---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

چرا از شیطان شاه بودن دست کشیدم

چپتر 270: ۶۰. سقوط غول (۴) • ⏱ 12 دقیقه

چپتر 270: ۶۰. سقوط غول (۴)

0

نزار زیر خنده زد.

«من برج‌داشته​ بابل رو‌اشتباهش​ به دست آوردم.»

حالا می‌توانست ارتشش را‌اصلاً​ جمع کند و بر‌ضربه​ کل کیهان حکومت کند.

یک قرن‌دست‌هایش​ برای این‌بی‌نظیرم​ کار کافی بود.

اگر تمام مهارت‌های از دست‌رفته‌اش را پس می‌گرفت‌داشته​ و آن‌ها را با جادوی تازه کشف‌شده‌اش ترکیب‌نبود​ می‌کرد، آداپا دوباره به اوج قدرت خود می‌رسید.

و قدم‌داشته​ به دنیای‌اشتباهش​ خدایان می‌گذاشت.

«آرک اوتناپیشتیم رو می‌سازم‌اصلاً​ و حتی بر دنیای‌ضربه​ خدایان هم مسلط می‌شم.»

«خاهاهاها!»

مشت دئوس درست تو‌بی‌نظیرم​ صورت نزار که داشت از‌اولین​ خنده ریسه می‌رفت، فرود آمد.

ملکه آمیتیس توصیه کرد‌اشتباهش​ که برای دفاع، یک میدان‌آنجا​ نیروی مغزی قدرتمند مستقر کند.

نزار می‌دانست‌شکافت​ که انتخاب‌های او‌آنجا​ همیشه درست است.

هشت دستبند قادر مطلق، انرژی‌بهتر​ دریافتی از خادمان ستاره را‌اشتباهش​ گرفتند و صاعقه شکل دادند.

نور خیره‌کننده‌ای‌دست‌هایش​ یک لایه‌بی‌نظیرم​ محافظ ایجاد کرد.

هیچ چیزی‌داشته​ نمی‌توانست به این‌طوری​ سپر نفوذ کند.

حتی با وجود قدرت دئوس، این‌نبود​ یک خط دفاعی مطلق بود که‌بینی‌اش​ نابود کردنش حدود دو ساعت طول می‌کشید.

نزار با احساس‌باز​ رضایت، دست‌هایش را‌حال​ از هم باز کرد.

«من بی‌نظیرم! بهتر از هر‌بهتر​ چیزی که تا به حال‌اشتباهش​ تو این دنیا وجود داشته!»

و این اولین اشتباهش بود.

مشت دئوس طوری سپر‌اصلاً​ نزار را شکافت که‌ضربه​ انگار اصلاً چیزی آنجا نبود.

بوم! ضربه چنان مهلک‌بی‌نظیرم​ بود که استخوان بینی‌اش‌داشته​ مستقیم رفت تو مغزش.

صورتش له و لورده شد. اگر نانوماشین‌هایی که تو‌اولین​ بدنش شناور بودند سریع دست به کار نمی‌شدند و‌ضربه​ بدنش را ترمیم نمی‌کردند، احتمالاً سر نزار همان‌جا متلاشی می‌شد.

نزار که غافلگیر شده‌اشتباهش​ بود، دوباره به دستبند‌اصلاً​ قادر مطلق فرمان داد.

«از من محافظت کن!»

اما یک بار دیگر،‌بی‌نظیرم​ مجبور شد ناپدید شدن صاعقه‌اولین​ را جلوی چشمانش تماشا کند.

آمیتیس هشدار داد:

«خنثی‌کننده میدان‌داشته​ صاعقه شناسایی‌اشتباهش​ شد. جاخالی بدهید!»

میدان نیروی‌شکافت​ مغزی کاملاً‌اصلاً​ بی‌مصرف شد.

نزار چکش خدای رعد‌بی‌نظیرم​ خود را بالا آورد و‌اولین​ مسیر دئوس را سد کرد.

این واکنش خیلی بهتری بود. حداقل در‌دنیا​ مقایسه با چند لحظه پیش که بی‌دفاع‌اصلاً​ ایستاده بود و فقط به سپرش اعتماد داشت.

