---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

چرا از شیطان شاه بودن دست کشیدم

چپتر 308: ۶۹. جنگ دوباره آغاز می‌شود (۴) • ⏱ 11 دقیقه

چپتر 308: ۶۹. جنگ دوباره آغاز می‌شود (۴)

0

«واقعاً اون بیرون زمین‌بهترین​ قابل سکونتی هست؟ اون‌ورِ‌زمین‌ها​ قاره خوزه. باوَرم نمی‌شه.»

«شکستن چارچوب‌های ذهنی واقعاً سخته. ولی‌دارن​ هیچ‌کس هم فکر نمی‌کرد قاره خوزه‌بهمون​ یه روز بیاد رو زمین، نه؟»

«درسته.»

با اینکه کاتران همراه زیک و بقیه‌هستم​ بود، اما نتونسته بود صلاحیت لازم برای‌دورتر​ دیدن اون روی دنیا رو به دست بیاره.

مثل اون دو تا شوالیه اصلی،‌گندم​ اونا هم هنوز تو قاره خوزه‌جنگیدن​ و تحت قوانین بشریت زندگی می‌کردن.

زیک هم از اون آدما‌خنکی​ نبود که راه بیفته و‌هستن​ بی‌احتیاط درباره این‌جور چیزا حرف بزنه.

«هیجان‌زده نیستی؟»

«چرا، معلومه که هستم.»

«منم دلم می‌خواد‌دارن​ برم. برم یه‌گندم​ جای خیلی دورتر.»

زیک این رو‌هوای​ گفت و به‌دارن​ آسمون خیره شد.

حالا دیگه این سیاره براش کوچیک شده بود. اگه قرار‌کمتر​ بود با استفاده از اون دو تا جانور شینیگامی پرواز‌کنن​ کنه، می‌تونست تو چند ساعت یه دور کامل دورش بزنه.

من یه ایده کلی‌نیستی​ داشتم که حتی اون‌ورتر‌منم​ از رشته‌کوه‌های دوردست چه خبره.

منطقه کوهستانی که تو گذشته‌های دور بهش تبت‌زمین‌ها​ می‌گفتن و دشت‌های حاصلخیز اون‌ورش، چون هوای نسبتاً‌واقع​ خنکی دارن، بهترین زمین برای کاشت گندم هستن.

اگه اون زمین‌ها رو‌نسبتاً​ بهمون می‌دادن، میل به‌کاشت​ جنگیدن یکم کمتر نمی‌شد؟

در واقع، اون حرف دئوس که می‌گفت شیاطین ممکنه عمداً‌کمتر​ با انسان‌ها دشمنی کنن تا جلوی انقراض بشریت رو بگیرن،‌کنن​ حالا برای زیک هم تبدیل به یه حقیقت شده بود.

جنگیدن با اونا بی‌معنی به‌چرا​ نظر می‌رسید و فقط رؤیای یه‌برم​ دنیای دورتر رو تو سر می‌پروروندم.

نگاهم رو چرخوندم سمت‌بهترین​ رگین که داشت ارتش‌زمین‌ها​ رو اون جلو رهبری می‌کرد.

به خاطر اون‌هوای​ احمق... آخرش مجبور شدم‌بهترین​ برگردم به جامعه انسان‌ها.

با یه خنده افکارم‌زمین‌ها​ رو پس زدم و‌جنگیدن​ سرم رو تکون دادم.

—ای انسان،‌بزنه​ کِی می‌خوای‌نیستی​ بی‌خیال بشی؟

صدای دئوس‌خنکی​ هیچ‌وقت از‌بهترین​ سرم بیرون نمی‌رفت.

«من که‌چون​ واسه نظافت‌نسبتاً​ نیومدم اینجا.»

پری کنار اربابش‌هستن​ که داشت چرت‌می‌دادن​ می‌زد، غرغر کرد.

با این حال،‌هیجان‌زده​ اسکاتول اون جزیره متروکه‌هستم​ گرمسیری رو تمیز کرد.

