---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

چرا از شیطان شاه بودن دست کشیدم

چپتر 164: چرا از پادشاه شیاطین بودن استعفا دادم • ⏱ 12 دقیقه

چپتر 164: چرا از پادشاه شیاطین بودن استعفا دادم

0

[از پرسه زدنِ تنها تو آسمون‌ها و زمین‌های میونگِ شمالی و جنوبی خسته شدم. سعی کردم پرهام رو با‌قراره​ آتیش بشورم، اما غمِ تنهایی از بین نمی‌ره. چشم‌هات پاک و شفافه. از اونجایی که زل می‌زنی تو چشم‌هام و‌ملایم​ حتی یه ذره هم تزلزل تو نگاهت نیست، حداقلش اینه که الکی نظرت رو عوض نمی‌کنی. نظرت چیه؟ اربابم می‌شی؟]

«در عوضش‌خدمت​ من باید‌اون​ چیکار کنم؟»

[قصدم این نیست که شرط و شروطی بذارم. تنها شرطم اینه که آدم درستی باشی. من یه جانور الهی‌ام که در اصل به‌رنگ​ فرشته‌ها خدمت می‌کردم. اون به فرشته کمک کرد تا دنیا رو به آتیش بکشه و اسم اون آتیش، تطهیر بود. دلم نمی‌خواد آتیش‌لحظه‌ای​ من تبدیل به یه آتیش ویرانگر بشه، برای همین می‌خوام یه آدم درست و حسابی رو ارباب خودم کنم. این تنها آرزوی منه.]

زکه دوباره‌نبود​ به چشم‌های پرنده‌جایی​ آتشین نگاه کرد.

به نظر می‌رسید‌گرفت​ موجودیه که نمی‌تونه‌می‌شم​ بدون اربابش زندگی کنه.

از اونجایی که هیچ‌کس به‌فرشته​ اون اندازه قوی نبود، تا‌اسم​ حالا نتونسته بود جایی ساکن بشه.

زکه به‌بهش​ قدرت باورنکردنی پرنده‌نفرین​ آتشین فکر کرد.

اگه دست یه آدم ظالم‌جایی​ بهش می‌رسید، تبدیل به نفرینی‌اگه​ بدتر از نفرین شیاطین می‌شد.

هنوز نمی‌دونست که‌گرفت​ قبول کردنش یه‌می‌شم​ موهبته یا یه بدبختی.

تصمیمش رو گرفت.

«فهمیدم. اربابت می‌شم.»

تو همون لحظه، شمشیر و‌جایی​ سپر زکه به رنگ قرمز‌اگه​ روشن دراومد و شعله‌ور شد.

حس می‌کرد بازوها و‌فهمیدم​ دست‌هاش قراره از شدت‌لحظه​ گرمای وحشتناک ذوب بشن.

اما زکه دست از شمشیر و سپرش برنداشت.‌دنیا​ از اونجایی که گفته بود به عنوان اربابش بهش‌بشه​ خدمت می‌کنه، تصمیم گرفت به پرنده آتشین ایمان بیاره.

اعتماد.

لحظه‌ای که این کلمه تو قلبش‌ساکن​ نشست، گرما ملایم شد و به‌ظالم​ آرومی کل بدنش رو در آغوش گرفت.

پرنده آتشین، مثل‌گرفت​ تجسمی از خودِ‌می‌شم​ آتیش، ناپدید شد.

در عوض، تنها چیزی که باقی‌کمک​ موند یه شمشیر و سپر بود‌بود​ که شکلشون کاملاً عوض شده بود.

سپری که یه پرنده آتشین روش حک شده‌هنوز​ بود و یه جفت شمشیر قرمز که شبیه‌فهمیدم​ پرهای دم بودن، تو دست‌های زکه جا گرفتن.

تو همون لحظه، زکه اسم‌جایی​ اون وجود عظیمی که بهش‌اگه​ پناه آورده بود رو فهمید.

