---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

چرا از شیطان شاه بودن دست کشیدم

چپتر 128: شکستن پیش‌داوری‌ها و پیدا کردن دوست • ⏱ 12 دقیقه

چپتر 128: شکستن پیش‌داوری‌ها و پیدا کردن دوست

0

کالسکه‌ها صبح‌چیزیه​ زود روز‌می‌رسه​ بعد راه افتادند.

صدها تن غلاتِ انبار بین‌می‌رسه​ ۴۰ واگن بزرگ تقسیم شد و‌یهو​ در امتداد جاده به حرکت درآمد.

هنوز چند برابر‌شدین​ این مقدار غلات تو‌اون​ انبار باقی مونده بود.

در حین حرکت کالسکه‌ها، «لژیون هلیوس»‌واگن‌های​ با دقت تمام اطراف رو گشت می‌زد‌زمان​ و برای هر خطر احتمالی آماده بود.

با اینکه فقط یک روز و نیم‌دوست​ از همراهی‌شون با زکه می‌گذشت، لژیون هلیوس‌کردی​ به یک واحد کاملاً متفاوت تبدیل شده بود.

انگار شجاعت هم مسری بود.

فاصله روستای گلان تا «قلعه زوریکس»‌بهتری​ حتی با واگن‌های پر از بار‌گرفتیم​ هم توی یکی دو ساعت طی می‌شد.

حتی با احتساب زمان تخلیه بار،‌واگن‌های​ نصف روز براش کافی بود، برای همین‌زمان​ بعدازظهر یک بار دیگه غلات بار زدیم.

لژیون هلیوس تونست‌نظر​ مأموریتش رو تو پنج‌دوست​ روز به پایان برسونه.

البته، زکه،‌اون​ من و یولگئوم‌می‌رسه​ هم اونجا بودیم.

روز ششم، ترجان نیروهاش‌آدم​ رو جمع کرد و به‌نظر​ سمت قلعه پومز راه افتاد.

قبل از رفتن،‌قلعه​ حسابی با زکه گرم‌بار​ گرفت و حرف زد.

از دور نگاهشون‌نظر​ می‌کردم و بعد از‌دوست​ رفتنش، به زکه گفتم:

«شما دو تا‌چیزیه​ کِی این‌قدر با‌تصمیم​ هم صمیمی شدین؟»

«آه! آدم خیلی بهتری از‌خیلی​ اون چیزیه که به نظر می‌رسه.‌تصمیم​ تصمیم گرفتیم با هم دوست بشیم.»

«این دیگه چه صیغه‌ایه یهو؟ در ضمن، یه‌توی​ انگشتری دستت کردی که تا چند روز پیش‌براش​ ندیده بودمش. قضیه‌اش چیه؟ می‌تونم جادوش رو حس کنم.»

«آقای ترجان این رو بهم داد. به عنوان‌بشیم​ مدرکی که نشون می‌ده تو آینده هر وقت لژیون‌بودمش​ هلیوس به کمک نیاز داشت، من بهشون کمک می‌کنم.»

«نکنه دارین‌اون​ با هم‌نظر​ قرار می‌ذارین؟»

«نه بابا!»

«یعنی اون‌گلان​ از مردا‌زوریکس​ خوشش میاد؟»

«اصلاً این‌طوری نیست!»

«مسیری نیست که بخوام بهت‌می‌رسه​ پیشنهادش کنم. ولی خب، اگه‌صیغه‌ایه​ سلیقه‌ات اینه، کاریش نمی‌شه کرد.»

«ارباب دئوس!»

«به هر حال، بیا حساب‌حتی​ و کتاب کنیم. بعد از‌ساعت​ این ماجرا چقدر برات مونده؟»

«برای ۵۰ سکه طلا که نصف دستمزدمونه، توافق کردم‌صیغه‌ایه​ که برگردم قلعه پومز و قطعاتی که از هیولاها‌قضیه‌اش​ به دست آوردیم رو بفروشم تا پولش رو بگیرم.»

