌بدترین​ چون به نظر می‌رسید دئوس‌دردسر​ داره خودش رو سرزنش می‌کنه.

«چرا شیاطین وجود دارن؟ برای بقای انسان‌ها. یه دشمن خارجی قدرتمند همون چیزیه که باعث اتحاد داخلی میشه. به لطف شیاطین، بشریت تونست از جنگیدن با‌نتیجه‌گیری​ همدیگه و تکرار اون دو اشتباهی که به نابودی ختم می‌شد، جلوگیری کنه. گفتی اسم این سیاره زمینه؟ اینجا بی‌نقص‌ترین اکوسیستم برای زندگی انسان‌هاست. تبدیل به‌تویی​ یه دنیای ایده‌آل شده که توش نه از سلاح‌های باستانی برای نابودی همدیگه استفاده می‌کنیم، و نه با درگیری تو جنگ‌های جادویی به عصر حجر برمی‌گردیم.»

«برای همینه‌اول​ که شیاطین‌می‌کشم​ باید شکست بخورن.»

«چون عمراً خدا دست رو دست‌دنیا​ بذاره و تماشا کنه که شیاطین‌خریدم​ پیروز بشن و انسان‌ها منقرض بشن.»

صدای قدم‌هایی‌وقت​ رو از‌بدترین​ روی پله‌ها شنیدم.

کسی که داشت از پله‌ها‌دنیا​ پایین می‌اومد زکه بود. قیافه‌اش‌وقت​ حسابی تو هم رفته بود.

«این... حقیقته؟»

«این فقط نتیجه‌گیریِ منه. اگه بخوام بفهمم راسته یا نه، باید به خدا‌بدترین​ زنگ بزنم و درباره همه‌چیز باهاش حرف بزنم. یا شایدم یولگئوم با خونسردی‌بکنی​ سر تکون بده و تاییدش کنه. اما خب، امید داشتن به هر دوش سخته.»

زکه مستقیم‌وقت​ تو چشم‌های‌بدترین​ یولگئوم خیره شد.

اما امکان‌تمام​ نداشت اون‌روی​ جواب بده.

هویت اون اژدهای طلای‌می‌کشم​ حقیقی بود. هر چی‌اینکه​ نباشه، اون خدای اژدهایان بود.

«یعنی داری میگی پادشاه شیاطین... به زمین حمله می‌کرده تا‌لطف​ جلوی تفرقه بین انسان‌ها رو بگیره، و قهرمان هم وجود‌می‌کنه​ داره تا هر چند وقت یک‌بار این چرخه رو ریست کنه؟»

«من که این‌طور فکر می‌کنم. وگرنه‌رسمیت​ هیچ دلیلی نداشت که دنیا تا این‌کارایی​ حد به هم ریخته و تحریف‌شده باشه.»

دلیل این‌که دئوس از مقام‌دنیا​ پادشاه شیاطین استعفا داد این بود‌خریدم​ که متوجه این تناقض شده بود.

خیلی قشنگ می‌شد اگه می‌تونستیم شکست‌های‌واجب‌تره​ مداوم تو ۶۶۵ قرن گذشته رو‌سال​ با کلماتی مثل "پشتکار خوب" ماست‌مالی کنیم.

دئوس حس می‌کرد‌تمام​ این یه عنوان‌دنیا​ به شدت غیرطبیعیه.

«اگه این راست باشه،‌بدترین​ پس ما دیگه هیچ دلیلی‌دردسر​ برای تنفر از شیاطین نداریم.»

دئوس سرش رو خاروند.

«الان داری گول شیطان رو‌همه​ می‌خوری. آه، البته الان دیگه‌جنگی​ شیطان نیستم، نه؟ چون اخراج شدم.»

«اخراج شدی؟ این‌تمام​ داستان هم تو‌دنیا​ نوع خودش شوکه‌کننده‌ست.»

«آره. تعدیل نیرو شدم.‌بدترین​ یه دختر تواناتر، جوون‌تر‌بیشترین​ و خوشگل‌تر جام رو گرفت.»

«پادشاه شیاطین بعدی کیه؟»

«میگو.»

«چی؟»

«درسته. همون میگویی که می‌شناسی.»

زکه به خاطر این حجم‌دنیا​ از داستان‌های شوکه‌کننده، برای یه‌وقت​ لحظه نتونست به خودش بیاد.

دئوس دستش رو‌نزار​ دراز کرد تا آخرین‌دوم​ کلوچه باقی‌مونده رو برداره.

یولگئوم که انگار دیگه نمی‌تونست‌روی​ تحمل کنه، دست دئوس رو پس‌وقت​ زد و خودش خوراکی رو قاپید.

«حالا هر چقدر هم که‌حالت​ مقصر باشم، دلیل نمیشه این یکی‌می‌کنه​ رو از چنگم دربیاری، مگه نه؟»

«منظورت چیه؟»

ناولها | novelha.net