چپتر 128: شکستن پیشداوریها و پیدا کردن دوست
0کالسکهها صبحچیزیه زود روزمیرسه بعد راه افتادند.
صدها تن غلاتِ انبار بینمیرسه ۴۰ واگن بزرگ تقسیم شد ویهو در امتداد جاده به حرکت درآمد.
هنوز چند برابرشدین این مقدار غلات تواون انبار باقی مونده بود.
در حین حرکت کالسکهها، «لژیون هلیوس»واگنهای با دقت تمام اطراف رو گشت میزدزمان و برای هر خطر احتمالی آماده بود.
با اینکه فقط یک روز و نیمدوست از همراهیشون با زکه میگذشت، لژیون هلیوسکردی به یک واحد کاملاً متفاوت تبدیل شده بود.
انگار شجاعت هم مسری بود.
فاصله روستای گلان تا «قلعه زوریکس»بهتری حتی با واگنهای پر از بارگرفتیم هم توی یکی دو ساعت طی میشد.
حتی با احتساب زمان تخلیه بار،واگنهای نصف روز براش کافی بود، برای همینزمان بعدازظهر یک بار دیگه غلات بار زدیم.
لژیون هلیوس تونستنظر مأموریتش رو تو پنجدوست روز به پایان برسونه.
البته، زکه،اون من و یولگئوممیرسه هم اونجا بودیم.
روز ششم، ترجان نیروهاشآدم رو جمع کرد و بهنظر سمت قلعه پومز راه افتاد.
قبل از رفتن،قلعه حسابی با زکه گرمبار گرفت و حرف زد.
از دور نگاهشوننظر میکردم و بعد ازدوست رفتنش، به زکه گفتم:
«شما دو تاچیزیه کِی اینقدر باتصمیم هم صمیمی شدین؟»
«آه! آدم خیلی بهتری ازخیلی اون چیزیه که به نظر میرسه.تصمیم تصمیم گرفتیم با هم دوست بشیم.»
«این دیگه چه صیغهایه یهو؟ در ضمن، یهتوی انگشتری دستت کردی که تا چند روز پیشبراش ندیده بودمش. قضیهاش چیه؟ میتونم جادوش رو حس کنم.»
«آقای ترجان این رو بهم داد. به عنوانبشیم مدرکی که نشون میده تو آینده هر وقت لژیونبودمش هلیوس به کمک نیاز داشت، من بهشون کمک میکنم.»
«نکنه داریناون با همنظر قرار میذارین؟»
«نه بابا!»
«یعنی اونگلان از مردازوریکس خوشش میاد؟»
«اصلاً اینطوری نیست!»
«مسیری نیست که بخوام بهتمیرسه پیشنهادش کنم. ولی خب، اگهصیغهایه سلیقهات اینه، کاریش نمیشه کرد.»
«ارباب دئوس!»
«به هر حال، بیا حسابحتی و کتاب کنیم. بعد ازساعت این ماجرا چقدر برات مونده؟»
«برای ۵۰ سکه طلا که نصف دستمزدمونه، توافق کردمصیغهایه که برگردم قلعه پومز و قطعاتی که از هیولاهاقضیهاش به دست آوردیم رو بفروشم تا پولش رو بگیرم.»
«۵۰ سکه طلا؟چیزیه خب، برای یهتصمیم هفته کار بد نیست.»
«آره، اونقدرها هم بد نیست.»
«حتماً خسارت زیادیقلعه دیدن. بیشتر ازواگنهای ۲۰۰ نفر کشته شدن.»
«بیشتر از هر چیزی، اینتصمیم دلم رو میشکنه که این همهضمن آدم جونشون رو از دست دادن.»
در حالی که در این موردتصمیم حرف میزدیم، من، زکه و یولگئومضمن به سمت رستوران من راه افتادیم.
سالن پر از مشتری بود.
پشت زکه رو هلزوریکس دادم و گفتم: «برو بهیکی کارت برس، کارگر پارهوقتِ همهفنحریف.»
«چشم!»
