---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

چرا از شیطان شاه بودن دست کشیدم

چپتر 200: ۴۶. وفای به عهد ده سال پیش (۱) • ⏱ 12 دقیقه

چپتر 200: ۴۶. وفای به عهد ده سال پیش (۱)

0

هزاران پرتو نور‌تاب​ آبی به‌طور هم‌زمان‌بال‌هایش​ روی آن مرد بارید.

نورها روی هم افتادند‌آن‌ها​ و به شعله‌هایی با دمای‌بالاتر​ صدها میلیون درجه تبدیل شدند.

چه کسی فکرش را‌اجرا​ می‌کرد که کسی بتواند‌همه​ در چنین جهنمی زنده بماند؟

پادراهل هم در آسمان‌تأثیر​ بال زد و شعله‌های‌ضعیف‌تر​ آبی‌رنگی از دهانش بیرون داد.

درست بعد از آن بود.

پادراهل صحنه‌ی غیرقابل‌باوری را دید.

آدمی حدود پنجاه‌بدنش​ متر در هوا‌جادویی​ به بالا پرید.

او خیلی بی‌خیال و راحت از‌بال‌های​ میان نفس‌های درهم‌تنیده‌ی هزار اژدها بالا‌کردند​ آمد و مشتش را تاب داد.

پادراهل که جا‌تاب​ خورده بود، خودش‌بال‌هایش​ را با بال‌هایش پوشاند.

اما موج ضربه‌ی آن مشت،‌برای​ از غشای بال‌ها، فلس‌ها، بدن سخت‌طلسم​ و استخوان‌های محکم اژدها عبور کرد.

صدای خرد‌شفابخشی​ شدن وحشتناکی‌اجرا​ در گوش‌هایم پیچید.

آن‌قدر دردناک بود که سرم‌قرار​ را پایین انداختم و دیدم تنه‌ی‌سقوط​ کاملاً درهم‌شکسته‌ام در باد تلوتلو می‌خورد.

نیروی مشتی که آن موجود زده بود، بدن‌اما​ ارباب نور، پادراهل، را شکافت و تا صدها‌سخت​ متر آن‌طرف‌تر را هم تحت تأثیر قرار داد.

بال‌های اژدهایان ضعیف‌تر‌نبودند​ شکست و به‌فرار​ زمین سقوط کردند.

حتی اژدهایان باستانی هم از این ضربه‌هستند​ در امان نبودند. آن‌ها هم برای فرار‌پنهان​ از این طوفان به ارتفاعات بالاتر پرواز کردند.

پادراهل طلسم‌آن‌طرف‌تر​ شفابخشی روی‌تأثیر​ بدنش اجرا کرد.

اژدهایان موجوداتی جادویی هستند. همه در این‌پوشاند​ توهم‌اند که آن‌ها فقط پشت بدن‌های تنومندشان پنهان‌بدن​ شده‌اند، اما در واقع اندام‌هایشان از جنس جادوست.

استخوان‌های شکسته‌شده به هم‌آن‌ها​ جوش خوردند و عضلات پاره‌شده‌بالاتر​ در یک چشم‌به‌هم‌زدن ترمیم شدند.

لکه‌های قرمزی روی سینه و بال‌های کناری اژدها‌همه​ ظاهر شد. قلب مانا چنان با شدت درخشید‌واقع​ که حتی پوستش هم به رنگ سرخ درآمد.

هم‌زمان که طلسم شفا‌تأثیر​ را اجرا می‌کرد، دهانش را‌شکست​ به سمت دشمن باز کرد.

قطعاً آسیب دیده بود.

هیچ دشمنی در دنیا وجود ندارد‌فرار​ که از نفس هزار اژدها جان‌شفابخشی​ سالم به در ببرد و زخمی نشود.

حتی اگر خود شیطان باشد!

لحظه‌ای که افکارش‌تحت​ به اینجا رسید،‌بال‌های​ پادراهل یکه خورد.

«تو... پادشاه شیاطین هستی!»

دئوس با نگاهی‌نبودند​ سنگین و خسته‌فرار​ به او خیره شد.

