چپتر 221: ۵۰. برخورد عظیم (۴)
0«نه. اون قویه. واقعاً.»
«پس چرا...»
«چون تو نگفتی 'برو گمشو!'»
«این چه ربطی داره؟»
«قوی بودن یعنی چی؟»
«چی؟»
«حتی اگه بابیشتر هم بجنگیم و برندهسمت بشیم، نزار تسلیم نمیشه.»
«میگو الان گیر افتاده.»
«فکر کنم میگو درک میکنه. به اون چشماافزایش نگاه کن. نه ترسیده و نه دنبال اینهحساب که کسی نجاتش بده. اون واقعاً بچه قویایه.»
یولگئوم با شنیدنمیتونست حرفهای زیک سرشاما رو تکون داد.
زیک دوبارهخیلی دهنش روبعد باز کرد.
«و...»
«باز میخوایکنه چه چرتوپرتحالا دیگهای بگی؟»
«دئوس قویه.قدرتی خیلی بیشترتولید از نزار.»
یولگئوم با شنیدن حرفهای زیک سرشعجیبی رو کج کرد. بعد، ناگهان حسمتوجه عجیبی از سمت زیک به وجود اومد.
و همون لحظهای که زیک متوجه شدسمت اژدهای آبیِ روی زرهش ناپدید شده، دید کهروی بالهای آبی تیره از پشت دئوس بیرون زدن.
بالهای اژدهای آبی باز شدن.
بالها تبدیل به یهتولید سپر آتیشی شدن واحضار صاعقه رو پس زدن.
دئوس جوری که انگار داشت بهونه میآورد، گفت: «اگهاومد از سلاح قرضی خیلی زود استفاده کنم، قدرت خودمشده به چشم نمیاد.» و دوباره به سمت نزار دوید.
نزار گیج شده بود.بعد طوفان انلیل بزرگترین قدرتیوجود بود که میتونست تولید کنه.
اما حالا دئوس باحالا احضار بالهای آبی داشتافزایش صاعقهها رو پس میزد.
با افزایش قدرت انرژی روحکنه شیطانی و بالها، طوفان انلیل دیگهافزایش هیچ تهدیدی برای دئوس حساب نمیشد.
فاصله داشت کم میشد، اماناگهان تو یه چشمبههمزدن، دئوس درستهمون جلوی چشمهای نزار ظاهر شد.
«فعلاً همینخیلی یدونه روبعد داشته باش.»
چشمهای نزار برقیاما زد. انگار یه چیزیمیزد محکم بهش خورده بود.
استخوان گونهاش فرو رفت. نانورباتهای بدنشاما تو یه چشمبههمزدن زخم رو ترمیمانرژی کردن، اما دردش سر جاش بود.
با صورتی کهبیشتر از درد تیر میکشید،سمت دستش رو بالا آورد.
همون لحظه،خیلی دوباره یهبعد مشت دیگه خورد.
مچ دستشکنه کاملاً خرد شدهاحضار بود و میلرزید.
نزار با صدایی کهتولید پر از ترس بود، فریادصاعقهها زد: «حرکت کنین! دستبندهای احمق!»
دستبند قادر مطلق به سرعت چرخید و راه دئوس رو بست.لحظهای اما حتی دستبند قادر مطلق هم نتونست قدرتی رو که از دوپشت مشتِ آغشته به قدرت بکهو و هیونمو ساطع میشد، کاملاً دفع کنه.
میدان صاعقهایخیلی که دستبند ساختهناگهان بود، سوراخسوراخ شد.
شاید میتونست یه مقدار ازاحضار دمیج رو کم کنه، اما دفاعشیطانی در برابر همه حملات غیرممکن بود.
سر نزار چرخید.
به نظر میرسیدبیشتر یه ضربه مستقیمعجیبی دیگه بهش خورده.
خون ازخیلی صورت لهولوردهاشبعد پایین میریخت.
