---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

چرا از شیطان شاه بودن دست کشیدم

چپتر 208: چرا از پادشاه شیاطین بودن دست کشیدم • ⏱ 12 دقیقه

چپتر 208: چرا از پادشاه شیاطین بودن دست کشیدم

0

«برای چیزای سخت‌روی​ برو از یولگئوم بپرس.‌میگو​ من فقط مسئول شمشیرزنیم.»

«اگه از یولگئوم بپرسم دعوام می‌کنه.‌نمایان​ می‌گه اگه این‌طوریه، پس بذار همین‌طوری‌نشو​ بمونه! بعدشم محکم می‌زنه تو سرم.»

«پس از یولگئوم می‌ترسی.»

«آره. وقتی چشماشو‌پیچیده‌ش​ اون‌طوری گشاد می‌کنه، بدنم‌شده​ شروع می‌کنه به لرزیدن.»

«با این حال، اون به خاطر‌شده​ خودت سخت‌گیری می‌کنه. اون‌قدر آدم بزرگیه‌مثل​ که حتی نزدیک شدن بهش هم سخته.»

«می‌دونم. اون‌احساسات​ خدای اژدهایانه،‌روی​ مگه نه؟»

«آره.»

در همین لحظه،‌پیچیده‌ش​ رگین به جنگ توی‌شده​ دنیای شیاطین فکر کرد.

با خودش گفت: «من یک پالادین لئو‌میگو​ هستم.» با اینکه حس هم‌رزمی خیلی قوی‌رفتار​ نبود، اما واقعیت این بود که نگران بود.

خوشبختانه، قوی‌ترین مهره‌های مطلقِ‌روی​ هر دو طرف توی‌میگو​ این جنگ غایب بودن.

تا زمانی که پادشاه شیاطین حضور نداشت،‌خودش​ انسان‌ها آسیب ویرانگری نمی‌دیدن. از طرف دیگه،‌خیلی​ تمام برگ برنده‌های این طرف هم غایب بودن.

اژدهایان نقش یه وزنه تعادل‌صورتش​ رو بازی می‌کردن، برای همین‌کشید​ احتمالاً جنگ هنوز تموم نشده بود.

یا شایدم کادنزا تصمیم گرفته بود‌شده​ عقب‌نشینی کنه. به نظر می‌رسید احساسات‌مثل​ پیچیده‌ش روی صورتش نمایان شده بود.

میگو دستش‌احساسات​ رو روی‌روی​ سر رگین کشید.

«مریض نشو، مریض نشو!»

«با من‌احساسات​ مثل بچه‌ها‌روی​ رفتار نکن.»

«هه هه، پس‌روی​ راند دوم شروع‌شده​ می‌شه! باید جاخالی بدی!»

میگو مشتش رو گره کرد و پاهاش رو‌میگو​ از هم باز کرد تا گارد بگیره. رگین سپرش‌راند​ رو بالا آورد و به سمت میگو نشونه رفت.

تو یه چشم به هم زدن،‌کرد​ میگو از جلوی چشماش غیب شد.‌اینکه​ ناگهان این فکر به ذهنش خطور کرد.

از نظر سطح‌پیچیده‌ش​ یه جنگجو، میگو الان‌شده​ تو چه سطحی بود؟

جواب از قبل مشخص بود. فقط از نظر قدرت جنگی خالص، اون خیلی وقت پیش از رتبه D فراتر رفته بود.

این قدرتی نبود‌پیچیده‌ش​ که یه دختربچه‌نمایان​ ده‌ساله بتونه بهش برسه.

«خدا دقیقاً‌توی​ داره چه‌شیاطین​ غلطی می‌کنه؟»

رگین برای اولین بار به خدا‌نمایان​ شک کرد. اما از ترس، خیلی زود‌مثل​ این فکر رو از سرش بیرون کرد.

