چپتر 239: چرا از پادشاه شیاطین بودن استعفا دادم
0۵۵. بهکار دست آوردنشده کلید پیروزی (۱)
زیک گفت: «بحث کشوره... من کهخاطر فقط تا ابتدایی خوندم، واسه همینگیر شاید سخت باشه بخوام منطقی توضیحش بدم.»
سیگنی جواب داد:برو «داداش، من همون ابتداییدود رو هم ول کردم.»
از اونجایی که هیچ مشتریای پرسهجینت نمیزد، سیگنی هم اومده بود وخاطر روی صندلی جلوی آشپزخونه نشسته بود.
خندهام گرفت.
«من تو مدرسهمون فقط کشتار، تخریب، شکنجه و توطئهچینیسرزمینی یاد گرفتم، واسه همین تو آموزشهای عمومی یه نمهجای لنگ میزنم. پس با این حساب، تو حسابی تحصیلکردهای.»
واقعاً هم اغراق نمیکردم. تو این دورهدود زمونه، یه مقام ردهپایین میتونست حتی بدون شششده سال درس خوندن هم تو آزمون قبول بشه.
چون بیشتر مردمکار حتی نمیتونستن اسمجینت خودشون رو بنویسن.
زیک گفت: «تا جایی که منهمراهاش یادمه، ساکنان دائمی و قلمرو اقامتنگران دائم، سه عنصر اصلی تشکیل یه کشورن.»
جواب دادم: «ساکنان دائمی، اقامت دائم و قلمرو؟بودن باید مردم، یه پادشاه و یه تیکه زمینولی وجود داشته باشه. مگه جوابش همینقدر تابلو نیست؟»
زیک شونهای بالا انداخت: «خب...بپرس من فقط همینقدر میدونم. واسهباسواده چیزای سختتر برو از یولگئوم بپرس.»
«خب، اون کهکار حسابی دود چراغجینت خورده و باسواده.»
خیلی وقت بودتعطیل که یولگئوم ازهمراهاش کار تعطیل شده بود.
جینت و همراهاش اغلب وقتشون رو اونجانگران میگذروندن، شاید به این خاطر که نگران بودنادامه تو سرزمینی آلوده به درمنه گیر افتاده باشن.
زیک ادامه داد: «ولی بازم جای شکرشدود باقیه. چون کوتولههای قبیله ریشه جنوبی تصمیم گرفتنشده دستهجمعی مهاجرت کنن. انگار بارون کیلسه هنوز زندهست.»
«فقط زنده نیست، اگه اون یه تنه از دروازهوقتشون محافظت نکرده بود، کل قبیله ریشه جنوبی از صفحه روزگارافتاده محو میشد. انگار سهسوته به مقام دوک ارتقا پیدا کرده.»
زیک با هیجان گفت: «آها!جینت پس حالا شده دوک کیلسه. یهخاطر وقت باید برم بهش سر بزنم.»
«میخوای فردا رستوران رواونجا تعطیل کنیم و یهبودن سر بریم پیشش و برگردیم؟»
زیک با تعجببرو پرسید: «اصلاً میشهاون یه روزه رفت اونجا؟»
«چرا نریموقت دروازه وارپتعطیل رو تست کنیم؟»
«ولی هنوز که ساخته نشده.»
«یکی واسه مصرف شخصی خودم ساختم. تانگران وقتی موقع رد شدن دستهات رو بیرونباشن نیاری، میتونی با خیال راحت ازش استفاده کنی.»
«مثل همون مهره سیاه؟»
«دقیقاً.»
زیک گفت: «فکر کنم یهجینت بار رفتنش باحال باشه. تازه،میگذروندن کنجکاوم ببینم اوضاع چطور پیش میره.»
سیگنی هم پرید وسط بحث.
«منم کنجکاوم، دلمبرو میخواد میگو واون رگین رو ببینم.»
سعی کردم قضیه روتعطیل تو یه کلمه خلاصهاغلب کنم: «حال همهشون خوبه.»
راستش، هر بار که بحث میگوهمراهاش وسط کشیده میشد، سیگنی میزد زیرنگران گریه و این کار رو سخت میکرد.
