چپتر 352: رسیدن به میدان نبرد نهایی (۲)
0«بازم یه دعوای دیگه.»
«ها؟»
«بابا وبرگرده عموت رفتنبمونه دعوا کنن؟»
«آره.»
«تو نزاری؟»
میگو صداش رو پایین آورد.
دلیلش این بود که حواسشمثل به پیشخدمت، یعنی کروچه بود کهمیکردیم بیسروصدا دم ورودی تراس ایستاده بود.
سیگنی گفت: «اون... ده سال تو نویهکان همکار خوبی برامون بود. البته، تو گذشته مقامزور خیلی بالاتری داشت و تو نویهکان جایگاهش پایینتر بود، چیزی شبیه یه خدمتکار یا برده،درست برای همین نمیتونست راضی باشه، ولی... هنوزم دلم میخواد میتونست برگرده و پیش ما بمونه.»
«مثل یه خونواده؟»
«دقیقاً. تو نویهکان همه مثل یه خونواده بودیم. با هم شکار میکردیم، کشاورزی میکردیم و هر چی گیرمون میاومد رو با هم تقسیم میکردیم. اینطوریبعد نبود که هر کی قویتره سهم بیشتری برداره، بلکه هر کی بیشتر نیاز داشت، بیشتر برمیداشت. قویترها با محافظت از ضعیفترها وظیفهشون رو انجام میدادن وبتونه وبال گردن اونا نمیشدن. اون از بچههای بیسرپرست جوری مراقبت میکرد که انگار برادرشونه و هیچوقت باهاشون بدرفتاری نمیکرد. به نظرم آدما باید اینطوری زندگی کنن.»
«همین چیزاست که اونا رو ازخونواده حیوونا متمایز میکنه، مگه نه؟ یولگئومکشاورزی هم همین رو بهم یاد داد.»
«اگه کسی که قویتره بهحیوونا ضعیفترها زور بگه و گازشون بگیره،یاد چه فرقی با یه حیوون داره؟»
«مثل شیاطین.»
«شیاطین... من جرأت نمیکنمداره بهشون لعنت بفرستم. هر چیلعنت باشه تو پادشاه اون شیاطینی.»
«چیزی کهبرگرده باید درست بشه،مثل باید درست بشه.»
«مگه ذاتشون همین نیست؟»
«من میتونم بهشون یاد بدم.زندگی چون شیاطین که هیولا نیستن.مگه اونا فقط شبیه یه نژاد دیگهن.»
«خب، بعد از زندگی کردن تو اینجا،نمیکنم فهمیدم همهچی با اون چیزایی که ازبشه بچگی یاد گرفته بودم کاملاً فرق داره.»
«حتی شیاطین همپیش میتونن پیشرفت کنن. مندقیقاً این کار رو میکنم.»
«مامان هم ازت حمایت میکنه.»
یهو یهنظرم نفر پریدباید وسط بحثشون.
پیشخدمت، کروچه.
با لبخند گفت:
«خیلی سخته که اینچیزاست حمایت بتونه بیشتر ازمگه صد سال ادامه داشته باشه.»
مادر و دخترآدما با تعجب بهچیزاست طرف کروچه برگشتن.
یه لبخند مهربون رو لباش بود. اما اونبهشون لبخند که اصلاً هم مهربون به نظر نمیرسید،نیست در واقع باعث شد سیگنی بیشتر محتاط بشه.
«منظورت چیه؟ چی میخوای بگی؟»
«سیگنی، تو یه انسانی. حتی اگه هزار بار هم زندگی کنی، الان نهایتاًاگه هشتاد سال عمر میکنی. وقتی این زمان بگذره، دیگه نمیتونی از میگو حمایتلعنت کنی. اون وقت میگو باید زمان خیلی زیادی رو تو تنهایی سر کنه.»
«انسانها ذاتاً فانیان و میمیرن.»
«و پادشاه شیاطین تا زمانیشیاطین که به دست یه قهرمانبفرستم کشته نشه، تا ابد زنده میمونه.»
