چپتر 118: مبارزه با خدای غولها (۳)
0دئوس برایبدی یولگئوم نوچیحکش کرد و گفت:
«چرا بردههای بقیه رو میدزدی؟»
«همهاش تقصیر خودته. اگه دستت به یهخورد عتیقه از دوران طلایی برسه، فکر کنممنظورم منم دیگه خواب و خوراک برام نمیمونه.»
«حیف شد. دقیقاً بهمنظورم همین خاطر میخواستم اینفقط یارو رو بردهی خودم کنم.»
«و دقیقاً بهذهنت همین خاطر شرشنور رو کم کردم.»
یولگئوم آه کوتاهیاندازهات کشید و بهتغییر نزار نگاه کرد.
«گذشته رو فراموش میکنم. حداقل تو رو بهلرزید خاطر اون گناه اولیه مقصر نمیدونم. اینطوری درفعلاً نظر بگیر که در عوضش، دستبندت رو ازت گرفتم.»
نزار به یولگئوم نگاه کردچیه و زیر لب غرولند کردحفظ که انگار چه کار شاقی کرده.
دئوس به یولگئوم گفت:
«به جای این حرفها، سعی کن سایزبدی این غولتشن رو کم کنی. با اینانگشتانش هیکل که نمیشه اینور و اونور کشیدش.»
«چرا خودتانگشتانش این کاروسط رو نمیکنی؟»
«اگه یه جادو از دنیای شیاطینفعلاً بزنم، ممکنه یه پالادین با شامهگوش تیزش بو ببره و بهم حمله کنه.»
«خب... منمبدی با شوالیهحکش زودیاک هستم.»
یولگئوم دستش رواندازهات به سمت بدنتغییر نزار دراز کرد.
«بهت یه جادویی یاد میدم که بتونی اندازهاتلرزید رو به یه انسان معمولی تغییر بدی. توفعلاً ذهنت حکش میکنم تا خودت بتونی تغییر شکل بدی.»
نور آبیرنگی ازبفهمی نوک انگشتانش پرید وبیا وسط ابروهای نزار نشست.
نزار جا خورد و لرزید.
«این جادوعه؟»
«خیلی طول میکشه تاوسط بفهمی منظورم چیه. فعلاً بیاجادوعه فقط وردش رو حفظ کن.»
نزار به حرف یولگئوم گوشچیه داد و کلماتی که بهحفظ ذهنش میرسید رو تکرار کرد.
بدنش شروع به درخشیدنحکش کرد. و قدش تانوک حدود دو متر آب رفت.
با اینکه هنوز برای یه انسانتغییر خیلی گنده به حساب میاومد، اماآبیرنگی دیگه تو دستهبندی غولها قرار نمیگرفت.
نزار با اون عضلات درهمپیچیدهاش، حداقل از بیرونلرزید شبیه یه انسان بود، البته اگه از اون سوراخبیا گندهای که جای قلبش خالی مونده بود فاکتور میگرفتیم.
«گفتی پدر تمام غولهایی، درسته؟»
«درسته.»
«خوبه، خوبه.بتونی پس میتونی بهمعمولی غولها دستور بدی؟»
«در اصل، یه تیکه از میراث روی بدن آداپاسها حکخیلی شده بود که نمیتونستن ازش سرپیچی کنن، اما مطمئن نیستم کهحرف تا امروز هم به نسلهای بعدی منتقل شده باشه یا نه.»
یولگئوم نگاهی به دئوس انداختچیه و گفت: «اگه فقط نصفحفظ حرفهاش هم درست باشه، بازم خوبه.»
«به هربدی حال، توحکش زیادی باهوشی.»
«چی؟»
«تا دستت بهش رسید، سریعابروهای فهمیدی چطور میشه از این ابزارطول به خطرناکترین شکل ممکن استفاده کرد...»
«برای یه تعریف، یکم عجیبه.»
«تعریفه. اونمبدی یه تعریفحکش خیلی بزرگ.
