چپتر 59: جستجوی یک خدمتکار جدید (۲)
0زیک در حالیداده که به کادنزاتوش نگاه میکرد، گفت:
«ممنونم. همین که چنین پیشنهادیاستعداد بهم دادید، برام یه افتخارچیزهایی بزرگه. اما من همینجا میمونم.»
«چرا...»
«چون اینآوردم لباس اندازهرزمیای من نیست.»
«اینطور نیست.»
«آدمهایی که الان کنارم هستن، همونهاییاندیگهای که با وجود تمام کاستیهام، مندارم رو به عنوان همتیمی خودشون قبول کردن.»
کادنزا گفت:فکر «اون فقط دارهبدخواهی ازت استفاده میکنه.»
زیک جواب داد: «همه وقت نیازکندن از بقیه استفاده میکنن. تنها فرقشمیفهمم اینه که نیتشون خیره یا شر.»
«فکر میکنی منداده از روی بدخواهیتوش میخوام ازت سوءاستفاده کنم؟»
«نه. اصلاً منظورم این نبود. واقعاً ممنونمنمیتونم که چنین فرصت فوقالعادهای رو بهم دادید.خودم اما... اگه رکورد خون خالص اشتباه باشه چی؟»
«منظورت اینه که...»
«اگه دوباره تست بدم و نتیجهاش معمولی دربیاد، یا مثل پدر و پدربزرگم تا رتبه F پایین باشه، چه اتفاقی برام میافته؟»
«اون موقع...»
«بازم بهم آموزشدنیا میدید و ازمدیگهای یه پالادین میسازید؟»
«...این غیرممکنه. پتانسیل یهروی جنگجو با سطح خونکنم خالصِ پایین، اونقدرها بالا نیست.»
«خون خالص بودن چیزیه که خدا بهم داده. درست مثل خانوادهای که توش به دنیا میای، یا هر استعدادمیدیم دیگهای. من نمیتونم به این چیزها تکیه کنم. من فقط به چیزهایی اعتماد دارم که با دستهای خودم بهبیفته دستشون آوردم. مهارتهای رزمیای که با جون کندن به دست میان، پولی که با کار کردن درمیاد. چیزهایی مثل این.»
«میفهمم چی میگی. پس بیا اینطوری توافق کنیم؛میای فردا یه تست خون خالص میدیم. اگه اعداددارم دوباره بالا بود، اونوقت باید به توصیهام گوش کنی.»
«نه. این کار رو نمیکنم.»
«آقای زیک.فکر این واقعاًروی فرصت بزرگیه.»
«میدونم. حتی شنیدن اسمرزمیای پالادین هم باعث میشهمیان قلبم به تپش بیفته.»
«پس چرا...»
زیک دهانش رادنیا بست و دردیگهای سکوت فرو رفت.
«به خاطر اون تاجره... دئوس؟»
«آره. اون برای من حکم ناجی رودست داره. اون میتونه من رو رد کنهبیا و بگه بهم نیازی نداره، اما برعکسش غیرممکنه.»
نگاه کادنزا سنگینداده شد. اما فقطتوش برای یک لحظه.
سرش را تکاندنیا داد و بادیگهای لحنی روشنتر گفت:
«کاریش نمیشه کرد. فقط میتونمبدخواهی بگم بدشانسی من بود کهمنظورم یه قدم دیرتر پیدات کردم.»
زیک گفت: «احتمالاً تو دنیا آدمهای زیادیدست هستن که از من بااستعدادترن. اونها خیلیبیا بیشتر به درد این جایگاه خالی پالادین میخورن.»
کادنزا سرش را تکان داد.
«دوازده صورت فلکی، اسم ستارهها هستن.دیگهای شوالیه زودیاک جایگاهی نیست که بشهدارم به همین راحتی به دستش آورد.»
کادنزا شمشیری را که زیک به اوسوءاستفاده پس داده بود، به کمرش بست وفوقالعادهای سرش را به نشانه احترام خم کرد.
