چپتر 70: ۱۶. یک قهرمان بزرگ میشود (۵)
0«زکه.»
«بله، استاد کانادین.»
«امروز کارت خوب بود. برگرد و خودتخاطر ببین. همونطور که قبلاً گفتم، ارتش پادشاهی درمنظورت حال حاضر داره مخفیانه اینجا عملیات انجام میده.»
«میدونم.»
زکه نگاهی به کادنزا انداخت.
کادنزا خندید. حالت چهرهاشبالاخره یهجورایی تمسخرآمیز بود، انگار میگفت:باشه «دیدی حق با من بود؟»
«موفق باشید.»
زکه سرشبالاخره را خمیاد کرد و چرخید.
فضای بیرون فاضلابولی از همین حالاقویتر تاریک شده بود.
مشتهایش را گره کرد. با خودش عهد بست کهباشه هرگز اجازه ندهد این رفتارها به خواهر و برادرهای کوچکترشاتفاقی هم کشیده شود و به سمت مغازه دئوس راه افتاد.
مغازه آخر شب باز میشد.
حدود سهبالاخره ساعت تا نیمهشبگرفتن باقی مانده بود.
انگار حتی همان زمان کوتاه هم ارزش هدرمنظورم دادن نداشت، زکه زغالها را روشن کرد وکردید یک سیخ مرغ و پیازچه روی منقل گذاشت.
«اومدی.»
«بله.»
«چرا اینقدر ورم کردی؟»
«یه کم زیاد کتک خوردم.»
«که اینطور.»
«بله.»
زکه زغالها راچیزی باد زد وداشته نگاهی به دئوس انداخت.
«ولی فکرباد کنم یهفکر کم قویتر شدم.»
«چی؟»
«منظورم اینه که... به خاطرمنظورم اینه که شما برام یهمعلم معلم شمشیرزنی پیدا کردید، دئوس آقا.»
«منظورت اسکاتوله؟»
«بله. شمشیرزن فوقالعادهایه.»
«خوبه که بالاخره یهبالاخره چیزی پیدا کردی کهداشته ارزش یاد گرفتن داشته باشه.»
«همیشه ممنونتونم.»
«خیلی ازبالاخره من خوشت نیاد.گرفتن بعداً پشیمون میشی.»
«همچین اتفاقی نمیافته.»
«که اینطور؟»
«صددرصد.»
همان موقع، پیرزنی دریاد حالی که عصایی درهمیشه دست داشت، جلوی مغازه آمد.
«زکه... چهباد بلایی سرفکر پسرم... جیس اومد؟»
یک تکهفوقالعادهایه کاغذ دربالاخره دست پیرزن بود.
گوشه کاغذ یک مهر دولتیمنظورم دیده میشد. یعنی مدرکی بودمعلم که دولت صادر کرده بود.
«این برام اومده. جیس مرده...»
سر زکهباد با بیحالیفکر پایین افتاد.
«متأسفم.»
«چرا... با اینکه توشدم رفتی، جیس بازم مرد؟شما مگه تو یه قهرمان نیستی؟»
«چون قدرت کافی نداشتم.»
پیرزن باباد چشمهای کاسهفکر خون فریاد زد:
«برای همینه کهخوبه قهرمانهای درجه سهیاد هیچ به درد نمیخورن!»
«متأسفم.»
پیرزن چرخید و رفت. حتماً تحملداشته این درد بدون مقصر دانستن یکنیاد نفر دیگر برایش خیلی سخت بود.
زکه سرش راولی پایین انداخت وقویتر بیسروصدا سیخ را چرخوند.
روغن رویفوقالعادهایه زغالها چکید وچیزی دود بلند شد.
بعد ازکنم رفتن پیرزن،شدم با بیخیالی گفتم:
«آماده که شد،چیزی یه سیخ همداشته به من بده.»
«باید یه کمولی دیگه بپزه. تا اونشدم موقع تنقلات خشک میخورید؟»
«خوبه.»
