چپتر 138: ۳۲. وداع با یک دوران (۱)
0از میان شکاف هاله پارهشده، انرژی روحجنگجو شیطانی مثل شلاق بیرون زد و همهچیزشروع را در اطرافش خراشید و در هم کوبید.
فقط با همین یک ضربه، یکیمتوقف از جنگجوها حتی فرصت جیغ کشیدنمیآورد هم پیدا نکرد و درجا کشته شد.
در حالی که شوالیههای زودیاک سپرهایشان را بالا آورده بودندخورده تا جلوی شلاقهای انرژی روح شیطانی که به بیرون سرازیر میشدوقتی را بگیرند، زکه دندانقروچهای کرد و درست جلوی پادشاه شیاطین ایستاد.
نور ومشت تاریکی به حریمسپر هم تجاوز میکردند.
زکه، انسانی که در مرکز اینشود درگیری بود، چنان شوکی بهش وارد میشدبالاخره که انگار روحش داشت ذرهذره خورده میشد.
درد از حد تحملمارپیچ گذشته بود و حتیگردباد نمیفهمید دقیقاً کجایش درد میکند.
انگار یک چیزی داشت قلقلکش میداد؛ وقتیروحش نگاه کرد، دید که شعلههای آبی گوشتشنمیفهمید را ذوب کرده و استخوانهایش بیرون زده است.
با اینکه بدنش با جادوی شفابخش یکمیآورد نفر دوباره ترمیم شد، اما درد مثل یکساده توهم باقی مانده بود و اعصابش را میجوید.
اما برایش مهم نبود.
امکان نداشتزدن تسلیم این دردتاریک و رنج شود.
او یک جنگجو بود.
زکه یکمشت قدم دیگرروی به جلو برداشت.
قدرت هاله بالاخرهنداشت شروع به پسشود زدن تاریکی کرد.
گسترش مارپیچ تاریک متوقف شد.
مشت پادشاه شیاطین که مثل یکانگار گردباد روی سپر زکه فشار میآورد،تحمل از حرکت ایستاد و عقب کشید.
او با تمامگردباد توانش ضربه پادشاه شیاطینمیآورد را دفع کرده بود.
این فقط یک برخورد سادهرنج بود، اما اولین باری بودجلو که پیشروی پادشاه شیاطین متوقف میشد.
کادنزا و اوریدونگسترش سریع خودشان رامتوقف به کنار زکه رساندند.
نیازی به حرف زدن نبود.
فقط کافی بود بهروی شانههای هم بزنند وحرکت نگاهی رد و بدل کنند.
دیگر شکستیامکان در کارتسلیم نخواهد بود.
زکه سر تکانگسترش داد و قدممتوقف بلندی به جلو برداشت.
هالهای مثلچنان بال ازبهش پشتش فوران کرد.
آدمهایی که در معرض آنسپر نور قرار گرفتند، فقط یککشید حس در قلبشان جوانه زد.
حسی به نام امید.
دئوس موهای خونیاش را کنار زد،متوقف تف خونآلودی روی زمین انداخت ومیآورد گفت: «یعنی میگی اینم کافی نیست؟»
قدرت پادشاه شیاطین که برای مدتانگار کوتاهی تو هر دو دستم جاتحمل خوش کرده بود، حالا تقریباً تهکشیده بود.
بدن انسانیمشت واقعاً خیلیروی ضعیف بود.
اما به نظر میرسید اگهرنج این محدودیتها رو برمیداشتم، اوضاعجلو از این هم پیچیدهتر میشد.
دئوس با قیافهایگسترش کلافه و اعصابخردمتوقف به سوزاکو خیره شد.
فکر نمیکردم اگه فقطبهش با قصد کشت بهش حملهذرهذره کنم، اینقدر حالم گرفته بشه.
اون هیولایی که بهشروی میگفتن سوزاکو، فقط سر جاشعقب وایساده بود و تکون نمیخورد.
دئوس اسمامکان خدمتکارش راتسلیم صدا زد: «الکس!»
