چپتر 256: ۵۹. باز هم درگیری با یه فرشته (۱)
0«فقط بیشتر تمرینگردوند کن که همهچیز رومیفروختمش به شکل ماده ببینی.»
«هنوزم همونطوریه. از خیلی جهات بهجادو درد میخوره. این روزا دیگه میتونممیفروختمش با چشمام مزهها رو هم بچشم.»
«...چرا آخه؟»
«خب، نمیشه همهچیز رو چشید. ولی حس بینایی واقعاً به طرز وحشتناکی تیز شده.روحشون با یه نگاه میتونم تعداد دونههای نمک رو بشمرم، حتی میتونم گازهای فراری که ازاومدم غذا بلند میشه رو ببینم، واسه همین میتونم مزه تقریبیش رو تو ذهنم شبیهسازی کنم.»
«دقیقاً داریبرش چشمات رومال کجاها استفاده میکنی؟»
«شنیدم که به هر حالحال با جادو هم نمیشه برشخودم گردوند. دیگه مال خودم شده.»
«باید میفروختمشکلی و یه پولیاراده به جیب میزدم.»
سیگنی که داشت بازنده یه سینی از اونجاحمال رد میشد، پرید وسط حرفمون:
«تو روح من رو گرفتی.»
«میخواستی باهاش چیکار کنی؟شنیدم چیزی نیست که بشه باهاشمال دکور خونه رو چید که.»
سیگنی در حالیکلنجار که بهم نگاه میکرد،دادم سرش رو کج کرد.
«مگه لازم نبود؟ از زمانهاینگه قدیم، شیاطین در ازای گرفتنکار روح آدما، آرزوهاشون رو برآورده میکردن.»
«اینا مال قصههای قدیمیه. من ترجیح میدم آدماپولی رو زنده نگه دارم و مثل حمال ازشون کاروسط بکشم. وقتی بمیرن، روحشون به چه درد من میخوره؟»
«عجیبه. من کلی با خودمحال کلنجار رفتم و اراده به خرجباید دادم تا روحم رو فدا کنم.»
صدایی از میزکلنجار اونطرفی بلند شد:خرج «سفارش ما رو بگیر.»
«اومدم!» سیگنی با عجلهزنده دوید سمت میز وحمال من دوباره آهی کشیدم.
«آه، حوصلم سر رفته. نظرت چیهباید ارباب اینجا رو بازیچه قرار بدم وسینی یه جنگ با کشور همسایه راه بندازم؟»
«هیچ حرفی ندارم.»
«پس حتماًکلی جلوش رورفتم میگرفتی، نه؟»
«آره.»
«قرار نیست جونت رو بهخودم خطر بندازی تا جلوم رو بگیری.سیگنی فکر نمیکنی ممکنه یکم خوش بگذره؟»
«فکر نمیکنی این سناریو اونقدرحال کلیشهای و ساختگیه که حتیخودم نتونی احساساتت رو توش بروز بدی؟»
«اینطوری فکر میکنی؟»
«آره.»
«پس ترجیح میدی با فرشتهها درگیرباید بشم؟ چون با کامائل جنگیدم، میتونمداشت دوازده فرشته مقرب رو یکییکی نفله کنم.»
«انگار بدت نمیاد یهشنیدم لقب جدید واسه خودتگردوند دست و پا کنی.»
«راستی، هنوزم صاحب تاج متاترونه؟»
«من که اینطوری شنیدم.»
«لوسیفر عوضبرش شده. اون اربابخودم دنیای زیرین بود...»
«شاید رفته دنیایمیکنی شیاطین و اونجادو کارا رو کرده؟»
«خب، خیلی عجیب میشه اگهاراده شیطان باشه ولی هنوز فرشتهصدایی مونده باشه. پس الان فرشتهها کجان؟»
«واقعاً میخوای باهاشون بجنگی؟»
«هوم...»