«سوزاکو؟»

«کارتون عالی بود.»

«ممنون بابت تعریفت.»

«این الان تعریف بود؟»

دئوس روی صخره‌ای‌گرفت​ که ازش شعله‌های آتیش‌همون​ زبانه می‌کشید، دست‌به‌سینه ایستاد.

گازها مدام باعث انفجارهای پراکنده می‌شدن و موج‌هایی از آتیش درست‌تطهیر​ می‌کردن. با اینکه میدان نیرویی که انرژی شیطانی دئوس ساخته بود‌حسابی​ غیرقابل نفوذ به نظر می‌رسید، اما گرما داشت پوستم رو می‌سوزوند.

جایی که دئوس الان ایستاده‌نفرین​ بود، دهانه‌ای بود که تو‌قبول​ کوه‌های هورس‌اسپاین شکل گرفته بود.

با استفاده از فشار «آیو»، یه آتشفشان‌قدرت​ عظیم تو دنیای شیاطین، ماگما تا ده‌ها هزار‌بدتر​ متر تو هوای قاره خوزه فوران کرده بود.

«اگه می‌تونستید همچین کاری بکنید، نباید خیلی‌همون​ وقت پیش انجامش می‌دادید؟ چرا همون موقع‌دراومد​ دم ورودی دنیای شیاطین با اژدهایان درگیر شدید؟»

«راست می‌گه.»

الکس گونه‌اش رو خاروند.

«اینم از ششصد و شصت و ششمین پادشاه‌باورنکردنی​ شیاطین. باید بگم ناامیدکننده‌ست یا صادقانه؟ یعنی همه‌نفرین​ پادشاهان شیاطین قبلی مغزشون در حد جلبک بوده؟»

«دلیلش این نیست که اگه نتونی قهرمان رو شکست بدی، فتح دنیای‌قرمز​ انسان‌ها در هر صورت غیرممکنه؟ شما ده سال پیش سعی کردید از‌بشن​ یه راه فرعی برید، اما مگه آخرش همون قهرمان جلوتون رو نگرفت؟»

«به هر حال،‌می‌کردم​ من باید سوزاکو‌کمک​ رو پیدا کنم.»

«اما ارباب،‌بهش​ من یه‌بدتر​ نگرانی دارم.»

«چیه؟»

«چطور می‌خواید با اون هیولایی‌اربابت​ که بهش می‌گن سوزاکو کنار بیاید؟‌رنگ​ یولگئوم، تو می‌دونی باید چیکار کرد؟»

الکس نگاهی به یولگئوم انداخت.

تو اون چشم‌ها یه میل واقعی برای کمک کردن‌نمی‌دونست​ دیده می‌شد. اما یولگئوم فقط یه لبخند قشنگ زد،‌می‌شم​ انگار که این مشکل اصلاً به اون ربطی نداشت.

دئوس دهنش رو باز کرد.

«ساده‌ست. در عوض، اون‌فهمیدم​ خودش التماس می‌کنه که‌لحظه​ من اربابش بشم، مگه نه؟»

«...من همیشه به این‌اون​ اعتماد به نفسِ بی‌جا‌دنیا​ و الکیتون حسودیم می‌شه.»

«این‌طوری نیست. آه،‌نفرینی​ ولی این یارو‌شیاطین​ واقعاً رو اعصابه!»

«من مخالف خشونتم.»

«ها، سوزاکو یه شکل زندگی مستقل نیست. منم اینو تازه فهمیدم چون خاطرات گرداب‌دراومد​ کارما رو به دست آوردم، اما اون چهار خدای نابودی که به اسم‌های هیونمو،‌عنوان​ سوزاکو، اژدهای لاجوردی و ببر سفید شناخته می‌شن، در واقع یه جور سلاح هستن.»

«منظورتون سلاحه؟»

«آره. لوسیفر اونا‌نفرینی​ رو ساخته. اون‌شیاطین​ اولین پادشاه شیاطینه.»

