چپتر 270: ۶۰. سقوط غول (۴)
0نزار زیر خنده زد.
«من برجآنجا بابل روبوم به دست آوردم.»
حالا میتوانست ارتشش رانبود جمع کند و برمهلک کل کیهان حکومت کند.
یک قرنطوری برای اینانگار کار کافی بود.
اگر تمام مهارتهای از دسترفتهاش را پس میگرفتمیدان و آنها را با جادوی تازه کشفشدهاش ترکیباست میکرد، آداپا دوباره به اوج قدرت خود میرسید.
و قدمآنجا به دنیایبوم خدایان میگذاشت.
«آرک اوتناپیشتیم رو میسازمنبود و حتی بر دنیایمهلک خدایان هم مسلط میشم.»
«خاهاهاها!»
مشت دئوس درست توآمیتیس صورت نزار که داشت ازنیروی خنده ریسه میرفت، فرود آمد.
ملکه آمیتیس توصیه کردبوم که برای دفاع، یک میدانبینیاش نیروی مغزی قدرتمند مستقر کند.
نزار میدانستاصلاً که انتخابهای اوبوم همیشه درست است.
هشت دستبند قادر مطلق، انرژیاصلاً دریافتی از خادمان ستاره راچنان گرفتند و صاعقه شکل دادند.
نور خیرهکنندهایآمد یک لایهآمیتیس محافظ ایجاد کرد.
هیچ چیزیآنجا نمیتوانست به اینضربه سپر نفوذ کند.
حتی با وجود قدرت دئوس، اینضربه یک خط دفاعی مطلق بود کهرفت نابود کردنش حدود دو ساعت طول میکشید.
نزار با احساسشکافت رضایت، دستهایش راآنجا از هم باز کرد.
«من بینظیرم! بهتر از هرتوصیه چیزی که تا به حالمغزی تو این دنیا وجود داشته!»
و این اولین اشتباهش بود.
مشت دئوس طوری سپرنبود نزار را شکافت کهمهلک انگار اصلاً چیزی آنجا نبود.
بوم! ضربه چنان مهلکانگار بود که استخوان بینیاشبوم مستقیم رفت تو مغزش.
صورتش له و لورده شد. اگر نانوماشینهایی که تونیروی بدنش شناور بودند سریع دست به کار نمیشدند ودستبند بدنش را ترمیم نمیکردند، احتمالاً سر نزار همانجا متلاشی میشد.
نزار که غافلگیر شدهبوم بود، دوباره به دستبنداستخوان قادر مطلق فرمان داد.
«از من محافظت کن!»
اما یک بار دیگر،انگار مجبور شد ناپدید شدن صاعقهضربه را جلوی چشمانش تماشا کند.
آمیتیس هشدار داد:
«خنثیکننده میدانآنجا صاعقه شناساییبوم شد. جاخالی بدهید!»
میدان نیرویاصلاً مغزی کاملاًنبود بیمصرف شد.
نزار چکش خدای رعدانگار خود را بالا آورد وضربه مسیر دئوس را سد کرد.
این واکنش خیلی بهتری بود. حداقل دردفاع مقایسه با چند لحظه پیش که بیدفاعانتخابهای ایستاده بود و فقط به سپرش اعتماد داشت.
سعی کرد دوباره حواسش راضربه که به خاطر پیروزی زودهنگاممستقیم پرت شده بود، جمع کند.
کار راحتی نبود، امانبود نزار بالاخره توانست دوبارهمهلک روی دئوس تمرکز کند.
و اینطوری منجر بهانگار دومین اشتباهش شد.
آنقدر روی چیزی کهآمیتیس جلویش بود تمرکز کردمیدان که پشتش کاملاً بیدفاع ماند.
آمیتیس هشدار داد:
«یک شیء سریعآنجا از پشت درضربه حال نزدیک شدن است.»
تا بیاید بفهمد که دشمن است ونبود آن دشمن کسی نیست جز زیک، ازمستقیم ستون فقرات تا قلبش سوراخ شده بود.
چه کسی میتوانست تصور کند کهکرد تو این دنیا حملاتی سریعتر ازمستقر سیگنالهای عصبی هم وجود داشته باشد؟
شمشیر شیطانی آسمودئوس خونبوم نزار را مکید و زهرشبینیاش را به داخل پمپاژ کرد.
