چپتر 90: ۲۱. نجات آشوب سونگهوانگچونگ (۲)
0یولگئوم گفت: «جادو همون تصفیه تمدن معنویه که بادنبال مدیتیشن و تفکر طولانی به دست میاد. واسه همینفاجعه احتمالا فکر میکردی میتونی این حماقتت رو کنترل کنی.»
«ولی خب، نابود شد.»
«دقیقا.»
«پس به نظر میاد اون خدا هم بیخیال شده. خب، منم یکی دونشدیم بار کارای احمقانه کردم. اصلا همون بهتر که این آدمایی که تند تندشیطان نابود میشن، از شیاطین کتک بخورن و زیر دست و پای اژدهایان له بشن.»
یولگئوم باهماهنگیه شنیدن حرفهای منمیخورید لبخند تلخی زد.
دوباره نگاهمچرتوپرتها رو سمت اژدهایدنبال شیطانی معطر چرخوندم.
یولگئوم توضیح داد: «افسنتین قدرتی داره که موجودات زنده رو به هیولا تبدیل میکنه. بیشتر موجوداتمیکنه وقتی در معرض این گیاه قرار میگیرن میمیرن، ولی از هر هزار تا، یکی باهاش سازگارنتیجهاش میشه و به عنوان یه هیولای جدید متولد میشه. نتیجهاش هم میشه اون هیولایی که میبینی.»
با پوزخند گفتم: «هیولاهای افسنتینی تو دنیای شیاطین همهشونوضعیتمون قدرتمندن. ممکنه به غرورت بربخوره، ولی اونجا پر ازحرفی هیولاهاییه که اژدهایان حتی به گرد پاشون هم نمیرسن.»
«چیزی که ماهمیشه قبیله اژدها دنبالشیم،چرتوپرتها قدرت نیست. هماهنگیه.»
«همیشه وقتی تو دعوا کتک میخوریدذهنیم" همین چرتوپرتها رو میگید. "ما دنبالخراب قدرت ذهنیم" یا "ما عاشق صلحیم".»
«مگه الان وضعیتمون خراب نیست؟»
«چی؟»
«ما قبیله اژدهاهمیشه که باعث اینچرتوپرتها فاجعه نشدیم، شدیم؟»
برای یک لحظه،میگید هیچ حرفی برایذهنیم" گفتن پیدا نکردم.
یولگئوم ادامه داد: «فکر نمیکنم فقط با گفتن اینکه شیطانقدرتی رو شکست دادی بتونی از زیر بار این مسئولیت درگیاه بری، نه؟ خب، حالا میخوای چی کار کنی؟ جناب دمیورگوس ۶۶۶ام.»
دستبهسینه ایستادم"ما و به بالایعاشق آتشفشان نگاه کردم.
«اول از همه، الکس...»
ولی فکر نمیکردم قضیه"ما فقط با زورگویی اونصلحیم" به زیردستش تموم بشه.
با چشمهای نیمهبازاژدهای و کلافه بهچرخوندم قله آتشفشان خیره شدم.
«آخه کدوم"ما احمقی اینذهنیم" کار رو کرده؟»
خشت اول رو چنان کجمیخورید گذاشته بودن که اصلا نمیتونستم سرعاشق در بیارم قضیه از چه قراره.
زیک تمام ضربهمیگید سر اژدهای شیطانی معطرعاشق رو به جون خرید.
اگه قدیما بود، یا ازمعطر شدت ضربه غش میکرد یاقدرتی چند ده متر اونطرفتر پرت میشد.
ولی حالا سپردنبال رو بالا آوردصلحیم" و محکم جلوش ایستاد.
فقط با فرو کردن پاهای عقبش تومیگید زمین برای جلوگیری از عقب رانده شدن، تونستوضعیتمون جلوی پیشروی بدن غولپیکر اژدهای شیطانی رو بگیره.
اژدهای شیطانی با اون چشمهای قرمزشذهنیم" به اطراف نگاه کرد. انگار داشتخراب دنبال کسی میگشت که متوقفش کرده بود.
هر سه تااژدهای چشمش مستقیم بهچرخوندم زیک خیره شده بودن.
همون لحظه، مردمی که نزدیک زیکصلحیم" بودن با دیدن چشمهای هیولا ستونفاجعه فقراتشون یخ کرد و روی زمین افتادن.
با این حال،همیشه زیک مستقیم توچرتوپرتها چشمهای هیولا زل زد.