دئوس غرغر کرد: «خدا موقع‌نمایان​ ساختن این دنیا دقیقاً داشت‌مریض​ به چه کوفتی فکر می‌کرد؟»

زیک گفت:‌احساسات​ «بازم داری‌روی​ کفر می‌گی؟»

«انگار خودت اصلاً فحش نمی‌دی. آخه‌کرد​ چرا این پیام‌آورهای لعنتی برزخ این‌طوری‌اینکه​ به ما چسبیدن؟ مگه ما تیکه گوشتیم؟»

«مرده‌ها دارن سعی می‌کنن از‌صورتش​ برزخ فرار کنن. انتظار داری‌کشید​ همین‌طوری ولشون کنن به امون خدا؟»

«خب چرا از همون اول کاری نکرد که فرار‌کشید​ کردن غیرممکن باشه؟ وقتی می‌تونی یه کاری کنی که‌می‌شه​ اصلاً نتونن در برن، چرا فقط راهشون رو می‌بندی؟»

«خب... حتماً‌احساسات​ خداوند دلیلی برای‌صورتش​ این کارش داره.»

«دلیل؟ اگه دلیل و منطقی تو‌کرد​ کار بود، می‌اومد بین انسان‌ها و شیاطین‌هم‌رزمی​ تفرقه بندازه و به جون هم بندازتشون؟»

«می‌گن "قادر مطلقه"؟ خب پس بهتر نبود این آلودگی‌ها رو پاک می‌کرد تا همه بتونن تو یه‌راند​ زمین وسیع زندگی کنن؟ قاره خوزه فقط یه تیکه زمین کوچیک با قطر هزار کیلومتره. از اون‌رفت​ طرف، زمین‌هایی که به خاطر این انرژی‌های شیطانی غیرقابل سکونت شدن، صدها یا حتی ده‌ها برابر بزرگ‌ترن.»

«می‌گفتن این سیاره‌روی​ یه کُره‌ست با‌شده​ قطر سیزده هزار کیلومتر.»

«یولگئوم بهت گفته؟»

«خودت هم شنیدی، دئوس.»

«من از این‌جور چیزا سر درنمی‌آرم. به هر حال، اگه نتونی سم این آلودگی رو از بین‌راند​ ببری، پس قادر مطلق نیستی. فکر کنم خودم بتونم این کار رو بکنم. پس چرا اون انجامش‌رفت​ نمی‌ده؟ انسان‌ها و شیاطین رو چپونده تو یه تیکه زمین کوچیک و مجبورشون کرده با هم بجنگن.»

«منطقی نیست‌پیچیده‌ش​ که بخواد خیلی‌نمایان​ مستقیم دخالت کنه.»

«آره ارواح عمه‌ش! اگه این‌طوریه پس اون‌شده​ فرشته‌هایی که شلوارشون رو کشیدن پایین و‌بچه‌ها​ دارن علنی هر غلطی دلشون می‌خواد می‌کنن، چی‌ان؟»

«فکر کنم اون کار مجازه.»

«اژدهایان هم که‌پیچیده‌ش​ دارن خودشون رو‌نمایان​ به احمق بودن می‌زنن.»

«منم هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم‌صورتش​ یولگئوم خیانت کنه و‌دستش​ به انسان‌ها ملحق بشه.»

«اونم بچه گناهی داره. چقدر باید اوضاعت خیط‌میگو​ باشه که این کار رو بکنی؟ ترجیح می‌دم‌نکن​ دشمن بشم تا این‌طوری. خیانت دیگه چه صیغه‌ایه؟»

زیک نیشخندی زد.

«به چی می‌خندی؟»

«با این حال، شما بازم طرف‌شده​ یولگئوم رو می‌گیرید. هر چی نباشه،‌مثل​ با هم رفته بودین سر قرار!»

«چقدر زر می‌زنی، پسر. ما کاملاً از وضعیت همدیگه‌دستش​ خبر داریم، برای همین نمی‌تونیم یه طرفه از هم انتقاد‌می‌شه​ کنیم. البته، این حرفایی که الان زدم بین خودمون بمونه‌ها.»

«چشم. تو‌توی​ این دهن بی‌نهایت‌فکر​ لق‌ام قایمش می‌کنم.»

«دیگه نجاتت نمی‌دما.»

«منم واسه خودم مشکلاتی دارم. فقط یکم بیشتر‌دستش​ طول می‌کشه تا راهم رو پیدا کنم، ولی‌راند​ می‌تونم گلیم خودم رو از آب بیرون بکشم.»