«بله؟»

«نمی‌دونستی؟»

«نه.»

«چرا؟ مگه اون روح شیطانیِ نسل‌شیاطین​ قبلی نبود که تا همین چند‌موهبته​ وقت پیش نقش اصلی رو بازی می‌کرد؟»

«اون همیشه فقط بهم‌نتونسته​ دستور می‌ده... برای همین‌باورنکردنی​ هیچ‌وقت جزئیات رو بهم نمی‌گه.»

«که این‌طور؟ به هر حال، فکر کنم اخراج لوسیفر از بهشت به سقوط عصر نقره‌ای ربط‌می‌کرد​ داشته باشه. خاطرات اون مقطع زمانی تو گرداب کارما نبودن، اما بعد از اینکه عصر نقره‌ای‌بیاره​ تموم شد، لوسیفر اون چهار خدای نابودی رو مهر و موم کرد و شد پادشاه دنیای شیاطین.»

«چرا باید همچین قدرت عظیمی رو مهر و موم‌بکشه​ می‌کرد؟ اگه من قرار بود بشم پادشاه دنیای شیاطین،‌برای​ ترجیح می‌دادم این قدرت رو دم دستم داشته باشم.»

«دقیقاً چون خیلی قدرتمند بود. حتی اگه اسمش رو بذاریم‌قبول​ مهر و موم، بازم چیزی بیشتر از گذاشتن شمشیر تو‌لحظه​ غلافش نبوده. برای همینم مگه الان این‌طوری یهو بیرون نپرید؟»

«یعنی اون سه تا‌نتونسته​ خدای نابودیِ دیگه هم‌باورنکردنی​ یه جایی منتظر تماس اربابشونن؟»

«شاید.»

الکس سرش رو کج کرد.

اگه همچین موجود قدرتمندی‌بدتر​ وجود داشت، چرا پادشاهان‌هنوز​ شیاطین قبلی ازش استفاده نکردن؟

دئوس بلافاصله بحثی رو‌نتونسته​ پیش کشید که می‌تونست‌باورنکردنی​ جواب این سوال باشه.

«ارباب اونا لوسیفره. می‌تونی بهش بگی‌می‌شم​ ماهون. پادشاه شیاطین فقط زمانی می‌تونه اون‌روشن​ قدرت رو به دست بیاره که بمیره.»

«آها!»

«شاید خون لوسیفر تو این نسل‌ها رقیق‌تر شده باشه، اما این واقعیت که اون ارباب خدایان‌فهمیدم​ نابودیه تغییری نکرده. به خاطر همین بود که فورتی تونست از حقه‌هاش برای مقابله با من‌شدت​ استفاده کنه. مشکل اینجاست که ماهون الان نابود شده. خدای نابودیِ شما اربابش رو از دست داده.»

«پس برای‌نبود​ همینه که گفتی‌جایی​ دنبال ارباب می‌گرده.»

«آره. سوزاکو تجسم آتیشه. اونا تو دریاچه‌های مواد مذاب لونه‌سپر​ می‌کنن. احتمالاً تو کل قاره خوزه فقط چند تا جای انگشت‌شمار‌گرمای​ پیدا می‌شه که برای زندگی یه سوزاکو از اینجا مناسب‌تر باشه.»

«فکر کنم همین‌طور‌می‌کردم​ باشه. قاره خوزه در‌کرد​ اصل هیچ آتشفشانی نداشت.»

الکس در حالی‌نفرینی​ که دست‌هایش را‌شیاطین​ به هم می‌کوبید، گفت.

«پس نظرتون چیه که اون سه تا خدای نابودی‌فکر​ دیگه رو هم گیر بیاریم؟ ببر سفید بالاخره یه‌می‌شد​ ببره، پس حتماً از جنگل خوشش میاد، مگه نه؟»

«فعلاً که چشمم آب نمی‌خوره.»

