چپتر 205: چرا از پادشاه شیاطین بودن استعفا دادم
0۴۷. قهرمانمیداد با مرگاینکه روبهرو میشود (۲)
جادوی رگین کامل شد.
او به سمت زمین فرود آمداست و شعلهی سیاهی که تو ابرهااونقدر پنهان شده بود رو هدایت کرد.
شعله مستقیمبیروح به سمت پشتنفر سیگنی پرواز کرد.
زیک با دیدنناامیدکننده این صحنه، آهقراره طولانی و عمیقی کشید.
تمام صحنههای دنیا شروع بهچیزی کند شدن کردن. فقط یهدست راه برای نجات سیگنی وجود داشت.
همون لحظهای کهخورد این تصمیم رواست گرفت، دوباره آه کشید.
از روی پشیمونی نبود. لبخندینفر که بعد از اون آهشمشیرت رو لباش نشست، اینو نشون میداد.
فقط... یه کم ناامیدکننده بود.
اینکه همهچیزبکشش قراره اینطوریشمشیرت تموم بشه.
زیک، سیگنیتکون رو توفهمیدن آغوشش گرفت.
شمشیر، پشت زیکقدمزنان رو شکافت وسرش تو بدنش فرو رفت.
قلبش یهو ازناامیدکننده تپش ایستاد وقراره دیدش کاملاً سفید شد.
زیک با جمعنابودش کردن آخرین قطرههایباریک جونش، فریاد زد.
«رگین! بچهای که خواهرتفهمیدن قراره به دنیا بیاره... بایدصورت از اون بچه محافظت کنی.»
همزمان با آخرین کلماتجلو زیک، یه توده ازبکشش پشت سیگنی جدا شد.
بند ناف بلندش با یه شعلهیقراره آبی سوخت و قطع شد، و اونبدنش تودهی صدفمانند شکاف برداشت و باز شد.
رگین با چهرهاینابودش خالی و بیروح،باریک قدمزنان جلو رفت.
یه نفرتکون تو سرشفهمیدن داشت دستور میداد.
بکشش.
نابودش کن.
شمشیرت روبکشش تو بدنششمشیرت فرو کن.
یه چیزی توخورد شکاف باریک اوناست توده تکون خورد.
فهمیدن اینکه اونقدمزنان دست یه بچهسرش است، کار سختی نبود.
صورت رگینمیداد از درد درهمهچیز هم رفت. بکشش.
بکشش.
زمزمههای تو سرشخورد اونقدر اکو میشدناست که سرگیجه گرفته بود.
رگین آروم شمشیرشقدمزنان رو از بدنسرش زیک بیرون کشید.
و بعد سعی کرد شمشیر روقراره تو اون کریستال نفرینشدهای که ازشکافت پشت سیگنی افتاده بود، فرو کنه.
اما دربکشش نهایت، شمشیرشمشیرت از دستش افتاد.
چرا تو این لحظه یاد ملکهاست آپریل افتاد؟ چرا به بچهی خودشاونقدر که تو راه بود فکر کرد؟
پوستهی صدفیبیروح با زورجلو کنده شد.
اون تو، یه دختربچه کههمهچیز حدوداً دهساله به نظر میرسید، باشمشیر چشمای معصومش داشت بهش نگاه میکرد.
رگین شنلش رونابودش درآورد و دورباریک دختر لخت پیچید.
نمیتونست بکشتش.
چشمای رگین قرمزقدمزنان و پر ازسرش خون شده بود.
بدن برادرشمیداد رو روبهرویاینکه خودش میدید.
همون لحظهای که رگین دید برادرباریک بزرگترش داره با ملایمت بهش لبخندکار میزنه، مثل یه بچه زد زیر گریه.
لکسیا اومد کنار رگین.
نگاهش رو از مرگ زیکنفر گرفت و یه جادوی شفابخش روچیزی روی زخمهای پشت سیگنی اجرا کرد.
پوست پاره شده بوداینکه و دو تا جایتموم زخم به جا گذاشته بود.
لکسیا مدت طولانی، مات و مبهوتباریک به اون جای زخم که شبیهکار بالهای یه فرشته بود خیره شد.
بچهای کهتکون تو بغل رگیندست بود، تکون خورد.
لکسیا به بچهقدمزنان نگاه کرد. دخترک خیلیدستور شبیه بچگیهای سیگنی بود.
تنها فرقش این بوداینکه که موها و چشماش مثلبشه شب تاریک و سیاه بودن.
لکسیا بابکشش صدای مسخشدهای زمزمهچیزی کرد: «بچهی شیطان؟»
«سیگنی... ازتکون پادشاه شیاطینفهمیدن حامله بود؟»
رگین جا خورد.
