---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

چرا از شیطان شاه بودن دست کشیدم

چپتر 348: خدای غول‌ها بر جهان سقوط می‌کند (۲) • ⏱ 11 دقیقه

چپتر 348: خدای غول‌ها بر جهان سقوط می‌کند (۲)

0

«پس تو‌تسلیمت​ نابودشون کردی؟‌اعلی‌حضرت​ نوادگان من رو.»

«اگه زنده می‌موندی‌چیزی​ و رهبری‌شون می‌کردی،‌بشن​ نتیجه فرق می‌کرد.»

«خیلی ازم‌تک‌تک​ تعریف می‌کنی.‌حمله​ برعکس بقیه فرشته‌ها.»

«هیچ‌کس تو رو‌لرزید​ نادیده نگرفت. بهم بگو.‌تک‌تک​ کدوم فرشته تحقیرت کرده؟»

«خب این...»

«فرشته‌ها فقط مدیرای این دنیا‌متحد​ هستن. افراد اصلی شماهایین. هنوزم‌حتی​ به نیت من شک داری؟»

«واقعاً می‌گی می‌خوای‌آن‌ها​ کمکم کنی؟ پس‌اگر​ چرا بابل رو گرفتی؟»

«برای اینکه بهت پسش بدم.»

«داری من‌تسلیمت​ رو احمق‌اعلی‌حضرت​ فرض می‌کنی.»

«واقعاً فکر می‌کنی‌چیزی​ دئوس تسلیمت شده؟‌بشن​ اعلی‌حضرت، امپراتور کیهان!»

«فکر کنم فقط یه عقب‌نشینی موقتیه.‌اگر​ می‌دونم. اون از اون آدمایی نیست‌آیا​ که جلوی بقیه سر خم کنه.»

«نباید نابودش کنیم؟»

«همم.»

«اگه دئوس ناپدید بشه، دیگه‌متحد​ واقعاً هیچ‌کس تو این دنیا‌حتی​ نیست که بتونه باهات رقابت کنه.»

«درسته. زکه، اون بچه به عنوان‌اگر​ یه انسان محدودیت‌های مشخصی داره... یولگئوم‌آیا​ هم در حد و اندازه من نیست.»

«اون دنبال بابله.»

«می‌دونم. به نظر‌شده​ می‌رسه ارزش واقعی‌کیهان​ بابل رو می‌دونی.»

«نمی‌خوای به قدرت‌چیزی​ مطلق برسی و‌بشن​ همه رو له کنی؟»

«قدرت مطلق...»

«آدمی که الان هستی، چیزی بیشتر از دئوس نیست. اگه دئوس‌اگر​ و زکه با هم متحد بشن، تو آینده‌ات فقط مرگ منتظرته. حتی‌پیروزی​ اگه یکی از قوی‌ترین‌های این دنیا باشی، باز هم به شدت تنهایی.»

چشمان نزار لرزید.

با این حال،‌چیزی​ به خاطر غرورش، تک‌تک‌آینده‌ات​ به آن‌ها حمله می‌کرد.

اما حتی اگر مبارزه‌ای بود که‌اگر​ جانشان را به خطر می‌انداخت، آیا واقعاً‌افتخار​ تنهایی و با افتخار می‌جنگیدند و می‌مردند؟

نه.

دئوسی که نزار می‌شناخت...

پیروزی را انتخاب‌چیزی​ می‌کرد، حتی اگر‌بشن​ به او می‌گفتند بزدل.

آن‌ها به جای اینکه از‌اما​ پیروزی کثیفشان خجالت بکشند، روی جنازه‌می‌انداخت​ تف می‌کردند و به مرده‌ها می‌خندیدند.

«تو چه‌نزار​ کاری می‌تونی‌حال​ برام بکنی؟»

«راستش، من می‌خوام‌شده​ بپرسم. تو به‌کیهان​ چی نیاز داری؟»

«...کلید تکامل.»

