چپتر 200: ۴۶. وفای به عهد ده سال پیش (۱)
0هزاران پرتو نورتحت آبی بهطور همزمانبالهای روی آن مرد بارید.
نورها روی هم افتادندبرای و به شعلههایی با دمایپرواز صدها میلیون درجه تبدیل شدند.
چه کسی فکرش راارتفاعات میکرد که کسی بتواندشفابخشی در چنین جهنمی زنده بماند؟
پادراهل هم در آسمانضربه بال زد و شعلههایبرای آبیرنگی از دهانش بیرون داد.
درست بعد از آن بود.
پادراهل صحنهی غیرقابلباوری را دید.
آدمی حدود پنجاهطوفان متر در هواپرواز به بالا پرید.
او خیلی بیخیال و راحت ازنبودند میان نفسهای درهمتنیدهی هزار اژدها بالابالاتر آمد و مشتش را تاب داد.
پادراهل که جاتحت خورده بود، خودشبالهای را با بالهایش پوشاند.
اما موج ضربهی آن مشت،فرار از غشای بالها، فلسها، بدن سختشفابخشی و استخوانهای محکم اژدها عبور کرد.
صدای خردفرار شدن وحشتناکیارتفاعات در گوشهایم پیچید.
آنقدر دردناک بود که سرمامان را پایین انداختم و دیدم تنهیارتفاعات کاملاً درهمشکستهام در باد تلوتلو میخورد.
نیروی مشتی که آن موجود زده بود، بدنضعیفتر ارباب نور، پادراهل، را شکافت و تا صدهاضربه متر آنطرفتر را هم تحت تأثیر قرار داد.
بالهای اژدهایان ضعیفترآنها شکست و بهطوفان زمین سقوط کردند.
حتی اژدهایان باستانی هم از این ضربهطلسم در امان نبودند. آنها هم برای فرارهمه از این طوفان به ارتفاعات بالاتر پرواز کردند.
پادراهل طلسمباستانی شفابخشی رویضربه بدنش اجرا کرد.
اژدهایان موجوداتی جادویی هستند. همه در ایناژدهایان توهماند که آنها فقط پشت بدنهای تنومندشان پنهاناین شدهاند، اما در واقع اندامهایشان از جنس جادوست.
استخوانهای شکستهشده به همبرای جوش خوردند و عضلات پارهشدهپرواز در یک چشمبههمزدن ترمیم شدند.
لکههای قرمزی روی سینه و بالهای کناری اژدهاشفابخشی ظاهر شد. قلب مانا چنان با شدت درخشیدفقط که حتی پوستش هم به رنگ سرخ درآمد.
همزمان که طلسم شفاضربه را اجرا میکرد، دهانش رافرار به سمت دشمن باز کرد.
قطعاً آسیب دیده بود.
هیچ دشمنی در دنیا وجود نداردطوفان که از نفس هزار اژدها جانبدنش سالم به در ببرد و زخمی نشود.
حتی اگر خود شیطان باشد!
لحظهای که افکارشاین به اینجا رسید،نبودند پادراهل یکه خورد.
«تو... پادشاه شیاطین هستی!»
دئوس با نگاهیآنها سنگین و خستهطوفان به او خیره شد.
«یه سوال دارم. از تصمیمی که گرفتی پشیمونشفابخشی نیستی؟ جام تلخ خیانت رو دادی دست ما،فقط واقعاً ارزش چیزی که به دست آوردی رو داشت؟»
چشمان پادراهل لرزید.
به نظرآنطرفتر میرسید کلمهیتأثیر «خیانت» آزارش میدهد.
اما ایننبودند احساس فقط یکفرار لحظه دوام آورد.
«بین تمام موجوداتی که تو اینپرواز دنیا زندگی میکنه، حتی یه نفرجادویی هم نیست که از شیاطین خوشش بیاد!»
«حتی اگه آدما تف بندازن و ازم متنفر باشن همطوفان عصبانی نمیشم. ولی خدایی، میتونی کسی رو ببخشی که ادایهستند رفیقا رو درمیاره و بعد از پشت بهت خنجر میزنه؟»
پادراهل دهانش را بست.
