---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

چرا از شیطان شاه بودن دست کشیدم

چپتر 71: سفر به دنیای شیاطین (۱) • ⏱ 13 دقیقه

چپتر 71: سفر به دنیای شیاطین (۱)

0

«قضیه از این قراره. فکر‌برای​ کنم به خاطر یه سری کارها‌توی​ باید یه مدت بزنم به چاک.»

الکس پرسید:‌مخفیانه​ «چند روز‌خودش​ طول می‌کشه؟»

«نمی‌دونم. شاید چند‌شدن​ روز، شاید چند‌سیم​ ماه. شایدم چند سال.»

«بسیار خب. تا‌تکون​ وقتی برمی‌گردید، کارهای مغازه‌فضا​ رو بسپارید به من.»

«زیک رو هم‌قولت​ همین‌طور. ازش یه‌اون​ آدم درجه یک بساز.»

زیک گفت: «چشم.»‌شکارشون​ و اومد جلو‌حتماً​ تا چیزی بگه.

دئوس بهش گفت: «زیک.»

«بله، دئوس.»

«قولی که‌مبارزه​ بهم دادی‌بمون​ یادت هست؟»

-وقتی قوی‌تر‌مخفیانه​ شدی، با‌خودش​ من مبارزه کن.

«بله.»

«پس سر قولت بمون.»

«...چشم.»

دئوس برای اون دو نفر‌زمزمه​ دست تکون داد و توی‌سلاح‌هایی​ شکافی از فضا غیبش زد.

مقصد، مرز قلمرو بود. حالا نوبت‌سیم​ من بود که لطفی که در‌وضعیتشون​ حقش کرده بودم رو نقد کنم.

زن با چشم‌هایی خسته و بی‌حوصله به‌فضا​ بیرون از پنجره نگاه می‌کرد و کوهی‌نوبت​ از مدارک رو زیر و رو می‌کرد.

طومارها که توی ابریشم پیچیده شده بودن‌نفر​ رو باز کرد. وقتی بندشون رو باز کرد‌مقصد​ و متن رو خوند، فقط تونست آه بکشه.

فقط بیشتر‌مخفیانه​ از سیصد اژدها‌زمزمه​ گم شده بودن.

به نظر می‌رسید بیشترشون بعد از اینکه توسط‌زدن​ یه گروه از تندروها مسموم شدن، تو دنیای‌شکارشون​ انسان‌ها به سیم آخر زدن و وحشی شدن.

با این حال، دلیل اینکه وضعیتشون‌شکافی​ «مفقودالاثر» ثبت شده بود، این بود‌بود​ که یه نفر مخفیانه شکارشون می‌کرد.

با خودش‌مبارزه​ زمزمه کرد:‌بمون​ «حتماً کار جنگجوهاست.»

بدون سلاح‌هایی که از گوشت و تن‌کار​ اژدها ساخته شده باشن، یه جنگجو هیچ‌وقت‌جنگجو​ نمی‌تونه با شیاطین سطح بالا روبرو بشه.

حتی اگه بدنت رو آبدیده کنی و هنرهای‌زدن​ رزمی سخت رو یاد بگیری، باز هم نمی‌تونی‌شکارشون​ با یه شمشیر آهنی معمولی، فلس اژدها رو ببری.

در مورد‌دست​ قدرت جادویی‌داد​ هم همین‌طور بود.

بدون قلب اژدها، همون سنگ جادویی که‌نفر​ مثل کریستال تو بدن اژدها رشد می‌کنه، جادو‌مقصد​ فقط یه شوخی مسخره تو یه جشنواره است.

این‌طور نبود‌مخفیانه​ که احساسات تندروها‌زمزمه​ رو درک نکنه.

انسان‌ها هیچ‌وقت از ته‌دنیای​ دل درباره صلح با‌زدن​ نژاد اژدها بحث نکرده بودن.

فقط می‌خواستن از‌تکون​ شر بلایی به اسم‌فضا​ اژدها در امان باشن.

جنگ با شیاطین به اندازه کافی سخت بود،‌دست​ برای همین نمی‌خواستن تعداد دشمناشون رو بیشتر کنن‌مرز​ و فقط با اژدهایان صلح رو حفظ می‌کردن.

