---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

چرا از شیطان شاه بودن دست کشیدم

چپتر 40: ملاقات با مردمان زیرزمین (۱) • ⏱ 11 دقیقه

چپتر 40: ملاقات با مردمان زیرزمین (۱)

0

«حالا خواهر و برادر‌اومدم​ کوچیکترت رو تو یه‌نبود​ خوابگاه خصوصی ثبت‌نام کردی؟»

کالسکه تق‌تق‌کنان جلو می‌رفت.

دئوس که اون پشت تو‌می‌دونه​ بخش بارها دراز کشیده بود،‌قصد​ این رو به زکه گفت.

می‌تونست یه دلیجان مسافرتی بخره، اما به نظر می‌رسید دئوس این گاری رو بیشتر دوست داره.‌بگیرم​ مگه می‌شد جای دیگه‌ای این‌طوری دراز کشید و آسمون رو نگاه کرد؟ در واقع، سفر کردن‌همون‌طور​ تو شهر با یه اسب بارکش خیلی راحت‌تر از یه کالسکه مسافربری یغور و دست‌وپاگیر بود.

به‌ندرت پیش می‌اومد‌کوبیدم​ کسی تک‌تک مسافرهای روی‌منظورم​ گاری رو بازرسی کنه.

چون به‌هرحال ساختارش‌بشن​ طوری بود که‌واقعاً​ داخلش کاملاً دیده می‌شد.

«آره. هر دوشون رفتن خوابگاه.»

«حسابی خرج‌ولی​ رو دستت‌واقعاً​ گذاشته پس.»

«آره. مخصوصاً‌اینجا​ وقتی قراره‌اومدم​ این‌طوری بریم ماجراجویی.»

«گفتی چند سالشونه؟»

«خواهرم الان‌شدن​ ده سالشه و‌می‌دونه​ داداشم پنج سال.»

«پنج سال؟ اونم فرستادی خوابگاه؟»

«آره. بچه‌های خانواده‌های سرشناس‌اومدم​ معمولاً از همون مهدکودک‌نبود​ تو خوابگاه زندگی می‌کنن.»

«این‌طوری هم سخته دیگه.»

«از پسش برمیان. آخه‌خدا​ استعداد هر دوشون تو‌سرورم​ جنگجو شدن از من بیشتره.»

«خدا می‌دونه قراره چی بشن...»

«ولی سرورم،‌اینجا​ واقعاً قصد‌اومدم​ دارید برید زیرزمین؟»

الکس سرش رو‌بشن​ چرخوند و به‌واقعاً​ دئوس نگاه کرد.

«پس چی؟ تا‌بیشتره​ اینجا کوبیدم اومدم که‌ولی​ حرفم رو پس بگیرم؟»

«منظورم این نبود.»

کالسکه دوباره تکون خورد.

دشت ناهموارِ امتداد این جاده‌سرورم​ پر از صخره‌های ستون‌مانندی بود‌زیرزمین​ که بهشون دودکش‌های شیطان می‌گفتن.

همون‌طور که از اسمش پیدا بود، صخره‌ها مثل‌سرورم​ دودکش از زمین بیرون زده بودن و قد‌چرخوند​ کشیده بودن. حتی ازشون دود سیاه هم بیرون می‌زد.

«زیرزمین... جای خطرناکیه.»

«ترسیدی؟»

«این چه حرفیه؟ ولی دورف‌های‌سرورم​ زیرزمینی از هیچ‌کس نمی‌ترسن. اونا حتی‌الکس​ از پادشاه شیاطین هم ترسی ندارن.»

الکس روی‌شدن​ کلمه پادشاه شیاطین‌می‌دونه​ کمی تأکید کرد.

«آره، من که زَهره‌ترک شدم.»

«نه، جدی می‌گم.»

«پس به راهت ادامه بده.»

«هوف، شما اصلاً به‌خدا​ حرف خدمتکارتون گوش نمی‌دین.‌سرورم​ اشتباه کردم قدیس شدم.»

