---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

چرا از شیطان شاه بودن دست کشیدم

چپتر 256: ۵۹. باز هم درگیری با یه فرشته (۱) • ⏱ 11 دقیقه

چپتر 256: ۵۹. باز هم درگیری با یه فرشته (۱)

0

«فقط بیشتر تمرین‌آرزوهاشون​ کن که همه‌چیز رو‌قصه‌های​ به شکل ماده ببینی.»

«هنوزم همون‌طوریه. از خیلی جهات به‌باید​ درد می‌خوره. این روزا دیگه می‌تونم‌داشت​ با چشمام مزه‌ها رو هم بچشم.»

«...چرا آخه؟»

«خب، نمی‌شه همه‌چیز رو چشید. ولی حس بینایی واقعاً به طرز وحشتناکی تیز شده.‌بکشم​ با یه نگاه می‌تونم تعداد دونه‌های نمک رو بشمرم، حتی می‌تونم گازهای فراری که از‌اون‌طرفی​ غذا بلند می‌شه رو ببینم، واسه همین می‌تونم مزه تقریبیش رو تو ذهنم شبیه‌سازی کنم.»

«دقیقاً داری‌آدما​ چشمات رو‌برآورده​ کجاها استفاده می‌کنی؟»

«شنیدم که به هر حال‌خودم​ با جادو هم نمی‌شه برش‌می‌زدم​ گردوند. دیگه مال خودم شده.»

«باید می‌فروختمش‌دقیقاً​ و یه پولی‌کجاها​ به جیب می‌زدم.»

سیگنی که داشت با‌قدیمیه​ یه سینی از اونجا‌نگه​ رد می‌شد، پرید وسط حرفمون:

«تو روح من رو گرفتی.»

«می‌خواستی باهاش چیکار کنی؟‌مال​ چیزی نیست که بشه باهاش‌جیب​ دکور خونه رو چید که.»

سیگنی در حالی‌داری​ که بهم نگاه می‌کرد،‌می‌کنی​ سرش رو کج کرد.

«مگه لازم نبود؟ از زمان‌های‌ترجیح​ قدیم، شیاطین در ازای گرفتن‌مثل​ روح آدما، آرزوهاشون رو برآورده می‌کردن.»

«اینا مال قصه‌های قدیمیه. من ترجیح می‌دم آدما‌قدیمیه​ رو زنده نگه دارم و مثل حمال ازشون کار‌کار​ بکشم. وقتی بمیرن، روحشون به چه درد من می‌خوره؟»

«عجیبه. من کلی با خودم‌خودم​ کلنجار رفتم و اراده به خرج‌سیگنی​ دادم تا روحم رو فدا کنم.»

صدایی از میز‌داری​ اون‌طرفی بلند شد:‌استفاده​ «سفارش ما رو بگیر.»

«اومدم!» سیگنی با عجله‌قدیمیه​ دوید سمت میز و‌نگه​ من دوباره آهی کشیدم.

«آه، حوصلم سر رفته. نظرت چیه‌اینا​ ارباب اینجا رو بازیچه قرار بدم و‌دارم​ یه جنگ با کشور همسایه راه بندازم؟»

«هیچ حرفی ندارم.»

«پس حتماً‌دقیقاً​ جلوش رو‌چشمات​ می‌گرفتی، نه؟»

«آره.»

«قرار نیست جونت رو به‌می‌کردن​ خطر بندازی تا جلوم رو بگیری.‌زنده​ فکر نمی‌کنی ممکنه یکم خوش بگذره؟»

«فکر نمی‌کنی این سناریو اون‌قدر‌خودم​ کلیشه‌ای و ساختگیه که حتی‌می‌زدم​ نتونی احساساتت رو توش بروز بدی؟»

«این‌طوری فکر می‌کنی؟»

«آره.»

«پس ترجیح می‌دی با فرشته‌ها درگیر‌اینا​ بشم؟ چون با کامائل جنگیدم، می‌تونم‌نگه​ دوازده فرشته مقرب رو یکی‌یکی نفله کنم.»