یولگئوم در حالی که بهمیرسه پشت سر قهرمان که باصیغهایه انرژی میدوید نگاه میکرد، چیزی گفت:
«یه جورایی حس میکنمآدم زکه شده مرکز این گروه.نظر نه شما، جناب پادشاه شیاطین.»
«برام مهم نیست.قلعه چون این دقیقاًواگنهای همون چیزیه که میخوام.»
با خیال راحتنظر قدم زدم و رویدوست صندلی جلوی مغازه نشستم.
روی صندلی گهوارهایم لم دادممیرسه و سرم رو بالا آوردمصیغهایه تا به یولگئوم نگاه کنم.
«تو چطور؟ حسشدین میکنم دارم تو حاشیهاون این دنیا زندگی میکنم.»
«خب. چون من اینطوریزوریکس به دنیا اومدم. همینطوری زندگییکی میکنم و همینطوری هم میمیرم.»
«تو هم همینطوری هستی؟»
«تو هم...؟»
«ما چی هستیم؟ سیاهیلشکر؟»
یولگئوم نتونستگلان جوابی برایزوریکس سوالم پیدا کنه.
«تا وقتی ارباب دئوسمیرسه نبودن، میانگین فروش روزانه ازصیغهایه ۲ سکه طلا هم گذشت.»
«یعنی اوضاعاون خوبه؟ هیچنظر حسی بهش ندارم.»
«سود خالص ۳۰ درصده، یعنی حدودبهتری ۷ سکه نقره. تو یه ماه میشهدوست معادل ۲۱ سکه طلا. اوضاع فوقالعاده عالیه.»
در جواب توضیحاتقلعه اسکاتولِ پیشخدمت، فقطواگنهای شونهای بالا انداختم.
«من پنج روز رفتممیرسه بیرون و بیشتر ازبشیم ۵۰ سکه طلا درآوردم، نه؟»
«مگه چیزی که دارین مقایسه میکنین اشتباه نیست؟ اون یه مأموریت رتبه D بود و این یه رستورانه که با عجله تو یه قلعه مخروبه ساخته شده.»
«خب، اگه پیشخدمت اینطوری میگه، حتماً همینطوره.اون پس رستوران رو میسپارم دست پیشخدمت وبشیم بقیه فردا راه میافتیم سمت سوراخ هورس.»
اسکاتول با تعجب پرسید:
«اون دیگه چیه... دیگ شیاطین؟»
«دقیقاً.»
«دارین به این فکر میکنین کهبهتری برید به روستای اون زغالسنگکَنهای کوتوله؟ مندوست الان اصلاً هیچ ارتباطی با اونجا ندارم.»
«برای همین میخوام برمزوریکس اونجا رو ببینم. یهتوی سفارشی دارم که باید بدم.»
«بازم بدونچیزیه فکر کردنمیرسه تصمیم گرفتین؟»
«سلاح نه،اون میخوام برای زکهمیرسه تجهیزات جدید بسازم.»
زکه با تعجب پرسید: «من؟»
سرم روگلان تکون دادمزوریکس و گفتم:
«میخوام براتچیزیه یه ماهیتابهمیرسه ووک بسازم.»
«اون شوخیه جدی بود؟»
«معلومه که جدیام. اگه غیر از ماهیتابهاون چیز دیگهای هم لازم داری، بهش فکربشیم کن. بیا یه ست کامل براش ردیف کنیم.»
اسکاتول سرش رو خاروند.
«ست کامل؟»
«مگه عقل سلیم همیننظر رو نمیگه؟ چون خودم قبلاًبشیم یه ست کامل زره داشتم.»
«کلاهخود رو هم ساختین؟»
«همینقدر کافیه. اگه صورتتزوریکس رو بپوشونی، نمیذاره راحتتوی شهرت به دست بیاری.»
«اصلاً چیزیچیزیه مثل دفاعمیرسه براتون مهمه؟»
«دفاع رو باید با هالهمیرسه انجام داد. یه تیکه آهن پارهیهو چه قدرتی میتونه داشته باشه آخه؟»
اسکاتول در برابر اینآدم چرتوپرتهای مغرورانهی من، دیگهچیزیه حرفی برای گفتن نداشت.