«فعلاً عقبنشینی میکنم. اما تسلیم نشدم. آقای زیک، بهتره آموزش به عنوان یهمیگی قهرمان رو حداقل یک سال زودتر شروع کنی. مراحلی هست که اگه قبلکنی از تکمیل شدن شبکه عصبی بدن مسیرش رو باز نکنیم، هرگز نمیتونیم بهشون برسیم.»
«برای همینهخدا که دارم اینقدرخانوادهای سخت تلاش میکنم.»
«این مسیر اشتباهه.»
با شنیدن حرفهایمیکنی کادنزا، زیک ناخودآگاهمیخوام مشتهایش را گره کرد.
شاید حق با او بود.جون اما خودش هم نمیدانست کهکار آیا مسیرش درست است یا نه.
اینکه دستاوردهای ۶۶۶ قرنِ خانواده هولی بیچ اینطور نادیدهاستعداد گرفته شود، اصلاً حس خوبی نداشت. شاید بزرگترین دلیلیخودم که پیشنهادش را رد کرد، همین نادیده گرفتن خانوادهاش بود.
چون احساس میکرددنیا از او میخواهند «هولینمیتونم جید» را دور بیندازد.
کادنزا گفت:فکر «انگار حرفروی گستاخانهای زدم.»
«نه. این حقیقتهمهارتهای که ما یه خانوادهدست از جنگجوهای قراردادی هستیم.»
کادنزا سرش را تکاندرست داد و به سمتمیای قلعه به راه افتاد.
پس از رفتن او،میای زیک دوباره شروع بهچیزها تمرین شمشیرزنی سپردارِ خانوادهاش کرد.
واقعاً این مسیر اشتباه بود؟ احساس میکرد این شمشیر ومنظورم سپر تمرینیِ بینهایت زمخت و بدقواره، دقیقاً بازتابی از وجودباشه خودش هستند؛ و همین فکر او را در افسردگی فرو برد.
«هی، حواست کجاست؟!»
«بـ-بله؟»
دئوس باتوش قیافهای کلافه بهاستعداد زیک نگاه کرد.
«عقلت رو دادی اجاره؟»
«بله؟»
«به مشتریها برس.»
«آه! ببخشید.»
زیک با عجله به سمت تاجرمیخوام ثروتمندی رفت که برای خرید سلاحواقعاً آمده بود تا کارش را راه بیندازد.
دئوس در حالی که دستبهسینهجون به صندلیاش تکیه داده بود،کار غرغر کرد: «چرا اینقدر گیج میزنه؟»
یولگئوم که چندداده قدم آنطرفتر مشغول برقدنیا انداختن سلاحش بود، گفت:
«چرا خودت یه تکونی به خودت نمیدی؟ الکسچیزها رفته و نیروی کار کم داری، اونوقت منآوردم رو آوردی اینجا حمالی کنم و خودت گرفتی خوابیدی؟»
«من رئیسم.فکر رئیسها مگهروی کار میکنن؟»
«آخه کسب و کاررزمیای به این فسقلی کهمیان دیگه این حرفها رو نداره.»
«همین مغازه فسقلی، جزو سهخانوادهای تا فروشگاه برتر قلعه جوریکسدیگهای از نظر فروشه، خبر داری؟»
«خب پس برودنیا متناسب با همیندیگهای فروشت آدم استخدام کن.»
«همهاش که پوله. اگهروی بخوام حقوق کارگر بدمکنم که دیگه چیزی تهش نمیمونه.»
«واو! توآوردم دیگه واقعاًرزمیای یه شیطانی.»
«تازه فهمیدی؟»
«منم دستمزدم رو میگیرما.»
«پس از این به بعد،بدخواهی منم هر وقت بهت کمکمنظورم کردم باید بهم پول بدی.»
«قرار شدآوردم بعداً با همجون حساب کنیم دیگه!»
«دیرکردش همخدا سود میخورهدرست رو پولت.»
«باشه، باشه.توش اصلاً تو میشیاستعداد ثروتمندترین آدم دنیا.»