«چیه؟ مگه مجبوری؟‌سرورم​ فقط مستقیم برو. نذار‌برید​ این‌قدر هم تق‌تق کنه.»

«مگه چاره دیگه‌ای هم دارم؟»

«همه پیر شدین و زبون‌دراز؟»

حدود سی دقیقه بعد‌خدا​ بود که گاریِ در‌سرورم​ حال لرزش بالاخره متوقف شد.

وسط دشتی‌ولی​ پر از‌واقعاً​ دودکش‌های شیطان.

این همون چیزی بود که مردم بهش می‌گفتن؛ یه‌دوباره​ مجرای گدازه بین دم و باسن این قاره‌ی اسب‌شکل، شکافی‌دودکش‌های​ تو زمین که گدازه‌های قرمز و چسبناک ازش بالا می‌زد.

-زمزمه شیطان.

«زمزمه شیطان دیگه‌بیشتره​ چه کوفتیه؟ این‌بشن​ فقط یه سوراخ لعنتیه.»

«آه، البته... این مکان‌واقعاً​ نقطه شروع شبه‌جزیره دم‌اسبی‌زیرزمین​ و انتهای باسن اسبه، اما...»

«سوراخ ماتحت اسب.»

«واسه اسم‌گذاری یه‌بشن​ منطقه جغرافیایی یکم‌واقعاً​ زیادی گیج‌کننده نیست؟»

«مگه سوراخی که ازش می‌خوری‌می‌دونه​ پر نمی‌شه؟ ولی سوراخی که‌قصد​ ازش می‌رینی چی، اونم پر می‌شه؟»

«آره، نه...»

یولگئوم که‌اینجا​ داشت گوش‌اومدم​ می‌داد، عصبانی شد.

«بس کنین‌می‌دونه​ این بحث‌ولی​ سوراخ رو.»

«ببخشید.»

«انگار خودش دستشویی نمی‌ره...»

کف دست یولگئوم‌کوبیدم​ محکم به کمر‌بگیرم​ دئوس کوبیده شد.

«به یه خانم چه حرفی‌سرورم​ داری می‌زنی؟ در ضمن، من‌زیرزمین​ نیازی ندارم برم گل بچینم.»

«واسه چی باید گل بچینی؟»

«فقط یه اصطلاحه.»

«اون‌وقت شماره یک و دو‌حرفم​ رو چطوری از هم تشخیص می‌دی؟‌خورد​ برای اون یکی قراره میوه بچینی؟»

«برای همینه‌می‌دونه​ که از این‌جور‌سرورم​ بحث‌ها بدم میاد!»

یولگئوم گوش‌هاش رو گرفت.‌خدا​ تو همین حین، دئوس‌سرورم​ از گاری پایین پرید.

«خب، پس‌ولی​ بیاید بریم تو‌قصد​ سوراخ ماتحت اسب.»

«اسمش زمزمه شیطانه...»

«اصلاً اینجا صدایی‌بشن​ هم میاد؟ خب، طبیعیه‌قصد​ که سوراخ صدا بده.»

گدازه‌های قرمز تیره‌ای که از مجرای‌بشن​ گدازه سرازیر می‌شدن، به دریای نزدیک‌برید​ اونجا می‌ریختن و بخار عظیمی ایجاد می‌کردن.

بخار برای مدتی تو غار زیرآبی جمع می‌شد و‌الکس​ بعد یک‌دفعه فوران می‌کرد و فواره‌ی عظیمی می‌ساخت که از‌دوباره​ ساحل تا آسمون بالا می‌رفت و صدای بلندی تولید می‌کرد.

پوووف!

«به این می‌گن زمزمه؟»

«آه... بله.»