ظاهر اونجا از روزی‌بهترین​ که رگین رفته بود،‌زمین‌ها​ تغییر چندانی نکرده بود.

میگو و سیگنی یکم‌نسبتاً​ مرتبش کرده بودن، ولی‌کاشت​ هنوزم بازار شام بود.

«برو از میکائیل بپرس.»

«با اینکه هیچ‌کس اینجا‌نیستی​ نیست، داری علناً مثل‌منم​ یه فرشته باهام رفتار می‌کنی؟»

«پس می‌تونی بری با‌بهترین​ رازیل، پادشاه پریان، بحث کنی.‌بهمون​ اوه، چقدر فاسد شده بود.»

«چون زیک اینجا‌هوای​ نیست، داری مثل یه‌بهترین​ بچه لجباز رفتار می‌کنی.»

«لزوماً این‌طور نیست...»

«پس لابد‌بزنه​ چون یولگئوم‌نیستی​ نیست این‌طوری شدی؟»

«چرا یهو‌خنکی​ اسم اون زنیکه‌کاشت​ لعنتی اومد وسط؟»

«زنیکه لعنتی... خیلی‌هوای​ وقت بود این‌دارن​ کلمه رو نشنیده بودم.»

«زنیکه لعنتی، همون‌هستن​ زنیکه لعنتیه دیگه.‌می‌دادن​ کِی عوض شد؟»

«اگه دلت براش تنگ‌نیستی​ شده، چرا پا نمی‌شی‌منم​ بری ازش عذرخواهی کنی؟»

«بی‌خیال. در حال حاضر داریم‌کاشت​ برای نقش قهرمان زن نیرو‌می‌دادن​ استخدام می‌کنیم. می‌خوای درخواست بدی؟»

«مگه من مَردم؟»

«مگه بین‌گندم​ فرشته‌ها همچین‌زمین‌ها​ فرقی هم هست؟»

«خودت که می‌دونی.‌هیجان‌زده​ بین فرشته‌ها، فقط فرشتگان‌هستم​ مقرب می‌تونن زن باشن.»

«منم همین رو شنیدم.»

«تازه فهمیدی؟ چقدر از‌نسبتاً​ وقتی که با ارتش‌کاشت​ ارباب امرکیا جنگیدیم می‌گذره؟»

«نمی‌دونم، ولی اونا فقط از دور گلوله‌های نوری شلیک می‌کردن، واسه همین به‌جز هامیل‌می‌گفت​ نتونستم قیافه هیچ‌کس دیگه‌ای رو ببینم. حالا که این‌طوره، می‌شه لطفاً یه فرشته مقرب‌می‌رسید​ مناسب بهم معرفی کنی؟ میکائیل چطوره؟ ارزشش رو داره که نقش اصلی زن بشه؟»

«میکائیل یه فرشته برجسته‌ست. اون‌چرا​ یکی از چهار فرشته‌ایه که بهشون‌برم​ می‌گن چهار فرشته بزرگ عهد جدید.»

«منظورت میکائیل،‌خنکی​ گابریل، رافائل‌بهترین​ و اوریله؟»

«آره. اون چهار‌هوای​ نفر، چهار فرشته‌دارن​ بزرگ عهد جدید هستن.»

«گابریل خیلی اعصاب‌خردکنه. من‌زمین‌ها​ حتی کارم به جایی‌جنگیدن​ کشید که باهاش روراست باشم.»

«فرشته‌های عهد جدید تو زمینه نظم و انضباط‌منم​ خیلی سخت‌گیرتر از فرشته‌های عهد عتیق هستن. چون‌گفت​ ما فقط قانون رو از خدا دریافت کردیم.»

«گفتی هیچ‌وقت‌خنکی​ خدا رو‌بهترین​ شخصاً ندیدی، درسته؟»

«آره. اون‌چون​ فقط تو خیمه‌گاه‌خنکی​ مقدس حرف می‌زد.»