ترسناک بود.
اما هر چیاژدهای بیشتر میترسید، انرژی بیشتریتوضیح تو قلبش جمع میشد.
«من یه جنگجو هستم! وقتی یه قهرمان عقبنشینی میکنه، دنیای کوچیکیباعث که بهش تعلق داره نابود میشه. حتی اگه زمینِ ویرانشده رو درنمیکنم آغوش بگیریم و اشک بریزیم، دیگه خیلی دیره! من یه جنگجو هستم!»
کلماتی که زیک مثل یه وردچرتوپرتها زیر لب تکرار میکرد، جملاتی بودن کهمگه تو مدرسه ابتدایی قهرمانان یاد گرفته بود.
این موضوعی بود که بیشتر دانشآموزها بهش میخندیدن ومگه ازش میگذشتن، مثل "زندگی به سبک یک جنگجو"، امالحظه زیک با تمام وجود تلاش کرده بود تا حفظشون کنه.
تنها جایی که میتونست چیزی یاد بگیره،توضیح مدرسه بود. مدرسهای که رفتن به اونهیولا برای یه خانواده فقیر خیلی سخت بود.
تمام اون آموزشهادنبال برای زیک بهصلحیم" شدت باارزش بودن.
البته برداشت ازهمیشه این حرفها بستگیچرتوپرتها به شرایط داشت.
طبیعیه آدمی که همیشه تو رفاه بوده،عاشق وقتی تو حیاط امن مدرسه جملاتی مثلفاجعه "عزم یک جنگجو" رو میشنوه، بهشون بخنده.
اما اینجا، مردمِ پناهگرفته بین دیوارهای فروریختهتوضیح نویهکان، فقط با همین یه کلمهی او کهتبدیل خودش رو قهرمان میخوند، نجات پیدا کرده بودن.
پیرمرد و نوهاش که داشتن برایصلحیم" منجنیق سنگ جمع میکردن، با شنیدنفاجعه صدای زیک اشک تو چشماشون حلقه زد.
اون اشکهاهماهنگیه دوباره بهدعوا زیک قدرت دادن.
میخوام ازشون محافظت کنم.
باید حفظشون کنم.
زیک با فکر کردن به دو برادر کوچیکترش که ممکنخراب بود هر جایی تو این شهر باشن، یه قدم دیگه بهنکردم جلو برداشت و سپرش رو به سمت هیولای غولپیکر فشار داد.
بعد از حدود نیمدعوا ساعت مبارزه، حرکات اژدهای"ما شیطانی معطر متوقف شد.
به لطف دفاع مستحکم"ما زیک در خط مقدم، قدرتمگه آتش شوالیهها دوباره جون گرفت.
جادوگرها قویترین طلسمی که میتونستن روچرخوندم اجرا کردن و پوست ضخیم وموجودات مردهی هیولا رو در هم شکستن.
شوالیهها از فرصت استفاده کردنعاشق و نیزههای بلندشون رو توخراب بدن اژدهای شیطانی فرو بردن.
در نهایت، هیولاهمیشه لرزشی کرد وچرتوپرتها نفس آخرش رو کشید.
زیک نفس عمیقیمیگید کشید و یهذهنیم" قدم رفت عقب.
شمشیرش رو تواژدهای غلاف گذاشت وچرخوندم سپرش رو انداخت پشتش.
کشتن هیولا پایان کار نبود. کلی آدممگه مجروح اون اطراف بودن، از جمله کساییشدیم که زیر آوار ساختمونها گیر افتاده بودن.
مردی که زیر یهدعوا تیرآهن گیر کرده بود،"ما با فریاد کمک میخواست.
زیک دوید سمتشمیگید و با شونهاشذهنیم" ستون رو هل داد.
آدمای اطرافش که هنوز گیج بودن، به زیک کمک کردن تا تیرآهنموجودات رو بلند کنن. تو همین حین، زنی که به نظر میرسید همسرهزار اون مرد باشه، بازوش رو کشید و از زیر آوار ساختمون آوردش بیرون.
پاهای مرد"ما جوری میلرزید کهعاشق انگار شکسته بود.
زیک زخمهاش رو بررسی کرد. تو همون گیر و دارذهنیم" که داشت فکر میکرد باید چی کار کنه، یه نفرشدیم دیگه با یه آتل اومد و پای مرد رو بست.
«آقای اسکاتول!»
«مبارزهی چشمگیری بود.»
