---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

چرا از شیطان شاه بودن دست کشیدم

چپتر 178: ۴۱. ملاقات با سیگنی (۱) • ⏱ 12 دقیقه

چپتر 178: ۴۱. ملاقات با سیگنی (۱)

0

«آها! منظورتون همون‌ساقه​ حشراتیه که به‌زمین​ گرده‌افشانی کمک می‌کنن.»

لاخه با دیدن قیافه‌ی‌همین​ معصوم و بی‌گناه زکه، کل‌می‌ده​ صورتش از خجالت سرخ شد.

«آره، همونه. ببخشید...‌اصلاً​ که یه همچین‌نشون​ چیز عجیبی ازت خواستم.»

«نه بابا، این چه حرفیه. تازه،‌برای​ اگه گلدون نباشه که گیاه‌ها میوه‌می‌ده​ نمی‌دن. چیز خوبیه دیگه، چرا عذرخواهی می‌کنی؟»

لاخه یه مقدار شیره‌ی‌ریشه‌هاش​ گیاهی داد دست زکه تا‌می‌کردن​ به جاهای مختلف بدنش بماله.

این شیره در واقع یه جور‌نمی‌فهمید​ فرمون بود که مثل یه تابلوی‌ساقه​ بزرگ داد می‌زد: «این مال منه.»

البته این فرمون‌ها تأثیر خاصی روی خود‌می‌ده​ زکه نداشت. فقط به درد این می‌خورد‌پاهای​ که بقیه‌ی شیاطین فکر کنن زکه برده‌ی لاخه‌ست.

زکه در حالی که داشت‌می‌کرد​ اون ژل شفاف رو به‌واکنشی​ صورتش می‌مالید، به لاخه گفت:

«اگه واقعاً لازم شد گرده‌ها‌زیر​ رو از پرچم به مادگی‌بعضی​ منتقل کنیم، من کمکتون می‌کنم.»

«نه!»

«ها؟»

«خجالت می‌کشم خب.»

«واقعاً؟»

«دیگه هیچی نگو.»

«چشم، چشم.»

زکه قبلاً تو گل‌فروشی و باغ میوه‌همین​ کار کرده بود. اونجا هم به جای‌بخواید​ زنبورها کار می‌کرد و به گرده‌افشانی کمک می‌کرد.

برای همین اصلاً‌ساقه​ نمی‌فهمید چرا لاخه‌زمین​ همچین واکنشی نشون می‌ده.

راستش رو بخواید، خود لاخه یه‌نمی‌فهمید​ گل بود. ساقه و ریشه‌هاش زیر‌ساقه​ زمین پاهای اون رو دنبال می‌کردن.

بعضی وقت‌ها ریشه‌ها و ساقه‌هاش رو توی کفش‌راستش​ می‌چپوند، اما اگه نمی‌تونست روی خاک بایسته، قدرتی‌می‌کردن​ که می‌تونست استفاده کنه به شدت محدود می‌شد.

برای گرده‌افشانی، لاخه مجبور‌زنبورها​ بود تمام وجودش رو تو‌نمی‌فهمید​ فرم انسانی به نمایش بذاره.

با اینکه می‌گفتن اون یه گیاهه،‌زمین​ اما چون مدت‌ها با انسان‌ها دمخور بود،‌ساقه‌هاش​ بدنش پر از احساسات انسانی شده بود.

هر چقدر هم که دیوونه بود،‌نمی‌فهمید​ نمی‌تونست تحمل کنه که بدنش رو‌ساقه​ نشون بده و برای رطوبت التماس کنه.

زکه همراه با‌اصلاً​ لاخه از مرز‌نشون​ سرزمین افسنتین گذشت.

موقع عبور از مردابی که‌می‌کرد​ پر از سم جوشان افسنتین بود،‌نشون​ مجبور شد بره روی کول لاخه.

بعد از رد شدن از منطقه‌ی آلوده‌ی افسنتین،‌دنبال​ لاخه بخشی از ریشه‌هاش رو قطع کرد. بعضی از‌اما​ شاخه‌ها از قبل مسموم شده بودن و داشتن می‌پوسیدن.

