---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

چرا از شیطان شاه بودن دست کشیدم

چپتر 221: ۵۰. برخورد عظیم (۴) • ⏱ 11 دقیقه

چپتر 221: ۵۰. برخورد عظیم (۴)

0

«نه. اون قویه. واقعاً.»

«پس چرا...»

«چون تو نگفتی 'برو گمشو!'»

«این چه ربطی داره؟»

«قوی بودن یعنی چی؟»

«چی؟»

«حتی اگه با‌بیشتر​ هم بجنگیم و برنده‌سمت​ بشیم، نزار تسلیم نمی‌شه.»

«میگو الان گیر افتاده.»

«فکر کنم میگو درک می‌کنه. به اون چشما‌افزایش​ نگاه کن. نه ترسیده و نه دنبال اینه‌حساب​ که کسی نجاتش بده. اون واقعاً بچه قوی‌ایه.»

یولگئوم با شنیدن‌می‌تونست​ حرف‌های زیک سرش‌اما​ رو تکون داد.

زیک دوباره‌خیلی​ دهنش رو‌بعد​ باز کرد.

«و...»

«باز می‌خوای‌کنه​ چه چرت‌وپرت‌حالا​ دیگه‌ای بگی؟»

«دئوس قویه.‌قدرتی​ خیلی بیشتر‌تولید​ از نزار.»

یولگئوم با شنیدن حرف‌های زیک سرش‌عجیبی​ رو کج کرد. بعد، ناگهان حس‌متوجه​ عجیبی از سمت زیک به وجود اومد.

و همون لحظه‌ای که زیک متوجه شد‌سمت​ اژدهای آبیِ روی زرهش ناپدید شده، دید که‌روی​ بال‌های آبی تیره از پشت دئوس بیرون زدن.

بال‌های اژدهای آبی باز شدن.

بال‌ها تبدیل به یه‌تولید​ سپر آتیشی شدن و‌احضار​ صاعقه رو پس زدن.

دئوس جوری که انگار داشت بهونه می‌آورد، گفت: «اگه‌اومد​ از سلاح قرضی خیلی زود استفاده کنم، قدرت خودم‌شده​ به چشم نمیاد.» و دوباره به سمت نزار دوید.

نزار گیج شده بود.‌بعد​ طوفان انلیل بزرگ‌ترین قدرتی‌وجود​ بود که می‌تونست تولید کنه.

اما حالا دئوس با‌حالا​ احضار بال‌های آبی داشت‌افزایش​ صاعقه‌ها رو پس می‌زد.

با افزایش قدرت انرژی روح‌کنه​ شیطانی و بال‌ها، طوفان انلیل دیگه‌افزایش​ هیچ تهدیدی برای دئوس حساب نمی‌شد.

فاصله داشت کم می‌شد، اما‌ناگهان​ تو یه چشم‌به‌هم‌زدن، دئوس درست‌همون​ جلوی چشم‌های نزار ظاهر شد.

«فعلاً همین‌خیلی​ یدونه رو‌بعد​ داشته باش.»

چشم‌های نزار برقی‌اما​ زد. انگار یه چیزی‌می‌زد​ محکم بهش خورده بود.

استخوان گونه‌اش فرو رفت. نانوربات‌های بدنش‌اما​ تو یه چشم‌به‌هم‌زدن زخم رو ترمیم‌انرژی​ کردن، اما دردش سر جاش بود.

با صورتی که‌بیشتر​ از درد تیر می‌کشید،‌سمت​ دستش رو بالا آورد.

همون لحظه،‌خیلی​ دوباره یه‌بعد​ مشت دیگه خورد.

مچ دستش‌کنه​ کاملاً خرد شده‌احضار​ بود و می‌لرزید.

نزار با صدایی که‌تولید​ پر از ترس بود، فریاد‌صاعقه‌ها​ زد: «حرکت کنین! دستبندهای احمق!»