«هنوزم کافی نیست.»
اسکاتول که یه پری بود،میخورید تو مهارتهای درمانی از هرذهنیم" انسان دیگهای بهتر عمل میکرد.
زیک همراهش راه افتاد"ما و به آدمایی کهصلحیم" آسیب دیده بودن کمک کرد.
تو بعضی موارد،اژدهای دیگه کار ازچرخوندم کار گذشته بود.
یه نفر که شکمش پاره شدهصلحیم" بود و رودههاش ریخته بود بیرون، داشتنشدیم گریه میکرد و به سختی نفس میکشید.
زیک دلش نیومد همینجوری ازمیخورید کنارش رد بشه، برای همین دستشعاشق رو گرفت و باهاش دعا خوند.
ساکنان دهکده که برای نجات بقیه دنبالشعاشق راه افتاده بودن، در حالی که اشکهاشونفاجعه رو پاک میکردن، همصدا باهاش دعا کردن.
بین اونها معاوناژدهای جوان شهردار نویهکان،چرخوندم سگتس هم حضور داشت.
سگتس که لقب یه نجیبزادهی ردهپایینصلحیم" رو یدک میکشید، از همین حالافاجعه شیفتهی این قهرمان جوان شده بود.
در همین حال، به محض اینکه اوضاعمیگید بعد از جنگ تا حدودی آروم شد، شوالیههاوضعیتمون هم شروع کردن به گشتن دنبال زیکِ جنگجو.
اگه این قهرمان یهو پیداش نمیشد، مبارزانعاشق شهر تا الان یا کشته شده بودن یانشدیم ننگِ فرار کردن رو به جون خریده بودن.
فرماندهی شوالیهها بلافاصله بعد از شنیدن اینتوضیح گزارش که زیک داره به مجروحها میرسه،هیولا با هیجان دستهاش رو به هم کوبید.
«اون واقعاً یه قهرمان راستینه!»
شهری که تو کل دنیامیخورید بیشترین تعداد جنگجوها رو توذهنیم" خودش جا داده بود، نویهکان بود.
مدرسههای زیادی تو سراسر دنیادنبال بودن که به بهانه بازدید ازوضعیتمون سونگهوانگچونگ، برنامههای آموزشی راه انداخته بودن.
حتی همین الان هم نزدیک به هزارتوضیح تا جنگجوی جوون از حدود ده تاهیولا مدرسه داشتن تو این آموزشهای جنگجوها شرکت میکردن.
اما بینشون، کمتردنبال جنگجویی پیدا میشدصلحیم" که مثل زکه باشه.
اونا بر اساس تواناییهای مبارزهشون مثل شمشیرزنی و جادودنبال رتبهبندی میشدن و با تجهیزاتی که از صدقهسر ثروت خونوادههاشوننشدیم به دست آورده بودن، خیلی راحت به رتبههای بالا میرسیدن.
با این حال، اصلاً هیچ درکیذهنیم" از این نداشتن که شغل یهخراب جنگجو واقعاً چیه و چه معنیای میده.
کاپیتان شوالیهها، بونهالت، باشیطانی عجله به طرف جاییداد که زکه بود رفت.
چیزی که اونجا دید، زکهعاشق بود که داشت برای مردی کهباعث تازه جون داده بود، دعا میخوند.
فرد مجروح به خاطر زخمهاش وچرتوپرتها اینکه روی زمین کشیده شده بود،صلحیم" مثل یه گدا کثیف و خاکی بود.
زکه دستهای غرق به خوندنبال اون مرد رو گرفته بودالان و با خلوص نیت دعا میکرد.
کاپیتان بونهالت بااژدهای چهرهای جدی و محزونتوضیح سرش رو خم کرد.
وقتی دعا تموم شد و مردصلحیم" با چهرهای آروم به خواب ابدی رفت،نشدیم کاپیتان بونهالت به سمت زکه قدم برداشت.
«جناب زکه.»
زکه با نگاهی گیج"ما بهش خیره شد وصلحیم" بونهالت دوباره به حرف اومد:
«من فون هالتاژدهای فون پوتره هستم، فرماندهتوضیح پادگان دروازه غربی نویهکان.»
«اوه، سلام."ما من زکهذهنیم" ون هالیویچ هستم.»
«اسمتون رو قبلاً شنیده بودم.میخورید به لطف شما تونستیم باذهنیم" خیال راحت دشمن رو شکست بدیم.»