«تو این ده سال‌روی​ گذشته، فقط زبون‌درازیت بیشتر شده.‌دستش​ فکر کنم قبلاً بامزه‌تر بودی.»

«هاها، جدی می‌گید؟»

«وقتی برگردم، اول از همه باید اون فرشته‌ها رو نابود کنم.‌مریض​ فکر کردی تا کِی قراره بشینیم و تماشا کنیم که تو‌بدی​ آسمون دنیای شیاطین معلق موندن و دارن واسه ما پز می‌دن؟»

«مهم نیست چند سال یا چند‌شده​ ماه اینجا باشیم، وقتی به دنیای‌مثل​ انسان‌ها برگردیم، تقریباً هیچ زمانی نگذشته، درسته؟»

«هوم. درسته. جریان زمان‌روی​ توی دنیای مردگان و دنیای‌دستش​ شیاطین با هم فرق داره.»

«این خیلی خوبه. حالا که سیگنی بچه پادشاه‌گفت​ شیاطین رو به دنیا آورده، بیشتر از یه‌نبود​ جادوگر به چشم یه ساحره‌ی شیطانی بهش نگاه می‌کنن.»

«واقعاً بابتش متأسفم. اون کسیه که تمام عمرش‌میگو​ رو برای حفظ اعتبار خانواده هولی جید زندگی‌نکن​ کرده، اما حالا مجبوره این‌همه بدنامی رو تحمل کنه.»

«مشکلی نیست. چون‌روی​ رگین اونجاست. اون الان‌میگو​ یه پالادین لئو شده.»

«اون یکم روی خواهر بزرگ‌ترش‌صورتش​ حساسیت بیش از حد داره،‌کشید​ برای همین از تو هم خطرناک‌تره.»

«برای رگین، سیگنی بیشتر شبیه یه مادره تا خواهر بزرگ‌تر. از‌هستم​ همون موقعی که رگین زبون باز کرد، این سیگنی بود که‌قوی‌ترین​ ازش مراقبت می‌کرد. حتی با عوض کردن پوشکش، اون رو بزرگ کرد.»

دئوس پرسید:‌احساسات​ «پس تو‌روی​ می‌رفتی سر کار؟»

«آره.»

«خسته نباشی، قهرمان.»

«مسخره‌م نکنید.»

«بیشتر از نصف حرفم‌روی​ کاملاً جدی بود. خب،‌میگو​ بریم که دوباره شروع کنیم؟»

دئوس از جاش بلند شد.

وقتی با سیگنی حرکت می‌کرد اوضاع بهتر‌شده​ بود، اما چون جثه‌ی زیک خیلی بزرگ بود،‌رفتار​ واکنش دنیای مردگان به‌شدت خشن و تهاجمی می‌شد.

بعد از یه مبارزه‌ی دیوانه‌وار‌فکر​ و بی‌وقفه، تازه تونسته بودیم به‌هستم​ زور از یه بلوک عبور کنیم.

با این حال، به لطف‌صورتش​ همین قضیه، مهارت‌های مبارزه‌مون داشت‌کشید​ به طرز قابل‌توجهی پیشرفت می‌کرد.

از نحوه استفاده از هیولای‌نمایان​ شینیگامی گرفته تا تکنیک‌های مبارزه‌ای‌مریض​ که از همون اول بلد بودم.

اما اون دو‌پیچیده‌ش​ نفر حتی نمی‌تونستن‌نمایان​ تصورش رو هم بکنن.

زمانی که توی دنیای مردگان سپری می‌شد، خیلی‌گفت​ بیشتر از حد انتظار بود... و زمان توی‌نبود​ دنیای واقعی هم دقیقاً با همون سرعت می‌گذشت.

جنگ بین دنیای شیاطین و‌صورتش​ دنیای انسان‌ها حتی بعد از‌کشید​ یک سال هم تموم نشده بود.

ارتش انسان‌ها که یه زمانی تا نزدیکی‌میگو​ جزیره جادویی ایدوس پیشروی کرده بود، حالا‌رفتار​ مجبور شده بود تا تپه‌های سرخ عقب‌نشینی کنه.