«نه، نه. این...!»
«منظورت چیه که نه؟»
«خانم لکسیا. این...»
«رگین، نمیتونی کسی رو گولنفر بزنی. مگه یادت رفته کی بهمونچیزی گفت این بچه رو پاک کنیم؟»
«ارباب میکائیل...»
«تو از دستوراتش سرپیچی کردی.»
«ولی نمیتونیتکون این بچه رودست بکشی، این بچه...»
«آروم باش رگین. اینجلو یه بچه نیست. اینبکشش پادشاه شیاطین، دمیورگوس ۶۶۷ام ـه!»
رگین فریاد زد: «نه!»
دخترک که از صدای بلندچیزی ترسیده بود، خودش رو جمعدست کرد و لباش رو آویزون کرد.
رگین که نمیدونست چیکارفهمیدن کنه، آروم پشت بچهسختی زد تا آرومش کنه.
«سرم تو داد نمیزدم. پس...»
«رگین!»
«بعداً در موردش حرف میزنیم.»
لکسیا دوباره دهنش روفهمیدن باز کرد تا چیزیسختی بگه اما حرفش قطع شد.
یهو واقعیتبیروح مثل پتک تونفر سرش فرود اومد.
سرش رو برگردوند. کنترلاینکه کردن اشکهایی که سرازیرتموم میشدن، خیلی سخت بود.
زیک مرده.
اون... جلوی چشمای من مرد.
«تقصیر منه...»
لکسیا بلند شدناامیدکننده و به سمتقراره بدن بیجون زیک رفت.
زیک حتی بعد ازشمشیرت مرگ هم سیگنی روخورد تو آغوشش نگه داشته بود.
لکسیا سیگنی رو گرفت و آروماست روی زمین خوابوندش. انگار از حال رفتهاکو بود، جوری که انگار خوابش برده باشه.
دوباره جلوی زیک ایستاد.
چشماش باز بود.ناامیدکننده یه لبخند کوچیک رواینطوری لباش نقش بسته بود.
چیش خوبه آخه؟
من کهتکون عمراً ازفهمیدن مردن خوشحال بشم.
لکسیا دستش روقدمزنان دراز کرد تاسرش پلکهاش رو ببنده.
از سردی پوستش جااینکه خورد. مرگ حالا کاملاًتموم واقعی به نظر میرسید.
«تقصیر منه.بکشش اگه فقط جلوشچیزی رو نگرفته بودم...»
اونقدر فکر و خیالفهمیدن تو سرش میچرخید کهسختی ذهنش کاملاً خالی شد.
زیک مرده بود.
سیگنی بچهی پادشاه شیاطین روهمهچیز به دنیا آورده بود و رگینشمشیر از دستورات فرشتهها سرپیچی کرده بود.
تمام چرخدندهها از جاشون دراومده بودن و همهچیز بهفهمیدن هم ریخته بود، اونقدر که اصلاً نمیدونست از کجااکو باید شروع کنه تا همهچیز رو به حالت اول برگردونه.
لکسیا به آسمون نگاه کرد.
تو همچین مواقعی، اگه خدانفر رو صدا نزنی، پس اونشمشیرت وجود اصلاً به چه دردی میخوره؟
اما این خداناامیدکننده نبود که بهقراره دعای لکسیا جواب داد.
یه مرد از غار اومد بیرون، درتکون حالی که یکی از بالهاش رو روی زمیندرد میکشید و همهچیز رو سر راهش داغون میکرد.
مرد در حالی که پر بالی روکار که تو دهنش گیر کرده بود تفمیشدن میکرد بیرون، غرغر کرد: «واو، چقدر شماها پیلهاید.»
بالهای خونی بوی وحشتناکی میدادن.
بویی که فرشتهها وقتی بدنشون میپوسهقراره از خودشون ساطع میکنن، هیچ فرقیشکافت با بوی لاشهی حیوونای دیگه نداره.
صدای لکسیا میلرزید: «شماها...»
«منو میشناسی؟»
مرد که همونقدمزنان دئوس بود، یهسرش لبخند خونی زد.
«لکسیا پنمیداد هولیاوک! ایناینکه اسم منه.»
«آه، همون زنینابودش که به نظرباریک میرسه ارشد زیک باشه.»
دئوس یه نگاه سرسری بهدست لکسیا انداخت، بعد رفت جلودرد و روبهروی بدن زیک ایستاد.
«مرده؟»
«به مرگش توهین نکن!اینکه همین که وانمود میکنی میشناسیش،بشه اسم قهرمان رو لکهدار میکنه!»
