چپتر 206: چرا از پادشاه شیاطین بودن استعفا دادم
0«همهش با خودم میگفتم سوزاکودوباره و اژدهای آبی کجا غیبشون زده،راستی نگو اومده بودن دنبال روح تو.»
زیک بامیاد شنیدن صدانمیتونن سرش را چرخاند.
«ارباب دئوس؟»
«آره.»
«چرا... امکان نداره، سیگنی!»
«دقیقاً درسته.»
«آخه چرافقط آرزوی اون بچهداره رو برآورده کردید!»
«سؤال احمقانهایه.»
«آخه!»
«ولی میدونیمیاد اینجا کجاستنمیتونن دیگه، نه؟»
«باید دنیای مردگان باشه.»
«دقیقاً.»
«هیچی نمیبینم.دریای حتی صداها همدوباره خیلی ضعیف میاد...»
«انسانها نمیتونن موجودات دنیای مردگانموجودات رو ببینن. چون این قابلیتیهفقط که فقط پادشاه شیاطین داره.»
«پس برای همین بود که آقای اسکاتولهمین قبلاً اون حرف رو زد. اینکه تنها کسیکسی که میتونه سیگنی رو نجات بده ارباب دئوسه.»
«خب، درسته. ولیشینیگامی حتی اگه منمدورت اینجا نبودم، تو نمیمردی.»
«چی؟»
«شاید نمیتونستی زنده برگردی،نمیتونن اما مردن هم براتاین به این راحتیها نبود.»
زیک سرش را کجشیاطین کرد. انگار درک حرفهایبود دئوس برایش سخت بود.
«شاید نتونی ببینی، ولی همین الان یهجمع لشکر شینیگامی (فرستادههای مرگ) دورت جمع شدن.ببین میخوان روحت رو ببرن به دریای نیستی.»
«آه!»
«ببین، دوبارهمیاد دارن بازوتنمیتونن رو میکشن.»
«ولی من هیچی حس نمیکنم؟»
«آها، راستی. مثل این میمونه کهدورت یه مورچه بخواد یه فیل رودریای بکشه، معلومه که فیل هیچی حس نمیکنه.»
«یعنی من فیلم؟»
«روح تو و اون دو تا جانور مرگی که ازشفقط محافظت میکنن. امکان نداره تویی که قدرتت داره به سطححرف ارباب شیاطین میرسه، توسط چند تا فرستادهی مرگ معمولی کشیده بشی.»
زیک گونهاش را خاراند.
«پس چی میشه؟»
«منم نمیدونم. هیچکس نمیدونه. کیدوباره فکرش رو میکرد یه فانیآها بتونه همچین قدرت عظیمی داشته باشه؟»
«هاهاها، پس خداانسانها باید حسابی توببینن دردسر افتاده باشه.»
«منم تو دردسر افتادم. باید همونبرای راهی که اومدم رو برگردم تا تواینکه رو ببرم... ولی تو که هیچی نمیبینی.»
«سیگنی رو چطوری آوردید؟»
«دستش رو گرفتم.»
«پس منم... آه!»
زیک متوجهفقط چیزی شد وداره حرفش را خورد.
«امکان نداره، اگه منمفرستادههای دست ارباب دئوس روشدن بگیرم... یعنی مردا هم...»
«بس کن. دیگه هیچی نگو.دوباره فقط فکر کردن بهش همآها حالم رو به هم میزنه.»
«من هیچ قصدی براینمیتونن باردار شدن و به دنیاقابلیتیه آوردن بچهی ارباب دئوس ندارم.»
«برای همینه که اینقدر اعصابخردکنه. من تنهاهمین کسیام که میتونم راهنماییت کنم، ولی چونتنها انسانی و نمیتونی منظرهی دنیای مردگان رو ببینی...»
«پس نمیشه. ارباب دئوس، لطفاً آرزوی سیگنی رو نادیده بگیرید. میتونید سوزاکودریای و اژدهای آبی رو بدید به رگین و سیگنی. بدون این دو تابخواد جانور شینیگامی، منم فقط یه انسانم، اونوقت شینیگامیها میتونن منو با خودشون ببرن.»
«نه. نمیشهدریای تا اینجا اومددوباره و دستخالی برگشت.»
دئوس دست بهانسانها سینه شد وببینن به زیک نگاه کرد.
فرستادههای مرگ بیوقفهپادشاه در حال تلاشبرای برای بردن زیک بودند.
برای کسی که میتوانست ببیند، شینیگامیها چیزیجمع بیشتر از چند مگس مزاحم نبودند. فقط کافیدوباره بود دستت را تکان دهی تا غیب شوند.
مشکل زیک بود.
