چپتر 164: چرا از پادشاه شیاطین بودن استعفا دادم
0[از پرسه زدنِ تنها تو آسمونها و زمینهای میونگِ شمالی و جنوبی خسته شدم. سعی کردم پرهام رو باهمون آتیش بشورم، اما غمِ تنهایی از بین نمیره. چشمهات پاک و شفافه. از اونجایی که زل میزنی تو چشمهام وگفته حتی یه ذره هم تزلزل تو نگاهت نیست، حداقلش اینه که الکی نظرت رو عوض نمیکنی. نظرت چیه؟ اربابم میشی؟]
«در عوضشنفرینی من بایدنفرین چیکار کنم؟»
[قصدم این نیست که شرط و شروطی بذارم. تنها شرطم اینه که آدم درستی باشی. من یه جانور الهیام که در اصل بهارباب فرشتهها خدمت میکردم. اون به فرشته کمک کرد تا دنیا رو به آتیش بکشه و اسم اون آتیش، تطهیر بود. دلم نمیخواد آتیشنتونسته من تبدیل به یه آتیش ویرانگر بشه، برای همین میخوام یه آدم درست و حسابی رو ارباب خودم کنم. این تنها آرزوی منه.]
زکه دوبارهمیکردم به چشمهای پرندهکمک آتشین نگاه کرد.
به نظر میرسیدنفرینی موجودیه که نمیتونهشیاطین بدون اربابش زندگی کنه.
از اونجایی که هیچکس بهشیاطین اون اندازه قوی نبود، تاکردنش حالا نتونسته بود جایی ساکن بشه.
زکه بهخدمت قدرت باورنکردنی پرندهفرشته آتشین فکر کرد.
اگه دست یه آدم ظالمکمک بهش میرسید، تبدیل به نفرینیتطهیر بدتر از نفرین شیاطین میشد.
هنوز نمیدونست کهنفرینی قبول کردنش یهشیاطین موهبته یا یه بدبختی.
تصمیمش رو گرفت.
«فهمیدم. اربابت میشم.»
تو همون لحظه، شمشیر وکمک سپر زکه به رنگ قرمزتطهیر روشن دراومد و شعلهور شد.
حس میکرد بازوها وبدتر دستهاش قراره از شدتهنوز گرمای وحشتناک ذوب بشن.
اما زکه دست از شمشیر و سپرش برنداشت.نمیدونست از اونجایی که گفته بود به عنوان اربابش بهشمیشم خدمت میکنه، تصمیم گرفت به پرنده آتشین ایمان بیاره.
اعتماد.
لحظهای که این کلمه تو قلبشکرد نشست، گرما ملایم شد و بهدلم آرومی کل بدنش رو در آغوش گرفت.
پرنده آتشین، مثلنفرینی تجسمی از خودِشیاطین آتیش، ناپدید شد.
در عوض، تنها چیزی که باقیمیشد موند یه شمشیر و سپر بودبدبختی که شکلشون کاملاً عوض شده بود.
سپری که یه پرنده آتشین روش حک شدهدنیا بود و یه جفت شمشیر قرمز که شبیهویرانگر پرهای دم بودن، تو دستهای زکه جا گرفتن.
تو همون لحظه، زکه اسمکمک اون وجود عظیمی که بهشتطهیر پناه آورده بود رو فهمید.
«سوزاکو؟»
«کارتون عالی بود.»
«ممنون بابت تعریفت.»
«این الان تعریف بود؟»
دئوس روی صخرهاینفرینی که ازش شعلههای آتیشمیشد زبانه میکشید، دستبهسینه ایستاد.
گازها مدام باعث انفجارهای پراکنده میشدن و موجهایی از آتیش درستموهبته میکردن. با اینکه میدان نیرویی که انرژی شیطانی دئوس ساخته بودرنگ غیرقابل نفوذ به نظر میرسید، اما گرما داشت پوستم رو میسوزوند.
جایی که دئوس الان ایستادهفرشته بود، دهانهای بود که تواسم کوههای هورساسپاین شکل گرفته بود.