در یک چشم به هم زدن، نیمی از اندامهایش فلجبینیاش شدند و از کار افتادند. نمیتوانست نفس بکشد. کل بدنش طورینمیشدند تقلا میکرد که انگار به خاطر ایست قلبی داشت خفه میشد.
در حالی که دست و پا میزد، دستهایش را به پشت برد.استخوان سعی کرد به زیک ضربه بزند، اما هیچ راهی وجود نداشت کهنمیشدند با چنین حرکت دست و پا شکستهای بتواند از سپر زیک عبور کند.
حداقل از نظر دفاعی،آمیتیس نمیدانست که زیک حتی ازنیروی خود نزار هم برتر است.
دئوس گفت: «دونبود به دوعه، پسچنان فکر نکن نامردیه.»
دئوس با شنیدن صداینبود خسخس نفسهای نزار، سرشمهلک را به سمت او چرخاند.
چیزی برق زد.شکافت به نظر میرسید نزارنبود دوباره کتک خورده است.
دهانش پاره پارهملکه شده بود و خوندفاع از آن فواره میزد.
آمیتیس مدام هشدار میداد.
با این حال، هیچکدام ازبوم روشهایی که به عنوان بهترینبینیاش راهحل پیشنهاد میکرد، جواب نداد.
هر بار که سپرانگار زیک به مهرههای کمرش کوبیدهضربه میشد، پایینتنهاش بیاختیار جمع میشد.
این به خاطر شوکآمیتیس وارده بود که باعثمیدان میشد اعصاب سیگنالهای اشتباهی بفرستند.
هر بار که تقلا میکرد وچنان سعی داشت خودش را عقب بکشد، مشتصورتش دئوس به یک جای بدنش اصابت میکرد.
تکتک ضرباتاصلاً تا مغزنبود استخوانش نفوذ میکرد.
مشتی بود کهشکافت انگار خودِ وجودآنجا او را انکار میکرد.
تعداد زخمهایی کهملکه نانوماشینها قادر به ترمیمشاندفاع نبودند، مدام بیشتر میشد.
نزار فریاد زد: «آاااه! ولمضربه کنید! بیاید جوانمردانه و رومستقیم در رو برای برتری بجنگیم!»
دئوس با لحنی کنایهآمیز جواب داد: «این "جوانمردانه"ایمهلک که میگی رو از کدوم بقالی میخرن؟ بعداً بهبدنش زیک میگم بهم یاد بده تا برم یکم بخرم.»
نزار در جوابشکافت این لحن مسخرهکننده،آنجا با دستپاچگی فریاد زد:
«زیک! از این مبارزه کثیف و نامردانه راضی هستی؟ مگه توقدرتمند یه جنگجوی مغرور نیستی که شمشیر و سپر دستشه؟ شما دوتادریافتی ریختید سر من یکی! از تمام موجودات این دنیا خجالت نمیکشید؟»
زیک با آهی جواب داد:
«چیزی که بیشتر از همه بابتش خجالت میکشم اینه که ترجانمستقیم مرده. چون کسی که من رو دوست خودش میدونست، به خاطرترمیم من کشته شد. و تو همون کسی هستی که اون رو کشتی.»
«پس غرور جنگجویانت چی شد؟»
«غرور جنگجو فقط وقتی معنی میدهکرد که با یه جنگجوی دیگه بجنگه. نزار،میدانست تو فقط یه نوکری، نه یه جنگجو.»
«چرت و پرت نگو! منضربه بینظیرم! چطور ممکنه منِ بهمستقیم این عظمت، بردهی کس دیگهای بشم!»
مشت دئوساصلاً به شقیقهنبود نزار کوبیده شد.
کاسه چشمشطوری شکافت و تخماصلاً چشمش زد بیرون.
دئوس در حالی کهآمیتیس با چشمانی سرد به ایننیروی صحنه بیرحمانه نگاه میکرد، گفت:
«میخوای دوبارهآنجا من رو بهضربه عنوان اربابت بپذیری؟»
«چی؟»
«زانو بزن و التماس کن. اگه بهمنبود بگی ارباب، کسی چه میدونه. شاید دلممستقیم به رحم اومد و نظرم عوض شد.»