زکه سه لیوانقویتر حلبی شراب جواینه کفدار سرو کرد.
لیوان را گرفتم و کمیگرفتن قدرت جادویی احضار کردم. مهخیلی سفیدی روی سطحش شکل گرفت.
«وقتی سرد مینوشید اینقدر میچسبه؟»
«شراب جو رو همیشهبالاخره باید اینطوری خورد. توداشته هم یه لیوان میخوای؟»
«چی میگید؟کنم من تازهشدم چهارده سالمه.»
«همین الانشبالاخره چهارده سالته. سالگرفتن دیگه بالغ میشی.»
«آره، ولی...»
«زکه.»
«بله؟»
«چرا قهرمانی؟»
«چرا؟ خبباد من هولیفکر جید هستم.»
«شنیدم که ممکنه قلعه رو ول کنن.» هرداشته دوی ما هنوز چشمهای پر از کینه پیرزن کهمیشی چند لحظه پیش اینجا بود را به یاد داشتیم.
«چون رتبه اف هستم، همه نادیدهام میگیرن. حتی وقتی نتایجیمعلم هم میگیرم، بهم شک میکنن. حسادت میکنن و حتی ازم متنفرچیزی میشن. پول زیادی درنمیارم، و هیچ افتخار یا شکوهی هم ندارم.»
زکه در سکوت سیخها راگرفتن کباب کرد، روغنشان را گرفت،خیلی چرخاندشان و رویشان سس مالید.
«خب کهباد چی؟ میخوایفکر چیکار کنی؟»
«یه قهرمان باشم.»
«چون رویای خونوادته؟»
«من... من میخوام به هر کسی که تو شرایط سختیهخیلی کمک کنم. اگه کسی مریضه، میخوام درمانش کنم. مگه این واضحپیرزنی نیست؟ ذات آدمها همینه. من میخوام تو این کار بهتر بشم.»
«یعنی این قهرمان بودنه؟»
«فکر کنم آره.»
زکه یک بشقاب از سیخهایمنظورم مرغ و پیازچه که خوبمعلم کباب شده بودند را جلویم گذاشت.
پیازچههایی که قشنگ برشته شدهگرفتن بودند و در چربی مرغ غلتخوشت خورده بودند، اشتهایم را باز کرد.
«زکه.»
«بله.»
«یه روز، وقتی بهشدم طرز وحشتناکی قوی شدی،شما بیا با من بجنگ.»
«بله؟ چطوربالاخره میتونم بایاد دئوس آقا...»
«فهمیدی؟»
«آه، بله.»
«نگران نباش، حواسم هست. نمیکُشمت.»
«البته!»
هرچند ممکنه من بمیرم.
البته اینفوقالعادهایه حرفها رابالاخره به زبان نیاوردم.
پادشاه شیاطین همیشه توسط یک قهرمان کشته میشود.شما این رکورد ۶۶۶ قرن است که شکسته نشده،اسکاتوله انگار که خودش یک قانون در این دنیاست.
با احساس اینکه یکیاد نفر دارد در تختمهمیشه میخزد، از خواب بیدار شدم.
طرف مقابلمباد یک زنفکر لخت بود.
اما تعجب نکردم.
آدمهایی هستند کهقویتر اینجور کارها رااینه شغل خودشان میدانند.
سوکوبوس، شانترینا.
او ملکه شیاطین و فاحشهها،کنم و دوک شهوت در میانخاطر هفت دوک دنیای شیاطین بود.
شانترینا زمزمهفوقالعادهایه کرد: «اگه بغلمچیزی کنی اشکالی نداره.»
او اولینکنم اغواگر دنیاشدم در رختخواب بود.
هیچکس نبود کهچیزی با آن صدای چسبناکباشه و اغواکنندهاش متزلزل نشود.
اگر فقط یک نفر در دنیا وجود داشت کهاینه تحت تأثیر قرار نمیگرفت، آن من بودم که تامنظورت حالا چند باری سر این قضیه به دردسر افتاده بودم.
