چپتر 25: جستجوی اژدها (۳)
0«دردسر زیاد به دردم نمیخوره.»
«منم گرفتاریهای خودمو دارم، میدونی که؟ فقط بهکوتاهی خاطر این سالهای باقیمونده و آرامشم دارم استثنائاً اینومغازه قبول میکنم، پس باید دستمزد مناسبش رو هم بگیرم.»
«اگه خوشت نمیاد، فقط ردش کن. در وهله اول، به هر حال بهترهموجودی خودت مستقیم بهش رسیدگی کنی. با وجود اون پیمان عدم تجاوز یا هرسعی کوفت دیگهای که با آدما داری، این کار در جواب یه اقدام مجرمانه واضحه.»
«باشه. بهت اعتماد میکنم.»
دئوس پوزخندی زد وکوتاهی گفت: «اعتماد به یهدنیا شیطان؟ میخوای چیکار کنی؟»
یولگئوم آه کوتاهی کشید.
«شاید حق با تو باشه.»
«در مورد چی؟»
«این دنیا... یه چیزیش عجیبه.»
بعد ازپوزخندی رفتن یولگئوم، دئوسمیخوای به مغازه برگشت.
به نظرباز میرسید کاسبیگاری حسابی گرفته.
خب، انتظارش هم میرفت؛ وقتی خود اژدها برای سلاحهایی که اون معدنچیهای زغالسنگِ کوتوله میساختن سفارشکرده داده بود، دیگه شکی در مورد کیفیتشون وجود نداشت. همون لحظه، یه دلال اسلحه از یه شهراما دیگه با نیشِ باز داشت یه گاری پر از سلاح رو بار میزد تا برگرده به مغازهاش.
«خوب فروش میره؟»
«موجودی داره ته میکشه.»
الکس لبخند درخشانی زد و گفت: «خوبه.میزد از اونجایی که یولگئوم گفت معادل سهداره هزار سکه طلا میفرسته، سعی کن خوب بفروشی.»
«مفهومه.»
با دیدن لبخند الکس،کوتاهی دئوس یاد داستان چنددنیا لحظه پیش یولگئوم افتاد.
یه مارکیز شیطانی کهشیطان تو یه نبرد، صد تاکشید اژدها رو قتلعام کرده بود!
«با عالیجنابباز یولگئوم چطورگاری پیش رفت؟»
«نمیدونم خوبمیفرسته پیش رفتبفروشی یا نه.»
«اگه داره حقالزحمه روکوتاهی میده، به نظر میاددنیا خوب به توافق رسیدید.»
«آره.»
«در واقع... پس مقصر اصلی خانواده هولیاسپروسمیزد هستن. اما از همون اول، این یه اژدهامیکشه بود که به قلعه جوریکس حمله کرد، پس...»
«خب، یه همچین داستانیه.»
«پس این قیافهیولگئوم بیتفاوت و واشاید رفتهات دیگه چیه؟»
«اینطوری به نظر میاد؟»
«آره.»
«تو درمیفرسته مورد اژدهایانبفروشی زیاد میدونی؟»
«اگه اینطوری بپرسی،یولگئوم سخته که باشاید قاطعیت بگم میدونم.»
«حالا فرض کنیمگفت میدونی، این جناحچیکار تندرو دقیقا چی هستن؟»
«همونطور که از اسمشون پیداست. جناحی هستن که با پیمانخوب صلح با آدما مخالفن. به خاطر کینه عمیقی که ازاونجایی جنگهای طولانی با انسانها دارن، نمیتونن وضعیت صلحآمیز رو قبول کنن.»
«شاید منم بایدسعی یه همچین پیماندیدن صلحی رو امتحان کنم؟»
«درست متوجه نشدم؟»
«بین من و آدما.»
«عمراً. به هیچ وجه.»
«تو هممیفرسته داری میشیبفروشی یه تندرو.»
«هفت دوک شیطانیِ دنیای شیاطین...»
«شش دوک.»
«... همهباز دوکها باهاشگاری مخالفت میکنن.»