«چرا این کار رو می‌کرد؟»

«ما نمی‌دونیم چرا خدا این کار‌معلومه​ رو می‌کنه. من نه شک می‌کنم و‌خیلی​ نه نگران می‌شم. شک کردن یعنی فساد.»

دئوس درحالی‌که به نیمکتی کنار ساحل تکیه داده‌زمین‌ها​ بود و به دریای دوردست نگاه می‌کرد، گفت:‌واقع​ «وقتی ایمانت رو از دست می‌دی همین می‌شه دیگه.»

اسکاتول آهی کشید‌هوای​ و با دیدن‌دارن​ اون منظره تنهایی گفت:

«الان دیگه هیچ‌کس دورت نیست.»

«خفه شو. وقتی این‌طوری‌نیستی​ می‌گی، حس می‌کنم یه‌منم​ چیزی رو از قلم انداختم.»

«مگه غیر از اینه؟»

«بقیه چیزا رو نمی‌دونم، ولی اون نزارِ حروم‌زاده دوباره‌گندم​ از پشت خنجر خورد و پرت شد بیرون. باوَرم نمی‌شه‌واقع​ دارم از فرصت استفاده می‌کنم تا با فرشته‌ها گپ بزنم.»

«می‌گن به‌گندم​ خاطر میدان نیروی‌بهمون​ تاریک هامیل بوده.»

«اگه می‌خوای مسدودش کنی، باید درست‌وحسابی با یه سد محکم جلوش رو بگیری. اون عوضی‌این​ با مسدود کردن قابلیت تلپورت و حواس من، برج بابل رو فعال کرد و در‌پرواز​ رفت. از اونجایی که حتی نمی‌تونم حس کنم کجا رفته، حدس می‌زنم خیلی دور شده باشه.»

«ارباب، حواس فراانسانی شما فقط تا‌گندم​ مدار ماه رو پوشش می‌ده، پس‌جنگیدن​ می‌تونید فرض کنید که اونجا نیست.»

«اون غول‌تشنِ عوضی کدوم گوری قایم شده؟ راستش رو بخوای، یکم غافلگیر‌بهمون​ شدم. وقتی اوتناپیشتیم یا یه همچین چیزی اون کشتی غول‌پیکر رو ساخت،‌عمداً​ اصلاً فکرش رو نمی‌کردم که همیشه ولش کنن و پرواز کنن برن.»

«حتی اگه بخواید تعقیبش کنید،‌بهمون​ به نظر می‌رسه حتی حدس‌کمتر​ زدن مسیرش هم کار سختی باشه.»

«ولی خوب شد. هم نزار و هم‌هستم​ بابل خطرناکن. اگه همین‌طوری بره یه جای دور‌این​ و محو بشه، به نفع این سیاره نیست؟»

«به شرطی‌خنکی​ که تضمینی‌بهترین​ باشه که برنمی‌گرده.»

«واسه چی باید برگرده؟ مثلاً بیاد تو‌بهترین​ این سیاره که چی؟ اگه برگرده، مگه‌میل​ چیزی جز برده‌ی من می‌شه؟ قرارداد هنوز پابرجاست.»

«خب، قرارداد شیطانی یکم‌زمین‌ها​ بی‌رحمانه‌ست. اما یعنی احضار کردنش‌یکم​ از طریق قرارداد هم غیرممکنه؟»

«چون نمی‌تونم ردش رو بزنم. صدام‌معلومه​ حتی بهش نمی‌رسه. در حال حاضر،‌جای​ مدیریت کردنش از توان من خارجه.»

«پس قرارداد‌خنکی​ شیطانی هم همچین‌کاشت​ نقطه کوری داشته.»

«خب، فکر کنم این یکی رو‌دارن​ بسپرم به فرشته‌ها. مطمئنم اونا هم‌بهمون​ دلشون می‌خواد بابل رو پیدا کنن.»

«شما خیلی بی‌مسئولیت هستید.»

«اگه می‌خواستم مسئولیت‌پذیر باشم‌نیستی​ که از همون اول‌منم​ بی‌خیال شغل پادشاه شیاطین نمی‌شدم.»