دستبند قادر مطلق به سرعت چرخید و راه دئوس رو بست.‌لحظه‌ای​ اما حتی دستبند قادر مطلق هم نتونست قدرتی رو که از دو‌پشت​ مشتِ آغشته به قدرت بکهو و هیونمو ساطع می‌شد، کاملاً دفع کنه.

میدان صاعقه‌ای‌خیلی​ که دستبند ساخته‌ناگهان​ بود، سوراخ‌سوراخ شد.

شاید می‌تونست یه مقدار از‌احضار​ دمیج رو کم کنه، اما دفاع‌شیطانی​ در برابر همه حملات غیرممکن بود.

سر نزار چرخید.

به نظر می‌رسید‌بیشتر​ یه ضربه مستقیم‌عجیبی​ دیگه بهش خورده.

خون از‌خیلی​ صورت له‌ولورده‌اش‌بعد​ پایین می‌ریخت.

نزار یه قدم رفت عقب،‌احضار​ در حالی که دست‌هاش به زور‌شیطانی​ سعی می‌کردن جلوی صورتش رو بگیرن.

بعد یادش اومد که یه زنجیر تو‌حالا​ دستش داره جرینگ‌جرینگ می‌کنه. دختر کوچولو رو مثل‌دیگه​ یه گرز چرخوند و به دئوس حمله کرد.

میگو که از زنجیر آویزون بود، با‌سمت​ هر دو دستش حلقه‌ی دور گردنش رو چسبید.‌روی​ حس می‌کرد سرش داره از تنش جدا می‌شه.

نزارِ وحشی با تمام‌بعد​ توانش زنجیر رو می‌چرخوند، برای‌اومد​ همین دردش غیرقابل توصیف بود.

اما در نهایت، حتی‌حالا​ یه ناله هم از‌افزایش​ دهن میگو بیرون نیومد.

با اینکه گروگان بود،‌تولید​ داشت به خودش می‌گفت که‌صاعقه‌ها​ الان داره دوش‌به‌دوش پدرش می‌جنگه.

حمله نزار با‌بیشتر​ استفاده از میگو‌عجیبی​ کاملاً جواب داد.

پیشروی سریع دئوس متوقف شد و‌عجیبی​ نزار با استفاده از همین وقفه‌متوجه​ کوتاه، موفق شد گارد دفاعی بگیره.

دستبند قادر مطلق که از خدمتکار‌صاعقه‌ها​ ستاره انرژی می‌گرفت، چند لایه دفاعی با‌هیچ​ یه میدان صاعقه به‌شدت متمرکز ایجاد کرد.

قدم‌های دئوس متوقف شد.

«واقعاً حرومزاده‌ی چندشی هستی. می‌خوای‌ناگهان​ پشت یه دختربچه قایم بشی؟‌همون​ اونم بچه‌ای که فقط یه سالشه؟»

صورت نزار به سرعت ترمیم‌ناگهان​ شد. تیغه بینیش که تو‌همون​ رفته بود، دوباره اومد سر جاش.

نزار در حالی که‌حالا​ با دستپاچگی به بینیش دست‌انرژی​ می‌کشید، یه خروپف تمسخرآمیز کرد.

«مگه خودت نرفتی یه چیزی مثل یه جانور الهی رو‌می‌زد​ از یه جایی گیر آوردی و داری ازش استفاده می‌کنی؟ اگه‌فاصله​ فقط به قدرت بدن خودت متکی بودی، عمراً حریف من نمی‌شدی.»

«حیوونا دندون و چنگال تیز می‌کنن، آدما هم شمشیر‌اومد​ دستشون می‌گیرن. آخه کی با دست خالی می‌جنگه؟ اصلاً‌شده​ چرا لباست رو درنمیاری و لخت به من حمله نمی‌کنی؟»

نزار تف کرد.‌بیشتر​ تف قاطی با‌عجیبی​ خون چسبید به زمین.

