چپتر 145: ۳۳. قهرمان لانه پرنده را ترک میکند (۲)
0در این میان،زنگ کادنزا مدام کنارشده سیگنی پلکیده بود.
یک ماهبیشتر از زنده شدنشچیزی از مرگ میگذشت.
معجزاتی که حول و حوش اینعجیبتر دختر اتفاق افتاده بود، تا الاننمیتوانست کل قاره خوزه را برداشته بود.
یک دختربچه دهسالهمعجزه که عصای نابودی رودمووددعاهای را دستش گرفته بود.
بین تمام خرت و پرتهاپودر و گنجینههایی که سونگهوانگچونگ داشت، هیچچیزدوران خفنتر از عصای نابودی رودموود نبود.
میگفتند این عصا سلاحدهد اولین قدیسه بوده و قدرتسرزمین جادو را چند برابر میکرده.
در طول این ۶۶۶ قرن طولانی، تمام وسایل فلزی مثلبرگشته شمشیر و سپر زنگ زده و پودر شده بودند، امادیده این تکه چوب از دوران باستان تا الان دوام آورده بود.
معجزات و سوابق جنگیای که سیگنی تودعاهای آن جنگ از خودش نشان داده بود،نبودند بدجوری تو ذهن تمام جنگجوها حک شده بود.
تو آن درگیری کذایی بینپودر پادشاه شیاطین و قهرمان، قدیسه سیگنیدوران از طلسم فداکاری استفاده کرده بود.
قهرمان زیک که یک پای گور بود، به لطفسرزمین فداکاری خواهرش از مرگ برگشت و در نهایت توانستحتی با قدرتی خیلی بیشتر، پادشاه شیاطین را شکست دهد.
چیزی که برایشان عجیبتر بود،برایشان این بود که خود سیگنیبرگشته هم از سرزمین مردگان برگشته بود.
هیچکس نمیتوانست اینمعجزه تیکهاش را درستخدا و حسابی توضیح دهد.
حتی جنگجوهایی که از نزدیک زیک و سیگنیاما را دیده بودند، زنده شدن او را فقطسوابق به پای «هوس خدایان» و یک معجزه گذاشتند.
یا مثلاً میگفتند خدادهد به دعاهای از تهخود دل زیک جواب داده است.
دلیلش هر مزخرفی که بود، زیکعجیبتر و سیگنی دیگر فقط بازماندههای جنگ نبودند؛تیکهاش آنها حالا افسانههای زنده به حساب میآمدند.
سیگنی تو کالسکه ارتشگذاشتند میانی نشسته بود وجواب کلی شوالیه هم اسکورتش میکردند.
هرچند بچه بود، اما به هرشده حال یک دختر بود و ورود بهدوام کالسکهاش فقط برای همجنسهای خودش آزاد بود.
قدیسههایی که تو جنگ شرکت کردهبرایشان بودند، از جمله لکسیا، جنگجوی اهل زوریکس،نمیتوانست این وظیفه را به عهده گرفته بودند.
کادنزا در حالیدهد که اسبش را بیرونِخود پنجره کالسکه میراند، پرسید:
«حالت خوبه؟ دردی چیزی نداری؟»
سیگنی جواب داد:دهد «خوبم. فقط یکم توخود حرکت حالت تهوع گرفتم.»
کادنزا گفت: «عجیبه. فکر نکنمفلزی تو ماجراجویی قبلیمون به جنگلهایزده هورستیل اصلاً حالت بد شده باشه.»
«احتمالاً چونشدن استرسم کمهوس شده اینطوری شدم.»
«شایدم.»
کادنزا دوبارهشکست به سیگنیچیزی نگاه کرد.
سن بیولوژیکیاش ده سالوسایل بود، اما لحن صدا وزنگ حالت چهرهاش مثل آدمبزرگها بود.
خب، باید هم اینطور میبود.
بچهای که همینطوری هم زودترمثلاً از سنش بزرگ شده بود، حالامزخرفی مرگ را هم تجربه کرده بود.
