چپتر 71: سفر به دنیای شیاطین (۱)
0«قضیه از این قراره. فکربرای کنم به خاطر یه سری کارهاتوی باید یه مدت بزنم به چاک.»
الکس پرسید:مخفیانه «چند روزخودش طول میکشه؟»
«نمیدونم. شاید چندشدن روز، شاید چندسیم ماه. شایدم چند سال.»
«بسیار خب. تاتکون وقتی برمیگردید، کارهای مغازهفضا رو بسپارید به من.»
«زیک رو همقولت همینطور. ازش یهاون آدم درجه یک بساز.»
زیک گفت: «چشم.»شکارشون و اومد جلوحتماً تا چیزی بگه.
دئوس بهش گفت: «زیک.»
«بله، دئوس.»
«قولی کهمبارزه بهم دادیبمون یادت هست؟»
-وقتی قویترمخفیانه شدی، باخودش من مبارزه کن.
«بله.»
«پس سر قولت بمون.»
«...چشم.»
دئوس برای اون دو نفرزمزمه دست تکون داد و تویسلاحهایی شکافی از فضا غیبش زد.
مقصد، مرز قلمرو بود. حالا نوبتسیم من بود که لطفی که دروضعیتشون حقش کرده بودم رو نقد کنم.
زن با چشمهایی خسته و بیحوصله بهفضا بیرون از پنجره نگاه میکرد و کوهینوبت از مدارک رو زیر و رو میکرد.
طومارها که توی ابریشم پیچیده شده بودننفر رو باز کرد. وقتی بندشون رو باز کردمقصد و متن رو خوند، فقط تونست آه بکشه.
فقط بیشترمخفیانه از سیصد اژدهازمزمه گم شده بودن.
به نظر میرسید بیشترشون بعد از اینکه توسطزدن یه گروه از تندروها مسموم شدن، تو دنیایشکارشون انسانها به سیم آخر زدن و وحشی شدن.
با این حال، دلیل اینکه وضعیتشونشکافی «مفقودالاثر» ثبت شده بود، این بودبود که یه نفر مخفیانه شکارشون میکرد.
با خودشمبارزه زمزمه کرد:بمون «حتماً کار جنگجوهاست.»
بدون سلاحهایی که از گوشت و تنکار اژدها ساخته شده باشن، یه جنگجو هیچوقتجنگجو نمیتونه با شیاطین سطح بالا روبرو بشه.
حتی اگه بدنت رو آبدیده کنی و هنرهایزدن رزمی سخت رو یاد بگیری، باز هم نمیتونیشکارشون با یه شمشیر آهنی معمولی، فلس اژدها رو ببری.
در مورددست قدرت جادوییداد هم همینطور بود.
بدون قلب اژدها، همون سنگ جادویی کهنفر مثل کریستال تو بدن اژدها رشد میکنه، جادومقصد فقط یه شوخی مسخره تو یه جشنواره است.
اینطور نبودمخفیانه که احساسات تندروهازمزمه رو درک نکنه.
انسانها هیچوقت از تهدنیای دل درباره صلح بازدن نژاد اژدها بحث نکرده بودن.
فقط میخواستن ازتکون شر بلایی به اسمفضا اژدها در امان باشن.
جنگ با شیاطین به اندازه کافی سخت بود،دست برای همین نمیخواستن تعداد دشمناشون رو بیشتر کننمرز و فقط با اژدهایان صلح رو حفظ میکردن.
تنها چیزی که از نژادزمزمه اژدها میخواستن، بقایا و غنائمیسلاحهایی بود که ازشون به جا میموند.
—این دنیامسموم یه جایدنیای مریض و داغونه.
این تکیهکلام دئوس بود.
حرفی بود که وقتی کمیبرای مست میشد و احساسات واقعیشداد رو بروز میداد، به زبون میآورد.
«منظورت اینه کهشکارشون فقط یه عروسکحتماً خیمهشببازی نیستی، نه؟»
بدون اینکه متوجه بشهدنیای این کلمات رو زمزمهزدن کرد و لبخند زد.
«اینکه به یه مردداد فکر کنم... خیلی وقتغیبش بود پیش نیومده بود.»
معلوم نبود منظورش ازبمون «خیلی وقت»، چند سالدست بود یا چند قرن.
