چپتر 27: تصمیم برای دوئل (۱)
0دئوس.
اسم رو اعصابی بود.
احتمالاً یه قانون گندهیکدوم کیهانی بود که میخواستآماده سرنوشت رو نشون بده.
دئوس سرش رو از روی بالش بلند کرد وصبح به الکس که لبخند محوی رو لبش بود نگاهآماده کرد. با کلافگی، بالش رو کوبید تو صورت پیشخدمتش.
«بسه دیگه،قرار برو مغازهتوانایی رو باز کن.»
«پس خودتون شخصاًاطاعت به قضیه اژدهاقارچی رسیدگی میکنین، ارباب؟»
قبل از اینکه تایید کنه،بخش دئوس تازه یادش اومد کهبرای اطلاعاتش در مورد اژدهایان خیلی کمه.
با کمیرتبه تردید، حرفشمیزد رو پس گرفت.
«خیلی خب. من حواسمتوانایی به مغازه هست، تو برومهارتهایی یه سری سرنخ پیدا کن.»
«اطاعت.»
«از همونرسیدن کپکهای قارچیکدوم شروع کن.»
«دقیقاً به همین خاطر کرو رو آوردم.حدود حس بویایی قویش میتونه بوها رو ازکدوم اون سر یه ستاره هم تشخیص بده.»
بعد از رفتناساس الکس، دئوس رفتپارهوقت و پشت پیشخوان نشست.
زیک که کلهی سحر رسیده بود، تمام کارای بازهمین کردن مغازه رو از تمیزکاری گرفته تا چیدن جنسها انجامتشخیص داده بود؛ تو هر کاری هم به شدت دقیق بود.
اگه قرار بود بر اساس توانایی تو کارهای پارهوقت رتبهبندی کنیم، نه مهارتهایی مثل شمشیرزنی یا جادو، اون قطعاً از رتبه D بالاتر میزد و بیرقیب میموند.
حدود ساعترتبه ۹ صبح، بقیهبیرقیب کارمندها هم رسیدن.
به دئوس سلام کردن وکارهای هر کدوم تو بخش خودشونمثل مشغول آماده شدن برای مشتریها شدن.
با وجود چهار تا کارمند،کپکهای از جمله زیک، دیگه کارخاطر خاصی برای دئوس نمونده بود.
با دیدن شلوغی و رفتوآمد فزایندهی داخلمشغول مغازه، یواشکی جیم شد و رفت بیرونکارمند تا روی یه صندلی راحتی متحرک لم بده.
زیر نوررتبه آفتاب، حسابیمیزد بدنش گرم شد.
وقتی خوابآلودگی بهش غلبه کرد،کارهای دئوس خودش رو به صندلیمثل گهوارهای سپرد و چشماش رو بست.
چرت میزد و نمیدونست چقدر گذشته،قارچی تا اینکه حضور کسی رو حس کرد.بویایی شایدم همون حضور بود که بیدارش کرد.
«ارباب دئوس.»
زیک بود.
«چیه؟»
«یه معامله هست که تایید شما روشروع میخواد. یه قرارداد بزرگ ۱۰ سکه طلاقویش ست که رسیدگی بهش برای ما سخته.»
با استانداردهایی که دئوس بهشون عادت داشت، ۱۰ سکهشدن طلا مبلغ هنگفتی بود؛ معادل درآمد سالانهی طبقهی مرفهنمونده داخل دیوارهای شهر. برای یه معاملهی تکی، رقم وحشتناکی بود.
دئوس دستش روبالاتر تو هوا تکونمیموند داد و بیخیال گفت:
«خودت ردیفش کن. توتوانایی که فقط یه کارگر پارهوقتمهارتهایی نیستی، همکار منی، مگه نه؟»
«مطمئنین؟»
دئوس که اصلاً عین خیالشبخش نبود، با یه تکون سربرای زیک رو فرستاد داخل مغازه.
«همکار، هه...»
دئوس این کلمه روتوانایی زیر لب تکرار کرد ومهارتهایی بعد به آسمون خیره شد.
طولی نکشید که زیکهمون برگشت تا یه رسیددقیقاً رو برای تایید نشون بده.
«گفتم که خودت ردیفش کن.»
زیک که دیگه درمیزد برابر بیخیالی کارفرماش تسلیمساعت شده بود، شونهای بالا انداخت.
«شما واقعاً بهاساس درد این کارپارهوقت نمیخورین، ارباب دئوس.»
«این الان یعنی چی؟»
«خودتونم از اول حسشکدوم کردین؛ اداره کردن یه مغازهیشدن سلاحفروشی اصلاً براتون جذابیتی نداره.»
«مگه حتماً باید براممیزد جذاب باشه؟ دارم پولساعت خوبی به جیب میزنم.»
«درسته، اما...»