«انگار بدت نمیاد یه‌مال​ لقب جدید واسه خودت‌پولی​ دست و پا کنی.»

«راستی، هنوزم صاحب تاج متاترونه؟»

«من که این‌طوری شنیدم.»

«لوسیفر عوض‌آدما​ شده. اون ارباب‌می‌کردن​ دنیای زیرین بود...»

«شاید رفته دنیای‌گردوند​ شیاطین و اون‌باید​ کارا رو کرده؟»

«خب، خیلی عجیب می‌شه اگه‌کجاها​ شیطان باشه ولی هنوز فرشته‌جادو​ مونده باشه. پس الان فرشته‌ها کجان؟»

«واقعاً می‌خوای باهاشون بجنگی؟»

«هوم...»

«چرا از آقای اسکاتول نمیپرسی؟»

«فکر کردی بهم می‌گه؟ شنیدم‌کجاها​ سر اینکه وقتی با کامائل می‌جنگیدم‌برش​ پیشم بودی، حسابی تو دردسر افتادی.»

زکه زد زیر خنده.

«لابد حسابی بهت‌آرزوهاشون​ برخورده. من که‌اینا​ توسط دئوس دزدیده شدم.»

«من که به زور‌مال​ نکشیدمت ببرم. فقط چون می‌خواستم‌جیب​ یه نگاهی بندازم، دنبالت اومدم.»

«معلومه که باید می‌رفتم‌چشمات​ نبرد پادشاه شیاطین در‌شنیدم​ برابر فرشته مقرب رو می‌دیدم.»

«یه ایده خوب به‌قدیمیه​ سرم زد. نظرت چیه‌نگه​ یکم با کامائل بپری؟»

«رد می‌کنم.»

«نه بابا، این‌طوری یهو رد نکن. کامائل، اون زنیکه‌جیب​ ادای آدمای جدی رو درمیاره و می‌گه ارباب قدرت الهیه‌روح​ یا محافظ فرشته نابودیه، ولی در اصل، فقط عاشق جنگیدنه.»

«فقط ارباب دئوس می‌تونه یه‌کجاها​ فرشته مقرب رو ‹این زنیکه‌جادو​ و اون زنیکه› صدا کنه.»

«ولی تو که‌قصه‌های​ بهش نمی‌گی زنیکه‌می‌دم​ لعنتی، مگه نه؟»

«هاها، اولش‌آدما​ یولگئوم رو‌برآورده​ همین‌طوری صدا می‌کردم.»

«چون یه کار کاملاً‌مال​ بی‌معنی رو آوردن انداختن‌پولی​ گردنم تا انجامش بدم.»

چند تا سفارش جدید‌چشمات​ رسید و زکه برای‌شنیدم​ لحظه‌ای روی آشپزی تمرکز کرد.

در همین حین، من‌قدیمیه​ دوباره قیافه‌ام رفت تو‌نگه​ هم و حوصلم سر رفت.

همون موقع، مردی اومد سمت‌می‌کردن​ جایی که زکه ایستاده بود‌می‌دم​ و با صدای بلندی گفت:

«واقعاً خودتی، زکه!»

چی میگه این؟‌داری​ با یه نگاه‌استفاده​ بی‌تفاوت بهش خیره شدم.

یه جنگجوی‌اینا​ جوون اونجا‌قدیمیه​ ایستاده بود.

زکه با چهره‌ای‌آرزوهاشون​ روشن و خوشحال‌اینا​ بهش نگاه کرد.

«خیلی وقته‌برش​ ندیدمت. چی باعث‌خودم​ شد بیای اینجا؟»

وقتی زکه نگاه‌داری​ من رو دید، اون‌می‌کنی​ رو بهم معرفی کرد.

«کاتران ون‌اینا​ هالی‌گام هستم. یه‌ترجیح​ جنگجو از ایزولتا.»