«پس منممیفرسته همهشون روبفروشی نابود میکنم.»
«قصد داریچیکار تنهایی یهکوتاهی جنگ راه بندازی؟»
«خب، منپوزخندی دارم در موردمیخوای صلح حرف میزنم.»
«صلح چیزیه کهداشت فقط با قدرتبار به دست میاد!»
«یه حرفای منطقیِ رو اعصابی میزنی که دلم نمیخوادچند بشنومشون. به هر حال، این تندروها چی میخوان؟ با وجودرفت مخالفت خدای اژدها، بعیده بتونن علیه آدما جنگ راه بندازن.»
«این یه جور اعتراض سیاسیه.»
«پس از نظر سیاسی،شیطان اژدهایان تندرو میخوان باکوتاهی آدما وارد جنگ بشن؟»
«دیگه تاباز این حدگاری رو نمیدونم.»
الکس کمی کمرشسعی رو خم کرد، بعدیاد ایستاد و اخم کرد.
«فقط نگو که کارکوتاهی بعدیای که قبول کردی،دنیا نابود کردن تندروهاست، آره؟»
«فقط به خاطر اینکه شیطانی،میخوای به نظر میاد واقعاً از چیزاییمورد مثل نابودی و قتلعام خوشت میاد.»
«به نظرت میادداشت که من ازبار این چیزا لذت میبرم؟»
«همیشه این کلمات رویبفروشی نوک زبونته چون توداستان ذاتته. قتلعام، تخریب، نابودی.»
«پس، ترجیح میدی ازکوتاهی کلمات حالبههمزنی مثل صلحدنیا و عشق استفاده کنم؟»
دئوس جوابیپوزخندی برای اینشیطان حرف نداشت.
«به هر حال، بایدگاری بفهمیم چرا اژدهایان دارنبرگرده اینطوری گرد و خاک میکنن.»
«محتوای درخواست همینه؟سعی خب از هموندیدن اول همینو بگو.»
الکس غرغر کرد.
«آخه چرا یهو بیخبر دست از پادشاهیولگئوم شیاطین بودن برداشتی و اومدی سطح زمین...عجیبه تا کی میخوای این پنهانکاری رو ادامه بدی؟»
«اینطور نیستباز که سیاست پنهانکاریسلاح خاصی داشته باشم...»
همون لحظه، درسعی حالی که گفتگوشون ادامهیاد داشت، زکه پیداش شد.
«ارباب الکس. اوه،یولگئوم ارباب دئوس همشاید اینجان. یه مهمون اومده.»
«مهمون؟ کی میتونه باشه؟»
«ایشون... قدیسه خانواده هولیاوک هستن.»
هولیاوک. معنیمیفرسته لغویش میشدبفروشی درخت بلوط مقدس.
«خانواده یه قهرمان؟»
دئوس سرش رو کج کرد.
از اونجایی که دلیلیگاری برای رد کردن مهمونبرگرده وجود نداشت، بلافاصله گفت:
«راهنماییشون کن به اتاق اندرونی.»
«چشم، ارباب دئوس.»
زکه مهمون رو آوردشیطان داخل؛ دختری که توکوتاهی سالهای آخر نوجوونیش بود.
چند سالی از زکه بزرگترسلاح به نظر میرسید و با حالتیفروش متکبرانه، دماغش رو بالا گرفته بود.
چمدونش رو طوریسعی داد دست زکهدیدن که انگار باربرشه.
در حالی که باکوتاهی صدای تقتقِ کفشهاش وارد اتاقچیزیش اندرونی میشد، به زکه گفت:
«به نظر میاد برای خودت یه ارباب پیدا کردی نهشاید یه همتیمی. به هر حال، با اون مهارتهایی که تومیرسید داری، غیرممکنه بتونی یه همتیمی درست و حسابی پیدا کنی.»
همونطور که نگاهی بهگاری اطراف سالن پذیرایی میانداخت،برگرده چشماش به دئوس افتاد.
بدون هیچ تغییر خاصیبفروشی تو حالت چهرهاش، باداستان بیاعتنایی نگاهش رو دزدید.
