چپتر 44: ۱۰. ملاقات با مردم زیرزمینی (۵)
0«پس، تو میراثتوی عصر نقرهای روخزید به ارث بردی؟»
«دقیقاً. چون ما اژدهایان باکردن جادو زندهایم. اگه جادو نبود،پیچیدهتری عمراً نمیتونستی از من بالا بری.»
پرسیدم: «مگهمیشناختی با بالجواب پرواز نمیکردی؟»
«تا حالا پرندهای بهانگشتهاش اون گندگی دیدی؟ تازه،انگار اژدهای بدون بال هم داریم.»
«که اینطور؟»
«آره.»
یولگئوم چند باری روی فرورفتگی جعبهمانندِ درطوری دست کشید. با هر حرکتش، نورهای کوچکی باخطوط هم ترکیب میشدند و قطعات ریزی رو میساختند.
نور به رنگبده طلایی درآمد و یکداد خط طولانی ایجاد کرد.
خط طلایی مثل یکسوراخهای نخ درخشان شد و شبیهچیکار مارها توی سوراخهای کوچک خزید.
«داری باوقتی اون مارشروع طلایی چیکار میکنی؟»
«دارم مدار رو بازیابی میکنم.»
«مدار؟»
«آره. مدار.»
«اون دیگه چیه؟»
«تکنولوژی عصر طلاییه. میتونی یه مسیر برای رعدحرکت و برق درست کنی و ازش برای کارهایشروع جادویی استفاده کنی. الان دیگه یه مهارت گمشدهست، ولی...»
«تو بلدی؟»
«تقریباً. اصولش روتوی نمیدونم، ولی یادخزید گرفتم چطوری انجامش بدم.»
«مطمئنی کسیوقتی از نژادشروع طلایی رو میشناختی؟»
یولگئوم بدون اینکه جواب بده،بده انگشتهاش رو طوری حرکت دادانگار که انگار داره یک ساز مینوازه.
وقتی خطوط طلایی شروع کردن به پیچ و تاب خوردنساز و شکلهای پیچیدهتری گرفتن و دهها خط مثل تار عنکبوتپیچیدهتری به هم گره خوردن، در با صدای جیرجیر خفیفی تکان خورد.
«کوتولههای احمق. وقتی دستگیره رو با تبرداری میشکنی و سعی میکنی در رو بازمیکنم کنی، مگه راه دیگهای هم برات میمونه؟»
یولگئوم این رو باشروع یک آه گفت و دستششکلهای رو از روی در برداشت.
«حالا نوبتمیشناختی توئه که دستبده به کار بشی.»
«من؟»
«آره. باید از زورت استفاده کنی. قفلداری باز شده، ولی سیستم محرکش خرابه. درمیکنم خیلی سنگینه. خودم تنهایی نمیتونم بازش کنم.»
«چون انسانی؟»
«آره.»
«ولی با جادوبده خیلی خوب درحرکت رو تعمیر کردی.»
«ای بابا.مارها چون انسانمسوراخهای دیگه. جادو بلدم.»
«ولی اگه این در بازکردن بشه... اتفاق بزرگی نمیفته؟ اینپیچیدهتری یه عتیقه از عصر طلاییه.»
یولگئوم بهمیشناختی این سوالجواب لبخند زد.
«مهم نیست.جواب چون چیزانگشتهاش خاصی توش نیست.»
«از کجا میدونی؟»
«اون بالاوقتی نوشته. انبارشروع غذای خشکه.»
سرم رو بالا آوردم. قطعاً اونانگشتهاش بالا یه چیزی بود که نمیشدساز فهمید پلاک اسمه یا چیز دیگهای.
«حالا بازش کن.»
ولی من درتوی عوض دستم روخزید از روی در برداشتم.
«بیخیال. علاقهایوقتی به غذایشروع خشک ندارم.»
یولگئوم یه قدم رفت عقب و بالاطوری رو نگاه کرد. زاویه دیدم بازتر شدوقتی و تونستم تا اون بالا رو ببینم.
«کتر، بینا، کوچما، گبوراه.»