خود وضعیت‌احساسات​ جنگ اصلاً به‌صورتش​ نفع انسان‌ها نبود.

با وجود اینکه می‌گفتن از محافظت فرشتگان‌خودش​ برخوردارن، اما چون برگ برنده‌ای به اسم‌خیلی​ رگین رو از دست داده بودن، برای همین...

وارد کردن یک‌پیچیده‌ش​ ضربه خردکننده به‌نمایان​ دنیای شیاطین غیرممکن بود.

خوشبختانه اژدهایان تونستند خط مقدم رو حفظ‌میگو​ کنند و با در دست گرفتن برتری‌رفتار​ هوایی، فرصت مناسبی برای عقب‌نشینی فراهم کنند.

به‌علاوه، چون می‌تونستند مدام‌روی​ از پادشاهی انسان‌ها تدارکات‌میگو​ بگیرند، روحیه‌شون زیاد افت نکرد.

در عوض، این شیاطین‌شیاطین​ بودند که حالا با‌گفت​ مشکل بزرگ‌تری روبرو شده بودند.

پادشاه شیاطین غیبش زده بود.

وقتی پادشاه شیاطین تازه به دنیای شیاطین برگشته‌دستش​ بود و ارتش انسان‌ها رو پودر کرد، کل‌راند​ دنیای شیاطین غرق در هیجان و شادی بود.

اون تو یه نبرد بیشتر از دویست‌شده​ هزار سرباز دشمن رو نابود کرد. اون جنگ‌رفتار​ بیشتر شبیه یه تفریح لذت‌بخش بود تا مبارزه.

اما همون‌توی​ یک بار‌شیاطین​ بود و بس.

پادشاه شیاطین غیبش زد‌روی​ و بیشتر از یک‌میگو​ سال به دنیای شیاطین برنگشت.

آدم پیش خودش‌روی​ فکر می‌کرد نکنه یه‌میگو​ گوشه‌ای افتاده و مرده.

پادشاه شیاطین بعدی‌پیچیده‌ش​ هم همراه با‌نمایان​ سیگنی ناپدید شد.

همین که تمرکز و تکیه‌گاه روانی‌شون‌کرد​ رو از دست داده بودن، به‌خودی‌خود مشکل‌هم‌رزمی​ کوچکی نبود، اما قوز بالاقوز هم شد.

با طولانی شدن جنگ، شیاطینی‌صورتش​ که از مرزها محافظت می‌کردند،‌کشید​ به تپه‌های سرخ اعزام شدند.

در گذشته، وقتی مرز بین سرزمین‌شده​ ماگوورت و بقیه جاها مشخص بود،‌مثل​ دفاع مرزی فقط به گشت‌زنی محدود می‌شد.

اما حالا نه.‌پیچیده‌ش​ هیولاهای وحشتناکی از‌نمایان​ سوراخ‌سنبه‌های مختلف بیرون می‌زدند.

کافی بود سر و کله‌ی یه‌کرد​ هیولای گوشت‌خوار پیدا بشه تا یه‌اینکه​ روستای کوچیک کلاً با خاک یکسان بشه.

با از هم پاشیدن‌روی​ مرزها، قلمرو کوچیک‌تر شد و‌دستش​ تولید غذا به‌شدت سقوط کرد.

مرز ماگوورت نزدیک حومه‌ی قاره‌نمایان​ خوزه قرار داشت، برای همین‌مریض​ نور خورشید نسبتاً زیادی بهش می‌رسید.

از اونجایی که انبار غله‌ی دنیای‌نمایان​ شیاطین در امتداد مرز ماگوورت قرار داشت،‌مثل​ حالا کشاورزی اونجا تقریباً غیرممکن شده بود.

کمبود غذا و‌دنیای​ شکست‌های پی‌درپی. به‌کرد​ علاوه‌ی غیبت پادشاه شیاطین.

فعلاً ترس از مرگ باعث شده‌نمایان​ بود روحیه‌شون رو حفظ کنند، اما‌نشو​ معلوم نبود تا کِی می‌تونند دووم بیارند.

«جبهه‌ی شرقی چطور؟»

در جواب سؤال‌پیچیده‌ش​ ایفریت، الکس به آرومی‌شده​ سرش رو تکون داد.