«انگار باید بهت آتیش روشن کردن‌اگر​ رو هم یاد بدم. باید یادت‌آیا​ بدم چطور دونه بکاری تا جوونه بزنه.»

لوسیفر خندید.

پشت لبخند او، سیاره‌اعلی‌حضرت​ مشتری که هر چهار‌عقب‌نشینی​ نیمکره‌اش نابود شده بود، می‌لرزید.

زکه پرسید: «واقعاً داری می‌ری؟»

دئوس به‌تک‌تک​ آرامی سر‌حمله​ تکان داد.

«هوف... آره.»

«یه کم زیادی راحت‌اعلی‌حضرت​ جواب نمی‌دی؟ انگار ازت‌عقب‌نشینی​ پرسیدم داری می‌ری پیک‌نیک.»

«می‌خوای جواب جدی بهت بدم؟»

«نه.»

«پس بزن بریم.»

«فقط ما دو تا؟»

«چرا باید‌هستی​ کس دیگه‌ای‌بیشتر​ رو ببریم؟»

«راست می‌گی...»

«همین کافیه. واسه چی باید یه گله‌تک‌تک​ آدم بریزن سر نزار؟ همین که ما دو‌خطر​ تا قراره کتکش بزنیم به اندازه کافی خجالت‌آوره.»

«واقعاً قصد داری بکشیش.»

«آره. خب، به اندازه کافی‌متحد​ باهاش تفریح کردم، حالا دیگه‌حتی​ می‌خوام یه کم جدی‌تر بشم.»

«ولی گفتی لوسیفر پشتشه.»

«حتماً یه کاسه‌ای زیر نیم‌کاسه‌ست.»

«لوسیفر... یعنی‌تسلیمت​ خودش شخصاً‌اعلی‌حضرت​ میاد جلو؟ واقعاً؟»

«در این مورد مطمئن نیستم.»

«فکر نمی‌کنم. نه، به نظرم غیرممکنه. احتمالاً پای بقیه فرشته‌ها رو می‌کشه وسط.‌افتخار​ نمی‌دونم کل ارتش فرشته‌ها رو تحت کنترل گرفته یا نه، ولی این‌طور به‌روی​ نظر نمی‌رسه، مگه نه؟ فوق فوقش چهار فرشته مقرب عهد جدید رو بفرسته.»

«همونم واسه خودش مصیبتیه.»

«اگه اون فرشته‌ها با شمشیرهای خودشون حمله‌کنم​ کنن، فاتحه این دنیا خونده‌ست. نهایتاً یه‌جلوی​ دعای خیری، برکتی چیزی به نزار می‌دن.»

«واو، شنیدن این‌چیزی​ حرف یه کم حس‌آینده‌ات​ بدی به آدم می‌ده.»

«چرا؟»

«چون این‌طوری نزار‌لرزید​ می‌شه قهرمان داستان و‌تک‌تک​ ما می‌شیم پادشاه شیاطین.»

«اگه اون فرشته‌شده​ واقعاً یه فرشته باشه،‌کنم​ آره. می‌تونی قبولش کنی؟»

«همم... لوسیفر یه فرشته مقربه؟»

«نمی‌دونم.»

«تو هم خیلی ساده‌ای. اون دیگه چه جور فرشته‌ایه؟ از قدیم‌الایام، یه فرشته باید تو آسمون پرواز کنه، لباس‌های سفیدش تو باد تکون بخوره، بال‌هاش رو‌بزدل​ به هم بزنه و در نهایت با وقار تمام یه برگ یا شبنم رو از روی یه درخت مقدس مثل نخل یا زیرفون بندازه پایین. همون‌یادت​ لحظه‌ای که می‌زنی بیرون و می‌گی ترجیح می‌دی به جای نابودی بشریت و رسیدن به تکامل گونه‌ها، اون‌ها رو به دنیای بعدی هدایت کنی، دیگه فرشته نیستی.»