اما هیچ جوابی نیامد.
کاملاً مشخص بود کهبهش این هم بخشی ازداشت نقشههای اون عوضی بود.
از همون روز تشییع جنازه داروچهفشار شکمو، یکی از هفت دوک، الکستوانش داشت تو پسزمینه برای خودش نقشه میکشید.
آخر سر هم طوری صحنهسازی کرد که انگارقدم خودش هم مرده. بعد از اون ماجرا، دیگه هیچمارپیچ دردسری از طرف دنیای شیاطین برای دئوس درست نشد.
برای یه مدت، دئوس فقط سرش بهمشت کار خودش گرم بود، انگار واقعاً تمامعقب ارتباطش با دنیای شیاطین قطع شده بود.
تا اینکهچنان یه روز،بهش آتشفشان فوران کرد.
طبق حرفهای یولگئوم، بهروی نظر میرسید سوزاکو توحرکت فوران اون آتشفشان دست داشته.
سوزاکو، یکی از چهارتسلیم جانور شیطانی که بهقدم عصر نقرهای پایان داده بود.
ظاهراً ردپای اون قدرت پیدا شدهمتوقف بود و ازش به عنوان انرژیمیآورد برای فوران آتشفشان استفاده کرده بودن.
آتشفشان حتی هیولاهایشوکی ماگوورت رو هم باروحش خودش بیرون کشیده بود.
هیولاهایی که به خاطر تأثیر ماگوورتفشار قدرت زیادی به دست آورده بودن ودفع حالا تو دنیای انسانها داشتند جولان میدادند.
اینم کارامکان همون الکسِتسلیم گوربهگورشده بود.
دئوس اصلاً نمیفهمید چرا الکستاریک یهو اینقدر داشت زیادهروی میکردسپر و همهچیز رو به هم میریخت.
فقط بهچنان خاطر اینکه پادشاهوارد شیاطین غایب بود؟
یعنی دلیل اینکه از انرژی روح شیطانیِ اون پادشاه شیاطینِ ۶۶۵ام که خیلیدفع وقت پیش مرده بود استفاده کرد تا یه چیزی مثل بازگشت پادشاه شیاطینحرف رو برنامهریزی کنه، فقط این بود که من دنیای شیاطین رو ترک کرده بودم؟
«ای حرومزادهی روانی! آخه داری چهشود غلطی میکنی؟ یهو راه انداختن اینقدرت جنگ و دعوا چه ارزشی داره آخه؟»
نزار که پشت سرش ایستاده بود،متوقف با دیدن دئوس که یهو داشتمیآورد سر هوا داد میزد، زد زیر خنده.
نزار زیر لبشوکی غرغر کرد: «بالاخرهانگار رسماً رد داد.»
اما حرفمشت زدنهای دئوس باسپر خودش تمامی نداشت.
«تا وقتی دارم با زبون خوش میگم، همونجا که هستی بخز بیا بیرون.بالاخره با شناختی که از شخصیتت دارم، عمراً تو جایی باشی که نتونی صدام روعقب بشنوی. تا ده میشمرم، خودت رو نشون بده. وگرنه بدجوری پشیمون میشی. یک، دو...»
نزار گفت: «اگه میخوای دیوونه بشی، برو یه جای خلوتسپر و تنهایی واسه خودت دیوونه شو. آخه چرا نه دیرترساده و نه زودتر، دقیقاً جلوی همچین دشمن قدرتمندی باید قاطی کنی؟!»
نزار نگاهی به سوزاکو انداخت.
احساس میکرد اگه دئوسروی گند بزنه، ترکشهاش مستقیمحرکت به خودش هم میگیره.
میخواست فرار کنه، اما نمیتونست از جاشجنگجو تکون بخوره؛ چون میترسید اگه پیش اربابش،شروع زکه، برنگرده، تا آخر عمرش شکنجه بشه.
دئوس به عقب و سمت نزار نگاه کرد و گفت:سپر «واسه همینه که همیشه باید از مغزت درست استفاده کنی. هراولین چقدر هم که ادعای قدرت کنی، همیشه دست بالای دست بسیاره.»