روز بعد، خیلیقلعه زود، کالسکه ازواگنهای قلعه زوریکس راه افتاد.
با اینکه فقط یک ماه ازگرفتیم پس گرفتن قلعه میگذشت، اما بویانگشتری زندگی از قلعه زوریکس به مشام میرسید.
این سرزندگیاون شاید بهتریننظر ویژگی انسانها باشه.
دیوارهای فروریخته تعمیر شدهآدم بودن و ساختمونها بهچیزیه شکل اولیهشون برگشته بودن.
با اینکه هنوز سر و کلهی هیولاها زود به زود پیدا میشد وزمان بازسازی زمینهای کشاورزی به تأخیر افتاده بود، اما کشاورزها یه گروه نگهبان محلی تشکیلالبته داده بودن و با قرض گرفتن سرباز از ارباب، کمکم زمینهاشون رو گسترش میدادن.
به لطف غیبتنظر اسکاتول، صندلی کالسکهچیگرفتیم دوباره به زکه رسید.
کنارش، ملازمش نزار نشسته بود وتصمیم تو جایگاه خدمتکار پشت سرش، پادشاهضمن لیچ، سادیموس و ماندراکه، لاخه ایستاده بودن.
نزار زیر لب غرغر کرد:
«این گروهگلان اعزامی قابلمهزوریکس نیست، منم.»
زکه کهچیزیه کنارش نشسته بود،تصمیم با لبخند گفت:
«واقعاً عجیبه، نه؟»
«خیلی بهتر میشد اگه تو ساختن دستبند قادرچیزیه مطلق کمکم میکردین. اگه دستبند قادر مطلق رویهو داشته باشین، ذوب کردن فلزات دیگه مشکلی نداره.»
من از پنجرهایقلعه که به صندلیواگنهای کالسکهچی راه داشت، گفتم:
«کی حرف تو رو باور میکنه؟ دستبند قادر مطلق؟صیغهایه کاملاً تابلوعه که بعد از ساختنش، اربابت زکه روقضیهاش میکشی و بعدش هم میای سراغ من، مگه نه؟»
«مهم نیست باور کنننظر یا نه، مگه نه؟دوست ارباب زکه بهتون اعتماد میکنه.»
«فقط فعلاً باهاش راه بیا.»
«اینکه کارفرمایگلان اربابمه دلیل نمیشهحتی کارفرمای منم باشه.»
«این عوضی چرا امروز اینقدرتصمیم هوس مردن کرده؟ اگه بخوامیهو بگردمت، چاقو به دندون میپرم روت.»
«این بدن متعلق بهنظر یه انسان سطح بالاست،دوست پس شمشیر بهش کارگر نیست.»
«زکه.»
«بله، دئوس.»
«باید این عوضینظر رو پس بدم. بهدوست دو سکه طلا بفروشش.»
«چشم...»
نزار باصمیمی تعجب بهآدم دئوس نگاه کرد.
«خرید و فروش انسان!»
«این بردهچیزیه دیگه چهمیرسه جور آدمیه؟»
«آه! چه تمدن وحشیانهای!»
نزار در طول زندگیاش فهمیده بود کهاون سطح تمدن فعلی خیلی عقبتر از دورانیبشیم است که او در آن زندگی میکرد.
انسانها به شدت ضعیفزوریکس بودند و اصلاً باتوی دوران طلایی قابل مقایسه نبودند.
بیماریهای عفونی که قبلاً منقرضتصمیم شده بودند، دوباره شیوع پیدا کردهضمن و بیشتر بچهها به خاطرش میمردند.
خلاصه بگم، اوچیزیه کاملاً فریب دئوستصمیم را خورده بود.
«کوتولههای زغالی همشدین حتماً گند زدنبهتری به کشورشون، نه؟»
زکه مسیرگلان بحث روزوریکس عوض کرد.