«مگه نیروی قدرتمندی نیست؟ اگه‌فرشته​ ارباب من دستش بهش برسه، قدرتمندترین‌تطهیر​ پادشاه شیاطین در تمام دوران‌ها می‌شه...»

«قبلاً هم بهت گفتم. صاحبش ماهونه. اگه من رو به عنوان ماهون بشناسن، سوزاکو تا الان خودش می‌اومد دنبالم. فقط‌لحظه​ به خاطر اینکه یه سری از خاطرات لوسیفر رو به دست آوردم که معنیش این نیست با لوسیفر یکی شدم، درسته؟‌می‌کنه​ ماهون دیگه وجود نداره. چون ناپدید شده. شاید مهر و موم اون سه خدای نابودیِ باقی‌مونده دیگه هیچ‌وقت نتونه شکسته بشه.»

«آره، درسته!»

«حالا فهمیدی چرا‌گرفت​ بی‌دلیل به پادشاه‌می‌شم​ شیاطین قبلی فحش نمی‌دم؟»

«...اگه فقط‌خدمت​ ارباب از خونه‌فرشته​ فرار نکرده بود...»

«یه کلمه‌بهش​ دیگه حرف بزنی،‌نفرین​ پوزه‌ات رو می‌دوزم.»

«یعنی می‌خواین‌نبود​ بگین به نصیحت‌جایی​ زیردستتون گوش نمی‌دین؟»

«به این می‌گی نصیحت؟ کاملاً واضحه که داری تیکه میندازی. آه، بی‌خیال، زودتر دورت رو‌شعله‌ور​ بگرد. اگه چیزی پیدا کردی، درگیر نشو و فقط به من خبر بده. اون هیچ‌وقت‌تصمیم​ نمی‌ذاره کسی که از خودش ضعیف‌تره اربابش بشه، پس اول باید با زور رامش کنیم.»

«بسیار خب.»

دریاچه مواد مذاب‌نفرینی​ شعاعی تا حدود‌شیاطین​ سیصد متر داشت.

مواد مذابی که با آب مخلوط‌ساکن​ شده بود، به سمت شرق سرریز‌ظالم​ می‌کرد و به زیر زمین نفوذ می‌کرد.

رودخانه‌ای از آتش صدها کیلومتر در میان غارهای آتشفشانی‌شمشیر​ زیر زمین جریان داشت. این رود از طریق زمزمه‌دست‌هاش​ شیطان به دریا می‌ریخت، اما ما هنوز این را نمی‌دانستیم.

حدود نصف روز‌می‌کردم​ گشتم، اما نتونستم‌کمک​ سوزاکو رو پیدا کنم.

منطقه جستجو را گسترش‌بدتر​ دادیم تا به کف‌هنوز​ دهانه آتشفشان هم برسد.

فقط ده‌نبود​ سال از شکل‌گیری‌جایی​ این آتشفشان می‌گذشت.

اما اکوسیستم اطرافش‌گرفت​ کاملاً زیر و‌می‌شم​ رو شده بود.

گوگرد از صخره‌ها پایین‌اون​ می‌ریخت و یک دیوار‌دنیا​ زرد رنگ ساخته بود.

بخار تند و زننده‌ای از روی صخره‌هایی با‌هنوز​ اشکال عجیب و غریب عبور می‌کرد. الکس با‌فهمیدم​ یکی از شاخک‌هایش در حال بررسی حلقه حرارتی بود.

دئوس و یولگئوم هم آرام و‌ساکن​ باحوصله، انگار که در حال قدم‌ظالم​ زدن باشند، پشت سر الکس راه می‌رفتند.

«واقعاً به نظر‌گرفت​ می‌رسه که خاطرات‌می‌شم​ لوسیفر به ارث رسیده.»

«نه همه‌چیز.»

«من یکم نگرانم که‌بدتر​ وجود شما چه تأثیری‌هنوز​ قراره روی این دنیا بذاره.»

«این حرف‌نبود​ رو برای‌نتونسته​ کی می‌زنی؟»

«هر کی که باشه.»