«دیگه چی می‌تونم بگم؟»

«اوضاع افتضاحه.»

«هر جا قدم‌روی​ می‌ذارم، پام می‌خوره به‌میگو​ جنازه‌ی ایمائه و مانگریانگ.»

ایفریت مشتش‌احساسات​ رو کوبید‌روی​ روی میز.

«اگه پای اون اژدهایان در‌فکر​ میون نبود، ارواح شعله‌ی ما‌لئو​ قدرت خیلی بیشتری نشون می‌دادند!»

ارواح شعله و جن‌های آتشین، نژادهایی بودند که به‌دستش​ ایفریت خدمت می‌کردند. با اینکه قدرت فردی‌شون اون‌قدرها زیاد‌دوم​ نبود، اما چون می‌تونستند پرواز کنند، قدرت مانور بالایی داشتند.

با این حال، آسمون‌صورتش​ دنیای شیاطین کاملاً به‌دستش​ دست اژدهایان افتاده بود.

الکس دستش رو زیر‌روی​ چونه‌اش زد و خاطرات یک‌دستش​ سال پیش رو مرور کرد.

ارباب، اون و لاخه‌شیاطین​ رو جا گذاشت و‌گفت​ تنهایی به دنیای شیاطین برگشت.

و بلافاصله بعدش، یولگئوم‌روی​ پیداش شد و زکه‌میگو​ رو با خودش برد.

به نظر می‌رسید که اون دو تا همون موقع‌ها‌کشید​ با هم دعواشون شده بود... اما مشکل اصلی بعدش‌می‌شه​ پیش اومد. هیچ‌کس نمی‌دونست اون دو تا کجا غیبشون زده.

کاملاً واضح بود که ارباب رفته‌نمایان​ دنبال سیگنی، اما بعد از اون‌نشو​ دیگه هیچ خبری ازشون نشد که نشد.

با صدای بلند‌دنیای​ داروچه، دوک شکم‌پرستی، الکس‌خودش​ از افکارش بیرون اومد.

«الان هنوز می‌شه یه جوری دووم آورد، اما هر چی زمان بگذره‌نشو​ به ضررمونه! تولید غذا داره روز به روز کمتر می‌شه... اگه پنج‌گره​ سال همین‌طوری بگذره، جنگجوهای نسل صفر پاشون به میدون نبرد باز نمی‌شه؟»

با شنیدن کلمه‌ی «نسل صفر»،‌نمایان​ قیافه‌ی هر هفت دوک تو‌مریض​ هم رفت و تاریک شد.

نسل صفر‌احساسات​ از هر نسل‌صورتش​ دیگه‌ای قوی‌تر بود.

کسانی که الان داشتند تو‌فکر​ میدون می‌جنگیدند، بیشتر جنگجوهای نسل چهارم‌هستم​ و گاهی اوقات نسل سوم بودند.

با اینکه اون‌ها موهبت فرشتگان‌صورتش​ رو داشتند، اما به طور میانگین‌مریض​ یکم از نسل صفر ضعیف‌تر بودند.

همین الانش هم جنگ به بن‌بست خورده‌میگو​ بود، و اگه نسل صفر وارد میدون‌رفتار​ می‌شد، هیچ نتیجه‌ای جز شکست در انتظارشون نبود.

چی می‌شد اگه‌پیچیده‌ش​ حتی آخرین نفر‌نمایان​ هم اونجا پیداش می‌شد؟

حتی تصورش هم مو به تن آدم سیخ می‌کرد.‌پالادین​ حتی اگه هر هفت دوک با هم بهش حمله‌واقعیت​ می‌کردند، باز هم حریفی نبود که بتونند شکستش بدن.

شانترینا آهی کشید.

«اگه اراده‌ی خدا بر اینه که‌شده​ ما همین‌جا بشینیم و نابود بشیم...‌مثل​ پس چاره‌ای نداریم جز اینکه اطاعت کنیم.»

الکس با‌احساسات​ احتیاط سر صحبت‌صورتش​ رو باز کرد.

«نظرتون چیه دنیای شیاطین‌شیاطین​ رو ول کنیم و‌گفت​ بریم یه جای دیگه؟»

«منظورت سرزمین ماگوورته؟»

«دقیقاً.»