نمیتوانست ببیند و حواسش هم بیحس شدهچون بود. اگر گول حقههای فرستادههای مرگ رابرای میخورد، با پای خودش به سرزمین مرگ میرفت.
به همین خاطر بود کهداره دئوس حتی برای یک لحظه همقبلاً دست سیگنی را رها نکرده بود.
اما بعد از تجربهی اتفاقیمرگ که برای سیگنی افتاد، اصلاًروحت قصد نداشتم دست زیک را بگیرم.
آیا یک مرد همببین میتواند حامله شود؟ نمیتوانستم جوابنمیکنم قطعی به این سؤال بدهم.
سیگنی هم بچهاش را درون کمرشببینن بزرگ کرده بود، نه درون رحم.شیاطین مردها رحم ندارند، اما کمر که دارند.
هیچکس نمیتوانستفقط بگوید حاملگیشیاطین غیرممکن است.
اگر احیاناً زیک بچهی من را حامله میشد، دیگرمیخوان پادشاه شیاطین بودن و اینجور چیزها به درد نمیخورد، فقطنمیکنم باید خودکشی میکردم. نه، قطعاً خودکشی کردن بهترین راه بود.
اصلاً اعتماد به نفس این رادارن ندارم که با نگاههای خیرهی بقیهمثل بعد از آن ماجرا روبهرو بشوم.
مخصوصاً وقتی به تیکهپرانیهاینمیتونن الکس فکر میکردم، از همینقابلیتیه الان اعصابم داشت خرد میشد.
«شیاطین حداقل به قراردادها بیشتر از جونشون اهمیت میدن، مگهاسکاتول نه؟ اون روحش رو به من فروخت و در عوض ازممنم خواست تو رو نجات بدم، پس باید آرزوش رو برآورده کنم.»
«سیگنی، اون احمق!»
«چقدر سر و صدا میکنیدوباره پسر. خودتم که همونطوری هستی.آها کی داره از کی انتقاد میکنه؟»
«درسته، شما خواهر و برادر برای زنده موندن همیشه به همپادشاه تکیه کردید، پس این کارا طبیعیه. به هر حال، باید چیکارتنها کنم... اگه بتونی شینیگامیها رو ببینی، همهچیز حل میشه. آها! خودشه!»
«فکر بکری به سرتون زد؟»
«اوه آره. مثلشینیگامی اینکه خدا اونقدرهادورت هم احمق نیست.»
«لطفاً جلویدریای یه قهرمانببین اینقدر کفر نگید.»
«مشکلی نیست. چون من یه شیطانم. کفرچون گفتن برام مثل یه سرگرمیه. به هربرای حال، یه ایدهی خوب به ذهنم رسید.»
«از همین الان ترسیدی؟»
«ساکت باش.لشکر یه کوچولوفرستادههای درد داره.»
«چی؟»
بلافاصله بعد از آن، زیکموجودات دردی در چشم چپش حسفقط کرد، انگار که آتش گرفته باشد.
با اینکه قهرمانی بود کهداره با شیاطین مبارزه میکرد، اما درقبلاً نهایت از شدت درد فریاد کشید.
خیلی زود، حس کردفرستادههای یک جسم خارجی واردشدن چشم چپش شده است.
یک بار دیگر، دردی شبیه بهدارن فرو رفتن یک درفش در پلکهایشمثل پیچید و ناگهان دیدش کاملاً سفید شد.
همهچیز آنقدر سریع اتفاق افتاد کهببینن اصلاً وقت نکرد به این فکرشیاطین کند که قضیه از چه قرار است.
بعد از گذراندن یک لحظهیداره جهنمی، زیک ناگهان شروع کرداسکاتول به تکان دادن دستهایش در هوا.
«واضح میبینی؟»
دئوس پرسیددریای و زیکببین لبخند تلخی زد.
«چیکار کردید؟»
«چیز مهمی نیست. فقطشیاطین یکی از چشمهامون روبود با هم عوض کردم.»
«...یه جوری میگید انگار آردمرگ و سبزیجات رو تو بقالیروحت محله با هم طاق زدید.»
«از نظر میزان سختی، اون کار سختتریه. برای اینکه یه معاملهراستی جوش بخوره، مغازه باید به سبزیجات نیاز داشته باشه. فکر کردیجانور برای چی پول اختراع شد؟ مبادلهی کالا به کالا کار سختیه.»
زیک به دئوسانسانها نگاه کرد. چشمببینن چپ دئوس خونریزی میکرد.
آن چشم خیلی آشنا به نظر میرسید.همین چشم چپ خودش که همیشه در آینهتنها میدید، حالا زیر پلک چپ دئوس بود.