«چرا از آقای اسکاتول نمیپرسی؟»
«فکر کردی بهم میگه؟ شنیدماراده سر اینکه وقتی با کامائل میجنگیدممیز پیشم بودی، حسابی تو دردسر افتادی.»
زکه زد زیر خنده.
«لابد حسابی بهتگردوند برخورده. من کهباید توسط دئوس دزدیده شدم.»
«من که به زورشنیدم نکشیدمت ببرم. فقط چون میخواستممال یه نگاهی بندازم، دنبالت اومدم.»
«معلومه که باید میرفتمرفتم نبرد پادشاه شیاطین درروحم برابر فرشته مقرب رو میدیدم.»
«یه ایده خوب بهزنده سرم زد. نظرت چیهحمال یکم با کامائل بپری؟»
«رد میکنم.»
«نه بابا، اینطوری یهو رد نکن. کامائل، اون زنیکهمال ادای آدمای جدی رو درمیاره و میگه ارباب قدرت الهیهاونجا یا محافظ فرشته نابودیه، ولی در اصل، فقط عاشق جنگیدنه.»
«فقط ارباب دئوس میتونه یهاراده فرشته مقرب رو ‹این زنیکهصدایی و اون زنیکه› صدا کنه.»
«ولی تو کهمیدم بهش نمیگی زنیکهدارم لعنتی، مگه نه؟»
«هاها، اولشبرش یولگئوم رومال همینطوری صدا میکردم.»
«چون یه کار کاملاًشنیدم بیمعنی رو آوردن انداختنگردوند گردنم تا انجامش بدم.»
چند تا سفارش جدیدرفتم رسید و زکه برایروحم لحظهای روی آشپزی تمرکز کرد.
در همین حین، منزنده دوباره قیافهام رفت توحمال هم و حوصلم سر رفت.
همون موقع، مردی اومد سمتخودم جایی که زکه ایستاده بودمیزدم و با صدای بلندی گفت:
«واقعاً خودتی، زکه!»
چی میگه این؟کلنجار با یه نگاهخرج بیتفاوت بهش خیره شدم.
یه جنگجویترجیح جوون اونجازنده ایستاده بود.
زکه با چهرهایگردوند روشن و خوشحالباید بهش نگاه کرد.
«خیلی وقتهاستفاده ندیدمت. چی باعثحال شد بیای اینجا؟»
وقتی زکه نگاهکلنجار من رو دید، اوندادم رو بهم معرفی کرد.
«کاتران ونترجیح هالیگام هستم. یهنگه جنگجو از ایزولتا.»
من چیکار کردم؟ فقطمال با یه تکون دادن سرجیب و واکنشی معمولی ازش گذشتم.
اما به نظر میرسید این لحظهجادو برای کاتران اصلاً چیز سادهای نبود.میفروختمش حتی اشک تو چشماش جمع شد.
«بعد از اینکه جنگ تموماراده شد، کل دنیا رو سفرصدایی کردم تا زکه رو ببینم. من...»
یهو پریدم وسط حرفش:
«تو دیگه کیگردوند هستی، از اینباید طرفدارای دوآتیشه زکهای؟»
«بله! من ازمیکنی صمیم قلب بهجادو زکه احترام میذارم.»
«از اینکلی بچهها زیادرفتم پیدا میشه.»
«بله؟»
«تو کاسبی مردم داد و بیداد راهمیفروختمش ننداز، فقط بشین یه گوشه و یهاونجا چیزی سفارش بده. مشتری پادشاهه. بقیه رو میترسونی.»
«اوه، بله حتماً!»
بعد از اینکه کاتران نشست،اراده لحظهای بعد، سیگنی لیوان آبیصدایی که ریخته بود رو گذاشت جلوش.
کاتران به محضمیدم اینکه اون رو دید،مثل جا خورد. انگار شناختش.
«سیگنی!»
«تو رو استثنامیکنی میکنم. چون اونقدرهاجادو هم آدم مهمی نیستی.»