با استفاده از فشار «آیو»، یه آتشفشاندنیا عظیم تو دنیای شیاطین، ماگما تا دهها هزارویرانگر متر تو هوای قاره خوزه فوران کرده بود.
«اگه میتونستید همچین کاری بکنید، نباید خیلیمیشد وقت پیش انجامش میدادید؟ چرا همون موقعتصمیمش دم ورودی دنیای شیاطین با اژدهایان درگیر شدید؟»
«راست میگه.»
الکس گونهاش رو خاروند.
«اینم از ششصد و شصت و ششمین پادشاهبکشه شیاطین. باید بگم ناامیدکنندهست یا صادقانه؟ یعنی همهبشه پادشاهان شیاطین قبلی مغزشون در حد جلبک بوده؟»
«دلیلش این نیست که اگه نتونی قهرمان رو شکست بدی، فتح دنیایموهبته انسانها در هر صورت غیرممکنه؟ شما ده سال پیش سعی کردید ازقرمز یه راه فرعی برید، اما مگه آخرش همون قهرمان جلوتون رو نگرفت؟»
«به هر حال،بدتر من باید سوزاکومیشد رو پیدا کنم.»
«اما ارباب،خدمت من یهاون نگرانی دارم.»
«چیه؟»
«چطور میخواید با اون هیولایینفرین که بهش میگن سوزاکو کنار بیاید؟کردنش یولگئوم، تو میدونی باید چیکار کرد؟»
الکس نگاهی به یولگئوم انداخت.
تو اون چشمها یه میل واقعی برای کمک کردنبکشه دیده میشد. اما یولگئوم فقط یه لبخند قشنگ زد،برای انگار که این مشکل اصلاً به اون ربطی نداشت.
دئوس دهنش رو باز کرد.
«سادهست. در عوض، اونبدتر خودش التماس میکنه کههنوز من اربابش بشم، مگه نه؟»
«...من همیشه به ایننفرین اعتماد به نفسِ بیجانمیدونست و الکیتون حسودیم میشه.»
«اینطوری نیست. آه،میکردم ولی این یاروکمک واقعاً رو اعصابه!»
«من مخالف خشونتم.»
«ها، سوزاکو یه شکل زندگی مستقل نیست. منم اینو تازه فهمیدم چون خاطرات گردابتصمیمش کارما رو به دست آوردم، اما اون چهار خدای نابودی که به اسمهای هیونمو،میکرد سوزاکو، اژدهای لاجوردی و ببر سفید شناخته میشن، در واقع یه جور سلاح هستن.»
«منظورتون سلاحه؟»
«آره. لوسیفر اونامیکردم رو ساخته. اونکمک اولین پادشاه شیاطینه.»
«بله؟»
«نمیدونستی؟»
«نه.»
«چرا؟ مگه اون روح شیطانیِ نسلکمک قبلی نبود که تا همین چندبود وقت پیش نقش اصلی رو بازی میکرد؟»
«اون همیشه فقط بهمفرشته دستور میده... برای همینبکشه هیچوقت جزئیات رو بهم نمیگه.»
«که اینطور؟ به هر حال، فکر کنم اخراج لوسیفر از بهشت به سقوط عصر نقرهای ربطفهمیدم داشته باشه. خاطرات اون مقطع زمانی تو گرداب کارما نبودن، اما بعد از اینکه عصر نقرهایشدت تموم شد، لوسیفر اون چهار خدای نابودی رو مهر و موم کرد و شد پادشاه دنیای شیاطین.»
«چرا باید همچین قدرت عظیمی رو مهر و مومقبول میکرد؟ اگه من قرار بود بشم پادشاه دنیای شیاطین،همون ترجیح میدادم این قدرت رو دم دستم داشته باشم.»