«۵۰ سکه طلا؟‌چیزیه​ خب، برای یه‌تصمیم​ هفته کار بد نیست.»

«آره، اون‌قدرها هم بد نیست.»

«حتماً خسارت زیادی‌قلعه​ دیدن. بیشتر از‌واگن‌های​ ۲۰۰ نفر کشته شدن.»

«بیشتر از هر چیزی، این‌تصمیم​ دلم رو می‌شکنه که این همه‌ضمن​ آدم جونشون رو از دست دادن.»

در حالی که در این مورد‌تصمیم​ حرف می‌زدیم، من، زکه و یولگئوم‌ضمن​ به سمت رستوران من راه افتادیم.

سالن پر از مشتری بود.

پشت زکه رو هل‌زوریکس​ دادم و گفتم: «برو به‌یکی​ کارت برس، کارگر پاره‌وقتِ همه‌فن‌حریف.»

«چشم!»

یولگئوم در حالی که به‌می‌رسه​ پشت سر قهرمان که با‌صیغه‌ایه​ انرژی می‌دوید نگاه می‌کرد، چیزی گفت:

«یه جورایی حس می‌کنم‌آدم​ زکه شده مرکز این گروه.‌نظر​ نه شما، جناب پادشاه شیاطین.»

«برام مهم نیست.‌قلعه​ چون این دقیقاً‌واگن‌های​ همون چیزیه که می‌خوام.»

با خیال راحت‌نظر​ قدم زدم و روی‌دوست​ صندلی جلوی مغازه نشستم.

روی صندلی گهواره‌ایم لم دادم‌می‌رسه​ و سرم رو بالا آوردم‌صیغه‌ایه​ تا به یولگئوم نگاه کنم.

«تو چطور؟ حس‌شدین​ می‌کنم دارم تو حاشیه‌اون​ این دنیا زندگی می‌کنم.»

«خب. چون من این‌طوری‌زوریکس​ به دنیا اومدم. همین‌طوری زندگی‌یکی​ می‌کنم و همین‌طوری هم می‌میرم.»

«تو هم همین‌طوری هستی؟»

«تو هم...؟»

«ما چی هستیم؟ سیاهی‌لشکر؟»

یولگئوم نتونست‌گلان​ جوابی برای‌زوریکس​ سوالم پیدا کنه.

«تا وقتی ارباب دئوس‌می‌رسه​ نبودن، میانگین فروش روزانه از‌صیغه‌ایه​ ۲ سکه طلا هم گذشت.»

«یعنی اوضاع‌اون​ خوبه؟ هیچ‌نظر​ حسی بهش ندارم.»

«سود خالص ۳۰ درصده، یعنی حدود‌بهتری​ ۷ سکه نقره. تو یه ماه می‌شه‌دوست​ معادل ۲۱ سکه طلا. اوضاع فوق‌العاده عالیه.»

در جواب توضیحات‌قلعه​ اسکاتولِ پیشخدمت، فقط‌واگن‌های​ شونه‌ای بالا انداختم.

«من پنج روز رفتم‌می‌رسه​ بیرون و بیشتر از‌بشیم​ ۵۰ سکه طلا درآوردم، نه؟»

«مگه چیزی که دارین مقایسه می‌کنین اشتباه نیست؟ اون یه مأموریت رتبه D بود و این یه رستورانه که با عجله تو یه قلعه مخروبه ساخته شده.»

«خب، اگه پیشخدمت این‌طوری می‌گه، حتماً همین‌طوره.‌اون​ پس رستوران رو می‌سپارم دست پیشخدمت و‌بشیم​ بقیه فردا راه می‌افتیم سمت سوراخ هورس.»

اسکاتول با تعجب پرسید:

«اون دیگه چیه... دیگ شیاطین؟»

«دقیقاً.»

«دارین به این فکر می‌کنین که‌بهتری​ برید به روستای اون زغال‌سنگ‌کَن‌های کوتوله؟ من‌دوست​ الان اصلاً هیچ ارتباطی با اونجا ندارم.»

