---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

چرا از شیطان شاه بودن دست کشیدم

چپتر 118: مبارزه با خدای غول‌ها (۳) • ⏱ 12 دقیقه

چپتر 118: مبارزه با خدای غول‌ها (۳)

0

دئوس برای‌بدی​ یولگئوم نوچی‌حکش​ کرد و گفت:

«چرا برده‌های بقیه رو می‌دزدی؟»

«همه‌اش تقصیر خودته. اگه دستت به یه‌خورد​ عتیقه از دوران طلایی برسه، فکر کنم‌منظورم​ منم دیگه خواب و خوراک برام نمی‌مونه.»

«حیف شد. دقیقاً به‌منظورم​ همین خاطر می‌خواستم این‌فقط​ یارو رو برده‌ی خودم کنم.»

«و دقیقاً به‌ذهنت​ همین خاطر شرش‌نور​ رو کم کردم.»

یولگئوم آه کوتاهی‌اندازه‌ات​ کشید و به‌تغییر​ نزار نگاه کرد.

«گذشته رو فراموش می‌کنم. حداقل تو رو به‌لرزید​ خاطر اون گناه اولیه مقصر نمی‌دونم. این‌طوری در‌فعلاً​ نظر بگیر که در عوضش، دستبندت رو ازت گرفتم.»

نزار به یولگئوم نگاه کرد‌چیه​ و زیر لب غرولند کرد‌حفظ​ که انگار چه کار شاقی کرده.

دئوس به یولگئوم گفت:

«به جای این حرف‌ها، سعی کن سایز‌بدی​ این غول‌تشن رو کم کنی. با این‌انگشتانش​ هیکل که نمی‌شه این‌ور و اون‌ور کشیدش.»

«چرا خودت‌انگشتانش​ این کار‌وسط​ رو نمی‌کنی؟»

«اگه یه جادو از دنیای شیاطین‌فعلاً​ بزنم، ممکنه یه پالادین با شامه‌گوش​ تیزش بو ببره و بهم حمله کنه.»

«خب... منم‌بدی​ با شوالیه‌حکش​ زودیاک هستم.»

یولگئوم دستش رو‌اندازه‌ات​ به سمت بدن‌تغییر​ نزار دراز کرد.

«بهت یه جادویی یاد می‌دم که بتونی اندازه‌ات‌لرزید​ رو به یه انسان معمولی تغییر بدی. تو‌فعلاً​ ذهنت حکش می‌کنم تا خودت بتونی تغییر شکل بدی.»

نور آبی‌رنگی از‌بفهمی​ نوک انگشتانش پرید و‌بیا​ وسط ابروهای نزار نشست.

نزار جا خورد و لرزید.

«این جادوعه؟»

«خیلی طول می‌کشه تا‌وسط​ بفهمی منظورم چیه. فعلاً بیا‌جادوعه​ فقط وردش رو حفظ کن.»

نزار به حرف یولگئوم گوش‌چیه​ داد و کلماتی که به‌حفظ​ ذهنش می‌رسید رو تکرار کرد.

بدنش شروع به درخشیدن‌حکش​ کرد. و قدش تا‌نوک​ حدود دو متر آب رفت.

با این‌که هنوز برای یه انسان‌تغییر​ خیلی گنده به حساب می‌اومد، اما‌آبی‌رنگی​ دیگه تو دسته‌بندی غول‌ها قرار نمی‌گرفت.

نزار با اون عضلات درهم‌پیچیده‌اش، حداقل از بیرون‌لرزید​ شبیه یه انسان بود، البته اگه از اون سوراخ‌بیا​ گنده‌ای که جای قلبش خالی مونده بود فاکتور می‌گرفتیم.

«گفتی پدر تمام غول‌هایی، درسته؟»

«درسته.»

«خوبه، خوبه.‌بتونی​ پس می‌تونی به‌معمولی​ غول‌ها دستور بدی؟»

«در اصل، یه تیکه از میراث روی بدن آداپاس‌ها حک‌خیلی​ شده بود که نمی‌تونستن ازش سرپیچی کنن، اما مطمئن نیستم که‌حرف​ تا امروز هم به نسل‌های بعدی منتقل شده باشه یا نه.»