«برای یه لحظه فکر کردم همتیمی پیدا کردی و میخوای کار قهرمانیترفتن رو جدی شروع کنی. اما انگار اینطور نیست. من هنوز حتی از کالجبرای فارغالتحصیل نشدم، ولی شنیدم که تو از همین الان وارد این حرفه شدی.»
«اینطوره؟ اینپوزخندی حرفا روشیطان از کجا شنیدی؟»
«چند وقت پیش پدرم به پایتخت سفر کردهبرگرده بود. اونجا با خانواده هولیسایدر یه نشست دوستانهالکس داشت. فکر کنم اونجا در مورد تو حرف زدن.»
دئوس روی مبل نشستبفروشی و به گفتگوی زکهداستان و دختر گوش داد.
داشت نسبت بهیولگئوم رابطه این دوشاید نفر کنجکاو میشد.
بعد زکهپوزخندی رو بهشیطان دئوس کرد.
«ایشون قدیسهباز لکسیا ازگاری خانواده هولیاوک هستن.»
«بانو لکسیا، درسته؟»
«بله، بانو لکسیا.»
الکس که پشتگفت مبل ایستاده بود،چیکار به حرف اومد.
«ارباب زکه رهبر گروه ما هستن. مقاممیزد ایشون با هر قهرمان دیگهای برابری میکنه، پسمیکشه شاید بهتر باشه احترام خودتون رو نگه دارید.»
الکس یک فرد بالغ بود. لبخنددیدن آرومش به طور نامحسوسی به دختر فشارشیطانی میآورد و باعث شد لکسیا اخم کنه.
«قهرمان، آره...؟»
«اون یه قهرمانگفت رسمیه که بخشچیکار مدیریت قهرمانان تاییدش کرده.»
«خب که چی؟داشت آخرش که یهبار قرارداد سادهست، مگه نه؟»
لکسیا با لحنی حقبهجانب گفت: «چه رتبه F باشه چه بدون رتبه، قهرمان قهرمانه. همه قهرمانها با هم برابرن و قدرتشون رو فقط از اوراکل میگیرن. یادت رفته این بند اول منشور قهرمانانه؟»
«لازم نکرده تویولگئوم اینا رو بهشاید من یادآوری کنی!»
الکس با لحنی که به طرزچیکار ظریفی طعنهآمیز بود گفت: «اوه، چقدردنیا از من جسارتانه بود. عذرخواهی میکنم، قدیسه.»
الکس باباز حالتی عذرخواهانهگاری تعظیم کرد.
لکسیا با وجود نارضایتی،بفروشی سرش رو تکون دادداستان تا عذرخواهی رو بپذیره.
بعد زیک بهش گفت:
«همونطور که قبلاً بهت گفتم، اربابچیکار دئوس و ارباب الکس همراهانی هستندنیا که خیلی بیشتر از لیاقت منن.»
زیک در حالیداشت که به منبار نگاه میکرد، ادامه داد:
«ارباب دئوس. خانم لکسیا یکی از قهرمانهای خانواده هولیاوک هستن، یه آدم ماهر که راحت میتونه رتبه A بگیره. ما از بچگی و تو دوران مدرسه قهرمانها همدیگه رو میشناسیم.»
لکسیا گفت: «مهم نیست رتبهات چقدر پایینه، چون خونت خالصه، حق داریرفتن با من حرف بزنی.» منظور از خون خالص، کسانی بود که ناماژدها خانوادگی مقدسی رو به ارث برده بودن که با «هولی» شروع میشد.
بقیه دورگهها در واقع فقط سیاهیلشکرچیکار قهرمانها بودن؛ به مدارس قهرمانی راهدنیا پیدا میکردن اما هیچوقت رسماً قهرمان نمیشدن.
«ممنونم، خانم.»
با بیحوصلگی پرسیدم:سعی «پس، خانواده هولیاوکدیدن قهرمانهای قلعه جوریکس هستن؟»
«بله، ارباب دئوس.»