«دقیقاً همینه. می‌دونی اون حسی که شکمت شروع می‌کنه به باد کردن‌اینجا​ و بعد تو یه لحظه همه‌چیز می‌زنه بیرون چطوریه؟ تو که حتی‌امتداد​ واسه گل چیدن هم بیرون نمی‌ری، این حس رو می‌شناسی دیگه، نه؟»

یولگئوم گوش‌هاش رو گرفت‌اومدم​ و با دهنش صدای‌نبود​ «آآآ» درآورد تا چیزی نشنوه.

الکس برای اینکه جلوی افتضاح‌تر شدن‌واقعاً​ بحث رو بگیره، با عجله راه‌سرش​ افتاد و جلوتر از بقیه رفت.

«مسیر زیرزمین از این طرفه.»

«فکر کنم خودم یه‌واقعاً​ حدس‌هایی می‌زدم. قرار نیست که‌الکس​ مستقیم بریم تو خود سوراخ.»

«دقیقاً بغلشه.»

«همون دور و بره دیگه.»

یک بار دیگه، آب گرم‌می‌دونه​ فوران کرد، به آسمون رفت‌قصد​ و صداش هوا رو لرزوند.

زکه با‌ولی​ شنیدن اون صدا‌قصد​ زد زیر خنده.

بعد از شنیدن حرف‌های‌اومدم​ دئوس، هیچ‌چیز دیگه‌ای جز‌نبود​ «اون صدا» به ذهنش نمی‌رسید.

«همون‌طور که انتظار می‌رفت،‌ولی​ چهارده سالشه. فقط بچه‌های معصوم‌برید​ از این‌جور صداها خوششون میاد.»

دئوس انگشت‌شدن​ شستش رو برای‌می‌دونه​ زکه بالا برد.

زکه و الکس‌سرورم​ کوله‌پشتی‌های نسبتاً بزرگی‌دارید​ روی دوششون داشتن.

از اونجایی که جاده برای کالسکه‌ها‌بگیرم​ غیرقابل عبور بود، به غذا و تجهیزات‌ناهموارِ​ برای خوابیدن تو فضای باز نیاز داشتن.

علاوه بر این، زکه سه تا از تجهیزات سری دومز‌زیرزمین​ رو پوشیده بود. سپر رو به پشت کوله‌پشتیش وصل کرده بود‌دوباره​ و دستکش دومز و تجهیزات سیاه‌رنگش رو هم به تن داشت.

دئوس و یولگئوم در حالی که اون دو نفر‌واقعاً​ رو به عنوان راهنما جلو فرستاده بودن، جوری تو‌کوبیدم​ مسیر باریک کنار گدازه‌ها قدم می‌زدن که انگار اومدن پیاده‌روی.

حدود یک ساعت گذشته بود؟

برای اولین‌اینجا​ بار، منظره‌اومدم​ تغییر کرد.

تو یه نقطه‌ای، جاده‌ی‌ولی​ طبیعی بین صخره‌ها تبدیل به‌برید​ مسیری از تخته‌سنگ‌های صاف شد.

خیلی زود، یه مجسمه سنگی باشکوه از یه غول‌واقعاً​ پدیدار شد. غولی که روی صخره برجسته‌کاری شده بود،‌کوبیدم​ یه تخته‌سنگ بزرگ رو روی سقف نگه داشته بود.

«اینجا سرزمین دورف‌هاست.»

«فکر کنم فقط‌کوبیدم​ با یه نگاه‌بگیرم​ هم می‌شه فهمید.»

جاده‌ای که از اونجا شروع می‌شد‌واقعاً​ نسبتاً خوب سنگ‌فرش شده بود و به‌چرخوند​ اندازه‌ی عبور یه کالسکه اسبی جا داشت.

با این حال، مسیر باریک بود و سقف‌سرورم​ کوتاهی داشت، برای همین به نظرم فقط یه‌چرخوند​ گاری با یه قاطر می‌تونست ازش رد بشه.

«دورف‌ها با استخراج مواد معدنی، پرورش قارچ‌برید​ و فروختن اون‌ها به انسان‌ها و اژدهایان‌اومدم​ شیطانیِ روی زمین، ثروت زیادی جمع کردن.»