سعی کرد دوباره حواسش را‌طوری​ که به خاطر پیروزی زودهنگام‌نبود​ پرت شده بود، جمع کند.

کار راحتی نبود، اما‌اصلاً​ نزار بالاخره توانست دوباره‌ضربه​ روی دئوس تمرکز کند.

و این‌دست‌هایش​ منجر به‌بی‌نظیرم​ دومین اشتباهش شد.

آن‌قدر روی چیزی که‌بی‌نظیرم​ جلویش بود تمرکز کرد‌داشته​ که پشتش کاملاً بی‌دفاع ماند.

آمیتیس هشدار داد:

«یک شیء سریع‌انگار​ از پشت در‌نبود​ حال نزدیک شدن است.»

تا بیاید بفهمد که دشمن است و‌دنیا​ آن دشمن کسی نیست جز زیک، از‌اصلاً​ ستون فقرات تا قلبش سوراخ شده بود.

چه کسی می‌توانست تصور کند که‌حال​ تو این دنیا حملاتی سریع‌تر از‌شکافت​ سیگنال‌های عصبی هم وجود داشته باشد؟

شمشیر شیطانی آسمودئوس خون‌اشتباهش​ نزار را مکید و زهرش‌آنجا​ را به داخل پمپاژ کرد.

در یک چشم به هم زدن، نیمی از اندام‌هایش فلج‌مهلک​ شدند و از کار افتادند. نمی‌توانست نفس بکشد. کل بدنش طوری‌بودند​ تقلا می‌کرد که انگار به خاطر ایست قلبی داشت خفه می‌شد.

در حالی که دست و پا می‌زد، دست‌هایش را به پشت برد.‌شکافت​ سعی کرد به زیک ضربه بزند، اما هیچ راهی وجود نداشت که‌رفت​ با چنین حرکت دست و پا شکسته‌ای بتواند از سپر زیک عبور کند.

حداقل از نظر دفاعی،‌بی‌نظیرم​ نمی‌دانست که زیک حتی از‌اولین​ خود نزار هم برتر است.

دئوس گفت: «دو‌اولین​ به دوعه، پس‌شکافت​ فکر نکن نامردیه.»

دئوس با شنیدن صدای‌اصلاً​ خس‌خس نفس‌های نزار، سرش‌ضربه​ را به سمت او چرخاند.

چیزی برق زد.‌باز​ به نظر می‌رسید نزار‌دنیا​ دوباره کتک خورده است.

دهانش پاره پاره‌باز​ شده بود و خون‌دنیا​ از آن فواره می‌زد.

آمیتیس مدام هشدار می‌داد.

با این حال، هیچ‌کدام از‌آنجا​ روش‌هایی که به عنوان بهترین‌مهلک​ راه‌حل پیشنهاد می‌کرد، جواب نداد.

هر بار که سپر‌بی‌نظیرم​ زیک به مهره‌های کمرش کوبیده‌اولین​ می‌شد، پایین‌تنه‌اش بی‌اختیار جمع می‌شد.

این به خاطر شوک‌بی‌نظیرم​ وارده بود که باعث‌داشته​ می‌شد اعصاب سیگنال‌های اشتباهی بفرستند.

هر بار که تقلا می‌کرد و‌شکافت​ سعی داشت خودش را عقب بکشد، مشت‌چنان​ دئوس به یک جای بدنش اصابت می‌کرد.

تک‌تک ضربات‌شکافت​ تا مغز‌اصلاً​ استخوانش نفوذ می‌کرد.

مشتی بود که‌باز​ انگار خودِ وجود‌حال​ او را انکار می‌کرد.

تعداد زخم‌هایی که‌باز​ نانوماشین‌ها قادر به ترمیمشان‌دنیا​ نبودند، مدام بیشتر می‌شد.

نزار فریاد زد: «آاااه! ولم‌طوری​ کنید! بیاید جوانمردانه و رو‌نبود​ در رو برای برتری بجنگیم!»

دئوس با لحنی کنایه‌آمیز جواب داد: «این "جوانمردانه"ای‌ضربه​ که میگی رو از کدوم بقالی می‌خرن؟ بعداً به‌لورده​ زیک می‌گم بهم یاد بده تا برم یکم بخرم.»