«دقیقاً چون خیلی قدرتمند بود. حتی اگه اسمش رو بذاریماسم مهر و موم، بازم چیزی بیشتر از گذاشتن شمشیر تومیخوام غلافش نبوده. برای همینم مگه الان اینطوری یهو بیرون نپرید؟»
«یعنی اون سه تافرشته خدای نابودیِ دیگه همبکشه یه جایی منتظر تماس اربابشونن؟»
«شاید.»
الکس سرش رو کج کرد.
اگه همچین موجود قدرتمندیاون وجود داشت، چرا پادشاهاندنیا شیاطین قبلی ازش استفاده نکردن؟
دئوس بلافاصله بحثی روفرشته پیش کشید که میتونستبکشه جواب این سوال باشه.
«ارباب اونا لوسیفره. میتونی بهش بگیشیاطین ماهون. پادشاه شیاطین فقط زمانی میتونه اونبدبختی قدرت رو به دست بیاره که بمیره.»
«آها!»
«شاید خون لوسیفر تو این نسلها رقیقتر شده باشه، اما این واقعیت که اون ارباب خدایانویرانگر نابودیه تغییری نکرده. به خاطر همین بود که فورتی تونست از حقههاش برای مقابله با مننگاه استفاده کنه. مشکل اینجاست که ماهون الان نابود شده. خدای نابودیِ شما اربابش رو از دست داده.»
«پس برایمیکردم همینه که گفتیکمک دنبال ارباب میگرده.»
«آره. سوزاکو تجسم آتیشه. اونا تو دریاچههای مواد مذاب لونهقبول میکنن. احتمالاً تو کل قاره خوزه فقط چند تا جای انگشتشمارشمشیر پیدا میشه که برای زندگی یه سوزاکو از اینجا مناسبتر باشه.»
«فکر کنم همینطوربدتر باشه. قاره خوزه درهنوز اصل هیچ آتشفشانی نداشت.»
الکس در حالیمیکردم که دستهایش راکمک به هم میکوبید، گفت.
«پس نظرتون چیه که اون سه تا خدای نابودیاسم دیگه رو هم گیر بیاریم؟ ببر سفید بالاخره یههمین ببره، پس حتماً از جنگل خوشش میاد، مگه نه؟»
«فعلاً که چشمم آب نمیخوره.»
«مگه نیروی قدرتمندی نیست؟ اگهشیاطین ارباب من دستش بهش برسه، قدرتمندترینموهبته پادشاه شیاطین در تمام دورانها میشه...»
«قبلاً هم بهت گفتم. صاحبش ماهونه. اگه من رو به عنوان ماهون بشناسن، سوزاکو تا الان خودش میاومد دنبالم. فقطمیخوام به خاطر اینکه یه سری از خاطرات لوسیفر رو به دست آوردم که معنیش این نیست با لوسیفر یکی شدم، درسته؟هیچکس ماهون دیگه وجود نداره. چون ناپدید شده. شاید مهر و موم اون سه خدای نابودیِ باقیمونده دیگه هیچوقت نتونه شکسته بشه.»
«آره، درسته!»
«حالا فهمیدی چرانفرینی بیدلیل به پادشاهشیاطین شیاطین قبلی فحش نمیدم؟»
«...اگه فقطنفرینی ارباب از خونهشیاطین فرار نکرده بود...»
«یه کلمهخدمت دیگه حرف بزنی،فرشته پوزهات رو میدوزم.»
«یعنی میخواینمیکردم بگین به نصیحتکمک زیردستتون گوش نمیدین؟»
«به این میگی نصیحت؟ کاملاً واضحه که داری تیکه میندازی. آه، بیخیال، زودتر دورت روگرفت بگرد. اگه چیزی پیدا کردی، درگیر نشو و فقط به من خبر بده. اون هیچوقتدستهاش نمیذاره کسی که از خودش ضعیفتره اربابش بشه، پس اول باید با زور رامش کنیم.»
«بسیار خب.»
دریاچه مواد مذابمیکردم شعاعی تا حدودکمک سیصد متر داشت.
مواد مذابی که با آب مخلوطکرد شده بود، به سمت شرق سرریزدلم میکرد و به زیر زمین نفوذ میکرد.
