---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

چرا از شیطان شاه بودن دست کشیدم

چپتر 262: ۵۸. به زور پاک کردن اتهام دروغین (۴) • ⏱ 12 دقیقه

چپتر 262: ۵۸. به زور پاک کردن اتهام دروغین (۴)

0

دئوس و یولگئوم اون‌قدر درگیر‌رفت​ جر و بحث بودن که‌خود​ اصلاً به داستان زکه گوش نمی‌دادن.

زکه هم که دید کسی تحویلش نمی‌گیره،‌منفجر​ نگاهش رو دوخت به کوه پشت رزدیا‌مثل​ تا یه کم مناظر دوردست رو تماشا کنه.

کوه زیبایی بود که با برف‌انکلیو​ سفید و خالص پوشیده شده بود، انگار‌ندید​ که یه کلاه سفید سرش گذاشته باشن.

روی زمین‌هایی که مدت‌ها پیش‌قاطی​ تو آتیش ماگ‌وورت سوخته بودن،‌قلعه​ دوباره سبزه‌های تازه داشت جوونه می‌زد.

یهو یه نور‌عظیمی​ قرمز روی کوه‌لای​ برفی ظاهر شد.

زکه که حسابی کتک خورده‌کرد​ و داغون بود، چشماش رو مالید‌رفت​ تا ببینه اشتباه می‌بینه یا نه.

اما نقطه‌دنیای​ قرمز در واقع‌اسم​ خیلی واضح‌تر شد.

«اون دیگه چیه؟»

با سوال زکه،‌عظیمی​ دئوس و یولگئوم‌لای​ سرشون رو برگردوندن.

درست همون موقع بود.

صدای تیز شکافته شدن باد به‌انکلیو​ گوش رسید. شبیه صدای یه شیء باریک‌ندید​ بود که داشت هوا رو پاره می‌کرد.

به آسمون نگاه کردم و دیدم یه گلوله آتشین‌ریخت​ داره میاد پایین. شیئی با سرعت یه شهاب‌سنگ به‌برای​ کوه برخورد کرد و با صدای کرکننده‌ای منفجر شد.

حجم عظیمی از خاک و خل به‌قاطی​ هوا رفت. گل و لای قاطی با برف،‌محافظتی​ مثل یه بهمن تا خود رزدیا پایین ریخت.

قلعه هم مثل دنیای شیاطین با یه‌منفجر​ سد محافظتی به اسم انکلیو محافظت می‌شد،‌مثل​ برای همین از این بهمن آسیبی ندید.

با این حال، کوه پشتی‌اسم​ جوری داغون شد که قله‌اش‌همین​ دقیقاً از وسط دو نیم شد.

به نظر می‌رسید اگه یه‌قاطی​ بار دیگه همچین چیزی بهش بخوره،‌دنیای​ به زرادخونه زیرزمینی هم آسیب می‌رسه.

بلافاصله، یه تیر‌عظیمی​ قرمز رنگ دیگه به‌قاطی​ سمت زمین سقوط کرد.

دئوس پاش رو روی زمین کوبید و‌منفجر​ پرید بالا. و بعد تو همون هوا،‌مثل​ با یه لگد تیر رو پرت کرد اون‌ور.

اسمش تیر بود، ولی‌محافظتی​ در واقع یه ستون‌می‌شد​ فلزی پنجاه متری بود.

چون از یه فضای خیلی دور سقوط کرده بود، از شدت‌دنیای​ حرارت سرخ شده بود. با سرعتی ده‌ها برابر سرعت صوت به سمت‌حال​ زمین پرت شده بود و برخوردش می‌تونست یه دهانه آتشفشانی درست کنه.

اما با یه لگد دئوس،‌رفت​ ستون آهنی تو هوا چرخید‌خود​ و افتاد تو کوه بغلی.

چون دئوس بیشتر ضربه‌برخورد​ رو دفع کرده بود،‌حجم​ خسارت جدی‌ای به بار نیومد.

«نزارِ عوضی!»

دئوس به آسمون نگاه کرد.

یه ستاره کوچیک دیده می‌شد‌رفت​ که بیرون از جو، تو‌خود​ فاصله صد کیلومتری شناور بود.

بیشتر شبیه یه‌شهاب‌سنگ​ توده ماشینی بود‌کرکننده‌ای​ تا یه ستاره.

حدود ده تا از اون تیرهایی‌انکلیو​ که تازه یکی‌شون افتاده بود، تو‌آسیبی​ یه خشاب گرد گیر کرده بودن.

