---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

چرا از شیطان شاه بودن دست کشیدم

چپتر 297: جدایی‌ها همیشه ناگهانی‌اند (۱) • ⏱ 11 دقیقه

چپتر 297: جدایی‌ها همیشه ناگهانی‌اند (۱)

0

آپریل هنوز‌چطور​ هم از‌می‌دونی​ دئوس می‌ترسید.

ولی خب، هر چقدر هم که‌مایه​ چیزی ترسناک باشه، اگه مدام جلو‌می‌تونی​ چشمت باشه، بالاخره بهش عادت می‌کنی.

از اونجایی که دئوس اصلاً اون خوی وحشیانه‌قرمز​ یه شیطان رو از خودش نشون نمی‌داد، خیلی وقت‌ها‌انداختی​ راحت می‌شد فراموش کرد که اون واقعاً یه شیطانه.

البته، هر بار که‌برهنه‌ت​ این فکر به سرش‌خجالته​ می‌زد، به خودش نهیب می‌زد.

نباید به پلیدی آلوده بشم!

«امیدوارم خداوند‌قرمز​ از خانواده‌ی ضعیف‌می‌کشی​ ما محافظت کنه.»

به آینه نگاه‌پوستش​ کرد و سرش‌بشه​ رو پایین انداخت.

و وقتی دوباره چشماش‌برهنه‌ت​ رو باز کرد، با‌خجالته​ صحنه‌ی کاملاً متفاوتی روبه‌رو شد.

انگار نوک یه کوه‌می‌دونی​ خشک و بی‌آب‌وعلف بود.‌گفت​ یه پرتوی نور اونجا می‌تابید.

آپریل یکدفعه متوجه شد‌خجالت​ که کاملاً برهنه‌ست. سریع‌چرا​ با دست‌هاش خودش رو پوشوند.

بعد صدایی از توی‌شن‌ها​ نور به گوش رسید:‌قرمز​ «آپریل! آپریل، دختر رایچی!»

جا خورد و به‌برهنه‌ت​ اطراف نگاه کرد. صدا‌خجالته​ دقیقاً از همون نور میومد.

«تو کی هستی؟»

«من راگوئل هستم، فرشته‌ای‌خجالت​ که خودش رو فدای‌چرا​ همه‌چیز تو این سیاره کرد.»

آپریل با‌باعث​ تعجب فریاد‌شن‌ها​ زد: «راگوئل!»

«آپریل، چطور اسم‌قرمز​ من رو می‌دونی‌می‌کشی​ ولی زانو نمی‌زنی؟»

همون‌طور که‌چطور​ راگوئل گفت، روی‌زانو​ زمین زانو زد.

نشستن با بدن برهنه روی اون خاک‌خجالته​ و خل خشن باعث شد پوستش به‌کنی​ شن‌ها کشیده بشه و خیلی زود قرمز بشه.

«آپریل، از‌باعث​ بدن برهنه‌ت‌شن‌ها​ خجالت می‌کشی؟»

«مایه خجالته. چرا‌قرمز​ من رو تو‌می‌کشی​ همچین مخمصه‌ای انداختی؟»

«چطور می‌تونی به این افتخار کنی که‌همون‌طور​ مرگ رایچی رو فراموش کردی، در حالی که‌خشن​ فقط برای برهنه بودن بدنت احساس شرم می‌کنی؟»

آپریل سرش رو بالا آورد و به‌خجالته​ نور نگاه کرد: «من فراموش نکردم!» سعی‌کنی​ کرد با نگاهی تیزبین به راگوئل خیره بشه.

اما اثری از اون فرشته‌ی بزرگ‌بشه​ نبود. آپریل جای زخم بزرگی رو‌مایه​ که روی گونه‌اش بود، نشون داد.

«این زخم سندی بر‌برهنه‌ت​ اینه که من مرگ‌خجالته​ پدرم رو فراموش نکردم.»

«پس بهم‌چطور​ بگو. کی‌می‌دونی​ پدرت رو کشت؟»

«متأسفانه حافظه‌ام رو از دست‌می‌کشی​ دادم. راگوئل! خواهش می‌کنم بهم‌مخمصه‌ای​ رحم کن و حقیقت رو بگو.»

«برای همین اومدم‌پوستش​ اینجا. تو رو‌بشه​ پیش خودم آوردم.»

کل بدن آپریل طوری‌برهنه‌ت​ جمع شد که انگار‌خجالته​ تو آب یخ پریده باشه.