با وجود اینکه دئوس حسابی دعوایش کرده بود،‌نبود​ الکس باز هم با پررویی ادامه داد: «من‌صخره‌های​ واقعاً عاشق اینم که چیزها رو براتون توضیح بدم.»

«پادشاهی‌شون هیچ نقشه‌ای نداره. دلیلش اینه که هر روز زمین رو می‌کنن و یه مسیر جدید می‌سازن. چون خودشون هم مسیر دقیق رو نمی‌دونن، هیچ قبیله‌ای به زمین اون‌یکی تجاوز نمی‌کنه. جنگ بین‌می‌گفتن​ قبیله‌ها به‌شدت نادره، برای همین بعضی‌ها فکر می‌کنن اونا یه جامعه ایده‌آل هستن، ولی در واقعیت، فقط یه مشت آدم حریصن که سرشون تو کار خودشونه. می‌گن تعداد کسایی که برای بزرگ کردن‌جدی​ خونه‌هاشون غار می‌کنن و باعث می‌شن سقف رو سر همسایه‌هاشون خراب بشه و بمیرن، از تعداد کشته‌های جنگ بین دنیای شیاطین و دنیای انسان‌ها که هر صد سال یه بار اتفاق می‌افته، بیشتره.»

«یعنی چی؟ منظورت اینه که‌می‌دونه​ حتی اگه پیداشون هم کنیم،‌قصد​ سخته بتونیم سرنخی به دست بیاریم؟»

«بله. شک دارم که حتی اگه تمام زغال‌کن‌های قدکوتاه‌الکس​ رو هم ببینیم بتونیم سرنخی پیدا کنیم، حالا می‌خواد‌نبود​ ده میلیون نفر باشن، صد میلیون یا هر چی.»

«نباید اینو زودتر بهم‌اومدم​ می‌گفتی؟ اگه می‌گفتی که‌نبود​ اصلاً پامو اینجا نمی‌ذاشتم.»

«بله؟»

«خودت گفتی غیرممکنه، نه؟»

«درسته.»

«پس برای چی اومدی؟»

الکس من‌من‌کنان گفت:‌بشن​ «خب منم داشتم‌واقعاً​ همین رو می‌گفتم...»

پریدم وسط حرفش: «اول باید می‌رفتی سر اصل‌سرورم​ مطلب. آخه چه دلیلی داره من به خزعبلاتی‌چرخوند​ مثل تاریخچه کوتوله‌ها و ساختار کشورشون گوش بدم؟»

«نه، برای‌ولی​ همین داشتم‌واقعاً​ توضیح می‌دادم که...»

«دقیقاً به همین خاطره‌اومدم​ که آدمای حراف و‌نبود​ پرچونه اصلاً جالب نیستن.»

«این بی‌انصافیه! سرورم!»

«قیافه توئه که بی‌انصافیه.»

یولگئوم ازم پرسید: «پس برمی‌گردی؟»

«نه. حالا که‌کوبیدم​ تا اینجا اومدیم،‌بگیرم​ باید یه نگاهی بندازم.»

«فقط داری اذیتش می‌کنی.»

«فقط اذیتش نمی‌کنم.‌بیشتره​ این یه شوخی‌بشن​ پر از صداقته.»

الکس با قیافه‌ای آویزان و لب‌ولوچه کج به‌زیرزمین​ راه رفتن ادامه داد و من هم در حالی‌منظورم​ که با بی‌حوصلگی قدم برمی‌داشتم، به اطراف نگاه می‌کردم.

چقدر زمان گذشته بود؟

از وقتی وارد مسیر‌ولی​ کوتوله‌ها شده بودیم، حداقل‌دارید​ دو ساعت آزگار می‌گذشت.

حتی تا اون موقع، گروهمون با‌بشن​ یه مورچه واقعی هم روبه‌رو نشده‌برید​ بود، چه برسه به یه کوتوله.