کاتران با گیجی پرسید: «چطور...اراده یا اصلاً چرا شما دو تامیز اینجا دارین یه دکه غذافروشی میچرخونین؟»
سیگنی لبخندیترجیح زد وزنده جواب داد:
«من توسط دئوس استخدام شدم.»
«ارباب دئوس... اون دیگه کیه؟»
«کسی که صاحبکلنجار این دکهست. خب،خرج حالا چی میخوای بخوری؟»
«بله، بله... یه چیز معمولی...»
من به جاش سفارش دادم.
«گرونترین غذایاستفاده منو روشنیدم براش بیار.»
زکه جواب داد: «گرونترین دیگه چیه؟ امروزدادم منو فقط یه مورد داره: جامپونگ سرخشده. چنداومدم روزی مغازه نبودم و مواد اولیهمون تموم شده.»
کاتران سرش رومیدم کج کرد ودارم به من نگاه کرد.
آخه چرا زکه باید اینجا ادایباید آشپزها رو دربیاره؟ و این یارو کیهسینی که اینطوری زکه رو بازیچه خودش کرده؟
تو هموناستفاده لحظه، یهو چیزیحال به ذهنش رسید.
«امکان نداره! پا... پاد...»
کاتران باترجیح دست جلویزنده دهنش رو گرفت.
وقتی لبخند تلخگردوند زکه رو دیدم،باید قضیه کاملاً روشن شد.
این هموناستفاده پادشاه شیاطین،شنیدم دمیورگوس ۶۶۶ام بود!
دکه من بعدکلنجار از ناهار تعطیلخرج شد تا استراحت کنیم.
«منظورم اینه که...»
زکه در حالی کهمال داشت بشقاب رو با یهجیب حوله خشک تمیز میکرد، گفت.
«درسته. دقیقاًاستفاده همون چیزیهشنیدم که فکر میکنی.»
«چطور ممکنه؟کلی یادت رفته چرااراده زکه اخراج شد؟»
«آره... ولی چرامیدم انقدر باهام غریبهدارم شدی؟ راحت صدام کن.»
در طول زمان استراحت،مال تنها کسانی که تو دکهجیب بودن، زکه و کاتران بودن.
«آقای زیک، تو اینشنیدم مدت آخه چه اتفاقیگردوند افتاده؟ چرا دوباره باهاش میگردید؟»
«اگه دلیلش رو میخوای بدونی، به خاطردادم اینه که خیلی وقت پیش قسم خوردم.بگیر قسم خوردم که زندگیم رو وقف ایشون کنم.»
«اما مگهترجیح اون "پادشاهزنده شیاطین" نیست؟»
کاتران صدایشبرش را پایین آوردخودم و پچپچ کرد.
زیک جواب داد:میکنی «الان دیگه اونجادو کار رو گذاشته کنار.»
«چی؟»
«پیش میاد دیگه. درزنده حال حاضر، دئوس دارهحمال با یه غول میجنگه.»
«اگه منظورتون غولهاست،گردوند همونایی رو میگیدباید که یهو عجیب شدن؟»
«آره. فکر کنم اگه اینطوری بگم راحتتر درک کنی. اون غولها دنیایمیفروختمش شیاطین رو تسخیر کردن. از دید عالیجناب دئوس، این مثل از دستروح دادن کشورشه... میگن دشمنِ دشمن، دوسته. الان ما داریم غولها رو هدف میگیریم.»
کاتران مشتش راکلنجار گره کرد و رویدادم کف دست دیگرش کوبید.
«دقیقاً! الان فهمیدم. با وجود اینکه دشمن هستید، برای مقابله بابکشم یه دشمن قدرتمند به اسم غول دست به دست هم دادید.روحم اما... بین غولها و شما دو تا، حس میکنم "پادشاه شیاطین" خطرناکتره.»
«اگه دئوس به دشمن بشریتخودم تبدیل بشه، حتی اگه به قیمتسیگنی جونم تموم بشه، جلوش رو میگیرم.»