«اینا دیگه چین؟»
«ریشههای سفیروث.»
«آها، بهمیشناختی اینجا مالکوثجواب هم میگفتن.»
«ده کشتی فضایی که نژاد رو به انقراض انسانها برای فرارمینوازه از این سیاره ساختن. ماهیت واقعی ریشههای سفیروث همینه. این بلوکدهها هم احتمالاً انباری بوده که آذوقههای کشتی رو توش نگه میداشتن.»
به ریشههای جنوبی که همین چندخزید وقت پیش دیده بودم فکر کردم. ولیبازیابی اون فقط یه صخرهی ستونمانند گنده بود.
«به نظر میاد همون آتیش عظیمی که زمین رو ذوبپیچیدهتری کرد، به این کشتی هم آسیب زده. فرم اصلیش بدونخورد هیچ ردی از بین رفته و فقط اسکلتش باقی مونده.»
«تو دیگه چه جونوری هستی؟»
«من؟»
«چرا این داستانها رو میدونی؟»
«اسم من یولگئومه. یهشروع انسان معمولی. یه زنخوردن تمامعیار، زیبا و خوشاخلاق.»
«تا حالامیشناختی کسی بهتجواب فحش نداده، نه؟»
«هی، باز خجالتم دادی.»
دوباره به در نگاه کردم وخزید گفتم: «همونطور که انتظار میرفت، هنوز توبازیابی این دنیا چیزایی هست که من نمیدونم.»
«زورت اومده؟»
«همم...»
«با این حال، پادشاه شیاطین بهحرکت نظر آدم خیلی خفنی میاد، ولیوقتی حس میکنم چیزای زیادی هست که نمیدونم.»
«اگه بخوام توصیفش کنم، بیشتر عجیبه تا اینکه زور داشته باشه. این قدرتی که تو دستامه چیه؟ یه قورباغهمیتونی ته چاه وضعیتش رو بهتر از من درک میکنه. از بچگی بهم گفتن که موجود بزرگ و خفنی هستمیاد و چیزای زیادی یاد گرفتم، ولی در واقعیت، من تو این دنیا هیچی نیستم. اگه داستان اینطوری بود، میفهمیدم. ولی...»
«قوی هستی، مگه نه؟»
«اونقدر که حتی بتونم اژدهای طلای حقیقی رو هم بکشم.انگار نمیدونم داشت فیلم بازی میکرد یا نه، ولی... حتی اگهخوردن رسمی هم باشه، نمیتونم بگم که اون یکی رو میبرم.»
سرم رو خاروندم.
«بیخیال. یه همچین چیزی. به هر حال من که از پادشاه شیاطینمدار بودن استعفا دادم. اگه یه ماجراجویی کوچیک و مشخص جلوم باشه، باهاش سرکنی میکنم. شنیدم که لذت بردن از خوشبختیهای کوچیک این روزا خیلی مد شده؟»
یولگئوم در حالی کهشروع رفتنم به سمت خوابگاه روشکلهای تماشا میکرد، آه کوتاهی کشید.
«آزادیِ انتخاب سرنوشت...اینکه برای تو ازانگشتهاش هر چیز دیگهای لوکستره.»
روز بعد.
به محض اینکهتوی چشمهام رو باز کردم،داری زکه رو نشاندم جلوم.
«چی شده؟»
زکه در حالیاینکه که چشمهای خوابآلودشانگشتهاش رو میمالید، نگاهم کرد.
«بیا مچ بندازیم.»
«ها؟»
«زود باش.»
الکس بهم خیره شده بود، احتمالاًانگشتهاش با خودش فکر میکرد که اربابشساز دچار یه جور بیماری روانی شده.
زکه نشستجواب و دستمانگشتهاش رو گرفت.
«تمام زورت رو بزن.»
«چشم رئیس.»
«با تمام قدرتم.»
«خیلی خب.»
زکه دستش رو محکم کرد.کوچک ولی خب معلومه که دست مندارم حتی یه میلیمتر هم تکان نخورد.
«همهش همین بود؟»
«آره... ببخشید.»