یهو پرسیدم: «پیدا‌سرورم​ کردنشون واقعاً این‌قدر سخته؟»‌برید​ نگاهم به یولگئوم بود.

یولگئوم گفته بود که‌اومدم​ در گذشته از این‌نبود​ زغال‌کن‌های قدکوتاه سلاح می‌گرفته.

قطعاً او درباره کوتوله‌ها بیشتر از‌واقعاً​ الکس می‌دانست؛ الکسی که فقط یه‌سرش​ دهن گشاد داشت که بی‌وقفه کار می‌کرد.

یولگئوم هم که انگار‌خدا​ برایش عجیب بود، حرفش را‌واقعاً​ خورد و گفت: «فکر نمی‌کنم...»

درست همان موقع بود.

زیک که جلوتر‌کوبیدم​ از همه راه‌بگیرم​ می‌رفت، نقش زمین شد.

الکس که کنارش بود، جا‌سرورم​ خورد و کمک کرد تا بلند‌الکس​ شود. صورت زیک کبود شده بود.

«فکر کنم مسموم شدم.»

الکس با‌ولی​ تعجب به‌واقعاً​ من نگاه کرد.

رنگ صورت یولگئوم هم که‌حرفم​ کنار من راه می‌رفت، تغییر کرد.‌خورد​ سایه‌های تیره‌ای زیر استخوان گونه‌اش نشست.

«یولگئوم، تو هم...»

قبل از اینکه حرف‌خدا​ الکس تمام شود، یولگئوم‌سرورم​ ورد سم‌زدایی را خواند.

سمی که در بدنش جمع شده بود‌برید​ در یک چشم‌به‌هم‌زدن ناپدید شد. بعد، دوباره‌اومدم​ از قدرت جادویی‌اش برای زیک استفاده کرد.

حدود بیست متر جلوتر از آنجا، اولین فضای باز‌دوباره​ کوچکی که نمایان شد، یک‌جور تقاطع بود که چند‌بهشون​ تا خانه در آن دور هم جمع شده بودند.

و هیچ‌می‌دونه​ موجود زنده‌ای‌ولی​ آن تو نبود.

وضعیت را‌شدن​ در یک‌خدا​ جمله خلاصه کردم:

«انگار یکی‌ولی​ تو لونه‌واقعاً​ مورچه‌ها سم ریخته.»

حدود یک ساعت‌کوبیدم​ طول کشید تا زیک‌منظورم​ چشم‌هایش را باز کرد.

با وجود جادوی‌بشن​ سم‌زدایی یولگئوم، بهبودی‌واقعاً​ کار راحتی نبود.

به نظر می‌رسید سمی‌خدا​ که آنجا پخش شده بود‌واقعاً​ خیلی قوی و کشنده بوده.

«ببخشید! معذرت می‌خوام!»

زیک به محض اینکه‌اومدم​ چشم‌هایش را باز کرد،‌نبود​ شروع کرد به عذرخواهی کردن.

«چقدر سروصدا می‌کنی پسر.»

زیک حواسش را‌بیشتره​ جمع کرد و‌بشن​ به اطراف نگاهی انداخت.

آنجا شبیه یک میدان شهر بود. با اینکه‌زیرزمین​ یک روستا به حساب می‌آمد، اما خیلی کوچک‌بگیرم​ بود و کلاً حدود بیست تا خانه داشت.

یک چراغ خیابانی‌کوبیدم​ هم در آن غار‌منظورم​ تاریک نصب شده بود.

گازی که از زمین استخراج می‌شد، از طریق لوله‌های نازکی منتقل می‌شد‌سرش​ تا چراغ‌ها را روشن کند. منظره لوله‌های روشنایی، گرمایش و پخت‌وپز که به‌طور‌ناهموارِ​ پیچیده‌ای در هم تنیده شده بودند، مثل نمادی از روستای زغال‌کن‌های قدکوتاه بود.

خود اسم «زغال‌کن‌ها» واژه‌ای بود که‌بشن​ انسان‌ها بعد از دیدن زغال‌هایی که آن‌ها‌زیرزمین​ از زمین بیرون می‌کشیدند، برایشان ساخته بودند.