این اتفاق آنقدر بزرگ بودبرایشان که نمیشد فقط به عنوانبرگشته یک «تجربه شگفتانگیز» از آن گذشت.
«بانو سیگنی.»
«بله، کادنزا.»
«نقش شما اصلاً کوچیک نیست.»
«بله...»
«زیک الان داره دودلی میکنه. اون ازشمشیر اشتباهاتی که کرده پشیمونه و داره سعی میکنهتکه سرنوشتی که جلوش قرار گرفته رو پس بزنه.»
سیگنی گفت: «منم نگرانیهای شما رو خوب درک میکنم.خدا نه... راستش، این گناهیه که من باید به دوشآنها بکشم. به خاطر من بود که اون همچین انتخابی کرد.»
«گناه رو میشه با انجاممثلاً کار خیر جبران کرد. بانودلیلش سیگنی، شما باید قانعش کنید.»
«منظورتون شمشیر سنت جورجه؟»
آسکارون.
این اسم همانفقط شمشیر مقدسی بودمعجزه که اژدهایان را میکشت.
کادنزا اسم عملیات حمله بهمثلاً دنیای شیاطین را از رویدلیلش همین شمشیر مقدس برداشته بود.
و خدا دعاهایم را شنید.
قدرت پادشاه شیاطین نصف شده بود و زیک همزنگ صحیح و سالم بود. علاوه بر این، یک برگباستان برنده غیرمنتظره به اسم سیگنی هم دستشان آمده بود.
قدرت این خواهر و برادر، یعنیمعجزه زیک و سیگنی، به هیچوجه ازاست قویترین جنگجوهای نسل صفر کمتر نبود.
اغراق نبود اگر میگفتند لقبمثلاً «پایاندهنده» که در اصل بهدلیلش معنی آخرین جنگجو بود، برازندهاش است.
اگر قهرمانهای نسل سهای که از اینخود به بعد متولد میشدند را هم بهدرست آنها اضافه میکردند، عملیات آسکارون قطعاً موفق میشد.
کادنزا گفت: «روزی که شمشیرفلزی سنت جورج اژدها رو بکشه،زده بشریت به صلح واقعی میرسه.»
سیگنی جواب داد: «بسیار خب. منممعجزه دقیقاً با شما همعقیدهام. اگه قرار باشهدلیلش کسی مجازات بشه، اون منم، نه زیک.»
سیگنی چشمانش را بست.
چیزی که سیگنی در آن لحظهعجیبتر به آن فکر میکرد، ده ماهی بودتیکهاش که در مرز دنیای زیرین گذرانده بود.
مسیرهایی که بدون اینکه حتی یک لحظه دست دئوسزنگ را ول کند از آنها گذشته بود، هر بار کهدوام چشمهایش را میبست، مثل یک خاطره شیرین برایش تداعی میشد.
دلش میخواستشدن دوباره بههوس آنجا برگردد.
دوست داشت به آنگذاشتند روزها برگردد... و آن اوقاتاست قشنگ را دوباره تجربه کند.
کادنزا گفت: «پسدهد روی کمک شماعجیبتر حساب میکنم، قدیسه.»
«بله.»
کادنزا... من همین الانشهوس هم به تاریکی آلودهمثلاً شدم. لطفاً بهم نگو قدیسه.
از دروازه جنوبیمعجزه شهر آکوما گرفته تادعاهای میدان جلوی شهر داخلی.
کل این خیابان دوچیزی کیلومتری پر از جمعیتسرزمین و کارناوالهای جشن بود.
به محض اینکه زیک از دروازهمثل قلعه رد شد، یک نوازنده وشده یک دلقک از داخل کوچهای پریدند بیرون.
آنها شدند سردسته رژه. زیک ومعجزه شوالیههای زودیاک هم درست پشت سراست سردستهها، به صفوف رژه ملحق شدند.
خیابانها از قبل پر از آدمهاییخدا بود که برای دیدن جنگجوها آمدهدیگر بودند؛ آنقدر زیاد که نمیشد شمردشان.