نزار یه قدم رفت عقب،احضار در حالی که دستهاش به زورشیطانی سعی میکردن جلوی صورتش رو بگیرن.
بعد یادش اومد که یه زنجیر توحالا دستش داره جرینگجرینگ میکنه. دختر کوچولو رو مثلدیگه یه گرز چرخوند و به دئوس حمله کرد.
میگو که از زنجیر آویزون بود، باسمت هر دو دستش حلقهی دور گردنش رو چسبید.روی حس میکرد سرش داره از تنش جدا میشه.
نزارِ وحشی با تمامبعد توانش زنجیر رو میچرخوند، برایاومد همین دردش غیرقابل توصیف بود.
اما در نهایت، حتیحالا یه ناله هم ازافزایش دهن میگو بیرون نیومد.
با اینکه گروگان بود،تولید داشت به خودش میگفت کهصاعقهها الان داره دوشبهدوش پدرش میجنگه.
حمله نزار بابیشتر استفاده از میگوعجیبی کاملاً جواب داد.
پیشروی سریع دئوس متوقف شد وعجیبی نزار با استفاده از همین وقفهمتوجه کوتاه، موفق شد گارد دفاعی بگیره.
دستبند قادر مطلق که از خدمتکارصاعقهها ستاره انرژی میگرفت، چند لایه دفاعی باهیچ یه میدان صاعقه بهشدت متمرکز ایجاد کرد.
قدمهای دئوس متوقف شد.
«واقعاً حرومزادهی چندشی هستی. میخوایناگهان پشت یه دختربچه قایم بشی؟همون اونم بچهای که فقط یه سالشه؟»
صورت نزار به سرعت ترمیمناگهان شد. تیغه بینیش که توهمون رفته بود، دوباره اومد سر جاش.
نزار در حالی کهحالا با دستپاچگی به بینیش دستانرژی میکشید، یه خروپف تمسخرآمیز کرد.
«مگه خودت نرفتی یه چیزی مثل یه جانور الهی رومیزد از یه جایی گیر آوردی و داری ازش استفاده میکنی؟ اگهفاصله فقط به قدرت بدن خودت متکی بودی، عمراً حریف من نمیشدی.»
«حیوونا دندون و چنگال تیز میکنن، آدما هم شمشیراومد دستشون میگیرن. آخه کی با دست خالی میجنگه؟ اصلاًشده چرا لباست رو درنمیاری و لخت به من حمله نمیکنی؟»
نزار تف کرد.بیشتر تف قاطی باعجیبی خون چسبید به زمین.
«به خاطرکنه مهارتهای مبارزهتحالا تحسینت میکنم.»
«بالاخره تصمیم گرفتی زانو بزنی؟»
«چرت نگو.»
«اگه اینطور نیست،بیشتر چه نیازیه اینجوریعجیبی وقت تلف کنیم؟»
«من دارم وقت تلف میکنم؟»
«فقط چون دخترم روتولید گروگان گرفتی، فکر میکنی هیچصاعقهها کاری از دستم برنمیاد، نه؟»
«بلوف نیا. همین چند لحظه پیشعجیبی به خاطر اینکه به میگو آسیبمتوجه نزنی عقبنشینی نکردی؟ پادشاه شیاطین نگران دخترشه!»
«پس دچار سوءتفاهم نشو.بعد چون پادشاه شیاطین از کشتار،اومد نابودی و مرگ لذت میبره.»
«شاید حاضر باشی جونحالا دخترت رو فدا کنی. اماانرژی اون دو تای دیگه چی؟»
نزار از گوشهمیتونست چشم به زیکاما و یولگئوم نگاه کرد.
«مهم نیست. براشون اهمیتیبعد نداره اگه با دستایوجود خودم جون دخترم رو بگیرم.»
«دروغه!»