یولگئوم آه کوتاهی کشیدروی و دوباره شروع بهکنم پاک کردن نقاب کلاهخود کرد.
«ولی واقعاً اونمهارتهای شب چه اتفاقیکندن برای زیک افتاد؟»
«چطور؟»
«خیلی گیجتوش میزنه. نگاهش کن.استعداد بازم گند زد.»
دئوس زیک را دید که نوشیدنیای راسوءاستفاده که برای مشتری آورده بود، روی میزفوقالعادهای ریخت و داشت پشت سر هم عذرخواهی میکرد.
دئوس با بیخیالی جوابرزمیای داد: «از این روزهامیان هم پیش میاد دیگه.»
«به هر حال، باید یهخانوادهای خدمتکار جدید استخدام کنیم. کیدیگهای به درد این کار میخوره...»
یولگئوم گفت: «دلم بهمیای حال اون بدبختی که قرارهتکیه برای تو کار کنه میسوزه.»
«یه آگهی استخداممیکنی خدمتکار پارهوقت رویمیخوام در مغازه بچسبون.»
یولگئوم زبانش رامهارتهای بیرون آورد وکندن یک تکه کاغذ برداشت.
با گذشت عصر،داده زیک همچنان نمیتوانستتوش روی کارش تمرکز کند.
این از آندنیا اتفاقاتی بود کهدیگهای خیلی کم پیش میآمد.
حتی در کارهای ساده هم اشتباهمیخوام میکرد. در نهایت، موقع خرد کردنواقعاً مواد، دست خودش را هم برید.
یولگئوم با جادوی شفابخش خونریزیجون را بند آورد، اما اوضاعکار کار حسابی به هم ریخته بود.
حوالی ساعت نه شب،درست تمام مشتریها رفتند و فقطاستعداد یولگئوم و دئوس باقی ماندند.
«امروز زودتر میبندیم.»
با شنیدن حرف یولگئوم، زیک
با چهرهایآوردم گرفته سررزمیای تکان داد.
«باید همین کارو بکنم.»
«نگران چیزیتوش هستی؟ چیه،میای چی شده؟»
با این سؤالمیکنی دوستانهی یولگئوم، گونههایمیخوام زکه سرخ شد.
«نه.»
«برادرهای کوچیکت دردسر درستدرست کردن؟ اگه حرف گوش نمیدن،استعداد بگو تا بزنم پس کلهشون.»
«نه. اوناتوش تو خوابگاهمیای حالشون خوبه.»
«پس مشکل چیه؟»
«ارباب دئوس.»
«ها؟»
«دیشب موقعتوش تمرین با آقایاستعداد کادنزا برخورد کردم.»
«کادنزا؟ اون دیگه کیه؟»
یولگئوم سقلمهایآوردم به پهلویرزمیای دئوس زد.
«چرا حداقلخدا آدمهای مهمدرست رو یادت نمیمونه؟»
«حالا خیلی هم مهم بود؟»
«همون بازرس سونگهوانگچونگمیکنی که دفعهی پیشمیخوام اومده بود اینجا.»
«آها، فکرآوردم کنم یهرزمیای همچین چیزی بود.»
زکه در حالی که داشتخانوادهای ظرفها را پاک و مرتبدیگهای میکرد، به حرفش ادامه داد.
«آقای کادنزاتوش من رو بهاستعداد سونگهوانگچونگ دعوت کرد.»
«قراره بریفکر اونجا حسابیروی ول بگردی؟»
«نه. گفت برم کلاسهایرزمیای قهرمانی رو بگذرونم و بهپولی محفل شوالیههای مقدس ملحق بشم.»
یولگئوم با تعجب گفت:
«شوالیههای مقدس؟استعداد نکنه منظورشنمیتونم ‹شوالیه زودیاک› بوده؟»
«بله.»
«این که... فوقالعادهست.»