«کروچه. ازبرگرده زدن این حرفامثل چه قصدی داری؟»
«من خدمتکار میگو هستم. معلومه که اینا رومگه به خاطر میگو میگم. برام سخته ببینم میگوی تنها،گازشون بخواد تا ابد تنهایی زندگی کردن رو تحمل کنه.»
«میگو بچهنظرم قویایه. میتونهباید تحملش کنه.»
کروچه به میگو نگاه کرد.
«تو چطور، میگو؟»
«کروچه. بس کن.»
«مطمئنی که میتونی تحملش کنی؟زندگی اینکه ببینی مادرت، عموهات ومگه بقیه پیر میشن و میمیرن؟»
«مامانم که گفت.حیوون منم میتونم بهجرأت اندازه کافی تحملش کنم.»
«اگه اینطوره که خوشحالم. ولی... اصلاً چرادقیقاً باید همچین کاری بکنید؟ تو پادشاه شیاطینی.میاومد خودت میدونی چطور جلوی مرگ رو بگیری.»
«این قدرتباید اصلاً چیزچیزاست ممنوعهای نیست.»
«مگه پادشاه شیاطین قبلیباید تا حالا دو بارمتمایز جون آدما رو نجات نداده؟»
جواب دادنفرقی برای سیگنیداره سخت شد.
«اینجا قرار نیست به کسی آسیبی برسه. همونطور که آدما طرز فکر انسانی دارن، شیاطینتقسیم هم طرز فکر شیطانی خودشون رو دارن. دوکهای شیطانی همین الانش هم ۶۶۶ ساله کهانجام دارن زندگی میکنن. دقیقاً مثل اونا، بانو، نظرتون در مورد داشتن یه زندگی ابدی چیه؟»
«داری بهمباید میگی تبدیل بهحیوونا یه شیطان بشم؟»
«لزومی نداره حتماًآدما شیطان بشید. فقطچیزاست کافیه دیگه انسان نباشید.»
«تا حالا همچین چیزی نشنیدم.»
«خب الان دارم بهتونبمونه میگم. نظرتون چیه؟ اینکه تابودیم ابد کنار میگو زندگی کنید.»
سیگنی نگاهی به میگوچیزاست انداخت. اونا بالاخره یه روزییولگئوم باید از هم جدا میشدن.
صد سال شاید زمان بینهایتزندگی طولانیای به نظر برسه، امامگه همین الانشم یکپنجمش گذشته بود.
اگه تبدیل بهحیوون یه شیطان میشد... میتونستنمیکنم تا ابد زندگی کنه.
از سیگنیِبرگرده قدیسه تابمونه سیگنیِ ساحره.
چیزی که از دست میداد شهرتش بودمیکنه و چیزی که به دست میآورد، زمان بودنزور کنار دخترش بود. اونم یه زمان بینهایت طولانی.
سیگنی مردد شد.
به نظر نمیرسید مسیر درستیشیاطین باشه. اما انگار هیچ مسیربفرستم جذابتری هم تو دنیا وجود نداشت.
چرا شماها این حس رومثل درک نمیکنید؟ برای همین فقط ساکتمیکردیم موندم و به مکالمهشون گوش دادم.
برای سرپیچی از سرنوشتِچیزاست جدایی تو یه روزمگه مبادا، تلاش زیادی لازم نبود.
شیطان بودننظرم اونقدرها همباید چیز بدی نیست.
«به نظر میرسه تصمیمتون رو گرفتید. تو بالاترین نقطه قلعه پادشاه شیاطین یه زره هست. اون زره شیطانه.بدم اگه میگو اون رو بپوشه، شما میتونید به طور کامل از قدرت پادشاه شیاطین استفاده کنید. در اصلحتی این زره برای میدون نبرد استفاده میشد، اما میگن قدرت پادشاه شیاطین فقط به تخریب و نابودی محدود نمیشه.»
«من داستان شیاطین روبمونه خیلی خوب میدونم. صاحب اصلیبودیم اون زره یه غول بوده.»
«ولی من که غول نیستم.»
«پس انسانی؟»
«آره.»