«یه سوال دارم. از تصمیمی که گرفتی پشیمون‌همه​ نیستی؟ جام تلخ خیانت رو دادی دست ما،‌واقع​ واقعاً ارزش چیزی که به دست آوردی رو داشت؟»

چشمان پادراهل لرزید.

به نظر‌مشتش​ می‌رسید کلمه‌ی‌خورده​ «خیانت» آزارش می‌دهد.

اما این‌امان​ احساس فقط یک‌برای​ لحظه دوام آورد.

«بین تمام موجوداتی که تو این‌جادویی​ دنیا زندگی می‌کنه، حتی یه نفر‌بدن‌های​ هم نیست که از شیاطین خوشش بیاد!»

«حتی اگه آدما تف بندازن و ازم متنفر باشن هم‌زمین​ عصبانی نمی‌شم. ولی خدایی، می‌تونی کسی رو ببخشی که ادای‌برای​ رفیقا رو درمیاره و بعد از پشت بهت خنجر می‌زنه؟»

پادراهل دهانش را بست.

حتی اگر ده تا‌آن‌ها​ دهان هم داشت، حرفی‌ارتفاعات​ برای توجیه خودش نداشت.

دئوس نگاهی به‌بدنش​ اژدهایانی که محاصره‌اش‌جادویی​ کرده بودند انداخت.

«حتی یولگئوم هم نمی‌تونه منو سرزنش‌بال‌های​ کنه. همه‌تون بمیرید. نفرین مرگتون رو‌کردند​ هم با همین بدنم به جون می‌خرم.»

بدنش در‌مشتش​ شعله‌های آبی‌خورده​ پوشیده شد.

دستش را دراز کرد و‌برای​ نشانه گرفت. حدود ده اژدها‌پرواز​ در گستره‌ی کف دستش جا گرفتند.

وقتی دستش را دوباره کنار‌موجوداتی​ کشید، اژدهایانی که در مسیر‌فقط​ دستش بودند، دیگر وجود نداشتند.

به ذرات‌آن‌طرف‌تر​ ریزی تجزیه شده‌قرار​ و محو شدند.

اژدهایان دقیقاً در امتداد خطی که‌بال‌هایش​ دستش رسم کرده بود، پاک شدند. پادراهل‌بال‌ها​ از این قدرت وحشتناک به لرزه افتاد.

آخه چه چیزی‌نبودند​ تو این دنیا‌فرار​ می‌تونه جلوش رو بگیره؟

در همان لحظه، حجم عظیمی‌موجوداتی​ از نور از زمین فوران کرد‌پشت​ و دئوس را در خود بلعید.

بدنش با انفجاری مهیب،‌تأثیر​ لایه‌های متعددی از دود‌ضعیف‌تر​ به بیرون پرتاب کرد.

لباس‌هایم چروک شده بود.

با دست لباس‌هایم‌نبودند​ را تکاندم و‌فرار​ به پایین نگاه کردم.

همه‌شان جنگجو بودند.

چند تا‌آن‌طرف‌تر​ چهره‌ی آشنا هم‌قرار​ بینشان پیدا می‌شد.

شوالیه‌های زودیاک.

قوی‌ترین‌های دنیای انسان‌ها.

«ارباب دنیای آکوامارین! لطفاً برای یک لحظه‌هستند​ کنار بروید. پیش‌بینی دشمن بیش از حد دقیق‌شده‌اند​ است. ما برای مدتی اینجا را پوشش می‌دهیم.»

کسی که در خط مقدم شوالیه‌های‌بال‌های​ زودیاک ایستاده بود، کادنزا از هولی‌کردند​ بیچ بود. او شوالیه مقدس لیبرا بود.

نگاهم را از‌تاب​ اژدهایان گرفتم و‌بال‌هایش​ به او دوختم.

آرام روی زمین فرود‌آن‌ها​ آمدم و یکی‌یکی به‌ارتفاعات​ شوالیه‌های زودیاک نگاه کردم.

«نمی‌گم از دیدنتون خوشحالم. ولی خنده‌داره که شماها دارین از‌فقط​ خیانت حرف می‌زنین. فکر نکنم خیلی از اون روزا گذشته‌شکسته‌شده​ باشه که با ادای آدمیزاد درآوردن، خودمون رو گول می‌زدیم.»