دئوس بلافاصله دهان باز کرد:
«کجاش فوقالعادهست. من شوالیه زودیاک رو میشناسم. اونا هموناستعداد پالادینهای تحت فرمان مستقیم سونگهوانگچونگ نیستن؟ شوالیههای دوازده صورتخودم فلکی. یعنی میخوان تو رو بذارن تو اون جایگاه؟»
زکه سر تکان داد.
«بله.»
«تابلوئه که یه تلهست.»
«نه، من اینطور فکردرست نمیکنم. واقعیتش اینه که سطحاستعداد خون خالص زکه خیلی بالاست.»
«اگه اون جایگاه رومیای فقط بر اساس استعداد انتخابتکیه میکردن، آره، حرفت درست بود.»
زکه وسطفکر بحث یولگئومروی و دئوس پرید.
«من سطح خودم رو خوب میدونم. به نظرمیان میرسه چون از قضا نرخ خون خالصم یهتوافق کم بالاست، همه انتظارات بزرگی ازم دارن، اما...»
«من کهخدا همچین انتظاراتیدرست ازت ندارم.»
«به جز دئوس.»
«خب، حالا میخوای بری؟»
بعد ازآوردم دئوس، یولگئومرزمیای به حرف آمد.
«فرصت خیلی خوبیه. اگه سونگهوانگچونگ ضمانتت کنه، میتونی با بهترین امکانات آموزش ببینی. اگه همین الان دورههای مقدماتی و پیشرفته رو بگذرونی و به بالاترین سطح کلاسهای قهرمانی برسی، دیگه رسیدن به یه قهرمان رتبه D واسهت چیزی نیست، مگه نه؟»
«فقط چونتوش سطح خونمیای خالصش بالاست؟»
«آره. همین الانمیکنی بیخیال این مغازهی دربوداغونسوءاستفاده شو و برو سونگهوانگچونگ.»
«کجای اینجا خرابهست؟!»
وقتی دئوس عصبانیداده شد، یولگئوم باتوش بیخیالی نوچنوچی کرد.
«به اندازهی کافی ازشمیای کار کشیدی و سوءاستفادهچیزها کردی، حالا دیگه بذار بره.»
دئوس در سکوت لیوانروی جلویش را برداشت وکنم کمی مشروب در دهانش ریخت.
«خب، منم قصد ندارم جلوشوجون بگیرم، اما... اول باید ببینم نظردرمیاد خود زکه چیه. میخوای چیکار کنی؟»
«من...»
«اگه میخوای بری، میتونی بری. جدی میگم.نمیتونم قهرمان تو دنیا ریخته. به جای تو، یکیدستشون دیگه رو میآرم و همونطوری خیمهشببازی راه میندازم.»
«فکر کنم همینطور باشه.»
«البته خب، بودنتمهارتهای پیش من کارمکندن رو راحتتر میکنه.»
«واقعاً؟»
«فقط همین یه مورد خودش کلی میارزه.»نمیتونم دئوس یکی از مزهها را برداشت، درخودم هوا تکانش داد و انداخت توی دهانش.
یه کوفته قلقلی بود که از گوشت چرخکرده درست شدهمنظورم بود. استخوانهای گوشتدار رو با قیمتی خریده بودم که تقریباًباشه مفت درمیاومد و بعد با قاشق دونهدونه گوشتهاشون رو تراشیده بودم.
مواد اولیهاش ارزون بود، اما طعمش حرف نداشت. فقط اضافه کردندرمیاد کمی پیازچه و سیر خردشده، طعمدار کردنش با سس سویا واونوقت کباب کردنش روی زغال، باعث میشد آب از لبولوچهام آویزون بشه.
زکه لبخند پهنی زد.
«یعنی از من خوشتون میاد؟»
«چقدر حرف میزنی، پسر.روی از حرفهات اینطور برنمیادکنم که خیلی مشتاق رفتن باشی.»
«بله.»
«چرا؟»
«وقتی این همه از ارباباستعداد دئوس چیز یاد گرفتم، چطورچیزهایی میتونم همینطوری ول کنم و برم؟»
«همین؟»
«نه، فقط این نیست. منجون واقعاً سپاسگزارم. به لطف دئوسه کهدرمیاد من الان اینی هستم که میبینید.»