به هر حال خودت زود میفهمیدی، پس بهت میگم. تمام غولهایینور که الان تو دنیا وجود دارن، هیچ چارهای جز اطاعت ازخیلی دستورات این مرد ندارن. این همون قدرت واقعی طبقه حاکم آداپاس بود.»
«پس حسابیانگشتانش سر آدماوسط کلاه گذاشتید.»
«یه برنامه اصلاح نژادی بهشون فروختن و گفتنفقط میتونید به انسانهای سطح بالاتری تکامل پیدا کنید، اماتکرار در واقع، یه سم مسخره توش پنهان شده بود.»
«پس لابد توذهنت یه چشم به همآبیرنگی زدن شده حاکم انسانها.»
نزار نگاهش رواندازهات دزدید و دئوستغییر زد روی شونهاش.
«اینطوری بیشتر خوشم اومد. اگهابروهای کارت رو درست انجام بدی،خیلی تو رو رئیس خدمتکارام میکنم.»
«زیاد ازمیکشه این بابتمنظورم خوشحال نیستم.»
دئوس جوری به حرفحکش زدن ادامه داد که انگارانگشتانش اصلاً صدای نزار رو نمیشنید.
«این یارو خدای غولهاست.انسان یعنی مشکل جوریکس بهذهنت همین راحتی حل شد.»
«درسته.»
«وقتی تومیکشه تضمین میکنی حتماًچیه همینطوره. خب، بریم؟»
دئوس با قدمهای یهحکش ژنرال پیروز، دوباره ازنوک پلههای مارپیچ بالا رفت.
نزار آهیبتونی کشید وانسان دنبالش راه افتاد.
آماده بود تا هر لحظهابروهای از پشت به دئوس خنجرخیلی بزنه، اما نه همون موقع.
اول از همه،بفهمی به اطلاعاتی دربارهفعلاً دنیای فعلی نیاز داشت.
و در نهایت، یولگئوم بهشکل اون دو نفر نگاه کردپرید و سرش رو تکون داد.
انگار یه کارت یکمانسان بیش از حد خطرناکذهنت افتاده بود دست دئوس.
اما...
«اونا هنوز حرکتی نکردن،منظورم پس... احتمالاً اشکالی ندارهفقط به حال خودشون رهاشون کنم.»
«داری با خودت چی بلغور میکنی؟ زودآبیرنگی بیا دنبالم. فقط چون تعداد خدمتکارا بیشترخورد شده، دلیل نمیشه که کارای تو کم بشه.»
«فقط حقوقمبتونی رو بهانسان موقع بده.»
«اگه به موفقیتپرید بزرگی برسم، بانشست سودش بهت پس میدم.»
«دقیقاً دیالوگ یه کلاهبردار تیپیکال.»
وقتی دوباره بهذهنت سطح زمین برگشتیم، همهآبیرنگی اعضای گروه خواب بودن.
و همون لحظهای کهانسان به اونجا رسید، نزارذهنت فهمید که سرش کلاه رفته.
«تکامل دیگه چه صیغهایه... توسعهابروهای تکنولوژی تو این هفتصد قرن کجاطول بوده! شماها که کلاً پسرفت کردید!»
به نظرمیکشه اون، انسانها بهچیه شدت ضعیف بودن.
انرژی ذهنیای که بهش میگفتن قدرتنور جادویی، تو بدنهایی که انگار با یهنشست لمس میشکستن، اصلاً قدرتمند به نظر نمیرسید.
قدرت دئوس که کنترلش میکرد قابلتوجهتغییر بود، اما تو این دنیا، دئوس بیشترنوک شبیه یه موجود جهشیافته به نظر میرسید.
نزار بعد از نگاه کردن به زیک،خورد دو تا پالادین، اسکاتول، سادیموس و لاخه کهچیه دور آتش اردوگاه خوابیده بودن، آه بلندی کشید.
«نصفش درسته وبفهمی نصفش غلط. میخوایفعلاً خودت چک کنی؟»
دئوس بشکنی زد.
زیک طوری چشماش رو بازمعمولی کرد که انگار یه نفر رفتهنور بود بالاسرش و بیدارش کرده بود.