«داری درباره آثار باستانی حرف میزنی و اینکه چقدر از دنیای امروز خبر داری؟ پادشاه شیاطین میتونه راحت به دنیایچشمبههمزدن مردگان رفتوآمد کنه. حتی اگه اونا رو بکشی، خیلی راحت دوباره زندهشون میکنم. نمیدونم روحشون اونقدر ضعیفه که تو یهبدنش چشمبههمزدن کشیده بشه تو دریای هرجومرج یا نه، اما میگو اونقدر قوی هست که بتونه دووم بیاره و دوباره ببینمش.»
نزار اخم کرد.
«میتونی اونم برگردونی؟ یعنی اینجور تقلبها هم مجازه؟وجود میتونی هر وقت خواستی بکشی و زنده کنی!زرهش این کاریه که فقط خدا میتونه انجام بده.»
«البته اونقدرها هم الکی نیست که هر کاری دلم بخواد بکنم، امامتوجه کاملاً مشخصه که تو این وضعیت میگو نمیتونه سپر بلات بشه. پس تازدن وقتی هنوز سالمی تسلیم شو. هنوزم اونقدر عصبانی هستی که مخت کار نمیکنه؟»
نزار مستقیمکنه تو چشمهایحالا دئوس نگاه کرد.
فقط یه احمق نمیتونستتولید خشم شعلهوری که تواحضار اون چشمها بود رو بخونه.
چشمهای نزار به سرعتبعد چرخید. دئوس با قدمهایوجود آروم به نزار نزدیک شد.
میدان صاعقه و بالهای اژدهای آبیعجیبی با هم برخورد کردن و یهمتوجه گرداب آبی تیره به وجود آوردن.
دئوس به میگو نگاه نکرد.
نه اینکه نخواد نگاهشتولید کنه، بلکه میترسید رویاحضار روند مبارزه تأثیر بذاره.
اما همین که بابعد هم تو یه میدون نبرداومد میجنگیدیم، حس خوبی بهم میداد.
بیشتر از هر چیزی،بعد به اینکه اون بچهوجود تونست تحمل کنه افتخار میکردم.
بچهای که فقط یک سالش بود، با اینکهافزایش یه غول بیابونی مثل نزار گرفته بودش و اینورنمیشد و اونور تکونش میداد، حتی یه آخ هم نگفت.
یه دخترقدرتی نمیتونست اربابتولید شیاطین بشه.
تازه، من اصلاً قصد نداشتم مقام مزخرفی مثل ارباباومد شیاطین رو بهش تحمیل کنم. ولی... دلم میخواست همه چیزمدید رو بهش ارث بدم. همون موقع نزار به حرف اومد.
«خب، دیگه مسخرهبازی کافیه.»
«اون دیالوگی که غولحالا آخر داستان تو نبردافزایش نهایی میگه چی بود؟»
«خوب تماشا کن.میتونست ببین واقعاً جلویاما چی رو باید بگیری؟»
نزار دستهاشخیلی رو ازبعد هم باز کرد.
همون لحظه، یهبیشتر تصویر عظیم رویعجیبی سقف نقش بست.
اتاق طوری روشن شدحالا که انگار نورافکن انداختهافزایش باشن و تصویر واضحتر شد.
«این دیگه چه مسخرهبازیایه؟»
نزار یه قدم رفت عقب.
سپر محافظِخیلی جلوش ضخیمتربعد و قویتر شد.
انرژی خادم ستاره با استفادهاحضار از دستبند قادر مطلق تاروح آخرین حد ممکن بالا رفته بود.
حالت دفاع مطلق.
حتی منم نمیتونستمبیشتر این سد انرژی روسمت با یه ضربه بشکنم.
از طرف دیگه، نزار همناگهان دیگه هیچ قدرتی براش نمونده بودلحظهای که بخواد به من حمله کنه.
ابروم پرید.