دستهای نزار به لرزه افتاد.
«هیچ جای خجالتی نداره.بوم چون قبلاً هم یک باربینیاش تعظیم کردم. بازم تعظیم میکنم.»
دئوس دستش راآنجا بالا آورد وضربه به آرامی تکان داد.
«حالا فقططوری یه چیزی بهماصلاً بگو. بگو ارباب.»
«...سرورم...»
«آره، ارباب.آنجا فقط با همینضربه یه کلمه، میبخشمت.»
«سرورم...»
نزار که مدتی دنبال کلماتاصلاً میگشت، در حالی که گوشهچنان لبش میپرید، دهان باز کرد.
«ارباب.»
«هه هه، دروغ گفتم.»
دئوس دستش راآنجا مثل بادبزن بازضربه کرد و تکان داد.
بادی وزید.
سر نزارآمد بدون هیچآمیتیس اثری ناپدید شد.
غولها پا به فرار گذاشتند.
دیگر حتیاصلاً پشت سرشان رابوم هم نگاه نمیکردند.
بدن بیسرطوری نزار بینانگار آنها افتاد.
بدن پارهپارهاش به زمین برخورد کرد ودفاع در هم شکست، بدون اینکه هیچ نشانهایانتخابهای از بازگشت به زندگی در آن باشد.
انکیدو جسدشآنجا را برداشت وضربه با خود برد.
غولها از کشتی بالا رفتند.
با اینکه تمام باغ نسوخته بود، غولهایینبود که اول بالا رفته بودند آنقدر ترسیدهمستقیم بودند که دکمه پرواز را فشار دادند.
آنهایی هم که سعی میکردند بهکرد زور سوار شوند، مدام تعادلشان را ازمیدانست دست میدادند و به پایین پرت میشدند.
اژدهایان
به کشتیهایی کهآنجا به آسمان پروازضربه میکردند، حمله شد.
محور اتصال دستگاهشکافت پرواز و کابینآنجا خدمه، هدف اصلی بود.
کشتیها منفجر شدند و به زمین سقوطدفاع کردند و روی سر غولهایی که سعیانتخابهای داشتند سوار کشتیهای دیگر شوند، آوار شدند.
یک آشفتهبازارِ تمامعیار.
با همین یک کلمه،نبود میشد تصویر ناقصی ازمهلک جهنم را تجسم کرد.
دئوس از ارتفاعی بالاانگار به پایین نگاه کردبوم و دست به سینه ایستاد.
«چه منظرهی قشنگی.»
«یکم مورمورکنندهست.»
«چون تو یه قهرمانی و من یهچنان شیطون... نه، یعنی پادشاه شیاطینِ سابق. اصلاً راهلورده نداره از یه چیز خوشمون بیاد، مگه نه؟»
«دقیقاً.»
ملکه آمیتیس وملکه قهرمان غولها، انکیدوکرد هم ناپدید شده بودند.
در دنیای پایین، فقط غولهایی که سعی داشتند سوار کشتی شوند،رفت غولهایی که زیر لاشهی کشتیها له شده بودند و اوباشی کهنمیکردند میخواستند کشتیها را از چنگ بقیهی غولها درآورند، باقی مانده بودند.
به نظر میرسیدآنجا کمتر از دههزار نفرچنان توانسته بودند فرار کنند.
علاوه بر این، با خودم فکر میکردمنبود حالا که نزار را از دست دادهاند، اینرفت غولهای باقیمانده اصلاً تا کجا میتوانند پیش بروند.
«گفتی قبلاً یهملکه بار بهش خیانتکرد شده بود، درسته؟»
«آره. میگفت هفتنبود تا پسرش همسرشچنان رو از چنگش درآوردن...»
«پس اوناصلاً عروسکی که قبلاًبوم دیدیم همون همسرشه.»
«ملکه آمیتیس؟»
«دقیقاً، بیشتر شبیه یه جور ماشینحساب بهدفاع نظر میرسید. از اونا که میتونه نقشهیانتخابهای یه جنگ رو بخونه یا یه همچین چیزی.»