در واقع، آن یک منبع کاملاً مجزا به اسم زغال‌سنگ‌سرش​ بود، نه زغال چوب، اما مردم آن زمان آن‌قدر شعور‌تکون​ و درک نداشتند که بتوانند بین این دو فرق بگذارند.

«اینجا همون روستای زغال‌کن‌هاست؟»

«درسته.»

زیک بهم نگاه‌بیشتره​ کرد و گفت: «اما...‌ولی​ ببخشید. وبال گردنتون شدم...»

«حالا که‌ولی​ عذرخواهی کردی،‌واقعاً​ حالت چطوره؟»

«یه کم‌اینجا​ سرم گیج می‌ره.‌حرفم​ یولگئوم، تو خوبی؟»

«چرا فقط حال‌بشن​ یولگئوم رو می‌پرسی‌واقعاً​ و من نه؟»

«آخه... فکر نمی‌کنم‌بیشتره​ دئوس‌نیم با سمی‌بشن​ مثل این بمیره.»

با انگشت زدم‌سرورم​ به نقاب کلاه‌خود‌دارید​ زیک و گفتم:

«سمیتش خیلی بالاست. آدمای‌اومدم​ زیادی نیستن که بتونن‌نبود​ سمی تو این سطح بسازن.»

«کار کی می‌تونه باشه؟»

«داروچه، دوک دنیای شیاطین.»

«داروچه!»

«تو هم می‌شناسیش؟»

«هفت دوک تو درس‌های پایه جنگجوها با جزئیات کامل تدریس می‌شن. بین‌سرش​ اونا، می‌گن داروچه متخصص پرخوریه و تو کار با سموم و بیماری‌ها‌دشت​ مهارت داره. گونش هم یه خزنده با پوزه‌ای شبیه کروکودیل و لیزاردمنه.»

«می‌دونم.»

«آه! پس یعنی‌سرورم​ دنیای شیاطین به این‌برید​ روستای زغال‌کن‌ها حمله کرده؟»

«خب، تا‌اینجا​ اونجاش رو‌اومدم​ دیگه نمی‌دونم.»

این را‌می‌دونه​ گفتم و‌ولی​ سرم را خاراندم.

تعداد اتفاقاتی در دنیای شیاطین که من‌ولی​ به عنوان پادشاه شیاطین از آن‌ها بی‌خبر‌الکس​ بودم، داشت هی بیشتر و بیشتر می‌شد.

راستش اصلاً هیچ قصدی برای اینکه‌دارید​ دوباره ارباب شیاطین بشوم نداشتم، اما دلم‌کوبیدم​ هم نمی‌خواست زیردستانم این‌طوری دردسر درست کنند.

الکس گفت:

«هنوز نیازی نیست زود نتیجه‌گیری کنیم.‌واقعاً​ از همه مهم‌تر، هیچ‌کدوم از سم‌هایی که‌چرخوند​ اینجا پخش شده، مهر داروچه رو نداره.»

زیک سر تکان داد.

«آه! درسته. می‌گن جادوی اون یه رد و‌زیرزمین​ نشان خاص به جا می‌ذاره که جادوگرها می‌تونن‌بگیرم​ بخوننش. به نظر می‌رسه یولگئوم هم تاییدش کرده.»

یولگئوم سر تکان‌کوبیدم​ داد و الکس‌بگیرم​ دوباره دهان باز کرد:

«زغال‌کن‌های قدکوتاه چهارمین نیرویی هستن که زیر زمین زندگی می‌کنن. اونا تو‌سرش​ یه منطقه خیلی وسیع پراکنده شدن، برای همین قدرت ملی‌شون ضعیفه، اما‌دشت​ دانششون از دنیای زیرزمین میراث بزرگیه که هیچ نژادی نمی‌تونه نادیده‌اش بگیره.»

ناولها | novelha.net