با چهرهای متعجب بهوسط اطراف نگاه کرد ولرزید چشمش به دئوس افتاد.
«ارباب دئوس!»
دئوس انگشتشبدی رو گذاشتحکش رو لبهاش.
«هیس، دنبالم بیا.»
«چشم، چشم!»
دئوس زیکمیکشه رو به تپهیچیه پشت سرش برد.
اینجا همون جاییذهنت بود که زیکنور معمولاً تمرین میکرد.
تو راه به چند تامعمولی غول برخوردن، اما دئوس درشکل سکوت جون و گوشهاشون رو گرفت.
دئوس تو یهپرید فضای باز بزرگنشست به نزار گفت:
«اشکالی ندارهمیکشه به فرممنظورم اصلیت برگردی.»
«با قدرت بدنیِ الانم،حکش میتونم همچین بچهای رونوک با یه ضربه له کنم.»
«اگه میتونی،بتونی این کارانسان رو بکن.»
زیک با دیدن نزاروسط که داشت به یه سایزجادوعه غولپیکر بزرگ میشد، جا خورد.
«آخه اینجا چه خبره؟»
«خب، فعلاً فقط مبارزهحکش کن. اگه بردی، ایننوک یارو رو میدم به تو.»
«بله؟ این دیگه چه...»
«فکر نمیکنی تو هم بهابروهای یه نوچه نیاز داری؟» نزار باطول این حرف ناگهانی دئوس اخم کرد.
اما کسیمیکشه که واقعاً جاچیه خورد، یولگئوم بود.
«ببخشید! اون!»
«چرا؟»
«تو کهانگشتانش ارزش واقعی اینابروهای عتیقه رو میدونی...»
«داشتم بهش فکربفهمی میکردم.» دئوس لبخندیفعلاً زد و دستبهسینه ایستاد.
«به نظر میرسه اگهحکش پیش خودم نگهش دارم،نوک برام دردسر میشه، نه؟
یهو یاد حرفای اون زنیکه لعنتی افتادم که نگران تعادل دنیا بود. از طرف دیگه، همه باابروهای قهرمانها مهربونن، مگه نه؟ اگه زیک صاحب این یارو بشه و من هر جور دلم خواست کنترلشگوش کنم، اونوقت هم مال منه و هم مال من نیست، درسته؟ هر چی نباشه، آدمایی مثل من نابغهان.»
از خودستایی کهپرید بگذریم، چارهای نداشتم جزخورد اینکه قوانین را بپذیرم.
دئوس داشت بدون اینکهمنظورم خودش متوجه شود، تعادلفقط جهان را درک میکرد.
هنوز نمیدانم تویذهنت این دنیا این اتفاقآبیرنگی خوبی است یا بد.
نزار نگاهی به اطراف انداخت و درختیبدی را از ریشه درآورد. درخت عظیمی بودانگشتانش که تنهاش حدود سی سانت قطر داشت.
برنامهاش این بود که ازابروهای ریشهی درخت به عنوان سرِخیلی چکش استفاده کند و بجنگد.
«خب، پس شروع کنیم.»
او واقعاًبدی قصد داشتحکش زیک را بکشد.
از همان اولشاندازهات هم شخصیتی نداشتم کهبدی بردهی مطیع دیگران باشم.
دلیل اینکه قرارداد را بستم، در واقع این بود کهخیلی به محض رهایی از مهر و موم، با کشتن شریکحفظ قراردادم، یعنی دئوس، همهچیز را به خاک و خون بکشم.
متأسفانه، حریف زرنگتربفهمی از این حرفها بودبیا و افسارم را کشید.
با این حال، اصلاًحکش قصد نداشتم مثل یک کالاانگشتانش به یکی دیگر فروخته شوم.
اگر آن کوتوله راانسان تا سرحد مرگ کتک میزدم،حکش کارِ صاحبم را خراب میکردم.
فقط فکر کردن بهوسط این موضوع هم حاللرزید نزار را بهتر میکرد.