«حالتون خوبه، آقای کیلسه؟»
«کیلسه دیگه کیه؟»
«ایشون فرمانده شوالیههای ریشه جنوبی هستن.بهتری خیلی وقت پیش که رفتم پادشاهیگرفتیم ریشه جنوبی، خیلی بهشون مدیون شدم.»
«اینطوره؟»
«آره. بههرحال، دئوس، انگارمیرسه غیر از یه عده خاص،صیغهایه بقیه همهچیز رو فراموش میکنن.»
«چون برام مهم نیست.»
این حرف اونقدرشدین سرد بود کهبهتری زکه دهنش رو بست.
یولگئوم زد به پهلوی دئوس.
«بههرحال، آدم اجتماعیایه.»
اما یولگئوم وقتی یادش اومد کهتصمیم اجتماعی بودن اصلاً به درد شغل قبلیشانگشتری بهعنوان پادشاه شیاطین نمیخوره، زد زیر خنده.
کالسکه ده روز تمام بدون توقفبهتری تو اون جاده حرکت کرد تاگرفتیم اینکه به منطقه نجواهای شیطان رسیدیم.
و اونجا، گروهمونقلعه مجبور شد با یهبار واقعیت مسخره روبهرو بشه.
«همینجاست؟»
جایی که دئوسچیزیه بهش اشاره میکرد، فقطگرفتیم یه اقیانوس عظیم بود.
ستونهای آبفشان کهشدین مثل دودکش بالابهتری میرفتن، اصلاً دیده نمیشدن.
«کل ورودیگلان دود شدهزوریکس رفته هوا.»
دئوس دستش رونظر سایهبون چشماش کردگرفتیم و اطراف رو پایید.
به دوردستها نگاهچیزیه کردم، اما هیچتصمیم منظره خاصی نبود.
فقط یه دریا بودآدم با موجهایی که باچیزیه باد ملایم حرکت میکردن.
«فقط ورودی نیست که مشکلحتی داره... حتی جادهای که بهساعت هورستیل میرسید هم غیب شده؟»
یولگئوم همونطور کهنظر روی زمین فرودگرفتیم میاومد، این رو گفت.
رفت روی یه جای بلند تا وضعیت رودوست بررسی کنه. منظرهای که از اون بالا نزدیکپیش ابرها دیده میشد، حتی از این هم مسخرهتر بود.
«انگار دهها کیلومترشدین از خشکیهای اطرافبهتری غرق شده زیر آب.»
«مگه همچین چیزی ممکنه؟»
وقتی دئوس ایننظر رو پرسید، یولگئومگرفتیم شونهای بالا انداخت.
«شاید بعد از فوران آتشفشان، پوسته زمین ناپایداردوست شده. اصلاً از همون اول، سه قاره هور بهندیده شکل دیسکهایی هستن که تو هوا شناورن. ثباتشون پایینه.»
«پس داری میگیشدین رفتن پیش اونبهتری کوتولههای زغالی غیرممکنه؟»
«فعلاً کهگلان آره. راه دیگهایحتی نیست، مگه اینکه...»
«کجاست؟»
«غرش فرشته.»
«اون صندلی اسب...»
«وایسا! دهنتگلان رو ببند،زوریکس دهنت رو ببند.»
«فکر میکردمچیزیه نزدیک باشه،میرسه اما کاملاً برعکسه.»
دئوس سرشاون رو خاروندنظر و ادامه داد:
«یعنی باید کل قارهآدم رو دور بزنیم بریم اونسرنظر دنیا تا یه دیگ بسازیم.»
«الان مشکلگلان این نیست،زوریکس مگه نه؟»
زکه پریدچیزیه وسط بحثمیرسه این دو نفر.
«ممکنه برای سرزمین پریهانظر اتفاقی افتاده باشه. نبایددوست با شماس اسکاتول صحبت کنیم؟»
هورستیل سرزمین پریها بود.
از اونجایی که خشکی باریکی که قاره رو بهیکی هورستیل وصل میکرد فرو ریخته و تبدیل به دریاهمین شده بود، هیچ تضمینی وجود نداشت که خونهشون امن باشه.