«این دیگهفوقالعادهایه چه جوربالاخره ادا اطواریه؟»
«چون میخوای بهت آرامش بدم.»
«اصلاً.»
«خودتو گولباد نزن. قلبفکر سرورم رو میگم.»
«اصلاً گول زدنی تو کار نیست، مگه نه؟ نمیدونمباشه تو صد سال گذشته اصلاً زمانی بوده که باهمچین مردم به اندازه الان صادقانه رفتار شده باشه یا نه.»
«خجالتی.»
«میشه لطفاًبالاخره گورت رویاد گم کنی؟»
«واقعاً به آرامش نیاز نداری؟»
«هان. حتیفوقالعادهایه یه ذرهبالاخره هم نه.»
«پس خوشحالم.»
شانترینا مچ دستش را چرخاند.گرفتن قبل از اینکه بفهمم، یکخیلی کارت کوچک در دستش ظاهر شد.
«چون اینطوری میتونم دعوتنامهفکر مراسم تدفین رو بامنظورم خیال راحت بهت بدم.»
حالت چهرهامفوقالعادهایه سفت وبالاخره سخت شد.
چیزی که درقویتر دست شانترینا قرار داشت،خاطر اسم یک نفر بود.
- کیو گوکو الکس
ارباب تمام ایمائه و مانگیانگ.
با خشونت مچ دستبالاخره شانترینا را چسبیدم. کارتداشته ویزیت از دستش افتاد.
«حالا به آرامش نیاز داری؟»
شانترینا لبخند زد. بایاد دیدن لبخند فریبنده اینهمیشه زن بدکاره، آه کوتاهی کشیدم.
هفت دوک برولی دنیای شیاطین، یعنیقویتر هیله، حکومت میکردند.
آنها یک پادشاه شیاطین راچیزی بالا برده بودند و به عنوانممنونتونم پادشاه همه به او خدمت میکردند.
هر کسی که خون پادشاه شیاطین تو رگهاششما باشه، وارث اسم دمیورگوس میشه؛ حالا مهم نیستاسکاتوله ذاتش چی باشه یا بقیه چی صداش کنن.
پادشاه شیاطین، دمیورگوس ۶۶۶ام.
این اسم، متعلقولی به صاحب رسمیقویتر هیله تو این قرنه.
مشکل اینجا بود که اینچیزی پادشاه شیاطین، بیخیال سرنوشت وهمیشه وظیفهاش شد و فلنگ رو بست.
اسم هفت دوک که بر دنیایاینه شیاطین حکومت میکنن، از همون هفت گناهکردید کبیرهای گرفته شده که خدا نفرینشون کرده.
غرور، تنبلی،بالاخره طمع، شهوت، حسادت،گرفتن خشم و شکمپرستی.
داروچه، دوک شکمپرستی که الان دیگه مرده،شدم و الکس، دوک غرور، دقیقاً به خاطرشمشیرزنی همین ویژگیهاشون این لقبها رو گرفته بودن.
داروچه پادشاه هیولاهای انساننما وچیزی نژادهای حیوانی بود. خودش همهمیشه سر یه تمساح رو داشت.
الکس هم بهقویتر اشباح، ارواح خبیث وخاطر گابلینهای عجیبوغریب حکومت میکرد.
شانترینا، رئیس تمام ساکوبوسها، اینکوبوسهاگرفتن و هر هیولایی بود کهخیلی از شهوت انسانها تغذیه میکرد.
سیتون، ارباب شیاطین و اهریمنها.
پادشاه حشراتفوقالعادهایه سمی، دوکبالاخره طمع، اوسیس.
دوک حسادت،کنم ارباب مارهاشدم و اژدهایان ناگا.
ایفریت، پادشاه آتش و جنها.
این هفت فرمانروا حالا توکنم ایدوس، پایتخت هیله تو دنیایخاطر شیاطین، دور هم جمع شده بودن.