«برای همین می‌خوام برم‌زوریکس​ اونجا رو ببینم. یه‌توی​ سفارشی دارم که باید بدم.»

«بازم بدون‌چیزیه​ فکر کردن‌می‌رسه​ تصمیم گرفتین؟»

«سلاح نه،‌اون​ می‌خوام برای زکه‌می‌رسه​ تجهیزات جدید بسازم.»

زکه با تعجب پرسید: «من؟»

سرم رو‌گلان​ تکون دادم‌زوریکس​ و گفتم:

«می‌خوام برات‌چیزیه​ یه ماهیتابه‌می‌رسه​ ووک بسازم.»

«اون شوخیه جدی بود؟»

«معلومه که جدی‌ام. اگه غیر از ماهیتابه‌اون​ چیز دیگه‌ای هم لازم داری، بهش فکر‌بشیم​ کن. بیا یه ست کامل براش ردیف کنیم.»

اسکاتول سرش رو خاروند.

«ست کامل؟»

«مگه عقل سلیم همین‌نظر​ رو نمی‌گه؟ چون خودم قبلاً‌بشیم​ یه ست کامل زره داشتم.»

«کلاه‌خود رو هم ساختین؟»

«همین‌قدر کافیه. اگه صورتت‌زوریکس​ رو بپوشونی، نمی‌ذاره راحت‌توی​ شهرت به دست بیاری.»

«اصلاً چیزی‌چیزیه​ مثل دفاع‌می‌رسه​ براتون مهمه؟»

«دفاع رو باید با هاله‌می‌رسه​ انجام داد. یه تیکه آهن پاره‌یهو​ چه قدرتی می‌تونه داشته باشه آخه؟»

اسکاتول در برابر این‌آدم​ چرت‌وپرت‌های مغرورانه‌ی من، دیگه‌چیزیه​ حرفی برای گفتن نداشت.

روز بعد، خیلی‌قلعه​ زود، کالسکه از‌واگن‌های​ قلعه زوریکس راه افتاد.

با اینکه فقط یک ماه از‌گرفتیم​ پس گرفتن قلعه می‌گذشت، اما بوی‌انگشتری​ زندگی از قلعه زوریکس به مشام می‌رسید.

این سرزندگی‌اون​ شاید بهترین‌نظر​ ویژگی انسان‌ها باشه.

دیوارهای فروریخته تعمیر شده‌آدم​ بودن و ساختمون‌ها به‌چیزیه​ شکل اولیه‌شون برگشته بودن.

با اینکه هنوز سر و کله‌ی هیولاها زود به زود پیدا می‌شد و‌زمان​ بازسازی زمین‌های کشاورزی به تأخیر افتاده بود، اما کشاورزها یه گروه نگهبان محلی تشکیل‌البته​ داده بودن و با قرض گرفتن سرباز از ارباب، کم‌کم زمین‌هاشون رو گسترش می‌دادن.

به لطف غیبت‌نظر​ اسکاتول، صندلی کالسکه‌چی‌گرفتیم​ دوباره به زکه رسید.

کنارش، ملازمش نزار نشسته بود و‌تصمیم​ تو جایگاه خدمتکار پشت سرش، پادشاه‌ضمن​ لیچ، سادیموس و ماندراکه، لاخه ایستاده بودن.

نزار زیر لب غرغر کرد:

«این گروه‌گلان​ اعزامی قابلمه‌زوریکس​ نیست، منم.»

زکه که‌چیزیه​ کنارش نشسته بود،‌تصمیم​ با لبخند گفت:

«واقعاً عجیبه، نه؟»

«خیلی بهتر می‌شد اگه تو ساختن دستبند قادر‌چیزیه​ مطلق کمکم می‌کردین. اگه دستبند قادر مطلق رو‌یهو​ داشته باشین، ذوب کردن فلزات دیگه مشکلی نداره.»