اژدهای طلای حقیقی یولگئوم، خدایزمزمه اژدهایان که از قبل از عصرگوشت نقرهای میزیست، این نام او بود.
«ارباب اژدهای طلای حقیقی.»
زنی با چشمهای قرمز واردتوی دفتر یولگئوم شد و برای ادایقلمرو احترام کمی زانوهاش رو خم کرد.
«چی شده؟»
«عذر میخوام که آرامشتون رو به هم میزنم، اما شخصی کهگوشت به مرزهای سرخ نفوذ کرده، دنبال شما میگرده. به نظر میادحتی آدم باادبی باشه، برای همین اژدهایان یاقوتی فعلاً واکنشی نشون ندادن.»
«اون؟»
«حتی به زبونتکون آوردن اسمش همشکافی شوم و نحسه.»
«دئوس اومده!»
«باید چیکار کنم؟شکارشون با تمام قوا ازکار مرزهای معبد بیرونش کنیم؟»
«نه. خودم میرم ببینمش.دنیای اون... کسی نیست کهزدن شماها بتونید جلوش رو بگیرید.»
«اربابان دارن جمع میشن.»
«الکی داره قضیه بزرگ میشه.برای این چیزی نیست که بشهداد بدون تلفات جلوش رو گرفت.»
«اما...»
«نگرانی که دوباره بمیرم؟»
«عذر میخوام.»
«خیلی خب.مبارزه مگه نمیبینیبمون اینطوری زنده برگشتم؟»
وقتی زن چشمقرمز سرشخودش رو پایین انداخت، یولگئومجنگجوهاست لبخندی زد و بلند شد.
«یه بدهی دارم که باید صافش کنم،آخر پس خودم میرم دیدنش. به هیچکس اجازهثبت نده به جایی که اون هست نزدیک بشه.»
«چشم، ارباب اژدهای طلای حقیقی.»
دئوس داشت از توبمون جنگلی که از جواهرات سرختکون ساخته شده بود قدم میزد.
برگهای اناریرنگ که حتی اززمزمه برگهای افرا هم قرمزتر بودن، باگوشت وزش نسیم ملایم صدای زنگوله میدادن.
این منظرهمسموم فقط مختصدنیای اون بود.
حتماً کار خود خدایداد اژدهایان بود که اینغیبش مکان رو خلق کرده بود.
اون زن سادهایه که ازبرای مناظر زیبا، غذاهای خوشمزه وداد گپ زدنهای کوچیک لذت میبره.
عجیبه که مقامشکارشون همچین آدمی، حاکم یکیکار از سه جهان باشه.
تق تق – دریدنیای جلویش ظاهر شد وزدن صدای در زدن اومد.
دئوس بادست دیدن اینداد صحنه خندید.
«بانو.»
دئوس به نشانه سلام کف دستشحتماً رو نشون داد و یولگئوم ازساخته در رد شد و روبروش ایستاد.
«من خودم اومدم پیشت.دنیای پس دیگه نمیتونی بهم تیکهوحشی بندازی که زن بیغروری هستم.»
«باشه بابا.»
«چای میخوری؟»
«نه اینجا.»
«خوبه. پس بیاشدن بریم به قلعهایسیم که همین نزدیکیاست.»
یولگئوم دوبارهدست در روداد باز کرد.
چیزی که اونطرفقولت در بود، خیابونیاون تو دنیای انسانها بود.
هر دو خیلی طبیعیخودش قاطی جمعیتی شدن که دربدون حال رفت و آمد بودن.
یولگئوم در حالی که روی صندلیسیم یه تراس نشسته بود، اول سر صحبتمفقودالاثر رو باز کرد: «پیشنهاد ازدواج دادن سخته.»
دئوس پرسید:دست «اینا رو ازتوی کجا یاد گرفتی؟»
«هنوز چند روز هم از جدا شدنموننفر نگذشته، ولی با توجه به اینکه پا شدیمقصد اومدی اینجا، فکر نمیکنی دلت برام تنگ شده؟»
«اینقدر مطمئنی کهشکارشون نمیتونم بزنمت کهحتماً اینطوری حرف میزنی؟»
«خجالتم نده دیگه.»
«وقتت آزاده؟»
«من؟»
«اوهوم.»