یولگئوم به حرف اومد:

«عصای خدای باران...»

«این سلاحیه که نزار ساخته؟»

«آره. این یه سلاح مداریه که تو عصر‌می‌شد​ طلایی استفاده می‌شد. با استفاده از انرژی قدرتمند‌جوری​ رعد، یه تیر بزرگ فلزی رو شلیک می‌کنه.»

«شبیه متیور استرایک می‌مونه.»

«مفهومش همونه.‌حجم​ هرچند این‌خاک​ یکی خیلی قوی‌تره.»

زکه دستاش رو سایبون‌برخورد​ چشماش کرد. منم به‌حجم​ اون بالا خیره شدم.

هرچند نمی‌تونستم مثل یولگئوم یا دئوس واضح‌محافظت​ ببینمش، اما به لطف چشم شیطانی می‌تونستم به‌پشتی​ طور محو «عصای خدای باران» رو تشخیص بدم.

یه ستون شعله‌ور دیگه سقوط کرد. چیزی که اول‌ریخت​ شلیک شده بود فقط یه ستون آهنی بود، اما‌برای​ سطحش به خاطر اصطکاک با جو آتیش گرفته بود.

عصای خدای رعد.

اسم خیلی برازنده‌ای بود.

اون ستون نور قرمز‌محافظتی​ که داشت پایین می‌اومد، واقعاً‌برای​ حس عصای خدا رو می‌داد.

«خدا دیگه‌خاک​ چه صیغه‌ایه!‌لای​ عجب غول حروم‌زاده‌ای!»

دئوس عصای خدای رعد رو‌رفت​ با لگد فرستاد بالا و‌خود​ بلافاصله مسیرش رو دنبال کرد.

قبل از اینکه حتی وقت کنم به این فکر کنم که می‌خواد‌لای​ چیکار کنه، دئوس یه طرف عصای خدای رعد رو چسبید. با اینکه جنسش‌می‌شد​ از فولاد هم سخت‌تر و سنگین‌تر بود، ولی حریف قدرت پنجه‌های دئوس نمی‌شد.

تو همون حالت، دئوس‌محافظتی​ عصای خدای رعد رو‌می‌شد​ به سمت آسمون پرت کرد.

قدرتی که از یه بدن کوچیک‌مثل​ با قد کمتر از یک متر‌شیاطین​ و هشتاد سانت ساطع می‌شد، وحشتناک بود.

عصا با سرعتی بیشتر از‌رفت​ اونی که پایین اومده بود،‌خود​ به سمت بالا پرتاب شد.

کم‌کم سرخ شد و‌برخورد​ نوک عصا آتیش گرفت، جوری‌عظیمی​ که مثل فشفشه جرقه می‌زد.

در نهایت از دید خارج‌اسم​ شد و فقط یه رد‌همین​ نور از خودش به جا گذاشت.

یه نور کوچیک،‌رفت​ خیلی بالاتر از‌مثل​ جو چشمک زد.

این آخرین نوری‌عظیمی​ بود که از نابودی‌قاطی​ خود پرتابه ساطع شد.

«کی فکرش رو می‌کرد موجودی وجود داشته باشه‌حجم​ که بتونه یه سلاح رو با لگد به‌خود​ بیرون از جو پرت کنه و نابودش کنه؟»

با حرف یولگئوم، دئوس‌محافظتی​ با دو تا انگشتش‌می‌شد​ علامت پیروزی رو نشون داد.

«اصلاً از این وضعیت‌لای​ خوشم نمیاد. این یعنی نزار‌ریخت​ جای ما رو پیدا کرده.»

«خب، دیر یا زود لو می‌رفتیم.‌لای​ در حال حاضر ما تنها موجودات هوشمند‌دنیای​ تو این سرزمین آلوده به ماگ‌وورت هستیم.»

«یعنی اینجا هم‌شهاب‌سنگ​ باید تا حدودی‌کرکننده‌ای​ برای دفاع آماده بشه.»

«نمی‌شه بیخیالش بشیم؟»

«رو چه حسابی؟»

«چون من اینجام.»

«اعتماد به‌سرعت​ نفس کاذب‌برخورد​ رو فاکتور بگیر.»

«هنوز نمی‌خواد با من بجنگه. وگرنه خودش مستقیم می‌اومد پایین.‌همین​ اون حروم‌زاده اون بالاست و من اینجام، فقط داریم برای‌نیم​ هم دندون تیز می‌کنیم. من هنوز به اندازه کافی آماده نیستم.»

