---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

چرا از شیطان شاه بودن دست کشیدم

چپتر 206: چرا از پادشاه شیاطین بودن استعفا دادم • ⏱ 11 دقیقه

چپتر 206: چرا از پادشاه شیاطین بودن استعفا دادم

0

«همه‌ش با خودم می‌گفتم سوزاکو‌دوباره​ و اژدهای آبی کجا غیبشون زده،‌راستی​ نگو اومده بودن دنبال روح تو.»

زیک با‌میاد​ شنیدن صدا‌نمی‌تونن​ سرش را چرخاند.

«ارباب دئوس؟»

«آره.»

«چرا... امکان نداره، سیگنی!»

«دقیقاً درسته.»

«آخه چرا‌فقط​ آرزوی اون بچه‌داره​ رو برآورده کردید!»

«سؤال احمقانه‌ایه.»

«آخه!»

«ولی می‌دونی‌میاد​ اینجا کجاست‌نمی‌تونن​ دیگه، نه؟»

«باید دنیای مردگان باشه.»

«دقیقاً.»

«هیچی نمی‌بینم.‌دریای​ حتی صداها هم‌دوباره​ خیلی ضعیف میاد...»

«انسان‌ها نمی‌تونن موجودات دنیای مردگان‌موجودات​ رو ببینن. چون این قابلیتیه‌فقط​ که فقط پادشاه شیاطین داره.»

«پس برای همین بود که آقای اسکاتول‌همین​ قبلاً اون حرف رو زد. اینکه تنها کسی‌کسی​ که می‌تونه سیگنی رو نجات بده ارباب دئوسه.»

«خب، درسته. ولی‌شینیگامی​ حتی اگه منم‌دورت​ اینجا نبودم، تو نمی‌مردی.»

«چی؟»

«شاید نمی‌تونستی زنده برگردی،‌نمی‌تونن​ اما مردن هم برات‌این​ به این راحتی‌ها نبود.»

زیک سرش را کج‌شیاطین​ کرد. انگار درک حرف‌های‌بود​ دئوس برایش سخت بود.

«شاید نتونی ببینی، ولی همین الان یه‌جمع​ لشکر شینیگامی (فرستاده‌های مرگ) دورت جمع شدن.‌ببین​ می‌خوان روحت رو ببرن به دریای نیستی.»

«آه!»

«ببین، دوباره‌میاد​ دارن بازوت‌نمی‌تونن​ رو می‌کشن.»

«ولی من هیچی حس نمی‌کنم؟»

«آها، راستی. مثل این می‌مونه که‌دورت​ یه مورچه بخواد یه فیل رو‌دریای​ بکشه، معلومه که فیل هیچی حس نمی‌کنه.»

«یعنی من فیلم؟»

«روح تو و اون دو تا جانور مرگی که ازش‌فقط​ محافظت می‌کنن. امکان نداره تویی که قدرتت داره به سطح‌حرف​ ارباب شیاطین می‌رسه، توسط چند تا فرستاده‌ی مرگ معمولی کشیده بشی.»

زیک گونه‌اش را خاراند.

«پس چی می‌شه؟»

«منم نمی‌دونم. هیچ‌کس نمی‌دونه. کی‌دوباره​ فکرش رو می‌کرد یه فانی‌آها​ بتونه همچین قدرت عظیمی داشته باشه؟»

«هاهاها، پس خدا‌انسان‌ها​ باید حسابی تو‌ببینن​ دردسر افتاده باشه.»

«منم تو دردسر افتادم. باید همون‌برای​ راهی که اومدم رو برگردم تا تو‌اینکه​ رو ببرم... ولی تو که هیچی نمی‌بینی.»

«سیگنی رو چطوری آوردید؟»

«دستش رو گرفتم.»

«پس منم... آه!»

زیک متوجه‌فقط​ چیزی شد و‌داره​ حرفش را خورد.

«امکان نداره، اگه منم‌فرستاده‌های​ دست ارباب دئوس رو‌شدن​ بگیرم... یعنی مردا هم...»

«بس کن. دیگه هیچی نگو.‌دوباره​ فقط فکر کردن بهش هم‌آها​ حالم رو به هم می‌زنه.»

«من هیچ قصدی برای‌نمی‌تونن​ باردار شدن و به دنیا‌قابلیتیه​ آوردن بچه‌ی ارباب دئوس ندارم.»

