---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

چرا از شیطان شاه بودن دست کشیدم

چپتر 55: ۱۳. سوءتفاهم‌های تکراری (۳) • ⏱ 11 دقیقه

چپتر 55: ۱۳. سوءتفاهم‌های تکراری (۳)

0

«جواب بده. چطوری بکشمت؟»

«ارباب شانترینا همین نزدیکی‌هاست.»

«همین حدس‌زده​ رو می‌زدم.‌می‌شد​ چون تو خدمتکارشی.»

«با اینکه اینو می‌دونی، بازم می‌گی می‌خوای منو بکشی؟‌تیکه​ خیلی بی‌انصافیه. سرورم، وقتی جوون بودید، کی شریکتون بود‌دنیای​ وقتی داشتید یاد می‌گرفتید چطور با زن‌ها رفتار کنید؟»

«خفه شو.»

«خجالت کشیدید؟»

«راه بیفت.»

«صورتتون سرخ شده.»

«مسخره‌بازی درنیار، فقط راهنماییم کن.»

«بهتون گفته بودم که وقتی با گردن زنِ اربابتون طرفید، باید طوری باهاش‌ندادم​ رفتار کنید انگار دارید یه تیکه توفوی نرم رو گاز می‌گیرید. چون این‌قدر باهام‌شهوت​ خشن رفتار می‌کنید، تو دنیای شیاطین شایعه شده که سرورم توانایی تولید مثل نداره.»

«الکسِ عوضی!»

دئوس دنبال خدمتکار راه افتاد، از کوچه پس‌کوچه‌ها گذشت و‌توفوی​ وارد یه خونه شد. زنی با موهای به سیاهی شب‌شایعه​ که مرتب شونه شده بود، با وقار وسط اتاق نشسته بود.

چشم‌هاش حالت ملایمی داشت‌گفت​ و دست‌هاش رو مؤدبانه‌حتی​ به هم گره زده بود.

اگه فقط همین بود، می‌شد گفت‌گرما​ یه زن پاکدامن و نجیبه... اما‌مگه​ حتی یه تیکه لباس هم تنش نبود.

«نمی‌خوای یه چیزی بپوشی؟»

«آخه من از‌طرفید​ اون آدمام که اصلاً‌انگار​ تحمل گرما رو ندارن.»

«با تو‌اگه​ نمی‌شه یه کلمه‌پاکدامن​ حرف جدی زد.»

«مگه بهتون یاد ندادم‌اصلاً​ که به زن‌ها مثل‌نمی‌شه​ یه تیکه سنگ نگاه کنید؟»

«شنیدم که همه‌اگه​ دوک‌های دنیای شیاطین‌پاکدامن​ یه تختشون کمه.»

اسمش شانترینا بود.

بین هفت دوک دنیای شیاطین،‌پاکدامن​ اون ارباب شیاطین و فاحشه‌هایی بود‌نبود​ که از فضیلت شهوت پیروی می‌کردن.

«لطفاً بشینید، سرورم.»

«انگار خبرا دیر بهت‌می‌شد​ می‌رسه، خیلی وقته که‌اما​ دیگه سرور کسی نیستم.»

«کسی که یه بار سرورم بوده، تا‌انگار​ ابد سرورمه. این دختر فقط از یه‌این‌قدر​ مرد پیروی می‌کنه و کس دیگه‌ای رو نمی‌شناسه.»

«...تو مگه‌اگه​ ۶۶۶ قرن‌گفت​ عمر نکردی؟»

«بله، سرورم.»

«سرورت هم که‌اگه​ هر صد سال‌پاکدامن​ یه بار عوض می‌شه.»

«حسودیتون شده؟»

«طرز حرف‌اگه​ زدنت واقعاً باید‌پاکدامن​ این‌قدر افتضاح باشه؟»

«نگران نباشید. تو‌آدمام​ دوران ما، ما فقط‌ندارن​ از سرورمون پیروی می‌کنیم.»

دئوس روی‌زده​ مبلی که بالای‌گفت​ اتاق بود نشست.