تنها چیزی که از نژاد‌زمزمه​ اژدها می‌خواستن، بقایا و غنائمی‌سلاح‌هایی​ بود که ازشون به جا می‌موند.

—این دنیا‌مسموم​ یه جای‌دنیای​ مریض و داغونه.

این تکیه‌کلام دئوس بود.

حرفی بود که وقتی کمی‌برای​ مست می‌شد و احساسات واقعیش‌داد​ رو بروز می‌داد، به زبون می‌آورد.

«منظورت اینه که‌شکارشون​ فقط یه عروسک‌حتماً​ خیمه‌شب‌بازی نیستی، نه؟»

بدون اینکه متوجه بشه‌دنیای​ این کلمات رو زمزمه‌زدن​ کرد و لبخند زد.

«اینکه به یه مرد‌داد​ فکر کنم... خیلی وقت‌غیبش​ بود پیش نیومده بود.»

معلوم نبود منظورش از‌بمون​ «خیلی وقت»، چند سال‌دست​ بود یا چند قرن.

اژدهای طلای حقیقی یولگئوم، خدای‌زمزمه​ اژدهایان که از قبل از عصر‌گوشت​ نقره‌ای می‌زیست، این نام او بود.

«ارباب اژدهای طلای حقیقی.»

زنی با چشم‌های قرمز وارد‌توی​ دفتر یولگئوم شد و برای ادای‌قلمرو​ احترام کمی زانوهاش رو خم کرد.

«چی شده؟»

«عذر می‌خوام که آرامشتون رو به هم می‌زنم، اما شخصی که‌گوشت​ به مرزهای سرخ نفوذ کرده، دنبال شما می‌گرده. به نظر میاد‌حتی​ آدم باادبی باشه، برای همین اژدهایان یاقوتی فعلاً واکنشی نشون ندادن.»

«اون؟»

«حتی به زبون‌تکون​ آوردن اسمش هم‌شکافی​ شوم و نحسه.»

«دئوس اومده!»

«باید چیکار کنم؟‌شکارشون​ با تمام قوا از‌کار​ مرزهای معبد بیرونش کنیم؟»

«نه. خودم می‌رم ببینمش.‌دنیای​ اون... کسی نیست که‌زدن​ شماها بتونید جلوش رو بگیرید.»

«اربابان دارن جمع می‌شن.»

«الکی داره قضیه بزرگ می‌شه.‌برای​ این چیزی نیست که بشه‌داد​ بدون تلفات جلوش رو گرفت.»

«اما...»

«نگرانی که دوباره بمیرم؟»

«عذر می‌خوام.»

«خیلی خب.‌مبارزه​ مگه نمی‌بینی‌بمون​ این‌طوری زنده برگشتم؟»

وقتی زن چشم‌قرمز سرش‌خودش​ رو پایین انداخت، یولگئوم‌جنگجوهاست​ لبخندی زد و بلند شد.

«یه بدهی دارم که باید صافش کنم،‌آخر​ پس خودم می‌رم دیدنش. به هیچ‌کس اجازه‌ثبت​ نده به جایی که اون هست نزدیک بشه.»

«چشم، ارباب اژدهای طلای حقیقی.»

دئوس داشت از تو‌بمون​ جنگلی که از جواهرات سرخ‌تکون​ ساخته شده بود قدم می‌زد.

برگ‌های اناری‌رنگ که حتی از‌زمزمه​ برگ‌های افرا هم قرمزتر بودن، با‌گوشت​ وزش نسیم ملایم صدای زنگوله می‌دادن.

این منظره‌مسموم​ فقط مختص‌دنیای​ اون بود.

حتماً کار خود خدای‌داد​ اژدهایان بود که این‌غیبش​ مکان رو خلق کرده بود.

اون زن ساده‌ایه که از‌برای​ مناظر زیبا، غذاهای خوشمزه و‌داد​ گپ زدن‌های کوچیک لذت می‌بره.

عجیبه که مقام‌شکارشون​ همچین آدمی، حاکم یکی‌کار​ از سه جهان باشه.

تق تق – دری‌دنیای​ جلویش ظاهر شد و‌زدن​ صدای در زدن اومد.

دئوس با‌دست​ دیدن این‌داد​ صحنه خندید.

«بانو.»