«یعنی حتی‌خاک​ دی‌اس هم‌لای​ کافی نیست؟»

«پنجاه پنجاهه. اگه نزار تو این مدت اصلاً قوی‌تر‌بهمن​ نشده باشه، من می‌برم. اما اگه حتی تو یکی از‌می‌شد​ نقشه‌هاش برای حرکت بعدی موفق بشه، این بار من می‌میرم.»

«فکر کنم بتونم بگم آماده‌ام...؟»

زکه در‌دنیای​ جواب سوال یولگئوم‌اسم​ به حرف اومد.

«می‌گن در ازای کمک به دنیای‌مثل​ شیاطین، جادو یاد گرفته. نمی‌دونم معنیش‌شیاطین​ چیه، ولی مطمئنم که تکامل پیدا می‌کنه.»

«دانش عصر طلایی و دانش عصر‌لای​ نقره‌ای... اگه به همه‌شون مسلط بشه، واقعاً‌دنیای​ یه قدم به مقام خدایی نزدیک‌تر می‌شه...»

یولگئوم در حالی‌شهاب‌سنگ​ که این رو می‌گفت،‌منفجر​ سرش رو تکون داد.

«اصلاً کار راحتی نیست.»

«بین سخت و غیرممکن فرق هست.‌مثل​ راحت‌ترین کار اینه که تکنیک‌های عصر‌شیاطین​ طلایی رو به من یاد بدی.»

«عمراً. اگه بحث خطرناک‌خاک​ بودن باشه، تو قطعاً از‌بهمن​ نزار کمتر نیستی، مگه نه؟»

«تچ، نمیاد پایین.»

«پس دیگه چی کم داری؟‌اسم​ فکر کنم بتونم با دی‌اس ایره‌این​ به اندازه کافی خوب کنار بیام.»

در جواب سوال‌رفت​ یولگئوم، دئوس رو‌مثل​ کرد به زکه.

«وقتی کارم‌حجم​ با این یارو‌رفت​ تموم شد، می‌رم.»

«آه! خب... پس عالی میشه!»

زیک گونه‌اش رو خاروند.

«همیشه ممنونم که این‌قدر ازم تعریف‌مثل​ می‌کنی. اما بهتر نیست به جای اینکه‌محافظتی​ اینجا این کار رو بکنیم، بریم اسلحه‌خونه؟»

یولگئوم جواب داد:

«مشکلی پیش نمیاد. اینجا تاسیساتی نیست که‌منفجر​ با حمله‌ای به این اندازه آسیب ببینه.‌مثل​ با این حال، می‌خواید یه امتحانی بکنیم؟»

زیک داشت راه می‌افتاد تا‌اسم​ دنبال یولگئوم بره، اما دئوس‌همین​ یقه‌اش رو از پشت گرفت.

«کجا داری میری؟‌رفت​ باید به کاری که‌بهمن​ داشتی می‌کردی ادامه بدی.»

«آه!»

«همین الان گفتم. تکامل‌برخورد​ سلاح‌هاتون بالاترین اولویته. بقیه‌حجم​ چیزا مثل آب خوردنه.»

«خیلی خب.»

یولگئوم به اون‌رفت​ دو تا نگاه‌مثل​ کرد و چیزی گفت.

«اما زیاده‌روی نکنید!‌عظیمی​ قبل از اینکه‌لای​ حتی بجنگید، صدمه می‌بینید.»

اما عمراً‌سرعت​ اون دو تا‌کرد​ صداش رو می‌شنیدن.

در یک چشم به هم زدن، به‌محافظت​ آسمون اوج گرفتن و با تمام توانشون‌حال​ شروع کردن به مبارزه و تبادل ضربات.

«زیک هم که لنگه همونه!»

پام رو روی زمین کوبیدم و سرم‌قاطی​ رو تکون دادم. با این حال، راستش‌شیاطین​ رو بخواید، خودم هم مشتاقانه منتظرش بودم.

تا کجا قراره رشد کنن؟

واقعاً...

برام سوال بود که آیا ممکنه از‌بهمن​ نزار پیشی بگیرن؟ نماد عصر طلایی، زمانی‌اسم​ که بشریت به بزرگ‌ترین شکوفایی خودش رسید.

«عصای خدای رعد نابود شده.»

غول بازوهاش رو‌شهاب‌سنگ​ بالای سرش دراز کرد‌منفجر​ و روی زمین افتاد.

سرم رو بالا‌شیاطین​ آوردم و به‌انکلیو​ تخت پادشاهی نگاه کردم.