دئوس دوبارهچنان به نزاربهش خیره شد.
«میشه لطفاً خفهخون بگیری؟»
نزار جواب داد: «مگهتسلیم من چی گفتم؟ الانقدم وقت این حرفاست آخه؟»
«من کهزدن ندارم بامارپیچ خودم حرف میزنم.»
نزار پوزخند زد:شوکی «آره جون خودت،انگار تو که راست میگی.»
دئوس فریاد زد:
«ده!»
نزار با طعنه گفت: «خب تامتوقف ده هم که شمردی. هنوزم کهمیآورد پیداش نشده، حالا میخوای چه غلطی بکنی؟»
دئوس گفت: «خیلی خب، پس اینطوریانگار میخوای بازی کنی. باشه، پس منمتحمل انرژی روح شیطانی رو نابود میکنم.»
دئوس دستشمشت را درست وسطسپر قفسه سینهاش گذاشت.
«بعد از امروز، دیگه برمیگردمرنج به همون انسان معمولی بودنم. خیلیبرداشت وقته که بهت بدهکارم، الکسِ لعنتی!»
درست تو همون لحظهای که نزارمتوقف گیج و منگ شده بود، صدای آهحرکت بلندی از فضای خالی به گوش رسید.
«شما بردید، سرورم.»
مردی ازمشت میان شکافی درسپر فضا ظاهر شد.
او مستقیم به سمت نزار رفت.شود بعد با دو دستش یقه نزارقدرت را گرفت و او را بالا کشید.
«گستاخ. تنها چیزی که حقتاریک داری به ایشون بگی، ستایشسپر و احترامه. مسخرهبازی و تمسخر قدغنه.»
نزار جیغی کشیدشوکی و سعی کردانگار از چنگش فرار کند.
اما قدرت نزار بدونروی دستبند قادر مطلق، عمراًحرکت نمیتوانست حریف او شود.
این قدرتِ کیو گوکوتسلیم الکس، یکی از هفتقدم دوک دنیای شیاطین بود.
«من رو ببخشید، سرورم.»
الکس، نزار را بهبهش گوشهای پرت کرد وداشت جلوی دئوس زانو زد.
«این بنده حقیر، همهچیزروی رو طبق میل خودش برنامهریزیعقب کرد. همهچیز کاملاً تقصیر منه...»
لطفاً من رو بکش.»
«آره، میکشمت. بیاگسترش اینجا و سرتمتوقف رو بیار جلو.»
«معمولاً تو اینجور مواقع،بهش نباید قبل از جوابداشت دادن یه کم فکر کنی؟»
«نه، فقط دلم میخواد بکشمت. فکر کنممیآورد اینطوری خیالم یه کم راحتتر میشه. چونبرخورد آرامش اعصاب من خیلی مهمتر از جون توئه.»
«این دیگه خیلی نامردیه!تسلیم تو اصلاً نمیدونی منقدم چطور اینو برنامهریزی کردم...»
«این؟ اگه اون پیرمرد اسکلتیتاریک رو میکشوندی وسط میدون جنگ،سپر چه حسی بهت دست میداد؟ هان؟»
«شناختیش؟»
«چرا نشناسم؟ بوی اونروی پیرمرد از دهها کیلومترحرکت اونورتر هم حس میشه.»
«همونطور کهامکان انتظار میرفت،تسلیم سرورم فوقالعادهست.»
«چاپلوسی بسه. اگه میخوای زنده بمونی، همین الان همهچیز رو برگردون سرمیآورد جاش. اون آتشفشان رو هل بده برگرده تو زمین. حتی اون پرندهکادنزا قرمزه که به نظر میرسه سوزاکو باشه رو هم برگردون سر جای اولش.»
«چطور اسم سوزاکو روبهش میدونی! آه، انگار یولگئومداشت دربارهاش حرف زده بود.»