«تو کادنزایی، نه؟»

«باعث افتخاره.‌مشتش​ بالاخره اسمم رو‌خودش​ به خاطر آوردید.»

«اون گارد شلخته و مسخره‌ت رو خیلی‌طوفان​ بهتر از اسمت یادمه. اگه بهم حمله‌اجرا​ کنی، اسمت مستقیم میره تو لیست سیاه جهنم.»

«من از قبل‌بدنش​ اسمم رو تو‌جادویی​ اون لیست نوشتم.»

خندیدم.

گوشه‌های لبم آن‌قدر‌تاب​ بالا رفت که‌بال‌هایش​ نیش‌هایم تقریباً معلوم شد.

مُشتم را‌امان​ خیلی سبک و‌برای​ بی‌خیال جلو بردم.

باد سیاهی وزید و‌اجرا​ تا شعاع ده‌ها متر‌همه​ را با خاک یکسان کرد.

سربازان محفل هشت‌ضلعی‌تحت​ با وزش این باد‌اژدهایان​ به هوا پرتاب شدند.

اما خب، آن‌ها جنگجو بودند.

تازه، قدرتمندترین‌امان​ جنگجویان دنیای‌آن‌ها​ انسان‌ها هم بودند.

کادنزا در حالی‌بدنش​ که سپرش را جلو‌هستند​ گرفته بود، فریاد زد:

«تنها چیزی که خدا به ما داده،‌اژدهایان​ یه امید کوچیک به اسم شجاعته. اما‌باستانی​ فقط چون کوچیکه، معنیش این نیست که ضعیفه!»

هشت شوالیه زودیاک با‌خورده​ هم متحد شدند تا‌اما​ یک صلیب عظیم بسازند.

محافظت فرشته به نور تبدیل شد و‌طوفان​ آن‌ها را روشن کرد، و هاله‌هایشان با هم‌موجوداتی​ طنین‌انداز شد تا یک سپر غول‌پیکر شکل بگیرد.

حمله‌ی پادشاه‌شفابخشی​ شیاطین نتوانست از‌موجوداتی​ آن عبور کند.

«این قدرتِ‌آن‌طرف‌تر​ هاله‌ی شجاعتِ‌تأثیر​ واقعیِ یک قهرمانه!»

با شنیدن فریاد‌تاب​ کادنزا، گردنم را چرخاندم‌پوشاند​ که صدای ترق‌وتوروق داد.

«خب، پس بیاید یه‌آن‌ها​ نگاهی بهش بندازیم. ببینیم‌ارتفاعات​ این قدرتی که میگی چیه.»

یکی از‌شفابخشی​ دست‌هایم سفید و‌موجوداتی​ دیگری سیاه شد.

در همان لحظه،‌تحت​ نبردِ همین دیروز‌بال‌های​ در ذهنم تداعی شد.

زمانی که قدرت جانور خدای‌خودش​ مرگ را احضار کردم و‌ضربه‌ی​ با تمام توانم ضربه زدم.

فرشته مقرب کامائل.

اگر تمام موجوداتی که‌اجرا​ لقب فرشته مقرب را‌همه​ یدک می‌کشیدند، قدرت‌های مشابهی داشتند...

دندان‌هایم را روی هم فشردم.

صدای ساییده‌مشتش​ شدن دندان‌های‌خورده​ آسیابم بلند شد.

«لعنتی! همه‌تون بمیرید!»

انرژی روح‌شفابخشی​ شیطانی به سمت‌موجوداتی​ جلو فوران کرد.

رنگ از رخسار جنگجویان پرید. این‌بال‌های​ قدرتی بود که با تمام چیزهایی که‌حتی​ تا الان دیده بودند، کاملاً فرق داشت.

محافظت فرشته از آن‌ها دفاع‌خودش​ می‌کرد، اما متوقف کردن آن‌ضربه‌ی​ ضربات اصلاً کار راحتی نبود.

روی سپر نوری که سپر‌برای​ کادنزا، یعنی جوبن الجنوبی، ایجاد‌پرواز​ کرده بود، ترک‌هایی افتاده بود.