زکه از پشت سرش‌همین​ گفت: «به نظرم شما‌نشون​ واقعاً قوی هستی، لاخه.»

«ساختار بدنمون فرق داره.‌نمی‌فهمید​ قدرت مبارزه‌ی من حتی به‌بخواید​ گرد پای تو هم نمی‌رسه.»

«نگران نویه‌کان هستم. نمی‌دونم‌زنبورها​ بدون شما اوضاعش خوب‌اصلاً​ پیش می‌ره یا نه.»

«زیرزمین و جاده به هم وصلن. مشکلی پیش‌دنبال​ نمیاد چون اونجا تک‌وتنها نیست و کارگرهای زغال‌سنگ کمکش‌اما​ می‌کنن. تازه، نزار هم هست. چون نزار... واقعاً قویه.»

«دستبند قادر مطلق واقعاً چیز‌اصلاً​ خفنی بود. اگه قدرت سوزاکو و‌بخواید​ اژدهای آبی نبود، شاید شکست می‌خوردیم.»

«ولی چه‌همین​ می‌شه کرد؟‌نمی‌فهمید​ اخلاقش خیلی گنده.»

«فکر کنم بعداً دوباره‌زنبورها​ بفرستمش پیش دئوس. من‌اصلاً​ که از پسش برنمیام.»

«دیگه بچه که نیستی.‌ریشه‌هاش​ تو هم داری کارت‌دنبال​ رو خوب انجام می‌دی، زکه.»

بعد از عبور از‌همین​ مرداب افسنتین، زکه از‌نشون​ کول لاخه پرید پایین.

بلافاصله بعد از اون، ده‌ها‌واکنشی​ شیطان بیرون پریدن و اون‌ساقه​ دو نفر رو محاصره کردن.

شیاطین پوست‌قرمز، پاها و شاخ‌هایی شبیه‌برای​ بز داشتن و داس‌های بلندی رو‌می‌ده​ به عنوان سلاح تو دستشون گرفته بودن.

قدشون حدود دو متر به نظر می‌رسید. با‌دنبال​ اون چشم‌های ماری و مردمک‌های عمودی‌شون به زکه‌می‌چپوند​ زل زده بودن و صداهای ترسناکی از خودشون درمیاوردن.

«بوی حشره‌می‌کرد​ میاد! شماها‌همین​ دیگه کی هستین؟»

لاخه رفت جلوی زکه ایستاد.

دستش رو‌اونجا​ مثل یه‌زنبورها​ شلاق دراز کرد.

چیزی که تو نوک انگشت‌هاش بود، یه‌پاهای​ طومار بود. طومار رو جلوی کسی که‌توی​ به نظر می‌رسید فرمانده‌شون باشه، باز کرد.

شیطان با تعجب فریاد زد:

«این فرمان‌همین​ رسمی اربابه!‌نمی‌فهمید​ همه تعظیم کنین!»

«پادشاه شیاطین، تا‌جای​ ابد بر دنیای‌برای​ شیاطین حکمرانی کند!»

شیاطین در‌بخواید​ برابر طومار‌ریشه‌هاش​ به خاک افتادن.

فقط فرمانده سرش‌برای​ رو بالا آورد و‌واکنشی​ به لاخه نگاه کرد.

«اسمت لاخه‌ست. تنها ماندراکه که‌واکنشی​ ارباب بهش اجازه داده آزادانه‌ساقه​ تو دنیای شیاطین سفر کنه. خودتی؟»

«دقیقاً.»

«باشد که‌بخواید​ نفرین شیاطین‌ریشه‌هاش​ همیشه همراهت باشد.»

«فکر کنم‌می‌کرد​ این یعنی می‌تونم‌اصلاً​ رد شم، نه؟»

«درسته. ولی قبلش لطفاً اون مهر‌نشون​ رو جمع کن. تا وقتی اون اینجاست،‌زمین​ حتی بالا آوردن سرمون هم برامون سخته.»