«برای همینه که این‌قدر اعصاب‌خردکنه. من تنها‌همین​ کسی‌ام که می‌تونم راهنماییت کنم، ولی چون‌تنها​ انسانی و نمی‌تونی منظره‌ی دنیای مردگان رو ببینی...»

«پس نمی‌شه. ارباب دئوس، لطفاً آرزوی سیگنی رو نادیده بگیرید. می‌تونید سوزاکو‌دریای​ و اژدهای آبی رو بدید به رگین و سیگنی. بدون این دو تا‌بخواد​ جانور شینیگامی، منم فقط یه انسانم، اون‌وقت شینیگامی‌ها می‌تونن منو با خودشون ببرن.»

«نه. نمی‌شه‌دریای​ تا اینجا اومد‌دوباره​ و دست‌خالی برگشت.»

دئوس دست به‌انسان‌ها​ سینه شد و‌ببینن​ به زیک نگاه کرد.

فرستاده‌های مرگ بی‌وقفه‌پادشاه​ در حال تلاش‌برای​ برای بردن زیک بودند.

برای کسی که می‌توانست ببیند، شینیگامی‌ها چیزی‌جمع​ بیشتر از چند مگس مزاحم نبودند. فقط کافی‌دوباره​ بود دستت را تکان دهی تا غیب شوند.

مشکل زیک بود.

نمی‌توانست ببیند و حواسش هم بی‌حس شده‌چون​ بود. اگر گول حقه‌های فرستاده‌های مرگ را‌برای​ می‌خورد، با پای خودش به سرزمین مرگ می‌رفت.

به همین خاطر بود که‌داره​ دئوس حتی برای یک لحظه هم‌قبلاً​ دست سیگنی را رها نکرده بود.

اما بعد از تجربه‌ی اتفاقی‌مرگ​ که برای سیگنی افتاد، اصلاً‌روحت​ قصد نداشتم دست زیک را بگیرم.

آیا یک مرد هم‌ببین​ می‌تواند حامله شود؟ نمی‌توانستم جواب‌نمی‌کنم​ قطعی به این سؤال بدهم.

سیگنی هم بچه‌اش را درون کمرش‌ببینن​ بزرگ کرده بود، نه درون رحم.‌شیاطین​ مردها رحم ندارند، اما کمر که دارند.

هیچ‌کس نمی‌توانست‌فقط​ بگوید حاملگی‌شیاطین​ غیرممکن است.

اگر احیاناً زیک بچه‌ی من را حامله می‌شد، دیگر‌می‌خوان​ پادشاه شیاطین بودن و این‌جور چیزها به درد نمی‌خورد، فقط‌نمی‌کنم​ باید خودکشی می‌کردم. نه، قطعاً خودکشی کردن بهترین راه بود.

اصلاً اعتماد به نفس این را‌دارن​ ندارم که با نگاه‌های خیره‌ی بقیه‌مثل​ بعد از آن ماجرا روبه‌رو بشوم.

مخصوصاً وقتی به تیکه‌پرانی‌های‌نمی‌تونن​ الکس فکر می‌کردم، از همین‌قابلیتیه​ الان اعصابم داشت خرد می‌شد.

«شیاطین حداقل به قراردادها بیشتر از جونشون اهمیت می‌دن، مگه‌اسکاتول​ نه؟ اون روحش رو به من فروخت و در عوض ازم‌منم​ خواست تو رو نجات بدم، پس باید آرزوش رو برآورده کنم.»

«سیگنی، اون احمق!»

«چقدر سر و صدا می‌کنی‌دوباره​ پسر. خودتم که همون‌طوری هستی.‌آها​ کی داره از کی انتقاد می‌کنه؟»

«درسته، شما خواهر و برادر برای زنده موندن همیشه به هم‌پادشاه​ تکیه کردید، پس این کارا طبیعیه. به هر حال، باید چیکار‌تنها​ کنم... اگه بتونی شینیگامی‌ها رو ببینی، همه‌چیز حل می‌شه. آها! خودشه!»

«فکر بکری به سرتون زد؟»

«اوه آره. مثل‌شینیگامی​ اینکه خدا اون‌قدرها‌دورت​ هم احمق نیست.»

«لطفاً جلوی‌دریای​ یه قهرمان‌ببین​ این‌قدر کفر نگید.»

«مشکلی نیست. چون من یه شیطانم. کفر‌چون​ گفتن برام مثل یه سرگرمیه. به هر‌برای​ حال، یه ایده‌ی خوب به ذهنم رسید.»