«خیلی عجیبه. تو حتیبمونه بوی انسانها رو هم نمیدی.بودیم خیلی خب، بیا امتحانش کنیم.»
«میگو. بهتر نیست درچیزاست مورد همچین مسئله مهمیمگه با بقیه هم مشورت کنیم؟»
میگو بانظرم شنیدن حرفباید مادرش مردد شد.
نگاهم به کروچه افتاد. بدونشیاطین اینکه تغییر خاصی تو حالت چهرهاشپادشاه ایجاد بشه، منتظر تصمیم میگو بود.
اگه با لحنپیش وسوسهکنندهای حرف میزد، شایددقیقاً میگو بهش شک میکرد.
اما کروچه فقط یه قدمحیوونا رفت عقب و منتظر موند تایاد مادر و دختر خودشون تصمیم بگیرن.
انگار نهنظرم انگار که اصلاًزندگی حرفی زده بود.
میگو پرسید:فرقی «اگه... یولگئومداره مخالف باشه چی؟»
اگه قرار بود کسیبمونه با این قضیه مخالفت کنه،بودیم اون شخص قطعاً یولگئوم بود.
میگو زبونیباید رو لباشچیزاست کشید و گفت:
«ترجیح میدم بعداً دعوام کنن.»
«کار درستفرقی اینه کهداره جلوت رو بگیرم.»
«این فقط یه قانونشکنی خیلی کوچیکه. همه چشمشون رو روش میبندن. عمو هم کهمیاومد جاودانه شد. آقای سادیموس و آقای لاخه هم که تو استراحتگاه هستن همینطورن. اگهضعیفترها همینطوری پیش بره، مامان قراره تنهایی از پیشم بره. من نمیتونم اینو تحمل کنم.»
«میفهمم. منباید تنها کسیامچیزاست که... فانیه.»
«بیا بریم، مامان.»
سیگنی از اینکه تنهاداره بمونه یا کسی روبهشون تنها بذاره متنفر بود.
وقتی اینو فهمید،پیش دیگه نتونست در برابردقیقاً این وسوسه مقاومت کنه.
سیگنی با این بهانه کهحیوونا این فقط یک تغییر مسیربهم کوچک است، دنبال میگو راه افتاد.
تخت پادشاهینظرم ماهون در مرکززندگی سانگوانگجون قرار داشت.
بعد از مرگ پادشاهداره شیاطین، او تبدیل بهبهشون یک روح شیطانی میشود.
بدن به دست قهرمان کشته میشود، امادقیقاً روح با ادغام شدن در پادشاهان شیاطینمیاومد نسلهای گذشته، زندگی جدیدی به دست میآورد.
تجربیات بیشمار پادشاهان شیاطین روی هم انباشته شدهمگه و به نسل بعدی منتقل میشد. به همینبگه دلیل، پادشاه شیاطین همیشه میتوانست قدرتمندترین موجود باقی بماند.
البته، ایننظرم فرمول دیگرباید شکسته شده بود.
زرهی که روی تخت سانگوانگجون قرار داشت وبهشون قرار بود توسط نیزه روح شیطانی احاطه شود،نیست حالا کج و کوله و سیاه شده بود.
دلیلش این بودپیش که زندگی ازخونواده آن رخت بربسته بود.
سیگنی با نگاهزندگی کردن به زره، غرقمیکنه در احساسات مختلفی شد.
اگر به آن فکر میکردید، به خاطرحیوونا همین زره بود که میگو به وجودداد آمد. نه، در واقع به لطف او بود.
پادشاه شیاطینی که در کوه آگایاتا به همراه برادرش، زیک، کشتهپادشاه شد، کسی نبود جز ماهون. این زره مجموعهای از اشتیاق وفقط ارادهی پادشاهان شیاطین گذشته بود که در آن ساکن شده بودند.
هنگام مبارزه باپیش پادشاه شیاطین، قهرمانخونواده یک بار میمیرد.
در مواجهه با آن مرگ کلیشهای، قدیسه توانست از جادوی فداکارییاد استفاده کند. فقط یک بار. این جادو قهرمان را از حالت تعلیقجرأت حیات برمیگرداند و همزمان پتانسیل او را تا حد نهایی بالا میبرد.