زکه پرسید:لشکر «چشم چپم...فرستادههای چشم دئوسساماست؟»
«آره.»
«مشکلی پیش نمیاد؟»
دئوس با بیحوصلگی جواب داد: «پس میخوای دستبود تو دست هم بریم؟ اگه شانس بیاری شایدمیتونه هیچ اتفاقی نیفته. میگن احتمالش فقط یک درصده.»
زکه سعی کرد خودش رو قانع کنه: «...عوضشدن کردن چشم که چیز مهمی نیست! همه ایندارن کار رو میکنن. آخ که عجب تغییر باطراوتی بود!»
«بله؟»
بین حاملگی وانسانها عوض کردن بدن، زکهچون دومی رو ترجیح میداد.
از اونجایی که دئوس همداره دقیقاً همین نظر رو داشت،اسکاتول مذاکرات خیلی زود به نتیجه رسید.
دئوس گفت: «پس با دقت دنبالم بیا. هیچوقت گول چیزایی مثل دروگردریای مرگ رو نخور. بعضی وقتا ممکنه یه زنی لخت بشه و بخوادمورچه اغوات کنه، تو فقط حواست به من باشه و دنبالم بیا، فهمیدی؟»
زکه سرش رو خاروند. «یهدوباره کم ترسناکه. اگه میشد با سلاحراستی بهشون حمله کرد خیلی راحتتر بود.»
«مثل اینکه وقت اضافهتنمیتونن زیاده که داری چرتوپرتاین میگی. پس بیا بریم.»
«چشم، دئوس.»
سیگنی چشماشلشکر رو توی یهمرگ اتاق باز کرد.
فضا اصلاً ناآشنا نبود. نه، اوندارن اتاق به شدت آشنا، جایی نبودمثل جز محل زندگی سیگنی تو نویهکان.
یولگئوم همه روانسانها برداشته و بهببینن نویهکان برده بود.
شهر قلعهای که تا پیشداره از این پر از هیولاهای ماگوورتقبلاً بود، حالا کاملاً خالی شده بود.
دلیلش این بود که تماممرگ مردمی که اونجا زندگی میکردن، توببرن روستای زغالی زیرزمینی پنهان شده بودن.
نویهکان که حالا خالیببین از سکنه شده بود، دوبارهنمیکنم به سرزمین هیولاها تبدیل شد.
یولگئوم تو یکی از ساختمونهاموجودات یه حصار باز کرد تافقط جلوی نزدیک شدن هیولاها رو بگیره.
«خواهر!»
رگین صداش روشینیگامی برد بالا ودورت سیگنی رو صدا زد.
«رگین...»
«حالت خوبه؟»
«کی رسیدی اینجا؟ چطور...»
«یولگئوم منو آورد.»
سیگنی یهو از جاش پرید:دوباره «آها! اون... بچه چی شد؟آها چه بلایی سر بچهم اومد؟»
«الان تو اتاقانسانها بغلی خوابیده. ازببینن همون روز تاحالا خوابه.»
«شاید باید بهش شیر بدم؟»
«برای این کار خیلی بزرگه.مرگ به نظر میاد همونقدر کهروحت رو کمرت بوده، رشد کرده.»
«یعنی... الان ۱۰ سالشه؟»
«محاسبات انسانی اینجاانسانها معنی نداره. اون...ببینن دختر پادشاه شیاطینه.»
سیگنی اتفاقات درستپادشاه قبل از زایمانشبرای رو به یاد آورد.
«رگین، باید حسابی دعوات کنم.»
«من...»
«چطور تونستی با برادر زکه این کار رو بکنی؟ دلیل اینکه ما تونستیم زنده بمونیم اینه کهآقای اون از هر نظر خودش رو فدا کرد. از روزی که پدر و مادرمون مردن کی مازنده رو بزرگ کرد؟ اگه فقط یه ماه برامون غذا پیدا نمیکرد، من و تو از گشنگی میمردیم.»
رگین سعیفقط کرد دفاع کنه:داره «برادرمون فاسد شده.»
«هنوزم حقیقت رو نمیدونی؟ اون تمام این ننگها رو بهروحت جون خرید تا از من محافظت کنه. من فرار کردمآها چون نمیخواستم این لجنها به تو هم بپاشه. چرا اینو نمیفهمی؟»
رگین سرش رو انداخت پایین.
«خب... تقصیر تو نیست. چون هیچکس بهت نگفته بود! همهچیز از روزی شروع شدبرای که من مُردم. تو مبارزه با پادشاه شیاطین قبلی، من خودم رو برای پیروزی فدامنم کردم. همونطور که سرنوشت تمام قدیسههاست، من تو جنگ علیه شیاطین با مرگ روبهرو شدم.»