«اگه وقتم آزاد باشهدنیای چی؟ میخوای ازم بخوایزدن باهات بیام سر قرار؟»
«اگه یه زن و مردتوی تنهایی با هم غذا بخورنمرز و برن سفر، اسمش قراره؟»
«آره. پسمبارزه میخواستی اسمشبمون رو چی بذارم؟»
«خب پس،مخفیانه میتونی همونخودش صداش کنی.»
«بالاخره داری به احساساتتدنیای اعتراف میکنی. پس اززدن امروز میشه روز اول رابطهمون.»
«چرا قضیه رو اینطوری میکنی؟»
«خودت گفتیمبارزه داری ازم میخوایبرای بیام سر قرار.»
«البته اگه قرار بهخودش معنی غذا خوردن، سفرجنگجوهاست کردن و قتلعام دشمنا باشه.»
«انگار یه چیزاییشدن تو جزئیات قرارداد یهآخر کوچولو تغییر کرده، نه؟»
یولگئوم دستبهسینهدست شد و بهتوی دئوس نگاه کرد.
«خب، واقعاً برای چی اومدی؟»
«برای نقد کردن یه بدهی.»
«اگه پوله که کمکمدنیای بهت پس میدم. فقط کافیهوحشی مثل قبل برام سلاح بفرستی.»
«نه. یه چیز دیگه میخوام.»
«همونی کهمبارزه بهش میگفتیبمون "قرار"؟ قتلعام دشمنا؟»
«خب، بعید میدونم کار به قتلعام بکشه... بیشتر بهبدون خاطر این میخوام با خودم ببرمت چون به نظرسطح میاد اطلاعات متفرقه و به درد بخور زیاد داری.»
«پس واقعاً یهشدن سفره. اینطوری کهسیم خیلی خجالت میکشم بگم...»
«به دنیای شیاطین.»
«حرفم رو واضح نشنیدی؟»
«هویتم رومخفیانه مخفی میکنمخودش و بیسروصدا میریم.»
یولگئوم در حالیشدن که دستبهسینه بود،سیم به صندلیاش تکیه داد.
«مگه مندست اینقدر بهتداد بدهکار بودم؟»
یولگئوم با طعنه گفت: «بیخیال؟ وقتی کمک میخوای،دست به دست و پام میافتی و التماس میکنی،مرز ولی حالا که کارت راه افتاده، رنگ عوض میکنی.»
«من کهمخفیانه همچین چیزیخودش یادم نمیاد.»
«اینم از عادتهای بددنیای بازندههاست. خاطرات رو بهزدن نفع خودشون دستکاری میکنن.»
یولگئوم آهی کشید وداد پرسید: «واقعاً داری من رومقصد به دنیای شیاطین دعوت میکنی؟»
جواب دادم: «یهقولت جورایی آره، پساون تو هم باهام میای.»
«نکنه میخوای من رو بهزمزمه پادشاه شیاطین قبلی معرفی کنی؟سلاحهایی این رسماً یه پیشنهاد ازدواجه.»
با بیحوصلگی گفتم: «مگه همین الان نگفتی داریزدن هویتت رو مخفی میکنی؟ آخه کی یه زنشکارشون یک میلیون ساله رو به عنوان عروس معرفی میکنه؟»
«هنوز کهدست یک میلیونداد سالم نشده...»
یولگئوم حرفش رو خورد، بابرای انگشتهاش شروع به شمردن کردداد و بعد بحث رو عوض کرد.
«میتونم بپرسممخفیانه دقیقاً میخوایخودش اونجا چیکار کنی؟»
«الکس مرده.»
یولگئوم جا خورد: «الکس؟ مرده؟توی آخه کی... اصلاً برای چهمرز کاری رفته بود؟ کجا فرستاده بودیش؟»
«بهش گفته بودم بره ته و توی قضیهدست داروچه رو دربیاره. به دلایلی، به نظر میرسهمرز بقیه دوکها شک کردن که الکس، داروچه رو کشته.»
«پس یعنی یکیشکارشون از شش دوکحتماً دیگه الکس رو کشته؟»
«فعلاً منطقیترین نتیجهگیریشدن همینه... اما یه سؤالآخر اساسیتر برام پیش اومده.»
«چه سؤالی؟»
«هفت دوک دقیقاً چی هستن؟»
یولگئوم با تعجبشکارشون نگاهم کرد: «داری دربارهکار شیاطین از من میپرسی؟»
«خب تو کهشدن یک میلیون سالهسیم داری زندگی میکنی...»