«فهمیدم.»

لاخه کاغذ رو لوله کرد و برش‌پاهای​ گردوند تو لباسش. تازه اون موقع بود که‌کفش​ شیاطین از جاشون بلند شدن و رفتن کنار.

فرمانده‌ی شیاطین‌می‌کرد​ از لاخه‌همین​ پرسید: «این کیه؟»

«اسمش زکه‌ست. گلدون منه.»

«حشره‌ست؟ اولین باره‌جای​ همچین گونه‌ای می‌بینم.‌برای​ بیشتر شبیه یه انسانه.»

«چون سرزمین افسنتین‌ساقه​ پر از هیولاهاییه که‌پاهای​ حتی نمی‌تونی تصورشون کنی.»

«فکر کنم حق با توئه.»

شیطان آه کوتاهی‌اصلاً​ کشید و دوباره‌نشون​ به حرف اومد:

«از وقتی مرزهای افسنتین مبهم‌می‌کرد​ شده، هیولاها مدام دارن میان داخل‌نشون​ و زندگی رو اینجا سخت کردن.»

«مگه شما شیاطین قوی نیستین؟»

«هستیم. ولی خب‌برای​ هیولاهای افسنتین هم‌نمی‌فهمید​ دست‌کمی از ما ندارن.»

«راست می‌گی. اونایی که کوچیک و‌نشون​ ضعیف بودن نتونستن در برابر سم‌زیر​ افسنتین دووم بیارن و منقرض شدن.»

هیولاهای افسنتین در واقع همون حیوانات و گیاهان معمولی‌نمی‌فهمید​ بودن. منتها برای اینکه بتونن در برابر سم مقاومت‌زمین​ کنن، جثه‌شون رو بزرگ‌تر کردن و به این روز افتادن.

«برای همین دارم اینو بهت می‌گم... از‌پاهای​ اونجایی که گفتی از نزدیکان ارباب هستی،‌توی​ مطمئنم تو، لاخه، باید توانایی‌های قدرتمندی داشته باشی.»

«می‌تونی یه‌می‌کرد​ کمکی به‌همین​ ما بکنی؟»

«ما باید بریم یه جایی.»

«فقط یه لحظه وقتت رو‌می‌کرد​ می‌گیره. لطفاً فقط برای یه‌واکنشی​ لحظه از قدرتت استفاده کن.»

وقتی لاخه برای یه لحظه‌زیر​ تو رودربایستیِ این درخواست عاجزانه گیر‌وقت‌ها​ کرد، زکه به جاش جواب داد:

«پس در عوض،‌برای​ لطفاً ما رو ببرین‌واکنشی​ به قصر پادشاه شیاطین.»

«اینکه کاری نداره. اتفاقاً این مشکلی‌نشون​ که داریم هم فقط وقتی حل می‌شه‌زمین​ که بریم به پایتخت سلطنتی، یعنی ایدوس.»

لاخه سر تکون‌جای​ داد. «با این‌برای​ شرایط، بد نیست.»

هر چقدر هم که زکه‌زیر​ خودش رو با فرمون‌های لاخه‌بعضی​ می‌پوشوند، بازم یه جنگجو بود.

معلوم نبود کِی ممکنه یکی‌اصلاً​ بهش شک کنه و بخواد‌راستش​ ته و توی هویتش رو دربیاره.

اگه می‌تونستن با کمک خود‌واکنشی​ شیاطین به پایتخت برسن، کمک بزرگی‌ریشه‌هاش​ برای دور زدن این شُبهه‌ها بود.

جایی که شیاطین، لاخه و زکه رو‌همین​ بردن، یه حوضچه‌ی طبیعی بود که دور‌بخواید​ تا دورش رو صخره‌ها احاطه کرده بودن.

آنجا صدها شیطان از این نژادهای‌زمین​ ساتیر، دور یک نقطه جمع شده‌ریشه‌ها​ بودند و کیپ‌تا‌کیپ هم ایستاده بودند.

