چپتر 297: جداییها همیشه ناگهانیاند (۱)
0آپریل هنوزچطور هم ازمیدونی دئوس میترسید.
ولی خب، هر چقدر هم کهمایه چیزی ترسناک باشه، اگه مدام جلومیتونی چشمت باشه، بالاخره بهش عادت میکنی.
از اونجایی که دئوس اصلاً اون خوی وحشیانهقرمز یه شیطان رو از خودش نشون نمیداد، خیلی وقتهاانداختی راحت میشد فراموش کرد که اون واقعاً یه شیطانه.
البته، هر بار کهبرهنهت این فکر به سرشخجالته میزد، به خودش نهیب میزد.
نباید به پلیدی آلوده بشم!
«امیدوارم خداوندقرمز از خانوادهی ضعیفمیکشی ما محافظت کنه.»
به آینه نگاهپوستش کرد و سرشبشه رو پایین انداخت.
و وقتی دوباره چشماشبرهنهت رو باز کرد، باخجالته صحنهی کاملاً متفاوتی روبهرو شد.
انگار نوک یه کوهمیدونی خشک و بیآبوعلف بود.گفت یه پرتوی نور اونجا میتابید.
آپریل یکدفعه متوجه شدخجالت که کاملاً برهنهست. سریعچرا با دستهاش خودش رو پوشوند.
بعد صدایی از تویشنها نور به گوش رسید:قرمز «آپریل! آپریل، دختر رایچی!»
جا خورد و بهبرهنهت اطراف نگاه کرد. صداخجالته دقیقاً از همون نور میومد.
«تو کی هستی؟»
«من راگوئل هستم، فرشتهایخجالت که خودش رو فدایچرا همهچیز تو این سیاره کرد.»
آپریل باباعث تعجب فریادشنها زد: «راگوئل!»
«آپریل، چطور اسمقرمز من رو میدونیمیکشی ولی زانو نمیزنی؟»
همونطور کهچطور راگوئل گفت، رویزانو زمین زانو زد.
نشستن با بدن برهنه روی اون خاکخجالته و خل خشن باعث شد پوستش بهکنی شنها کشیده بشه و خیلی زود قرمز بشه.
«آپریل، ازباعث بدن برهنهتشنها خجالت میکشی؟»
«مایه خجالته. چراقرمز من رو تومیکشی همچین مخمصهای انداختی؟»
«چطور میتونی به این افتخار کنی کههمونطور مرگ رایچی رو فراموش کردی، در حالی کهخشن فقط برای برهنه بودن بدنت احساس شرم میکنی؟»
آپریل سرش رو بالا آورد و بهخجالته نور نگاه کرد: «من فراموش نکردم!» سعیکنی کرد با نگاهی تیزبین به راگوئل خیره بشه.
اما اثری از اون فرشتهی بزرگبشه نبود. آپریل جای زخم بزرگی رومایه که روی گونهاش بود، نشون داد.
«این زخم سندی بربرهنهت اینه که من مرگخجالته پدرم رو فراموش نکردم.»
«پس بهمچطور بگو. کیمیدونی پدرت رو کشت؟»
«متأسفانه حافظهام رو از دستمیکشی دادم. راگوئل! خواهش میکنم بهممخمصهای رحم کن و حقیقت رو بگو.»
«برای همین اومدمپوستش اینجا. تو روبشه پیش خودم آوردم.»
کل بدن آپریل طوریبرهنهت جمع شد که انگارخجالته تو آب یخ پریده باشه.
«حقیقت رو... بهم نشون میدی؟»
«دستت رو دراز کن. بهت یه دونهی زیتونچرا میدم. اگه شجاعت فهمیدن حقیقت رو داری، فقط اینحالی دونه رو قورت بده.» اما نور کمکم محو شد.
«میتونی با حقیقتپوستش روبهرو بشی؟» منظرهی اطرافزود شروع به حرکت کرد.
خودش رو اونطرف آینه دید.خجالت توهم و واقعیت با هم ترکیبمخمصهای شدن و یکدفعه به خودش اومد.
اون بیابون برهوت مثل یه سرابنمیزنی غیب شد و تنها چیزی کهبدن باقی موند، دونهی زیتون توی دستش بود.
آپریل بدون معطلی دونهخجالت رو قورت داد. حتیچرا یه ذره هم تردید نکرد.
بلافاصله بعد ازپوستش اون، خاطرات پاکشدهاشبشه به ذهنش برگشتن.
«اون! اونزود پدرم روبرهنهت کشت... من!»
آپریل ازچطور شدت شوک همونجازانو از حال رفت.