حتی اگر ده تابرای دهان هم داشت، حرفیبالاتر برای توجیه خودش نداشت.
دئوس نگاهی بهطوفان اژدهایانی که محاصرهاشپرواز کرده بودند انداخت.
«حتی یولگئوم هم نمیتونه منو سرزنشنبودند کنه. همهتون بمیرید. نفرین مرگتون روبالاتر هم با همین بدنم به جون میخرم.»
بدنش درآنطرفتر شعلههای آبیتأثیر پوشیده شد.
دستش را دراز کرد وفرار نشانه گرفت. حدود ده اژدهاطلسم در گسترهی کف دستش جا گرفتند.
وقتی دستش را دوباره کناربالاتر کشید، اژدهایانی که در مسیراجرا دستش بودند، دیگر وجود نداشتند.
به ذراتباستانی ریزی تجزیه شدهامان و محو شدند.
اژدهایان دقیقاً در امتداد خطی کهبالهای دستش رسم کرده بود، پاک شدند. پادراهلحتی از این قدرت وحشتناک به لرزه افتاد.
آخه چه چیزیآنها تو این دنیاطوفان میتونه جلوش رو بگیره؟
در همان لحظه، حجم عظیمیبالاتر از نور از زمین فوران کردموجوداتی و دئوس را در خود بلعید.
بدنش با انفجاری مهیب،ضربه لایههای متعددی از دودبرای به بیرون پرتاب کرد.
لباسهایم چروک شده بود.
با دست لباسهایمآنها را تکاندم وطوفان به پایین نگاه کردم.
همهشان جنگجو بودند.
چند تاباستانی چهرهی آشنا همامان بینشان پیدا میشد.
شوالیههای زودیاک.
قویترینهای دنیای انسانها.
«ارباب دنیای آکوامارین! لطفاً برای یک لحظهطلسم کنار بروید. پیشبینی دشمن بیش از حد دقیقتوهماند است. ما برای مدتی اینجا را پوشش میدهیم.»
کسی که در خط مقدم شوالیههاینبودند زودیاک ایستاده بود، کادنزا از هولیبالاتر بیچ بود. او شوالیه مقدس لیبرا بود.
نگاهم را ازتحت اژدهایان گرفتم وبالهای به او دوختم.
آرام روی زمین فرودبرای آمدم و یکییکی بهبالاتر شوالیههای زودیاک نگاه کردم.
«نمیگم از دیدنتون خوشحالم. ولی خندهداره که شماها دارین ازاجرا خیانت حرف میزنین. فکر نکنم خیلی از اون روزا گذشتهپنهان باشه که با ادای آدمیزاد درآوردن، خودمون رو گول میزدیم.»
«تو کادنزایی، نه؟»
«باعث افتخاره.آنطرفتر بالاخره اسمم روقرار به خاطر آوردید.»
«اون گارد شلخته و مسخرهت رو خیلیارتفاعات بهتر از اسمت یادمه. اگه بهم حملهموجوداتی کنی، اسمت مستقیم میره تو لیست سیاه جهنم.»
«من از قبلطوفان اسمم رو توپرواز اون لیست نوشتم.»
خندیدم.
گوشههای لبم آنقدرتحت بالا رفت کهبالهای نیشهایم تقریباً معلوم شد.
مُشتم رانبودند خیلی سبک وفرار بیخیال جلو بردم.
باد سیاهی وزید وارتفاعات تا شعاع دهها مترشفابخشی را با خاک یکسان کرد.
سربازان محفل هشتضلعیاین با وزش این بادآنها به هوا پرتاب شدند.
اما خب، آنها جنگجو بودند.
تازه، قدرتمندتریننبودند جنگجویان دنیایبرای انسانها هم بودند.
کادنزا در حالیطوفان که سپرش را جلوطلسم گرفته بود، فریاد زد:
«تنها چیزی که خدا به ما داده،آنها یه امید کوچیک به اسم شجاعته. اماطلسم فقط چون کوچیکه، معنیش این نیست که ضعیفه!»
هشت شوالیه زودیاک باتأثیر هم متحد شدند تاضعیفتر یک صلیب عظیم بسازند.