دئوس به نشانه سلام کف دستش‌حتماً​ رو نشون داد و یولگئوم از‌ساخته​ در رد شد و روبروش ایستاد.

«من خودم اومدم پیشت.‌دنیای​ پس دیگه نمی‌تونی بهم تیکه‌وحشی​ بندازی که زن بی‌غروری هستم.»

«باشه بابا.»

«چای می‌خوری؟»

«نه اینجا.»

«خوبه. پس بیا‌شدن​ بریم به قلعه‌ای‌سیم​ که همین نزدیکیاست.»

یولگئوم دوباره‌دست​ در رو‌داد​ باز کرد.

چیزی که اون‌طرف‌قولت​ در بود، خیابونی‌اون​ تو دنیای انسان‌ها بود.

هر دو خیلی طبیعی‌خودش​ قاطی جمعیتی شدن که در‌بدون​ حال رفت و آمد بودن.

یولگئوم در حالی که روی صندلی‌سیم​ یه تراس نشسته بود، اول سر صحبت‌مفقودالاثر​ رو باز کرد: «پیشنهاد ازدواج دادن سخته.»

دئوس پرسید:‌دست​ «اینا رو از‌توی​ کجا یاد گرفتی؟»

«هنوز چند روز هم از جدا شدنمون‌نفر​ نگذشته، ولی با توجه به اینکه پا شدی‌مقصد​ اومدی اینجا، فکر نمی‌کنی دلت برام تنگ شده؟»

«این‌قدر مطمئنی که‌شکارشون​ نمی‌تونم بزنمت که‌حتماً​ این‌طوری حرف می‌زنی؟»

«خجالتم نده دیگه.»

«وقتت آزاده؟»

«من؟»

«اوهوم.»

«اگه وقتم آزاد باشه‌دنیای​ چی؟ می‌خوای ازم بخوای‌زدن​ باهات بیام سر قرار؟»

«اگه یه زن و مرد‌توی​ تنهایی با هم غذا بخورن‌مرز​ و برن سفر، اسمش قراره؟»

«آره. پس‌مبارزه​ می‌خواستی اسمش‌بمون​ رو چی بذارم؟»

«خب پس،‌مخفیانه​ می‌تونی همون‌خودش​ صداش کنی.»

«بالاخره داری به احساساتت‌دنیای​ اعتراف می‌کنی. پس از‌زدن​ امروز می‌شه روز اول رابطه‌مون.»

«چرا قضیه رو این‌طوری می‌کنی؟»

«خودت گفتی‌مبارزه​ داری ازم می‌خوای‌برای​ بیام سر قرار.»

«البته اگه قرار به‌خودش​ معنی غذا خوردن، سفر‌جنگجوهاست​ کردن و قتل‌عام دشمنا باشه.»

«انگار یه چیزایی‌شدن​ تو جزئیات قرارداد یه‌آخر​ کوچولو تغییر کرده، نه؟»

یولگئوم دست‌به‌سینه‌دست​ شد و به‌توی​ دئوس نگاه کرد.

«خب، واقعاً برای چی اومدی؟»

«برای نقد کردن یه بدهی.»

«اگه پوله که کم‌کم‌دنیای​ بهت پس می‌دم. فقط کافیه‌وحشی​ مثل قبل برام سلاح بفرستی.»

«نه. یه چیز دیگه می‌خوام.»

«همونی که‌مبارزه​ بهش می‌گفتی‌بمون​ "قرار"؟ قتل‌عام دشمنا؟»

«خب، بعید می‌دونم کار به قتل‌عام بکشه... بیشتر به‌بدون​ خاطر این می‌خوام با خودم ببرمت چون به نظر‌سطح​ میاد اطلاعات متفرقه و به درد بخور زیاد داری.»

«پس واقعاً یه‌شدن​ سفره. این‌طوری که‌سیم​ خیلی خجالت می‌کشم بگم...»

«به دنیای شیاطین.»

«حرفم رو واضح نشنیدی؟»

«هویتم رو‌مخفیانه​ مخفی می‌کنم‌خودش​ و بی‌سروصدا می‌ریم.»

یولگئوم در حالی‌شدن​ که دست‌به‌سینه بود،‌سیم​ به صندلی‌اش تکیه داد.