من چیکار کردم؟ فقط‌برآورده​ با یه تکون دادن سر‌ترجیح​ و واکنشی معمولی ازش گذشتم.

اما به نظر می‌رسید این لحظه‌باید​ برای کاتران اصلاً چیز ساده‌ای نبود.‌داشت​ حتی اشک تو چشماش جمع شد.

«بعد از اینکه جنگ تموم‌کجاها​ شد، کل دنیا رو سفر‌جادو​ کردم تا زکه رو ببینم. من...»

یهو پریدم وسط حرفش:

«تو دیگه کی‌آرزوهاشون​ هستی، از این‌اینا​ طرفدارای دوآتیشه زکه‌ای؟»

«بله! من از‌گردوند​ صمیم قلب به‌باید​ زکه احترام می‌ذارم.»

«از این‌دقیقاً​ بچه‌ها زیاد‌چشمات​ پیدا می‌شه.»

«بله؟»

«تو کاسبی مردم داد و بیداد راه‌قصه‌های​ ننداز، فقط بشین یه گوشه و یه‌مثل​ چیزی سفارش بده. مشتری پادشاهه. بقیه رو می‌ترسونی.»

«اوه، بله حتماً!»

بعد از اینکه کاتران نشست،‌کجاها​ لحظه‌ای بعد، سیگنی لیوان آبی‌جادو​ که ریخته بود رو گذاشت جلوش.

کاتران به محض‌قصه‌های​ اینکه اون رو دید،‌زنده​ جا خورد. انگار شناختش.

«سیگنی!»

«تو رو استثنا‌گردوند​ می‌کنم. چون اون‌قدرها‌باید​ هم آدم مهمی نیستی.»

کاتران با گیجی پرسید: «چطور...‌کجاها​ یا اصلاً چرا شما دو تا‌برش​ اینجا دارین یه دکه غذافروشی می‌چرخونین؟»

سیگنی لبخندی‌اینا​ زد و‌قدیمیه​ جواب داد:

«من توسط دئوس استخدام شدم.»

«ارباب دئوس... اون دیگه کیه؟»

«کسی که صاحب‌داری​ این دکه‌ست. خب،‌استفاده​ حالا چی می‌خوای بخوری؟»

«بله، بله... یه چیز معمولی...»

من به جاش سفارش دادم.

«گرون‌ترین غذای‌برش​ منو رو‌مال​ براش بیار.»

زکه جواب داد: «گرون‌ترین دیگه چیه؟ امروز‌می‌کنی​ منو فقط یه مورد داره: جامپونگ سرخ‌شده. چند‌باید​ روزی مغازه نبودم و مواد اولیه‌مون تموم شده.»

کاتران سرش رو‌قصه‌های​ کج کرد و‌می‌دم​ به من نگاه کرد.

آخه چرا زکه باید اینجا ادای‌اینا​ آشپزها رو دربیاره؟ و این یارو کیه‌دارم​ که این‌طوری زکه رو بازیچه خودش کرده؟

تو همون‌برش​ لحظه، یهو چیزی‌خودم​ به ذهنش رسید.

«امکان نداره! پا... پاد...»

کاتران با‌اینا​ دست جلوی‌قدیمیه​ دهنش رو گرفت.

وقتی لبخند تلخ‌آرزوهاشون​ زکه رو دیدم،‌اینا​ قضیه کاملاً روشن شد.

این همون‌برش​ پادشاه شیاطین،‌مال​ دمیورگوس ۶۶۶ام بود!

دکه من بعد‌داری​ از ناهار تعطیل‌استفاده​ شد تا استراحت کنیم.

«منظورم اینه که...»

زکه در حالی که‌برآورده​ داشت بشقاب رو با یه‌ترجیح​ حوله خشک تمیز می‌کرد، گفت.

«درسته. دقیقاً‌برش​ همون چیزیه‌مال​ که فکر می‌کنی.»