بعضیها از تراسهای طبقه دومبرایشان و سوم و حتی ازبرگشته روی پشتبامها رژه را تماشا میکردند.
معمولاً بلندترین صدای تشویق و جیغ و هوراسپر وقتی بلند میشد که یک رقاصه لخت ازچوب آنجا رد میشد، اما امروز قضیه فرق میکرد.
وقتی گلبرگهایی که از برج ناقوسمعجزه پخش میشدند مثل باران روی سرشان ریختند،دلیلش زیک دیگر نزدیک بود بزند زیر گریه.
او تو یک خانواده فقیر وخدا قراردادی به دنیا آمده بود و تمامبازماندههای عمرش فقط کارگری و حمالی کرده بود.
مدرسههای دولتی حتی نتوانسته بودند ابتداییترین مهارتهایخود لازم برای تبدیل شدن به یک جنگجودرست را درست و حسابی به او یاد بدهند.
به نظر میرسید قراروسایل بود همانجا، تو همانسپر منجلاب بپوسد و خشک شود.
همه چیز را به خواهر ومعجزه برادرهای کوچکترش سپرده بود و خودش تودلیلش گل و لای دست و پا میزد.
تا اینکهخدایان با دئوسگذاشتند آشنا شد...
و حالا تبدیل شده بودبرایشان به یک قهرمان واقعی کهبرگشته همه برایش سر و دست میشکستند.
اگر با دیدن اینوسایل صحنه تحت تأثیر قرار نمیگرفتی،زنگ احتمالاً قلبت از سنگ بود.
اوریدون دستشدن زیک را گرفتخدایان و برد بالا.
صدای تشویقخدایان و هوراگذاشتند منفجر شد.
تو آن همه سر وبرایشان صدا گیر افتاده بودم وبرگشته حس میکردم دیگر گوشهایم چیزی نمیشنوند.
«زیک!»
«زیک!»
دهها هزارخدایان نفر نام زیکمثلاً را فریاد میزدند.
رژه درشکست میدان روبرویچیزی قلعه متوقف شد.
از قبلقرن جایگاهی در آنجافلزی آماده شده بود.
کسی که درفقط مرکز نشسته بود، آپریل،گذاشتند ملکه پادشاهی ورده بود.
روی صورتش جای زخمهاییگذاشتند بود که حتی باجواب آرایش هم پوشانده نمیشدند.
اما هیچکسشکست به رویچیزی خودش نمیآورد.
مخالفت باقرن خواستههای پادشاه، مترادففلزی با مرگ بود.
روی جایگاه، صندلیهایی چیده شده بود کهگذاشتند میتوانست افراد زیادی را در خود جایمزخرفی دهد و مرکزیت آنها با صندلی ملکه بود.
نیمی ازخدایان آنها از قبلمثلاً پر شده بود.
آنها اشراف بلندپایهدهد پادشاهی و کاهنانعجیبتر امپراتور مقدس بودند.
با اینکه آنها حاکمان این دنیامثل بودند، اما مجبور شدند برای خوشامدگوییشده به قهرمان از روی صندلیهایشان بلند شوند.
از امروز بهفقط بعد، قهرمان شخصیتمعجزه اصلی دنیای انسانها بود.
زیک وخدایان جنگجویان ازگذاشتند جایگاه بالا رفتند.
در مجموع ۱۸۲ نفر.
با اینکه جنگجویان بسیار بیشتری در لشکر صلیبیون شرکت کرده بودند، اما کمتر از ۲۰۰تکه نفر زنده مانده بودند. در حالی که همه به سمت صندلیهای مخصوص خود راهنمایی میشدند،جنگجوها ملکه با احترام به سمت زیک که درست در کنار او راهنمایی شده بود، تعظیم کرد.
«ناجی مجروحان. پایانبخش تمام پلیدیها.خدایان آپریل، فرمانروای انسانها، به دستاوردهایدعاهای عظیم شما ادای احترام میکند.»