اوریدون جایش را گرفت. اوریدون شمشیر دورویه‌هستند​ و شمشیر مقدس آنتارس را عمودی نگه داشت‌شده‌اند​ تا موج انرژی پادشاه شیاطین را مسدود کند.

صلیب به شکلی ارگانیک تغییر فرم‌بال‌های​ داد و انرژی جادویی دئوس را‌کردند​ یکی پس از دیگری دفع کرد.

هر هشت نفرشان‌تاب​ در برابر ضربه‌بال‌هایش​ شیطان مقاومت کردند.

طوفان دئوس متوقف شد.

جنگجوها نفس عمیقی‌بدنش​ کشیدند و به‌جادویی​ پادشاه شیاطین نگاه کردند.

او خندید.

«حتی اگه قهرمان هم‌خورده​ باشید، وقتی 'آخرین نفر'‌اما​ بینتون نیست، وضع همینه دیگه.»

یک قدم رفتم‌نبودند​ جلو و مشتم‌فرار​ را حواله‌شان کردم.

باد زوزه کشید. با اینکه فقط‌جادویی​ یک قدم نزدیک‌تر شده بودم، فشاری‌بدن‌های​ که جنگجوها حس می‌کردند دو برابر شد.

پوست زمین شکافت و تکه‌هایش‌قرار​ مثل ترکش به سر و‌زمین​ صورتشان خورد و خراششان داد.

با این حال،‌تاب​ آرایش جنگی‌شان نباید‌بال‌هایش​ به هم می‌خورد.

لحظه‌ای که آرایش‌نبودند​ صلیبی‌شان می‌شکست، تک‌تکشان‌فرار​ به تنهایی نابود می‌شدند.

کادنزا احساس تهوع می‌کرد.

چرا خدا به‌تحت​ او قدرتی هم‌اندازه با‌اژدهایان​ «آخرین نفر» نداده بود؟

نرخ خون خالص‌تاب​ او به زور‌بال‌هایش​ از ۹ رد می‌شد.

در واقع، همین عدد هم به خودی‌طوفان​ خود رقم عظیمی بود. اما بین ۹‌اجرا​ و ۱۰ یک دیوار غیرقابل‌عبور وجود داشت.

جنگجوی کم‌تجربه‌ای مثل رگین فقط به‌جادویی​ خاطر اینکه سطح خون خالصش ۱۰‌بدن‌های​ بود، از او قوی‌تر به حساب می‌آمد.

اگر فقط ۱ درصد خونش سرخ‌تر بود،‌اژدهایان​ الان شبیه یک مشت آدم بیچاره که‌باستانی​ دارند با شیطان می‌جنگند به نظر نمی‌رسیدند.

دومین حمله‌مشتش​ پادشاه شیاطین‌خورده​ هم دفع شد.

در واقع، من فقط دو بار مشتم را‌ارتفاعات​ تکان داده بودم، اما شوالیه‌های زودیاک حس می‌کردند‌جادویی​ در یک نبرد طولانی و سرنوشت‌ساز گیر افتاده‌اند.

اما این‌شفابخشی​ دست و پا‌موجوداتی​ زدن‌ها بی‌معنی نبود.

همین که می‌توانستند‌تحت​ جلویش را بگیرند،‌بال‌های​ خودش کلی اهمیت داشت.

شمشیرزن‌ها، کماندارها و جادوگرهای وابسته‌خودش​ به شوالیه‌های زودیاک، هر کدام‌ضربه‌ی​ در موقعیت‌های خودشان مستقر ماندند.

و همگی‌امان​ با هم‌آن‌ها​ حمله کردند.

اژدهایان آبی که در آسمان دوباره‌جادویی​ آرایش گرفته بودند هم با دستور‌بدن‌های​ پادراهل، نفس اژدهایشان را بیرون دادند.

شاید هر حمله به تنهایی ضعیف بود.‌اژدهایان​ اما اگر حملات آن‌قدر متراکم باشند که‌باستانی​ حتی جای سوزن انداختن هم نباشد... جواب می‌دهد!

دقیقاً همان لحظه‌ای‌تاب​ بود که همه‌بال‌هایش​ چنین فکری می‌کردند.

کادنزا با وحشت فریاد زد.