دئوس بدون اینکهنابودش جواب لکسیا روباریک بده، نگاهش رو برگردوند.
چشمش به سیگنی که از حالاست رفته بود افتاد و بعد رگین واکو بچهای رو که تو بغلش بود دید.
رگین بچه راقدمزنان محکم در آغوششسرش گرفت و قایمش کرد.
پرسیدم: «دختره؟»
رگین فریاد زد:
«این بچهتکون تو نیست!فهمیدن بچه خواهر سیگنیه!»
گفتم: «پادشاهان شیاطین نسلهاست که مرد بودن.دستور تا وقتی یه دختر به دنیا بیاد،خورد نمیتونه اسم ۶۶۷ام رو به دوش بکشه.»
رگین جوابمیداد داد: «دقیقاً!اینکه این بچه...»
حرفش روبکشش قطع کردم: «ولیچیزی قطعاً بچه منه.»
«نمیتونم بدمشتکون به تو!فهمیدن عمراً بهت بدمش!»
به داد و بیدادهای رگیننفر هیچ واکنشی نشون ندادم. نگاهمشمشیرت رو دوباره چرخوندم سمت زیک.
«سوزاکو ومیداد اژدهای آبی...اینکه جیم شدن؟»
دیگه اثری از اون دوچیزی تا جانور الهی تو بدندست زیک حس نمیشد. ناخودآگاه آهی کشیدم.
«فکر میکردم خودمخورد قراره بکشمت... سرنوشتاست خدا عجب چیز مزخرفیه.»
همون موقع، انگشتهای سیگنی تکون خورد. آرومدستور چشماش رو باز کرد و با یهخورد قیافه مات و مبهوت به اطرافش نگاه کرد.
اولین کاری که سیگنی بعد ازقراره بیدار شدن کرد، نه بغل کردن بچهاشبدنش بود و نه سلام کردن به رگین.
مستقیم اومد سمتنابودش من و سرشباریک رو گذاشت روی زمین.
«پادشاه شیاطین، دمیورگوسخورد ۶۶۶ام. من روحم روکار به شما تقدیم میکنم.»
رگین و لکسیاقدمزنان از شنیدن حرفشسرش با تعجب فریاد زدن.
«خواهر! حواستمیداد کجاست! الان دیگههمهچیز نفرین برداشته شده!»
«سیگنی، چرابکشش داری جلوی پادشاهچیزی شیاطین تعظیم میکنی؟»
اما سیگنی اصلاً بهشونفهمیدن محل نذاشت. جلوی پاهام زانوصورت زد و کفشهام رو بوسید.
تو سکوتبیروح به کمر خمشدهینفر سیگنی خیره شدم.
«واقعاً میخوایمیداد تبدیل بهاینکه یه جادوگر بشی.»
«ارباب دئوس، در ازایشمشیرت گرفتن روحم، لطفاً یهخورد آرزوم رو برآورده کنید.»
«پشیمون نمیشی، مگه نه؟ حتی وقتی بمیری هم دیگه هیچوقت نمیتونی به پادشاهی خدا برگردی. تو یه گوشهایشمشیرش از برزخ به عنوان یه شیطان تناسخ پیدا میکنی. اگه به عنوان یه قدیسه بمیری، میتونی از شکوهخودش ابدی تو پادشاهی خدا لذت ببری، اما میخوای بیخیال اون بشی و تبدیل به یه حشره پست بشی؟»
«پشیمون نیستم.»
«خب... واسه همینه که خواهر کوچیکتر زیکی دیگه.تموم انسان، سیگنی پن جید. آرزوت رو بگو. به شرافتیهو پادشاه شیاطین قسم میخورم که آرزوت رو برآورده کنم.»
«لطفاً برادرم رو نجات بدید.»
به محض اینکه حرفش تمومدست شد، بدن زیک و مندرد از این دنیا محو شدیم.
سیگنی بلافاصله بعدقدمزنان از تموم شدنسرش دعاش، دوباره غش کرد.
انگار تمام ارادهاشناامیدکننده رو فقط برای نجاتاینطوری زیک جمع کرده بود.
رگین و لکسیانابودش تو اون لحظهباریک نمیدونستن باید چیکار کنن.
فقط بیهدف نزدیک محرابفهمیدن قربانی نشسته بودن وسختی از سیگنیِ بیهوش مراقبت میکردن.
چقدر از اون موقع گذشت؟
اسکاتول آروممیداد از غاراینکه اومد بیرون.
رگین با دیدنش بدنش منقبض شد وتکون دختربچه رو محکم تو بغلش گرفت، لکسیاصورت هم با بیقراری به اسکاتول زل زده بود.