«از همین الان ترسیدی؟»

«ساکت باش.‌لشکر​ یه کوچولو‌فرستاده‌های​ درد داره.»

«چی؟»

بلافاصله بعد از آن، زیک‌موجودات​ دردی در چشم چپش حس‌فقط​ کرد، انگار که آتش گرفته باشد.

با اینکه قهرمانی بود که‌داره​ با شیاطین مبارزه می‌کرد، اما در‌قبلاً​ نهایت از شدت درد فریاد کشید.

خیلی زود، حس کرد‌فرستاده‌های​ یک جسم خارجی وارد‌شدن​ چشم چپش شده است.

یک بار دیگر، دردی شبیه به‌دارن​ فرو رفتن یک درفش در پلک‌هایش‌مثل​ پیچید و ناگهان دیدش کاملاً سفید شد.

همه‌چیز آن‌قدر سریع اتفاق افتاد که‌ببینن​ اصلاً وقت نکرد به این فکر‌شیاطین​ کند که قضیه از چه قرار است.

بعد از گذراندن یک لحظه‌ی‌داره​ جهنمی، زیک ناگهان شروع کرد‌اسکاتول​ به تکان دادن دست‌هایش در هوا.

«واضح می‌بینی؟»

دئوس پرسید‌دریای​ و زیک‌ببین​ لبخند تلخی زد.

«چیکار کردید؟»

«چیز مهمی نیست. فقط‌شیاطین​ یکی از چشم‌هامون رو‌بود​ با هم عوض کردم.»

«...یه جوری می‌گید انگار آرد‌مرگ​ و سبزیجات رو تو بقالی‌روحت​ محله با هم طاق زدید.»

«از نظر میزان سختی، اون کار سخت‌تریه. برای اینکه یه معامله‌راستی​ جوش بخوره، مغازه باید به سبزیجات نیاز داشته باشه. فکر کردی‌جانور​ برای چی پول اختراع شد؟ مبادله‌ی کالا به کالا کار سختیه.»

زیک به دئوس‌انسان‌ها​ نگاه کرد. چشم‌ببینن​ چپ دئوس خونریزی می‌کرد.

آن چشم خیلی آشنا به نظر می‌رسید.‌همین​ چشم چپ خودش که همیشه در آینه‌تنها​ می‌دید، حالا زیر پلک چپ دئوس بود.

زکه پرسید:‌لشکر​ «چشم چپم...‌فرستاده‌های​ چشم دئوس‌ساماست؟»

«آره.»

«مشکلی پیش نمیاد؟»

دئوس با بی‌حوصلگی جواب داد: «پس می‌خوای دست‌بود​ تو دست هم بریم؟ اگه شانس بیاری شاید‌می‌تونه​ هیچ اتفاقی نیفته. می‌گن احتمالش فقط یک درصده.»

زکه سعی کرد خودش رو قانع کنه: «...عوض‌شدن​ کردن چشم که چیز مهمی نیست! همه این‌دارن​ کار رو می‌کنن. آخ که عجب تغییر باطراوتی بود!»

«بله؟»

بین حاملگی و‌انسان‌ها​ عوض کردن بدن، زکه‌چون​ دومی رو ترجیح می‌داد.

از اونجایی که دئوس هم‌داره​ دقیقاً همین نظر رو داشت،‌اسکاتول​ مذاکرات خیلی زود به نتیجه رسید.

دئوس گفت: «پس با دقت دنبالم بیا. هیچ‌وقت گول چیزایی مثل دروگر‌دریای​ مرگ رو نخور. بعضی وقتا ممکنه یه زنی لخت بشه و بخواد‌مورچه​ اغوات کنه، تو فقط حواست به من باشه و دنبالم بیا، فهمیدی؟»

زکه سرش رو خاروند. «یه‌دوباره​ کم ترسناکه. اگه می‌شد با سلاح‌راستی​ بهشون حمله کرد خیلی راحت‌تر بود.»

«مثل اینکه وقت اضافه‌ت‌نمی‌تونن​ زیاده که داری چرت‌وپرت‌این​ می‌گی. پس بیا بریم.»

«چشم، دئوس.»

سیگنی چشماش‌لشکر​ رو توی یه‌مرگ​ اتاق باز کرد.

فضا اصلاً ناآشنا نبود. نه، اون‌دارن​ اتاق به شدت آشنا، جایی نبود‌مثل​ جز محل زندگی سیگنی تو نویه‌کان.