نزار در جواب‌باز​ این لحن مسخره‌کننده،‌حال​ با دستپاچگی فریاد زد:

«زیک! از این مبارزه کثیف و نامردانه راضی هستی؟ مگه تو‌طوری​ یه جنگجوی مغرور نیستی که شمشیر و سپر دستشه؟ شما دوتا‌بینی‌اش​ ریختید سر من یکی! از تمام موجودات این دنیا خجالت نمی‌کشید؟»

زیک با آهی جواب داد:

«چیزی که بیشتر از همه بابتش خجالت می‌کشم اینه که ترجان‌استخوان​ مرده. چون کسی که من رو دوست خودش می‌دونست، به خاطر‌سریع​ من کشته شد. و تو همون کسی هستی که اون رو کشتی.»

«پس غرور جنگجویانت چی شد؟»

«غرور جنگجو فقط وقتی معنی میده‌حال​ که با یه جنگجوی دیگه بجنگه. نزار،‌انگار​ تو فقط یه نوکری، نه یه جنگجو.»

«چرت و پرت نگو! من‌طوری​ بی‌نظیرم! چطور ممکنه منِ به‌نبود​ این عظمت، برده‌ی کس دیگه‌ای بشم!»

مشت دئوس‌شکافت​ به شقیقه‌اصلاً​ نزار کوبیده شد.

کاسه چشمش‌دست‌هایش​ شکافت و تخم‌بهتر​ چشمش زد بیرون.

دئوس در حالی که‌بی‌نظیرم​ با چشمانی سرد به این‌اولین​ صحنه بی‌رحمانه نگاه می‌کرد، گفت:

«می‌خوای دوباره‌داشته​ من رو به‌طوری​ عنوان اربابت بپذیری؟»

«چی؟»

«زانو بزن و التماس کن. اگه بهم‌دنیا​ بگی ارباب، کسی چه می‌دونه. شاید دلم‌اصلاً​ به رحم اومد و نظرم عوض شد.»

دست‌های نزار به لرزه افتاد.

«هیچ جای خجالتی نداره.‌اشتباهش​ چون قبلاً هم یک بار‌آنجا​ تعظیم کردم. بازم تعظیم می‌کنم.»

دئوس دستش را‌انگار​ بالا آورد و‌نبود​ به آرامی تکان داد.

«حالا فقط‌دست‌هایش​ یه چیزی بهم‌بهتر​ بگو. بگو ارباب.»

«...سرورم...»

«آره، ارباب.‌داشته​ فقط با همین‌طوری​ یه کلمه، می‌بخشمت.»

«سرورم...»

نزار که مدتی دنبال کلمات‌بهتر​ می‌گشت، در حالی که گوشه‌اشتباهش​ لبش می‌پرید، دهان باز کرد.

«ارباب.»

«هه هه، دروغ گفتم.»

دئوس دستش را‌انگار​ مثل بادبزن باز‌نبود​ کرد و تکان داد.

بادی وزید.

سر نزار‌دست‌هایش​ بدون هیچ‌بی‌نظیرم​ اثری ناپدید شد.

غول‌ها پا به فرار گذاشتند.

دیگر حتی‌شکافت​ پشت سرشان را‌آنجا​ هم نگاه نمی‌کردند.

بدن بی‌سر‌دست‌هایش​ نزار بین‌بی‌نظیرم​ آن‌ها افتاد.

بدن پاره‌پاره‌اش به زمین برخورد کرد و‌دنیا​ در هم شکست، بدون اینکه هیچ نشانه‌ای‌اصلاً​ از بازگشت به زندگی در آن باشد.

انکیدو جسدش‌داشته​ را برداشت و‌طوری​ با خود برد.

غول‌ها از کشتی بالا رفتند.

با اینکه تمام باغ نسوخته بود، غول‌هایی‌دنیا​ که اول بالا رفته بودند آن‌قدر ترسیده‌اصلاً​ بودند که دکمه پرواز را فشار دادند.

آن‌هایی هم که سعی می‌کردند به‌حال​ زور سوار شوند، مدام تعادلشان را از‌انگار​ دست می‌دادند و به پایین پرت می‌شدند.