رودخانهای از آتش صدها کیلومتر در میان غارهای آتشفشانینمیدونست زیر زمین جریان داشت. این رود از طریق زمزمهمیشم شیطان به دریا میریخت، اما ما هنوز این را نمیدانستیم.
حدود نصف روزبدتر گشتم، اما نتونستممیشد سوزاکو رو پیدا کنم.
منطقه جستجو را گسترشاون دادیم تا به کفدنیا دهانه آتشفشان هم برسد.
فقط دهمیکردم سال از شکلگیریکمک این آتشفشان میگذشت.
اما اکوسیستم اطرافشنفرینی کاملاً زیر وشیاطین رو شده بود.
گوگرد از صخرهها پاییننفرین میریخت و یک دیوارنمیدونست زرد رنگ ساخته بود.
بخار تند و زنندهای از روی صخرههایی بادنیا اشکال عجیب و غریب عبور میکرد. الکس باویرانگر یکی از شاخکهایش در حال بررسی حلقه حرارتی بود.
دئوس و یولگئوم هم آرام وکرد باحوصله، انگار که در حال قدمدلم زدن باشند، پشت سر الکس راه میرفتند.
«واقعاً به نظرنفرینی میرسه که خاطراتشیاطین لوسیفر به ارث رسیده.»
«نه همهچیز.»
«من یکم نگرانم کهاون وجود شما چه تأثیریدنیا قراره روی این دنیا بذاره.»
«این حرفمیکردم رو برایفرشته کی میزنی؟»
«هر کی که باشه.»
«میترسی نظم به هم بریزه؟»
«منظورم دقیقاً همینه.»
«حتی اگه سوزاکو روفرشته هم داشته باشم، اتحادبکشه من با اژدهایان بازم پابرجاست؟»
«هنوز هیچبهش وحیای در ایننفرین مورد نازل نشده.»
«یعنی تناسب قدرتبدتر تا این حدمیشد به هم خورده؟»
«به نظر میرسه که همینطوره.»
«زیک... اونمیکردم یارو واقعاًفرشته اینقدر قویه؟»
«این فقط به خاطر قدرت یه نفر نیست.هنوز یه قهرمان هر چقدر هم که قوی باشه، نمیتونهاربابت به تنهایی با پادشاه شیاطین بجنگه و پیروز بشه.»
«اون همونیهنفرینی که بهنفرین بقیه شجاعت میده؟»
«زیک توخدمت این کار خیلیفرشته ماهره، مگه نه؟»
«آره.»
در همان لحظه، هربدتر دو نفر همزمان بههنوز یک سمت نگاه کردند.
سقفی گنبدیشکل دربدتر زیر خطالرأس تیزمیشد کوه به چشم میخورد.
«به اینخدمت زودی تااون اینجا پایین اومدیم؟»
گنبدی که با کاشیهای براقکمک و آبی تیره پوشانده شده بود،بود چیزی نبود جز سالن اصلی سونگهوانگچونگ.
کلیسای اصلی حدودنفرینی پنجاه متر بالاترشیاطین از نویهکان قرار داشت.
«الکس!»
«بله، ارباب.»
«هنوز رگهمیکردم مواد مذابفرشته رو پیدا نکردی؟»
«پیدا کردم. یه رگه اژدهانفرین زیر زمین جریان داره، اما بهندرتکردنش میشه مناطق راکد بزرگی پیدا کرد.»
«بهتر نبود همون رگهنفرین اژدهایی که قبلاً به سمتقبول شرق میرفت رو بررسی میکردیم؟»
«حالا که تامیکردم اینجا اومدیم، نظرتونکمک چیه یکم بیشتر بگردیم؟»
«خودت یه کاریش بکن. چونکمک چشمهایی که میتونن گرما روتطهیر ببینن مال توان، نه من.»
«حتماً پیداش میکنم.نفرینی لطفاً فقط یهشیاطین لحظه دیگه صبر کنید.»
«من میرم یه نگاهینفرین به سونگهوانگچونگِ این پایین بندازم،قبول تو میتونی یکم بیشتر بگردی.»