به نظر‌می‌کرد​ می‌رسید چیزی‌همین​ داخل غار بود.

یک طناب بلند از غار بیرون آمده‌می‌ده​ بود و شیاطین جوری که انگار دارند مسابقه‌دنبال​ طناب‌کشی می‌دهند، با تمام توانشان آن را می‌کشیدند.

دست‌کم چهارصد ساتیر‌جای​ داشتند زور می‌زدند‌برای​ و طناب را می‌کشیدند.

اما هیولایی که داخل‌ریشه‌هاش​ غار بود، حتی یک‌دنبال​ سانت هم تکان نمی‌خورد.

زیک گفت: «نمی‌دونم چه خبره.»

فرمانده شیاطین که‌اصلاً​ حرف زیک را شنیده‌می‌ده​ بود، به حرف آمد:

«راستش... یه چیز به درد بخور برای جنگی که قراره ده سال دیگه راه بیفته پیدا کردیم. این «انما»ی‌پاهای​ منطقه هیله است؛ موجودی که تو شکاف بین کابوس و تاریکی زندگی می‌کنه. با هزار مکافات تونستم افسارش رو‌محدود​ بندازم، اما تا یه لحظه غفلت کردم، از فرصت استفاده کرد و در رفت. الانم که می‌بینی وضعیتمون اینه.»

زیک به داخل غار خیره شد.‌زمین​ تو اون تاریکی مطلق، انگار سایه‌هایی از‌ساقه‌هاش​ جنس خود تاریکی در حال سوختن بودن.

چشم‌های حیوون مشخص شد. با یه نگاه‌واکنشی​ وحشی و درنده که عمراً به یه‌زیر​ علف‌خوار نمی‌خورد، به زیک زل زده بود.

حیوون در حالی که رگ‌های گردنش‌نشون​ از زور فشار زده بود بیرون،‌زیر​ یک‌تنه در برابر طناب‌کشی شیاطین مقاومت می‌کرد.

معلوم بود که ترجیح‌زنبورها​ می‌داد افسارش پاره بشه،‌اصلاً​ اما این‌طوری تسلیم اونا نشه.

زیک گفت: «اگه من جای اون اسب‌پاهای​ بودم و با زورِ صد نفر هم می‌کشیدنم‌کفش​ بیرون، باز هم عمراً از کسی اطاعت می‌کردم.»

فرمانده با شنیدن‌برای​ حرف زیک جا خورد‌واکنشی​ و گفت: «خب... ممکنه.»

زیک ادامه داد: «اگه دوباره فرار‌نشون​ کنه، ممکنه نتونید بگیریدش. فکر کنم‌زیر​ بهتره تو همین مرحله کاملاً تسلیمش کنید.»

فرمانده جواب داد: «اما... قدرت انما با هیچ هیولای دیگه‌ای قابل مقایسه نیست. این اسبیه که‌ریشه‌هاش​ می‌تونه با پادشاه شیاطین روی پشتش، تو یه روز تا خروجی دنیای شیاطین بره. فکر می‌کنی‌بایسته​ تو هیله کسی غیر از اربابت هست که بتونه به تنهایی از پس اون اسب بربیاد؟»

زیک با‌بخواید​ خونسردی گفت:‌ریشه‌هاش​ «من امتحانش می‌کنم.»

فرمانده شاکی شد: «هی، نشنیدی چی‌نمی‌فهمید​ گفتم؟ دارم می‌گم هیچ‌کس جز اربابت‌ساقه​ نمی‌تونه اون اسب رو رام کنه.»

لاخه پرید وسط و گفت: «این برده‌ی من‌راستش​ از بچگی با قدرت الهی به دنیا اومده‌می‌کردن​ و زورش همتایی نداره. چرا نذاریم یه امتحانی بکنه؟»

فرمانده که چاره‌ای نداشت گفت:‌می‌کرد​ «اگه شما این‌طور می‌گید، فکر‌واکنشی​ کنم رد کردنش سخت باشه.»