جنگ نهایی همیشهپادشاه با یه الگویبرای تکراری تموم میشد.
قدیسه خودش رو برایفرستادههای جنگجو فدا میکنه وشدن جنگجو هم برای بشریت میمیره.
کسی که پایان این حماسه بزرگ روبازوت زیر و رو کرد، کسی نبود جزمورچه پادشاه شیاطین نسلی که بعد از دئوس اومد.
«برادر زکه به خاطر من از پادشاه شیاطین یه آرزو کرد.پادشاه اگه این اسمش فساده، پس بذار فساد باشه... حتی اگه تمامتنها دنیا سرزنشش کنن، من و تو حق نداریم این کار رو بکنیم.»
«برای نجات دادنپادشاه تو... با شیاطینبرای دست به یکی کرد؟»
«آره.»
سیگنی اتفاقات اوننیستی روز رو برایدارن رگین تعریف کرد.
زکه تمام افتخاراتشانسانها رو با جونببینن سیگنی معامله کرد.
سیگنی یه سال تمام با پادشاه شیاطین تو دنیایآقای زیرین سرگردون بود، و چون تو اون مدت دستبده تو دست هم بودن، از پادشاه شیاطین حامله شد.
با اینکه تازه فهمیده بود اون برآمدگیجمع روی کمرش یه بچه است، سیگنی باببین آرامش گفت که هیچ پشیمونیای بابتش نداره.
«رگین، من اتفاقاً خیلی هم خوشحالم. چون اینطوری میتونم لطفی که از دئوس گرفتم رو جبران کنم. اگهمعلومه خوب فکر کنی، من فداکاری بزرگی نکردم، فقط ده سال از کمردرد رنج بردم. در مقایسه با اینکه جونگونهاش تو رو نجات دادم و برادرت هم قدرت فوقالعادهای در حد فرستادهی خدا به دست آورد، این هیچچیزی نیست.»
قلب رگین با شنیدننمیتونن این حرفها برای اولیناین بار به درد اومد.
«من...»
«هنوزم از برادرت متنفری؟»
رگین سرش رو پایین انداخت ودارن گفت: «من... گفتم که دفعه بعدمثل که دیدمش، حتماً بهش میگم متأسفم.»
«بیا اینجا.میاد بیا یه بارموجودات همو بغل کنیم.»
«تو همفقط که... منشیاطین دیگه بچه نیستم.»
«یه پسر پونزده سالهفرستادههای هنوز اونقدر کوچیک هست کهمیخوان تو بغل خواهرش جا بشه.»
وقتی رگین به دنیای شیاطین اومد، سیگنی چند بارنمیکنم به خاطر خطر از هم پاشیدگی بدنش غش کرد. اصلاًنمیکنه فرصتی پیش نیومد که بتونن راحت با هم حرف بزنن.
البته رگین همانسانها تو وضعیتی نبود کهچون بتونه مکالمهای داشته باشه.
وقتی داشت با دوک شیاطین،داره بینا و بقیه اشراف شیطانی میجنگید،قبلاً کینهاش به شدت بالا زده بود.
اونا حتی نمیتونستن با هم ارتباط برقرارجمع کنن چون رگین فکر میکرد سیگنی توسطببین شیاطین نفرین شده و داره چرتوپرت میگه.
سیگنی رگین رونیستی کشید سمت خودشدارن و محکم بغلش کرد.
رگین سرخ شد.
«آخه من که بچه نیستم.»
«تو همیشهلشکر رگین کوچولویفرستادههای من میمونی.»
چشمای رگین قرمز شد.
تو این ده سالنمیتونن گذشته، فقط پر ازاین غم و غصه بود.
اون فقطفقط یه همچینشیاطین چیزی میخواست.
برگشتن به دورانی که سه تادورت خواهر و برادر همدیگه رو دوستدریای داشتن و به هم تکیه میکردن.
«لطفاً کمکمدریای کن. میخوامببین بچهم رو ببینم.»
«باشه، خواهر.»
رگین شد عصای دست سیگنی.
با اینکه هنوز قدرتفرستادههای بدنیش کامل برنگشته بود، امامیخوان راه رفتن براش سخت نبود.
تو همون مسیر کوتاهببین راهرو، سیگنی کلی چیزامیکشن رو تو ذهنش تصور میکرد.
چطور بایدمیاد با یه بچهموجودات کوچولو رفتار کنم؟
یعنی واقعاًفقط نیازی نیستشیاطین بهش شیر بدم؟
باید به منشینیگامی بگه مامان؟ اصلاً اشکالیجمع نداره بهش بگم دخترم؟
قلبش اونقدر سنگیننیستی شده بود کهدارن به نفسنفس افتاده بود.