یولگئوم همه رو‌انسان‌ها​ برداشته و به‌ببینن​ نویه‌کان برده بود.

شهر قلعه‌ای که تا پیش‌داره​ از این پر از هیولاهای ماگ‌وورت‌قبلاً​ بود، حالا کاملاً خالی شده بود.

دلیلش این بود که تمام‌مرگ​ مردمی که اونجا زندگی می‌کردن، تو‌ببرن​ روستای زغالی زیرزمینی پنهان شده بودن.

نویه‌کان که حالا خالی‌ببین​ از سکنه شده بود، دوباره‌نمی‌کنم​ به سرزمین هیولاها تبدیل شد.

یولگئوم تو یکی از ساختمون‌ها‌موجودات​ یه حصار باز کرد تا‌فقط​ جلوی نزدیک شدن هیولاها رو بگیره.

«خواهر!»

رگین صداش رو‌شینیگامی​ برد بالا و‌دورت​ سیگنی رو صدا زد.

«رگین...»

«حالت خوبه؟»

«کی رسیدی اینجا؟ چطور...»

«یولگئوم منو آورد.»

سیگنی یهو از جاش پرید:‌دوباره​ «آها! اون... بچه چی شد؟‌آها​ چه بلایی سر بچه‌م اومد؟»

«الان تو اتاق‌انسان‌ها​ بغلی خوابیده. از‌ببینن​ همون روز تاحالا خوابه.»

«شاید باید بهش شیر بدم؟»

«برای این کار خیلی بزرگه.‌مرگ​ به نظر میاد همون‌قدر که‌روحت​ رو کمرت بوده، رشد کرده.»

«یعنی... الان ۱۰ سالشه؟»

«محاسبات انسانی اینجا‌انسان‌ها​ معنی نداره. اون...‌ببینن​ دختر پادشاه شیاطینه.»

سیگنی اتفاقات درست‌پادشاه​ قبل از زایمانش‌برای​ رو به یاد آورد.

«رگین، باید حسابی دعوات کنم.»

«من...»

«چطور تونستی با برادر زکه این کار رو بکنی؟ دلیل اینکه ما تونستیم زنده بمونیم اینه که‌آقای​ اون از هر نظر خودش رو فدا کرد. از روزی که پدر و مادرمون مردن کی ما‌زنده​ رو بزرگ کرد؟ اگه فقط یه ماه برامون غذا پیدا نمی‌کرد، من و تو از گشنگی می‌مردیم.»

رگین سعی‌فقط​ کرد دفاع کنه:‌داره​ «برادرمون فاسد شده.»

«هنوزم حقیقت رو نمی‌دونی؟ اون تمام این ننگ‌ها رو به‌روحت​ جون خرید تا از من محافظت کنه. من فرار کردم‌آها​ چون نمی‌خواستم این لجن‌ها به تو هم بپاشه. چرا اینو نمی‌فهمی؟»

رگین سرش رو انداخت پایین.

«خب... تقصیر تو نیست. چون هیچ‌کس بهت نگفته بود! همه‌چیز از روزی شروع شد‌برای​ که من مُردم. تو مبارزه با پادشاه شیاطین قبلی، من خودم رو برای پیروزی فدا‌منم​ کردم. همون‌طور که سرنوشت تمام قدیسه‌هاست، من تو جنگ علیه شیاطین با مرگ روبه‌رو شدم.»

جنگ نهایی همیشه‌پادشاه​ با یه الگوی‌برای​ تکراری تموم می‌شد.

قدیسه خودش رو برای‌فرستاده‌های​ جنگجو فدا می‌کنه و‌شدن​ جنگجو هم برای بشریت می‌میره.

کسی که پایان این حماسه بزرگ رو‌بازوت​ زیر و رو کرد، کسی نبود جز‌مورچه​ پادشاه شیاطین نسلی که بعد از دئوس اومد.

«برادر زکه به خاطر من از پادشاه شیاطین یه آرزو کرد.‌پادشاه​ اگه این اسمش فساده، پس بذار فساد باشه... حتی اگه تمام‌تنها​ دنیا سرزنشش کنن، من و تو حق نداریم این کار رو بکنیم.»

«برای نجات دادن‌پادشاه​ تو... با شیاطین‌برای​ دست به یکی کرد؟»

«آره.»

سیگنی اتفاقات اون‌نیستی​ روز رو برای‌دارن​ رگین تعریف کرد.

زکه تمام افتخاراتش‌انسان‌ها​ رو با جون‌ببینن​ سیگنی معامله کرد.