«حقیقت رو... بهم نشون می‌دی؟»

«دستت رو دراز کن. بهت یه دونه‌ی زیتون‌چرا​ می‌دم. اگه شجاعت فهمیدن حقیقت رو داری، فقط این‌حالی​ دونه رو قورت بده.» اما نور کم‌کم محو شد.

«می‌تونی با حقیقت‌پوستش​ روبه‌رو بشی؟» منظره‌ی اطراف‌زود​ شروع به حرکت کرد.

خودش رو اون‌طرف آینه دید.‌خجالت​ توهم و واقعیت با هم ترکیب‌مخمصه‌ای​ شدن و یکدفعه به خودش اومد.

اون بیابون برهوت مثل یه سراب‌نمی‌زنی​ غیب شد و تنها چیزی که‌بدن​ باقی موند، دونه‌ی زیتون توی دستش بود.

آپریل بدون معطلی دونه‌خجالت​ رو قورت داد. حتی‌چرا​ یه ذره هم تردید نکرد.

بلافاصله بعد از‌پوستش​ اون، خاطرات پاک‌شده‌اش‌بشه​ به ذهنش برگشتن.

«اون! اون‌زود​ پدرم رو‌برهنه‌ت​ کشت... من!»

آپریل از‌چطور​ شدت شوک همون‌جا‌زانو​ از حال رفت.

در همین حین، وقتی دیدن‌می‌کشی​ آپریل بعد از مدت‌ها برنگشته، رگین‌انداختی​ نگاهی به سمت خانه وارپ انداخت.

به نظر می‌رسید برول هم دنبال‌بشه​ مادرشه. رگین دلشوره داشت و نمی‌دونست‌مایه​ این بمب کی قراره منفجر بشه.

زکه رو به برادر بزرگترش‌خجالت​ کرد و گفت: «می‌گن زن‌ها‌همچین​ خیلی طول می‌کشه تا حاضر بشن.»

دئوس با بی‌حوصلگی‌اسم​ جواب داد: «آره...‌نمی‌زنی​ لابد رفته دستشویی برینه.»

یولگئوم از حرف‌برهنه‌ت​ دئوس شاکی شد:‌مایه​ «سر میز غذا آخه؟!»

دئوس با‌باعث​ بی‌خیالی گفت:‌شن‌ها​ «چیه مگه؟»

«حداقل یه‌زود​ ذره ادب‌برهنه‌ت​ رو رعایت کن.»

«مدفوع.»

«اونم همون معنی رو می‌ده!»

«فضولات؟»

یولگئوم داد‌زود​ زد: «درد‌برهنه‌ت​ و فضولات!»

دئوس شونه‌چطور​ بالا انداخت:‌می‌دونی​ «پس چی بگم؟»

«هیچی نگو!‌قرمز​ فقط دهنت رو‌می‌کشی​ ببند. برای همیشه.»

دئوس غرغر کرد: «خیلی چیزا‌کشیده​ تو این دنیا درست کار نمی‌کنن.‌می‌کشی​ چون دنیا همین‌طوری پیچیده و داغونه...»

یولگئوم تیکه انداخت: «نکنه چون‌خجالت​ مغز تو پیچ خورده این‌طوریه؟»‌همچین​ رگین از جاش بلند شد.

رگین گفت:‌چطور​ «می‌رم دنبالش‌می‌دونی​ و برمی‌گردم.»

دئوس تأیید کرد:‌برهنه‌ت​ «آره، دقیقاً همون‌مایه​ کار رو بکن. همون.»

رگین با شنیدن‌پوستش​ حرف دئوس لبخند‌بشه​ تلخی زد و گفت:

«فکر کنم حداقل باید‌برهنه‌ت​ یه بار به بچه‌ام‌خجالته​ شیر بدم. الان برمی‌گردم.»

رگین که بعد از رد شدن از‌همون‌طور​ خانه وارپ به حیاط پشتی رسیده بود، با‌خشن​ دیدن فضای شلوغ و پرهرج‌ومرج قلعه اخم کرد.

یکی از خدمتکارها‌برهنه‌ت​ دوان‌دوان به سمت‌مایه​ رگین اومد: «عالیجناب!»

«چه خبر شده؟»

«اعلیحضرت! اعلیحضرت...»

«چه بلایی سر آپریل اومده؟»

«از حال رفتن و دوباره‌می‌کشی​ به هوش اومدن. الان یه کشیش‌انداختی​ اومده بالاسرشون، وضعیتشون یه کم عجیبه.»