«واقعاً پیش خودت فکر کردی فقط با دفاع کردن میتونی منوافزایش شکست بدی؟ میخوای یه آزمایش بکنیم ببینیم کدوم قویتره؟ انرژیای کهمیشد از خادمِ اون ستاره بودن به دست آوردی یا قدرت خالص خودم؟»
«محاسباتم رو انجام دادم. شکستن این سپر محافظتی حدوداومد دو ساعت طول میکشه. اگه زیک و یولگئوم همشده بیان کمکت، این زمان نهایتاً نیم ساعت کمتر میشه.»
«حداکثر دو ساعت. خب، میخوای از همین الان شروعاومد کنم به خرد کردن سپرت؟ خودت رو آماده کنشده که قراره دو ساعتِ تمام، زجرکش بشی و بمیری.»
نزار زد زیراما خنده: «اصلاً مگهصاعقهها همچین وقتی داری؟»
اون قیافه بیخیالمیتونست و راحتش بدجوریاما روی اعصابم رژه میرفت.
همون موقع،خیلی یولگئوم جیغبعد کشید: «نه!»
نگاهم رو برگردوندم سمت یولگئوم.
«چته باز داری شلوغش میکنی؟»
بعد ردقدرتی نگاهش روتولید دنبال کردم.
چیزی که یولگئوم داشت باناگهان وحشت بهش زل میزد، همون تصویریلحظهای بود که روی سقف پخش میشد.
اولش تشخیص دادنش سخت بود،ناگهان اما وقتی بیشتر دقت کردم،همون فهمیدم که خیلی شبیه آسمون شبه.
«منظورت از این چیه؟»
یه چیز غیرعادیمیتونست و بهشدت درخشاناما وسط تصویر بود.
یه جسمخیلی نیمدایرهای... اونبعد ماه بود.
با اینکه از دنیای شیاطین اومدهعجیبی بودم و اونجا خبری از آسمونمتوجه نبود، ولی بازم میدونستم اون چیه.
نزار خندید: «شما سه تا بایدصاعقهها یکم مختون رو به کار بندازید.دیگه مگه اینکه بخواید این دنیا نابود بشه.»
یولگئوم تقریباً سرمیتونست نزار فریاد کشید:اما «تو هم میمیری!»
«من؟ نه بابا. چیزای جالب زیادی تو قاره خوزه دفن شده. آرکمتوجه سفیروث. کی فکرش رو میکرد که ده تا از اون کشتیها زیربیرون خاک باشن و بتونن کوههای هیمالیا رو تو هوا معلق نگه دارن؟»
«دهها موتور ضدجاذبه داخل اون آرکعجیبی هست، برای همین همین الانشم میتونیممتوجه یه چیزی شبیه سفینه فضایی بسازیم.»
«میخوای با یهاما سفینه فضایی فرارصاعقهها کنی؟ کجا دقیقاً؟»
«کجاش مهم نیست. اصلاً ایده بدی نیست که رو سیاره مشتری یه پایگاه بسازم و هیدروژنهیچ استخراج کنم. فقط کافیه چند هزار سال قدرتم رو جمع کنم و دوباره برگردم. با ترکیب جادوبرقی و دانشِ من، دیگه کی میتونه جلوم رو بگیره؟ من دارم به یه خدای واقعی تبدیل میشم.»
«چی داری واسهبیشتر خودت میبافی؟ عجبعجیبی روانیِ مریضیه این عوضی.»
در جواب سوالم، یولگئومبعد با صدایی لرزون دهنوجود باز کرد: «متیور استرایک...»
«اون دیگه چه کوفتیه؟ از اون جادوهای بیمصرف. با اونروح جادو به زور میشه یه روستا رو خراب کرد. من اگهدرست اراده کنم و یه مشت بکوبم زمین، قدرتش از اون بیشتره.»
«چیزی که اونمیتونست الان میخواد بندازه پایین...حالا یه جسم فوقالعاده عظیمه.»
«فوقالعاده عظیم؟»
دوباره بهخیلی تصویر رویبعد سقف نگاه کردم.