«تو هم همینطوری، نه؟ این کار پارهوقت رودقیقاً که به خاطر عشق و علاقهات انجام نمیدی.بوها مگه اون چیزی که واقعاً میخوای... کارهای قهرمانبازی نیست؟»
زیک در حالی کهکدوم سرش رو میخاروند، یهآماده خندهی زورکی و معذب کرد.
«خب، هررتبه چی باشه منبیرقیب یه قهرمانم دیگه.»
«ببین، قرار نیست اون نصیحتهای کلیشهای رو بکنم که برگردی مدرسه. حتماً دلیلی داریرتبه که اینطوری زندگی میکنی، پس به چشم این بهش نگاه کن که زودتر ازخودشون بقیه وارد بازار کار شدی. اگه با من بمونی، کارت فقط به شاگردی ختم نمیشه.»
«میدونم.»
«ولی به عنوان یه قهرمان، مگهخودشون خیلی کار داری؟ اون دختره دیروز همینوچهار گفت، نه؟ اینکه قهرمانها نباید فقیر باشن.»
«ما هیولاهایی که به روستاها حمله میکنن روساعت دفع میکنیم، از مسافرها و تاجرها محافظت میکنیم،خودشون حتی بعضی وقتا به جاشون بار هم میبریم.»
«پس در واقع فقط یهکارهای مشت پادویین که یه لقبمثل پرطمطراق "قهرمان" بهتون چسبوندن، نه؟»
«واقعاً اینطوریه؟»
«دلت میخوادرسیدن بعداً واردکدوم اینجور کارها بشی؟»
«خب، آره...»
«خیلی خب، بالاخره واردش میشی. ما حداقل تا رتبه B بزرگت میکنیم و آموزش میدیم. این دقیقاً برای کاری که میخوام انجام بدی مناسبه.»
«چه کاری... اوه،اطاعت بیخیال. لطفاً فراموشقارچی کنین که پرسیدم.»
«کنجکاوی بدونی چه نقشهای دارم؟»
«راستش رو بخواین، آره. به نظرم شما خیلی بیشتر از این حرفا لیاقت دارین که فقط همکار یه قهرمان رتبه D باشین. با این حال انتخاب کردین که با من بمونین، پس به نظر میرسه نقشهی دیگهای تو سرتونه.»
«فکر میکنی واقعاً چی میخوام؟»
«مطمئن نیستم.»
دئوس لبخند زد.
«خودمم نمیدونمرتبه پسر. حالامیزد برگرد سر کارت.»
زیک با دستپاچگیاساس سر تکون دادپارهوقت و برگشت تو مغازه.
الکس فقطپیدا بعد ازهمون دو ساعت برگشت.
«به این زودی برگشتی؟کدوم اگه حال نداری انجامشآماده بدی، میتونی بیخیالش بشی.»
«مسئله این نیست.»
«پس میخوایقرار بگی همین الانشکارهای سرنخ پیدا کردی؟»
«راستش، آره پیدا کردم.»
«به خاطر اینهسلام که تو خیلی خفنی،مشغول یا قضیه خیلی تابلوئه؟»
الکس فقطرتبه لبخند زدمیزد و جوابی نداد.
«یالا پس، گزارش بده.»
«بله، ارباب.پیدا اول، یه نگاهکپکهای به این بندازین.»
یه شیشهی کوچیک روکدوم که از گردن سربروسآماده آویزون بود، باز کرد.
«اینکه قارچه.»
«بله.»
«چرا قارچ؟»
«وقتی میسلیوم رشدسلام میکنه، تبدیل بهخودشون اینجور قارچی میشه.»
«کلاس گیاهشناسی برام نذار. پس،بیرقیب داری میگی این قارچ ازبقیه زیر بغل یه اژدها سبز شده؟»
«اگه بخوام خلاصه بگم، بله.»
«خب چرا آوردیش؟ نمیخوای که ازقارچی زیر بغلت درش بیاری و بخوریش،آوردم نه؟ بیخیال. حتی تو هم مریض میشی.»
«میخواین بخورمش؟»
«خب حالا چیبالاتر پیدا کردی کهمیموند به این زودی برگشتی؟»
«این قارچ رو نمیشناسین؟»
«قارچ زیربغل اژدها نبود مگه؟»
«دقیقتر نگاه کنین.»
«اصلاً دلم نمیخواد قارچهایمیزد زیر بغل کسی روساعت با دقت بررسی کنم.»
«از یه اژدها جمع نشده!کارهای ما رد میسلیومها رو گرفتیم وشمشیرزنی قارچهایی از همین گونه پیدا کردیم.»
«من ازپیدا کجا بایدهمون اینو بدونم آخه؟»
الکس از اینسلام عدم همکاری اربابش آهیمشغول کشید و ادامه داد:
«اسم این قارچ، دلقک جهنمیه.»