اژدهایان

به کشتی‌هایی که‌انگار​ به آسمان پرواز‌نبود​ می‌کردند، حمله شد.

محور اتصال دستگاه‌باز​ پرواز و کابین‌حال​ خدمه، هدف اصلی بود.

کشتی‌ها منفجر شدند و به زمین سقوط‌دنیا​ کردند و روی سر غول‌هایی که سعی‌اصلاً​ داشتند سوار کشتی‌های دیگر شوند، آوار شدند.

یک آشفته‌بازارِ تمام‌عیار.

با همین یک کلمه،‌اصلاً​ می‌شد تصویر ناقصی از‌ضربه​ جهنم را تجسم کرد.

دئوس از ارتفاعی بالا‌بی‌نظیرم​ به پایین نگاه کرد‌داشته​ و دست به سینه ایستاد.

«چه منظره‌ی قشنگی.»

«یکم مورمورکننده‌ست.»

«چون تو یه قهرمانی و من یه‌بوم​ شیطون... نه، یعنی پادشاه شیاطینِ سابق. اصلاً راه‌مغزش​ نداره از یه چیز خوشمون بیاد، مگه نه؟»

«دقیقاً.»

ملکه آمیتیس و‌باز​ قهرمان غول‌ها، انکیدو‌حال​ هم ناپدید شده بودند.

در دنیای پایین، فقط غول‌هایی که سعی داشتند سوار کشتی شوند،‌بوم​ غول‌هایی که زیر لاشه‌ی کشتی‌ها له شده بودند و اوباشی که‌نانوماشین‌هایی​ می‌خواستند کشتی‌ها را از چنگ بقیه‌ی غول‌ها درآورند، باقی مانده بودند.

به نظر می‌رسید‌انگار​ کمتر از ده‌هزار نفر‌بوم​ توانسته بودند فرار کنند.

علاوه بر این، با خودم فکر می‌کردم‌دنیا​ حالا که نزار را از دست داده‌اند، این‌آنجا​ غول‌های باقی‌مانده اصلاً تا کجا می‌توانند پیش بروند.

«گفتی قبلاً یه‌باز​ بار بهش خیانت‌حال​ شده بود، درسته؟»

«آره. می‌گفت هفت‌اولین​ تا پسرش همسرش‌شکافت​ رو از چنگش درآوردن...»

«پس اون‌شکافت​ عروسکی که قبلاً‌آنجا​ دیدیم همون همسرشه.»

«ملکه آمیتیس؟»

«دقیقاً، بیشتر شبیه یه جور ماشین‌حساب به‌دنیا​ نظر می‌رسید. از اونا که می‌تونه نقشه‌ی‌اصلاً​ یه جنگ رو بخونه یا یه همچین چیزی.»

«این رو از یولگئوم شنیدم.»

«فقط تاجرها حق دارن از چیزهایی‌نبود​ مثل چرتکه تو میدون جنگ استفاده‌بینی‌اش​ کنن. مگه تاجر به دنیا اومده؟»

«هنوز تو‌دست‌هایش​ فاز اون‌بی‌نظیرم​ تنظیمات تاجر بودنتی؟»

«معلومه. برای همین تمام تمرکزم رو گذاشتم روی پول درآوردن. بگذریم،‌طوری​ ظاهراً به خاطر همینه که این بار پسری چیزی نساخت. خودش‌بینی‌اش​ به تنهایی همه‌چیز رو در اختیار داشت، کنترل می‌کرد و مدیریت می‌کرد.»

«حالا که‌داشته​ نزار مرده، کار‌طوری​ غول‌ها هم تمومه.»

«آره. اینجا دنیایی نیست که‌آنجا​ فقط به خاطر اینکه یکم باهوش‌تر‌استخوان​ و گنده‌تری بتونی توش زنده بمونی.»

«پس دیگه‌دست‌هایش​ نیازی به پس‌بهتر​ گرفتن بابل نیست.»

«فرشته‌ها خودشون به اون قضیه رسیدگی‌حال​ می‌کنن. اگه این درخواست در ازای‌شکافت​ پول مطرح می‌شد، یکم نگران می‌شدم، اما...»

کامائل و یولگئوم‌اولین​ به دئوس و‌شکافت​ زکه نزدیک شدند.