«اگه اتفاقی هم بیفته، خودشونتصمیم یه کاریش میکنن. هر وقت کمکضمن خواستن، برای کمک کردن دیر نیست.»
«کمک.»
بعد صدای نالهای شنیدم.
قیافه دئوس درقلعه هم رفت وواگنهای یولگئوم لبخند زد.
در حالی که دئوس داشت بهگرفتیم یولگئوم چشمغره میرفت، زکه به سمتانگشتری جایی که صدا ازش میاومد دوید.
صاحب صدا یه زن بود.
لبهی یه صخرهی بیرونزده توخیلی قسمت عمیق ساحل که موجها بهشتصمیم میکوبیدن، به سختی آویزون شده بود.
لبهاش کبود شده بود،زوریکس انگار که دیگه هیچتوی جونی براش نمونده باشه.
زکه بلافاصله پریدنظر تو آب. برای نجاتدوست دادنش هیچ تردیدی نداشت.
اما آب عمیقترچیزیه از چیزی بودتصمیم که فکر میکردم.
اون بدون تردید پرید تو آب به اینچیزیه خیال که میخواد یکی رو نجات بده، امایهو با همون قدم دوم کل بدنش رفت زیر آب.
دست وگلان پاش رو بهحتی زور تکون داد.
چند قدم رفت جلو. نفسش روگرفتیم حبس کرد و به صخرههای زیرانگشتری آب لگد زد تا شتاب بگیره.
موجها کوبیدن و آبنظر زیر و رو شد.دوست بدن زکه هم غرق شد.
«احمقِ خنگ.»
روی ساحل، دئوسقلعه نظر کوتاهش رو دربارهبار این صحنه بیان کرد.
«داری چه غلطینظر میکنی برده؟ اربابتگرفتیم افتاد تو آب.»
«منم شنا بلد نیستم.»
«پس بذاریم همونجا غرق بشه؟»
دئوس لگدی به باسن نزار زد. نزاربار که خیس آب شده بود، با قیافهایتخلیه کلافه آهی کشید و سُرید تو آب.
«فقط فوکهاچیزیه هستن که اصلاًتصمیم نمیتونن شنا کنن.»
دئوس روی یه صخرهنظر چمباتمه زد و بهدوست داخل آب نگاه کرد.
زنی که به صخره آویزونخیلی بود، با قیافهای ترحمانگیز بهمیرسه دئوس نگاه کرد و گفت:
«خواهش میکنم... نجاتم بده.»
«لاخه، اون زننظر رو نجات بدهگرفتیم و بیار اینجا.»
«چشم.»
وقتی لاخه دستش روآدم دراز کرد، دهها شاخهچیزیه تاک از آستینش بیرون زد.
درست همون موقع که شاخههای تاکواگنهای میخواستن دور زن بپیچن و بیارنش توزمان ساحل، نزار هم به داد زکه رسید.
زکه آب تو دهنش روتصمیم تف کرد بیرون و زن همضمن از شدت خستگی از هوش رفت.
دئوس با نگاهچیزیه به اون دو نفر،گرفتیم دوباره به حرف اومد:
«الان کی،صمیمی کی روآدم نجات داد؟»
بهترین چیز درباره داشتنزوریکس لاخه این بود که دیگهیکی نیازی نبود دنبال هیزم بگردیم.
زکه جلوی آتیشنظر نشست و بدنگرفتیم خیسش رو خشک کرد.
سادیموس، یکیاون از معلمهاش،نظر بهش گفت:
«اگه از جادوشدین استفاده میکردی، توبهتری آب از حال نمیرفتی.»
«آه! یهو افتادمقلعه تو آب... اصلاًواگنهای به فکرم نرسید.»
«نوچ نوچ، باید انعطافپذیرتر باشی.»
«ببخشید.»
زکه سرش رو پایین انداخت. وقتی سرشاون رو آورد بالا، از گوشه چشمش زنیبشیم رو دید که از هوش رفته بود.