«به خاطر‌کنه​ مهارت‌های مبارزه‌ت‌حالا​ تحسینت می‌کنم.»

«بالاخره تصمیم گرفتی زانو بزنی؟»

«چرت نگو.»

«اگه این‌طور نیست،‌بیشتر​ چه نیازیه این‌جوری‌عجیبی​ وقت تلف کنیم؟»

«من دارم وقت تلف می‌کنم؟»

«فقط چون دخترم رو‌تولید​ گروگان گرفتی، فکر می‌کنی هیچ‌صاعقه‌ها​ کاری از دستم برنمیاد، نه؟»

«بلوف نیا. همین چند لحظه پیش‌عجیبی​ به خاطر اینکه به میگو آسیب‌متوجه​ نزنی عقب‌نشینی نکردی؟ پادشاه شیاطین نگران دخترشه!»

«پس دچار سوءتفاهم نشو.‌بعد​ چون پادشاه شیاطین از کشتار،‌اومد​ نابودی و مرگ لذت می‌بره.»

«شاید حاضر باشی جون‌حالا​ دخترت رو فدا کنی. اما‌انرژی​ اون دو تای دیگه چی؟»

نزار از گوشه‌می‌تونست​ چشم به زیک‌اما​ و یولگئوم نگاه کرد.

«مهم نیست. براشون اهمیتی‌بعد​ نداره اگه با دستای‌وجود​ خودم جون دخترم رو بگیرم.»

«دروغه!»

«داری درباره آثار باستانی حرف می‌زنی و اینکه چقدر از دنیای امروز خبر داری؟ پادشاه شیاطین می‌تونه راحت به دنیای‌چشم‌به‌هم‌زدن​ مردگان رفت‌وآمد کنه. حتی اگه اونا رو بکشی، خیلی راحت دوباره زنده‌شون می‌کنم. نمی‌دونم روحشون اون‌قدر ضعیفه که تو یه‌بدنش​ چشم‌به‌هم‌زدن کشیده بشه تو دریای هرج‌ومرج یا نه، اما میگو اون‌قدر قوی هست که بتونه دووم بیاره و دوباره ببینمش.»

نزار اخم کرد.

«می‌تونی اونم برگردونی؟ یعنی این‌جور تقلب‌ها هم مجازه؟‌وجود​ می‌تونی هر وقت خواستی بکشی و زنده کنی!‌زرهش​ این کاریه که فقط خدا می‌تونه انجام بده.»

«البته اون‌قدرها هم الکی نیست که هر کاری دلم بخواد بکنم، اما‌متوجه​ کاملاً مشخصه که تو این وضعیت میگو نمی‌تونه سپر بلات بشه. پس تا‌زدن​ وقتی هنوز سالمی تسلیم شو. هنوزم اون‌قدر عصبانی هستی که مخت کار نمی‌کنه؟»

نزار مستقیم‌کنه​ تو چشم‌های‌حالا​ دئوس نگاه کرد.

فقط یه احمق نمی‌تونست‌تولید​ خشم شعله‌وری که تو‌احضار​ اون چشم‌ها بود رو بخونه.

چشم‌های نزار به سرعت‌بعد​ چرخید. دئوس با قدم‌های‌وجود​ آروم به نزار نزدیک شد.

میدان صاعقه و بال‌های اژدهای آبی‌عجیبی​ با هم برخورد کردن و یه‌متوجه​ گرداب آبی تیره به وجود آوردن.

دئوس به میگو نگاه نکرد.

نه اینکه نخواد نگاهش‌تولید​ کنه، بلکه می‌ترسید روی‌احضار​ روند مبارزه تأثیر بذاره.

اما همین که با‌بعد​ هم تو یه میدون نبرد‌اومد​ می‌جنگیدیم، حس خوبی بهم می‌داد.