رگین، برول رو بغل‌شن‌ها​ کرد و به سمت‌قرمز​ اتاق خواب پادشاه دوید.

کشیش و خدمتکارها‌قرمز​ با چهره‌هایی نگران دور‌مایه​ تخت جمع شده بودن.

آپریل با‌چطور​ چشم‌های بسته روی‌زانو​ تخت افتاده بود.

رگین فریاد زد: «همه‌خجالت​ از این اتاق برید بیرون!»‌همچین​ سرخدمتکار به رگین نزدیک شد.

«اسقف منطقه هائونا...»

«اگه نمی‌تونید همین الان درمانش کنید، از‌مایه​ اتاق برید بیرون! چطور می‌تونید اجازه بدید‌افتخار​ غریبه‌ها اعلیحضرت رو تو این وضعیت ببینن؟!»

رگین پرده‌های تخت‌اسم​ رو کشید و‌نمی‌زنی​ به خدمتکارها چشم‌غره رفت.

آپریل زن مغروری بود. اصلاً‌می‌کشی​ حس خوبی نداشت که این‌طوری‌مخمصه‌ای​ مضحکه‌ی دست و تماشای بقیه بشه.

خدمتکارها با دستپاچگی بیرون رفتن. کشیش‌بشه​ و دکتر هم سرشون رو تکون‌مایه​ دادن و اتاق رو ترک کردن.

راستش رو بخواید، رگین هم نمی‌دونست مشکل‌مایه​ آپریل چیه، برای همین اگه بقیه بیشتر از‌کنی​ این اونجا می‌موندن، فقط بی‌دلیل اعصابش خردتر می‌شد.

بعد از اینکه‌اسم​ همه رفتن، رگین‌نمی‌زنی​ پرده رو نیمه‌باز کرد.

آپریل در حالی که‌خجالت​ سفیدی چشماش معلوم بود، داشت‌همچین​ چیزی زیر لب زمزمه می‌کرد.

انگار جن‌زده شده بود.‌شن‌ها​ حالا می‌شد فهمید چرا‌قرمز​ خدمتکارها کشیش خبر کرده بودن.

با این حال، از نظر‌خجالت​ قدرت الهی، هیچ‌کس تو این‌همچین​ قلعه بالاتر از رگین نبود.

هیچ روح خبیثی وجود‌می‌دونی​ نداشت که بتونه از‌گفت​ چشم‌های اون مخفی بمونه.

حداقل الان به نظر‌خجالت​ نمی‌رسید که بدن آپریل‌چرا​ همچین مشکلی داشته باشه.

رگین گوشش‌باعث​ رو به لب‌های‌کشیده​ آپریل نزدیک کرد.

کلمات نامفهوم بودن‌قرمز​ و خیلی سخت می‌شد‌مایه​ فهمید داره چی می‌گه.

بعد چند کلمه شنیدم.

«دشمن... باید...»

کابوس آپریل.

او هنوز هم به خاطر اون‌می‌کشی​ اتفاقی که ده سال پیش تو‌انداختی​ پادشاهی افتاد، بیشتر شبا کابوس می‌دید.

یه شیطان ناشناس به‌می‌دونی​ قلعه حمله کرده بود‌گفت​ و پادشاه کشته شده بود.

با این حال، حافظه‌اش پاک‌می‌کشی​ شده بود و حتی نمی‌تونست‌مخمصه‌ای​ قیافه دشمنش رو به یاد بیاره.

از ترس اینکه مبادا کل‌کشیده​ ماجرا رو فراموش کنه، روی صورت‌می‌کشی​ خودش یه بریدگی ایجاد کرده بود.

هنوز هم جای اون‌برهنه‌ت​ زخم پاک نشده بود.‌خجالته​ درد قلبش هم همین‌طور.

رگین آروم سرش‌اسم​ رو تکون داد‌نمی‌زنی​ و بلند شد.

همون لحظه،‌قرمز​ آپریل مستقیم تو‌می‌کشی​ چشماش زل زد.

«ای احمق کله‌پوک!»

«آپریل!»

«حرف بزن. من‌اسم​ رو انتخاب می‌کنی یا‌همون‌طور​ اون برادر بیچاره‌ات رو؟»

«باز چرا این‌طوری می‌کنی؟»

«جواب منو بده!»

«اون بحث دیگه تموم شده.‌خجالت​ خودم با چشمای خودم دیدم،‌همچین​ برای همین می‌دونم. همچین آدمای وحشتناکی...»