«این دیگه تعصبه.»

«این عقل سلیمه.»

«سخته بگم نه.»

«تو همون‌قدر عقلانیتت رو از دست دادی. فرشته‌ها شخصیت‌های‌حمله​ اصلی این دنیا نیستن. مایه تأسفه، ولی این موضوع‌افتخار​ در مورد من به عنوان پادشاه شیاطین هم صدق می‌کنه.»

«پس شخصیت اصلی کیه؟»

«تو.»

«بله؟»

«تویی. زکه، قهرمان انسانی.»

«...باعث افتخاره.»

«منظورم اینه که حقیقته. نسل فعلی بشر تو همچین وضعیتی گیر افتاده. این یه نفرین از طرف لوسیفره. نمی‌دونم‌لرزید​ این تصمیم رو به این خاطر گرفت که فکر می‌کرد آخرش این‌طوری می‌شه یا نه، ولی... تمدن برای بیش‌می‌شناخت​ از ۶۰ هزار سال متوقف شد فقط به خاطر اینکه از این فرضیه که بشریت نباید نابود بشه محافظت کنه.»

«این فقط‌تک‌تک​ بر اساس‌حمله​ مشیت الهیه.»

«خدا یه چیزی کاملاً متفاوت از اون چیزیه که ما فکر می‌کنیم. فکر می‌کنی اون پشت یه بوته سوزان قایم می‌شه و نور ساطع می‌کنه‌می‌گفتند​ و می‌گه ای فلانی پسر فلانی!؟ واقعاً فکر می‌کنی همچین حرفی می‌زنه؟ آیا صاعقه به یه لوح سنگی می‌خوره و ده فرمان رو می‌ده؟ حتی فرشته‌ها‌یاد​ هم با آدم‌های واقعی حرف نمی‌زدن. فقط به خاطر اینکه دوران عهد عتیق بوده، به این معنی نیست که خدایان ظاهر خاصی از خودشون نشون می‌دادن.»

«نمی‌دونم. منظورت چیه؟»

زکه به داستان‌هایی‌چیزی​ که از یولگئوم‌بشن​ شنیده بود فکر کرد.

«از یولگئوم شنیدم‌آن‌ها​ که خدا درون‌اگر​ تو هم هست.»

«آره... این طبیعیه.»

«طبیعیه؟»

«می‌تونی بهش بگی تائو یا قانون. حقیقت؟ ایده؟ سوفیا؟‌منتظرته​ فرمان مطلق؟ نظم و هماهنگی. اصلاً چی می‌شه اگه‌نزار​ اسمش پشکل سگ باشه؟ اگه پشکل گاو باشه چی؟»

«یه کم عجیبه‌آن‌ها​ که اسم خدا‌اگر​ پشکل سگ باشه...»

«اهمیتی نداره. حتی اینکه‌حال​ فکر کنی این اسم حقیرانه‌ست،‌حمله​ خودش انحراف از کلام خداست.»

«بله؟»

«همه‌چیز خداست.‌هستی​ این دنیا‌بیشتر​ خودش خداست.»

«اگه این‌طوری بگی، پس‌حمله​ اصلاً هیچ درست و‌بود​ غلطی هم وجود نداره.»

«این احمقانه‌ست. اون خود خداست.»

«بله؟»

«پشکل سگ خداست و پشکل‌متحد​ گاو هم خداست. اون چیزی‌حتی​ که زیر پاهاته هم خداست.»

«این یه خدای واقعیه.»

«حرف زدن‌نزار​ با خدا‌حال​ یعنی همین.»

«فقط به خاطر‌شده​ اینکه نمی‌فهمی، داری از‌کنم​ سرت بازش نمی‌کنی، نه؟»

«اونم کار خداست.»

«آره، ببخشید.‌تک‌تک​ "شناسوندن خدا‌حمله​ به رعایای انسانی."»