با پوزخندیمیکشه روی لب، ریشهیچیه درخت را کوبید.
بنگ!
ریشهی درختبتونی با یک چیزمعمولی فلزی برخورد کرد.
فلز نورانگشتانش درخشانی ازوسط خود ساطع کرد.
«این... فوتونه؟میکشه این نور باچیه چگالی فوقالعاده بالاست!»
در یک چشمذهنت به هم زدن،نور ریشههای درخت خشک شدند.
هنوز امواج حملهی اول فروکش نکردهتغییر بود که دیدم بدن کوچک زیکآبیرنگی با سرعت به زیر پایم میخزد.
نزار پایش را بلندوسط کرد و سعی کردلرزید زیک را لگدمال کند.
طول کف پایشبفهمی به تنهایی بیشترفعلاً از یک متر بود.
زیک بهبدی سرعت رویحکش زمین غلت زد.
بعد دئوس فریاد زد.
«راحت بهش حملهپرید کن. اون عوضینشست با حملهی تو نمیمیره.»
«بله، بله.»
زیک دوباره نزدیک شد وشکل نزار سعی کرد به همان شکلوسط او را زیر پا له کند.
اما درست بعد ازانسان آن، درد سوزانی ازذهنت کف پایم بالا آمد.
کف پایم بریده شده بود.
نزار فریاد کشید.
«موش کثیف!»
فکرش رابتونی هم نمیکردمانسان که بریده شوم.
به نظر میرسید شمشیری که در دست داشتلرزید به طور خاصی پردازش شده بود، اما احتمالاً فقطبیا از فلز یا یک چنین چیزی ساخته شده بود.
پوست یک آداپابفهمی با یک تیغهیفعلاً تیز معمولی بریده نمیشود.
همین غرور باعثذهنت شد دستکم بگیرمشنور و آسیب جدی ببینم.
نزار نظرش را عوض کرد.
این انسان کوچولو چیزیوسط فراتر از آن استلرزید که به نظر میرسد.
نگاهی به مچم انداختم.
اگر چکش خدای رعدحکش را داشتم، میتوانستم بهنوک راحتی کلکش را بکنم...
آن زن که یولگئوم نام داشتتغییر دیگر چه صیغهای بود که توانستآبیرنگی دستبند را با یک حرکت بشکند؟
در حالی که برایوسط لحظهای غرق در افکار دیگرجادوعه بودم، حملهی زیک ادامه یافت.
رباطهای ران، زانوبفهمی و ساق پایم بهبیا طرز بیرحمانهای بریده شدند.
نزار بابدی چهرهای کلافه بهشکل زیک خیره شد.
پسری که پشت سپرانسان پنهان شده بود، دوبارهذهنت شمشیرش را تاب داد.
مسخره بود.
چه کسی فکرش را میکرد کهفعلاً قرار است با یک مبارز شمشیرزنگوش که دههها پیش ناپدید شده بود بجنگی!
از دیدن خودم کهحکش داشتم با ریشههای درختنوک میجنگیدم، نزدیک بود خندهام بگیرد.
آخه چرا دنیا اینطوری شده؟
سرم را تکان دادم،وسط با این فکر کهلرزید شاید دارم خواب میبینم.
زیک تمام تلاشش رامنظورم میکرد تا با غولیفقط به نام نزار روبرو شود.
اصلاً نمیدانستم برنامهیذهنت دئوس از تشویقنور به این مبارزه چیست.
اما هیچ شکی نداشتم.
که این کارپرید کمکم میکند تا یکخورد قدم به جلو بردارم.
غول قدرتمند بود.
او دو تا سه برابر بزرگتر ازآبیرنگی هر غول دیگری بود و قدرت مخرب فوقالعادهایلرزید داشت، انگار که از یک گونهی برتر باشد.
جای شکرش باقی بود کهمعمولی سلاح واقعی نداشت و فقطشکل یک تنهی درخت را تاب میداد.
اگر یک جسم سنگینوسط آهنی برداشته بود، متوقفلرزید کردنش نیروی خیلی بیشتری میطلبید.