بیشتر از هر چیزی،‌بعد​ به اینکه اون بچه‌وجود​ تونست تحمل کنه افتخار می‌کردم.

بچه‌ای که فقط یک سالش بود، با اینکه‌افزایش​ یه غول بیابونی مثل نزار گرفته بودش و این‌ور‌نمی‌شد​ و اون‌ور تکونش می‌داد، حتی یه آخ هم نگفت.

یه دختر‌قدرتی​ نمی‌تونست ارباب‌تولید​ شیاطین بشه.

تازه، من اصلاً قصد نداشتم مقام مزخرفی مثل ارباب‌اومد​ شیاطین رو بهش تحمیل کنم. ولی... دلم می‌خواست همه چیزم‌دید​ رو بهش ارث بدم. همون موقع نزار به حرف اومد.

«خب، دیگه مسخره‌بازی کافیه.»

«اون دیالوگی که غول‌حالا​ آخر داستان تو نبرد‌افزایش​ نهایی می‌گه چی بود؟»

«خوب تماشا کن.‌می‌تونست​ ببین واقعاً جلوی‌اما​ چی رو باید بگیری؟»

نزار دست‌هاش‌خیلی​ رو از‌بعد​ هم باز کرد.

همون لحظه، یه‌بیشتر​ تصویر عظیم روی‌عجیبی​ سقف نقش بست.

اتاق طوری روشن شد‌حالا​ که انگار نورافکن انداخته‌افزایش​ باشن و تصویر واضح‌تر شد.

«این دیگه چه مسخره‌بازی‌ایه؟»

نزار یه قدم رفت عقب.

سپر محافظِ‌خیلی​ جلوش ضخیم‌تر‌بعد​ و قوی‌تر شد.

انرژی خادم ستاره با استفاده‌احضار​ از دستبند قادر مطلق تا‌روح​ آخرین حد ممکن بالا رفته بود.

حالت دفاع مطلق.

حتی منم نمی‌تونستم‌بیشتر​ این سد انرژی رو‌سمت​ با یه ضربه بشکنم.

از طرف دیگه، نزار هم‌ناگهان​ دیگه هیچ قدرتی براش نمونده بود‌لحظه‌ای​ که بخواد به من حمله کنه.

ابروم پرید.

«واقعاً پیش خودت فکر کردی فقط با دفاع کردن می‌تونی منو‌افزایش​ شکست بدی؟ می‌خوای یه آزمایش بکنیم ببینیم کدوم قوی‌تره؟ انرژی‌ای که‌می‌شد​ از خادمِ اون ستاره بودن به دست آوردی یا قدرت خالص خودم؟»

«محاسباتم رو انجام دادم. شکستن این سپر محافظتی حدود‌اومد​ دو ساعت طول می‌کشه. اگه زیک و یولگئوم هم‌شده​ بیان کمکت، این زمان نهایتاً نیم ساعت کمتر می‌شه.»

«حداکثر دو ساعت. خب، می‌خوای از همین الان شروع‌اومد​ کنم به خرد کردن سپرت؟ خودت رو آماده کن‌شده​ که قراره دو ساعتِ تمام، زجرکش بشی و بمیری.»

نزار زد زیر‌اما​ خنده: «اصلاً مگه‌صاعقه‌ها​ همچین وقتی داری؟»

اون قیافه بی‌خیال‌می‌تونست​ و راحتش بدجوری‌اما​ روی اعصابم رژه می‌رفت.

همون موقع،‌خیلی​ یولگئوم جیغ‌بعد​ کشید: «نه!»

نگاهم رو برگردوندم سمت یولگئوم.

«چته باز داری شلوغش می‌کنی؟»

بعد رد‌قدرتی​ نگاهش رو‌تولید​ دنبال کردم.

چیزی که یولگئوم داشت با‌ناگهان​ وحشت بهش زل می‌زد، همون تصویری‌لحظه‌ای​ بود که روی سقف پخش می‌شد.