«مگه من‌دست​ این‌قدر بهت‌داد​ بدهکار بودم؟»

یولگئوم با طعنه گفت: «بی‌خیال؟ وقتی کمک می‌خوای،‌دست​ به دست و پام می‌افتی و التماس می‌کنی،‌مرز​ ولی حالا که کارت راه افتاده، رنگ عوض می‌کنی.»

«من که‌مخفیانه​ همچین چیزی‌خودش​ یادم نمیاد.»

«اینم از عادت‌های بد‌دنیای​ بازنده‌هاست. خاطرات رو به‌زدن​ نفع خودشون دستکاری می‌کنن.»

یولگئوم آهی کشید و‌داد​ پرسید: «واقعاً داری من رو‌مقصد​ به دنیای شیاطین دعوت می‌کنی؟»

جواب دادم: «یه‌قولت​ جورایی آره، پس‌اون​ تو هم باهام میای.»

«نکنه می‌خوای من رو به‌زمزمه​ پادشاه شیاطین قبلی معرفی کنی؟‌سلاح‌هایی​ این رسماً یه پیشنهاد ازدواجه.»

با بی‌حوصلگی گفتم: «مگه همین الان نگفتی داری‌زدن​ هویتت رو مخفی می‌کنی؟ آخه کی یه زن‌شکارشون​ یک میلیون ساله رو به عنوان عروس معرفی می‌کنه؟»

«هنوز که‌دست​ یک میلیون‌داد​ سالم نشده...»

یولگئوم حرفش رو خورد، با‌برای​ انگشت‌هاش شروع به شمردن کرد‌داد​ و بعد بحث رو عوض کرد.

«می‌تونم بپرسم‌مخفیانه​ دقیقاً می‌خوای‌خودش​ اونجا چیکار کنی؟»

«الکس مرده.»

یولگئوم جا خورد: «الکس؟ مرده؟‌توی​ آخه کی... اصلاً برای چه‌مرز​ کاری رفته بود؟ کجا فرستاده بودیش؟»

«بهش گفته بودم بره ته و توی قضیه‌دست​ داروچه رو دربیاره. به دلایلی، به نظر می‌رسه‌مرز​ بقیه دوک‌ها شک کردن که الکس، داروچه رو کشته.»

«پس یعنی یکی‌شکارشون​ از شش دوک‌حتماً​ دیگه الکس رو کشته؟»

«فعلاً منطقی‌ترین نتیجه‌گیری‌شدن​ همینه... اما یه سؤال‌آخر​ اساسی‌تر برام پیش اومده.»

«چه سؤالی؟»

«هفت دوک دقیقاً چی هستن؟»

یولگئوم با تعجب‌شکارشون​ نگاهم کرد: «داری درباره‌کار​ شیاطین از من می‌پرسی؟»

«خب تو که‌شدن​ یک میلیون ساله‌سیم​ داری زندگی می‌کنی...»

«اگه یه بار دیگه‌داد​ درباره سنم حرف بزنی،‌غیبش​ جواب سؤالت رو نمی‌دم.»

دستم را به‌قولت​ نشانه تسلیم بالا‌اون​ بردم: «باشه بابا.»

«به هر حال، حتی‌خودش​ منم جزئیات دنیای شیاطین‌جنگجوهاست​ رو اون‌قدر دقیق نمی‌دونم.»

«پس هر‌مسموم​ چی می‌دونی‌دنیای​ رو بگو.»

یولگئوم زیر لب غرغر‌داد​ کرد: «یه شیطان داره درباره‌مقصد​ هفت دوک از من می‌پرسه.»

«عجیبه؟»

«کاملاً عجیبه. به‌شکارشون​ هر حال، تو‌حتماً​ واقعاً یه گونه خاصی.»

یولگئوم دست‌به‌سینه بودنش رو‌دنیای​ رها کرد و فنجان‌زدن​ چایش رو بالا آورد.

«هفت دوک... اونا هفت پادشاه هستن که بر دنیای شیاطین‌مرز​ حکومت می‌کنن. و در عین حال، به خاندان پادشاه شیاطین‌چشم‌هایی​ خدمت می‌کنن و تمام وفاداری‌شون رو به اون اختصاص می‌دن.»