«چه اتفاقی افتاده؟ مگه"ما اینجا همون شهری نیستصلحیم" که سونگهوانگچونگ توش قرار داره؟»
«پس چراسمت هیچ قهرمانیشیطانی اینجا نیست؟»
«چند نفری با رتبه B یا C بودن... اما یا فرار کردن یا تا الان کشته شدن. هر کسی هم که رتبه A یا بالاتر داشت، بعد از گرفتن مأموریت از امپراتور مقدس، این شهر رو ترک کرده.»
«مأموریت؟»
«شما خودتون قهرمان هستید و خوب میدونید، اما جنگجوهای جوونالان زیادی برای آموزش قهرمانی اینجا تو نویهکان حضور دارن. همه جنگجوهاگفتن بسیج شدن تا اونا رو به یه جای امن منتقل کنن.»
«آها! پس...»
«اونا فقط یه مشت دانشآموز جوونن، اما مگهالان آیندهی این دنیا نیستن؟ دفتر امپراتوری تصمیم گرفتلحظه که فراری دادن اونا از امنیت خود نویهکان مهمتره.»
«دانشآموزا جاشون امنه، مگه نه؟»
«فکر کنم. اونا به آکوما، پایتختذهنیم" ورده پناه بردن. تا الان دیگهخراب باید تقریباً از کوه پایین رفته باشن.»
«خبری نیستسمت که کسی صدمهمعطر دیده باشه، درسته؟»
«همه چی روبهراه میشه.ذهنیم" جنگجوها تمام تلاششون روالان میکنن تا ازشون محافظت کنن.»
«خدا رو شکر.»
زکه جوری که انگار"ما تازه یه نفس راحتصلحیم" کشیده باشه، آهی کشید.
کاپیتان شوالیهها به زکه گفت:
«اگه مشکلی نیست، میخوام شوالیههامونعاشق همراهتون بیان تا وضعیت بیرونخراب دروازه رو بررسی کنیم. نظرتون چیه؟»
اگه بهش فکر میکردی،دعوا این عملاً درخواست کمک"ما از یه جنگجو بود.
این چیزی بود که غرور شوالیهها رو جریحهدارصلحیم" میکرد، اما با در نظر گرفتن وخامت اوضاع،شدیم دیگه جایی برای غرور و افتخار باقی نمونده بود.
«باشه.»
«ممنونم.»
زکه برگشتهماهنگیه و بهدعوا اسکاتول نگاه کرد.
«آقای اسکاتول،چرتوپرتها لطفاً شما همدنبال با من میآید؟»
«آره. الان دیگهاژدهای وظیفهی منه کهچرخوندم ازت پشتیبانی کنم.»
زکه و اسکاتول به شوالیههاعاشق ملحق شدن و برای بررسیخراب اوضاع، به بیرون قلعه راه افتادن.
در همین حین،همیشه کالسکه دئوس وچرتوپرتها یولگئوم وارد قلعه شد.
کسی که رویمیگید صندلی کالسکهچی نشسته بود،عاشق آرچ لیچ سادیموس بود.
سادیموس حس میکرد کهشیطانی انرژی مقدس و فضایداد سونگهوانگچونگ اصلاً براش خوشایند نیست.
با این حال، رنگ و رویصلحیم" پریدش از قبل هم رنگپریدهتر شدفاجعه و صورتش رو با یه شنل پوشوند.
خیابونها آسیب شدیدی دیده بودن.
مخصوصاً نزدیک دروازه غربی، صدها جسد همینطورعاشق پخش و پلا روی زمین افتاده بودن ونشدیم تماشای این صحنه واقعاً چشمها رو آزار میداد.
«خیلی افتضاحه.»
یولگئوم از"ما پنجره بهذهنیم" بیرون نگاه کرد.
«باورم نمیشه فقط یه هیولا همچینچرتوپرتها گندی زده باشه. اسم خودشون رو هممگه گذاشتن سونگهوانگچونگ، ولی انگار هیچ پخی نیستن.»
«احتمالاً به خاطرمیگید اینه که شوالیهذهنیم" زودیاک اینجا نیست.»
«مگه اونقدر قوی هستن؟»
«به جز آخری، آره.»
«کادنزا رو میگی؟ همون یارویی کهچرتوپرتها تو قلعه جوریکس کلی کار وصلحیم" بار انجام میداد. آره، در همون حده.»