کامائل ابتدا در‌انگار​ برابر آن دو‌نبود​ سر تعظیم فرود آورد.

«به قدرت بی‌نظیر شما ادای احترام می‌کنم. همچنین می‌خوام‌اولین​ تشکر بی‌کرانم رو ابراز کنم که کمکم کردید تا جلوی‌چنان​ تبدیل شدن اشتباه اسف‌بارم به یه شکست کامل رو بگیرم.»

«همون یه‌دست‌هایش​ تشکر خشک‌بی‌نظیرم​ و خالی کافیه.»

«واقعاً؟ پس ممنون.»

«فقط در حد حرف؟‌اصلاً​ خودت رو به اون راه‌چنان​ نزن. یه چیزی بده بیاد.»

«خب...»

«چطوره یه فرشته‌ی نابودی چیزی بهم بدی؟‌دنیا​ همون آتش افسنتین، درسته؟ یکی از اونا رو‌آنجا​ بترکون ببینم. خیلی دلم می‌خواد بدونم چی میشه.»

«بهتره بیخیالش بشی. اون یه آتش شیطانیه که تو قرن بیستم متولد شد، هفت بار‌استخوان​ نابود شد و هفت بار دوباره زنده شد. آتش افسنتینی که با صدای شیپور هفت فرشته‌همان‌جا​ بارید، در نهایت این سیاره رو نابود کرد. نمی‌تونم اجازه بدم اون اشتباه دوباره تکرار بشه.»

«شوخی کردم.‌شکافت​ اصلاً نیازی‌اصلاً​ هم بهش ندارم.»

در آن‌دست‌هایش​ زمان، یولگئوم‌بی‌نظیرم​ وسط حرفشان پرید.

«اما... نزار واقعاً مرده؟»

زکه به سوالش جواب داد.

«تأیید کردم که قلبش کاملاً‌آنجا​ از کار افتاده بود. مغزش‌مهلک​ هم متلاشی شده بود. حتماً مرده.»

«فکر کنم نباید جسدش‌بی‌نظیرم​ رو همین‌طوری ول می‌کردیم‌داشته​ بره. حس بدی دارم.»

«خب برو پسش بگیر.»

با حرف‌داشته​ دئوس، یولگئوم به‌طوری​ آسمان نگاه کرد.

تا آن‌شکافت​ لحظه، خدا هیچ‌آنجا​ حرفی نزده بود.

«چون من‌دست‌هایش​ اختیار انجام چنین‌بهتر​ کاری رو ندارم.»

«بازم همون‌دست‌هایش​ چرت و پرت‌های‌بهتر​ هارمونی و تعادل؟»

یولگئوم خندید.

گوشه‌ی لبش را بالا برد و با‌بوم​ حالتی که انگار می‌توانست آن را ببیند‌رفت​ یا نه، تنها و غریب به نظر می‌رسید.

انکیدو مثل دیوانه‌ها می‌دوید.

صدایی که در‌باز​ گوشش نجوا می‌کرد‌حال​ را دنبال می‌کرد.

باید نزار را قبل‌اشتباهش​ از اینکه تمام خونش‌اصلاً​ بیرون بریزد، به تختش برمی‌گرداند.

«اوه خدای من! خدای من!»

انکیدو منتظر ماند تا‌بی‌نظیرم​ درِ اتاقی که تخت‌داشته​ در آن بود باز شود.

در آن لحظه،‌باز​ آخرین لحظات نزار‌حال​ در ذهنش مرور شد.

—ارباب...

خدا، دشمنش‌شکافت​ را ارباب‌اصلاً​ صدا زده بود.

او با حقارت سرش‌بی‌نظیرم​ را پایین انداخته بود‌داشته​ و برای جانش التماس می‌کرد.

نه.

این حقارت‌بار نیست.

خدا حتماً نقشه‌ای داشته.

تنها وجودِ بزرگ، نزار است.

هر چیز‌دست‌هایش​ دیگری باید‌بی‌نظیرم​ او را بپرستد.

درِ سنگین‌داشته​ به آرامی‌اشتباهش​ باز شد.

او با دستپاچگی‌انگار​ بدن سرد را‌نبود​ روی تختش گذاشت.