«ولی قیافهاش کهاساس اونقدرها هم ترسناکپارهوقت به نظر نمیرسه؟»
«از اون لحاظ جهنمیهمون نیست. منظورم اینه که واقعاًهمین تو دنیای زیرین رشد میکنه.»
«یعنی ازرسیدن این قارچهایکدوم دنیای شیاطین؟»
«بله.»
دئوس لحظهای جا خورد.
«پس یعنی... این میسیلیومی کهکپکهای داره اژدهایان رو دیوونه میکنه،خاطر یه چیزی از دنیای شیاطینه؟»
«دقیقاً.»
«مگه این میسیلیوم ویژگی خاصبیرقیب و تابلویی داره که بشهبقیه فهمید مال جهنمه یا بهشت؟»
«برای همینه کهاساس ازتون میخوام یهپارهوقت نگاه دقیقتر بهش بندازید.»
دئوس دستش رواطاعت دراز کرد و قارچشروع تو هوا شناور شد.
این قابلیتی به نامکدوم انرژی روح شیطانی بود؛آماده از ویژگیهای بارز پادشاهان شیاطین.
«دا-رو-چه.»
این سهقرار سیلاب از دهانکارهای دئوس خارج شد.
«اون مارمولک عوضیِ روانی.»
داروچه یکی از هفت دوک شیاطین بود؛ یه دکتر جادوگر بامشتریها سر مارمولک که تو کار با گیاهان و حیوانات مهارت داشتفزایندهی و مخصوصاً از زهر بدن خودش به عنوان سلاح استفاده میکرد.
دئوس دستبهسینه شد.
اوضاع داشتقرار خیلی عجیبتوانایی و غریب میشد.
معلوم نبود کی این میسیلیومکپکهای رو کاشته، اما به نظر میرسیدکرو خود میسیلیوم مال دنیای شیاطین باشه.
اینکه یه نفر اینقدر تابلو اسمش رو روی میسیلیومشدن حک کنه، میتونست یه تله باشه. اما با توجهنمونده به مسخرهبازیهای همیشگی داروچه، احتمالاً کار خود احمقش بود.
اگه این میسیلیومی که باعث دیوانگیمیموند اژدهایان میشد، ساختهی دست داروچه، یکیرسیدن از هفت دوک دنیای شیاطین بود...
«لعنتی، پس یعنی مقصر اصلیکارهای دنیای شیاطینه، آره؟ میخوان بینمثل اژدهایان و آدما تفرقه بندازن؟»
الکس گونهاش رو خاروند.
«میخواید قضیه رو ماستمالی کنیم؟»
«فکر میکنی به همین راحتیه؟»
«اگه تمام تلاشمون رو بکنیم،کارهای شاید شانس بیاریم و یولگئوممثل هنوز متوجه ماجرا نشده باشه.»
«اون روباهِ مکار خودش همهچیز روقارچی میدونه. فقط داره غیرمستقیم بهمون میگهآوردم که خودمون گندمون رو جمع کنیم.»
دئوس قارچ روسلام پرت کرد و قارچمشغول محکم به زمین خورد.
«آخرش هم خودمون مقصریم. اژدهایان رو دیوونه میکنیمساعت و میندازیمشون به جون دنیای آدما. بعد آدماخودشون هم میرن شکارشون میکنن و زندهزنده پوستشون رو میکنن...»
الکس دوبارهقرار قارچ روتوانایی بررسی کرد.
«این نوشتهها تو سطحهمون مولکولی حک شدن. جعلدقیقاً کردنش برای بقیه خیلی سخته.»
«از کی تا حالاکدوم آدم باید روی زهرِآماده دستساز خودش برچسب اسم بزنه؟»
«بحث غرور و افتخاره دیگه.»
دئوس آه عمیقی کشید.
«واسه همینه کهاطاعت هر روزِ خداقارچی از آدما شکست میخورید.»
بیشتر تو پشتی صندلی فروبخش رفت؛ یه جای کار میلنگیدبرای و حس بدی بهش میداد.
«آخه چرا...رتبه چرا بایدمیزد همچین کاری بکنن؟»
«منظورتون اینهقرار که چرا اینکارهای قارچ رو ساختن؟»
«نه، چرا باید ازهمون این میسیلیوم استفاده کنندقیقاً تا اژدهایان رو دیوونه کنن؟»
«خب... مگه خودتون یکم پیشبخش نگفتید؟ برای اینکه پیمان صلحبرای بین آدما و اژدهایان رو بشکنن.»
«ولی چرا باید یهمیزد چیزی مثل برچسب اسمساعت از خودشون جا بذارن؟»
«این عادت داروچهست.»