با پوزخند گفتم: «اسمش رو‌برای​ می‌ذاری وفاداری؟ مگه فقط ندارن یه‌توی​ مشت عروسک خیمه‌شب‌بازی رو بزرگ می‌کنن؟»

«همه پادشاهان در اصل عروسک خیمه‌شب‌بازین. منم حاکم‌جنگجوهاست​ تمام اژدهایان جهانم، اما در عین حال، حلال‌نمی‌تونه​ مشکلاتی هستم که کثافت‌کاری‌های بقیه اژدهایان رو جمع‌وجور می‌کنه.»

«خب، اگه از تعریف پادشاه بگذریم، وقتی به روششون نگاه می‌کنم که‌وضعیتشون​ چطور کاندیداهای پادشاه شیاطین رو زیر نظر می‌گیرن و فقط یکیشون رو برای‌ساخته​ پادشاهی بعدی بزرگ می‌کنن، هیچ احترام خاصی نسبت به خاندان سلطنتی توش نمی‌بینم.»

«در عوض، اگه کسی پادشاه شیاطین بشه، قدرت مطلق‌مقصد​ رو به دست میاره. این که اونا گند می‌زنن‌بودم​ و از خونه فرار می‌کنن، دیگه تقصیر دوک‌ها نیست.»

با کلافگی‌مبارزه​ پشت سرم‌بمون​ رو خاراندم.

«به هر حال، در واقع این‌حتماً​ هفت دوک بودن که برای ۶۶۶‌ساخته​ قرن بر دنیای شیاطین حکومت کردن.»

یولگئوم سر تکان داد: «درسته. قدرت واقعی دست اشرافه و قدرت اسمی دست پادشاه شیاطین. با این حال،‌زمزمه​ فقط کسانی که نام دمیورگوس رو به دوش می‌کشن می‌تونن از سلاح پادشاه شیاطین استفاده کنن. فقط به‌اگه​ همین یک دلیل، هفت دوک دنیای شیاطین چاره‌ای ندارن جز اینکه به پادشاه شیاطین به عنوان اربابشون خدمت کنن.»

زره پادشاه شیاطین، یک‌داد​ زره قدرتمند و نماد‌غیبش​ مطلق پادشاه شیاطین بود.

پادشاه شیاطینی که این زره‌برای​ رو به تن می‌کرد، قدرتی معادل‌توی​ کل دنیای شیاطین به دست می‌آورد.

یولگئوم دوباره دهان باز کرد.

«خب، حالا دقیقاً چی رو می‌خوای‌سیم​ بدونی؟ همون‌طور که از اسمشون پیداست،‌وضعیتشون​ هفت دوک نماینده‌های قبیله‌های دنیای شیاطین هستن.»

«هر چی بیشتر بهش فکر می‌کنم، کمتر می‌فهمم‌غیبش​ ارباب شیاطین بودن یعنی چی. پادشاهی که هر‌حقش​ صد سال یک‌بار می‌میره، چه اقتداری می‌تونه داشته باشه؟»

«باید واضح‌تر بگی. تو دنیای انسان‌ها، این جنگ‌ها به زور‌داد​ هر صد سال یک‌بار دفع می‌شن، مگه نه؟ جنگ به‌نوبت​ این دلیل شروع می‌شه که شیاطین به دنیای انسان‌ها طمع دارن.»

برای لحظاتی سکوت‌شکارشون​ کردم و بعد‌حتماً​ از یولگئوم پرسیدم:

«پس با هم می‌ریم؟»

«باشه. اما دقیقاً‌تکون​ می‌خوای تو دنیای‌شکافی​ شیاطین چیکار کنی؟»

«باید دنبال چند نفر بگردم.»

«کی؟»

«داروچه و الکس. هزار‌دنیای​ تا سکه طلا شرط‌زدن​ می‌بندم که اونا نمرده‌ن.»

«مدرکی هم‌دست​ برای این‌داد​ حرفت داری؟»

«هنوز نه. ولی اگه‌بمون​ قرار بود به این راحتی‌تکون​ بمیرن، ۶۶۶ قرن زنده نمی‌موندن.»

«عجب منطق شاهکاری.»

«مسخره‌م نکن. نه مبارزه بزرگی‌انسان‌ها​ در کار بوده، نه درگیر‌حال​ توطئه‌ای شدیم که دنیا رو بلرزونه.»