محافظت فرشته به نور تبدیل شد وارتفاعات آنها را روشن کرد، و هالههایشان با همجادویی طنینانداز شد تا یک سپر غولپیکر شکل بگیرد.
حملهی پادشاهفرار شیاطین نتوانست ازبالاتر آن عبور کند.
«این قدرتِباستانی هالهی شجاعتِضربه واقعیِ یک قهرمانه!»
با شنیدن فریادتحت کادنزا، گردنم را چرخاندماژدهایان که صدای ترقوتوروق داد.
«خب، پس بیاید یهبرای نگاهی بهش بندازیم. ببینیمبالاتر این قدرتی که میگی چیه.»
یکی ازفرار دستهایم سفید وبالاتر دیگری سیاه شد.
در همان لحظه،این نبردِ همین دیروزنبودند در ذهنم تداعی شد.
زمانی که قدرت جانور خدایقرار مرگ را احضار کردم وزمین با تمام توانم ضربه زدم.
فرشته مقرب کامائل.
اگر تمام موجوداتی کهارتفاعات لقب فرشته مقرب راشفابخشی یدک میکشیدند، قدرتهای مشابهی داشتند...
دندانهایم را روی هم فشردم.
صدای ساییدهآنطرفتر شدن دندانهایتأثیر آسیابم بلند شد.
«لعنتی! همهتون بمیرید!»
انرژی روحفرار شیطانی به سمتبالاتر جلو فوران کرد.
رنگ از رخسار جنگجویان پرید. ایننبودند قدرتی بود که با تمام چیزهایی کهپرواز تا الان دیده بودند، کاملاً فرق داشت.
محافظت فرشته از آنها دفاعقرار میکرد، اما متوقف کردن آنزمین ضربات اصلاً کار راحتی نبود.
روی سپر نوری که سپرفرار کادنزا، یعنی جوبن الجنوبی، ایجادطلسم کرده بود، ترکهایی افتاده بود.
اوریدون جایش را گرفت. اوریدون شمشیر دورویهطلسم و شمشیر مقدس آنتارس را عمودی نگه داشتتوهماند تا موج انرژی پادشاه شیاطین را مسدود کند.
صلیب به شکلی ارگانیک تغییر فرمنبودند داد و انرژی جادویی دئوس رابالاتر یکی پس از دیگری دفع کرد.
هر هشت نفرشانتحت در برابر ضربهبالهای شیطان مقاومت کردند.
طوفان دئوس متوقف شد.
جنگجوها نفس عمیقیطوفان کشیدند و بهپرواز پادشاه شیاطین نگاه کردند.
او خندید.
«حتی اگه قهرمان همتأثیر باشید، وقتی 'آخرین نفر'ضعیفتر بینتون نیست، وضع همینه دیگه.»
یک قدم رفتمآنها جلو و مشتمطوفان را حوالهشان کردم.
باد زوزه کشید. با اینکه فقطپرواز یک قدم نزدیکتر شده بودم، فشاریجادویی که جنگجوها حس میکردند دو برابر شد.
پوست زمین شکافت و تکههایشامان مثل ترکش به سر وطوفان صورتشان خورد و خراششان داد.
با این حال،تحت آرایش جنگیشان نبایدبالهای به هم میخورد.
لحظهای که آرایشآنها صلیبیشان میشکست، تکتکشانطوفان به تنهایی نابود میشدند.
کادنزا احساس تهوع میکرد.
چرا خدا بهاین او قدرتی هماندازه باآنها «آخرین نفر» نداده بود؟
نرخ خون خالصتحت او به زوربالهای از ۹ رد میشد.
در واقع، همین عدد هم به خودیارتفاعات خود رقم عظیمی بود. اما بین ۹موجوداتی و ۱۰ یک دیوار غیرقابلعبور وجود داشت.
جنگجوی کمتجربهای مثل رگین فقط بهپرواز خاطر اینکه سطح خون خالصش ۱۰جادویی بود، از او قویتر به حساب میآمد.
اگر فقط ۱ درصد خونش سرختر بود،آنها الان شبیه یک مشت آدم بیچاره کهطلسم دارند با شیطان میجنگند به نظر نمیرسیدند.