«دقیقاً. بالاخرهچرتوپرتها اونم یه"ما شوالیه زودیاکه.»
«یعنی تو شوالیههایاژدهای زودیاک یه چیزچرخوندم تو مایههای حد متوسطه؟»
«من از کجا بدونم؟»
«واقعاً؟»
«آره.»
«به هر حال،اژدهای تو که هیچوقتچرخوندم به دردی نمیخوری.»
«میشه انقدر وراجی نکنی؟»
«همم... پس میگیهمیشه سطح شوالیه زودیاکچرتوپرتها در این حده؟»
«هوم.»
«به نظرتسمت از یهشیطانی اژدها قویتره؟»
«آخه چرا همه چی روعاشق با اژدهاها مقایسه میکنی؟ اژدهاخراب که واحد اندازهگیری قدرت نیست!»
«چه ایدهی خوبی.همیشه ۱ اژدها. پس الکسمیگید میشه حدود ۱۰۰ اژدها؟»
«حالت خوش نیست؟ بچههای مادنبال رو اینطوری مسخره نکن. در ضمن،وضعیتمون قدرت همهی اژدهاها که یکی نیست.»
«اونقدر ضعیفن کهاژدهای اصلاً تفاوت بینچرخوندم تکتکشون رو متوجه نمیشم.»
«واقعاً روی اعصابی. اگه بخوای به این کارات ادامه بدی، از اینفاجعه به بعد تموم بچههایی که به دنیا میان از نوع مبارز میشن.فقط بیطرفی رو میذاریم کنار، میریم طرف آدما و به دنیای شیاطین حمله میکنیم.»
«چه بیان چه نیان. فکر کردیچرتوپرتها حتی یه دمیج هم بهم میخوره؟صلحیم" من خودم شیطان رو شکست دادم.»
«تازه بماند که وقتی"ما داروچه کشته شد، بیرحمانهصلحیم" به من حمله کردی.»
«خب، شاید تظاهر کنی که براتچرخوندم مهم نیست، اما ته دلت هوایموجودات قبیلهی من رو داری، مگه نه؟»
دئوس گونهاش رودنبال خاروند. چون دقیقاًصلحیم" زده بود به هدف.
نگاهش رو دزدیدهمیشه و به یهچرتوپرتها طرف دیگه خیره شد.
«به هرچرتوپرتها حال، حالا"ما میخوای چیکار کنی؟»
«منظورت اون آتشفشانه؟ واقعاً رو اعصابه. انگار اون آتشفشانافسنتین یه گذرگاه ناخواسته به دنیای شیاطین باز کرده. یه گذرگاهمعرض کاملاً غیرقابلکنترل که باعث شده اون ‹هیولای ماگوورت› پیداش بشه.»
دئوس با"ما شنیدن لحن آرومعاشق یولگئوم آهی کشید.
«اگه هیچ کاری برای انجام دادن نداشتم، میرفتم یهدنبال جای خوشآبوهوا و از تعطیلاتم لذت میبردم. آخه چرا بایدنشدیم درگیر این گندکاریهایی بشم که اصلاً به من ربطی نداره؟»
«به هر حال، هیولای ماگوورت خطرناکه. اگه گندش دربیادمگه که این کارِ دنیای شیاطین بوده، اهالی دنیای زیرین کههیچ تا الان بیطرف بودن، ممکنه رسماً به دشمن تبدیل بشن.»
«پس داری بهش فکر میکنی.»
دئوس دستبهسینه شد وذهنیم" به آتشفشانی که داشتالان دود بیرون میداد، نگاه کرد.
«انگار چارهایهماهنگیه ندارم جزدعوا اینکه خودم برم.»
«اون بالا؟»
«آره.»
«باشه، منم باهات میآم.»
«زنهی لعنتی،هماهنگیه خودتم بدجوریدعوا کنجکاو شدی.»
«مؤدب باش.»
دئوس پوزخندی زد وشیطانی پنجرهای رو که بهداد صندلی کالسکهچی میرسید، باز کرد.
«سادیموس.»
«بله، ارباب.»
«سه تا اتاق تو بهتریندنبال مسافرخونه بگیر. وقتی زکه والان اسکاتول برگشتن، همونجا استراحت میکنم.»
«شما کجا میرید؟»
«هوم. تا وقتی برگردم،ذهنیم" فقط کافیه هر تصمیمی کهوضعیتمون زکه گرفت رو دنبال کنی.»
«اطاعت میشه.»