یولگئوم نگاهی به دئوس انداخت‌چیه​ و گفت: «اگه فقط نصف‌حفظ​ حرف‌هاش هم درست باشه، بازم خوبه.»

«به هر‌بدی​ حال، تو‌حکش​ زیادی باهوشی.»

«چی؟»

«تا دستت بهش رسید، سریع‌ابروهای​ فهمیدی چطور می‌شه از این ابزار‌طول​ به خطرناک‌ترین شکل ممکن استفاده کرد...»

«برای یه تعریف، یکم عجیبه.»

«تعریفه. اونم‌بدی​ یه تعریف‌حکش​ خیلی بزرگ.

به هر حال خودت زود می‌فهمیدی، پس بهت می‌گم. تمام غول‌هایی‌نور​ که الان تو دنیا وجود دارن، هیچ چاره‌ای جز اطاعت از‌خیلی​ دستورات این مرد ندارن. این همون قدرت واقعی طبقه حاکم آداپاس بود.»

«پس حسابی‌انگشتانش​ سر آدما‌وسط​ کلاه گذاشتید.»

«یه برنامه اصلاح نژادی بهشون فروختن و گفتن‌فقط​ می‌تونید به انسان‌های سطح بالاتری تکامل پیدا کنید، اما‌تکرار​ در واقع، یه سم مسخره توش پنهان شده بود.»

«پس لابد تو‌ذهنت​ یه چشم به هم‌آبی‌رنگی​ زدن شده حاکم انسان‌ها.»

نزار نگاهش رو‌اندازه‌ات​ دزدید و دئوس‌تغییر​ زد روی شونه‌اش.

«این‌طوری بیشتر خوشم اومد. اگه‌ابروهای​ کارت رو درست انجام بدی،‌خیلی​ تو رو رئیس خدمتکارام می‌کنم.»

«زیاد از‌می‌کشه​ این بابت‌منظورم​ خوشحال نیستم.»

دئوس جوری به حرف‌حکش​ زدن ادامه داد که انگار‌انگشتانش​ اصلاً صدای نزار رو نمی‌شنید.

«این یارو خدای غول‌هاست.‌انسان​ یعنی مشکل جوریکس به‌ذهنت​ همین راحتی حل شد.»

«درسته.»

«وقتی تو‌می‌کشه​ تضمین می‌کنی حتماً‌چیه​ همین‌طوره. خب، بریم؟»

دئوس با قدم‌های یه‌حکش​ ژنرال پیروز، دوباره از‌نوک​ پله‌های مارپیچ بالا رفت.

نزار آهی‌بتونی​ کشید و‌انسان​ دنبالش راه افتاد.

آماده بود تا هر لحظه‌ابروهای​ از پشت به دئوس خنجر‌خیلی​ بزنه، اما نه همون موقع.

اول از همه،‌بفهمی​ به اطلاعاتی درباره‌فعلاً​ دنیای فعلی نیاز داشت.

و در نهایت، یولگئوم به‌شکل​ اون دو نفر نگاه کرد‌پرید​ و سرش رو تکون داد.

انگار یه کارت یکم‌انسان​ بیش از حد خطرناک‌ذهنت​ افتاده بود دست دئوس.

اما...

«اونا هنوز حرکتی نکردن،‌منظورم​ پس... احتمالاً اشکالی نداره‌فقط​ به حال خودشون رهاشون کنم.»

«داری با خودت چی بلغور می‌کنی؟ زود‌آبی‌رنگی​ بیا دنبالم. فقط چون تعداد خدمتکارا بیشتر‌خورد​ شده، دلیل نمی‌شه که کارای تو کم بشه.»

«فقط حقوقم‌بتونی​ رو به‌انسان​ موقع بده.»

«اگه به موفقیت‌پرید​ بزرگی برسم، با‌نشست​ سودش بهت پس می‌دم.»

«دقیقاً دیالوگ یه کلاهبردار تیپیکال.»