زیک گفت: «میگفتنوقتشون رگین هنوز تو دادگاههنگران و داره محاکمه میشه.»
«مگه اینسختتر قضیه اینقدریولگئوم طول میکشه؟»
زیک توضیح داد: «چون هیچ راهی نیست که ثابت کنن اون بچهخاطر واقعاً بچه بیولوژیکی خودشه یا نه. کل گره پرونده سر اینه کهجای بچهای که اون به دنیا آورده، یعنی هاریل، بچه رگین هست یا نه.»
در حالیکار که لیوانم روجینت خالی میکردم، گفتم:
«اگه از نزار بپرسی، سهسوتهمیگذروندن میفهمی. انگار میتونه دقیقاً بفهمه چهدرمنه خونی تو رگهای طرف جریان داره.»
«مشکل اینهسختتر که نمیتونی اینبپرس کار رو بکنی.»
«اگه اون عوضی فقط مثل بچه آدمهمراهاش زیر دستم میموند، من الان اینجا داشتم باسرزمینی خیال راحت گارسونیم رو میکردم و حالشو میبردم.»
سیگنی خندید.
«داری پادشاه دنیاوقتشون و کارگر رستوران رونگران تو یه جمله میاری؟»
«بازم ازسختتر اینکه دشمنمیولگئوم باشه بهتره.»
سیگنی با خنده گفت: «آه،شده با این حرفت، فکر کنماونجا همون کارمند بودن جایگاه بهتری باشه.»
«حالا که بحثش شد،شده میخواید همین الان بریم؟وقتشون کنجکاوم ببینم اونجا چه خبره.»
از جام پریدم.
«سیگنی، بیزحمت امروز خودتیولگئوم بعد از تعطیل کردنچراغ رستوران، اینجا رو جمعوجور کن.»
سیگنی باوقت دلخوری پرسید: «منوشده با خودتون نمیبرید؟»
«حیفه که خودت رو تو این دروازهاغلب وارپ بسوزونی. این فقط واسه جابهجایی باره. اگهآلوده بعداً مدل مسافربریش رو ساختن، با اون برو.»
«خیلی خب. پس نمیشه.»
بلافاصله یهسختتر مهره سیاه جلویبپرس دستم ظاهر کردم.
زیک اول از همهتعطیل پرید توش، و بعدشاغلب من هم ناپدید شدم.
مهرههای سیاهکار با مهرههای سفیدجینت جفت شده بودن.
در مورد یولگئوم، حتی مهرههای سفید برای خروج ازسرزمینی وارپ هم میتونستن به دلخواه ایجاد و حذف بشن، اماشکرش تنها چیزی که من میتونستم بسازم، همون مهرههای سیاه بود.
حالا، مهره سفید تو اون سمت به حیاطچراغ پشتی یه قلعه که روی یه خطالرأس کوهجینت بینام و نشون قرار داشت، وصل شده بود.
زیک باوقت تعجب گفت: «اوه،شده اینجا که روزه.»
«آره میبینم. کار جادوعه؟»
زیک به آسمون نگاه کرد.
«شبیه خورشید واقعی نیست؟»
«اژدهایان تو جادو کارشونتعطیل درسته، واسه همین بعید نیستوقتشون یه خورشید مصنوعی ساخته باشن.»
زیک گفت: «اگه یه همچین تکنولوژیای وجود داشت، دیگه نیازیمیگذروندن نبود دنیای شیاطین و دنیای آدما با هم بجنگن. فقطادامه کافی بود یه خورشید مصنوعی تو آسمون دنیای شیاطین بسازن.»
«همیشه همهچیز به اولویتها برمیگرده.»
«چی میتونستسختتر از اینیولگئوم مهمتر باشه؟»
بدون اینکه جواب خاصیتعطیل به حرفهای زیک بدم،اغلب به حیاط پشتی نگاه کردم.
فقط یه ماه گذشته بود،جینت اما قلعه همین الانش هممیگذروندن حسابی شکل و شمایل گرفته بود.
سنگهای زیادی اون دور و برخاطر پیدا میشد، و قدرت اژدها وگیر تکنولوژی کوتولهها هم بهش اضافه شده بود.