اولین چیزی که توجه اسکاتولدست رو جلب کرد، بال فرشتهای بودزمزمههای که بیاهمیت روی زمین افتاده بود.
«انگار حتیبیروح هفت فرشته چپنفر هم حریفش نمیشن.»
لکسیا بامیداد لکنت گفت:اینکه «ارباب اسکاتیل...»
«اسکاتول. اسمم الان اینه.»
«ببخشید. قصد ندارمخورد شما دو تااست رو سرزنش کنم.»
«تقصیر من بودقدمزنان که نتونستم جلویسرش زیک رو بگیرم.»
اسکاتول این روناامیدکننده گفت و بهقراره رگین نزدیک شد.
رگین با چهرهاینابودش وحشتزده، دختر روباریک تو بغلش قایم کرد.
«واقعاً غافلگیرکنندهست. دختر پادشاه شیاطین.دست همچین چیزی تو قانون علتدرد و معلول ثبت نشده بود...»
دختربچهی دهساله تو بغلجلو رگین با چشمهای درشتبکشش و باز داشت نگاه میکرد.
اسکاتول برای چند لحظهاینکه طولانی به دختر نگاهتموم کرد. بعد زد زیر خنده.
«هاها، پروردگار چطور میخواد این وضعیت رو قبولخورد کنه؟ خون یه جنگجو تو رگهای دختری جریانزمزمههای داره که از پادشاه شیاطین به دنیا اومده!»
رگین و لکسیاخورد با تعجب بهاست اسکاتول نگاه کردن.
«نه، شاید چون انتظارش رو داشتن سعی کردن جلوینابودش تولدش رو بگیرن. حالا باید چیکار کنم؟ این سرنوشت برایسختی من خیلی سنگینتر از اونیه که بخوام به دوش بکشمش.»
«من اونمیداد سرنوشت رواینکه به تو میسپارم.»
اسکاتول با تعجب برگشت.
هیچ حضوری حس نکردهفهمیدن بود. البته، این یهسختی چیز کاملاً طبیعی بود.
«یولگئوم.»
یولگئوم رداهایمیداد طلاییرنگ بهاینکه تن داشت.
«من تو افکارت دخالت نمیکنم. با اینتکون حال، اگه تحمل این سرنوشت برای اونصورت بچه خیلی سخته، من خودم ازش میگیرمش.»
«تصمیمگیری درتکون این موردفهمیدن با میکائیله.»
«زمان تو دنیای مردگان بانفر اینجا فرق داره. دئوس وشمشیرت زیک خیلی زود برمیگردن اینجا.»
«نه. بعید میدونم.»
«انگار یه مترونوم کار گذاشتن.»
«سیستم تهویه فضا-زمان گیرشون میندازه.»
اسکاتول این رو گفت ونفر سرش رو چرخوند تا بهشمشیرت دختر پادشاه شیاطین نگاه کنه.
«پس بیا اینطوری پیش بریم. یولگئوم، لطفاً تاتموم وقتی همه چیز مشخص بشه مراقبشون باش. البته،قلبش باید تو قاره خوزه باشید، نه تو توپاز.»
«فهمیدم. همین کار رو میکنیم.»
یولگئوم همه اونا رو، از جمله رگین،کار سیگنی، لکسیا و اون دختربچه رو برداشتمیشدن و از جادوی انتقال فضایی استفاده کرد.
اسکاتول که اونجا تنهاجلو مونده بود، آه کوتاهی کشیدنابودش و به آسمون نگاه کرد.
«اسم من میکائیله. ارباباینکه پیروزی. نمیدونم این قرارهتموم شکست تو باشه یا نه.»
من هم دنبالنابودش زیک تا ورودیباریک دنیای مردگان رفتم.
دنیای مردگان مقصد نهایی تمام موجودات زنده بود. اونجا مرز بینزمزمههای بهشت و جهنم بود، و ارواح باید تا زمانی که تصمیمکریستال گرفته بشه کجا برن و تاوان گناهانشون رو پس بدن، همونجا میموندن.
تمام تمدنها تاقدمزنان حدودی از وجودسرش دنیای مردگان باخبر بودن.
برای همین، به جای اینکه مردهها رواینطوری سریع دفن کنن، تا وقتی که روحشونفرو تو دنیای مردگان بود، براشون مراسم یادبود میگرفتن.
این سرزمین پر ازشمشیرت غم بود و حسرتخورد از در و دیوارش میبارید.
با این حال، وقتی زیک رو دیدمکار که اونطوری وسط دنیای مردگان وایساده بود، خیلیسرگیجه به خودم فشار آوردم تا نزنم زیر خنده.