خدایی که اونجا نشسته بود.

او یک موجود کیهانی بود که غول‌ها‌قاطی​ رو از خوابشون بیدار کرد و اونا رو‌محافظتی​ به انسان‌های جدیدی به نام آداپا تکامل داد.

در اینجا فقط‌شهاب‌سنگ​ احترام و اطاعت‌کرکننده‌ای​ بی‌نهایت وجود داشت.

فقط با جرئت کردن برای‌اسم​ نگاه به نوک پاهاش، احساس می‌کردم‌این​ آرزویی صد هزار ساله برآورده شده.

«انکیدو. تو انکیدویی هستی‌لای​ که آغوش یک زن رو‌ریخت​ شناختی. از چی این‌قدر می‌ترسی؟»

اسم غولی که‌عظیمی​ روی زمین دراز‌لای​ کشیده بود، انکیدو بود.

اسمی که از‌شهاب‌سنگ​ افسانه‌ای تو خاطرات‌کرکننده‌ای​ نزار گرفته شده بود.

«جناب نزار. شما به من دستور دادید که قلعه سفید رو با‌آسیبی​ عصای خدای رعد نابود کنم. اما، با شکست مواجه شد. می‌ترسم حالا‌بار​ سرم رو قطع کنید و مغز بی‌مصرفم رو سرخ کنید یا بخارپز کنید.»

«احمقانه‌ست. فکر می‌کنی من‌لای​ شکست می‌خورم؟ داری به من‌ریخت​ شک می‌کنی که شکست خوردم؟»

«اوه خدای من! این یعنی...»

«من دانای کل و قادر مطلقم. من‌منفجر​ اون دستور رو بهت دادم در حالی‌مثل​ که می‌دونستم شکست می‌خوره. پس شک نکن، انکیدو.»

«بله، نزار.»

«تو فقط باید دست و پای من بشی و از حرفام‌دنیای​ پیروی کنی. کوتوله‌ها، پری‌های پست‌تر از انسان و بقیه نمی‌تونن با آداپا‌حال​ مقایسه بشن. تو واقعاً از مردم منی، انکیدو، و تو پادشاه اونایی.»

«به لطف سخاوت نزار،‌خاک​ انکیدو یک بار دیگه‌مثل​ جونش رو مدیون شماست.»

نزار از‌سرعت​ روی تختش‌برخورد​ بلند شد.

از ارچ، قلعه‌ای‌شیاطین​ در آسمان، به‌انکلیو​ دنیای پایین نگاه کرد.

قاره خوزه که به‌لای​ شکل یک اسب بود،‌خود​ به وضوح دیده می‌شد.

«انکیدو، بیا اینجا.»

«بله، نزار.»

انکیدو روی زانوهاش‌شیاطین​ راه رفت و‌انکلیو​ کنار نزار قرار گرفت.

«اون ستاره کوچیک در اصل مال من بود. فقط کافیه برای مدتی‌شیاطین​ تو دستای یکی دیگه رهاش کنی و بعد پسش بگیری. اما نیازی‌پشتی​ نیست روی این موضوع وسواس به خرج بدیم. اونجا رو نگاه کن.»

نوک انگشتان نزار‌عظیمی​ به سمت آسمان‌لای​ تاریک اشاره کرد.

«این دنیا بزرگ‌تر از چیزیه که بتونی تصور کنی. ستاره‌های‌خاک​ بی‌شماری وجود دارن. برج بابل رو کامل کن. تا روزی‌شیاطین​ که به یک خدای حقیقی تبدیل بشم، برای من فداکاری کن.»

«حرف خدا همیشه درسته. حاکم کل‌انکلیو​ دنیای ابعادی بشید. من حاضرم یه پله‌ندید​ کوچیک تو مسیر رسیدن به اونجا باشم.»

«خوبه.»

«جناب نزار. با اون قلعه سفید می‌خواید چی‌مثل​ کار کنید؟ اگه دستور بدید، صد هزار نیروی‌اسم​ آداپا رو رهبری می‌کنم و بهش حمله می‌کنم.»

«نه، تأیید کردم که اون‌کرد​ اونجاست، همین کافیه. با یه شاهین‌رفت​ هزار چشم زیر نظرش داشته باش.»

«همون‌طور که‌دنیای​ دستور دادید‌محافظتی​ عمل می‌کنم.»

انکیدو رفت و‌رفت​ نزار دوباره به‌مثل​ زمین پایین نگاه کرد.