فرمانده رو به شیاطین داد زد: «همه دست نگه‌می‌کردن​ دارید! این برده می‌خواد زورش رو امتحان کنه. افسار‌نمی‌تونست​ رو ول کنید و برید عقب! هفت قدم برید عقب!»

شیاطین کوچه دادن‌برای​ و راهی باز شد.‌واکنشی​ زیک قدم‌زنان رفت جلو.

تمسخر.

احتمالاً این رایج‌ترین‌جای​ حسی بود که‌برای​ بین شیاطین موج می‌زد.

یه آدمیزادِ فسقلی‌ساقه​ داشت لاف می‌زد که‌پاهای​ از صدها شیطان قوی‌تره.

شکستش از قبل معلوم بود و همه‌واکنشی​ تو ذهنشون داشتن دنبال تیکه‌های آبدار می‌گشتن‌زیر​ تا بعد از ضایع شدنش بارش کنن.

اما تو همون لحظه،‌نمی‌فهمید​ تمام حواس زیک روی سایه‌ی‌بخواید​ داخل غار متمرکز شده بود.

هر چه‌اونجا​ نزدیک‌تر می‌شد،‌زنبورها​ تصویر واضح‌تر می‌شد.

بدن سیاه و شعله‌ورش عین یه‌زمین​ شبح بود. همون‌طور که از اسمش پیدا‌ساقه‌هاش​ بود، واقعاً یه اسب از جهنم بود.

تنها دلیلی که‌برای​ زیک پا پیش گذاشت،‌واکنشی​ چشم‌های اون اسب بود.

در همون‌همین​ نگاه اول، بدجور‌واکنشی​ عاشقش شده بود.

با اینکه اسب بود، اما اصلاً شبیه یه‌اصلاً​ حیوون نفهم به نظر نمی‌رسید. برعکس، تو اعماق‌ریشه‌هاش​ اون چشم‌ها یه جنگجوی مغرور پنهان شده بود.

چون با اون‌همه‌ساقه​ زور کشیده بودنش، پشت‌پاهای​ گردنش داغون شده بود.

افسار پوستش رو پاره‌همین​ کرده بود و خون‌نشون​ سیاه ازش چکه می‌کرد.

اما بازم سرش رو خم نکرده‌نشون​ بود. فقط رگ‌های گردنش رو بیشتر باد‌زمین​ کرد و مستقیم به جلو زل زد.

زیک با صدای‌جای​ بلند رو به‌برای​ اسب داد زد:

«با اینکه الان نمی‌تونم جار بزنم، ولی من از نوادگان‌بعضی​ یه خاندان جنگجوی معروفم. می‌خوام به جون و روح اجدادم‌بایسته​ قسم بخورم و باهات تن‌به‌تن رقابت کنم. قبول می‌کنی، نه؟»

پوفففف!

اسب در جوابش یه‌نمی‌فهمید​ شیهه و خُرناسه کشید.‌راستش​ انگار داشت مسخره‌اش می‌کرد.

زیک با دیدن اینکه‌زنبورها​ انما سرش رو کج‌اصلاً​ کرد، لبخند خونسردی زد.

رفت جلو و‌ساقه​ طناب متصل به‌زمین​ افسار رو گرفت.

این یه طناب ضخیم و محکم‌نمی‌فهمید​ بود که برای مقاومت در برابر‌ساقه​ قدرت صدها شیطان ساخته شده بود.

در حالی که اون طناب سیاه‌نشون​ و براق رو تو دستش گرفته بود،‌زمین​ تمام زورش رو تو بازوهاش جمع کرد.

طرحی روی‌اونجا​ پشت دستش‌زنبورها​ ظاهر شد.

سوزاکو و اژدهای آبی.

نشان قرمز و آبی که‌اصلاً​ نماد اونا بود، روی پشت‌راستش​ هر دو دستش حک شده بود.

زیک طناب رو‌اصلاً​ گرفت و یه‌نشون​ قدم رفت عقب.

طناب سفت کشیده شد.

یه قدم دیگه.