من از پنجره‌ای‌قلعه​ که به صندلی‌واگن‌های​ کالسکه‌چی راه داشت، گفتم:

«کی حرف تو رو باور می‌کنه؟ دستبند قادر مطلق؟‌صیغه‌ایه​ کاملاً تابلوعه که بعد از ساختنش، اربابت زکه رو‌قضیه‌اش​ می‌کشی و بعدش هم میای سراغ من، مگه نه؟»

«مهم نیست باور کنن‌نظر​ یا نه، مگه نه؟‌دوست​ ارباب زکه بهتون اعتماد می‌کنه.»

«فقط فعلاً باهاش راه بیا.»

«اینکه کارفرمای‌گلان​ اربابمه دلیل نمیشه‌حتی​ کارفرمای منم باشه.»

«این عوضی چرا امروز این‌قدر‌تصمیم​ هوس مردن کرده؟ اگه بخوام‌یهو​ بگردمت، چاقو به دندون می‌پرم روت.»

«این بدن متعلق به‌نظر​ یه انسان سطح بالاست،‌دوست​ پس شمشیر بهش کارگر نیست.»

«زکه.»

«بله، دئوس.»

«باید این عوضی‌نظر​ رو پس بدم. به‌دوست​ دو سکه طلا بفروشش.»

«چشم...»

نزار با‌صمیمی​ تعجب به‌آدم​ دئوس نگاه کرد.

«خرید و فروش انسان!»

«این برده‌چیزیه​ دیگه چه‌می‌رسه​ جور آدمیه؟»

«آه! چه تمدن وحشیانه‌ای!»

نزار در طول زندگی‌اش فهمیده بود که‌اون​ سطح تمدن فعلی خیلی عقب‌تر از دورانی‌بشیم​ است که او در آن زندگی می‌کرد.

انسان‌ها به شدت ضعیف‌زوریکس​ بودند و اصلاً با‌توی​ دوران طلایی قابل مقایسه نبودند.

بیماری‌های عفونی که قبلاً منقرض‌تصمیم​ شده بودند، دوباره شیوع پیدا کرده‌ضمن​ و بیشتر بچه‌ها به خاطرش می‌مردند.

خلاصه بگم، او‌چیزیه​ کاملاً فریب دئوس‌تصمیم​ را خورده بود.

«کوتوله‌های زغالی هم‌شدین​ حتماً گند زدن‌بهتری​ به کشورشون، نه؟»

زکه مسیر‌گلان​ بحث رو‌زوریکس​ عوض کرد.

«حال‌تون خوبه، آقای کیلسه؟»

«کیلسه دیگه کیه؟»

«ایشون فرمانده شوالیه‌های ریشه جنوبی هستن.‌بهتری​ خیلی وقت پیش که رفتم پادشاهی‌گرفتیم​ ریشه جنوبی، خیلی بهشون مدیون شدم.»

«این‌طوره؟»

«آره. به‌هرحال، دئوس، انگار‌می‌رسه​ غیر از یه عده خاص،‌صیغه‌ایه​ بقیه همه‌چیز رو فراموش می‌کنن.»

«چون برام مهم نیست.»

این حرف اون‌قدر‌شدین​ سرد بود که‌بهتری​ زکه دهنش رو بست.

یولگئوم زد به پهلوی دئوس.

«به‌هرحال، آدم اجتماعی‌ایه.»

اما یولگئوم وقتی یادش اومد که‌تصمیم​ اجتماعی بودن اصلاً به درد شغل قبلیش‌انگشتری​ به‌عنوان پادشاه شیاطین نمی‌خوره، زد زیر خنده.

کالسکه ده روز تمام بدون توقف‌بهتری​ تو اون جاده حرکت کرد تا‌گرفتیم​ اینکه به منطقه نجواهای شیطان رسیدیم.

و اونجا، گروهمون‌قلعه​ مجبور شد با یه‌بار​ واقعیت مسخره روبه‌رو بشه.

«همین‌جاست؟»

جایی که دئوس‌چیزیه​ بهش اشاره می‌کرد، فقط‌گرفتیم​ یه اقیانوس عظیم بود.