راهی هم وجود داشت که‌رفت​ این سیاره کوچیک رو نادیده‌خود​ بگیره و مستقیم بره فضای بیرونی.

فقط با منابع مشتری و قمرهاش، هیچ‌منفجر​ مشکلی برای ایجاد ارتشی که بتونه کل‌مثل​ منظومه شمسی رو تحت سلطه دربیاره وجود نداشت.

مغز آداپا هنوز به تکامل کامل نرسیده بود،‌می‌شد​ اما زمان همه‌چیز رو مشخص می‌کرد. تا اون موقع،‌قله‌اش​ فقط باید مغز انسان‌ها و کوتوله‌ها رو قرض می‌گرفتیم.

اما نزار نمی‌تونست این‌لای​ کار رو بکنه. به‌خود​ خاطر وسواس و عقده‌اش بود.

«این باید یه وسواس احمقانه باشه! آمیتیس، اولین‌مثل​ کاری که وقتی چشمات رو باز می‌کنی انجام‌اسم​ میدی چیه؟ اون ستاره کوچیک رو خرد می‌کنی؟ یا...»

وقتی برگشت، زنی اونجا بود.

تقریباً نصف اندازه نزار بود، صورت و‌محافظت​ بدن انسانی داشت، اما زیر پوستش چرخ‌دنده‌ها‌حال​ و سیم‌های بی‌شماری به هم متصل بودن.

آمیتیس با‌خاک​ صدای جیرجیری سرش‌قاطی​ رو بالا آورد.

«همه‌چیز طبق‌حجم​ اراده شما‌خاک​ انجام خواهد شد.»

نزار زد زیر خنده.‌برخورد​ صدای خنده‌اش تو کل‌حجم​ این سالن بزرگ پیچید.

به نظر می‌رسید‌شیاطین​ همه‌چیز داره به‌انکلیو​ خوبی پیش میره.

نزار که یک بار حمله کرده‌مثل​ بود، دیگه حمله‌ای نکرد، شاید به این‌محافظتی​ خاطر که عصای خداییش نابود شده بود.

در همین حال، زره‌خاک​ و سلاح‌های اژدهایان هم وارد‌بهمن​ مرحله نهایی توسعه شده بودن.

روسدیا پرجنب‌وجوش‌تر از‌شهاب‌سنگ​ هر جای دیگه‌ای‌کرکننده‌ای​ تو دنیا بود.

اما دئوس که در واقع مسبب‌انکلیو​ این قضیه بود، به نظر می‌رسید‌آسیبی​ علاقه‌اش رو به اونجا از دست داده.

در واقع، هدف اصلی دئوس‌قاطی​ زندانی کردن اسکاتول بود، و روسدیا‌دنیای​ فقط یه جور پرده دود بود.

حالا که طول موج فرشته‌ها از‌لای​ طریق اسکاتول کاملاً درک شده بود، دیگه‌دنیای​ مهم نبود چه اتفاقی برای روسدیا می‌افته.

«آه، حوصلم سر رفته.»

«بله؟»

زیک که مشغول‌رفت​ آشپزی بود، سرش رو‌بهمن​ به سمت دئوس چرخوند.

«هیچی، به کارت برس.»

«چشم.»

دئوس مدتی به‌شیاطین​ زیک نگاه کرد‌انکلیو​ و دوباره حرفی زد.

«همش داری‌خاک​ این کار خسته‌کننده‌قاطی​ رو تکرار می‌کنی.»

«برای من که جالبه.»

«آخه همش داری‌شهاب‌سنگ​ یه کار تکراری‌کرکننده‌ای​ رو انجام میدی.»

«اگه می‌خواید کاسبی کنید، باید همیشه‌انکلیو​ یه چیز ثابت رو ارائه بدید.‌آسیبی​ اگه مزه‌اش مدام عوض بشه، نمی‌تونید بفروشیدش.»

«خسته نمیشی؟»

«نه.»

«خب، شمشیرزنی خاندانت هم‌برخورد​ خیلی خسته‌کننده بود، ولی‌حجم​ بازم مدام انجامش می‌دادی.»

«خودتون اون‌دنیای​ موقع گفتید‌محافظتی​ که مفیده.»

«من کی تا‌رفت​ حالا گفتم غذایی‌مثل​ که پختی خوشمزه نبوده؟»

«آه، خب، مفید بودن‌خاک​ تو شمشیرزنی یه چیزه و‌بهمن​ خسته‌کننده بودنش یه چیز دیگه.»

ناولها | novelha.net