«وحشتناک نیستن؟‌چطور​ همونایی که دارن‌زانو​ جلو روم می‌خندن؟»

«مطمئنم چون‌قرمز​ زن برادرته، باهات‌می‌کشی​ خوب رفتار می‌کنه.»

«رگین ون‌باعث​ هولی‌بیچ! جوابم رو‌کشیده​ بده. من برادرتم؟»

«یهو چت شد؟»

«یادم اومد!»

«چی یادت اومد؟»

«یادم اومد کی به این‌کشیده​ قلعه حمله کرد، پدرم رو‌خجالت​ کشت و منو تحقیر کرد!»

«حافظه‌ات داره برمی‌گرده؟»

آپریل خودش رو بغل کرد.

بدنش از ترس می‌لرزید.

فقط فکر کردن به‌شن‌ها​ اون صحنه، همون لحظه‌ای‌قرمز​ که پدرش خاکستر شد...

رگین، برول رو توی‌برهنه‌ت​ گهواره گذاشت و دستش‌خجالته​ رو دور شونه‌های آپریل انداخت.

«جوابم رو بده‌اسم​ رگین... واقعاً قراره‌نمی‌زنی​ منو انتخاب کنی؟»

«این چه سؤال احمقانه‌ایه. برادر و‌مایه​ خواهرم خانواده عزیز منن. اما حتی‌می‌تونی​ اونا هم نمی‌تونن جات رو برام بگیرن.»

«دروغ می‌گی. تو می‌ری‌شن‌ها​ پیش سیگنی. پیش همون‌قرمز​ خواهری که برات مثل مادره.»

«به خدا قسم می‌خورم. حتی‌خجالت​ اگه قرار باشه جونم رو‌همچین​ بدم، تو رو ول نمی‌کنم.»

«واقعاً؟»

«پس بهم بگو.»

آخه کی همچین حرفی زده...

«رگین، تو احمقی؟»

«اگه این‌طوری‌چطور​ پیش بره،‌می‌دونی​ بازم عصبانی می‌شما.»

«خیلی ترسناکه.»

«خب...»

«اون یه شیطان واقعیه.»

«داری در‌چطور​ مورد کی‌می‌دونی​ حرف می‌زنی؟»

«دمیورگوس ۶۶۶ام. اون‌برهنه‌ت​ همون کسیه که‌مایه​ پدرم رو کشت.»

«امکان نداره!»

«کاملاً واضح یادمه. خودشه.»

«پس... یعنی...»

«اون در حالی که زل زده بود تو چشمام، داشت از شامش‌می‌تونی​ لذت می‌برد. احتمالاً فکر می‌کرده که اون شیطان... حافظه‌ام رو کاملاً پاک کرده.‌آورد​ فقط فکر کن چقدر بی‌رحمه! رگین، هنوزم قصد داری با برادرت صمیمی بمونی؟»

همون لحظه‌باعث​ رگین به یه‌کشیده​ بهونه فکر کرد.

برادر، برادره و شیطان، شیطانه.

اما اینو بلند‌اسم​ نگفت. خیلی مسخره‌نمی‌زنی​ به نظر می‌رسید.

«آپریل.»

«رگین! جوابمو بده.»

«این عهدیه که خیلی وقت پیش، همون شبی که‌چرا​ برای اولین بار دیدمت بستم. دشمنان تو، دشمنان منن. قسم‌فقط​ خوردم که شمشیرت بشم و قلب دشمنانت رو سوراخ کنم.»

«آره، یادمه.»

«آپریل، من شمشیر توأم.»

خندید.

برای یک لحظه،‌قرمز​ آپریل احساس کرد اوضاع‌مایه​ داره به هم می‌ریزه.

رگین بدون هیچ‌اسم​ تردیدی از شدت‌نمی‌زنی​ خشم منفجر شد.

با این حال، این‌خجالت​ قضیه باید خیلی مخفیانه‌تر‌چرا​ و محتاطانه‌تر پیش می‌رفت.

طرف مقابلشون ارباب شیاطین‌شن‌ها​ سابق بود. کسی که‌قرمز​ می‌گفتن قوی‌ترین موجود تمام دورانه.

«رگین، می‌دونم. پس...»

رگین او‌چطور​ را در‌می‌دونی​ آغوش کشید.

بوسه‌های عمیقی‌قرمز​ روی پیشونی‌خجالت​ و لب‌هایش گذاشت.

«اگه الان که می‌دونم‌شن‌ها​ دشمن واقعیت کیه کاری‌قرمز​ نکنم، دیگه شمشیر تو نیستم.»

