---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

چرا از شیطان شاه بودن دست کشیدم

چپتر 352: رسیدن به میدان نبرد نهایی (۲) • ⏱ 12 دقیقه

چپتر 352: رسیدن به میدان نبرد نهایی (۲)

0

«بازم یه دعوای دیگه.»

«ها؟»

«بابا و‌برگرده​ عموت رفتن‌بمونه​ دعوا کنن؟»

«آره.»

«تو نزاری؟»

میگو صداش رو پایین آورد.

دلیلش این بود که حواسش‌مثل​ به پیشخدمت، یعنی کروچه بود که‌می‌کردیم​ بی‌سروصدا دم ورودی تراس ایستاده بود.

سیگنی گفت: «اون... ده سال تو نویه‌کان همکار خوبی برامون بود. البته، تو گذشته مقام‌زور​ خیلی بالاتری داشت و تو نویه‌کان جایگاهش پایین‌تر بود، چیزی شبیه یه خدمتکار یا برده،‌درست​ برای همین نمی‌تونست راضی باشه، ولی... هنوزم دلم می‌خواد می‌تونست برگرده و پیش ما بمونه.»

«مثل یه خونواده؟»

«دقیقاً. تو نویه‌کان همه مثل یه خونواده بودیم. با هم شکار می‌کردیم، کشاورزی می‌کردیم و هر چی گیرمون می‌اومد رو با هم تقسیم می‌کردیم. این‌طوری‌بعد​ نبود که هر کی قوی‌تره سهم بیشتری برداره، بلکه هر کی بیشتر نیاز داشت، بیشتر برمی‌داشت. قوی‌ترها با محافظت از ضعیف‌ترها وظیفه‌شون رو انجام می‌دادن و‌بتونه​ وبال گردن اونا نمی‌شدن. اون از بچه‌های بی‌سرپرست جوری مراقبت می‌کرد که انگار برادرشونه و هیچ‌وقت باهاشون بدرفتاری نمی‌کرد. به نظرم آدما باید این‌طوری زندگی کنن.»

«همین چیزاست که اونا رو از‌خونواده​ حیوونا متمایز می‌کنه، مگه نه؟ یولگئوم‌کشاورزی​ هم همین رو بهم یاد داد.»

«اگه کسی که قوی‌تره به‌حیوونا​ ضعیف‌ترها زور بگه و گازشون بگیره،‌یاد​ چه فرقی با یه حیوون داره؟»

«مثل شیاطین.»

«شیاطین... من جرأت نمی‌کنم‌داره​ بهشون لعنت بفرستم. هر چی‌لعنت​ باشه تو پادشاه اون شیاطینی.»

«چیزی که‌برگرده​ باید درست بشه،‌مثل​ باید درست بشه.»

«مگه ذاتشون همین نیست؟»

«من می‌تونم بهشون یاد بدم.‌زندگی​ چون شیاطین که هیولا نیستن.‌مگه​ اونا فقط شبیه یه نژاد دیگه‌ن.»

«خب، بعد از زندگی کردن تو اینجا،‌نمی‌کنم​ فهمیدم همه‌چی با اون چیزایی که از‌بشه​ بچگی یاد گرفته بودم کاملاً فرق داره.»

«حتی شیاطین هم‌پیش​ می‌تونن پیشرفت کنن. من‌دقیقاً​ این کار رو می‌کنم.»

«مامان هم ازت حمایت می‌کنه.»

یهو یه‌نظرم​ نفر پرید‌باید​ وسط بحثشون.

پیشخدمت، کروچه.

با لبخند گفت:

«خیلی سخته که این‌چیزاست​ حمایت بتونه بیشتر از‌مگه​ صد سال ادامه داشته باشه.»

مادر و دختر‌آدما​ با تعجب به‌چیزاست​ طرف کروچه برگشتن.

یه لبخند مهربون رو لباش بود. اما اون‌بهشون​ لبخند که اصلاً هم مهربون به نظر نمی‌رسید،‌نیست​ در واقع باعث شد سیگنی بیشتر محتاط بشه.