«هیچ منطقی نداره. هر کی که این نقشه روهمین کشیده، مغزش از یه آمیب هم کوچیکتره. فقط بلدنستاره کل روز رو بلولن و سلولهای دیگه رو ببلعن.»
«شاید غیرمنطقی به نظر برسه،بخش اما مدرک به این واضحیبرای اینجاست؛ سخته بخوایم شک کنیم.»
«یولگئوم باید بدونهبالاتر داروچه کیه. تو کهحدود به نظر میرسه میشناسیش.»
«احتمالاً. اون ۶۶۶ قرنتوانایی تو خط مقدم باکنیم آدما و اژدهایان جنگیده.»
«پس باید همچین نشانهای روکپکهای بشناسه. یولگئوم تا الان حتماًخاطر فهمیده که این میسیلیوم مال داروچهست.»
«لزوماً نه. نمادهای دنیای شیاطینبخش شاید برای ما واضح باشن، امامشتریها برای آدما و اژدهایان اینطور نیست.»
«شاید عاقلانه نباشه کهمیزد در مورد خدای اژدهایانساعت اینقدر گستاخانه قضاوت کنیم.»
«عذر میخوام. عجولانه حرف زدم.»
دئوس که غرق در افکارشکپکهای شده بود، اخم کرد، دستبهسینهخاطر شد و مدت طولانیای ساکت موند.
الکس با دیدن چهرهی درهمبخش و جدی دئوس، موجی ازبرای احساسات در وجودش فوران کرد.
با خودش فکر کرد: «ارباب بهمیموند این باشکوهی بزرگ شده، آخه چرا بایدسلام از رویای سلطه بر جهان دست بکشه؟»
ناگهان فکریقرار از ذهنتوانایی الکس عبور کرد.
شاید!
ارباب واقعاًرسیدن از مقام پادشاهبخش شیاطین دست نکشیده.
نکنه داره نیت واقعیاشمیزد رو برای یه رویایساعت خیلی بزرگتر پنهان میکنه؟
یه قمار بزرگ که تمامکارهای دنیاها رو به لرزه درمیاره؛ چهشمشیرزنی فانیها، چه شیاطین و چه اژدهایان.
یعنی ممکنه قصد داشتههمون باشه کل دنیا رودقیقاً یه جا تو مشتش بگیره؟
آیا ملاقاترسیدن با یولگئومکدوم واقعاً تصادفی بود؟
آیا تصادفی بود که پاش به مسائل اژدهایانساعت باز شد، تصادفاً با اژدهای طلای حقیقی روبرو شدمشغول و باز هم کاملاً تصادفی مشکلشون رو حل کرد؟
حتی به نظر میرسید تو این ماجرا پای قهرمانهای رتبه D هم در میون باشه.
آره، خودشه!
سرورم حتماً حس کرده که توخودشون دنیای شیاطین داره یه اتفاقاتی میافتهوجود و این قمار عظیم رو شروع کرده.
نکنه... سرورم خیلی نامحسوس به داروچهمیموند دستور داده که بین اژدهایان زهر پخشسلام کنه...؟ نه، امکان نداره کار سرورم باشه!
«نکنه منقرار دارم نقشههاشتوانایی رو خراب میکنم؟»
با رسیدن بهاطاعت این فکر نگرانکننده، لرزیشروع به تن الکس افتاد.
«سرورم!»
«چیه باز؟»
«منو ببخشید.»
الکس زانو زد وهمون در حرکتی از روی پشیمانیِهمین عمیق، سرش رو پایین انداخت.
دئوس که از این عذرخواهی جدیخودشون و ناگهانی جا خورده بود، پرسید:وجود «واسه چی؟ وقت قرصاته؟ باز فاز گرفتی؟»
«من کوتهبین بودم، یهمیزد حماقت محض که اصلاًساعت در شأن یه دوک نبود.»
«میدونم. واسه همیناساس بود که ازپارهوقت مقامت برکنارت کردم.»
«من خودم به این قضیهکپکهای رسیدگی میکنم. حتی اگه بهخاطر قیمت جونم تموم بشه، ماستمالیش میکنم.»
«انگار یهرسیدن چیزایی دستگیرتکدوم شده، هان؟»
«بله، سرورم.»
دئوس دستی که بهش تکیهکارهای داده بود رو عوض کرد وشمشیرزنی به پشت سر الکس خیره شد.
با خودشپیدا گفت: «اینهمون عوضی چطوری فهمید؟»
با یه سؤال ساده میفهمید جریان چیه، اماآماده غرورش بهش اجازه نمیداد. آخه چطور میتونست اعترافکار کنه که نمیدونه زیردستش دقیقاً چی رو فهمیده؟
دئوس بهرتبه آرومی سرمیزد تکون داد.
«خیلی طول کشیداساس تا دوزاریت بیفته؛پارهوقت واقعاً که خنگی.»
«باعث افتخاره.»