یه میزفوقالعادهایه گرد بابالاخره هفت تا صندلی.
اما درکنم کمال تعجب،شدم دوتاشون خالی بود.
با اینکه پسر داروچه جایگاه دوک شکمپرستی روهمیشه به ارث برده بود، اما هنوز اونقدر صلاحیتهمچین نداشت که تو این جلسه میز گرد شرکت کنه.
دلیلش هم ساده بود؛فکر هنوز تاییدیه رسمی پادشاهمنظورم شیاطین رو نگرفته بود.
ملکه قبیله ناگا که بالاتنهاش یه زن زیبا و پایینتنهاشهمیشه یه مار بود، آهی کشید و گفت: «آخرش هم اربابنمیافته فقط تو مراسم خاکسپاری شرکت کرد و دوباره گذاشت رفت.»
سیتون، شیطانی با شاخهایی رویمنظورم پیشونیش، سرش رو تکون داد وشمشیرزنی گفت: «حتماً اونم خیلی غصه خورده.»
«الکس دایه ارباب بود. از دست دادن زیردستیهمیشه که تمام عمر کنارش بوده و به کارهایهمچین ریز و درشتش میرسیده، حتماً شوک بزرگی براش بوده.»
اوسیسِ طمعکار، بینی سوسکمانندش رو مالیدقویتر و دهن باز کرد: «اصلاً بهش میخورهمعلم آدمی باشه که همچین احساساتی داشته باشه؟»
«اگه به ما اعتمادبالاخره داشت، وظیفهاش رو ولداشته نمیکرد به امون خدا.»
شانترینا خندید: «هِهِ، بهشدم نظر میاد دوک طمعشما خیلی از دست اربابش شاکیه.»
«خودت چی؟ دفعه پیش که دوک شکمپرستی مرد، وقتی شنیدم ارباب برای انتقامش به اژدهای طلای حقیقی حملهنمیافته کرده، یه کم ذوق کردم، ولی از اون موقع تا حالا هیچی عوض نشده، مگه نه؟ فقط بیستمهر سال تا جنگ مونده. الان دیگه بحث شکست خوردن نیست، باید نگران بقا و زنده موندن دنیای شیاطین باشیم.»
شانترینا، دوک شهوت،ولی به حرفهای اوسیسِقویتر طمعکار لبخند زد.
«خب، پس خودت برو بشین رویاد تخت پادشاه شیاطین. با این طمع بیپایانیخوشت که داری، فکر کنم بدجوری بهت بسازه.»
«چطور جرئت میکنی! اون تخت جایگاه پادشاهه. کسی که از خونشمشیرزنی پادشاه شیاطین نباشه، حتی نمیتونه زره پادشاه شیاطین رو از رویاد زمین بلند کنه، چه برسه به اینکه بخواد به تختش فکر کنه!»
شانترینا پوزخند زد: «مردایییاد که شوخیها رو زیادیهمیشه جدی میگیرن، واقعاً غیرقابل تحملن.»
اوسیس جواب داد: «کدوم مردیکنم از شنیدن این حرفها ازخاطر دهن یه فاحشه تعجب میکنه؟»
همینطور که قیافه جفتشون توچیزی هم میرفت و اوضاع داشتهمیشه بیخ پیدا میکرد، ایفریت دخالت کرد.
اون مردی شبیه به خودمنظورم شعلههای آتش بود، با جرقههایی کهشمشیرزنی از روی پوست گدازهایش بلند میشد.
«بعد از شصت هزار سال جنگداشته و دعوا، هنوزم حوصله پریدن بهنیاد هم رو دارید؟ یه کم مراعات کنید.»
ایفریت ارباب برزخولی بود؛ بزرگترین آتشفشانقویتر هیله، یعنی آیو.
تمام شیاطینی که توبالاخره آتش زندگی میکردن و ازشباشه انرژی میگرفتن، مطیع اون بودن.