«حالا هویت یولگئوم یادت اومد؟»
«بله؟ کی فراموشنداشت کردم؟ مگه اونشود اژدهای طلای حقیقی نیست؟»
«به هر حال، همهچیز رو برگردون به حالت اولش.روی مگه این کار حتی برای هفت دوک دنیای شیاطیندفع هم خیلی بزرگ نیست، چه برسه به ارباب شیاطین؟»
«بزرگه.»
«میتونی جمعش کنی؟»
«نگران وضعیت من هستید؟ اینرنج رعیت پیر اونقدر تحت تأثیرجلو قرار گرفته که نزدیکه اشکش دربیاد.»
«اگه نتونیزدن جمعش کنی، گندشتاریک به منم میپاشه.»
«بازم که خجالت کشیدید.»
«یالا. بهت گفتم کهروی جدی میگم. وگرنه سرتحرکت رو از تنت جدا میکنم.»
«سرورم! کنجکاو نیستید؟»
«چی رو؟»
«اینکه چراچنان این روبهش برنامهریزی کردم...»
«نه، اصلاً. خب، حدس میزنم جوابش خیلیمیآورد واضح باشه. پادشاه شیاطین اونقدر حقیر شدهبرخورد که میخواد قدرت انسانها رو کم کنه.»
«دلیلش اینه؟»
«سرورم، کاملاً در اشتباهید!»
«صادقانه بگو.»
«منظورتون چیه؟»
«هیچ راهیامکان برای جمع کردنرنج این گندکاری نداری.»
«منظورتون از جمع کردن چیه؟»
«حالا میخوای چی کار کنی؟ پادشاه شیاطین قبلی رو درخورده حالی که فقط روح شیطانیاش باقی مونده، زنده کردی. اگهمیداد یهو توسط قهرمانها کشته بشه، روح شیطانیاش رو از دست میده.»
«امکان نداره. هیچ راهی وجود ندارهفشار که قهرمانهای نسل چهارم بتونن پادشاهتوانش شیاطین رو شکست بدن، مگه نه؟»
«نمیدونی؟ یا دارینداشت خودت رو بهشود اون راه میزنی؟»
«منظورتون چیه؟»
«نمیدونی که زکهشوکی به عنوان نسلانگار صفر بیدار شده؟»
«...زکه؟ منظورتون همون زکهست؟»
«مگه زکه دیگهای هم داریم؟»
«همون پسری که میشناسم، قهرمان رتبه B از یه خانواده جنگجوی قراردادی تو قلعه جوریکس، درسته؟»
«درسته.»
«الان کجاست؟»
«تو همین جزیره. موقعیت دقیقش رو نمیدونم، اماقدم با اون شخصیتی که اون داره، احتمالاً تاگسترش الان برای شکار پادشاه شیاطین راه افتاده، نه؟»
«من همچین چیزی نشنیده بودم...»
«نشنیده بودی؟ از کی؟»
«خب، از اون شکمو.»
«پس برو کنار. اگهتسلیم سریع قضیه رو حلقدم نکنیم، اوضاع بدتر میشه.»
«سرورم!»
«باز چرا داد میزنی؟»
«چطوره با هم برگردیم؟ همه بیصبرانه منتظر روزیحرکت هستن که ارباب برگرده. داروچه شکمو، من و ایفریت،باری منتظر سرورمون بودیم تا این حمله رو برنامهریزی کنیم.»
دئوس پوزخندی زد.
«احمقانهست.»
«چرا احساسات ما رو اینطوری...»
«تو هممشت نمیدونی. دربارهروی پادشاه شیاطین.»
«خب، شاید جزئیاتش رو ندونم.»
«بدن اصلی پادشاه شیاطین، همون روح شیطانیه. این بدن که انرژیفشار روح شیطانی رو تو خودش داره، چیزی بیشتر از یه ظرفباری موقتی نیست. کسی که الان داره با زکه میجنگه، پادشاه شیاطین واقعیه.»
«اون پادشاه شیاطینِشوکی گذشتهست. تقریباً تمام قدرتشروحش رو از دست داده.»