شانترینا، ارباب شهوت، جلوی‌باید​ پاهای دئوس زانو زد‌دارید​ و سرش رو خم کرد.

«شانترینا.»

«بله، سرورم.»

«چرا اینجایی؟»

«احتمالاً به‌اربابتون​ همون دلیلی‌باید​ که سرورم اینجاست.»

«حوصله معما‌اگه​ و بازی با‌پاکدامن​ کلمات رو ندارم.»

«سرورم، تا کی‌آدمام​ قصد دارید به‌گرما​ این کار ادامه بدید؟»

«کدوم کار؟»

«این بازی قهرمان‌بازی رو.»

«سرورم. فقط بیست سال دیگه باقی مونده.‌اما​ تو این مدت خیلی چیزا هست که‌بپوشی​ باید یاد بگیرید. پادشاهان شیاطین گذشته احساس می‌کردن...»

«شانترینا.»

«بله، سرورم.»

«فکر کنم گفتم که حوصله بازی‌باهاش​ با کلمات رو ندارم. جوابمو بده. وگرنه‌می‌گیرید​ حتی اگه تو هم باشی، ازت نمی‌گذرم.»

شانترینا مستقیم‌اگه​ به چشم‌های‌گفت​ دئوس خیره شد.

خشمی سیاه تو‌آدمام​ اعماق بی‌کران اون‌گرما​ چشم‌ها گره خورده بود.

نتونست تحمل کنه‌اگه​ و در نهایت‌پاکدامن​ نگاهش رو دزدید.

«به همون‌اربابتون​ دلیلی که‌باید​ سرورم اینجاست.»

«حرف بزن. دلیلت چیه.»

«...سرورم. ما، هفت دوک،‌اصلاً​ همیشه برای پیروزی دنیای‌نمی‌شه​ شیاطین سخت تلاش کردیم.»

«سعی نکن با این حرفا‌گفت​ ترحم بخری. فقط باید به‌لباس​ چیزی که می‌پرسم جواب بدی.»

«لطفاً بیشتر از‌طرفید​ این تو کارای‌باهاش​ داروچه دخالت نکنید.»

پشت سرم یه احساس گزگز عجیبی‌نجیبه​ کردم. همون‌طور که انتظار می‌رفت، پای‌نمی‌خوای​ دوک‌های شیطانی هم وسط کشیده شده بود.

چیزی که الکس‌آدمام​ بهش شک کرده بود،‌ندارن​ داشت به حقیقت می‌پیوست.

«دخالت نکنم؟»

«جرئت نمی‌کنم بهتون‌طرفید​ دستور بدم. فقط‌باهاش​ ازتون خواهش می‌کنم.»

دئوس در حالی که‌گفت​ دست‌به‌سینه نشسته بود، چونه‌اش‌حتی​ رو بالا داد و گفت:

«قانعم کن.»

«بله، سرورم.»

شانترینا از روی‌طرفید​ زمین بلند شد و‌انگار​ به دئوس نزدیک شد.

با بدنی کاملاً برهنه و خیره‌کننده، بدون‌اما​ حتی یه تیکه لباس زیر، روی پاهای دئوس‌آخه​ نشست و دست‌هاش رو دور گردنش حلقه کرد.

لب‌های قرمزش رو با زبون‌تحمل​ خیس کرد و بعد گونه‌اش‌حرف​ رو به گونه دئوس چسبوند.

آهی عمیق و‌اگه​ پر از ناز، گوش‌های‌نجیبه​ دئوس رو قلقلک داد.

«داری چیکار می‌کنی؟»

«دارم قانعتون می‌کنم دیگه.»

«ها، لابد بیشتر‌آدمام​ آدما با این‌گرما​ روش قانع می‌شن.»

«آخه من چه بحث جدی‌ای می‌تونم با تو‌اما​ داشته باشم؟ می‌گن هر هفت دوک یه تختشون کمه.‌اون​ واسه همینه که هر صد سال یه بار می‌بازیم.»

شانترینا با نوک‌طرفید​ بینیش زیر شقیقه‌باهاش​ دئوس رو نوازش کرد.