«اومدید.»
قبل از اینکه بفهمیم،تعطیل یولگئوم کنارمون ظاهر شداغلب و به حرف اومد.
گفتم: «زیک گفت کنجکاوه.»
زیک اضافه کرد:وقتشون «میخواستم ببینم رفقایخاطر کوتوله زغالیمون حالشون چطوره.»
یولگئوم با لبخندبرو جواب زیک رواون داد و گفت:
«این خورشید واقعیه. اینجا از نظر طولهمراهاش جغرافیایی با قاره خوزه خیلی فاصله داره،بودن واسه همین ساعتها با هم فرق میکنن.»
زیک باکار گیجی پرسید:شده «طول جغرافیایی؟»
«آره، ببین، دنیا اینطوری گرده، مگه نه؟ خورشید اینجاست و قارهدرمنه خوزه هم اینجاست. و اینم همون جاییه که قلعه روسدیا قرار داره.ریشه به خاطر همینه که تو قاره خوزه نصفهشبه، اما اینجا وسط ظهره.»
در اصل، جایی که این قلعهاون قرار داشت، تو دوران طلایی بهوقت اسم سیوداد د لوس آنجلس شناخته میشد.
بعد از شنیدن این اسم، بلافاصلهجینت اسمش رو به سیوداد د لوسخاطر دیابلو، یعنی شهر شیاطین، تغییر دادم.
اما چون خیلیتعطیل طولانی بود، بیشترهمراهاش مردم بهش میگفتن روسدیا.
زیک چرخید و با دقتمیگذروندن به نقاشی سهبعدیای که یولگئومآلوده تو هوا کشیده بود، نگاه کرد.
بعد از یه کمیولگئوم نگاه کردن بهش، حسچراغ کردم میتونم منظورش رو بفهمم.
زیک با هیجان گفت:تعطیل «آها! پس باید ساعتاغلب تو هر شهری متفاوت باشه.»
یولگئوم تایید کرد: «دقیقاً.»
«چقدر خفن.اغلب تا حالا بهشمیگذروندن فکر نکرده بودم.»
«میخوای دورفها رو ببینی؟»
«آره.»
«دنبالم بیا. یه آزمایشگاه تحقیقاتی تو اعماق کوهوقتشون صخرهای پشت قلعه ساختیم. اگه روی زمین ولشدرمنه میکردیم، ممکن بود با حملهی نزار نابود بشه.»
«مگه نزار اصلاًوقتشون اهمیت میده؟ باخاطر اینهمه قدرتی که داره.»
دئوس این روبرو گفت و دستهاش رودود پشت گردنش قلاب کرد.
راستش رو بخوای، از بیرون که نگاه میکردی،اغلب این قلعه فقط یه قلعهی معمولی بود کهآلوده جلوی یه صخره با منظرهای عالی بنا شده بود.
فقط چند ده تا اژدها، چند صداغلب تا انسان و پری، و چند هزارسرزمینی تا دورف تو این قلعه زندگی میکردند.
«مطمئنم دارن دید میزنن.»
یولگئوم انگشتشسختتر رو بهیولگئوم سمت بالا گرفت.
نزار حالا داشت به مناطق بیرونی این سیارهاغلب حکومت میکرد. اون قرار بود خدمتکاران ستارهای بیشتری بسازهدرمنه و سعی کنه تمام ستارهها رو به چنگ بیاره.
جایی که به دنبالشده یولگئوم بهش رسیدیم، یه آسانسوراونجا بود که به زیرزمین میرفت.
دورفها اینجا با خیالاونجا راحت و با تمامبودن وجودشون داشتن ماشینآلات میساختن.
همافزایی و ترکیب خرد باستانی اژدهایان از جمله یولگئوم،خورده ایدههای خلاقانهی انسانها، تفکر هماهنگ پریها و مهارت واغلب ظرافت دورفها، اصلاً چیز کوچیک و دستکم گرفتنیای نبود.
آسانسور حدود ۲۰۰کار متر در امتدادجینت شکاف صخره پایین رفت.