«خدا احتمالاً از اون دوردست‌ها فقط یه‌تک‌تک​ کلمه گفته. بیا. بیا اینجا. اولین کسایی هم‌خطر​ که اینو شنیدن، احتمالاً فرشته‌های عهد عتیق بودن.»

«بیا...»

«واسه همین شروع کردم به رفتن. به اونجا. بدون اینکه حتی بدونن کجاست، فقط با تکیه به همون یه کلمه رفتن‌خاطر​ اونجا. اگه صدا نزدیک به نظر می‌رسید، یعنی خدا نزدیکه، و اگه دور به نظر می‌رسید، یعنی خدا از اون کلمات‌بزدل​ دوره. کلی آزمون و خطا و نگرانی، یه مسیری برای نزدیک‌تر شدن به خدا ساخت. این‌طوری نیست که خدا کاری نکرده باشه.»

همون‌طور که تو این مسیرِ نزدیک‌اگر​ شدن قدم برمی‌داشتم، طبیعتاً یه سری‌آیا​ کارها پیش می‌اومد که نباید انجام می‌دادم.

«آدم نکشید.»

«اگه همدیگه رو بکشیم، تعداد گونه‌ها کم می‌شه و واسه خدا گرون‌تر تموم می‌شه که بهمون‌نباید​ بگه بیشتر از این تلفات ندیم. اگه قرار بود همین‌جوری الکی همدیگه رو بکشن، دیگه نمی‌خواستن‌مشخصی​ کنار هم زندگی کنن. فقط می‌شدن یه مشت گوشت واسه حیوونای درنده، مثل آدمای آواره و پراکنده.»

«یعنی داری می‌گی‌چیزی​ قتل دقیقاً برعکس همون‌آینده‌ات​ مسیریه که خدا می‌خواد؟»

«یه چیز‌تک‌تک​ کاملاً منطقی‌حمله​ و بدیهیه.»

به نظر‌نزار​ می‌رسید علیت کاملاً‌خاطر​ برعکس شده بود.

با این حال، وقتی کم‌وبیش‌امپراتور​ فهمیدم منظورش چیه، دیگه به‌می‌دونم​ نظرم داستان خیلی عجیبی نیومد.

دئوس با‌هستی​ خونسردی و‌بیشتر​ بی‌خیالی گفت:

«بیا اینجا. بیش از‌حمله​ ۶۰ هزار ساله که این‌جانشان​ صدا دیگه درست‌وحسابی شنیده نشده.»

«فکر می‌کردم می‌خوان با حبس کردن آدما تو‌آن‌ها​ یه سرزمین مصنوعی، از حرفای خدا پیروی کنن،‌می‌انداخت​ ولی چیزی که خدا می‌خواست دقیقاً برعکس بود.»

«حدس می‌زنم‌تسلیمت​ بقا چیز‌اعلی‌حضرت​ مهمیه، نه؟»

«نه، نه. البته که مهمه. خیلی مهمه که بشریت‌منتظرته​ منقرض نشه. چون اگه منقرض بشن، دیگه همه‌چی تمومه.‌نزار​ ولی این فقط یکی از دو تا شرط اصلیه.»

«اون یکی چیه؟»

«تو چی فکر می‌کنی؟»

«تو آخرش چی می‌خوای؟»

«من؟»

«آره، قهرمان انسانی، زیک.»

«خب... فقط‌نزار​ دلم می‌خواد‌حال​ بهمون خوش بگذره.»

«این ظرفیت توئه، زیک. این چیزیه‌کیهان​ که تو، کسی که چاره‌ای جز تنها‌نیست​ بودن تو این دنیا نداره، آرزوشو داری.»

«ببخشید که سینگلم.»

«تنهایی به عنوان زندگی. یولگئوم‌اما​ می‌گفت، "تنها چیزی که می‌تونی‌خطر​ ببینی، بشنوی و حس کنی، خودتی."»