«چشم، ارباب!»
دئوس به همراه یولگئومفرشته به سمت باغ روبهرویبکشه سالن اصلی سونگهوانگچونگ پایین رفت.
«باید دهبهش سالی باشه کهنفرین اینجا خالی افتاده.»
«متأسفم که هنوز بهتون نگفتم...»
یولگئوم دستهایش را دراون هم گره کرد ودنیا سرش را پایین انداخت.
«یه نفر اینجا زندگی میکنه.»
«اینجا؟»
دئوس درنفرینی حالی کهنفرین جواب میداد، ناگهان...
پایش راخدمت محکم رویاون زمین کوبید.
صدای تَرَق بلندی به گوش رسید و زمین در فاصله سیبود متری جلوتر از آنها بالا آمد. خون مثل فواره بیرون زدارباب و هیولایی روی زمین افتاد و از درد به خود پیچید.
«اینجا پر از اینجور چیزاست؟»
هیولایی که دئوس کشت، یک تولهسگ خاکیهنوز غولپیکر بود. یک هیولای خاکی که با کندنفهمیدم زمین به کمک پاهای جلویی قلابمانندش زندگی میکرد.
البته از آنجایی که دو مترکمک طول داشت، میتوانست بهراحتی چیزی مثلبود یک انسان را تکهتکه کرده و بخورد.
این تمام ماجرا نبود.
دستههایی از هیولاها در آسمان پرسه میزدند و منتظر هرقبول فرصتی بودند. آنها دمهای بلند و بالهای پردهدار داشتند ولحظه از نوعی پتروسور بودند که در دوران باستان منقرض شده بودند.
«هاه. میبینمنفرینی که اینجانفرین هنوز زندهست.»
«واقعاً عجیبه. احتمالاً کار بچههای سونگهوانگچونگ نیست.کرد چون ما اولین کسانی بودیم که دهنمیخواد سال پیش این سرزمین رو رها کردیم.»
مجسمههای سر بریدهی قدیسانفرشته در گوشه و کنار باغِاسم جلوی معبد اصلی افتاده بودند.
اگر سونگهوانگچونگ این منطقهبدتر را اداره میکرد، وضعیت ایننمیدونست محله به این شکل درنمیآمد.
«اگه بخوامنفرینی دقیق بگم،نفرین اون پایین.»
در لبهی باغِ محله،اون صخرهای عمودی به ارتفاعدنیا دهها متر قرار داشت.
پس از پایین رفتن از پلههای طولانیایدنیا که به «پلههای زائر» معروف بود، بالاخرهتبدیل جادهای مناسب برای عبور کالسکهها نمایان شد.
بعد از طی کردن حدود دویستشیاطین متر در آن جاده، دیواری وجود داشتبدبختی که شهر مسکونی را احاطه کرده بود.
«نویهکان؟»
«آره.»
«مردم اونجا ساکناون شدن؟» دئوس احساسکرد عجیبی پیدا کرد.
و توانستبهش دلیل آن احساسنفرین را هم بفهمد.
رفتار یولگئومنفرینی و نمادگرایینفرین شهر نویهکان.
به نظر میرسیدمیکردم دئوس هویت شخصی کهکرد آنجا بود را میدانست.
«چقدر بزرگ شدی.»
«درسته.»
«زیک... الان اونجاست؟»
«نمیدونم الانخدمت اونجا هستاون یا نه.»
«یعنی زیک اونجاست؟»
دئوس بیاختیاربهش مشتهایش رابدتر گره کرد.
گمانهزنیها درنفرینی ذهنش بهنفرین جوش آمد.
یک تهدید.
خیلی وقت بود فراموش کردهکمک بودم که یه زمانی باهاشتطهیر مثل یه خدمتکار رفتار میکردم.
تصویری که از زیک در حافظه دئوسمیشد باقی مانده بود، تصویر قهرمانی بود کهتصمیمش پادشاه شیاطین قبلی را شکست داده بود.