دلیل اینکه این مکان بهجینت عنوان محل قلعه انتخاب شدهمیگذروندن بود، وجود همین حفرهی زیرزمینی بود.
تو زیرزمین فضایوقتشون کافی برای جا دادننگران هزاران نفر وجود داشت.
«این یه آرتیفکته!»
زیک به محض اینکهتعطیل پا به غار گذاشت،اغلب با تعجب فریاد زد.
دیوار زبرکار اما کاملاًشده صاف بود.
یه میلهی آهنی یا یه چیزی شبیه به اونسرزمینی تو دیوار خاکستری فرو رفته بود. چیزهایی شبیه بهجای خطوط بلند و کشیده هم اینور و اونور دیده میشدن.
با اینکه دقیقاً معلوم نبود ایناون تجهیزات برای چیه، اما کاملاً مشخصوقت بود که به دست انسانها ساخته شده.
«این یه بانکر زیرزمینیه.»
«بانکر؟»
«یه پناهگاهه که انسانها از ترس اون آتش ویرانگر ساختنش. وقتیدرمنه اون آتش همهجا رو در بر گرفت، من اصلاً یادم رفت کهریشه همچین جایی وجود داره، برای همین نتونستم چیزی در موردش ثبت کنم.»
زیک باسختتر شنیدن توضیحات یولگئومبپرس لبخند تلخی زد.
«انسانها خیلی وقتهاکار خودشون هم نمیدوننجینت عاقل هستن یا احمق.»
بانکر زیرزمینی روسدیاتعطیل عمدتاً به سههمراهاش بخش تقسیم میشد.
کاربریهای هر کدومشونوقتشون شامل بخش مسکونی، انبارنگران و امکانات بهداشتی بود.
تو روسدیا، در حالیولگئوم حاضر از یکی از انبارهاخورده به عنوان اسلحهخانه استفاده میشد.
یه جرثقیل چرخدار در امتدادشده سقف نصب شده بود و یهمیگذروندن کوره جادویی عظیم هم ساخته بودن.
تعداد زیادی دورف اونجا مشغولجینت کار بودن؛ دمها رو میکشیدن، چکشخاطر میکوبیدن و برای اژدهایان سلاح میساختن.
مردی جلواغلب اومد واونجا روبهروی یولگئوم ایستاد.
«یولگئوم! گلولهی جادویی چندتایی رو تکمیل کردم. میتونهچراغ ۳۶ تا گلولهی جادویی رو همزمان شلیک کنهجینت و سه تا خشاب تو یه لانچر بارگذاری میشن.»
لبخند درخشانی روکار لبش بود وجینت صورت گردی داشت.
اسمش آگوستا بود. یه اژدهایجینت یاقوت کبود که یه زمانی توسطخاطر دئوس دستگیر و زندانی شده بود.
«اگه دو تا لانچر زیر هر دو بال نصب بشن، میشه ۷۲گیر تا جادو رو همزمان استفاده کرد. اون هم سه بار پشت سر هم.تصمیم اگه برگردی به پایگاه و خشاب رو عوض کنی... دیگه بقیش با خودته!»
آگوستا که داشت بایولگئوم هیجان حرف میزد، یهوچراغ چشم تو چشم دئوس شد.
اونقدر ترسید کهکار بدون اینکه خودش بفهمههمراهاش یه قدم رفت عقب.
«منو میشناسی؟»
دئوس در جواب پرسید.
«آگوستام. من تو وضعیتی بودم که حتیدود توسط تو شکنجه هم شدم. اما حالا کهشده تو منو استخدام کردی... دیگه نمیتونم عصبانی باشم.»
«جدی؟ خب، تاکار وقتی که عصبانیجینت نشی، مشکلی نیست.»
دئوس جوری که انگار اصلاً چیز مهمیاغلب نیست، بحث رو عوض کرد و دوباره بهآلوده اسلحهخانهای که توش تحقیقات انجام میدادن نگاه کرد.
چندین سلاح ووقتشون زره از قبلخاطر تکمیل شده بودن.
اولین چیزی که توجهم روبپرس جلب کرد، زرهی بود که برایخیلی پوشوندن بدن اژدها ساخته شده بود.