«باز برایجواب چی داریانگشتهاش عذرخواهی میکنی؟»
دست زکه روتوی ول کردم و بهداری پنجهی خودم خیره شدم.
«این یارو قهرمانه، برایشروع همین به نظر میاد ازشکلهای یه انسان معمولی قویتر باشه...»
«آخه تو چرا اینجوری هستی؟»
الکس که دیگهبده نمیتونست تحمل کنه،حرکت دهنش رو باز کرد.
«من دیشبمارها اون درسوراخهای رو باز کردم.»
«آه، درسته... چی؟»
«البته کار من نبود.»
الکس در جواببده حرف من، بهطور طبیعیداد به یولگئوم نگاه کرد.
یولگئوم گفت: «کتاب باستانیای که توخزید بچگی خوندم، روش باز کردن درمدار این عتیقه رو توش نوشته بود.»
الکس با هیجان گفت: «شما فوقالعادهاید! نه، گفتنخوردن فوقالعاده اصلاً کافی نیست. باز کردن دری که کوتولههاجیرجیر هزاران سال نتونستن بازش کنن، اونم به این راحتی!»
«فقط شانس آوردم.»
«به هر حال، پتانسیلانگشتهاش انسان نامحدوده. استعدادهایی مثلانگار یولگئوم مثل آبشار دارن میریزن!»
«به هر حال،توی این حرفایی که اینداری یارو زد فقط چاپلوسیه.»
«حسودیت شده؟»
«تو یکی حرف نزن. بگذریم، دلم میخواستطوری اون صحنهی دراماتیک باز کردن در رووقتی بدم به قهرمانمون، ولی زورش خیلی کمه.»
«اون که راحت حل میشه.»
الکس در حالیتوی که به زکه نگاهداری میکرد، این رو گفت.
«دستکشهایی که زیک دستش کرده از فلس اژدها ساختهشکلهای شدن. فلسهای اژدها فقط به خاطر سفت بودنشون بهترینخفیفی نیستن. نمیدونم یولگئوم جادوی مناسبش رو بلده یا نه، ولی...»
یولگئوم گفت: «من میدونم چطوربده عضلهها رو تقویت کنم. خب، بریمداره همین الان در رو باز کنیم؟»
الکس در جواب یولگئوم گفت:طوری «فعلاً بیا اول زمینهسازی کنیمساز و یه نمایش حسابی راه بندازیم.»
زیک پرسید:مارها «بازم میخوایسوراخهای کتکم بزنی؟»
الکس جوابوقتی داد: «لطفاًشروع بهش بگو کارگردانی.»
وقتی الکس از اقامتگاه بیرون رفتانگشتهاش و نگاهی به بیرون انداخت، عدهساز زیادی از همین حالا مشغول حفاری بودن.
تو منطقه R42، نه تنها درهایی بودن که باز نمیشدن، بلکه کلی آثار باستانی هم وجود داشت.
آثار باستانی عصر طلایی که قابلخزید استفاده بودن اما نمیشد بازتولیدشون کرد،مدار با قیمتهای خیلی بالایی معامله میشدن.
تیم حفاری هر روز زمین رو میکندن، بهخوردن این امید که شاید نه تنها یه اثرصدای باستانی، بلکه سرنخی برای باز کردن در پیدا کنن.
الکس رفت سمت در،جواب گلویش رو صاف کرد وداد با صدای بلندی فریاد زد:
«پادشاه شیاطین دمیورگوس به زمین اومد تا ارباب حقیقی جهان بشه. مثل یه آتشفشانشروع با خشم فوران کرد و دنیا رو به آتش کشید، طوری که هر چیز سبزتکان و لطیفی سیاه و خاکستر شد و فقط یه مشت خاکستر سفید ازش باقی موند.»
چیزی که الکس باسوراخهای تمام توانش میخوند، شعرمار حماسی یک جنگجو بود.
این شعر حماسی طولانی که نبرد بین اولین پادشاهشکلهای شیاطین و جنگجو رو روایت میکرد، توسط خنیاگران بیشماری تنظیمتکان و اقتباس شده بود و هنوز هم همهجا خونده میشد.
