چپتر 208: چرا از پادشاه شیاطین بودن دست کشیدم
0«برای چیزای سختدنیای برو از یولگئوم بپرس.خودش من فقط مسئول شمشیرزنیم.»
«اگه از یولگئوم بپرسم دعوام میکنه.جاخالی میگه اگه اینطوریه، پس بذار همینطوریگارد بمونه! بعدشم محکم میزنه تو سرم.»
«پس از یولگئوم میترسی.»
«آره. وقتی چشماشورگین اونطوری گشاد میکنه، بدنمشیاطین شروع میکنه به لرزیدن.»
«با این حال، اون به خاطرکرد خودت سختگیری میکنه. اونقدر آدم بزرگیهاینکه که حتی نزدیک شدن بهش هم سخته.»
«میدونم. اونراند خدای اژدهایانه،میشه مگه نه؟»
«آره.»
در همین لحظه،رگین رگین به جنگ تویشیاطین دنیای شیاطین فکر کرد.
با خودش گفت: «من یک پالادین لئوخودش هستم.» با اینکه حس همرزمی خیلی قویخیلی نبود، اما واقعیت این بود که نگران بود.
خوشبختانه، قویترین مهرههای مطلقِمیشه هر دو طرف تویمشتش این جنگ غایب بودن.
تا زمانی که پادشاه شیاطین حضور نداشت،نمایان انسانها آسیب ویرانگری نمیدیدن. از طرف دیگه،مثل تمام برگ برندههای این طرف هم غایب بودن.
اژدهایان نقش یه وزنه تعادلتوی رو بازی میکردن، برای همینخودش احتمالاً جنگ هنوز تموم نشده بود.
یا شایدم کادنزا تصمیم گرفته بودکرد عقبنشینی کنه. به نظر میرسید احساساتاینکه پیچیدهش روی صورتش نمایان شده بود.
میگو دستشراند رو رویمیشه سر رگین کشید.
«مریض نشو، مریض نشو!»
«با منلحظه مثل بچههاجنگ رفتار نکن.»
«هه هه، پسدنیای راند دوم شروعکرد میشه! باید جاخالی بدی!»
میگو مشتش رو گره کرد و پاهاش رومشتش از هم باز کرد تا گارد بگیره. رگین سپرشسمت رو بالا آورد و به سمت میگو نشونه رفت.
تو یه چشم به هم زدن،صورتش میگو از جلوی چشماش غیب شد.مریض ناگهان این فکر به ذهنش خطور کرد.
از نظر سطحرگین یه جنگجو، میگو الانشیاطین تو چه سطحی بود؟
جواب از قبل مشخص بود. فقط از نظر قدرت جنگی خالص، اون خیلی وقت پیش از رتبه D فراتر رفته بود.
این قدرتی نبوددوم که یه دختربچهجاخالی دهساله بتونه بهش برسه.
«خدا دقیقاًمیرسید داره چهپیچیدهش غلطی میکنه؟»
رگین برای اولین بار به خدادنیای شک کرد. اما از ترس، خیلی زودلئو این فکر رو از سرش بیرون کرد.
دئوس غرغر کرد: «خدا موقعفکر ساختن این دنیا دقیقاً داشتلئو به چه کوفتی فکر میکرد؟»
زیک گفت:راند «بازم داریمیشه کفر میگی؟»
«انگار خودت اصلاً فحش نمیدی. آخهصورتش چرا این پیامآورهای لعنتی برزخ اینطوریمریض به ما چسبیدن؟ مگه ما تیکه گوشتیم؟»
«مردهها دارن سعی میکنن ازتوی برزخ فرار کنن. انتظار داریخودش همینطوری ولشون کنن به امون خدا؟»
«خب چرا از همون اول کاری نکرد که فرارپالادین کردن غیرممکن باشه؟ وقتی میتونی یه کاری کنی کهواقعیت اصلاً نتونن در برن، چرا فقط راهشون رو میبندی؟»
«خب... حتماًراند خداوند دلیلی برایباید این کارش داره.»