«چطور ممکنه؟‌دقیقاً​ یادت رفته چرا‌کجاها​ زکه اخراج شد؟»

«آره... ولی چرا‌قصه‌های​ انقدر باهام غریبه‌می‌دم​ شدی؟ راحت صدام کن.»

در طول زمان استراحت،‌برآورده​ تنها کسانی که تو دکه‌ترجیح​ بودن، زکه و کاتران بودن.

«آقای زیک، تو این‌مال​ مدت آخه چه اتفاقی‌پولی​ افتاده؟ چرا دوباره باهاش می‌گردید؟»

«اگه دلیلش رو می‌خوای بدونی، به خاطر‌می‌کنی​ اینه که خیلی وقت پیش قسم خوردم.‌خودم​ قسم خوردم که زندگیم رو وقف ایشون کنم.»

«اما مگه‌اینا​ اون "پادشاه‌قدیمیه​ شیاطین" نیست؟»

کاتران صدایش‌آدما​ را پایین آورد‌می‌کردن​ و پچ‌پچ کرد.

زیک جواب داد:‌گردوند​ «الان دیگه اون‌باید​ کار رو گذاشته کنار.»

«چی؟»

«پیش میاد دیگه. در‌قدیمیه​ حال حاضر، دئوس داره‌نگه​ با یه غول می‌جنگه.»

«اگه منظورتون غول‌هاست،‌آرزوهاشون​ همونایی رو می‌گید‌اینا​ که یهو عجیب شدن؟»

«آره. فکر کنم اگه این‌طوری بگم راحت‌تر درک کنی. اون غول‌ها دنیای‌داشت​ شیاطین رو تسخیر کردن. از دید عالیجناب دئوس، این مثل از دست‌کنی​ دادن کشورشه... می‌گن دشمنِ دشمن، دوسته. الان ما داریم غول‌ها رو هدف می‌گیریم.»

کاتران مشتش را‌داری​ گره کرد و روی‌می‌کنی​ کف دست دیگرش کوبید.

«دقیقاً! الان فهمیدم. با وجود اینکه دشمن هستید، برای مقابله با‌حمال​ یه دشمن قدرتمند به اسم غول دست به دست هم دادید.‌اراده​ اما... بین غول‌ها و شما دو تا، حس می‌کنم "پادشاه شیاطین" خطرناک‌تره.»

«اگه دئوس به دشمن بشریت‌می‌کردن​ تبدیل بشه، حتی اگه به قیمت‌زنده​ جونم تموم بشه، جلوش رو می‌گیرم.»

«نمی‌دونم قضیه چیه.»

زیک گفت: «تو همین مایه‌ها‌کجاها​ فرضش کن. حالا داستان تو‌جادو​ چیه، کاتران؟ اومده بودی دنبال من.»

«راستش... دلم‌اینا​ می‌خواد شما استادم‌ترجیح​ بشید، آقای زیک.»

«استاد؟»

«بله! آقای زیک‌گردوند​ از هر جنگجویی که‌می‌فروختمش​ تا حالا دیدم بهتره.»

چشمان کاتران‌دقیقاً​ از اراده‌ای‌چشمات​ قوی برق می‌زد.

زیک حس می‌کرد اگه بخواد سر قبول‌زنده​ کردن یا نکردنش بحث کنه، تهش به‌بکشم​ یه بحث بی‌فایده و رقت‌انگیز کشیده می‌شه.

«می‌خوای به ما‌آرزوهاشون​ ملحق بشی؟ به‌اینا​ این... باید بگم همکار؟»

«منظورتون همکار زیکه!‌گردوند​ البته که عالیه.‌باید​ این یه افتخاره!»

«زیاد دلت رو صابون‌چشمات​ نزن. در ضمن، من‌شنیدم​ رو استاد هم صدا نکن.»