وقتی دوباره به‌ذهنت​ سطح زمین برگشتیم، همه‌آبی‌رنگی​ اعضای گروه خواب بودن.

و همون لحظه‌ای که‌انسان​ به اونجا رسید، نزار‌ذهنت​ فهمید که سرش کلاه رفته.

«تکامل دیگه چه صیغه‌ایه... توسعه‌ابروهای​ تکنولوژی تو این هفتصد قرن کجا‌طول​ بوده! شماها که کلاً پسرفت کردید!»

به نظر‌می‌کشه​ اون، انسان‌ها به‌چیه​ شدت ضعیف بودن.

انرژی ذهنی‌ای که بهش می‌گفتن قدرت‌نور​ جادویی، تو بدن‌هایی که انگار با یه‌نشست​ لمس می‌شکستن، اصلاً قدرتمند به نظر نمی‌رسید.

قدرت دئوس که کنترلش می‌کرد قابل‌توجه‌تغییر​ بود، اما تو این دنیا، دئوس بیشتر‌نوک​ شبیه یه موجود جهش‌یافته به نظر می‌رسید.

نزار بعد از نگاه کردن به زیک،‌خورد​ دو تا پالادین، اسکاتول، سادیموس و لاخه که‌چیه​ دور آتش اردوگاه خوابیده بودن، آه بلندی کشید.

«نصفش درسته و‌بفهمی​ نصفش غلط. می‌خوای‌فعلاً​ خودت چک کنی؟»

دئوس بشکنی زد.

زیک طوری چشماش رو باز‌معمولی​ کرد که انگار یه نفر رفته‌نور​ بود بالاسرش و بیدارش کرده بود.

با چهره‌ای متعجب به‌وسط​ اطراف نگاه کرد و‌لرزید​ چشمش به دئوس افتاد.

«ارباب دئوس!»

دئوس انگشتش‌بدی​ رو گذاشت‌حکش​ رو لب‌هاش.

«هیس، دنبالم بیا.»

«چشم، چشم!»

دئوس زیک‌می‌کشه​ رو به تپه‌ی‌چیه​ پشت سرش برد.

اینجا همون جایی‌ذهنت​ بود که زیک‌نور​ معمولاً تمرین می‌کرد.

تو راه به چند تا‌معمولی​ غول برخوردن، اما دئوس در‌شکل​ سکوت جون و گوش‌هاشون رو گرفت.

دئوس تو یه‌پرید​ فضای باز بزرگ‌نشست​ به نزار گفت:

«اشکالی نداره‌می‌کشه​ به فرم‌منظورم​ اصلیت برگردی.»

«با قدرت بدنیِ الانم،‌حکش​ می‌تونم همچین بچه‌ای رو‌نوک​ با یه ضربه له کنم.»

«اگه می‌تونی،‌بتونی​ این کار‌انسان​ رو بکن.»

زیک با دیدن نزار‌وسط​ که داشت به یه سایز‌جادوعه​ غول‌پیکر بزرگ می‌شد، جا خورد.

«آخه اینجا چه خبره؟»

«خب، فعلاً فقط مبارزه‌حکش​ کن. اگه بردی، این‌نوک​ یارو رو می‌دم به تو.»

«بله؟ این دیگه چه...»

«فکر نمی‌کنی تو هم به‌ابروهای​ یه نوچه نیاز داری؟» نزار با‌طول​ این حرف ناگهانی دئوس اخم کرد.

اما کسی‌می‌کشه​ که واقعاً جا‌چیه​ خورد، یولگئوم بود.

«ببخشید! اون!»

«چرا؟»

«تو که‌انگشتانش​ ارزش واقعی این‌ابروهای​ عتیقه رو می‌دونی...»

«داشتم بهش فکر‌بفهمی​ می‌کردم.» دئوس لبخندی‌فعلاً​ زد و دست‌به‌سینه ایستاد.