«دلیل؟ اگه دلیل و منطقی توصورتش کار بود، میاومد بین انسانها و شیاطیننشو تفرقه بندازه و به جون هم بندازتشون؟»
«میگن "قادر مطلقه"؟ خب پس بهتر نبود این آلودگیها رو پاک میکرد تا همه بتونن تو یهخیلی زمین وسیع زندگی کنن؟ قاره خوزه فقط یه تیکه زمین کوچیک با قطر هزار کیلومتره. از اوننداشت طرف، زمینهایی که به خاطر این انرژیهای شیطانی غیرقابل سکونت شدن، صدها یا حتی دهها برابر بزرگترن.»
«میگفتن این سیارهدنیای یه کُرهست باکرد قطر سیزده هزار کیلومتر.»
«یولگئوم بهت گفته؟»
«خودت هم شنیدی، دئوس.»
«من از اینجور چیزا سر درنمیآرم. به هر حال، اگه نتونی سم این آلودگی رو از بینخیلی ببری، پس قادر مطلق نیستی. فکر کنم خودم بتونم این کار رو بکنم. پس چرا اون انجامشنداشت نمیده؟ انسانها و شیاطین رو چپونده تو یه تیکه زمین کوچیک و مجبورشون کرده با هم بجنگن.»
«منطقی نیستتوی که بخواد خیلیفکر مستقیم دخالت کنه.»
«آره ارواح عمهش! اگه اینطوریه پس اونبدی فرشتههایی که شلوارشون رو کشیدن پایین وسپرش دارن علنی هر غلطی دلشون میخواد میکنن، چیان؟»
«فکر کنم اون کار مجازه.»
«اژدهایان هم کهرگین دارن خودشون رودنیای به احمق بودن میزنن.»
«منم هیچوقت فکر نمیکردمشیاطین یولگئوم خیانت کنه وگفت به انسانها ملحق بشه.»
«اونم بچه گناهی داره. چقدر باید اوضاعت خیطمشتش باشه که این کار رو بکنی؟ ترجیح میدمآورد دشمن بشم تا اینطوری. خیانت دیگه چه صیغهایه؟»
زیک نیشخندی زد.
«به چی میخندی؟»
«با این حال، شما بازم طرفکرد یولگئوم رو میگیرید. هر چی نباشه،اینکه با هم رفته بودین سر قرار!»
«چقدر زر میزنی، پسر. ما کاملاً از وضعیت همدیگهگره خبر داریم، برای همین نمیتونیم یه طرفه از هم انتقادرفت کنیم. البته، این حرفایی که الان زدم بین خودمون بمونهها.»
«چشم. تومیرسید این دهن بینهایتروی لقام قایمش میکنم.»
«دیگه نجاتت نمیدما.»
«منم واسه خودم مشکلاتی دارم. فقط یکم بیشترگفت طول میکشه تا راهم رو پیدا کنم، ولینبود میتونم گلیم خودم رو از آب بیرون بکشم.»
«تو این ده سالمیشه گذشته، فقط زبوندرازیت بیشتر شده.گره فکر کنم قبلاً بامزهتر بودی.»
«هاها، جدی میگید؟»
«وقتی برگردم، اول از همه باید اون فرشتهها رو نابود کنم.گفت فکر کردی تا کِی قراره بشینیم و تماشا کنیم که توبود آسمون دنیای شیاطین معلق موندن و دارن واسه ما پز میدن؟»
«مهم نیست چند سال یا چندکرد ماه اینجا باشیم، وقتی به دنیایاینکه انسانها برگردیم، تقریباً هیچ زمانی نگذشته، درسته؟»
«هوم. درسته. جریان زمانمیشه توی دنیای مردگان و دنیایگره شیاطین با هم فرق داره.»
«این خیلی خوبه. حالا که سیگنی بچه پادشاهشده شیاطین رو به دنیا آورده، بیشتر از یهرفتار جادوگر به چشم یه ساحرهی شیطانی بهش نگاه میکنن.»
«واقعاً بابتش متأسفم. اون کسیه که تمام عمرشفکر رو برای حفظ اعتبار خانواده هولی جید زندگیهمرزمی کرده، اما حالا مجبوره اینهمه بدنامی رو تحمل کنه.»
«مشکلی نیست. چوندنیای رگین اونجاست. اون الانخودش یه پالادین لئو شده.»
«اون یکم روی خواهر بزرگترشباید حساسیت بیش از حد داره،پاهاش برای همین از تو هم خطرناکتره.»