«اگه یه بار دیگهداد درباره سنم حرف بزنی،غیبش جواب سؤالت رو نمیدم.»
دستم را بهقولت نشانه تسلیم بالااون بردم: «باشه بابا.»
«به هر حال، حتیخودش منم جزئیات دنیای شیاطینجنگجوهاست رو اونقدر دقیق نمیدونم.»
«پس هرمسموم چی میدونیدنیای رو بگو.»
یولگئوم زیر لب غرغرداد کرد: «یه شیطان داره دربارهمقصد هفت دوک از من میپرسه.»
«عجیبه؟»
«کاملاً عجیبه. بهشکارشون هر حال، توحتماً واقعاً یه گونه خاصی.»
یولگئوم دستبهسینه بودنش رودنیای رها کرد و فنجانزدن چایش رو بالا آورد.
«هفت دوک... اونا هفت پادشاه هستن که بر دنیای شیاطینمرز حکومت میکنن. و در عین حال، به خاندان پادشاه شیاطینچشمهایی خدمت میکنن و تمام وفاداریشون رو به اون اختصاص میدن.»
با پوزخند گفتم: «اسمش روبرای میذاری وفاداری؟ مگه فقط ندارن یهتوی مشت عروسک خیمهشببازی رو بزرگ میکنن؟»
«همه پادشاهان در اصل عروسک خیمهشببازین. منم حاکمجنگجوهاست تمام اژدهایان جهانم، اما در عین حال، حلالنمیتونه مشکلاتی هستم که کثافتکاریهای بقیه اژدهایان رو جمعوجور میکنه.»
«خب، اگه از تعریف پادشاه بگذریم، وقتی به روششون نگاه میکنم کهوضعیتشون چطور کاندیداهای پادشاه شیاطین رو زیر نظر میگیرن و فقط یکیشون رو برایساخته پادشاهی بعدی بزرگ میکنن، هیچ احترام خاصی نسبت به خاندان سلطنتی توش نمیبینم.»
«در عوض، اگه کسی پادشاه شیاطین بشه، قدرت مطلقمقصد رو به دست میاره. این که اونا گند میزننبودم و از خونه فرار میکنن، دیگه تقصیر دوکها نیست.»
با کلافگیمبارزه پشت سرمبمون رو خاراندم.
«به هر حال، در واقع اینحتماً هفت دوک بودن که برای ۶۶۶ساخته قرن بر دنیای شیاطین حکومت کردن.»
یولگئوم سر تکان داد: «درسته. قدرت واقعی دست اشرافه و قدرت اسمی دست پادشاه شیاطین. با این حال،زمزمه فقط کسانی که نام دمیورگوس رو به دوش میکشن میتونن از سلاح پادشاه شیاطین استفاده کنن. فقط بهاگه همین یک دلیل، هفت دوک دنیای شیاطین چارهای ندارن جز اینکه به پادشاه شیاطین به عنوان اربابشون خدمت کنن.»
زره پادشاه شیاطین، یکداد زره قدرتمند و نمادغیبش مطلق پادشاه شیاطین بود.
پادشاه شیاطینی که این زرهبرای رو به تن میکرد، قدرتی معادلتوی کل دنیای شیاطین به دست میآورد.
یولگئوم دوباره دهان باز کرد.
«خب، حالا دقیقاً چی رو میخوایسیم بدونی؟ همونطور که از اسمشون پیداست،وضعیتشون هفت دوک نمایندههای قبیلههای دنیای شیاطین هستن.»
«هر چی بیشتر بهش فکر میکنم، کمتر میفهممغیبش ارباب شیاطین بودن یعنی چی. پادشاهی که هرحقش صد سال یکبار میمیره، چه اقتداری میتونه داشته باشه؟»
«باید واضحتر بگی. تو دنیای انسانها، این جنگها به زورداد هر صد سال یکبار دفع میشن، مگه نه؟ جنگ بهنوبت این دلیل شروع میشه که شیاطین به دنیای انسانها طمع دارن.»
برای لحظاتی سکوتشکارشون کردم و بعدحتماً از یولگئوم پرسیدم:
«پس با هم میریم؟»
«باشه. اما دقیقاًتکون میخوای تو دنیایشکافی شیاطین چیکار کنی؟»
«باید دنبال چند نفر بگردم.»