شاید به خاطر توهم و استرسصاعقهها بود، ولی حس میکردم اون گویدیگه درخشانِ وسط تصویر یه کم بزرگتر شده.
یولگئوم با وحشت ادامه داد: «امکان نداره... اونا دارن سعیمیزد میکنن ماه رو بکوبن زمین. اگه اینطوری سقوط کنه، بشریت نابودفاصله میشه. حتی دنیای شیاطین و قاره خوزه هم در امان نمیمونن.»
نزار پوزخندی زد و ادامه داد: «فقطسمت ۱۵ دقیقه وقت دارید. بشینم تماشا کنم؟آبیِ میخوام ببینم قدرت شیطان و قهرمان چقدره.»
نزار با صدایبیشتر بلند زد زیر خندهسمت و روش رو برگردوند.
با صدای جرنگجرنگِ زنجیر،حالا میگو رو روی زمینافزایش کشید و از اونجا رفت.
شکستن سپری کهمیتونست دورش بود دواما ساعت زمان میبرد.
از طرف دیگه، تابعد نابودی کل دنیا فقطوجود ۱۵ دقیقه وقت داشتیم.
هیچ انتخاب دیگهای نداشتم.
دندونهام رو روی هم ساییدم.
«دفعه بعد کهمیتونست ببینمت، به معنایاما واقعی کلمه میکشمت.»
نزار با تمسخر خندید: «اگهناگهان مطمئن نبودم که میتونم بکشمت،همون اصلاً دیگه هیچوقت همدیگه رو نمیدیدیم.»
روم رو برگردوندم.
«میگو!»
«بله بله!»
«من قویتر میشم.»
«چشم بابا! من امروزبعد با چشمای خودم دیدموجود قدرت واقعی یعنی چی.»
دیگه نتونستم تحمل کنم،حالا سرم رو برگردوندم وافزایش به دخترم نگاه کردم.
داشت باقدرتی یه لبخندتولید درخشان نگاهم میکرد.
چشمهام ازخیلی دیدن اونبعد لبخند برق زد.
اینکه نمیتونستم همینبیشتر الان برش گردونم،عجیبی بدجوری عذابم میداد.
«زیک!»
«بله، دئوس.»
«بعد از مدتها،بیشتر وقتشه قهرمان و همتیمیهاشسمت برگردن سر کار اصلیشون.»
«بله!»
بعد رو کردم به یولگئوم.
«زنِ لعنتی.»
«چرا توخیلی اینقدر آدمبعد بدبختی هستی؟»
«بیا بریم ماه.»
«حالا دیگه داریاما با من مثلصاعقهها آژانس برخورد میکنی.»
«نمیخوای بریم؟»
«از اینکه سرویس ما روناگهان انتخاب کردید متشکریم. این در،همون ورودی خط سریعالسیر به سمت ماهه.»
یولگئوم دستش روبیشتر دراز کرد وعجیبی یه درگاه باز کرد.
دیگه جای معطلی نبود. من، زیکصاعقهها و یولگئوم بلافاصله از درگاه رد شدیمهیچ و به یه دنیای دیگه قدم گذاشتیم.
ماه.
یه دنیای کاملاً ناشناخته.
تا الان آدمهایبیشتر بیشماری ماه روعجیبی رصد کرده بودن...
ولی ماکنه داشتیم شخصاً پاموناحضار رو روش میذاشتیم.
با غرغر گفتم: «این همه عمراما کردم که آخرش پام به اینجاانرژی باز بشه.» و از جام پریدم بیرون.
«اوه اوه! اینوبیشتر باش! دارم میرمعجیبی بالا، دارم میرم بالا!»
«الان واقعاً وقت مسخرهبازیه؟»
یولگئوم بلافاصلهکنه نگاهش روحالا به آسمون دوخت.
داشت با رصد کردنتولید سرعت حرکت ستارهها، سرعتِاحضار سقوط ماه رو محاسبه میکرد.