«به نظر می‌رسه اگه‌حکش​ پیش خودم نگهش دارم،‌نوک​ برام دردسر می‌شه، نه؟

یهو یاد حرفای اون زنیکه لعنتی افتادم که نگران تعادل دنیا بود. از طرف دیگه، همه با‌ابروهای​ قهرمان‌ها مهربونن، مگه نه؟ اگه زیک صاحب این یارو بشه و من هر جور دلم خواست کنترلش‌گوش​ کنم، اون‌وقت هم مال منه و هم مال من نیست، درسته؟ هر چی نباشه، آدمایی مثل من نابغه‌ان.»

از خودستایی که‌پرید​ بگذریم، چاره‌ای نداشتم جز‌خورد​ اینکه قوانین را بپذیرم.

دئوس داشت بدون اینکه‌منظورم​ خودش متوجه شود، تعادل‌فقط​ جهان را درک می‌کرد.

هنوز نمی‌دانم توی‌ذهنت​ این دنیا این اتفاق‌آبی‌رنگی​ خوبی است یا بد.

نزار نگاهی به اطراف انداخت و درختی‌بدی​ را از ریشه درآورد. درخت عظیمی بود‌انگشتانش​ که تنه‌اش حدود سی سانت قطر داشت.

برنامه‌اش این بود که از‌ابروهای​ ریشه‌ی درخت به عنوان سرِ‌خیلی​ چکش استفاده کند و بجنگد.

«خب، پس شروع کنیم.»

او واقعاً‌بدی​ قصد داشت‌حکش​ زیک را بکشد.

از همان اولش‌اندازه‌ات​ هم شخصیتی نداشتم که‌بدی​ برده‌ی مطیع دیگران باشم.

دلیل اینکه قرارداد را بستم، در واقع این بود که‌خیلی​ به محض رهایی از مهر و موم، با کشتن شریک‌حفظ​ قراردادم، یعنی دئوس، همه‌چیز را به خاک و خون بکشم.

متأسفانه، حریف زرنگ‌تر‌بفهمی​ از این حرف‌ها بود‌بیا​ و افسارم را کشید.

با این حال، اصلاً‌حکش​ قصد نداشتم مثل یک کالا‌انگشتانش​ به یکی دیگر فروخته شوم.

اگر آن کوتوله را‌انسان​ تا سرحد مرگ کتک می‌زدم،‌حکش​ کارِ صاحبم را خراب می‌کردم.

فقط فکر کردن به‌وسط​ این موضوع هم حال‌لرزید​ نزار را بهتر می‌کرد.

با پوزخندی‌می‌کشه​ روی لب، ریشه‌ی‌چیه​ درخت را کوبید.

بنگ!

ریشه‌ی درخت‌بتونی​ با یک چیز‌معمولی​ فلزی برخورد کرد.

فلز نور‌انگشتانش​ درخشانی از‌وسط​ خود ساطع کرد.

«این... فوتونه؟‌می‌کشه​ این نور با‌چیه​ چگالی فوق‌العاده بالاست!»

در یک چشم‌ذهنت​ به هم زدن،‌نور​ ریشه‌های درخت خشک شدند.

هنوز امواج حمله‌ی اول فروکش نکرده‌تغییر​ بود که دیدم بدن کوچک زیک‌آبی‌رنگی​ با سرعت به زیر پایم می‌خزد.

نزار پایش را بلند‌وسط​ کرد و سعی کرد‌لرزید​ زیک را لگدمال کند.

طول کف پایش‌بفهمی​ به تنهایی بیشتر‌فعلاً​ از یک متر بود.

زیک به‌بدی​ سرعت روی‌حکش​ زمین غلت زد.

بعد دئوس فریاد زد.

«راحت بهش حمله‌پرید​ کن. اون عوضی‌نشست​ با حمله‌ی تو نمی‌میره.»

«بله، بله.»

زیک دوباره نزدیک شد و‌شکل​ نزار سعی کرد به همان شکل‌وسط​ او را زیر پا له کند.

اما درست بعد از‌انسان​ آن، درد سوزانی از‌ذهنت​ کف پایم بالا آمد.

کف پایم بریده شده بود.

نزار فریاد کشید.

«موش کثیف!»

فکرش را‌بتونی​ هم نمی‌کردم‌انسان​ که بریده شوم.