«نمیدونم قضیه چیه.»
زیک گفت: «تو همین مایههااراده فرضش کن. حالا داستان توصدایی چیه، کاتران؟ اومده بودی دنبال من.»
«راستش... دلمترجیح میخواد شما استادمنگه بشید، آقای زیک.»
«استاد؟»
«بله! آقای زیکمیکنی از هر جنگجویی کهبرش تا حالا دیدم بهتره.»
چشمان کاترانکلی از ارادهایرفتم قوی برق میزد.
زیک حس میکرد اگه بخواد سر قبولمثل کردن یا نکردنش بحث کنه، تهش بهروحشون یه بحث بیفایده و رقتانگیز کشیده میشه.
«میخوای به ماگردوند ملحق بشی؟ بهباید این... باید بگم همکار؟»
«منظورتون همکار زیکه!میکنی البته که عالیه.جادو این یه افتخاره!»
«زیاد دلت رو صابونرفتم نزن. در ضمن، منروحم رو استاد هم صدا نکن.»
«چطور میتونم هیجانزده نباشم؟ اینجا تو ظاهر یه دکه خیابونیه، اما دروقتی واقع پایگاه یه ارتشه که داره با غولها میجنگه! اون پورتال بالای اونمیز کوه صخرهای هم به میدون جنگی باز میشه که ارتش غولها اونجان، نه؟»
«جنگ هنوز شروعگردوند نشده. یکم نیروهامونباید کمه، برای همین منتظریم.»
«اگه قدرت زیک براشونشنیدم کافی نیست، پس دشمنگردوند باید حسابی قوی باشه.»
در همان لحظه، زیک حس کردخرج حلقهی توی دست راستش شروع به لرزیدنسفارش کرده و دستش را روی آن گذاشت.
این حلقه خیلی وقت پیش توسط ترجانمثل فون هلیوس، فرمانده لژیون هلیوس، به عنوانروحشون نشانهای از دوستی به او داده شده بود.
بعد از اینکه کمیمال با حلقه ور رفت، باجیب لحن سنگینی به حرف آمد.
«اون... یه شیطان واقعیه.»
بعد از صحبت دربارهرفتم اتفاقات پیش رو، کاترانروحم موضوع بحث را عوض کرد.
او بهترجیح زیک دربارهزنده کارهای رگین گفت.
زیک تشکر کرد و کاترانخودم با خجالت لبخندی زد ومیزدم گفت که فقط شانس آورده.
بعد از اینکه مکالمهشانشنیدم برای مدتی تمام شد، دئوسمال دوباره به آنها ملحق شد.
«چیه، هنوز نرفتی؟»
«تصمیم گرفتم همکار زیک بشم.»
«اوه، میخوای اینجا استخدام بشی؟ حقوق ماهانهمیفروختمش یه سکه نقرهست. کارِت رو میبینم، اگهاونجا خوب بودی، دو تا سکه نقره بهت میدم.»
«چرت و پرتمیکنی نگو. چرا بایدجادو همچین کاری بکنم؟»
«پس چی؟ هنوزکلنجار از مامان باباتخرج پول توجیبی میگیری؟»
«پولی که...»
«این پولو خودت درآوردی؟ نه.»
«تو جنگاستفاده صلیبی قبلیشنیدم حقوق گرفتم.»
«مطمئناً اون پولو خوردی یه آبمخرج روش، نه؟ تو به عنوان نماینده خونوادهتسفارش شرکت کردی. پس باید پولو برگردونی خونه.»
«معلومه که دادمش به خانواده.»
«خب؟ الان با چه پولی داری سفر میکنی؟ چند ماهه داری ول میگردی؟ فکراونجا نکنم تو فضای باز خوابیده باشی و با شکار شکمت رو سیر کرده باشی.دکور حتماً تو هتلهای لوکس موندی و تو رستورانها هر چی خواستی خریدی، مگه نه؟»
«اِ...»