دئوس دوباره‌خنکی​ روی نیمکت‌بهترین​ ساحلی ولو شد.

دئوس رو به اسکاتول‌نسبتاً​ که تازه می‌خواست برگردد‌کاشت​ و به تمیزکاری‌اش برسد، گفت:

«راستی تو...»

«بله؟»

«لوسیفر رو دیدی؟»

«نه. من فرشته‌ی عهد جدیدم.»

«که چی؟»

«چرا یهو اینو می‌پرسی؟»

«هیچی. حالا این‌دارن​ "عهد جدید" که‌گندم​ می‌گی یعنی کِی؟»

«نمی‌دونید؟»

«آره. چون اصلاً برام مهم نیست. شاید‌میل​ یه بار شنیده باشم، ولی انقدر چیز‌می‌گفت​ چرتی بود که کلاً از یادم رفت.»

«روزی که بشریت اولین پادشاهی‌اش‌چرا​ رو تأسیس کرد. همون موقعی‌می‌خواد​ که عصر طلایی شروع شد.»

«یعنی بشریت‌خنکی​ تمدن ساخت و‌کاشت​ خدا غیبش زد؟»

«زمانی بود که خدا بشریت رو به عنوان ارباب این‌هستن​ سرزمین انتخاب کرد. اسم اولین سکونتگاهی که ساختن، عدن بود.‌دئوس​ یه سرزمین غنی که با چهار تا رودخونه محاصره شده بود.»

«آمیتیس، به پادشاهی‌ات نگاه کن. اینجا عدنه. اینجا بابله.‌یکم​ اینجا اسکندریه‌ست. اون هفت طوفان سرخ، مرواریدهایی می‌شن که گردنت‌دشمنی​ رو زینت می‌بخشن. ملکه‌ی آیو، گانیمد، اروپا و کالیستو باش.»

خود زیگورات،‌بزنه​ سفینه‌ای در‌نیستی​ آسمان بود.

اوت‌ناپیشتیم فقط یه‌دارن​ پوشش استتار بود که‌هستن​ زیگورات رو مخفی می‌کرد.

درخت‌های سفیروث، همون ده موتوری که قاره خوزه‌کاشت​ رو به زمین کوبیده بودن، مثل شاخه‌هایی دور تا‌کمتر​ دور هسته‌ی مرکزی یعنی همون زیگورات کشیده شده بودن.

مشتری جایی بود که نزار با‌می‌دادن​ استفاده از پیشران سفر بین‌ابعادی به‌واقع​ اسم برج بابل به اونجا رسید.

روی سیاره‌بزنه​ مشتری هفت طوفان‌چرا​ سرخ‌رنگ وجود داشت.

این‌ها بقایای فروپاشی همون‌بهترین​ چیزی بودن که یه زمانی‌بهمون​ بهش «لکه سرخ بزرگ» می‌گفتن.

در آسمانی که می‌شد هر هفت لکه‌بهترین​ سرخ رو با یه نگاه دید، نزار‌میل​ خودش رو با پرده‌ی بابل مخفی کرده بود.

از اونجایی که بابل دستگاهی بود که می‌تونست ابعاد رو کنترل‌نمی‌شد​ کنه، این قابلیت رو هم داشت که با استفاده از اختلاف‌انقراض​ فاز بین ابعاد، یه غشای استتار به اسم «پنهان‌سازی فازی» ایجاد کنه.

نزار در حالی که توی خیمه‌ای مخفی‌هستم​ شده بود که حتی فرشته‌ها هم نمی‌تونستن متوجهش‌این​ بشن، جامش رو به سمت مشتری بالا برد.

«آمیتیس. بهم بگو.‌دارن​ پادشاهی تو چه‌گندم​ کارایی می‌تونه بکنه؟»

«اعلی‌حضرت. مشتری فقط‌هوای​ سه درصد از‌دارن​ منابعش باقی مونده.»