دومین حملهآنطرفتر پادشاه شیاطینتأثیر هم دفع شد.
در واقع، من فقط دو بار مشتم رابالاتر تکان داده بودم، اما شوالیههای زودیاک حس میکردندهستند در یک نبرد طولانی و سرنوشتساز گیر افتادهاند.
اما اینفرار دست و پابالاتر زدنها بیمعنی نبود.
همین که میتوانستنداین جلویش را بگیرند،نبودند خودش کلی اهمیت داشت.
شمشیرزنها، کماندارها و جادوگرهای وابستهقرار به شوالیههای زودیاک، هر کدامزمین در موقعیتهای خودشان مستقر ماندند.
و همگینبودند با همبرای حمله کردند.
اژدهایان آبی که در آسمان دوبارهپرواز آرایش گرفته بودند هم با دستورجادویی پادراهل، نفس اژدهایشان را بیرون دادند.
شاید هر حمله به تنهایی ضعیف بود.آنها اما اگر حملات آنقدر متراکم باشند کهطلسم حتی جای سوزن انداختن هم نباشد... جواب میدهد!
دقیقاً همان لحظهایتحت بود که همهبالهای چنین فکری میکردند.
کادنزا با وحشت فریاد زد.
«شوالیههای مقدس!فرار هنوز وقتارتفاعات استراحت نیست!»
پادشاه شیاطین ازاین میان دود یکنبودند قدم دیگر برداشت.
نفس اژدها، جادوهای بیشمار، تیرهایقرار آغشته به دعای ارواح وزمین حتی شمشیر تیز یک قاتل.
انگار ایننبودند حملات بیشمار اصلاًفرار وجود خارجی نداشتند.
آنجا بود کهطوفان او دوباره مشتشپرواز را جلو آورد.
حتی نفس اژدها همضربه با وزش باد منحرفبرای شد و تغییر مسیر داد.
فقط یک مشت ساده بود، اما همهچیز راضعیفتر به درون کشید و متلاشی کرد، در حالیضربه که در انرژی روح شیطانی پیچیده شده بود.
«صلیب بزرگ» قویترین تکنیکبرای دفاعیای بود که شوالیههایبالاتر زودیاک میتوانستند اجرا کنند.
حداقل پنج نفر باید یکبالاتر آرایش صلیبی شکل میگرفتند تااجرا قدرت الهیشان را تقویت کنند.
با این حال، این سدامان دفاعی در برابر سومین حمله پادشاهارتفاعات شیاطین شروع به ترک برداشتن کرد.
فلزی که سپر راتأثیر تشکیل میداد، از شدتضعیفتر فشار مثل فلس کنده میشد.
شوالیهای که قدرتآنها الهی کمتری داشت، ازارتفاعات دماغش خون سرازیر شد.
«فقط اینفرار درد جهنمیارتفاعات تموم بشه!»
همه فقط دعا میکردندضربه و تحمل میکردند. حتی فکرفرار ضدحمله هم به سرشان نمیزد.
افراد اطرافشان، از جمله اژدهایان و جادوگرها، با شدت بیشتریزمین به پادشاه شیاطین حمله کردند. هدفشان این بود که حتیبرای ذرهای هم که شده، از بار روی دوش جنگجوها کم کنند.
وقتی ضربه بهآنها پایان رسید، آنهاطوفان فقط یک حس داشتند.
پاهایشان بیاختیارفرار به عقبارتفاعات قدم برمیداشت.
بدنهایشان سفت شده و در خودنبودند جمع شده بود، و ذهنشان فریاد میزدپرواز که به یک استراتژی دیگر نیاز دارند.
نام این احساسیتحت که بر آنهابالهای سنگینی میکرد، «ناامیدی» بود.
شجاعتشان تهکشیده بود وبرای امید برایشان مثل توهم یکپرواز آدم خیالباف به نظر میرسید.
آیا بهتر نبودطوفان عقبنشینی کنند وپرواز با همکاران بیشتری بجنگند؟
شاید لازم بود ارتشی هفتصدامان هزار نفره بسیج کنند و تمامارتفاعات قدرت بشریت را به کار بگیرند.