«اسم جنگجویی که مقابل شیطان ایستاد، هالی وودز بود. همونطور که ازساز اسم جنگل مقدس پیداست، اون خودش رو تو آتش سوزان انداخت ودهها خاکستر شد! اما کی میدونست؟ خاکستر دیگه نمیسوزه. خاکستر جلوی آتش رو میگیره!»
آوازی که با اونانگشتهاش صدای زیبا خونده میشد،انگار جذابیتی فراتر از نژادها داشت.
کارگرهایی که مشغول حفاریسوراخهای بودن، دست از کار کشیدنچیکار و دور الکس جمع شدن.
بین اونها شوالیههاییخطوط از جمله بارونپیچ کیلسه هم حضور داشتن.
وقتی آواز الکس تمومجواب شد، کارگرها و رانندههاحرکت تشویق کردن و دست زدن.
الکس در حالی که باطوری یه تعظیم نمایشی و دلقکمآبانه ادایمینوازه احترام میکرد، رو به همه گفت:
«سر هولی جید، که داره با ما ماجراجویی میکنه، از نوادگان دور هالی وودز، قهرماندیگه این داستانه. من مطمئنم هیچ چیزی تو این دنیا نیست که یه قهرمان نتونه حلش کنه.مهارت اگه خدا اجازه بده این در باز بشه، قطعاً به دست سر هولی جید باز میشه.»
جمعیت فریاد زد: «ایول!»
«امتحانش کن!میشناختی ولی کارجواب راحتی نیستا.»
«شاید واقعاً خواست خداستانگشتهاش که این در بهانگار دست یه انسان باز بشه.»
«داری میگیمارها ما دورفها ازکوچک قهرمانهای انسانی کمتریم؟»
«بحث برتری یاخطوط ضعف نیست، شایدپیچ ارادهی خدا اینطوریه.»
دورفها از این جوجواب پرشور و داغ بهحرکت هیجان اومدن و فریاد کشیدن.
همون موقعجواب بود کهانگشتهاش زیک پیداش شد.
زیک در حالی که دستکشهایی که ازداری جادو میدرخشیدن رو تو دستش داشت، از بیندیگه جمعیت رد شد و به در نزدیک شد.
انگار نوروقتی سپیدهدم رویشروع بدنش میتابید.
در واقع، سپرش داشت یه نورانگشتهاش ضعیفی از خودش ساطع میکرد. البتهساز اینم کار و کارگردانی الکس بود.
نور، جمعیت مردان زغالسنگپوشانگشتهاش و قدکوتاه رو شکافتانگار و زیک جلوی در ایستاد.
اونجا یه لحظهتوی مکث کرد تاخزید نفسش رو تازه کنه.
- «حدود ۱۰خطوط برابر قدرت یه انسانتاب قوی رو بهت میده.»
زیک با یادآوریاینکه حرفهای یولگئوم، بهانگشتهاش دستهاش نگاه کرد.
واقعاً میتونست بازش کنه؟
تردید باعث شد نوکسوراخهای انگشتهاش بلرزه. اگه نمیتونستمار در رو باز کنه...
انگار به همراهانش کهشروع این بساط رو براشخوردن جور کرده بودن، بیاحترامی میکرد.
تو این لحظه،اینکه زیک چشمهای دئوسانگشتهاش رو به یاد آورد.
«دئوس، لطفاً بهم شجاعت بده!»
دعاش مستجاب شد. همون لحظهایکوچک که زیک به دئوس فکر کرد،دارم آتش قدرتمندی از قلبش زبانه کشید.
انگار تو اون لحظه حسکردن کرد میتونه هر کاری بکنهپیچیدهتری و به هر چیزی تبدیل بشه.
وجودش لبریز از حس قهرمانیبده شده بود، انگار که خودشانگار به هالی وودز تبدیل شده باشه.
دستکش بهجواب قلبش واکنشانگشتهاش نشون داد.
جادو به شکل انفجاریسوراخهای فوران کرد و انرژی ازچیکار طریق دستهاش وارد بدنش شد.