«منظورت چیه؟ چی می‌خوای بگی؟»

«سیگنی، تو یه انسانی. حتی اگه هزار بار هم زندگی کنی، الان نهایتاً‌اگه​ هشتاد سال عمر می‌کنی. وقتی این زمان بگذره، دیگه نمی‌تونی از میگو حمایت‌لعنت​ کنی. اون وقت میگو باید زمان خیلی زیادی رو تو تنهایی سر کنه.»

«انسان‌ها ذاتاً فانی‌ان و می‌میرن.»

«و پادشاه شیاطین تا زمانی‌شیاطین​ که به دست یه قهرمان‌بفرستم​ کشته نشه، تا ابد زنده می‌مونه.»

«کروچه. از‌برگرده​ زدن این حرفا‌مثل​ چه قصدی داری؟»

«من خدمتکار میگو هستم. معلومه که اینا رو‌مگه​ به خاطر میگو می‌گم. برام سخته ببینم میگوی تنها،‌گازشون​ بخواد تا ابد تنهایی زندگی کردن رو تحمل کنه.»

«میگو بچه‌نظرم​ قوی‌ایه. می‌تونه‌باید​ تحملش کنه.»

کروچه به میگو نگاه کرد.

«تو چطور، میگو؟»

«کروچه. بس کن.»

«مطمئنی که می‌تونی تحملش کنی؟‌زندگی​ اینکه ببینی مادرت، عموهات و‌مگه​ بقیه پیر می‌شن و می‌میرن؟»

«مامانم که گفت.‌حیوون​ منم می‌تونم به‌جرأت​ اندازه کافی تحملش کنم.»

«اگه این‌طوره که خوشحالم. ولی... اصلاً چرا‌دقیقاً​ باید همچین کاری بکنید؟ تو پادشاه شیاطینی.‌می‌اومد​ خودت می‌دونی چطور جلوی مرگ رو بگیری.»

«این قدرت‌باید​ اصلاً چیز‌چیزاست​ ممنوعه‌ای نیست.»

«مگه پادشاه شیاطین قبلی‌باید​ تا حالا دو بار‌متمایز​ جون آدما رو نجات نداده؟»

جواب دادن‌فرقی​ برای سیگنی‌داره​ سخت شد.

«اینجا قرار نیست به کسی آسیبی برسه. همون‌طور که آدما طرز فکر انسانی دارن، شیاطین‌تقسیم​ هم طرز فکر شیطانی خودشون رو دارن. دوک‌های شیطانی همین الانش هم ۶۶۶ ساله که‌انجام​ دارن زندگی می‌کنن. دقیقاً مثل اونا، بانو، نظرتون در مورد داشتن یه زندگی ابدی چیه؟»

«داری بهم‌باید​ می‌گی تبدیل به‌حیوونا​ یه شیطان بشم؟»

«لزومی نداره حتماً‌آدما​ شیطان بشید. فقط‌چیزاست​ کافیه دیگه انسان نباشید.»

«تا حالا همچین چیزی نشنیدم.»

«خب الان دارم بهتون‌بمونه​ می‌گم. نظرتون چیه؟ اینکه تا‌بودیم​ ابد کنار میگو زندگی کنید.»

سیگنی نگاهی به میگو‌چیزاست​ انداخت. اونا بالاخره یه روزی‌یولگئوم​ باید از هم جدا می‌شدن.

صد سال شاید زمان بی‌نهایت‌زندگی​ طولانی‌ای به نظر برسه، اما‌مگه​ همین الانشم یک‌پنجمش گذشته بود.

اگه تبدیل به‌حیوون​ یه شیطان می‌شد... می‌تونست‌نمی‌کنم​ تا ابد زندگی کنه.

از سیگنیِ‌برگرده​ قدیسه تا‌بمونه​ سیگنیِ ساحره.

چیزی که از دست می‌داد شهرتش بود‌می‌کنه​ و چیزی که به دست می‌آورد، زمان بودن‌زور​ کنار دخترش بود. اونم یه زمان بی‌نهایت طولانی.