زیک باخدایان اندوه کمرگذاشتند خم کرد.
«سرتون رو بالا بیارید، اعلیحضرت.»
«شما شایسته احترام من هستید.»
«خیلی شرمندهام.»
پادشاه یک کشورمعجزه حتی سرش راخدا خم کرده بود.
برای اشراف ردهپایینتر مثل ویسکونتها وعجیبتر بارونها، حتی اینکه بخواهند اول بانمیتوانست زیک صحبت کنند هم سخت بود.
امپراتور مقدسقرن و کاردینالها بهفلزی زیک نزدیک شدند.
زیک روی یکفقط زانو نشست و حلقهگذاشتند امپراتور مقدس را بوسید.
«بلند شو. من فقطگذاشتند نماینده پروردگارم. نمیتونم خودمجواب رو بالاتر از تو بدونم.»
زیک ایستاد.
در همان لحظه، مردی که کنار کاردینالشمشیر بود لبخندی زد و دستش را برایاما دست دادن به سمت زیک دراز کرد.
او پیرمردی بالای هفتاد سالخدایان بود. بینی عقابی و پلکهای افتادهاش،جواب ظاهر نسبتاً ترسناکی به او میداد.
«کاردینال له سولت هستم. منمثلاً مسئولیت وزارت آموزش و اموردلیلش داخلی سونگهوانگچونگ رو بر عهده دارم.»
«دیدار باشکست شما باعثچیزی افتخاره، کاردینال.»
«برعکس، افتخار از منه. دارمفلزی با قهرمانی ملاقات میکنم کهزده پادشاه شیاطین رو شکست داده.»
«فقط کار من نبود. تمام شوالیههامعجزه و قدیسانی که اینجا هستن، بااست هم این کار رو انجام دادن.»
«تواضع فضیلت بزرگیه. بهگذاشتند هر حال، پروردگار هیچوقتجواب شخص اشتباهی رو نمیفرسته.»
بلافاصله پس از آن،چیزی هیاهوی مختصری در پایینسرزمین جایگاه به پا شد.
دختری از کالسکه پیاده شد.فلزی چیزی که در دست داشت،زده یک عصای سفید رنگورورفته بود.
او دختربچهایشدن بود که فقطخدایان ده سال داشت.
به نظر میرسید بهگذاشتند خاطر تزئینات دستوپاگیر لباسش، راهاست رفتن برایش کار آسانی نیست.
شوالیه زن جوانی که کنارشبرایشان بود، زیر بازویش را گرفت وهیچکس با هم از جایگاه بالا رفتند.
همه تماشاچیان و افرادوسایل روی جایگاه، با نفسهایسپر حبسشده به دختر نگاه میکردند.
سیگنی پنشدن جید. او قدیسهخدایان جنگلهای دماسبی بود.
زیک با بیقراری چند قدممثلاً از پلههای جایگاه پایین رفتدلیلش و دست دختر را گرفت.
صدای تشویقشکست مثل موجیچیزی در جمعیت پیچید.
سیگنی از جایگاه بالا رفت.
وقتی در لبهفقط جایگاه سهمتری ایستاد،معجزه احساس سرگیجه کرد.
زیک دستخدایان لرزان سیگنیگذاشتند را محکمتر گرفت.
پادشاه آپریل سخنرانی پیروزی رابرایشان ایراد کرد و امپراتور مقدسبرگشته از عظمت خداوند موعظه گفت.
پس ازقرن آن، ضیافتوسایل آغاز شد.
گنجینههای پادشاهیشدن به جنگجویانهوس اهدا شد.
دو صندوقچه به زیکگذاشتند داده شد. پر ازجواب طلا و جواهرات بود.
اما اینشکست تنها پاداشچیزی او نبود.
امپراتور مقدس در حالی کهفلزی دست زیک را که کنارشزده نشسته بود گرفته بود، گفت:
«پالادینهای دیگه تو رو برایخدایان مقام شوالیه زودیاک پیشنهاد دادن،دعاهای اما تو مدام رد میکنی.»