«هی، این یارو رو باش. واسه همینه که بچهپولدارهایی مثل تو بهاونطرفی هیچ دردی نمیخورن. اینکه تا حالا حتی یه پاپاسی هم با زحمتنظرت خودت درنیاوردی، باعث میشه ارزش کار کردن رو در حد پیادهنظامها پایین ببینی.»
«کی دارهترجیح ارزش کارزنده رو نادیده میگیره؟»
«مگه نگفتی میخوای بامال پولی که مامان باباتپولی بهت دادن زندگی کنی؟»
«نه!»
«میگی به زیک احترام میذاری،اراده اما وقتی اونطوری پیشبند میبنده ومیز آشپزی میکنه، به نظرت خندهدار میاد.»
«مگه نگفتم نه؟»
«پس اینجا رو امضا کن.خودم باید ثابت کنی که میتونی باسیگنی کار کردن خرج خودت رو دربیاری.»
«کاری میکنماستفاده از اینشنیدم حرفت پشیمون بشی.»
کاتران باکلی قاطعیت قرارداد استخداماراده را امضا کرد.
«خوبه، خوبه. یهمیدم کار اضافهتر همدارم به وظایفت اضافه میشه.»
«چی؟»
«از زیک خوبمیکنی یاد بگیر. و روبرش اعصاب منم راه نرو.»
کاتران نمیتوانست این حسرفتم را که سرش کلاهروحم رفته، از خودش دور کند.
هر چه که بود، او یکدارم جنگجو بود. به لطف توانایی بدنی بالایش،بمیرن کاتران کار را خیلی زود یاد گرفت.
شمشیرزنی اساساًبرش به تمرکزمال بالایی نیاز داشت.
حداقل آدمهای زیادیمیکنی نبودند که موقع ظرفبرش شستن، ظرفها را بشکنند.
کاتران که مدتی مشغول ظرف شستن و تمیز کردن اطرافصدایی بود، آهی کشید، کمرش را راست کرد و با خودشآهی فکر کرد که آخه چرا دارم این کار رو میکنم.
بعد چشمش به زیک افتاد.
زیک داشت سبزیجاتی مثلمال کلم و پیاز راپولی برای شام خرد میکرد.
به نظراستفاده میرسید هیچکسشنیدم باورش نمیشود.
او، قویترین انسانکلنجار روی زمین، آشپزخرج این دکه کوچک بود.
البته، از آنجایی که رئیسشاننگه پادشاه شیاطین بود، همهچیز از همانبکشم اولش هم عجیب و غریب بود.
اما غافلگیریهابرش به همینجامال ختم نشد.
با شروع کارمیکنی در شیفت عصر، یکبرش نفر به دیدنشان آمد.
به محض رسیدن، کاتران دید که اودادم مثل یکی از کارکنان دکه، یک دستمال سراومدم مشکی بسته و دارد میزها را پاک میکند.
مشکل، هویت آن شخص بود.
کاتران بابرش تعجب فریادمال زد: «اسکاتیل!»
«منو میشناسی؟»
«تو جنگهای صلیبی دیدمتون.»
«الان دیگه اسمم اسکاتوله.»
«آره، میدونم.»
کاتران زمانی که داشت رگینحال را تعقیب میکرد، تصادفاً بهخودم هویت اسکاتول پی برده بود.
علاوه بر این، بعضی از جنگجوهای ردهبالادادم در طول آن جنگ طولانی شنیده بودندبگیر که اسکاتول در واقع یک فرشته است.
این دیگر یک راز برملا شدهدارم بود که رگین شخصاً با دستور اوبمیرن به قلعه پادشاه شیاطین نفوذ کرده بود.
یادداشت مترجم
[یادداشت مترجم: زیک در لیست جایگزینیهای اجباری «زکه» ترجمه شده است، بنابراین در متن از همین نام استفاده میشود.]