«برای رگین، سیگنی بیشتر شبیه یه مادره تا خواهر بزرگتر. ازکشید همون موقعی که رگین زبون باز کرد، این سیگنی بود کهجاخالی ازش مراقبت میکرد. حتی با عوض کردن پوشکش، اون رو بزرگ کرد.»
دئوس پرسید:لحظه «پس توجنگ میرفتی سر کار؟»
«آره.»
«خسته نباشی، قهرمان.»
«مسخرهم نکنید.»
«بیشتر از نصف حرفمجنگ کاملاً جدی بود. خب،فکر بریم که دوباره شروع کنیم؟»
دئوس از جاش بلند شد.
وقتی با سیگنی حرکت میکرد اوضاع بهتربدی بود، اما چون جثهی زیک خیلی بزرگ بود،بالا واکنش دنیای مردگان بهشدت خشن و تهاجمی میشد.
بعد از یه مبارزهی دیوانهوارروی و بیوقفه، تازه تونسته بودیم بهکشید زور از یه بلوک عبور کنیم.
با این حال، به لطفتوی همین قضیه، مهارتهای مبارزهمون داشتخودش به طرز قابلتوجهی پیشرفت میکرد.
از نحوه استفاده از هیولایفکر شینیگامی گرفته تا تکنیکهای مبارزهایلئو که از همون اول بلد بودم.
اما اون دودوم نفر حتی نمیتونستنجاخالی تصورش رو هم بکنن.
زمانی که توی دنیای مردگان سپری میشد، خیلیشده بیشتر از حد انتظار بود... و زمان تویرفتار دنیای واقعی هم دقیقاً با همون سرعت میگذشت.
جنگ بین دنیای شیاطین وتوی دنیای انسانها حتی بعد ازخودش یک سال هم تموم نشده بود.
ارتش انسانها که یه زمانی تا نزدیکیخودش جزیره جادویی ایدوس پیشروی کرده بود، حالاخیلی مجبور شده بود تا تپههای سرخ عقبنشینی کنه.
خود وضعیتراند جنگ اصلاً بهباید نفع انسانها نبود.
با وجود اینکه میگفتن از محافظت فرشتگاننمایان برخوردارن، اما چون برگ برندهای به اسممثل رگین رو از دست داده بودن، برای همین...
وارد کردن یکرگین ضربه خردکننده بهدنیای دنیای شیاطین غیرممکن بود.
خوشبختانه اژدهایان تونستند خط مقدم رو حفظخودش کنند و با در دست گرفتن برتریخیلی هوایی، فرصت مناسبی برای عقبنشینی فراهم کنند.
بهعلاوه، چون میتونستند مداممیشه از پادشاهی انسانها تدارکاتمشتش بگیرند، روحیهشون زیاد افت نکرد.
در عوض، این شیاطینپیچیدهش بودند که حالا باشده مشکل بزرگتری روبرو شده بودند.
پادشاه شیاطین غیبش زده بود.
وقتی پادشاه شیاطین تازه به دنیای شیاطین برگشتهگفت بود و ارتش انسانها رو پودر کرد، کلنبود دنیای شیاطین غرق در هیجان و شادی بود.
اون تو یه نبرد بیشتر از دویستبدی هزار سرباز دشمن رو نابود کرد. اون جنگبالا بیشتر شبیه یه تفریح لذتبخش بود تا مبارزه.
اما همونمیرسید یک بارپیچیدهش بود و بس.
پادشاه شیاطین غیبش زدجنگ و بیشتر از یکفکر سال به دنیای شیاطین برنگشت.
آدم پیش خودشدنیای فکر میکرد نکنه یهخودش گوشهای افتاده و مرده.
پادشاه شیاطین بعدیدوم هم همراه باجاخالی سیگنی ناپدید شد.
همین که تمرکز و تکیهگاه روانیشونصورتش رو از دست داده بودن، بهخودیخود مشکلنشو کوچکی نبود، اما قوز بالاقوز هم شد.
با طولانی شدن جنگ، شیاطینیتوی که از مرزها محافظت میکردند،خودش به تپههای سرخ اعزام شدند.