«و رتبهشون هم حدوداً رتبه A هست.»
«در طول آخرین جنگ، این خانواده به عنوان قهرمانهای رتبه G شرکت کردن.»
رتبه G مخفف غولکش بود، قهرمانهایی که میتونستن به تنهایی با غولها مقابله کنن.
«خانواده هولی بیچ حتی اون موقع هم رتبه F بودن.»
با شنیدن حرفهایگفت لکسیا، لبخندی روچیکار لبهای زیک نشست.
«درسته.»
با لحنی کاملاً عملگرایانه گفتم: «عجیبه که هنوزمداستان اسم هولی رو به دوش میکشی. راحت میتونستی بهعالیجناب قیمت بالایی بفروشیش و یه زندگی راحت داشته باشی.»
با فکر کردنیولگئوم به ایده فروختن اسممورد یه قهرمان، ریز خندیدم.
لکسیا روپوزخندی به منشیطان کرد و گفت:
«وقتی به رتبه قراردادی سقوط میکنی، دیگه سخته دوبارهمغازهاش بری بالا، برای همین منطقیه که بیخیال قهرمان بودن بشن.خوبه مسخرهشون نکن. این مسیریه که به دلایل خودشون انتخاب کردن.»
«من قهرمانها رو مسخره نمیکنم، دارم خودیاد بشریت رو مسخره میکنم. به هر حال، دلیلقتلعام این دیدارت چیه؟ خانم هولی از خانواده اورکها.»
«هولیاوک!»
«خب حالا، همون. چی میخوای؟»
«از خانواده هولیسایدر شنیدم که داری فلسهایمیزد آبی رو برای سلاح جمع میکنی. ازداره قضا خانواده ما چندتایی از اونا رو داره.»
«اگه در اون مورده، الان...»
نزدیک بودچیکار بگم «بیخیالش»، اماکشید نظرم عوض شد.
فعلاً جمع کردنشون ضرری نداشت.
لکسیا پرسید: «الان چی؟»
«تصمیم گرفتم جنس ارزون نخرم.»
«خانواده هولیاوکچیکار ما روکوتاهی چی فرض کردی؟»
با اشاره سر لکسیا، زیکمیخوای کیفی رو که دستش بودشاید روی میز جلوی مبل گذاشت.
لکسیا نشست و کیف رو باز کرد. داخلش،برگرده دو تا فلس به اندازه کف دست بودالکس که با دقت توی پارچه ابریشمی پیچیده شده بودن.
«فلس اژدها.»
«آره، به نظر میاد همین باشه.شاید ولی این روزا اینقدر جنس تقلبیرفتن زیاد شده که باید مطمئن بشیم.»
«فکر کردی خانوادهگفت هولیاوک ما چیهچیکار که اینطوری حرف میزنی؟»
«راستش خیلی بهش فکر نمیکنم،سلاح ولی اونقدر هم احمق نیستمخوب که به انسانها اعتماد کنم. خدمتکار!»
«بله، ارباب من.»
«اینو بررسی کن.»
«هر چی شما امر بفرمایید.»
الکس دستکشهای سفیدش رو دستش کردبار و فلسهای آبی اژدها که خانوادهمیره هولیاوک آورده بودن رو بررسی کرد.
با عینکش سطح فلسها رو بزرگنمایی کرد. الگوهاییداستان شبیه خود فلسها همینطور تکرار میشدن و هرکرده چی میرفتی تو عمقشون، کوچیکتر و کوچیکتر میشدن.
«فلسهای فراکتال زیبایی هستن.»
«یعنی جنسشون خوبه؟»
«بدون شک اینا فلسگاری اژدها هستن. هرچند بهبرگرده نظر میاد خیلی قدیمی باشن.»
لکسیا سینهاش روسعی داد جلو ودیدن با غرور گفت:
«تو قرن چهاردهم، خانواده هولیاوک به همراه سه خانواده همسایه، قدرتشون رو یکی کردن ونظر یه اژدهای شیطانی رو کشتن. اون موقع بود که خانواده ما، که بیشترین سهم رومیساختن تو پیروزی داشت، سه تا شاخ اژدها رو برداشت و سه تا نیزه ازشون ساخت.»