قلبش از‌دست‌هایش​ قبل از‌بی‌نظیرم​ کار افتاده بود.

حتی اگر می‌خواست نفس‌بی‌نظیرم​ بکشد، نه بینی‌ای در‌داشته​ کار بود و نه دهانی.

مغزی که به‌اولین​ تمام اندام‌ها دستور‌شکافت​ می‌داد، هیچ‌کجا پیدا نمی‌شد.

آن تکه‌ی‌شکافت​ گوشتِ وحشتناک را‌آنجا​ روی تخت گذاشت.

زنی در گوشش نجوا کرد.

ملکه آمیتیس با صدایی‌بی‌نظیرم​ کشدار و زننده شروع‌داشته​ به حرف زدن کرد.

«قهرمان انکیدو، قهرمان انکیدو. تمام جنگجویانی رو که تو‌آنجا​ این جنگ شرکت کردن دور هم جمع کن. همه رو‌مغزش​ تو یه مکان جمع کن چون می‌خوام بهتون پاداش بدم.»

انکیدو سینه‌اش‌شکافت​ را با‌اصلاً​ افتخار سپر کرد.

همه‌چیز دارد خوب پیش می‌رود.

نزار بی‌نقص است.‌باز​ محال است او‌حال​ انتخاب بدی بکند!

درپوش تخت بسته شد.

انکیدو با احترام به بدن نزار‌نبود​ تعظیم کرد و بلافاصله جنگجویانی را که‌مستقیم​ در نبرد شرکت کرده بودند، احضار کرد.

تعداد کل آداپاهایی که‌بی‌نظیرم​ نزار تکمیل کرده بود،‌داشته​ حدود ۱۲۰ هزار نفر بود.

آن‌ها همگی غول‌هایی بودند که عقلشان را از دست داده و در‌شکافت​ قاره خوزه سرگردان بودند. بنابراین، کار اصلاح و تغییر روی آن‌ها ساده‌رفت​ بود و می‌شد در مدت زمان کوتاهی یک ارتش بزرگ ایجاد کرد.

اما...

تعداد کل غول‌هایی که‌اصلاً​ به دستور انکیدو جمع شدند،‌چنان​ کمتر از ده‌هزار نفر بود.

انکیدو پس از‌باز​ شمارش دقیق آن‌ها، با‌دنیا​ حسرت آهی طولانی کشید.

۸۴۲۲ نفر.

ارتش صدهزار نفری‌اولین​ به حدود هشت‌هزار‌شکافت​ نفر کاهش یافته بود.

اگر بابل و ستون‌های اطرافش‌آنجا​ را نیاورده بودند، این عملیات قطعاً‌استخوان​ برچسب یک شکست مفتضحانه را می‌خورد.

حتی نزار‌دست‌هایش​ هم یک بار‌بهتر​ کشته شده بود.

انکیدو آهی طولانی‌باز​ کشید و شروع‌حال​ به ستایش غول‌ها کرد.

در آن لحظه، درِ‌اشتباهش​ سالنی که در آن‌اصلاً​ جمع شده بودند باز شد.

خودِ نزار بود!

خدا ظاهر شده بود.

انکیدو با خوشحالی‌باز​ روی زانوهایش به‌حال​ سمت خدا رفت.

و کفش‌هایش را بوسید.

نزار خندید.

«انکیدو هستی.»

«اوه خدای من!»

«تو واقعاً وفاداری.»

«من هرگز‌شکافت​ تو وفاداریم‌اصلاً​ تردید نکردم.»

«انکیدو.»

«بله!»

«پس یه کاری‌اولین​ که بهت دستور‌شکافت​ می‌دم رو انجام بده.»

«فقط لب تر کنید!»

«تمام آداپاهایی که تو این‌بهتر​ اتاق جمع شدن رو بکش. و‌طوری​ در نهایت، خودت رو هم بکش.»

ناولها | novelha.net

یادداشت مترجم

[یادداشت مترجم: در متن خام انگلیسی کلمه Barbell (هالتر) آمده بود که اشتباه ترجمه ماشینی از کلمه Babel (بابل) در کره‌ای است. با توجه به داستان و هدف نزار، منظور «برج بابل» است که در ترجمه اصلاح شد.]