هیچ راهی وجود نداشتتأثیر که فقط هشت جنگجوضعیفتر بتوانند جلویش را بگیرند.
این... پادشاه ترس بود.
درخشش ساطع شده ازارتفاعات «صلیب بزرگ» به طرزشفابخشی چشمگیری محو شده بود.
با اینکه بخشی از آن به خاطرآنها مصرف قدرت الهی بود، اما دلیل اصلیاشطلسم این بود که جنگجوها قالب تهی کرده بودند.
حتی کادنزا همتحت از این ناامیدیبالهای در امان نبود.
حالا فرستادن رگین، که قدرتش با آخرینارتفاعات قهرمان برابری میکرد، به قلعه پادشاه شیاطین،موجوداتی شبیه یک اشتباه احمقانه به نظر میرسید.
اگر او اینجا بود،ارتفاعات میتوانستند خیلی راحتتر جلویشفابخشی حملات پادشاه شیاطین را بگیرند.
به دنبال اژدهای یشم آبی، اربابان اژدهای یاقوتی وفرار اژدهای سیاه، دو هزار اژدهای دیگر را رهبری کردندموجوداتی و آسمان را پوشاندند تا با پادشاه شیاطین مقابله کنند.
اما خیلیآنطرفتر زود از اینقرار تصمیم پشیمان شدند.
دئوس طوری دستش را درفرار آسمان کشید که انگار داردطلسم به کسی دست تکان میدهد.
حدود صد اژدهاطوفان در جا تکهتکه شدندطلسم و به زمین افتادند.
چه کسیباستانی میتوانست چنین چیزیامان را تصور کند؟
فقط با کشیدن یک انگشتقرار در آسمان، موجوداتی که در یکسقوط خط بودند را نصف کرده بود.
اژدهایان دمشان راآنها روی کولشان گذاشتندطوفان و عقب کشیدند.
آنها بهفرار ارتفاعات بالاترارتفاعات فرار کردند.
با این بهانه که نفسشان ازنبودند همانجا هم به هدف میرسد، به نقطهایپرواز امن دور از ضربات شیطان پناه بردند.
حلقه محاصرهآنطرفتر در حالتأثیر گشاد شدن بود.
همه یکنبودند قدم بهبرای عقب برداشتند.
حتی جنگجوها هم بهارتفاعات بهانه «تاکتیکهای منطقی» فاصلهشانشفابخشی را با دئوس بیشتر کردند.
حساب و کتابشان این بود که هرچهآنها نزدیکتر باشند، فشار پادشاه شیاطین بیشتر میشود،طلسم پس هرچه دورتر شوند، اوضاع بهتر خواهد شد.
اما بدونآنطرفتر شک این بدترینقرار انتخاب ممکن بود.
جنگجو بایدنبودند رو بهبرای جلو حرکت میکرد.
حتی اگر خردطوفان میشدی، باید بهپرواز مسیرت ادامه میدادی.
اگر عقبنشینی میکردی و فاصله رانبودند زیاد میکردی، شجاعتت فضایی برای پنهان شدنپرواز پیدا میکرد و دود میشد میرفت هوا.
دئوس باآنطرفتر بیخیالی دوباره مشتشقرار را جلو آورد.
حتی ضعیفتر از قبل.
یک مشت واقعاً سبک بود.
ضربهاش بهباستانی سپر جنگجوضربه برخورد کرد.
آنها فکر میکردند باتأثیر چند قدم فاصله گرفتنضعیفتر اوضاع خیلی بهتر میشود، اما...
دو تا از جنگجوهابرای در جا خون بالابالاتر آوردند و روی زمین افتادند.
کادنزا هم درطوفان حالی که خونریزی داشت،طلسم روی یک زانویش افتاد.
یکی از شمشیرهای دورویهضربه اوریدون، که قرار بود جلویفرار ضربه را بگیرد، خرد شد.
یادداشت مترجم
[یادداشت مترجم: وقتی پادشاه شیاطین سابق حوصلهاش سر میرود، حتی هزار اژدها هم نمیتوانند جلوی غرغرهایش را بگیرند!]