در همین حین، وقتی دیدنمیکشی آپریل بعد از مدتها برنگشته، رگینانداختی نگاهی به سمت خانه وارپ انداخت.
به نظر میرسید برول هم دنبالبشه مادرشه. رگین دلشوره داشت و نمیدونستمایه این بمب کی قراره منفجر بشه.
زکه رو به برادر بزرگترشخجالت کرد و گفت: «میگن زنهاهمچین خیلی طول میکشه تا حاضر بشن.»
دئوس با بیحوصلگیاسم جواب داد: «آره...نمیزنی لابد رفته دستشویی برینه.»
یولگئوم از حرفبرهنهت دئوس شاکی شد:مایه «سر میز غذا آخه؟!»
دئوس باباعث بیخیالی گفت:شنها «چیه مگه؟»
«حداقل یهزود ذره ادببرهنهت رو رعایت کن.»
«مدفوع.»
«اونم همون معنی رو میده!»
«فضولات؟»
یولگئوم دادزود زد: «دردبرهنهت و فضولات!»
دئوس شونهچطور بالا انداخت:میدونی «پس چی بگم؟»
«هیچی نگو!قرمز فقط دهنت رومیکشی ببند. برای همیشه.»
دئوس غرغر کرد: «خیلی چیزاکشیده تو این دنیا درست کار نمیکنن.میکشی چون دنیا همینطوری پیچیده و داغونه...»
یولگئوم تیکه انداخت: «نکنه چونخجالت مغز تو پیچ خورده اینطوریه؟»همچین رگین از جاش بلند شد.
رگین گفت:چطور «میرم دنبالشمیدونی و برمیگردم.»
دئوس تأیید کرد:برهنهت «آره، دقیقاً همونمایه کار رو بکن. همون.»
رگین با شنیدنپوستش حرف دئوس لبخندبشه تلخی زد و گفت:
«فکر کنم حداقل بایدبرهنهت یه بار به بچهامخجالته شیر بدم. الان برمیگردم.»
رگین که بعد از رد شدن ازهمونطور خانه وارپ به حیاط پشتی رسیده بود، باخشن دیدن فضای شلوغ و پرهرجومرج قلعه اخم کرد.
یکی از خدمتکارهابرهنهت دواندوان به سمتمایه رگین اومد: «عالیجناب!»
«چه خبر شده؟»
«اعلیحضرت! اعلیحضرت...»
«چه بلایی سر آپریل اومده؟»
«از حال رفتن و دوبارهمیکشی به هوش اومدن. الان یه کشیشانداختی اومده بالاسرشون، وضعیتشون یه کم عجیبه.»
رگین، برول رو بغلشنها کرد و به سمتقرمز اتاق خواب پادشاه دوید.
کشیش و خدمتکارهاقرمز با چهرههایی نگران دورمایه تخت جمع شده بودن.
آپریل باچطور چشمهای بسته رویزانو تخت افتاده بود.
رگین فریاد زد: «همهخجالت از این اتاق برید بیرون!»همچین سرخدمتکار به رگین نزدیک شد.
«اسقف منطقه هائونا...»
«اگه نمیتونید همین الان درمانش کنید، ازمایه اتاق برید بیرون! چطور میتونید اجازه بدیدافتخار غریبهها اعلیحضرت رو تو این وضعیت ببینن؟!»
رگین پردههای تختاسم رو کشید ونمیزنی به خدمتکارها چشمغره رفت.
آپریل زن مغروری بود. اصلاًمیکشی حس خوبی نداشت که اینطوریمخمصهای مضحکهی دست و تماشای بقیه بشه.
خدمتکارها با دستپاچگی بیرون رفتن. کشیشبشه و دکتر هم سرشون رو تکونمایه دادن و اتاق رو ترک کردن.
راستش رو بخواید، رگین هم نمیدونست مشکلمایه آپریل چیه، برای همین اگه بقیه بیشتر ازکنی این اونجا میموندن، فقط بیدلیل اعصابش خردتر میشد.
بعد از اینکهاسم همه رفتن، رگیننمیزنی پرده رو نیمهباز کرد.
آپریل در حالی کهخجالت سفیدی چشماش معلوم بود، داشتهمچین چیزی زیر لب زمزمه میکرد.
انگار جنزده شده بود.شنها حالا میشد فهمید چراقرمز خدمتکارها کشیش خبر کرده بودن.
با این حال، از نظرخجالت قدرت الهی، هیچکس تو اینهمچین قلعه بالاتر از رگین نبود.
هیچ روح خبیثی وجودمیدونی نداشت که بتونه ازگفت چشمهای اون مخفی بمونه.