«چطور می‌تونم هیجان‌زده نباشم؟ اینجا تو ظاهر یه دکه خیابونیه، اما در‌ازشون​ واقع پایگاه یه ارتشه که داره با غول‌ها می‌جنگه! اون پورتال بالای اون‌روحم​ کوه صخره‌ای هم به میدون جنگی باز می‌شه که ارتش غول‌ها اونجان، نه؟»

«جنگ هنوز شروع‌آرزوهاشون​ نشده. یکم نیروهامون‌اینا​ کمه، برای همین منتظریم.»

«اگه قدرت زیک براشون‌مال​ کافی نیست، پس دشمن‌پولی​ باید حسابی قوی باشه.»

در همان لحظه، زیک حس کرد‌استفاده​ حلقه‌ی توی دست راستش شروع به لرزیدن‌مال​ کرده و دستش را روی آن گذاشت.

این حلقه خیلی وقت پیش توسط ترجان‌زنده​ فون هلیوس، فرمانده لژیون هلیوس، به عنوان‌بکشم​ نشانه‌ای از دوستی به او داده شده بود.

بعد از اینکه کمی‌برآورده​ با حلقه ور رفت، با‌ترجیح​ لحن سنگینی به حرف آمد.

«اون... یه شیطان واقعیه.»

بعد از صحبت درباره‌چشمات​ اتفاقات پیش رو، کاتران‌شنیدم​ موضوع بحث را عوض کرد.

او به‌اینا​ زیک درباره‌قدیمیه​ کارهای رگین گفت.

زیک تشکر کرد و کاتران‌می‌کردن​ با خجالت لبخندی زد و‌می‌دم​ گفت که فقط شانس آورده.

بعد از اینکه مکالمه‌شان‌مال​ برای مدتی تمام شد، دئوس‌جیب​ دوباره به آن‌ها ملحق شد.

«چیه، هنوز نرفتی؟»

«تصمیم گرفتم همکار زیک بشم.»

«اوه، می‌خوای اینجا استخدام بشی؟ حقوق ماهانه‌قصه‌های​ یه سکه نقره‌ست. کارِت رو می‌بینم، اگه‌مثل​ خوب بودی، دو تا سکه نقره بهت می‌دم.»

«چرت و پرت‌گردوند​ نگو. چرا باید‌باید​ همچین کاری بکنم؟»

«پس چی؟ هنوز‌داری​ از مامان بابات‌استفاده​ پول توجیبی می‌گیری؟»

«پولی که...»

«این پولو خودت درآوردی؟ نه.»

«تو جنگ‌برش​ صلیبی قبلی‌مال​ حقوق گرفتم.»

«مطمئناً اون پولو خوردی یه آبم‌استفاده​ روش، نه؟ تو به عنوان نماینده خونواده‌ت‌مال​ شرکت کردی. پس باید پولو برگردونی خونه.»

«معلومه که دادمش به خانواده.»

«خب؟ الان با چه پولی داری سفر می‌کنی؟ چند ماهه داری ول می‌گردی؟ فکر‌مثل​ نکنم تو فضای باز خوابیده باشی و با شکار شکمت رو سیر کرده باشی.‌دادم​ حتماً تو هتل‌های لوکس موندی و تو رستوران‌ها هر چی خواستی خریدی، مگه نه؟»

«اِ...»

«هی، این یارو رو باش. واسه همینه که بچه‌پولدارهایی مثل تو به‌گردوند​ هیچ دردی نمی‌خورن. اینکه تا حالا حتی یه پاپاسی هم با زحمت‌می‌شد​ خودت درنیاوردی، باعث می‌شه ارزش کار کردن رو در حد پیاده‌نظام‌ها پایین ببینی.»

«کی داره‌اینا​ ارزش کار‌قدیمیه​ رو نادیده می‌گیره؟»

«مگه نگفتی می‌خوای با‌برآورده​ پولی که مامان بابات‌قدیمیه​ بهت دادن زندگی کنی؟»

«نه!»