شانترینا زد زیر خنده.

«انگار این‌قدر با‌دنیای​ ارباب گشتی که مرض‌خودش​ اون رو هم گرفتی.»

«داری تند می‌ری‌ها.»

«اگه این‌طور نیست پس چرا‌نمایان​ این حرف رو می‌زنی؟ مگه ما‌نشو​ اصلاً آزادیِ همچین کاری رو داریم؟»

الکس دمش رو جمع کرد.

«من از روی استیصال این رو گفتم. الان دیگه چی برامون مونده؟‌اینکه​ پادشاه شیاطین که غیبش زده، و برای پادشاه شیاطین بعدی هم چیزی‌مطلقِ​ باقی نمونده. بدون پادشاه شیاطین، ما مگه چیزی جز چند تا رفیق هستیم؟»

«پس باید قبولش کنی. ما هفت نفر فقط هفت تا جانوریم‌مریض​ که توسط اولین لوسیفر آزاد شدیم. بعد از این همه سال‌بدی​ که از موهبت‌هایی فراتر از لیاقتمون بهره‌مند شدیم، هنوزم چشم‌داشت داری؟»

«منظورت نابودیه؟»

«اگه اراده‌ی خدا‌پیچیده‌ش​ این باشه، با‌نمایان​ کمال میل می‌پذیرمش.»

اوسیسِ طمع‌کار گفت:

«آینده رو بسپریم به آینده. فعلاً باید سهم خودمون‌دستش​ رو انجام بدیم. من تو فکر استخدام مزدورهای کوتوله‌دوم​ هستم. نظرتون چیه؟ اگه بحث پوله، می‌تونیم بعداً تسویه کنیم.»

بقیه‌ی شیاطین با‌روی​ شنیدن اسم مزدورهای‌شده​ کوتوله، همگی موافقت کردند.

نزدیک‌ترین مکان‌احساسات​ به دنیای شیاطین،‌صورتش​ پادشاهی تیفارث بود.

از اونجایی که دوک‌ها نمی‌تونستند اونجا رو‌خودش​ ترک کنند، مارکیز سنول از ارواح شعله، با‌قوی​ نامه‌ای از طرف شیاطین راهی پادشاهی کوتوله‌ها شد.

این تصمیم، تبدیل‌پیچیده‌ش​ به اولین قدم‌نمایان​ برای اتفاقات آینده شد.

یک سال پیش.

وقتی زکه برای نجات سیگنی به زیرزمین‌شده​ رفت، هم‌رزمان زکه که در نویه‌کان زندگی می‌کردند،‌رفتار​ یه اقامتگاه موقت تو پادشاهی تیفارث درست کردند.

ترجان فون هلیوس، فرمانده‌ی‌شیاطین​ لژیون هلیوس، و شوالیه‌هایی که‌پالادین​ بهشون «ده و ده» می‌گفتند.

و سادیموس، نزار و بقیه، همراه با‌شده​ هزاران نفر از ساکنان نویه‌کان بیشتر از یک‌رفتار​ سال بود که زیر زمین مستقر شده بودند.

حتی لاخه هم که رد زکه رو گم کرده و‌مریض​ دست‌خالی برگشته بود، بهشون ملحق شد و همه در حالی‌جاخالی​ که منتظر زکه بودند، خودشون رو با زندگی زیرزمینی وفق دادند.

اولش زندگی زیر زمین براشون سخت‌نمایان​ بود، اما با کمک کوتوله‌ها، حالا‌نشو​ داشتند تمدن زیرزمینی خودشون رو می‌ساختند.

اما کم‌کم ترک‌هایی‌دنیای​ روی این آرامش و‌خودش​ صلح به وجود اومد.

و البته، سر و‌روی​ ته تمام مشکلات هم‌میگو​ کسی نبود جز نزار.

ناولها | novelha.net

یادداشت مترجم

[یادداشت مترجم: در این چپتر دئوس و زیک در برزخ گیر افتاده‌اند و فکر می‌کنند زمان در دنیای واقعی کندتر می‌گذرد، اما در واقعیت...]