«کی؟»
«داروچه و الکس. هزاردنیای تا سکه طلا شرطزدن میبندم که اونا نمردهن.»
«مدرکی همدست برای اینداد حرفت داری؟»
«هنوز نه. ولی اگهبمون قرار بود به این راحتیتکون بمیرن، ۶۶۶ قرن زنده نمیموندن.»
«عجب منطق شاهکاری.»
«مسخرهم نکن. نه مبارزه بزرگیانسانها در کار بوده، نه درگیرحال توطئهای شدیم که دنیا رو بلرزونه.»
«اینکه اژدهایان دیوونهتکون شدن، به نظرمشکافی اتفاق خیلی بزرگی میاد.»
«اگه به عنوان مغز متفکر یه توطئه، زیر مشت و لگدهایتوی من میمرد منطقی بود، ولی الان، اون فقط در حال تحقیقحقش درباره اوضاع بوده و دلیلی نداره به همین سادگی مرده باشه.»
«منم همین رو شنیدم.»
«یه چیزی این وسط هست.انسانها کاملاً مشخصه. و من میخوامحال ته و توش رو دربیارم.»
یولگئوم تسلیم شد: «به هر حال، اگهفضا بهش فکر کنی، این قضیه هیچ ربطی بهلطفی اژدهایان ما نداره. باشه، یه مدت باهات میپلکم.»
یولگئوم و دئوس.
بار دیگر، دوشکارشون حاکم مطلق جهانحتماً با یکدیگر همراه شدند.
دنیای شیاطین، فضایشدن عظیمی در زیرسیم قاره خوزه بود.
با این حال، از نظر فیزیکی زیر زمین قرار نداشت.مرز بلکه بیشتر شبیه این بود که قاره خوزه در هواچشمهایی معلق باشد و این دنیا زیر آن قرار گرفته باشد.
البته در واقعیت، حفر کردن زمین در قارهدست خوزه و رسیدن به دنیای شیاطین تقریباً غیرممکنمرز بود، اما از نظر تئوری امکانپذیر به نظر میرسید.
اگر قلمرو اژدهایان یک بعد کاملاًحتماً متفاوت بود، دنیای شیاطین بیشتر شبیهساخته لایه پایینی از دو قاره دیسکمانند بود.
دنیای شیاطین همیشه دردنیای تاریکی مطلق یک گرفتگیزدن کیهانی فرو رفته بود.
به خاطر سایهای کهداد قاره خوزه ایجاد میکرد، هیچمقصد نوری در آنجا دیده نمیشد.
بیرون از مرز این تاریکی،برای سرزمینهایی قرار داشتند که بهداد یک ویرانهزار فاسد تبدیل شده بودند.
مشخص نبود دقیقاً چه چیزی است، اما هیچجنگجوهاست موجود زندهای نمیتوانست در این سرزمینهای ویران زندهنمیتونه بماند. حتی اگر موجودی از دنیای شیاطین بود.
مکانی که من و یولگئوم درسیم حال حاضر به سمت آن میرفتیم،وضعیتشون نزدیک مرز خارجی دنیای شیاطین بود.
پرسیدم: «اینجا دیگه کجاست؟»
یولگئوم جواب داد: «قلمرو ممنوعه.»
«قلمرو ممنوعه شیاطین؟شکارشون اصلاً مشکلی ندارهحتماً من برم همچین جایی؟»
«مشکلی نیست.مسموم چون تودنیای یه شیطانی.»
چندی پیش، یولگئوم خودداد را به شکل یکغیبش انسان کامل درآورده بود.
و حالا به همانبمون روش، داشت ظاهر نژاددست شیاطین را تقلید میکرد.
یولگئوم با نارضایتی گفت:خودش «آره، ولی... چرا منجنگجوهاست باید یه اژدهای شیطانی باشم؟»
با بیخیالی گفتم:شدن «اژدها با اژدهایسیم شیطانی چه فرقی داره؟»
«کاملاً فرق داره! ماداد اژدهایان نظم و تعادلغیبش این دنیا رو حفظ میکنیم...»
قبل از اینکهقولت توضیحاتش تمام شود،اون چند قدم جلوتر رفتم.
یولگئوم از پشت سرمخودش داد زد: «حداقل بهجنگجوهاست حرف آدم گوش بده!»