ایفریت ادامه داد: «به نظرم دمیورگوس ۶۶۶ام، قدرتی کاملاً متفاوت از بقیه پادشاهان شیاطین داره. همین که تونست اژدهایخوبه طلای حقیقی رو تا مرز مرگ ببره، برای فهمیدن قدرتش کافی نیست؟ اگه بتونیم راضیش کنیم و کمکش کنیمموقع تا تو این بیست سال باقیمونده از سلاح پادشاه شیاطین استفاده کنه، این بار زمین واقعاً مال ما شیاطین میشه.»
«مشکل اینجاست کهچیزی خودش اصلاً دلشداشته نمیخواد همچین کاری بکنه.»
با این حرف اوسیس،فکر دوک طمع، قیافه بقیهمنظورم دوکهای شیطانی تو هم رفت.
همون موقع، بینا،خوبه ملکه ناگاها و دوکگرفتن حسادت، دهن باز کرد:
«اما... آخه کی تونسته دوک غرور رو بکشه؟ شایعهبرام شده که خود الکس بوده که داروچهِ شکمپرست روفوقالعادهایه کشته. یعنی کار دوک شکمپرست جدیده که انتقام گرفته؟»
ایفریت سرشبالاخره رو به نشونهگرفتن منفی تکون داد.
«با قدرتی که اون بچهکنم داره، همچین چیزی غیرممکنه. الکس یکیشما از قویترین شیاطین بین ما بود.»
«پس کی...؟»
«نمیدونم. ولی چیزی که کاملاً مشخصه اینه که بزرگترینبرام فرصت و بدترین بحران، دارن همزمان بهمون نزدیک میشن.فوقالعادهایه نظمی که ۶۶۶ قرن پابرجا بوده، داره از هم میپاشه.»
اوسیس طمعکاربالاخره نگاهی به همهگرفتن انداخت و گفت:
«خب، حالا کیولی قراره زحمت راضیقویتر کردن ارباب رو بکشه؟»
شانترینا، دوکفوقالعادهایه شهوت، لبخند ملیحیچیزی زد و گفت:
«همین الانش هم شروع شده.»
«هوم...»
اوسیس دستبهسینه شد. قیافهاش طوریکنم بود که انگار هنوز ازخاطر بحث چند لحظه پیش شاکی بود.
ایفریت به جایخوبه اون رو بهیاد شانترینا کرد و گفت:
«پس لطفاً فعلاًقویتر خودت مسئولیت این قضیهخاطر رو به عهده بگیر.»
«زکه.»
«آه! دئوس. زکه گفت یه کاریقویتر براش پیش اومده و قراره یهبرام مدت بره به خونه پدریش سر بزنه...»
«پیشخدمت کجا رفته؟»
«رفت انبارکنم تا موجودیهاشدم رو چک کنه.»
«حوصله ندارم یه حرفیاد رو دو بار تکرارهمیشه کنم، پس دنبالم بیا.»
«چشم.»
انبار زیرزمینی مغازهخوبه حالا با کوهی ازگرفتن سلاحها پر شده بود.
و درست وسطقویتر اون کوه سلاح، یهخاطر دست زره قرار داشت.
زرهی که فقط با یهگرفتن نگاه میشد فهمید چقدر خارقالعادهست؛ اینخوشت زره چیزی نبود جز تجهیزات زکه.
با اضافه شدن قطعات بالاتنه و پایینتنه که تازهاینه کار ساختشون تموم شده بود، حتی به عنوان یهمنظورت وسیله دکوری هم حسابی چشمگیر و جذاب به نظر میرسید.
اسکاتول داشت با دقت اسناد و آیتمها روداشته بررسی میکرد. با حس کردن حضور دئوس، برگشتپشیمون و سرش رو به نشونه احترام خم کرد.
«برگشتید، ارباب؟»
«آره.»
«رنگ وباد روتون اصلاًفکر خوب نیست.»
«خیلی تابلوئه؟»
«بله.»