به نظر می‌رسید شمشیری که در دست داشت‌لرزید​ به طور خاصی پردازش شده بود، اما احتمالاً فقط‌بیا​ از فلز یا یک چنین چیزی ساخته شده بود.

پوست یک آداپا‌بفهمی​ با یک تیغه‌ی‌فعلاً​ تیز معمولی بریده نمی‌شود.

همین غرور باعث‌ذهنت​ شد دست‌کم بگیرمش‌نور​ و آسیب جدی ببینم.

نزار نظرش را عوض کرد.

این انسان کوچولو چیزی‌وسط​ فراتر از آن است‌لرزید​ که به نظر می‌رسد.

نگاهی به مچم انداختم.

اگر چکش خدای رعد‌حکش​ را داشتم، می‌توانستم به‌نوک​ راحتی کلکش را بکنم...

آن زن که یولگئوم نام داشت‌تغییر​ دیگر چه صیغه‌ای بود که توانست‌آبی‌رنگی​ دستبند را با یک حرکت بشکند؟

در حالی که برای‌وسط​ لحظه‌ای غرق در افکار دیگر‌جادوعه​ بودم، حمله‌ی زیک ادامه یافت.

رباط‌های ران، زانو‌بفهمی​ و ساق پایم به‌بیا​ طرز بی‌رحمانه‌ای بریده شدند.

نزار با‌بدی​ چهره‌ای کلافه به‌شکل​ زیک خیره شد.

پسری که پشت سپر‌انسان​ پنهان شده بود، دوباره‌ذهنت​ شمشیرش را تاب داد.

مسخره بود.

چه کسی فکرش را می‌کرد که‌فعلاً​ قرار است با یک مبارز شمشیرزن‌گوش​ که دهه‌ها پیش ناپدید شده بود بجنگی!

از دیدن خودم که‌حکش​ داشتم با ریشه‌های درخت‌نوک​ می‌جنگیدم، نزدیک بود خنده‌ام بگیرد.

آخه چرا دنیا این‌طوری شده؟

سرم را تکان دادم،‌وسط​ با این فکر که‌لرزید​ شاید دارم خواب می‌بینم.

زیک تمام تلاشش را‌منظورم​ می‌کرد تا با غولی‌فقط​ به نام نزار روبرو شود.

اصلاً نمی‌دانستم برنامه‌ی‌ذهنت​ دئوس از تشویق‌نور​ به این مبارزه چیست.

اما هیچ شکی نداشتم.

که این کار‌پرید​ کمکم می‌کند تا یک‌خورد​ قدم به جلو بردارم.

غول قدرتمند بود.

او دو تا سه برابر بزرگ‌تر از‌آبی‌رنگی​ هر غول دیگری بود و قدرت مخرب فوق‌العاده‌ای‌لرزید​ داشت، انگار که از یک گونه‌ی برتر باشد.

جای شکرش باقی بود که‌معمولی​ سلاح واقعی نداشت و فقط‌شکل​ یک تنه‌ی درخت را تاب می‌داد.

اگر یک جسم سنگین‌وسط​ آهنی برداشته بود، متوقف‌لرزید​ کردنش نیروی خیلی بیشتری می‌طلبید.

سپری که آغشته به هاله‌چیه​ بود، ریشه‌های درختی را که‌حفظ​ از بالا فرود می‌آمدند، مسدود کرد.

لرزشی در تمام بدنم‌حکش​ پیچید، انگار که زمین و‌انگشتانش​ زمان به لرزه درآمده باشند.

روی پاهای مورمورشده‌ام‌اندازه‌ات​ قدمی به جلو برداشتم‌بدی​ و شمشیرم را چرخاندم.

هاله‌ی روی شمشیر،‌پرید​ خراش‌های عمیقی روی پوست‌خورد​ غول به جا گذاشت.

با کمال تعجب، بدن‌منظورم​ غول در یک چشم‌فقط​ به هم زدن ترمیم شد.

خون طوری که انگار‌حکش​ زنده باشد جوشید و‌نوک​ روی پوست را پوشاند.