رگین بلند شد و‌برهنه‌ت​ شمشیری که کنار تخت‌خجالته​ تزئین شده بود رو برداشت.

بالمونگ.

با در دست داشتن شمشیر الهی بالمونگ، شمشیر‌چرا​ جنگجویی که زمانی در میان قوی‌ترین‌ها جای داشت،‌کردی​ رگین مثل باد با سرعت به راه افتاد.

آپریل از پشت‌پوستش​ سرش فریاد زد:‌بشه​ «صبر کن! نه!»

برول که از‌قرمز​ فریاد مادرش جا خورده‌مایه​ بود، زد زیر گریه.

اما آپریل اصلاً نتونست به آروم کردن‌همون‌طور​ بچه فکر کنه و دنبال رگین دوید. رگین‌خشن​ از قبل توی دروازه انتقال ناپدید شده بود.

رگین با شمشیر‌برهنه‌ت​ کشیده بالمونگ، به سمت‌خجالته​ مرکز سالن ضیافت رفت.

دئوس که تقریباً در‌شن‌ها​ مرکز میز طولانی نشسته‌قرمز​ بود، بهش نگاه کرد.

«چرا شمشیر دستت گرفتی؟»

هیچ‌کس به حرفش نخندید.

چون قیافه رگین‌برهنه‌ت​ اصلاً عادی نبود. رگین‌خجالته​ به دئوس نزدیک شد.

نوک شمشیرش رو سمت دئوس‌کشیده​ گرفت. و بعد با صدایی‌خجالت​ که شبیه فریاد بود گفت:

«من، رگین ون هولی‌بیچ، تو‌خجالت​ رو، دئوس، به یه دوئل‌همچین​ مرگ و زندگی دعوت می‌کنم!»

دئوس رشته‌های سرخ‌شده‌ای که دستش‌زانو​ بود رو با یه صدای‌زمین​ هورت کشیدن بلند چپوند تو دهنش.

اما هر دو‌برهنه‌ت​ تا چشمش هنوز‌مایه​ روی رگین قفل بود.

نگاهش داد‌باعث​ می‌زد: «این‌شن‌ها​ بچه دیوونه شده؟»

«اگه نتونم بکشمت، مرگ رو‌خجالت​ انتخاب می‌کنم، و هیچ‌کس نباید‌همچین​ تو این رویارویی شرافتمندانه دخالت کنه!»

دئوس دهنش رو باز کرد.

«زیک.»

«بـ... بله؟»

«تو غذاتون سم ریختین؟»

«خب...»

«همون بچه‌های نویه‌کان مواد‌خجالت​ اولیه رو آماده کردن، مگه‌همچین​ نه؟ دستاتون رو قشنگ شستین؟»

رگین فریاد زد:

«درخواست دوئل پرافتخار‌قرمز​ یه شوالیه رو‌می‌کشی​ با دیوونه‌بازی اشتباه نگیر!»

«اگه دیوونه نیستی پس چته؟ می‌خوای سر جونت با من بجنگی؟ تو؟‌بدن​ اگه خیلی دلت می‌خواد بمیری، برو تو همون دریای اون‌ور، سرت رو بکن‌می‌کشی​ زیر آب و ده دقیقه همون‌جا بمون. این‌طوری خیلی راحت‌تر به خواسته‌ات می‌رسی.»

«تو شرافت‌قرمز​ بانوی من‌خجالت​ رو لکه‌دار کردی.»

«بانو؟ منظورت آپریله؟»

«اون اسم‌زود​ رو به‌برهنه‌ت​ زبون نیار!»

«من کی... آه، نکنه به خاطر اون قضیه بزرگیِ‌روی​ فلان چیز می‌گی؟ نه بابا، نیازی نیست بگی که اعتبارت‌کشیده​ رو زیر سؤال برده. تازه، خودتم اون موقع داشتی می‌خندیدی.»

به نظر نمی‌رسید که رگین اصلاً اهل خنده باشه،‌همچین​ اما برای دئوس خیلی عجیب‌تر بود که رگین به خاطر‌برای​ یه همچین موضوع مسخره‌ای این‌قدر جدی و خشک برخورد می‌کنه.

جو سالن‌باعث​ ضیافت کم‌کم سرد‌کشیده​ و سنگین شد.

اولش فکر می‌کردم فقط‌برهنه‌ت​ یه شوخی و سرگرمیه، اما‌چرا​ انگار قضیه کاملاً جدی بود.

ناولها | novelha.net