«این رو از یولگئوم شنیدم.»
«فقط تاجرها حق دارن از چیزهاییضربه مثل چرتکه تو میدون جنگ استفادهرفت کنن. مگه تاجر به دنیا اومده؟»
«هنوز توطوری فاز اونانگار تنظیمات تاجر بودنتی؟»
«معلومه. برای همین تمام تمرکزم رو گذاشتم روی پول درآوردن. بگذریم،قدرتمند ظاهراً به خاطر همینه که این بار پسری چیزی نساخت. خودشدریافتی به تنهایی همهچیز رو در اختیار داشت، کنترل میکرد و مدیریت میکرد.»
«حالا کهآنجا نزار مرده، کارضربه غولها هم تمومه.»
«آره. اینجا دنیایی نیست کهبوم فقط به خاطر اینکه یکم باهوشترمستقیم و گندهتری بتونی توش زنده بمونی.»
«پس دیگهطوری نیازی به پساصلاً گرفتن بابل نیست.»
«فرشتهها خودشون به اون قضیه رسیدگیکرد میکنن. اگه این درخواست در ازایمستقر پول مطرح میشد، یکم نگران میشدم، اما...»
کامائل و یولگئومنبود به دئوس وچنان زکه نزدیک شدند.
کامائل ابتدا درآنجا برابر آن دوضربه سر تعظیم فرود آورد.
«به قدرت بینظیر شما ادای احترام میکنم. همچنین میخوامضربه تشکر بیکرانم رو ابراز کنم که کمکم کردید تا جلوینانوماشینهایی تبدیل شدن اشتباه اسفبارم به یه شکست کامل رو بگیرم.»
«همون یهآمد تشکر خشکآمیتیس و خالی کافیه.»
«واقعاً؟ پس ممنون.»
«فقط در حد حرف؟نبود خودت رو به اون راهاستخوان نزن. یه چیزی بده بیاد.»
«خب...»
«چطوره یه فرشتهی نابودی چیزی بهم بدی؟دفاع همون آتش افسنتین، درسته؟ یکی از اونا روهمیشه بترکون ببینم. خیلی دلم میخواد بدونم چی میشه.»
«بهتره بیخیالش بشی. اون یه آتش شیطانیه که تو قرن بیستم متولد شد، هفت بارنانوماشینهایی نابود شد و هفت بار دوباره زنده شد. آتش افسنتینی که با صدای شیپور هفت فرشتهمحافظت بارید، در نهایت این سیاره رو نابود کرد. نمیتونم اجازه بدم اون اشتباه دوباره تکرار بشه.»
«شوخی کردم.اصلاً اصلاً نیازینبود هم بهش ندارم.»
در آنطوری زمان، یولگئومانگار وسط حرفشان پرید.
«اما... نزار واقعاً مرده؟»
زکه به سوالش جواب داد.
«تأیید کردم که قلبش کاملاًبوم از کار افتاده بود. مغزشبینیاش هم متلاشی شده بود. حتماً مرده.»
«فکر کنم نباید جسدشانگار رو همینطوری ول میکردیمبوم بره. حس بدی دارم.»
«خب برو پسش بگیر.»
با حرفآنجا دئوس، یولگئوم بهضربه آسمان نگاه کرد.
تا آناصلاً لحظه، خدا هیچبوم حرفی نزده بود.
«چون منطوری اختیار انجام چنیناصلاً کاری رو ندارم.»
«بازم همونآمد چرت و پرتهایتوصیه هارمونی و تعادل؟»
یولگئوم خندید.
گوشهی لبش را بالا برد و باچنان حالتی که انگار میتوانست آن را ببیندصورتش یا نه، تنها و غریب به نظر میرسید.
انکیدو مثل دیوانهها میدوید.
صدایی که درملکه گوشش نجوا میکردکرد را دنبال میکرد.
باید نزار را قبلبوم از اینکه تمام خونشاستخوان بیرون بریزد، به تختش برمیگرداند.
«اوه خدای من! خدای من!»
انکیدو منتظر ماند تاانگار درِ اتاقی که تختبوم در آن بود باز شود.