«می‌گی به زیک احترام می‌ذاری،‌کجاها​ اما وقتی اون‌طوری پیش‌بند می‌بنده و‌برش​ آشپزی می‌کنه، به نظرت خنده‌دار میاد.»

«مگه نگفتم نه؟»

«پس اینجا رو امضا کن.‌می‌کردن​ باید ثابت کنی که می‌تونی با‌زنده​ کار کردن خرج خودت رو دربیاری.»

«کاری می‌کنم‌برش​ از این‌مال​ حرفت پشیمون بشی.»

کاتران با‌دقیقاً​ قاطعیت قرارداد استخدام‌کجاها​ را امضا کرد.

«خوبه، خوبه. یه‌قصه‌های​ کار اضافه‌تر هم‌می‌دم​ به وظایفت اضافه می‌شه.»

«چی؟»

«از زیک خوب‌گردوند​ یاد بگیر. و رو‌می‌فروختمش​ اعصاب منم راه نرو.»

کاتران نمی‌توانست این حس‌چشمات​ را که سرش کلاه‌شنیدم​ رفته، از خودش دور کند.

هر چه که بود، او یک‌می‌دم​ جنگجو بود. به لطف توانایی بدنی بالایش،‌کار​ کاتران کار را خیلی زود یاد گرفت.

شمشیرزنی اساساً‌آدما​ به تمرکز‌برآورده​ بالایی نیاز داشت.

حداقل آدم‌های زیادی‌گردوند​ نبودند که موقع ظرف‌می‌فروختمش​ شستن، ظرف‌ها را بشکنند.

کاتران که مدتی مشغول ظرف شستن و تمیز کردن اطراف‌جادو​ بود، آهی کشید، کمرش را راست کرد و با خودش‌سیگنی​ فکر کرد که آخه چرا دارم این کار رو می‌کنم.

بعد چشمش به زیک افتاد.

زیک داشت سبزیجاتی مثل‌برآورده​ کلم و پیاز را‌قدیمیه​ برای شام خرد می‌کرد.

به نظر‌برش​ می‌رسید هیچ‌کس‌مال​ باورش نمی‌شود.

او، قوی‌ترین انسان‌داری​ روی زمین، آشپز‌استفاده​ این دکه کوچک بود.

البته، از آنجایی که رئیس‌شان‌ترجیح​ پادشاه شیاطین بود، همه‌چیز از همان‌حمال​ اولش هم عجیب و غریب بود.

اما غافلگیری‌ها‌آدما​ به همین‌جا‌برآورده​ ختم نشد.

با شروع کار‌گردوند​ در شیفت عصر، یک‌می‌فروختمش​ نفر به دیدن‌شان آمد.

به محض رسیدن، کاتران دید که او‌می‌کنی​ مثل یکی از کارکنان دکه، یک دستمال سر‌باید​ مشکی بسته و دارد میزها را پاک می‌کند.

مشکل، هویت آن شخص بود.

کاتران با‌آدما​ تعجب فریاد‌برآورده​ زد: «اسکاتیل!»

«منو می‌شناسی؟»

«تو جنگ‌های صلیبی دیدمتون.»

«الان دیگه اسمم اسکاتوله.»

«آره، می‌دونم.»

کاتران زمانی که داشت رگین‌خودم​ را تعقیب می‌کرد، تصادفاً به‌می‌زدم​ هویت اسکاتول پی برده بود.

علاوه بر این، بعضی از جنگجوهای رده‌بالا‌می‌کنی​ در طول آن جنگ طولانی شنیده بودند‌خودم​ که اسکاتول در واقع یک فرشته است.

این دیگر یک راز برملا شده‌می‌دم​ بود که رگین شخصاً با دستور او‌کار​ به قلعه پادشاه شیاطین نفوذ کرده بود.

ناولها | novelha.net

یادداشت مترجم

[یادداشت مترجم: زیک در لیست جایگزینی‌های اجباری «زکه» ترجمه شده است، بنابراین در متن از همین نام استفاده می‌شود.]