حرفش رو قطعگفت کردم: «حدس میزنم هیچکدومشونیولگئوم تا الان دووم نیاوردن.»
«همهشون تو نبرد باگاری پادشاه شیاطین از بین رفتن.مغازهاش چه پایان افتخارآمیزی، مگه نه!»
«که اینطور؟ خب، اگه فلس اژدهاست،دیدن میخرمشون. احتمالاً خودت میدونی، من برایمارکیز هر فلس ۱۰۰ سکه طلا میدم.»
«همونطور کهچیکار قبلاً گفتم،کوتاهی این فلسها...»
وسط حرفش پریدم: «داستانش رو واسه خودتون نگهکوتاهی دارین. من خریدار قصههاتون نیستم. فقط خود فلسها، دونهایمغازه ۱۰۰ سکه طلا. حتی یه سکه هم بیشتر نمیدم.»
لکسیا نفسباز کوتاهی کشیدگاری و هوف کرد.
«همونطور کهمیفرسته میگن واقعاً یهمفهومه تاجری. باشه، میفروشم.»
در حالی که مشغول ارزیابی جواهراتی بود که بهچیزیش عنوان پول بهش دادم و معامله فلسها رو میبست، رویگرفته مبل نشست و سر صحبت رو با زیک باز کرد.
«اگه از پسگفت هزینهاش برمیای، چراچیکار خودت نمیری دانشگاه؟»
زیک جواب داد: «من فقطسلاح مدرسه ابتدایی رو تموم کردم،خوب دانشگاه رفتن دیگه چه صیغهایه؟»
«بذار باهات روراست باشم.بفروشی من فکر نمیکنم تو واقعاًچند یه قهرمان رتبه قراردادی باشی.»
«چی؟»
«من دیدمش.»
«چیو دیدی؟»
«اون اژدهای آبی که اخیراً به قلعه جوریکس حملهچند کرد. و مردی که نقاب زده بود و چیزیچطور شبیه یه تیکه پارچه کهنه روی یه چوب دستش بود.»
زیک جاچیکار خورد و یهکشید لحظه خشکش زد.
طبق دستورات من، اون فقطمیخوای همونجا ایستاده بود و یهشاید میله تو دستش نگه داشته بود.
«نمیتونی کسی رو که نقاب زده نشناسی، مگه نه؟ یه قهرمان که توموجودی یه روستا به دنیا اومده و بزرگ شده. تو قلعه جوریکس، تنها کسایی کهبفروشی خون خالص دارن خانوادههای هولیاوک و هولی بیچ هستن. فقط همین دو تا خانواده.»
«حتماً اشتباه میکنی. منبفروشی حتی تو مدرسه ابتداییداستان هم بیشتر اوقات مردود میشدم.»
«اون حتماً به خاطر درسهای تئوریشاید بوده. خانوادهات اونقدر فقیر بودن کهرفتن نمیتونستی وقتت رو صرف درس خوندن کنی.»
زیک حرفش رو انکار نکرد.
دانش و توانایی فیزیکی.
بین این دوسعی تا، پدرش به شدتیاد روی دومی تمرکز داشت.
اونا وقت زیادی نداشتن که باشاید خیال راحت بشینن و دانش تئوریرفتن یاد بگیرن. این کار پول زیادی میخواست.
در نهایت، تحصیلات زیک فقط با یادگیری چند تاکشید چیز مثل شمشیرزنی، مهارتهای سپر و اسبسواری تموم شد؛برگشت اونم جوری که فقط مطمئن بشن هیچجا از گشنگی نمیمیره.
لکسیا گفت:باز «سعی کنگاری دوباره درس بخونی.»
«من باید مراقب خواهر و برادرهام باشم. اونا رو خوب بزرگ میکنم و مطمئن میشم که خانواده هولی بیچ ما حداقل تبدیل به قهرمانهای رتبه A بشن.»