در آن لحظه،ملکه آخرین لحظات نزارکرد در ذهنش مرور شد.
—ارباب...
خدا، دشمنشاصلاً را اربابنبود صدا زده بود.
او با حقارت سرشانگار را پایین انداخته بودبوم و برای جانش التماس میکرد.
نه.
این حقارتبار نیست.
خدا حتماً نقشهای داشته.
تنها وجودِ بزرگ، نزار است.
هر چیزآمد دیگری بایدآمیتیس او را بپرستد.
درِ سنگینآنجا به آرامیبوم باز شد.
او با دستپاچگیآنجا بدن سرد راضربه روی تختش گذاشت.
قلبش ازطوری قبل ازانگار کار افتاده بود.
حتی اگر میخواست نفسآمیتیس بکشد، نه بینیای درمیدان کار بود و نه دهانی.
مغزی که بهنبود تمام اندامها دستورچنان میداد، هیچکجا پیدا نمیشد.
آن تکهیاصلاً گوشتِ وحشتناک رابوم روی تخت گذاشت.
زنی در گوشش نجوا کرد.
ملکه آمیتیس با صداییآمیتیس کشدار و زننده شروعمیدان به حرف زدن کرد.
«قهرمان انکیدو، قهرمان انکیدو. تمام جنگجویانی رو که توبینیاش این جنگ شرکت کردن دور هم جمع کن. همه روسریع تو یه مکان جمع کن چون میخوام بهتون پاداش بدم.»
انکیدو سینهاشاصلاً را بانبود افتخار سپر کرد.
همهچیز دارد خوب پیش میرود.
نزار بینقص است.ملکه محال است اوکرد انتخاب بدی بکند!
درپوش تخت بسته شد.
انکیدو با احترام به بدن نزارضربه تعظیم کرد و بلافاصله جنگجویانی را کهمغزش در نبرد شرکت کرده بودند، احضار کرد.
تعداد کل آداپاهایی کهانگار نزار تکمیل کرده بود،بوم حدود ۱۲۰ هزار نفر بود.
آنها همگی غولهایی بودند که عقلشان را از دست داده و درمستقر قاره خوزه سرگردان بودند. بنابراین، کار اصلاح و تغییر روی آنها سادهستاره بود و میشد در مدت زمان کوتاهی یک ارتش بزرگ ایجاد کرد.
اما...
تعداد کل غولهایی کهنبود به دستور انکیدو جمع شدند،استخوان کمتر از دههزار نفر بود.
انکیدو پس ازشکافت شمارش دقیق آنها، بانبود حسرت آهی طولانی کشید.
۸۴۲۲ نفر.
ارتش صدهزار نفرینبود به حدود هشتهزارچنان نفر کاهش یافته بود.
اگر بابل و ستونهای اطرافشبوم را نیاورده بودند، این عملیات قطعاًمستقیم برچسب یک شکست مفتضحانه را میخورد.
حتی نزارطوری هم یک باراصلاً کشته شده بود.
انکیدو آهی طولانیملکه کشید و شروعکرد به ستایش غولها کرد.
در آن لحظه، درِبوم سالنی که در آناستخوان جمع شده بودند باز شد.
خودِ نزار بود!
خدا ظاهر شده بود.
انکیدو با خوشحالیملکه روی زانوهایش بهکرد سمت خدا رفت.
و کفشهایش را بوسید.
نزار خندید.
«انکیدو هستی.»
«اوه خدای من!»
«تو واقعاً وفاداری.»
«من هرگزاصلاً تو وفاداریمنبود تردید نکردم.»
«انکیدو.»
«بله!»
«پس یه کارینبود که بهت دستورچنان میدم رو انجام بده.»
«فقط لب تر کنید!»
«تمام آداپاهایی که تو ایناصلاً اتاق جمع شدن رو بکش. ومهلک در نهایت، خودت رو هم بکش.»
یادداشت مترجم
[یادداشت مترجم: در متن خام انگلیسی کلمه Barbell (هالتر) آمده بود که اشتباه ترجمه ماشینی از کلمه Babel (بابل) در کرهای است. با توجه به داستان و هدف نزار، منظور «برج بابل» است که در ترجمه اصلاح شد.]