صدای جیرجیر و‌برای​ ناله‌ی طناب ضخیم از‌واکنشی​ شدت فشار بلند شد.

قیافه‌ی شیاطین کم‌کم رفت تو هم.‌نشون​ وزن همون طنابی که به افسار وصل‌زمین​ بود، به تنهایی نزدیک هزار کیلو می‌شد.

چطور یه نفر‌جای​ می‌تونست تنهایی بلندش کنه‌همین​ و این‌طوری محکم بکشدش؟

همین کارش کافی بود‌ریشه‌هاش​ تا قدرت الهی‌اش رو‌دنبال​ به رخ همه بکشه.

شیاطین رده‌پایین موجودات ساده‌ای بودن.

اونا فقط قدرت رو می‌پرستیدن. تو‌نشون​ صورت آدم ضعیف تف می‌کردن و‌زیر​ جلو آدم قوی تا کمر خم می‌شدن.

اون فضای مسخره‌بازی یهو‌زنبورها​ غیب شد و شیاطین یکی‌یکی‌نمی‌فهمید​ شروع کردن به تشویق زیک.

«بکش! زورت رو بزن!»

«یه جوری زور‌برای​ بزن که انگار داری‌واکنشی​ به اربابت سواری می‌دی!»

لاخه با شنیدن این‌نمی‌فهمید​ حرف یه چشم‌غره‌ی خفن‌راستش​ به اون شیطان رفت.

زیک یه‌اونجا​ قدم دیگه‌زنبورها​ رفت عقب.

طناب بیشتر‌بخواید​ و بیشتر‌ریشه‌هاش​ کشیده می‌شد.

بالاخره حیوون کشیده شد جلو. یه‌نمی‌فهمید​ رد کشیدگی به اندازه‌ی یه وجب‌ساقه​ پشت دست‌های اسب رو زمین جا موند.

از دست‌های زیک‌اصلاً​ به ترتیب نورهای آبی‌می‌ده​ و قرمز ساطع می‌شد.

این نور‌اونجا​ کاملاً با‌زنبورها​ هاله فرق داشت.

با اینکه نور بود، اما‌زیر​ شیاطین از درخششی که زیک از‌وقت‌ها​ خودش ساطع می‌کرد، حس بدی نمی‌گرفتن.

«ایول بچه!‌می‌کرد​ کارت درسته!‌همین​ محکم‌تر بکش!»

«هووو! اگه بتونی بکشیش، خودم‌واکنشی​ تو رو به یه بانوی‌ساقه​ خوشگل معرفی می‌کنم، پس منتظرش باش!»

«پسر اگه از این‌زنبورها​ زورت درست استفاده کنی، می‌تونی‌نمی‌فهمید​ حسابی پول به جیب بزنی!»

لاخه گوش‌هاش رو گرفت‌ریشه‌هاش​ تا این چرت‌وپرت‌ها و‌دنبال​ حرف‌های کثیفشون رو نشنوه.

تقصیر کی بود؟ این کارمای خودش‌نمی‌فهمید​ بود که زیک رو به عنوان یه‌ریشه‌هاش​ برده‌ی خوشگل و گلدون‌کار معرفی کرده بود.

هوراااا!

صدای تشویق‌اونجا​ و عربده‌زنبورها​ رفت هوا.

برنده‌ی این‌بخواید​ طناب‌کشی کسی‌ریشه‌هاش​ نبود جز زیک.

انما بالاخره با‌برای​ زور از غار‌نمی‌فهمید​ کشیده شد بیرون.

حیوون بالاخره کوتاه‌اصلاً​ اومد و یه‌نشون​ شیهه‌ی بلند کشید.

زیک طناب رو ول‌زنبورها​ کرد، رفت جلو و‌اصلاً​ دست کشید رو پیشونیِ اسب.

اسب اولش یه خورده ناز کرد و مقاومت نشون‌می‌کردن​ داد، اما چند ثانیه بعد، پوزه‌اش رو مالید به‌نمی‌تونست​ زیر بغل زیک و خودش رو براش لوس کرد.

ناولها | novelha.net