سپری که آغشته به هالهچیه بود، ریشههای درختی را کهحفظ از بالا فرود میآمدند، مسدود کرد.
لرزشی در تمام بدنمحکش پیچید، انگار که زمین وانگشتانش زمان به لرزه درآمده باشند.
روی پاهای مورمورشدهاماندازهات قدمی به جلو برداشتمبدی و شمشیرم را چرخاندم.
هالهی روی شمشیر،پرید خراشهای عمیقی روی پوستخورد غول به جا گذاشت.
با کمال تعجب، بدنمنظورم غول در یک چشمفقط به هم زدن ترمیم شد.
خون طوری که انگارحکش زنده باشد جوشید ونوک روی پوست را پوشاند.
تا چشم برگرداندم، فقطانسان یک خراش سطحی رویذهنت پوستش باقی مانده بود.
طولی نکشیدانگشتانش که همان همابروهای کاملاً ناپدید شد.
به خاطر این انعطافپذیریِ شبحوار، مبارزهفعلاً اصلاً آسان نبود. اگر اینطور نبود،گوش فکر میکردم خیلی زودتر پیروز میشدیم.
زیک در حالتی خلسهمانندحکش شمشیرش را تاب دادنوک و سپرش را جلو آورد.
وقتی ضربه مستقیم برخورد میکرد، کل بدنم بهذهنت هوا پرتاب میشد. حتی در آن لحظه هموسط نمیتوانستم برای دفع حملهی بعدیِ غول استراحت کنم.
او روی زمینپرید نشست و پشتنشست سپرش پنهان شد.
صحنهای رقم خورد که انگار آسمانفعلاً به دو نیم میشد؛ تنههای درخت بادداد را شکافتند و به سپر برخورد کردند.
بوم!
طوری سقوط کرداندازهات که انگار میخواستتغییر زمین را بشکافد.
اما پاهایانگشتانش زیک همچنانوسط حرکت میکردند.
او دویدمیکشه و پاشنهی آشیلچیه غول را برید.
در حالی که مبارزهی اینشکل دو نفر را تماشا میکردم،پرید ناخودآگاه مشتهایم را گره کردم.
قدرت غول واندازهات دفاع مستحکم زیک کهبدی آن را سد میکرد.
هر دو طرفپرید داشتند مبارزهی عظیمینشست به نمایش میگذاشتند.
البته، سطح این مبارزه خیلی پایینتر ازبیا سطح من بود، اما درگیری آنقدر شدیدکلماتی بود که اصلاً این واقعیت به یادت نمیآمد.
«زیک واقعاً قویتر شده.»
یولگئوم همبتونی به نظرانسان غافلگیر شده بود.
«آره؟»
«هوم. هرچقدر هم کهمنظورم دستبند قادر مطلق ازش گرفتهوردش شده باشه، بازم اسمش آداپاست.»
«اینقدر قویه؟»
«چون حتی یه آداپای معمولیمعمولی هم اگه دستبند قادر مطلق رونور داشته باشه، میتونه با فرشتهها بجنگه.»
«فرشته؟ قویه؟انگشتانش معادل چندوسط تا اژدهاست؟»
«بهت که گفتم ازمنظورم بچههای من به عنوانفقط واحد اندازهگیری استفاده نکن!»
«پس میخوایبدی با چیحکش مقایسهاش کنی؟»
«مثلاً یهبتونی چیزی توانسان مایههای یه غول.»
«خیلی ضعیفه. یه اژدهاوسط میتونه دهها یا صدها غولجادوعه رو یه لقمهی چپ کنه.»
«درسته، ولی... باشه. همونطور کهچیه قبلاً گفتم، اژدهایان موجوداتی هستن کهحرف برای شکار آداپا به دنیا اومدن.»
«یه نوع موجود زندهی مصنوعی که با ترکیب ویژگیهای موجودات قدرتمندوسط ساخته شده. من با جادو بهش قدرت تزریق کردم و قویترش کردم.فعلاً با این حال، یه اژدها به تنهایی نمیتونه با یه آداپا بجنگه.»