سیگنی مردد شد.

به نظر نمی‌رسید مسیر درستی‌شیاطین​ باشه. اما انگار هیچ مسیر‌بفرستم​ جذاب‌تری هم تو دنیا وجود نداشت.

چرا شماها این حس رو‌مثل​ درک نمی‌کنید؟ برای همین فقط ساکت‌می‌کردیم​ موندم و به مکالمه‌شون گوش دادم.

برای سرپیچی از سرنوشتِ‌چیزاست​ جدایی تو یه روز‌مگه​ مبادا، تلاش زیادی لازم نبود.

شیطان بودن‌نظرم​ اون‌قدرها هم‌باید​ چیز بدی نیست.

«به نظر می‌رسه تصمیمتون رو گرفتید. تو بالاترین نقطه قلعه پادشاه شیاطین یه زره هست. اون زره شیطانه.‌بدم​ اگه میگو اون رو بپوشه، شما می‌تونید به طور کامل از قدرت پادشاه شیاطین استفاده کنید. در اصل‌حتی​ این زره برای میدون نبرد استفاده می‌شد، اما می‌گن قدرت پادشاه شیاطین فقط به تخریب و نابودی محدود نمی‌شه.»

«من داستان شیاطین رو‌بمونه​ خیلی خوب می‌دونم. صاحب اصلی‌بودیم​ اون زره یه غول بوده.»

«ولی من که غول نیستم.»

«پس انسانی؟»

«آره.»

«خیلی عجیبه. تو حتی‌بمونه​ بوی انسان‌ها رو هم نمی‌دی.‌بودیم​ خیلی خب، بیا امتحانش کنیم.»

«میگو. بهتر نیست در‌چیزاست​ مورد همچین مسئله مهمی‌مگه​ با بقیه هم مشورت کنیم؟»

میگو با‌نظرم​ شنیدن حرف‌باید​ مادرش مردد شد.

نگاهم به کروچه افتاد. بدون‌شیاطین​ اینکه تغییر خاصی تو حالت چهره‌اش‌پادشاه​ ایجاد بشه، منتظر تصمیم میگو بود.

اگه با لحن‌پیش​ وسوسه‌کننده‌ای حرف می‌زد، شاید‌دقیقاً​ میگو بهش شک می‌کرد.

اما کروچه فقط یه قدم‌حیوونا​ رفت عقب و منتظر موند تا‌یاد​ مادر و دختر خودشون تصمیم بگیرن.

انگار نه‌نظرم​ انگار که اصلاً‌زندگی​ حرفی زده بود.

میگو پرسید:‌فرقی​ «اگه... یولگئوم‌داره​ مخالف باشه چی؟»

اگه قرار بود کسی‌بمونه​ با این قضیه مخالفت کنه،‌بودیم​ اون شخص قطعاً یولگئوم بود.

میگو زبونی‌باید​ رو لباش‌چیزاست​ کشید و گفت:

«ترجیح می‌دم بعداً دعوام کنن.»

«کار درست‌فرقی​ اینه که‌داره​ جلوت رو بگیرم.»

«این فقط یه قانون‌شکنی خیلی کوچیکه. همه چشمشون رو روش می‌بندن. عمو هم که‌می‌اومد​ جاودانه شد. آقای سادیموس و آقای لاخه هم که تو استراحتگاه هستن همین‌طورن. اگه‌ضعیف‌ترها​ همین‌طوری پیش بره، مامان قراره تنهایی از پیشم بره. من نمی‌تونم اینو تحمل کنم.»

«می‌فهمم. من‌باید​ تنها کسی‌ام‌چیزاست​ که... فانیه.»

«بیا بریم، مامان.»

سیگنی از اینکه تنها‌داره​ بمونه یا کسی رو‌بهشون​ تنها بذاره متنفر بود.

وقتی اینو فهمید،‌پیش​ دیگه نتونست در برابر‌دقیقاً​ این وسوسه مقاومت کنه.