از طریق جادوی آن فداکاری، قهرمان قدرت شکستمتمایز دادن پادشاه شیاطین را به دست میآورد وکسی در یک نبرد وحشیانه به پایانی خشن میرسد.
این قانونفرقی برای ۶۶۵ بارشیاطین شکسته نشده بود.
با این حال، خود سیگنیمثل از ۶۶۶امین نبرد جان سالم بهمیکردیم در برد. قهرمان، زیک، هم نمرد.
در نتیجهی آن کارما، خانواده هولی بیچمیکنه نفرین و موهبت غیرقابلتصورِ داشتن دختری کهکسی فرزند پادشاه شیاطین بود را دریافت کردند.
میگو خندید: «مامان،آدما لطفاً کمکم کن. زرهحیوونا برای پوشیدن خیلی بزرگه.»
سیگنی سر تکانحیوون داد و زرهجرأت پادشاه شیاطین را برداشت.
کف دستهایش داغ شده بود.
گرچه روح شیطانی ناپدید شده بود،متمایز اما به نظر میرسید جادوی قدرتمند دنیایاگه شیاطین هنوز در آن باقی مانده است.
با ایننظرم حال، سیگنیباید بهترین قدیسه بود.
هیچکس درفرقی مهارتهای ضدجادو بهشیاطین پای او نمیرسید.
زره را تن دخترش کرد. زره سینهیدقیقاً بزرگ، که انگار متعلق به یک غول بود،تقسیم کوچک شد و کاملاً اندازهی تن میگو شد.
بعد از پوشاندنزندگی دستکشها و چکمهها،متمایز فقط کلاهخود باقی ماند.
با دیدن دخترش که زرهزندگی پادشاه شیاطین را پوشیده بود،مگه سیگنی کمی احساس شومی کرد.
اگه واقعاًفرقی تبدیل بهداره شیطان بشه چی؟
با این حال،پیش لبخند معصومانهی میگو ازدقیقاً روی لبهایش پاک نشد.
«مامان، نگران نباش. دخترِچیزاست مامان یه شیطان هممگه هست. البته فقط نصفش.»
«چون انکار کردن شیاطین یعنی انکارچیزاست کردن خودت. حتی اگه الان تبدیلبهم به شیطان بشم هم پشیمون نیستم.»
«مامان.»
میگو خندید.
دستش را بالازندگی آورد و رویمتمایز پیشانی سیگنی گذاشت.
در همان لحظه بود.
نور سیاهی از سقف به پایین سرازیرنمیکنم شد. طوری به نظر میرسید که اگر بهذاتشون مچ دست میگو میخورد، آن را قطع میکرد.
سیگنی جا خوردپیش و سپر خودخونواده را باز کرد.
اما میگوباید یک قدمچیزاست سریعتر بود.
به آسمان نگاهآدما کرد و زیرچیزاست لب زمزمه کرد.
«بالاخره اومدی.فرقی موجودات نفرینشدهداره توسط خدا.»
صدایش تبدیل به یک طلسم شد ودقیقاً جلوی نور را گرفت. سقف فرو ریختمیاومد و موجوداتی انساننما از میان آن ظاهر شدند.
لحظهای که سیگنیزندگی آنها را دید،متمایز از جا پرید.
«ارباب دئوس! یولگئوم!»
او جلوی دخترشحیوون ایستاد و با دستپاچگینمیکنم شروع به بهانهتراشی کرد.
«میگو... میگو دارهپیش این کار رو بهدقیقاً خاطر من انجام میده.»
کسی که سیگنی الان به اومتمایز نگاه میکرد یولگئوم بود. فکر نمیکردداد دئوس سر چنین چیزی عصبانی شود.
فکر میکرد تا زمانیباید که عصبانیت یولگئوم فروکش کند،میکنه میشود قضیه را حل کرد.
با این حال، دئوسداره با حالتی غیرعادی دستش رالعنت به سمت میگو دراز کرد.