«آه... چیزی‌نزار​ که واقعاً‌حال​ آرزوشو دارم.»

زیک به دئوس نگاه کرد.‌امپراتور​ و طوری حرف زد که انگار‌اون​ داشت به سمت چیزی کشیده می‌شد.

«آزادی. از شر همه‌ی اینا.»

«جواب درستیه.»

قاره خوزه یه بهشت بود.

و در عین‌شده​ حال، یه مزرعه‌ی‌کیهان​ پرورش هم بود.

کامل‌ترین و بی‌نقص‌ترین محیط‌بیشتر​ برای بقای بشریت بود، اما‌منتظرته​ هیچ آزادی‌ای توش وجود نداشت.

«نقشه‌ای که‌تک‌تک​ لوسیفر داره می‌کشه،‌اما​ دقیقاً مسیر برعکسه!»

«این همون مسیریه که میکائیل هم یه زمانی می‌خواست بره.‌اما​ هدایت بشریت به مسیر درست. من به عنوان یه خدمتگزار‌می‌مردند​ کاملش می‌کنم. فکر کنم اگه خودم بکشمش، زودتر به مقصد می‌رسه.»

«ولی اون طولانی‌ترین راه بود.»

«اصلاً راه نیست.»

دئوس کف دستاش‌آن‌ها​ رو به هم چسبوند‌مبارزه‌ای​ و بعد بازشون کرد.

در بزرگی باز شد.

«به قطار‌تسلیمت​ سریع‌السیر مشتری‌اعلی‌حضرت​ خوش اومدین.»

«واقعاً تونستی دروازه‌چیزی​ وارپ رو تا‌بشن​ اونجا باز کنی؟»

«چون من یه نابغه‌ام.»

دئوس با دست اشاره کرد.

«حالا حس رفتن داری؟‌اعلی‌حضرت​ ما قرار نیست علیه‌عقب‌نشینی​ خدا یا فرشته‌ها شورش کنیم.»

در همون لحظه،‌چیزی​ موجودی شبح‌مانند پشت‌بشن​ سرشون ظاهر شد.

«گولش رو نخور!»

این تجسمی‌نزار​ از فرشته‌حال​ مقرب، راگوئل بود.

زیک مستقیم بهش زل زد.

«فکر کنم الان دیگه می‌فهمم.»

«زبون مارگونه‌اش داره فریبت می‌ده.»

«تو توهم راگوئل نیستی. راگوئل‌خاطر​ هنوز از مهر و موم آزاد‌اگر​ نشده. تو هم لوسیفری، مگه نه؟»

با حرف‌های زیک، توهم راگوئل خشکش‌کیهان​ زد. بعد مثل یه آینه شکسته،‌آدمایی​ تکه‌تکه شد و از هم پاشید.

«واقعاً این‌طوریه؟»

وقتی دئوس این‌آن‌ها​ سؤال رو پرسید،‌اگر​ زیک زد زیر خنده.

«نمی‌دونستی؟»

«هیچ علاقه‌ای ندارم. اینجور توهم‌ها فقط الکی سروصدا‌عقب‌نشینی​ می‌کنن. حتی از سنگای زیر پام هم بی‌ارزش‌ترن. حداقل‌نابودش​ ممکنه پات به یه سنگ گیر کنه و بیفتی.»

«همینطور شنیدم.»

دئوس از دروازه وارپ رد شد. زیک هم‌بود​ دنبالش رفت. و درست همون موقع که در‌دئوسی​ داشت بسته می‌شد، یهو یه نفر پرید تو.

«منم می‌آم.»

«به هر حال،‌شده​ من آدم پایه‌ایم.» اون‌کنم​ کسی نبود جز یولگئوم.

«چرا منو جا گذاشتین؟»

«چرا؟ چون خیلی ضعیفی.»