اولش تشخیص دادنش سخت بود،‌ناگهان​ اما وقتی بیشتر دقت کردم،‌همون​ فهمیدم که خیلی شبیه آسمون شبه.

«منظورت از این چیه؟»

یه چیز غیرعادی‌می‌تونست​ و به‌شدت درخشان‌اما​ وسط تصویر بود.

یه جسم‌خیلی​ نیم‌دایره‌ای... اون‌بعد​ ماه بود.

با اینکه از دنیای شیاطین اومده‌عجیبی​ بودم و اونجا خبری از آسمون‌متوجه​ نبود، ولی بازم می‌دونستم اون چیه.

نزار خندید: «شما سه تا باید‌صاعقه‌ها​ یکم مختون رو به کار بندازید.‌دیگه​ مگه اینکه بخواید این دنیا نابود بشه.»

یولگئوم تقریباً سر‌می‌تونست​ نزار فریاد کشید:‌اما​ «تو هم می‌میری!»

«من؟ نه بابا. چیزای جالب زیادی تو قاره خوزه دفن شده. آرک‌متوجه​ سفیروث. کی فکرش رو می‌کرد که ده تا از اون کشتی‌ها زیر‌بیرون​ خاک باشن و بتونن کوه‌های هیمالیا رو تو هوا معلق نگه دارن؟»

«ده‌ها موتور ضدجاذبه داخل اون آرک‌عجیبی​ هست، برای همین همین الانشم می‌تونیم‌متوجه​ یه چیزی شبیه سفینه فضایی بسازیم.»

«می‌خوای با یه‌اما​ سفینه فضایی فرار‌صاعقه‌ها​ کنی؟ کجا دقیقاً؟»

«کجاش مهم نیست. اصلاً ایده بدی نیست که رو سیاره مشتری یه پایگاه بسازم و هیدروژن‌هیچ​ استخراج کنم. فقط کافیه چند هزار سال قدرتم رو جمع کنم و دوباره برگردم. با ترکیب جادو‌برقی​ و دانشِ من، دیگه کی می‌تونه جلوم رو بگیره؟ من دارم به یه خدای واقعی تبدیل می‌شم.»

«چی داری واسه‌بیشتر​ خودت می‌بافی؟ عجب‌عجیبی​ روانیِ مریضیه این عوضی.»

در جواب سوالم، یولگئوم‌بعد​ با صدایی لرزون دهن‌وجود​ باز کرد: «متیور استرایک...»

«اون دیگه چه کوفتیه؟ از اون جادوهای بی‌مصرف. با اون‌روح​ جادو به زور می‌شه یه روستا رو خراب کرد. من اگه‌درست​ اراده کنم و یه مشت بکوبم زمین، قدرتش از اون بیشتره.»

«چیزی که اون‌می‌تونست​ الان می‌خواد بندازه پایین...‌حالا​ یه جسم فوق‌العاده عظیمه.»

«فوق‌العاده عظیم؟»

دوباره به‌خیلی​ تصویر روی‌بعد​ سقف نگاه کردم.

شاید به خاطر توهم و استرس‌صاعقه‌ها​ بود، ولی حس می‌کردم اون گوی‌دیگه​ درخشانِ وسط تصویر یه کم بزرگ‌تر شده.

یولگئوم با وحشت ادامه داد: «امکان نداره... اونا دارن سعی‌می‌زد​ می‌کنن ماه رو بکوبن زمین. اگه این‌طوری سقوط کنه، بشریت نابود‌فاصله​ می‌شه. حتی دنیای شیاطین و قاره خوزه هم در امان نمی‌مونن.»

نزار پوزخندی زد و ادامه داد: «فقط‌سمت​ ۱۵ دقیقه وقت دارید. بشینم تماشا کنم؟‌آبیِ​ می‌خوام ببینم قدرت شیطان و قهرمان چقدره.»