«می‌ترسی نظم به هم بریزه؟»

«منظورم دقیقاً همینه.»

«حتی اگه سوزاکو رو‌نتونسته​ هم داشته باشم، اتحاد‌باورنکردنی​ من با اژدهایان بازم پابرجاست؟»

«هنوز هیچ‌تصمیمش​ وحی‌ای در این‌اربابت​ مورد نازل نشده.»

«یعنی تناسب قدرت‌می‌کردم​ تا این حد‌کمک​ به هم خورده؟»

«به نظر می‌رسه که همین‌طوره.»

«زیک... اون‌نبود​ یارو واقعاً‌نتونسته​ این‌قدر قویه؟»

«این فقط به خاطر قدرت یه نفر نیست.‌لحظه​ یه قهرمان هر چقدر هم که قوی باشه، نمی‌تونه‌بازوها​ به تنهایی با پادشاه شیاطین بجنگه و پیروز بشه.»

«اون همونیه‌خدمت​ که به‌اون​ بقیه شجاعت می‌ده؟»

«زیک تو‌بهش​ این کار خیلی‌نفرین​ ماهره، مگه نه؟»

«آره.»

در همان لحظه، هر‌فهمیدم​ دو نفر هم‌زمان به‌لحظه​ یک سمت نگاه کردند.

سقفی گنبدی‌شکل در‌می‌کردم​ زیر خط‌الرأس تیز‌کمک​ کوه به چشم می‌خورد.

«به این‌بهش​ زودی تا‌بدتر​ اینجا پایین اومدیم؟»

گنبدی که با کاشی‌های براق‌جایی​ و آبی تیره پوشانده شده بود،‌دست​ چیزی نبود جز سالن اصلی سونگ‌هوانگ‌چونگ.

کلیسای اصلی حدود‌گرفت​ پنجاه متر بالاتر‌می‌شم​ از نویه‌کان قرار داشت.

«الکس!»

«بله، ارباب.»

«هنوز رگه‌نبود​ مواد مذاب‌نتونسته​ رو پیدا نکردی؟»

«پیدا کردم. یه رگه اژدها‌اربابت​ زیر زمین جریان داره، اما به‌ندرت‌رنگ​ می‌شه مناطق راکد بزرگی پیدا کرد.»

«بهتر نبود همون رگه‌اون​ اژدهایی که قبلاً به سمت‌بکشه​ شرق می‌رفت رو بررسی می‌کردیم؟»

«حالا که تا‌نفرینی​ اینجا اومدیم، نظرتون‌شیاطین​ چیه یکم بیشتر بگردیم؟»

«خودت یه کاریش بکن. چون‌جایی​ چشم‌هایی که می‌تونن گرما رو‌اگه​ ببینن مال توان، نه من.»

«حتماً پیداش می‌کنم.‌گرفت​ لطفاً فقط یه‌می‌شم​ لحظه دیگه صبر کنید.»

«من می‌رم یه نگاهی‌اون​ به سونگ‌هوانگ‌چونگِ این پایین بندازم،‌بکشه​ تو می‌تونی یکم بیشتر بگردی.»

«چشم، ارباب!»

دئوس به همراه یولگئوم‌نتونسته​ به سمت باغ روبه‌روی‌باورنکردنی​ سالن اصلی سونگ‌هوانگ‌چونگ پایین رفت.

«باید ده‌تصمیمش​ سالی باشه که‌اربابت​ اینجا خالی افتاده.»

«متأسفم که هنوز بهتون نگفتم...»

یولگئوم دست‌هایش را در‌بدتر​ هم گره کرد و‌هنوز​ سرش را پایین انداخت.

«یه نفر اینجا زندگی می‌کنه.»

«اینجا؟»

دئوس در‌خدمت​ حالی که‌اون​ جواب می‌داد، ناگهان...

پایش را‌بهش​ محکم روی‌بدتر​ زمین کوبید.