سیگنی با این بهانه که‌حیوونا​ این فقط یک تغییر مسیر‌بهم​ کوچک است، دنبال میگو راه افتاد.

تخت پادشاهی‌نظرم​ ماهون در مرکز‌زندگی​ سانگ‌وانگ‌جون قرار داشت.

بعد از مرگ پادشاه‌داره​ شیاطین، او تبدیل به‌بهشون​ یک روح شیطانی می‌شود.

بدن به دست قهرمان کشته می‌شود، اما‌دقیقاً​ روح با ادغام شدن در پادشاهان شیاطین‌می‌اومد​ نسل‌های گذشته، زندگی جدیدی به دست می‌آورد.

تجربیات بی‌شمار پادشاهان شیاطین روی هم انباشته شده‌مگه​ و به نسل بعدی منتقل می‌شد. به همین‌بگه​ دلیل، پادشاه شیاطین همیشه می‌توانست قدرتمندترین موجود باقی بماند.

البته، این‌نظرم​ فرمول دیگر‌باید​ شکسته شده بود.

زرهی که روی تخت سانگ‌وانگ‌جون قرار داشت و‌بهشون​ قرار بود توسط نیزه روح شیطانی احاطه شود،‌نیست​ حالا کج و کوله و سیاه شده بود.

دلیلش این بود‌پیش​ که زندگی از‌خونواده​ آن رخت بربسته بود.

سیگنی با نگاه‌زندگی​ کردن به زره، غرق‌می‌کنه​ در احساسات مختلفی شد.

اگر به آن فکر می‌کردید، به خاطر‌حیوونا​ همین زره بود که میگو به وجود‌داد​ آمد. نه، در واقع به لطف او بود.

پادشاه شیاطینی که در کوه آگایاتا به همراه برادرش، زیک، کشته‌پادشاه​ شد، کسی نبود جز ماهون. این زره مجموعه‌ای از اشتیاق و‌فقط​ اراده‌ی پادشاهان شیاطین گذشته بود که در آن ساکن شده بودند.

هنگام مبارزه با‌پیش​ پادشاه شیاطین، قهرمان‌خونواده​ یک بار می‌میرد.

در مواجهه با آن مرگ کلیشه‌ای، قدیسه توانست از جادوی فداکاری‌یاد​ استفاده کند. فقط یک بار. این جادو قهرمان را از حالت تعلیق‌جرأت​ حیات برمی‌گرداند و همزمان پتانسیل او را تا حد نهایی بالا می‌برد.

از طریق جادوی آن فداکاری، قهرمان قدرت شکست‌متمایز​ دادن پادشاه شیاطین را به دست می‌آورد و‌کسی​ در یک نبرد وحشیانه به پایانی خشن می‌رسد.

این قانون‌فرقی​ برای ۶۶۵ بار‌شیاطین​ شکسته نشده بود.

با این حال، خود سیگنی‌مثل​ از ۶۶۶امین نبرد جان سالم به‌می‌کردیم​ در برد. قهرمان، زیک، هم نمرد.

در نتیجه‌ی آن کارما، خانواده هولی بیچ‌می‌کنه​ نفرین و موهبت غیرقابل‌تصورِ داشتن دختری که‌کسی​ فرزند پادشاه شیاطین بود را دریافت کردند.

میگو خندید: «مامان،‌آدما​ لطفاً کمکم کن. زره‌حیوونا​ برای پوشیدن خیلی بزرگه.»

سیگنی سر تکان‌حیوون​ داد و زره‌جرأت​ پادشاه شیاطین را برداشت.

کف دست‌هایش داغ شده بود.

گرچه روح شیطانی ناپدید شده بود،‌متمایز​ اما به نظر می‌رسید جادوی قدرتمند دنیای‌اگه​ شیاطین هنوز در آن باقی مانده است.

با این‌نظرم​ حال، سیگنی‌باید​ بهترین قدیسه بود.