در گذشته، وقتی مرز بین سرزمینکرد ماگوورت و بقیه جاها مشخص بود،اینکه دفاع مرزی فقط به گشتزنی محدود میشد.
اما حالا نه.دوم هیولاهای وحشتناکی ازجاخالی سوراخسنبههای مختلف بیرون میزدند.
کافی بود سر و کلهی یهصورتش هیولای گوشتخوار پیدا بشه تا یهمریض روستای کوچیک کلاً با خاک یکسان بشه.
با از هم پاشیدنجنگ مرزها، قلمرو کوچیکتر شد وکرد تولید غذا بهشدت سقوط کرد.
مرز ماگوورت نزدیک حومهی قارهفکر خوزه قرار داشت، برای همینلئو نور خورشید نسبتاً زیادی بهش میرسید.
از اونجایی که انبار غلهی دنیایجاخالی شیاطین در امتداد مرز ماگوورت قرار داشت،بگیره حالا کشاورزی اونجا تقریباً غیرممکن شده بود.
کمبود غذا واحساسات شکستهای پیدرپی. بهصورتش علاوهی غیبت پادشاه شیاطین.
فعلاً ترس از مرگ باعث شدهدنیای بود روحیهشون رو حفظ کنند، اماپالادین معلوم نبود تا کِی میتونند دووم بیارند.
«جبههی شرقی چطور؟»
در جواب سؤالدوم ایفریت، الکس به آرومیبدی سرش رو تکون داد.
«دیگه چی میتونم بگم؟»
«اوضاع افتضاحه.»
«هر جا قدمدنیای میذارم، پام میخوره بهخودش جنازهی ایمائه و مانگریانگ.»
ایفریت مشتشراند رو کوبیدمیشه روی میز.
«اگه پای اون اژدهایان درروی میون نبود، ارواح شعلهی مادستش قدرت خیلی بیشتری نشون میدادند!»
ارواح شعله و جنهای آتشین، نژادهایی بودند که بهکرد ایفریت خدمت میکردند. با اینکه قدرت فردیشون اونقدرها زیادقوی نبود، اما چون میتونستند پرواز کنند، قدرت مانور بالایی داشتند.
با این حال، آسمونشیاطین دنیای شیاطین کاملاً بهگفت دست اژدهایان افتاده بود.
الکس دستش رو زیرمیشه چونهاش زد و خاطرات یکگره سال پیش رو مرور کرد.
ارباب، اون و لاخهپیچیدهش رو جا گذاشت وشده تنهایی به دنیای شیاطین برگشت.
و بلافاصله بعدش، یولگئومجنگ پیداش شد و زکهفکر رو با خودش برد.
به نظر میرسید که اون دو تا همون موقعهاپالادین با هم دعواشون شده بود... اما مشکل اصلی بعدشواقعیت پیش اومد. هیچکس نمیدونست اون دو تا کجا غیبشون زده.
کاملاً واضح بود که ارباب رفتهجاخالی دنبال سیگنی، اما بعد از اونگارد دیگه هیچ خبری ازشون نشد که نشد.
با صدای بلنداحساسات داروچه، دوک شکمپرستی، الکسنمایان از افکارش بیرون اومد.
«الان هنوز میشه یه جوری دووم آورد، اما هر چی زمان بگذرهپالادین به ضررمونه! تولید غذا داره روز به روز کمتر میشه... اگه پنجخوشبختانه سال همینطوری بگذره، جنگجوهای نسل صفر پاشون به میدون نبرد باز نمیشه؟»
با شنیدن کلمهی «نسل صفر»،فکر قیافهی هر هفت دوک تولئو هم رفت و تاریک شد.
نسل صفرراند از هر نسلباید دیگهای قویتر بود.
کسانی که الان داشتند توروی میدون میجنگیدند، بیشتر جنگجوهای نسل چهارمکشید و گاهی اوقات نسل سوم بودند.
با اینکه اونها موهبت فرشتگانتوی رو داشتند، اما به طور میانگینگفت یکم از نسل صفر ضعیفتر بودند.
همین الانش هم جنگ به بنبست خوردهخودش بود، و اگه نسل صفر وارد میدونخیلی میشد، هیچ نتیجهای جز شکست در انتظارشون نبود.