تا چشم برگرداندم، فقط‌انسان​ یک خراش سطحی روی‌ذهنت​ پوستش باقی مانده بود.

طولی نکشید‌انگشتانش​ که همان هم‌ابروهای​ کاملاً ناپدید شد.

به خاطر این انعطاف‌پذیریِ شبح‌وار، مبارزه‌فعلاً​ اصلاً آسان نبود. اگر این‌طور نبود،‌گوش​ فکر می‌کردم خیلی زودتر پیروز می‌شدیم.

زیک در حالتی خلسه‌مانند‌حکش​ شمشیرش را تاب داد‌نوک​ و سپرش را جلو آورد.

وقتی ضربه مستقیم برخورد می‌کرد، کل بدنم به‌ذهنت​ هوا پرتاب می‌شد. حتی در آن لحظه هم‌وسط​ نمی‌توانستم برای دفع حمله‌ی بعدیِ غول استراحت کنم.

او روی زمین‌پرید​ نشست و پشت‌نشست​ سپرش پنهان شد.

صحنه‌ای رقم خورد که انگار آسمان‌فعلاً​ به دو نیم می‌شد؛ تنه‌های درخت باد‌داد​ را شکافتند و به سپر برخورد کردند.

بوم!

طوری سقوط کرد‌اندازه‌ات​ که انگار می‌خواست‌تغییر​ زمین را بشکافد.

اما پاهای‌انگشتانش​ زیک همچنان‌وسط​ حرکت می‌کردند.

او دوید‌می‌کشه​ و پاشنه‌ی آشیل‌چیه​ غول را برید.

در حالی که مبارزه‌ی این‌شکل​ دو نفر را تماشا می‌کردم،‌پرید​ ناخودآگاه مشت‌هایم را گره کردم.

قدرت غول و‌اندازه‌ات​ دفاع مستحکم زیک که‌بدی​ آن را سد می‌کرد.

هر دو طرف‌پرید​ داشتند مبارزه‌ی عظیمی‌نشست​ به نمایش می‌گذاشتند.

البته، سطح این مبارزه خیلی پایین‌تر از‌بیا​ سطح من بود، اما درگیری آن‌قدر شدید‌کلماتی​ بود که اصلاً این واقعیت به یادت نمی‌آمد.

«زیک واقعاً قوی‌تر شده.»

یولگئوم هم‌بتونی​ به نظر‌انسان​ غافلگیر شده بود.

«آره؟»

«هوم. هرچقدر هم که‌منظورم​ دستبند قادر مطلق ازش گرفته‌وردش​ شده باشه، بازم اسمش آداپاست.»

«این‌قدر قویه؟»

«چون حتی یه آداپای معمولی‌معمولی​ هم اگه دستبند قادر مطلق رو‌نور​ داشته باشه، می‌تونه با فرشته‌ها بجنگه.»

«فرشته؟ قویه؟‌انگشتانش​ معادل چند‌وسط​ تا اژدهاست؟»

«بهت که گفتم از‌منظورم​ بچه‌های من به عنوان‌فقط​ واحد اندازه‌گیری استفاده نکن!»

«پس می‌خوای‌بدی​ با چی‌حکش​ مقایسه‌اش کنی؟»

«مثلاً یه‌بتونی​ چیزی تو‌انسان​ مایه‌های یه غول.»

«خیلی ضعیفه. یه اژدها‌وسط​ می‌تونه ده‌ها یا صدها غول‌جادوعه​ رو یه لقمه‌ی چپ کنه.»

«درسته، ولی... باشه. همون‌طور که‌چیه​ قبلاً گفتم، اژدهایان موجوداتی هستن که‌حرف​ برای شکار آداپا به دنیا اومدن.»

«یه نوع موجود زنده‌ی مصنوعی که با ترکیب ویژگی‌های موجودات قدرتمند‌وسط​ ساخته شده. من با جادو بهش قدرت تزریق کردم و قوی‌ترش کردم.‌فعلاً​ با این حال، یه اژدها به تنهایی نمی‌تونه با یه آداپا بجنگه.»

ناولها | novelha.net