«سیگنی، برو کنار.»
«ارباب دئوس!»
«میگم برو کنار، پسباید برو کنار. وقت ندارممتمایز توضیح بدم. الان، هنوز نه...»
در همان زمان، کروچه که چند قدمنمیکنم به عقب رفته بود، با هر دوبشه دست شمشیری را به میگو تقدیم کرد.
«این لیلیتبرگرده است، شمشیربمونه شرارت. سرورم.»
سیگنی با شنیدن کلمهیچیزاست «سرورم» مورمورش شد و برگشتیولگئوم تا به دخترش نگاه کند.
اما میگو دیگر آنجا نبود.
موجودی دیگرفرقی در قالب میگوشیاطین آنجا ایستاده بود.
نام اوبرگرده لوسیفر بود.بمونه ستارهی صبحگاهی سیاه.
دئوس مستقیماً به میگوچیزاست که حالا تبدیل به یکیولگئوم بزرگسال شده بود، خیره شد.
«هر بار که میبینمت، انگار دهچیزاست سال پیرتر میشم. الان باید ازتبهم تشکر کنم که اینقدر خوب بزرگ شدی؟»
لوسیفر جواب داد: «بچهی سرزندهای بود. امانمیکنم اون یکی که سمت راسته احتمالاً هنوزبشه داره روی اقدامات بیهودهاش حساب و کتاب میکنه.»
دئوس آهی کشید: «میشه لطفاً بیخیالخونواده این بشی که ادای دخترم روکشاورزی دربیاری و مثل یه پیرزن حرف بزنی؟»
«متأسفم. حالا که دخترت دیگهحیوونا تو این دنیا وجود نداره، میتونییاد با خیال راحت براش غصه بخوری.»
لوسیفر شمشیر الهی لیلیتباید را بالا برد ومتمایز به درخشش آن نگاه کرد.
چیزی که درحیوون آن منعکس میشد، زنینمیکنم با موهای سیاه بود.
از همان ابتدا، پادشاه شیاطین از روی خودش الگوبرداری شدهشکار بود. میگو در بزرگسالی، درست مثل یک خواهر به لوسیفربیشتری شباهت داشت. حتی بیشتر از شباهت مادر و دختری با سیگنی.
با شنیدن این حرفچیزاست که میگو دیگر وجودمگه ندارد، بدن سیگنی لرزید.
دئوس نوچی کرد و گفت:
«از همونکسی اول هدفتبگه میگو بود؟»
«از خیلی جهات غافلگیرم کردی. واقعاً انتظار نداشتم تا اینجا پیش بیای. وقتی اولین بارنیست شنیدم که از خونه فرار کردی، از خوشحالی بال درآوردم. بالاخره یک 'ناهنجاری' متولد شدهبچگی بود. سندی به این دنیا ارائه شد که نشون میداد انتظار ۶۶۶ قرن بیدلیل نبوده.»
دئوس با بیحوصلگیزندگی پرسید: «منظورت ازمتمایز این ناهنجاری منم؟»
«فرزندم. ای نوادهی نوادگان من.میکنه من واقعاً بابت به دنیاداد اومدنت تو این دنیا سپاسگزارم.»
دئوس زیر لبزور غرولند کرد: «مثلبگیره اینکه واقعاً با منه.»
«کسی که از مسیر بردگی خارجنمیکنم شده. از نظر ژنتیکی، تو دیگه بهبشه گونهای به نام پادشاه شیاطین تعلق نداری.»
«انگار داری یهزندگی جورایی بهم فحش میدی.میکنه به این میگن دورگه.»
«اجداد اینچیزاست گونه همیشه تنهامیکنه و بیکس بودن.»
دئوس کلافه دست به سینه ایستاد: «من نیازی به ۶۰شیاطین هزار سال تنهایی ندارم، خب حرف حسابت چیه؟ اون کروچهذاتشون بهت میگه سرورم. میخوای خدای قرن جدید بشی یا همچین چیزی؟»
لوسیفر خندید.
«من همینباید الانش همچیزاست خدا هستم.»