چی میشد اگهدوم حتی آخرین نفرجاخالی هم اونجا پیداش میشد؟
حتی تصورش هم مو به تن آدم سیخ میکرد.میگو حتی اگه هر هفت دوک با هم بهش حملهراند میکردند، باز هم حریفی نبود که بتونند شکستش بدن.
شانترینا آهی کشید.
«اگه ارادهی خدا بر اینه کهکرد ما همینجا بشینیم و نابود بشیم...اینکه پس چارهای نداریم جز اینکه اطاعت کنیم.»
الکس باراند احتیاط سر صحبتباید رو باز کرد.
«نظرتون چیه دنیای شیاطینپیچیدهش رو ول کنیم وشده بریم یه جای دیگه؟»
«منظورت سرزمین ماگوورته؟»
«دقیقاً.»
شانترینا زد زیر خنده.
«انگار اینقدر بااحساسات ارباب گشتی که مرضنمایان اون رو هم گرفتی.»
«داری تند میریها.»
«اگه اینطور نیست پس چرافکر این حرف رو میزنی؟ مگه ماهستم اصلاً آزادیِ همچین کاری رو داریم؟»
الکس دمش رو جمع کرد.
«من از روی استیصال این رو گفتم. الان دیگه چی برامون مونده؟مریض پادشاه شیاطین که غیبش زده، و برای پادشاه شیاطین بعدی هم چیزیمشتش باقی نمونده. بدون پادشاه شیاطین، ما مگه چیزی جز چند تا رفیق هستیم؟»
«پس باید قبولش کنی. ما هفت نفر فقط هفت تا جانوریمگفت که توسط اولین لوسیفر آزاد شدیم. بعد از این همه سالبود که از موهبتهایی فراتر از لیاقتمون بهرهمند شدیم، هنوزم چشمداشت داری؟»
«منظورت نابودیه؟»
«اگه ارادهی خدادوم این باشه، باجاخالی کمال میل میپذیرمش.»
اوسیسِ طمعکار گفت:
«آینده رو بسپریم به آینده. فعلاً باید سهم خودمونکرد رو انجام بدیم. من تو فکر استخدام مزدورهای کوتولهقوی هستم. نظرتون چیه؟ اگه بحث پوله، میتونیم بعداً تسویه کنیم.»
بقیهی شیاطین بادنیای شنیدن اسم مزدورهایکرد کوتوله، همگی موافقت کردند.
نزدیکترین مکانراند به دنیای شیاطین،باید پادشاهی تیفارث بود.
از اونجایی که دوکها نمیتونستند اونجا رونمایان ترک کنند، مارکیز سنول از ارواح شعله، بابچهها نامهای از طرف شیاطین راهی پادشاهی کوتولهها شد.
این تصمیم، تبدیلرگین به اولین قدمدنیای برای اتفاقات آینده شد.
یک سال پیش.
وقتی زکه برای نجات سیگنی به زیرزمینبدی رفت، همرزمان زکه که در نویهکان زندگی میکردند،بالا یه اقامتگاه موقت تو پادشاهی تیفارث درست کردند.
ترجان فون هلیوس، فرماندهیپیچیدهش لژیون هلیوس، و شوالیههایی کهمیگو بهشون «ده و ده» میگفتند.
و سادیموس، نزار و بقیه، همراه باشیاطین هزاران نفر از ساکنان نویهکان بیشتر از یکاینکه سال بود که زیر زمین مستقر شده بودند.
حتی لاخه هم که رد زکه رو گم کرده ولئو دستخالی برگشته بود، بهشون ملحق شد و همه در حالینگران که منتظر زکه بودند، خودشون رو با زندگی زیرزمینی وفق دادند.
اولش زندگی زیر زمین براشون سختجاخالی بود، اما با کمک کوتولهها، حالاگارد داشتند تمدن زیرزمینی خودشون رو میساختند.
اما کمکم ترکهاییاحساسات روی این آرامش ونمایان صلح به وجود اومد.
و البته، سر وجنگ ته تمام مشکلات همفکر کسی نبود جز نزار.
یادداشت مترجم
[یادداشت مترجم: در این چپتر دئوس و زیک در برزخ گیر افتادهاند و فکر میکنند زمان در دنیای واقعی کندتر میگذرد، اما در واقعیت...]