یولگئوم با لبخند گفت:
«اگه دو کلمهی دیگهنمیتونم حرف بزنی، فکر کنماعتماد بهش ابراز علاقه هم بکنی.»
«یولگئوم، شمانمیتونم هم کهتکیه مسخره میکنید!»
«اما لطف جای خودش رو داره و فرصت هم جایروی خودش. الان که این دو تا لزوماً با هم درفوقالعادهای تضاد نیستن. خودش هم که گفت هیچ قصدی برای نگهداشتنت نداره.»
«نه. تازه فقط این نیست؛ اینم خیلی مشکوکه که میگن میخوان منفرصت رو پالادین کنن، اونم در حالی که سطحم خیلی بالا نیست ونتیجهاش فقط میخوان به خاطر اینکه خون خالصم بالاست این کار رو بکنن.»
«هیچچیز مشکوکی در کارنمیتونم نیست. چون برای یهاعتماد قهرمان، خون خالص یعنی همهچیز.»
دئوس پرید وسط حرف یولگئوم.
«آدم باید به کسیفرقش که بیدلیل ادعا میکنه میخوادمیکنی بهش لطف کنه، شک کنه.»
«این بهمیکنی خاطر اینه کهمیخوام تو ذاتاً بدبینی.»
«واسه همینه که اونایینمیتونم که ادعای روراستی دارن،اعتماد خودشون از همه کجوراستترن، نه؟»
«چرا باز دارین دعوا میکنین؟»
«کی اولمیکنن دعوا رو شروعاینه کرد؟ زنهی روانی.»
«شما دو تا، بسبدخواهی کنید. به هر حال، منمنظورم هیچ قصدی برای رفتن ندارم.»
دئوس در حالیدیگهای که به زکهتکیه نگاه میکرد، پرسید:
«اگه اینقدر مطمئنی،دنیا پس چرا کلدیگهای روز اینطوری تو خودتی؟»
«خب...»
زکه بهطورآوردم خلاصه دربارهی اتفاقاتجون دیشب برایم گفت.
بهخصوص دربارهی مبارزهی تمرینیاش با کادنزا؛ وقتی تعریف میکرداستعداد که چطور بدون اینکه حتی بتونه یه ضربه بهشخودم بزنه، بدجوری شکست خورده بود، از خجالت سرخ شد.
«البته، خودم خیلی خوب میدونماستعداد که مهارتهام ضعیفه. فقط به خاطراعتماد اینکه ازش باختم ناراحت نیستم. اما...»
زکه سرش را خاراند.
«چی بگم...»
یولگئوم در حالی کهدرست لیوان را به لبهایشمیای نزدیک میکرد، سر تکان داد.
«فکر کنم میفهمم چیمیای میگی. احساس میکنی راهتوچیزها گم کردی و ضعیفی، نه؟»
«درسته. من زکه ون هولی جید هستم. شاید نتونم یه قهرمان بزرگ بشم، اما... دلماگه نمیخواد اسم هولی جید رو لکهدار کنم. پدر و پدربزرگم هیچکدوم تو کارهای قراردادی مهارت خاصیرتبه نداشتن، اما تمام تلاششون رو کردن تا نام خانوادگی هولی جید رو به من منتقل کنن.»
«ناراحتی چون حسمهارتهای میکنی کاملاً نادیده گرفتهدست شدی و تحقیرت کردن؟»
«حتی اگه در نهایتدرست هم تحقیر شده باشم،میای حرفی برای گفتن ندارم...»
دئوس به زکه خیره شد.
«خب، فکر کنممیکنی این چیزیه که ارزشسوءاستفاده نگران شدن رو داره.»
«بله؟»
«پاشو بریم.»
«کجا؟»
«همونجا که تمرین میکنی.روی باید یه نگاهی بهشکنم بندازم. بالاخره هنرهای رزمی خانوادهته.»