«شوالیه‌های مقدس!‌شفابخشی​ هنوز وقت‌اجرا​ استراحت نیست!»

پادشاه شیاطین از‌تحت​ میان دود یک‌بال‌های​ قدم دیگر برداشت.

نفس اژدها، جادوهای بی‌شمار، تیرهای‌خودش​ آغشته به دعای ارواح و‌ضربه‌ی​ حتی شمشیر تیز یک قاتل.

انگار این‌امان​ حملات بی‌شمار اصلاً‌برای​ وجود خارجی نداشتند.

آنجا بود که‌بدنش​ او دوباره مشتش‌جادویی​ را جلو آورد.

حتی نفس اژدها هم‌تأثیر​ با وزش باد منحرف‌ضعیف‌تر​ شد و تغییر مسیر داد.

فقط یک مشت ساده بود، اما همه‌چیز را‌اما​ به درون کشید و متلاشی کرد، در حالی‌سخت​ که در انرژی روح شیطانی پیچیده شده بود.

«صلیب بزرگ» قوی‌ترین تکنیک‌آن‌ها​ دفاعی‌ای بود که شوالیه‌های‌ارتفاعات​ زودیاک می‌توانستند اجرا کنند.

حداقل پنج نفر باید یک‌موجوداتی​ آرایش صلیبی شکل می‌گرفتند تا‌فقط​ قدرت الهی‌شان را تقویت کنند.

با این حال، این سد‌قرار​ دفاعی در برابر سومین حمله پادشاه‌سقوط​ شیاطین شروع به ترک برداشتن کرد.

فلزی که سپر را‌خورده​ تشکیل می‌داد، از شدت‌اما​ فشار مثل فلس کنده می‌شد.

شوالیه‌ای که قدرت‌نبودند​ الهی کمتری داشت، از‌طوفان​ دماغش خون سرازیر شد.

«فقط این‌شفابخشی​ درد جهنمی‌اجرا​ تموم بشه!»

همه فقط دعا می‌کردند‌تأثیر​ و تحمل می‌کردند. حتی فکر‌شکست​ ضدحمله هم به سرشان نمی‌زد.

افراد اطرافشان، از جمله اژدهایان و جادوگرها، با شدت بیشتری‌ضربه‌ی​ به پادشاه شیاطین حمله کردند. هدفشان این بود که حتی‌کرد​ ذره‌ای هم که شده، از بار روی دوش جنگجوها کم کنند.

وقتی ضربه به‌نبودند​ پایان رسید، آن‌ها‌فرار​ فقط یک حس داشتند.

پاهایشان بی‌اختیار‌شفابخشی​ به عقب‌اجرا​ قدم برمی‌داشت.

بدن‌هایشان سفت شده و در خود‌بال‌های​ جمع شده بود، و ذهنشان فریاد می‌زد‌حتی​ که به یک استراتژی دیگر نیاز دارند.

نام این احساسی‌تاب​ که بر آن‌ها‌بال‌هایش​ سنگینی می‌کرد، «ناامیدی» بود.

شجاعتشان ته‌کشیده بود و‌آن‌ها​ امید برایشان مثل توهم یک‌بالاتر​ آدم خیالباف به نظر می‌رسید.

آیا بهتر نبود‌بدنش​ عقب‌نشینی کنند و‌جادویی​ با همکاران بیشتری بجنگند؟

شاید لازم بود ارتشی هفتصد‌قرار​ هزار نفره بسیج کنند و تمام‌سقوط​ قدرت بشریت را به کار بگیرند.

هیچ راهی وجود نداشت‌خورده​ که فقط هشت جنگجو‌اما​ بتوانند جلویش را بگیرند.

این... پادشاه ترس بود.

درخشش ساطع شده از‌اجرا​ «صلیب بزرگ» به طرز‌همه​ چشمگیری محو شده بود.

با اینکه بخشی از آن به خاطر‌اژدهایان​ مصرف قدرت الهی بود، اما دلیل اصلی‌اش‌باستانی​ این بود که جنگجوها قالب تهی کرده بودند.

حتی کادنزا هم‌تاب​ از این ناامیدی‌بال‌هایش​ در امان نبود.