«خیلی بی‌رحمانه بود.»

دئوس با‌تسلیمت​ شنیدن حرف‌اعلی‌حضرت​ زیک، پوزخندی زد.

«اژدهای طلای حقیقی یا هر‌متحد​ چی که هست، اون‌قدر ضعیفه‌حتی​ که به هیچ دردی نمی‌خوره.»

یولگئوم با‌تک‌تک​ عصبانیت به‌حمله​ دئوس چشم‌غره رفت.

«خیلی خب.»

شمشیرش، هومنگ‌یوئه رو بیرون‌اعلی‌حضرت​ کشید. شمشیر رو برعکس‌عقب‌نشینی​ گرفت و بردش بالا.

صدای تیز‌هستی​ شمشیر تو‌بیشتر​ فضا پیچید.

فضایی تاریک بود‌آن‌ها​ که سیاره‌ی نیمه‌ویران مشتری‌مبارزه‌ای​ تو پس‌زمینه‌اش دیده می‌شد.

فضا پر‌نزار​ از نور‌حال​ طلایی شد.

اون شیء‌تسلیمت​ طلایی، موهای‌اعلی‌حضرت​ بریده‌شده‌اش بود.

زیک با‌هستی​ چهره‌ای متعجب به‌متحد​ یولگئوم نگاه کرد.

«چرا...»

«من تصمیمم رو گرفتم. حتی اگه‌غرورش​ دیگه کلمات خدا رو نشنویم، تو این‌بود​ مسیری که می‌خوای بری، باهات همراه می‌شم.»

موهای کوتاه‌شده‌اش بی‌حالت‌شده​ و نامرتب تو‌کیهان​ هوا پخش شده بود.

اون دیگه‌هستی​ اژدهای طلای‌بیشتر​ حقیقی نبود.

به فرم‌تک‌تک​ اصلی خودش‌حمله​ برگشته بود.

ارباب تاج‌نزار​ و ارباب‌حال​ فرشتگان. متاترون.

اون دست‌تسلیمت​ از فرشته‌اعلی‌حضرت​ بودن کشیده بود.

به خاطر اژدهایان.

همون لحظه‌ای که به چشم‌های اژدهایان‌اگر​ جوانی که برای جنگ متولد شده بودن‌افتخار​ نگاه کرد، سرنوشت خودش رو پیش‌بینی کرد.

من نمی‌تونم این بچه‌ها رو به حال خودشون رها‌حمله​ کنم. اون به خاطر ده‌ها هزار بچه‌ای که بعد از‌می‌جنگیدند​ پایان جنگ دور انداخته می‌شدن، دست از فرشته بودن کشید.

اون قدرت متاترون رو مهر‌امپراتور​ و موم کرد و اسم‌می‌دونم​ جدیدی به دست آورد؛ ملودی طلایی.

با دیدن چهره‌ی تلخ‌بیشتر​ خدا، حتی نمی‌دونست که‌مرگ​ قدم تو مسیر اشتباهی گذاشته.

یا شاید اون چهره،‌حمله​ همون احساسات پنهان‌شده تو‌بود​ اعماق قلب خودش بود.

یولگئوم بال‌های‌نزار​ طلاییش رو‌حال​ کاملاً باز کرد.

بال‌ها مثل یه توهم خیلی‌امپراتور​ زود ناپدید شدن و اون‌می‌دونم​ با لبخند به همراهانش نگاه کرد.

شیطان و جنگجو.

یه ترکیب واقعاً مسخره.

«حالا دیگه کافیه، نه؟»

«یه نمه‌تسلیمت​ به درد‌اعلی‌حضرت​ بخور شدی.»

دئوس انگشت شست و اشاره‌اش رو با‌آینده‌ات​ فاصله خیلی کمی از هم نگه داشت. ژستی‌شدت​ که یعنی فقط همون‌قدرِ کم به درد می‌خوره.

ناولها | novelha.net