نزار با صدای‌بیشتر​ بلند زد زیر خنده‌سمت​ و روش رو برگردوند.

با صدای جرنگ‌جرنگِ زنجیر،‌حالا​ میگو رو روی زمین‌افزایش​ کشید و از اونجا رفت.

شکستن سپری که‌می‌تونست​ دورش بود دو‌اما​ ساعت زمان می‌برد.

از طرف دیگه، تا‌بعد​ نابودی کل دنیا فقط‌وجود​ ۱۵ دقیقه وقت داشتیم.

هیچ انتخاب دیگه‌ای نداشتم.

دندون‌هام رو روی هم ساییدم.

«دفعه بعد که‌می‌تونست​ ببینمت، به معنای‌اما​ واقعی کلمه می‌کشمت.»

نزار با تمسخر خندید: «اگه‌ناگهان​ مطمئن نبودم که می‌تونم بکشمت،‌همون​ اصلاً دیگه هیچ‌وقت همدیگه رو نمی‌دیدیم.»

روم رو برگردوندم.

«میگو!»

«بله بله!»

«من قوی‌تر می‌شم.»

«چشم بابا! من امروز‌بعد​ با چشمای خودم دیدم‌وجود​ قدرت واقعی یعنی چی.»

دیگه نتونستم تحمل کنم،‌حالا​ سرم رو برگردوندم و‌افزایش​ به دخترم نگاه کردم.

داشت با‌قدرتی​ یه لبخند‌تولید​ درخشان نگاهم می‌کرد.

چشم‌هام از‌خیلی​ دیدن اون‌بعد​ لبخند برق زد.

اینکه نمی‌تونستم همین‌بیشتر​ الان برش گردونم،‌عجیبی​ بدجوری عذابم می‌داد.

«زیک!»

«بله، دئوس.»

«بعد از مدت‌ها،‌بیشتر​ وقتشه قهرمان و هم‌تیمی‌هاش‌سمت​ برگردن سر کار اصلی‌شون.»

«بله!»

بعد رو کردم به یولگئوم.

«زنِ لعنتی.»

«چرا تو‌خیلی​ این‌قدر آدم‌بعد​ بدبختی هستی؟»

«بیا بریم ماه.»

«حالا دیگه داری‌اما​ با من مثل‌صاعقه‌ها​ آژانس برخورد می‌کنی.»

«نمی‌خوای بریم؟»

«از اینکه سرویس ما رو‌ناگهان​ انتخاب کردید متشکریم. این در،‌همون​ ورودی خط سریع‌السیر به سمت ماهه.»

یولگئوم دستش رو‌بیشتر​ دراز کرد و‌عجیبی​ یه درگاه باز کرد.

دیگه جای معطلی نبود. من، زیک‌صاعقه‌ها​ و یولگئوم بلافاصله از درگاه رد شدیم‌هیچ​ و به یه دنیای دیگه قدم گذاشتیم.

ماه.

یه دنیای کاملاً ناشناخته.

تا الان آدم‌های‌بیشتر​ بی‌شماری ماه رو‌عجیبی​ رصد کرده بودن...

ولی ما‌کنه​ داشتیم شخصاً پامون‌احضار​ رو روش می‌ذاشتیم.

با غرغر گفتم: «این همه عمر‌اما​ کردم که آخرش پام به اینجا‌انرژی​ باز بشه.» و از جام پریدم بیرون.

«اوه اوه! اینو‌بیشتر​ باش! دارم می‌رم‌عجیبی​ بالا، دارم می‌رم بالا!»

«الان واقعاً وقت مسخره‌بازیه؟»

یولگئوم بلافاصله‌کنه​ نگاهش رو‌حالا​ به آسمون دوخت.

داشت با رصد کردن‌تولید​ سرعت حرکت ستاره‌ها، سرعتِ‌احضار​ سقوط ماه رو محاسبه می‌کرد.

ناولها | novelha.net