هیچ‌کس در‌فرقی​ مهارت‌های ضدجادو به‌شیاطین​ پای او نمی‌رسید.

زره را تن دخترش کرد. زره سینه‌ی‌دقیقاً​ بزرگ، که انگار متعلق به یک غول بود،‌تقسیم​ کوچک شد و کاملاً اندازه‌ی تن میگو شد.

بعد از پوشاندن‌زندگی​ دستکش‌ها و چکمه‌ها،‌متمایز​ فقط کلاه‌خود باقی ماند.

با دیدن دخترش که زره‌زندگی​ پادشاه شیاطین را پوشیده بود،‌مگه​ سیگنی کمی احساس شومی کرد.

اگه واقعاً‌فرقی​ تبدیل به‌داره​ شیطان بشه چی؟

با این حال،‌پیش​ لبخند معصومانه‌ی میگو از‌دقیقاً​ روی لب‌هایش پاک نشد.

«مامان، نگران نباش. دخترِ‌چیزاست​ مامان یه شیطان هم‌مگه​ هست. البته فقط نصفش.»

«چون انکار کردن شیاطین یعنی انکار‌چیزاست​ کردن خودت. حتی اگه الان تبدیل‌بهم​ به شیطان بشم هم پشیمون نیستم.»

«مامان.»

میگو خندید.

دستش را بالا‌زندگی​ آورد و روی‌متمایز​ پیشانی سیگنی گذاشت.

در همان لحظه بود.

نور سیاهی از سقف به پایین سرازیر‌نمی‌کنم​ شد. طوری به نظر می‌رسید که اگر به‌ذاتشون​ مچ دست میگو می‌خورد، آن را قطع می‌کرد.

سیگنی جا خورد‌پیش​ و سپر خود‌خونواده​ را باز کرد.

اما میگو‌باید​ یک قدم‌چیزاست​ سریع‌تر بود.

به آسمان نگاه‌آدما​ کرد و زیر‌چیزاست​ لب زمزمه کرد.

«بالاخره اومدی.‌فرقی​ موجودات نفرین‌شده‌داره​ توسط خدا.»

صدایش تبدیل به یک طلسم شد و‌دقیقاً​ جلوی نور را گرفت. سقف فرو ریخت‌می‌اومد​ و موجوداتی انسان‌نما از میان آن ظاهر شدند.

لحظه‌ای که سیگنی‌زندگی​ آن‌ها را دید،‌متمایز​ از جا پرید.

«ارباب دئوس! یولگئوم!»

او جلوی دخترش‌حیوون​ ایستاد و با دستپاچگی‌نمی‌کنم​ شروع به بهانه‌تراشی کرد.

«میگو... میگو داره‌پیش​ این کار رو به‌دقیقاً​ خاطر من انجام می‌ده.»

کسی که سیگنی الان به او‌متمایز​ نگاه می‌کرد یولگئوم بود. فکر نمی‌کرد‌داد​ دئوس سر چنین چیزی عصبانی شود.

فکر می‌کرد تا زمانی‌باید​ که عصبانیت یولگئوم فروکش کند،‌می‌کنه​ می‌شود قضیه را حل کرد.

با این حال، دئوس‌داره​ با حالتی غیرعادی دستش را‌لعنت​ به سمت میگو دراز کرد.

«سیگنی، برو کنار.»

«ارباب دئوس!»

«می‌گم برو کنار، پس‌باید​ برو کنار. وقت ندارم‌متمایز​ توضیح بدم. الان، هنوز نه...»

در همان زمان، کروچه که چند قدم‌نمی‌کنم​ به عقب رفته بود، با هر دو‌بشه​ دست شمشیری را به میگو تقدیم کرد.

«این لیلیت‌برگرده​ است، شمشیر‌بمونه​ شرارت. سرورم.»

سیگنی با شنیدن کلمه‌ی‌چیزاست​ «سرورم» مورمورش شد و برگشت‌یولگئوم​ تا به دخترش نگاه کند.

اما میگو دیگر آنجا نبود.