صدای تَرَق بلندی به گوش رسید و زمین در فاصله سی‌دست​ متری جلوتر از آن‌ها بالا آمد. خون مثل فواره بیرون زد‌کردنش​ و هیولایی روی زمین افتاد و از درد به خود پیچید.

«اینجا پر از این‌جور چیزاست؟»

هیولایی که دئوس کشت، یک توله‌سگ خاکی‌کرد​ غول‌پیکر بود. یک هیولای خاکی که با کندن‌تبدیل​ زمین به کمک پاهای جلویی قلاب‌مانندش زندگی می‌کرد.

البته از آنجایی که دو متر‌شیاطین​ طول داشت، می‌توانست به‌راحتی چیزی مثل‌موهبته​ یک انسان را تکه‌تکه کرده و بخورد.

این تمام ماجرا نبود.

دسته‌هایی از هیولاها در آسمان پرسه می‌زدند و منتظر هر‌سپر​ فرصتی بودند. آن‌ها دم‌های بلند و بال‌های پرده‌دار داشتند و‌شدت​ از نوعی پتروسور بودند که در دوران باستان منقرض شده بودند.

«هاه. می‌بینم‌خدمت​ که اینجا‌اون​ هنوز زنده‌ست.»

«واقعاً عجیبه. احتمالاً کار بچه‌های سونگ‌هوانگ‌چونگ نیست.‌می‌شد​ چون ما اولین کسانی بودیم که ده‌تصمیمش​ سال پیش این سرزمین رو رها کردیم.»

مجسمه‌های سر بریده‌ی قدیسان‌نتونسته​ در گوشه و کنار باغِ‌فکر​ جلوی معبد اصلی افتاده بودند.

اگر سونگ‌هوانگ‌چونگ این منطقه‌فهمیدم​ را اداره می‌کرد، وضعیت این‌شمشیر​ محله به این شکل درنمی‌آمد.

«اگه بخوام‌خدمت​ دقیق بگم،‌اون​ اون پایین.»

در لبه‌ی باغِ محله،‌بدتر​ صخره‌ای عمودی به ارتفاع‌هنوز​ ده‌ها متر قرار داشت.

پس از پایین رفتن از پله‌های طولانی‌ای‌قدرت​ که به «پله‌های زائر» معروف بود، بالاخره‌نفرینی​ جاده‌ای مناسب برای عبور کالسکه‌ها نمایان شد.

بعد از طی کردن حدود دویست‌می‌شم​ متر در آن جاده، دیواری وجود داشت‌روشن​ که شهر مسکونی را احاطه کرده بود.

«نویه‌کان؟»

«آره.»

«مردم اونجا ساکن‌حالا​ شدن؟» دئوس احساس‌ساکن​ عجیبی پیدا کرد.

و توانست‌تصمیمش​ دلیل آن احساس‌اربابت​ را هم بفهمد.

رفتار یولگئوم‌خدمت​ و نمادگرایی‌اون​ شهر نویه‌کان.

به نظر می‌رسید‌نفرینی​ دئوس هویت شخصی که‌می‌شد​ آنجا بود را می‌دانست.

«چقدر بزرگ شدی.»

«درسته.»

«زیک... الان اونجاست؟»

«نمی‌دونم الان‌بهش​ اونجا هست‌بدتر​ یا نه.»

«یعنی زیک اونجاست؟»

دئوس بی‌اختیار‌تصمیمش​ مشت‌هایش را‌فهمیدم​ گره کرد.

گمانه‌زنی‌ها در‌خدمت​ ذهنش به‌اون​ جوش آمد.

یک تهدید.

خیلی وقت بود فراموش کرده‌جایی​ بودم که یه زمانی باهاش‌اگه​ مثل یه خدمتکار رفتار می‌کردم.

تصویری که از زیک در حافظه دئوس‌همون​ باقی مانده بود، تصویر قهرمانی بود که‌دراومد​ پادشاه شیاطین قبلی را شکست داده بود.

ناولها | novelha.net