حداقل الان به نظرخجالت نمیرسید که بدن آپریلچرا همچین مشکلی داشته باشه.
رگین گوششباعث رو به لبهایکشیده آپریل نزدیک کرد.
کلمات نامفهوم بودنقرمز و خیلی سخت میشدمایه فهمید داره چی میگه.
بعد چند کلمه شنیدم.
«دشمن... باید...»
کابوس آپریل.
او هنوز هم به خاطر اونمیکشی اتفاقی که ده سال پیش توانداختی پادشاهی افتاد، بیشتر شبا کابوس میدید.
یه شیطان ناشناس بهمیدونی قلعه حمله کرده بودگفت و پادشاه کشته شده بود.
با این حال، حافظهاش پاکمیکشی شده بود و حتی نمیتونستمخمصهای قیافه دشمنش رو به یاد بیاره.
از ترس اینکه مبادا کلکشیده ماجرا رو فراموش کنه، روی صورتمیکشی خودش یه بریدگی ایجاد کرده بود.
هنوز هم جای اونبرهنهت زخم پاک نشده بود.خجالته درد قلبش هم همینطور.
رگین آروم سرشاسم رو تکون دادنمیزنی و بلند شد.
همون لحظه،قرمز آپریل مستقیم تومیکشی چشماش زل زد.
«ای احمق کلهپوک!»
«آپریل!»
«حرف بزن. مناسم رو انتخاب میکنی یاهمونطور اون برادر بیچارهات رو؟»
«باز چرا اینطوری میکنی؟»
«جواب منو بده!»
«اون بحث دیگه تموم شده.خجالت خودم با چشمای خودم دیدم،همچین برای همین میدونم. همچین آدمای وحشتناکی...»
«وحشتناک نیستن؟چطور همونایی که دارنزانو جلو روم میخندن؟»
«مطمئنم چونقرمز زن برادرته، باهاتمیکشی خوب رفتار میکنه.»
«رگین ونباعث هولیبیچ! جوابم روکشیده بده. من برادرتم؟»
«یهو چت شد؟»
«یادم اومد!»
«چی یادت اومد؟»
«یادم اومد کی به اینکشیده قلعه حمله کرد، پدرم روخجالت کشت و منو تحقیر کرد!»
«حافظهات داره برمیگرده؟»
آپریل خودش رو بغل کرد.
بدنش از ترس میلرزید.
فقط فکر کردن بهشنها اون صحنه، همون لحظهایقرمز که پدرش خاکستر شد...
رگین، برول رو تویبرهنهت گهواره گذاشت و دستشخجالته رو دور شونههای آپریل انداخت.
«جوابم رو بدهاسم رگین... واقعاً قرارهنمیزنی منو انتخاب کنی؟»
«این چه سؤال احمقانهایه. برادر ومایه خواهرم خانواده عزیز منن. اما حتیمیتونی اونا هم نمیتونن جات رو برام بگیرن.»
«دروغ میگی. تو میریشنها پیش سیگنی. پیش همونقرمز خواهری که برات مثل مادره.»
«به خدا قسم میخورم. حتیخجالت اگه قرار باشه جونم روهمچین بدم، تو رو ول نمیکنم.»
«واقعاً؟»
«پس بهم بگو.»
آخه کی همچین حرفی زده...
«رگین، تو احمقی؟»
«اگه اینطوریچطور پیش بره،میدونی بازم عصبانی میشما.»
«خیلی ترسناکه.»
«خب...»
«اون یه شیطان واقعیه.»
«داری درچطور مورد کیمیدونی حرف میزنی؟»
«دمیورگوس ۶۶۶ام. اونبرهنهت همون کسیه کهمایه پدرم رو کشت.»
«امکان نداره!»
«کاملاً واضح یادمه. خودشه.»
«پس... یعنی...»
«اون در حالی که زل زده بود تو چشمام، داشت از شامشمیتونی لذت میبرد. احتمالاً فکر میکرده که اون شیطان... حافظهام رو کاملاً پاک کرده.آورد فقط فکر کن چقدر بیرحمه! رگین، هنوزم قصد داری با برادرت صمیمی بمونی؟»
همون لحظهباعث رگین به یهکشیده بهونه فکر کرد.
برادر، برادره و شیطان، شیطانه.
اما اینو بلنداسم نگفت. خیلی مسخرهنمیزنی به نظر میرسید.
«آپریل.»
«رگین! جوابمو بده.»
«این عهدیه که خیلی وقت پیش، همون شبی کهچرا برای اولین بار دیدمت بستم. دشمنان تو، دشمنان منن. قسمفقط خوردم که شمشیرت بشم و قلب دشمنانت رو سوراخ کنم.»