ستون‌های آبفشان که‌شدین​ مثل دودکش بالا‌بهتری​ می‌رفتن، اصلاً دیده نمی‌شدن.

«کل ورودی‌گلان​ دود شده‌زوریکس​ رفته هوا.»

دئوس دستش رو‌نظر​ سایه‌بون چشماش کرد‌گرفتیم​ و اطراف رو پایید.

به دوردست‌ها نگاه‌چیزیه​ کردم، اما هیچ‌تصمیم​ منظره خاصی نبود.

فقط یه دریا بود‌آدم​ با موج‌هایی که با‌چیزیه​ باد ملایم حرکت می‌کردن.

«فقط ورودی نیست که مشکل‌حتی​ داره... حتی جاده‌ای که به‌ساعت​ هورس‌تیل می‌رسید هم غیب شده؟»

یولگئوم همون‌طور که‌نظر​ روی زمین فرود‌گرفتیم​ می‌اومد، این رو گفت.

رفت روی یه جای بلند تا وضعیت رو‌دوست​ بررسی کنه. منظره‌ای که از اون بالا نزدیک‌پیش​ ابرها دیده می‌شد، حتی از این هم مسخره‌تر بود.

«انگار ده‌ها کیلومتر‌شدین​ از خشکی‌های اطراف‌بهتری​ غرق شده زیر آب.»

«مگه همچین چیزی ممکنه؟»

وقتی دئوس این‌نظر​ رو پرسید، یولگئوم‌گرفتیم​ شونه‌ای بالا انداخت.

«شاید بعد از فوران آتشفشان، پوسته زمین ناپایدار‌دوست​ شده. اصلاً از همون اول، سه قاره هور به‌ندیده​ شکل دیسک‌هایی هستن که تو هوا شناورن. ثباتشون پایینه.»

«پس داری میگی‌شدین​ رفتن پیش اون‌بهتری​ کوتوله‌های زغالی غیرممکنه؟»

«فعلاً که‌گلان​ آره. راه دیگه‌ای‌حتی​ نیست، مگه اینکه...»

«کجاست؟»

«غرش فرشته.»

«اون صندلی اسب...»

«وایسا! دهنت‌گلان​ رو ببند،‌زوریکس​ دهنت رو ببند.»

«فکر می‌کردم‌چیزیه​ نزدیک باشه،‌می‌رسه​ اما کاملاً برعکسه.»

دئوس سرش‌اون​ رو خاروند‌نظر​ و ادامه داد:

«یعنی باید کل قاره‌آدم​ رو دور بزنیم بریم اون‌سر‌نظر​ دنیا تا یه دیگ بسازیم.»

«الان مشکل‌گلان​ این نیست،‌زوریکس​ مگه نه؟»

زکه پرید‌چیزیه​ وسط بحث‌می‌رسه​ این دو نفر.

«ممکنه برای سرزمین پری‌ها‌نظر​ اتفاقی افتاده باشه. نباید‌دوست​ با شماس اسکاتول صحبت کنیم؟»

هورس‌تیل سرزمین پری‌ها بود.

از اونجایی که خشکی باریکی که قاره رو به‌یکی​ هورس‌تیل وصل می‌کرد فرو ریخته و تبدیل به دریا‌همین​ شده بود، هیچ تضمینی وجود نداشت که خونه‌شون امن باشه.

«اگه اتفاقی هم بیفته، خودشون‌تصمیم​ یه کاریش می‌کنن. هر وقت کمک‌ضمن​ خواستن، برای کمک کردن دیر نیست.»

«کمک.»

بعد صدای ناله‌ای شنیدم.

قیافه دئوس در‌قلعه​ هم رفت و‌واگن‌های​ یولگئوم لبخند زد.

در حالی که دئوس داشت به‌گرفتیم​ یولگئوم چشم‌غره می‌رفت، زکه به سمت‌انگشتری​ جایی که صدا ازش می‌اومد دوید.

صاحب صدا یه زن بود.

لبه‌ی یه صخره‌ی بیرون‌زده تو‌خیلی​ قسمت عمیق ساحل که موج‌ها بهش‌تصمیم​ می‌کوبیدن، به سختی آویزون شده بود.