سیگنی یه سال تمام با پادشاه شیاطین تو دنیای‌آقای​ زیرین سرگردون بود، و چون تو اون مدت دست‌بده​ تو دست هم بودن، از پادشاه شیاطین حامله شد.

با اینکه تازه فهمیده بود اون برآمدگی‌جمع​ روی کمرش یه بچه است، سیگنی با‌ببین​ آرامش گفت که هیچ پشیمونی‌ای بابتش نداره.

«رگین، من اتفاقاً خیلی هم خوشحالم. چون این‌طوری می‌تونم لطفی که از دئوس گرفتم رو جبران کنم. اگه‌معلومه​ خوب فکر کنی، من فداکاری بزرگی نکردم، فقط ده سال از کمردرد رنج بردم. در مقایسه با اینکه جون‌گونه‌اش​ تو رو نجات دادم و برادرت هم قدرت فوق‌العاده‌ای در حد فرستاده‌ی خدا به دست آورد، این هیچ‌چیزی نیست.»

قلب رگین با شنیدن‌نمی‌تونن​ این حرف‌ها برای اولین‌این​ بار به درد اومد.

«من...»

«هنوزم از برادرت متنفری؟»

رگین سرش رو پایین انداخت و‌دارن​ گفت: «من... گفتم که دفعه بعد‌مثل​ که دیدمش، حتماً بهش می‌گم متأسفم.»

«بیا اینجا.‌میاد​ بیا یه بار‌موجودات​ همو بغل کنیم.»

«تو هم‌فقط​ که... من‌شیاطین​ دیگه بچه نیستم.»

«یه پسر پونزده ساله‌فرستاده‌های​ هنوز اون‌قدر کوچیک هست که‌می‌خوان​ تو بغل خواهرش جا بشه.»

وقتی رگین به دنیای شیاطین اومد، سیگنی چند بار‌نمی‌کنم​ به خاطر خطر از هم پاشیدگی بدنش غش کرد. اصلاً‌نمی‌کنه​ فرصتی پیش نیومد که بتونن راحت با هم حرف بزنن.

البته رگین هم‌انسان‌ها​ تو وضعیتی نبود که‌چون​ بتونه مکالمه‌ای داشته باشه.

وقتی داشت با دوک شیاطین،‌داره​ بینا و بقیه اشراف شیطانی می‌جنگید،‌قبلاً​ کینه‌اش به شدت بالا زده بود.

اونا حتی نمی‌تونستن با هم ارتباط برقرار‌جمع​ کنن چون رگین فکر می‌کرد سیگنی توسط‌ببین​ شیاطین نفرین شده و داره چرت‌وپرت می‌گه.

سیگنی رگین رو‌نیستی​ کشید سمت خودش‌دارن​ و محکم بغلش کرد.

رگین سرخ شد.

«آخه من که بچه نیستم.»

«تو همیشه‌لشکر​ رگین کوچولوی‌فرستاده‌های​ من می‌مونی.»

چشمای رگین قرمز شد.

تو این ده سال‌نمی‌تونن​ گذشته، فقط پر از‌این​ غم و غصه بود.

اون فقط‌فقط​ یه همچین‌شیاطین​ چیزی می‌خواست.

برگشتن به دورانی که سه تا‌دورت​ خواهر و برادر همدیگه رو دوست‌دریای​ داشتن و به هم تکیه می‌کردن.

«لطفاً کمکم‌دریای​ کن. می‌خوام‌ببین​ بچه‌م رو ببینم.»

«باشه، خواهر.»

رگین شد عصای دست سیگنی.

با اینکه هنوز قدرت‌فرستاده‌های​ بدنیش کامل برنگشته بود، اما‌می‌خوان​ راه رفتن براش سخت نبود.

تو همون مسیر کوتاه‌ببین​ راهرو، سیگنی کلی چیزا‌می‌کشن​ رو تو ذهنش تصور می‌کرد.

چطور باید‌میاد​ با یه بچه‌موجودات​ کوچولو رفتار کنم؟

یعنی واقعاً‌فقط​ نیازی نیست‌شیاطین​ بهش شیر بدم؟

باید به من‌شینیگامی​ بگه مامان؟ اصلاً اشکالی‌جمع​ نداره بهش بگم دخترم؟

قلبش اون‌قدر سنگین‌نیستی​ شده بود که‌دارن​ به نفس‌نفس افتاده بود.

ناولها | novelha.net