«آره، یادمه.»
«آپریل، من شمشیر توأم.»
خندید.
برای یک لحظه،قرمز آپریل احساس کرد اوضاعمایه داره به هم میریزه.
رگین بدون هیچاسم تردیدی از شدتنمیزنی خشم منفجر شد.
با این حال، اینخجالت قضیه باید خیلی مخفیانهترچرا و محتاطانهتر پیش میرفت.
طرف مقابلشون ارباب شیاطینشنها سابق بود. کسی کهقرمز میگفتن قویترین موجود تمام دورانه.
«رگین، میدونم. پس...»
رگین اوچطور را درمیدونی آغوش کشید.
بوسههای عمیقیقرمز روی پیشونیخجالت و لبهایش گذاشت.
«اگه الان که میدونمشنها دشمن واقعیت کیه کاریقرمز نکنم، دیگه شمشیر تو نیستم.»
رگین بلند شد وبرهنهت شمشیری که کنار تختخجالته تزئین شده بود رو برداشت.
بالمونگ.
با در دست داشتن شمشیر الهی بالمونگ، شمشیرچرا جنگجویی که زمانی در میان قویترینها جای داشت،کردی رگین مثل باد با سرعت به راه افتاد.
آپریل از پشتپوستش سرش فریاد زد:بشه «صبر کن! نه!»
برول که ازقرمز فریاد مادرش جا خوردهمایه بود، زد زیر گریه.
اما آپریل اصلاً نتونست به آروم کردنهمونطور بچه فکر کنه و دنبال رگین دوید. رگینخشن از قبل توی دروازه انتقال ناپدید شده بود.
رگین با شمشیربرهنهت کشیده بالمونگ، به سمتخجالته مرکز سالن ضیافت رفت.
دئوس که تقریباً درشنها مرکز میز طولانی نشستهقرمز بود، بهش نگاه کرد.
«چرا شمشیر دستت گرفتی؟»
هیچکس به حرفش نخندید.
چون قیافه رگینبرهنهت اصلاً عادی نبود. رگینخجالته به دئوس نزدیک شد.
نوک شمشیرش رو سمت دئوسکشیده گرفت. و بعد با صداییخجالت که شبیه فریاد بود گفت:
«من، رگین ون هولیبیچ، توخجالت رو، دئوس، به یه دوئلهمچین مرگ و زندگی دعوت میکنم!»
دئوس رشتههای سرخشدهای که دستشزانو بود رو با یه صدایزمین هورت کشیدن بلند چپوند تو دهنش.
اما هر دوبرهنهت تا چشمش هنوزمایه روی رگین قفل بود.
نگاهش دادباعث میزد: «اینشنها بچه دیوونه شده؟»
«اگه نتونم بکشمت، مرگ روخجالت انتخاب میکنم، و هیچکس نبایدهمچین تو این رویارویی شرافتمندانه دخالت کنه!»
دئوس دهنش رو باز کرد.
«زیک.»
«بـ... بله؟»
«تو غذاتون سم ریختین؟»
«خب...»
«همون بچههای نویهکان موادخجالت اولیه رو آماده کردن، مگههمچین نه؟ دستاتون رو قشنگ شستین؟»
رگین فریاد زد:
«درخواست دوئل پرافتخارقرمز یه شوالیه رومیکشی با دیوونهبازی اشتباه نگیر!»
«اگه دیوونه نیستی پس چته؟ میخوای سر جونت با من بجنگی؟ تو؟بدن اگه خیلی دلت میخواد بمیری، برو تو همون دریای اونور، سرت رو بکنمیکشی زیر آب و ده دقیقه همونجا بمون. اینطوری خیلی راحتتر به خواستهات میرسی.»
«تو شرافتقرمز بانوی منخجالت رو لکهدار کردی.»
«بانو؟ منظورت آپریله؟»
«اون اسمزود رو بهبرهنهت زبون نیار!»
«من کی... آه، نکنه به خاطر اون قضیه بزرگیِروی فلان چیز میگی؟ نه بابا، نیازی نیست بگی که اعتبارتکشیده رو زیر سؤال برده. تازه، خودتم اون موقع داشتی میخندیدی.»
به نظر نمیرسید که رگین اصلاً اهل خنده باشه،همچین اما برای دئوس خیلی عجیبتر بود که رگین به خاطربرای یه همچین موضوع مسخرهای اینقدر جدی و خشک برخورد میکنه.
جو سالنباعث ضیافت کمکم سردکشیده و سنگین شد.
اولش فکر میکردم فقطبرهنهت یه شوخی و سرگرمیه، اماچرا انگار قضیه کاملاً جدی بود.