«می‌دونم. تقریباً تمام عناصری که اون سیاره رو پر‌یکم​ کرده بودن، تو گذشته استخراج شدن. با این حال، همون‌دشمنی​ سه درصد هم خیلی بیشتر از کل منابع روی زمینه.»

تو عصر طلایی، بشریت‌نیستی​ بیشتر منابع منظومه شمسی‌منم​ رو استخراج کرده بود.

جرقه‌ی نابودی نهایی، جنگ‌بهترین​ بین فرزندان نزار بر‌زمین‌ها​ سر مالکیت معادن بود.

در مقایسه با جمعیت‌نسبتاً​ وحشتناک زیاد انسان‌ها، منابع‌کاشت​ به شکل مسخره‌ای کم بود.

اگه پروژه‌ی مهاجرت به خارج از منظومه شمسی‌جنگیدن​ با موفقیت انجام می‌شد، یه آینده‌ی کاملاً متفاوت‌ممکنه​ رقم می‌خورد، اما در نهایت با شکست مواجه شد.

منابع باقی‌مونده با سرعت‌نیستی​ سرسام‌آوری ته کشید و‌منم​ بشریت هم نابود شد.

«دقیقاً همون‌طوره که اعلی‌حضرت فرمودن. در حال حاضر انرژی کافی برای راه‌اندازی زیگورات وجود داره. کارخونه‌های تولیدی که‌می‌گفت​ به ده ریشه‌ی سفیروث تقسیم شدن، دارن با تمام ظرفیت کار می‌کنن. آداپا، سلاح‌هایی که قراره استفاده کنن،‌می‌پروروندم​ غذاشون، لباس‌هاشون و حتی برده‌هایی که قراره باهاشون جفت‌گیری کنن... تولید همه‌چیز داره بدون هیچ مشکلی پیش می‌ره.»

«ما باید تا زمانی که گیلگمش کامل بشه‌کاشت​ همین‌جا مخفی بمونیم. من تا حالا بی‌نهایت بار شکست‌کمتر​ خوردم. با این حال، در نهایت هیچ‌وقت بازنده نبودم.»

«اعلی‌حضرت همیشه پیروزن.»

«من فرشته‌ها رو به زانو‌چرا​ درمیارم و در نهایت، حتی خود‌برم​ خدا هم تحت کنترل من درمیاد.»

«اعلی‌حضرت ارباب‌خنکی​ کل کیهان‌بهترین​ خواهند شد.»

«آمیتیس. گیلگمش رو بساز.»

«هر طور‌گندم​ که دستور‌زمین‌ها​ بدید عمل می‌کنم.»

یولگئوم به فرشته‌ای‌هیجان‌زده​ نگاه کرد که‌معلومه​ دست‌بسته اونجا افتاده بود.

اسمش راگوئل بود.

اون یکی از فرشتگان بزرگی‌خنکی​ بود که یه زمانی به‌هستن​ عنوان بزرگ‌ترین هم‌صحبت خدا شناخته می‌شد.

اما حالا سقوط کرده‌زمین‌ها​ بود و توی یه‌جنگیدن​ سلول زندان حبس شده بود.

فقط می‌تونست‌بزنه​ با افراد‌نیستی​ خاصی صحبت کنه.

تمام قدرت‌هاش مهر و موم شده‌گندم​ بود. وضعیتی داشت که می‌شد گفت‌جنگیدن​ زنده‌ست، ولی عملاً تفاوتی با مرده‌ها نداشت.

این نوعی‌چون​ مهار مخصوص‌نسبتاً​ فرشته‌ها بود.

«راگوئل، هنوزم‌گندم​ نمی‌خوای دهنت‌زمین‌ها​ رو باز کنی؟»

«خدایی توی این دنیا وجود نداره. ما داریم‌منم​ تو یه عصر بدون خدا زندگی می‌کنیم. الان شبه.‌آسمون​ دم صبحه. اما سپیده‌دمیه که خورشیدش هیچ‌وقت طلوع نمی‌کنه.»