«نداشتن قدرت به این معنی نیست که خود واقعیش نیست. باید دوباره تکرارش کنم، احمق؟ اگه روح شیطانی نابودکادنزا بشه، ارباب شیاطین برای همیشه از این دنیا محو میشه. اگه برات مهم نیست، بذار بجنگن. اینطوری میتونی ببینیبلندی قهرمان قویتره یا ارباب شیاطین. محض اطلاعت، تا حالا هیچوقت پیش نیومده که پادشاه شیاطین بتونه قهرمان رو شکست بده.»
دئوس دوباره با لحنی قاطع درشود برابر الکس که چهرهای مات وقدرت مبهوت داشت، حرفش رو تأکید کرد.
«حتی یک بار.»
«سرورم!»
«کی اینو برنامهریزی کرده؟ امکان نداره تو بتونی یه چیز به این بزرگی رو طرحریزی کنی. اگه تو این مبارزه روحسریع شیطانی رو از دست بدی، کار نژاد شیاطین تمومه. روح شیطانی، تبلور تجربهایه که از زمان دمیورگوس اول تا الان ادامه داشته.آدمهایی تو هیچوقت نمیتونی فقط با قدرتهای جادویی یه جنگجو رو شکست بدی. الکس، تو کاملاً آینده شیاطین رو نابود کردی. تبریک میگم.»
«سرورم! این نمیتونه حقیقت داشته باشه. من هیچوقت آینده نژاد شیاطین رو نابود نمیکنم، مگه نه؟ نه، سرورم،تاریک اشتباه نمیکنید؟ مگه روح شیطانی فقط همون ارباب شیاطین قبلی نیست؟ من میدونم که تجربه پادشاه شیاطین ازپیشروی طریق روح شیطانی منتقل میشه، اما شنیدم که این تجربه میتونه از راههای دیگهای هم انتقال پیدا کنه.»
«از کی شنیدی؟»
الکس کهچنان مردد بود، بالاخرهوارد دهن باز کرد.
«کسی که همهگردباد اینا رو برنامهریزیفشار کرده... پادشاه ۶۶۵ام بود.»
«حالا داری گریهنداشت میکنی و تقصیر روجنگجو میندازی گردن یه مرده.»
«حقیقت داره!»
«پس داری میگی ما یه جور مهمونی خودکشی راه انداختیمخورده یا یه همچین چیزی؟ اون موجود؟ کاری که شما با کشوندنوقتی دهها هزار شیطان به سطح زمین دارید انجام میدین، خودکشی محضه؟»
الکس دهنشمشت رو بستروی و چیزی نگفت.
«راه رو باز کن.»
«ارباب، این غیرممکنه.»
«تا وقتی دارمشوکی با زبون خوش میگم،روحش راه رو باز کن.»
«نمیتونم این کار روروی بکنم. کسی که به سوزاکوعقب دستور داده، پادشاه نسل قبلیه.»
«شماها دقیقاًامکان میخواید چهتسلیم غلطی بکنید؟»
«این یه نظمه.»
«قانون؟»
«من میخوام نظم دنیاروی رو همونطور که تو ۶۶۵عقب نسل گذشته داشتیم، حفظ کنم.»
«کدوم نظم؟ منظورت همون چرخه باطل و بیپایانیه که پادشاه شیاطینبرداشت از قهرمان شکست میخوره و بعد صد سال وقت میذاره تاروی پادشاه شیاطین بعدی رو بزرگ کنه که دوباره به چالش کشیده بشه؟»
«ما این بار شکست نمیخوریم. مگهمتوقف دنیای شیاطین برای همین هدف متحدمیآورد نشد تا شما رو بزرگ کنه؟»
الکس یکچنان قدم بهبهش دئوس نزدیکتر شد.
«دارید فرار میکنید چون از شکست میترسید؟میآورد پیش خودتون فکر میکنید "احتمالاً تو ۲۰برخورد سال آینده از یه قهرمان شکست میخورم"؟»