موجودی دیگر‌فرقی​ در قالب میگو‌شیاطین​ آنجا ایستاده بود.

نام او‌برگرده​ لوسیفر بود.‌بمونه​ ستاره‌ی صبحگاهی سیاه.

دئوس مستقیماً به میگو‌چیزاست​ که حالا تبدیل به یک‌یولگئوم​ بزرگسال شده بود، خیره شد.

«هر بار که می‌بینمت، انگار ده‌چیزاست​ سال پیرتر می‌شم. الان باید ازت‌بهم​ تشکر کنم که این‌قدر خوب بزرگ شدی؟»

لوسیفر جواب داد: «بچه‌ی سرزنده‌ای بود. اما‌نمی‌کنم​ اون یکی که سمت راسته احتمالاً هنوز‌بشه​ داره روی اقدامات بیهوده‌اش حساب و کتاب می‌کنه.»

دئوس آهی کشید: «می‌شه لطفاً بی‌خیال‌خونواده​ این بشی که ادای دخترم رو‌کشاورزی​ دربیاری و مثل یه پیرزن حرف بزنی؟»

«متأسفم. حالا که دخترت دیگه‌حیوونا​ تو این دنیا وجود نداره، می‌تونی‌یاد​ با خیال راحت براش غصه بخوری.»

لوسیفر شمشیر الهی لیلیت‌باید​ را بالا برد و‌متمایز​ به درخشش آن نگاه کرد.

چیزی که در‌حیوون​ آن منعکس می‌شد، زنی‌نمی‌کنم​ با موهای سیاه بود.

از همان ابتدا، پادشاه شیاطین از روی خودش الگوبرداری شده‌شکار​ بود. میگو در بزرگسالی، درست مثل یک خواهر به لوسیفر‌بیشتری​ شباهت داشت. حتی بیشتر از شباهت مادر و دختری با سیگنی.

با شنیدن این حرف‌چیزاست​ که میگو دیگر وجود‌مگه​ ندارد، بدن سیگنی لرزید.

دئوس نوچی کرد و گفت:

«از همون‌کسی​ اول هدفت‌بگه​ میگو بود؟»

«از خیلی جهات غافلگیرم کردی. واقعاً انتظار نداشتم تا اینجا پیش بیای. وقتی اولین بار‌نیست​ شنیدم که از خونه فرار کردی، از خوشحالی بال درآوردم. بالاخره یک 'ناهنجاری' متولد شده‌بچگی​ بود. سندی به این دنیا ارائه شد که نشون می‌داد انتظار ۶۶۶ قرن بی‌دلیل نبوده.»

دئوس با بی‌حوصلگی‌زندگی​ پرسید: «منظورت از‌متمایز​ این ناهنجاری منم؟»

«فرزندم. ای نواده‌ی نوادگان من.‌می‌کنه​ من واقعاً بابت به دنیا‌داد​ اومدنت تو این دنیا سپاسگزارم.»

دئوس زیر لب‌زور​ غرولند کرد: «مثل‌بگیره​ اینکه واقعاً با منه.»

«کسی که از مسیر بردگی خارج‌نمی‌کنم​ شده. از نظر ژنتیکی، تو دیگه به‌بشه​ گونه‌ای به نام پادشاه شیاطین تعلق نداری.»

«انگار داری یه‌زندگی​ جورایی بهم فحش می‌دی.‌می‌کنه​ به این می‌گن دورگه.»

«اجداد این‌چیزاست​ گونه همیشه تنها‌می‌کنه​ و بی‌کس بودن.»

دئوس کلافه دست به سینه ایستاد: «من نیازی به ۶۰‌شیاطین​ هزار سال تنهایی ندارم، خب حرف حسابت چیه؟ اون کروچه‌ذاتشون​ بهت می‌گه سرورم. می‌خوای خدای قرن جدید بشی یا همچین چیزی؟»

لوسیفر خندید.

«من همین‌باید​ الانش هم‌چیزاست​ خدا هستم.»

ناولها | novelha.net