از اونجایی که ظاهر هرشده اژدها با بقیه فرق میکرد،اونجا انواع مختلفی از زرهها وجود داشت.
دئوس به یکی ازشده اونها نزدیک شد و بااونجا دستش سطحش رو نوازش کرد.
قدرت جادویی رو حس میکردم. فلز جادوییای که باسرزمینی ذوب کردن سنگهای معدنی خاص ساخته شده بود، هم توشکرش مقاومت کششی و هم سختی سطح، از فولاد پایدارتر بود.
علاوه بر این، تو قسمتهایی ازاون زره که نقاط ضعف رو میپوشوند،وقت از فلس اژدها استفاده شده بود.
بدن اژدها هر چقدر هم که سفت واغلب سخت باشه، اگه مستقیم مورد حملهی دشمن قرارآلوده میگرفت، باز هم ممکن بود دچار آسیبهای داخلی بشه.
زره میتونست با جذب ضربهجینت از بیرون، شوک وارد شدهمیگذروندن به بدن رو کاهش بده.
«همونطور کهاغلب انتظار میرفت، دورفهامیگذروندن کارشون خیلی درسته.»
زیک هم داشت بهیولگئوم همون چیزی نگاه میکردچراغ که دئوس بررسیاش میکرد.
«حتی جادویوقت پریها همتعطیل باهاش ترکیب شده.»
«آه، تو پایههایتعطیل جادو رو ازهمراهاش اسکاتول یاد گرفتی.»
«آره. برای همین بااونجا جادوی پریها آشنام. دربودن مورد جادوی سیاه هم همینطوره.»
«نظرت چیه؟ اگه یه همچینبپرس چیزی بپوشین، دیگه از ارتشباسواده خدایان غولپیکر نمیترسین، مگه نه؟»
«اژدهایان فقط از نظر توانایی فیزیکی هم بهاغلب وضوح برترن. با کمک این زرهها و سلاحها،آلوده ارتش اژدهایان خیلی قویتر از ارتش خدایان غولپیکر میشه.»
آگوستا سر تکون داد.
«دقیقاً همونطوره که گفتی. میگن قبیلهی ما تو جنگیسرزمینی که چند وقت پیش تموم شد، آسیب زیادی از غولهاشکرش دیده. باید کاملاً آماده باشیم تا بتونیم ازشون انتقام بگیریم.»
تو همون لحظه، صداییولگئوم زنگ بلندی از داخلچراغ اسلحهخانه به گوش رسید.
آگوستا به زیک گفت:
«مثل اینکه دوستاتتعطیل برگشتن. برو بههمراهاش عمیقترین بخش اسلحهخانه.»
در انتهای اون فضای عظیم زیرزمینی،خاطر یه ساختمون قدیمی به چشم میخوردگیر که انگار همین اواخر ساخته شده بود.
اون مکان، با جرثقیلهای بزرگی که بخار ازشونچراغ بیرون میزد و تپههایی از سنگ معدن، یه ایستگاههمراهاش برای واگنهای معدنی بود که تو زیرزمین حرکت میکردن.
یه واگن معدن پر ازشده سنگ معدن، توسط یه موتوراونجا سنگ جادویی به داخل کشیده شد.
به هر واگنتعطیل معدن، چهار تاهمراهاش معدنچی دورف وصل بودن.
قد کوتاه بودنوقتشون تو زیرزمین یهخاطر مزیت خیلی بزرگ بود.
میتونستن تونلهای کوچیکتری حفر کننبپرس و به همین نسبت، خطرباسواده ریزش تونل هم کمتر میشد.
دورفها کلاههای ایمنیای پوشیدهتعطیل بودن که روشون چراغهایاغلب شبرنگ نصب شده بود.
کلنگهاشون هم به سنگ جادویی مجهز شدهاغلب بود، برای همین دیگه فقط با تکیهسرزمینی بر نیروی فیزیکی محض زمین رو نمیکندن.
دورفها که یه واگن پر از آهن وبودن بقیه سنگهای معدنی کمیاب جمع کرده بودن، خیلیولی سریع سنگها رو تو سطلهای مخصوص دستهبندی کردن.