عضلاتش متورموقتی شدن. اونقدر کهکردن لباسهاش کش اومدن.
نوک انگشتهاش رو تو شکافبده در فرو کرد. و بعد دستهاشداره رو به چپ و راست کشید.
تققق!
با اینکه سالیان سال گرد و غبارداری مانع حرکت در شده بود، اما نتونستمیکنم در برابر قدرت یه ابرانسان مقاومت کنه.
در سانت به سانت بازکردن شد تا اینکه به اندازهپیچیدهتری عرض شونهها از هم فاصله گرفت.
«آاااه!»
زیک فریاد شادی کشید. درخششطوری پنجرنگی از دستکشهاش ساطع شدساز و چشمهای مردم رو خیره کرد.
دورفها از دیدن این صحنهکوچک اونقدر جا خوردن که حتیمیکنی یادشون رفت تعجبشون رو ابراز کنن.
«اون یارو به جایشروع اینکه یه شاهزاده مغرور باشه،شکلهای باید بشه مدیر روابط عمومی.»
دئوس که آرنجش رو بهبده پنجره تکیه داده بود وانگار تماشا میکرد، این جمله رو پروند.
«کارگردانیِ محشرش رو باش. با این وضعیت، بهتر نیست بیخیالساز همراهی با جنگجو بشم و یه گروه خنیاگر راه بندازم؟پیچیدهتری اگه دور کشور تور بذاریم، کلی پول به جیب میزنیم.»
یولگئوم گفت:مارها «به نظرسوراخهای باحال میاد.»
دئوس با بیحوصلگیخطوط گفت: «این دیگهپیچ چه واکنش آبکیای بود؟»
«یه چیزی عجیبه.»
«چی؟»
«اونجا قطعاً یه انبار خشکه...»
«یه چیزی داره تکون میخوره.»
به محض اینکه این حرفبده از دهنش بیرون اومد، بدنانگار زیک به عقب پرت شد.
زیک به خاطر ضربه شدیدی که خوردهداد بود، چند بار روی زمین غلت زدشروع و گرد و خاک به پا کرد.
اما زیکمارها هم اونقدرهاسوراخهای دستوپافلج نبود.
تو همون لحظه کوتاه، سپرش رو بیرون کشیده و ضربه رو دفعدهها کرده بود. اون به شکلی بینقص در برابر حمله دشمن ناشناس ازتبر خودش دفاع کرد و از یه آسیب کشنده جون سالم به در برد.
به لطف جادوی تقویتجواب عضله، حتی سپرش روحرکت هم از دست نداد.
تونست تعادلش رو حفظ کنهطوری و درست قبل از اینکهساز بدجور زمین بخوره، روی پاهاش وایسه.
بارون کیلسهمارها داد زد:سوراخهای «دورفها، به پیش!»
بارون کیلسهوقتی فوراً حالت مبارزهکردن به خودش گرفت.
الکس هم خودش رو به زیکانگشتهاش رسوند و زیر بغلش رو گرفتساز تا نیفته. قیافهاش حسابی جاخورده بود.
دئوس که تمام اینانگشتهاش مدت داشت اوضاع رو تماشاداره میکرد، به یولگئوم چشمغره رفت.
«مگه نگفتی همهچی حله؟»
یولگئوم خندید: «هه، اشتباه شد.»
دئوس غر زد:اینکه «خودت رو لوس نکن.طوری اون دیگه چه کوفتیه؟»
«شاید یکی یه چیزی اون تو گذاشته که خشکداره نشده؟ دهها هزار سال اونجا مونده و تبدیل به یهشکلهای فرم جدید از حیات شده... حدس میزنم دلیلش همین باشه.»
مشکل اصلی، هویتتوی دشمنی بود که الانداری جلوشون سبز شده بود.
چیزی که از لای درِ بازپیچ شده بیرون اومد، یه هیولای نقرهایدهها با چهار تا پای بلند بود.
چیزی که بدنش رو تشکیلبده میداد، عضله و خون نبود،انگار بلکه فلز و روغن بود.
اون یه گולם مکانیکی بود.