«واقعاً دیوونه شدی؟‌دارن​ یا داری خودت‌گندم​ رو به دیوونگی می‌زنی؟»

«من چهره‌ی واقعی خدا رو می‌شناسم. اون صدا رو به یاد دارم‌بهمون​ و هرگز لحن حرف زدنش رو فراموش نکردم. این چیزی که الان داره‌انسان‌ها​ ادای خدا رو درمیاره دیگه چه کوفتیه؟ ارباب واقعی ما کدوم گوری رفته؟»

یولگئوم گفت: «اون همون خداست.‌بهمون​ چرا همچین شک و تردیدهای‌کمتر​ مزخرفی به خودت راه می‌دی؟»

راگوئل جواب داد: «تو‌نیستی​ قدیمی‌ترین فرشته‌ای. غیرممکنه که نتونی‌دلم​ صدای خدا رو تشخیص بدی.»

یولگئوم گفت: «باورم نمی‌شه فقط به خاطر اینکه یه‌بهمون​ چیز متفاوت شنیدی، به خدا شک کردی. باعث می‌شه شک‌شیاطین​ کنم که تو واقعاً همون راگوئلی هستی که من می‌شناختم.»

«شک کن. به همه‌چیز شک‌خنکی​ کن. شاید این تنها میانبر‌هستن​ برای رسیدن به حقیقت باشه.»

«چرا به من شک نمی‌کنی؟»

تو همون لحظه،‌هیجان‌زده​ راگوئل مستقیماً به‌معلومه​ چشم‌های یولگئوم خیره شد.

«ولی تو کدومشونی؟ متاترون؟ یا...»

یولگئوم پوزخند صداداری زد.

«تو واقعاً رد دادی.»

«نکنه تو...؟ نکنه‌هیجان‌زده​ تو شروع و‌معلومه​ پایان همه‌ی این ماجراهایی؟»

یولگئوم برگشت که بره.

قیافه‌اش طوری بود که‌نسبتاً​ انگار حرف‌های راگوئل اصلاً‌کاشت​ ارزش جواب دادن نداشت.

راگوئل فریاد زد:

«تو متاترون‌بزنه​ نیستی! ساندالفون! با‌چرا​ متاترون چیکار کردی؟»

در بسته شد.

یولگئوم پشت‌چون​ در، آه‌نسبتاً​ کوتاهی کشید.

«راگوئل بیچاره.»

زنی که بیرون‌هیجان‌زده​ منتظر ایستاده بود،‌معلومه​ از دیوار فاصله گرفت.

«اوضاع چطوره؟»

کامائل بود.

یولگئوم گفت:‌گندم​ «فکر نمی‌کنم دیوونه‌بهمون​ شده باشه. تازه...»

کامائل پرسید: «چرا عقلش رو‌چرا​ از دست داده؟ اون بهت‌می‌خواد​ گفت ساندالفون. منظورش خواهر دوقلوت بود.»

یولگئوم هومی‌خنکی​ کرد و‌بهترین​ گفت: «هوم...»

«حالا که‌چون​ بهش فکر می‌کنم،‌خنکی​ خیلی وقته ندیدمش.»

«می‌دونم.»

«آخرین بار چیکار می‌کرد؟ من از قبلِ‌هستم​ پایان عصر طلایی دارم تنهایی مأموریت‌ها رو‌دورتر​ انجام می‌دم و شدم رهبر فرشتگان نابودی.»

یولگئوم بحث‌خنکی​ رو عوض کرد:‌کاشت​ «بگذریم، رازیل چطوره؟»

«حرفش رو هم نزن. مدام داره فلس‌های سیاه‌کاشت​ درمیاره. سعی می‌کنه با مدیتیشن خونسردیش رو به‌یکم​ دست بیاره، ولی انگار به این راحتی‌ها نیست.»

«گابریل هم‌گندم​ حتماً حسابی‌زمین‌ها​ سردرد گرفته.»

«طبیعیه، بالاخره مجبوره دو‌نیستی​ تا فرشته‌ی مقرب رو‌منم​ با هم مدیریت کنه.»

ناولها | novelha.net