حالا فرستادن رگین، که قدرتش با آخرین‌طوفان​ قهرمان برابری می‌کرد، به قلعه پادشاه شیاطین،‌اجرا​ شبیه یک اشتباه احمقانه به نظر می‌رسید.

اگر او اینجا بود،‌اجرا​ می‌توانستند خیلی راحت‌تر جلوی‌همه​ حملات پادشاه شیاطین را بگیرند.

به دنبال اژدهای یشم آبی، اربابان اژدهای یاقوتی و‌شکست​ اژدهای سیاه، دو هزار اژدهای دیگر را رهبری کردند‌نبودند​ و آسمان را پوشاندند تا با پادشاه شیاطین مقابله کنند.

اما خیلی‌مشتش​ زود از این‌خودش​ تصمیم پشیمان شدند.

دئوس طوری دستش را در‌برای​ آسمان کشید که انگار دارد‌پرواز​ به کسی دست تکان می‌دهد.

حدود صد اژدها‌بدنش​ در جا تکه‌تکه شدند‌هستند​ و به زمین افتادند.

چه کسی‌آن‌طرف‌تر​ می‌توانست چنین چیزی‌قرار​ را تصور کند؟

فقط با کشیدن یک انگشت‌خودش​ در آسمان، موجوداتی که در یک‌مشت​ خط بودند را نصف کرده بود.

اژدهایان دمشان را‌نبودند​ روی کولشان گذاشتند‌فرار​ و عقب کشیدند.

آن‌ها به‌شفابخشی​ ارتفاعات بالاتر‌اجرا​ فرار کردند.

با این بهانه که نفسشان از‌بال‌های​ همان‌جا هم به هدف می‌رسد، به نقطه‌ای‌حتی​ امن دور از ضربات شیطان پناه بردند.

حلقه محاصره‌مشتش​ در حال‌خورده​ گشاد شدن بود.

همه یک‌امان​ قدم به‌آن‌ها​ عقب برداشتند.

حتی جنگجوها هم به‌اجرا​ بهانه «تاکتیک‌های منطقی» فاصله‌شان‌همه​ را با دئوس بیشتر کردند.

حساب و کتابشان این بود که هرچه‌اژدهایان​ نزدیک‌تر باشند، فشار پادشاه شیاطین بیشتر می‌شود،‌باستانی​ پس هرچه دورتر شوند، اوضاع بهتر خواهد شد.

اما بدون‌مشتش​ شک این بدترین‌خودش​ انتخاب ممکن بود.

جنگجو باید‌امان​ رو به‌آن‌ها​ جلو حرکت می‌کرد.

حتی اگر خرد‌بدنش​ می‌شدی، باید به‌جادویی​ مسیرت ادامه می‌دادی.

اگر عقب‌نشینی می‌کردی و فاصله را‌بال‌های​ زیاد می‌کردی، شجاعتت فضایی برای پنهان شدن‌حتی​ پیدا می‌کرد و دود می‌شد می‌رفت هوا.

دئوس با‌مشتش​ بی‌خیالی دوباره مشتش‌خودش​ را جلو آورد.

حتی ضعیف‌تر از قبل.

یک مشت واقعاً سبک بود.

ضربه‌اش به‌آن‌طرف‌تر​ سپر جنگجو‌تأثیر​ برخورد کرد.

آن‌ها فکر می‌کردند با‌خورده​ چند قدم فاصله گرفتن‌اما​ اوضاع خیلی بهتر می‌شود، اما...

دو تا از جنگجوها‌آن‌ها​ در جا خون بالا‌ارتفاعات​ آوردند و روی زمین افتادند.

کادنزا هم در‌بدنش​ حالی که خونریزی داشت،‌هستند​ روی یک زانویش افتاد.

یکی از شمشیرهای دورویه‌تأثیر​ اوریدون، که قرار بود جلوی‌شکست​ ضربه را بگیرد، خرد شد.

ناولها | novelha.net

یادداشت مترجم

[یادداشت مترجم: وقتی پادشاه شیاطین سابق حوصله‌اش سر می‌رود، حتی هزار اژدها هم نمی‌توانند جلوی غرغرهایش را بگیرند!]