«اینکه اژدهایان دیوونه‌تکون​ شدن، به نظرم‌شکافی​ اتفاق خیلی بزرگی میاد.»

«اگه به عنوان مغز متفکر یه توطئه، زیر مشت و لگدهای‌توی​ من می‌مرد منطقی بود، ولی الان، اون فقط در حال تحقیق‌حقش​ درباره اوضاع بوده و دلیلی نداره به همین سادگی مرده باشه.»

«منم همین رو شنیدم.»

«یه چیزی این وسط هست.‌انسان‌ها​ کاملاً مشخصه. و من می‌خوام‌حال​ ته و توش رو دربیارم.»

یولگئوم تسلیم شد: «به هر حال، اگه‌فضا​ بهش فکر کنی، این قضیه هیچ ربطی به‌لطفی​ اژدهایان ما نداره. باشه، یه مدت باهات می‌پلکم.»

یولگئوم و دئوس.

بار دیگر، دو‌شکارشون​ حاکم مطلق جهان‌حتماً​ با یکدیگر همراه شدند.

دنیای شیاطین، فضای‌شدن​ عظیمی در زیر‌سیم​ قاره خوزه بود.

با این حال، از نظر فیزیکی زیر زمین قرار نداشت.‌مرز​ بلکه بیشتر شبیه این بود که قاره خوزه در هوا‌چشم‌هایی​ معلق باشد و این دنیا زیر آن قرار گرفته باشد.

البته در واقعیت، حفر کردن زمین در قاره‌دست​ خوزه و رسیدن به دنیای شیاطین تقریباً غیرممکن‌مرز​ بود، اما از نظر تئوری امکان‌پذیر به نظر می‌رسید.

اگر قلمرو اژدهایان یک بعد کاملاً‌حتماً​ متفاوت بود، دنیای شیاطین بیشتر شبیه‌ساخته​ لایه پایینی از دو قاره دیسک‌مانند بود.

دنیای شیاطین همیشه در‌دنیای​ تاریکی مطلق یک گرفتگی‌زدن​ کیهانی فرو رفته بود.

به خاطر سایه‌ای که‌داد​ قاره خوزه ایجاد می‌کرد، هیچ‌مقصد​ نوری در آنجا دیده نمی‌شد.

بیرون از مرز این تاریکی،‌برای​ سرزمین‌هایی قرار داشتند که به‌داد​ یک ویرانه‌زار فاسد تبدیل شده بودند.

مشخص نبود دقیقاً چه چیزی است، اما هیچ‌جنگجوهاست​ موجود زنده‌ای نمی‌توانست در این سرزمین‌های ویران زنده‌نمی‌تونه​ بماند. حتی اگر موجودی از دنیای شیاطین بود.

مکانی که من و یولگئوم در‌سیم​ حال حاضر به سمت آن می‌رفتیم،‌وضعیتشون​ نزدیک مرز خارجی دنیای شیاطین بود.

پرسیدم: «اینجا دیگه کجاست؟»

یولگئوم جواب داد: «قلمرو ممنوعه.»

«قلمرو ممنوعه شیاطین؟‌شکارشون​ اصلاً مشکلی نداره‌حتماً​ من برم همچین جایی؟»

«مشکلی نیست.‌مسموم​ چون تو‌دنیای​ یه شیطانی.»

چندی پیش، یولگئوم خود‌داد​ را به شکل یک‌غیبش​ انسان کامل درآورده بود.

و حالا به همان‌بمون​ روش، داشت ظاهر نژاد‌دست​ شیاطین را تقلید می‌کرد.

یولگئوم با نارضایتی گفت:‌خودش​ «آره، ولی... چرا من‌جنگجوهاست​ باید یه اژدهای شیطانی باشم؟»

با بی‌خیالی گفتم:‌شدن​ «اژدها با اژدهای‌سیم​ شیطانی چه فرقی داره؟»

«کاملاً فرق داره! ما‌داد​ اژدهایان نظم و تعادل‌غیبش​ این دنیا رو حفظ می‌کنیم...»

قبل از اینکه‌قولت​ توضیحاتش تمام شود،‌اون​ چند قدم جلوتر رفتم.

یولگئوم از پشت سرم‌خودش​ داد زد: «حداقل به‌جنگجوهاست​ حرف آدم گوش بده!»

ناولها | novelha.net