«من هنوزخدایان در اونگذاشتند حد نیستم.»
«اگه جنگجویی که پایاپای با پادشاه شیاطینخود جنگیده و شکستش داده در اون حددرست نباشه، دیگه به این کار نمیگن تواضع. هاها.»
«من...»
امپراتور مقدس حرف زیک راخدایان قطع کرد و به سیگنیدعاهای که کنارش نشسته بود گفت:
«تو چی فکر میکنی، قدیسه؟مثلاً به نظر من شوالیه زودیاک، اوجمزخرفی افتخار صلیبیونیه که علیه شیاطین میجنگن.»
«من فقط یه دختربچهام. خداوند این لطف رو به من کرد که نقشتیکهاش کوچیکی داشته باشم، اما من فقط درک یه دختر دهساله رو دارم. با اینمثلاً حال، شنیدم که شوالیههای زودیاک همون شوالیههای خدا هستن که شیاطین رو نابود میکنن.»
«مگه خواهرقرن لرد زیک همفلزی همین رو نگفت؟»
زیک کم آورد.
زیک داستانی رامعجزه که نمیتوانست بهخدا زبان بیاورد، قورت داد.
سیگنی در حالیدهد که به زیکعجیبتر نگاه میکرد گفت:
«مگه مأموریتقرن واقعی برادرموسایل نابودی شیاطین نیست؟»
«آخه برای نابودی پلیدیهوس نیازی نیست حتماً تومثلاً یه جایگاه بالا باشی.»
«شوالیه زودیاک که یهگذاشتند جایگاه بالا نیست. فقطجواب نزدیکترین جا به پلیدیه.»
زیک مستقیم به چشمان سیگنیبرایشان نگاه کرد. فقط به خواهربرگشته و برادرهای کوچیکترت فکر کن.
مأموریت زیک این بودوسایل که به تکیهگاه محکمیسپر برای آن بچهها تبدیل شود.
دیگه هرگز انتخاب اشتباهی نمیکنم.
زیک در حالی کهگذاشتند با خودش عهد میبست،جواب به امپراتور مقدس گفت:
«اگه اعلیحضرتشکست مقدس دستورچیزی بدن، اطاعت میکنم.»
شوالیههای زودیاک که همان حوالیفلزی نشسته بودند، با چهرههایی خوشحالزده گیلاسهایشان را برای زیک بالا بردند.
به خصوص کادنزا وهوس اوریدون از جا پریدندمثلاً و به سمت زیک دویدند.
امپراتور مقدس گیلاسمعجزه پر از شرابخدا را به زیک داد.
«بنوش.»
«بله، اعلیحضرت مقدس.»
امپراتور مقدس جامی را که از آنگذاشتند نوشیده بود گرفت، آن را رو به آسماندیگر بالا برد و با لحنی پرطنین فریاد زد:
«پالادین لئو، زیک پن هولی بیچ! باشد که مسیر پیش روی تو سرشار از رحمت وحالا فیض الهی باشد! ای پروردگار! بنده تو از صمیم قلب امیدوار است و دعا میکند کهکالسکهاش همیشه لطف خودت را شامل حال شوالیههای دوازده صورت فلکی که در مسیر تو گام برمیدارند، بگردانی!»
«آمیـــن!»
«آیا چیزی لذتبخشتر از این هم هست؟شمشیر قهرمانی که پادشاه شیاطین رو شکست داده، حالاتکه به عنوان شوالیه زودیاک به خداوند خدمت میکنه!»
زیک هنوز با حرفهاییهوس که در اطرافش زدهمثلاً میشد، احساس بیگانگی میکرد.
در ذهن خودش،معجزه او هنوز فقطخدا یک تازهکار بود.
قلعه غرق در غذا وبرایشان نوشیدنی بود و با پخش موسیقی،هیچکس پر از رقص و آواز شد.
ضیافت تا سپیدهدم بهوسایل پایان نرسید و فقط کاهنانزنگ سالخورده آنجا را ترک کردند.