لب‌هاش کبود شده بود،‌زوریکس​ انگار که دیگه هیچ‌توی​ جونی براش نمونده باشه.

زکه بلافاصله پرید‌نظر​ تو آب. برای نجات‌دوست​ دادنش هیچ تردیدی نداشت.

اما آب عمیق‌تر‌چیزیه​ از چیزی بود‌تصمیم​ که فکر می‌کردم.

اون بدون تردید پرید تو آب به این‌چیزیه​ خیال که می‌خواد یکی رو نجات بده، اما‌یهو​ با همون قدم دوم کل بدنش رفت زیر آب.

دست و‌گلان​ پاش رو به‌حتی​ زور تکون داد.

چند قدم رفت جلو. نفسش رو‌گرفتیم​ حبس کرد و به صخره‌های زیر‌انگشتری​ آب لگد زد تا شتاب بگیره.

موج‌ها کوبیدن و آب‌نظر​ زیر و رو شد.‌دوست​ بدن زکه هم غرق شد.

«احمقِ خنگ.»

روی ساحل، دئوس‌قلعه​ نظر کوتاهش رو درباره‌بار​ این صحنه بیان کرد.

«داری چه غلطی‌نظر​ می‌کنی برده؟ اربابت‌گرفتیم​ افتاد تو آب.»

«منم شنا بلد نیستم.»

«پس بذاریم همون‌جا غرق بشه؟»

دئوس لگدی به باسن نزار زد. نزار‌بار​ که خیس آب شده بود، با قیافه‌ای‌تخلیه​ کلافه آهی کشید و سُرید تو آب.

«فقط فوک‌ها‌چیزیه​ هستن که اصلاً‌تصمیم​ نمی‌تونن شنا کنن.»

دئوس روی یه صخره‌نظر​ چمباتمه زد و به‌دوست​ داخل آب نگاه کرد.

زنی که به صخره آویزون‌خیلی​ بود، با قیافه‌ای ترحم‌انگیز به‌می‌رسه​ دئوس نگاه کرد و گفت:

«خواهش می‌کنم... نجاتم بده.»

«لاخه، اون زن‌نظر​ رو نجات بده‌گرفتیم​ و بیار اینجا.»

«چشم.»

وقتی لاخه دستش رو‌آدم​ دراز کرد، ده‌ها شاخه‌چیزیه​ تاک از آستینش بیرون زد.

درست همون موقع که شاخه‌های تاک‌واگن‌های​ می‌خواستن دور زن بپیچن و بیارنش تو‌زمان​ ساحل، نزار هم به داد زکه رسید.

زکه آب تو دهنش رو‌تصمیم​ تف کرد بیرون و زن هم‌ضمن​ از شدت خستگی از هوش رفت.

دئوس با نگاه‌چیزیه​ به اون دو نفر،‌گرفتیم​ دوباره به حرف اومد:

«الان کی،‌صمیمی​ کی رو‌آدم​ نجات داد؟»

بهترین چیز درباره داشتن‌زوریکس​ لاخه این بود که دیگه‌یکی​ نیازی نبود دنبال هیزم بگردیم.

زکه جلوی آتیش‌نظر​ نشست و بدن‌گرفتیم​ خیسش رو خشک کرد.

سادیموس، یکی‌اون​ از معلم‌هاش،‌نظر​ بهش گفت:

«اگه از جادو‌شدین​ استفاده می‌کردی، تو‌بهتری​ آب از حال نمی‌رفتی.»

«آه! یهو افتادم‌قلعه​ تو آب... اصلاً‌واگن‌های​ به فکرم نرسید.»

«نوچ نوچ، باید انعطاف‌پذیرتر باشی.»

«ببخشید.»

زکه سرش رو پایین انداخت. وقتی سرش‌اون​ رو آورد بالا، از گوشه چشمش زنی‌بشیم​ رو دید که از هوش رفته بود.

ناولها | novelha.net