«عصبانی نشید.»

«من از این کارا خوشم نمیاد.‌گرما​ طفره نرو و واضح حرفت رو‌مگه​ بزن. چه بلایی سر داروچه اومده؟»

«سرورم، شما‌زده​ که خودتون‌می‌شد​ خوب می‌دونید.»

«نمی‌دونم. چون نمی‌دونم دارم می‌پرسم.»

«دروغ می‌گید.‌اگه​ پس چرا الکس‌پاکدامن​ داروچه رو کشت؟»

دئوس از جاش پرید.

«الکس؟»

«بله، سرورم.»

«شنیده بودم خودکشی کرده.»

«داروچه اصلاً از اون آدمای باشخصیت نیست‌ندارن​ که خودکشی کنه. اون‌قدر خودشیفته‌ست که حتی‌سنگ​ اسمش رو روی لنگر کشتی هم می‌نویسه.»

«این فقط یه‌اگه​ حدسه؟ یا مدرکی‌پاکدامن​ هم براش داری؟»

«بیشتر شبیه یه‌طرفید​ حدسه، ولی بقیه دوک‌ها‌انگار​ هم همین‌طور فکر می‌کنن.»

دئوس احساس‌اگه​ کرد که داستان‌پاکدامن​ داره پیچیده می‌شه.

«پس یعنی من‌آدمام​ به الکس دستور دادم‌ندارن​ که داروچه رو بکشه؟»

«بله، سرورم.»

«دلیلش چی بوده؟»

«شنیدم که داروچه با استفاده از کوتوله‌ها‌اما​ داشته نقشه‌ای علیه دنیای اژدهایان و انسان‌ها‌بپوشی​ می‌کشیده و همین موضوع سرورم رو عصبانی کرده.»

«چرا داستان این‌طوری شده؟»

«مگه سرورم اون‌قدر عصبانی‌می‌شد​ نشد که حتی اژدهای‌اما​ طلای حقیقی رو هم کشت؟»

«اون برای‌اربابتون​ انتقام گرفتن‌باید​ از داروچه بود.»

«شاید این یه دلیل ظاهری باشه، ولی همه‌حتی​ می‌دونن که سرورم از اون آدما نیست که‌اون​ بخواد به خاطر ما هفت دوک همچین ریسکی بکنه.»

«عجب تصویر‌اون​ خوبی از خودم‌تحمل​ به جا گذاشتم.»

«پس واقعاً به‌اگه​ خاطر داروچه این‌پاکدامن​ کار رو کردید؟»

«هر جور‌اربابتون​ دوست داری‌باید​ فکر کن.»

دئوس دوباره روی مبل نشست.

شانترینا چهارزانو روی میز‌اصلاً​ جلوی مبل نشست و‌نمی‌شه​ رو به دئوس کرد.

«سرورم.»

«لطفاً حقیقت رو بهم بگید.»

«منم می‌خوام همینو‌می‌شد​ بپرسم. داروچه داشت‌نجیبه​ سعی می‌کرد چیکار کنه؟»

«تا جایی که من می‌دونم، اونا‌گرما​ یه نوع سم به هیولاها فروختن تا‌ندادم​ بتونن انسان‌ها و اژدهایان رو تسخیر کنن.»

«اون یه قارچه.»

«احتمالاً یه نوع قارچ بوده.»

«اسمش برام مهم نیست، ولی فکر‌نجیبه​ کنم با اون می‌خواسته موجودات قدرتمندی‌نمی‌خوای​ مثل اژدهایان و غول‌ها رو کنترل کنه.»

«داروچه روش مفیدی به حساب میاد. تو یه جنگ در ۳۱۶ قرن پیش، یه‌سنگ​ ارتش بزرگ با استفاده از جانوران آلوده به میسلیوم ساخته شد که دنیای انسان‌ها رو‌می‌کردن​ ویران کرد. حدس می‌زنم می‌خواستن تو جنگ این قرن از اژدهایان و غول‌ها استفاده کنن.»

شانترینا مستقیم‌زده​ به چشم‌های‌می‌شد​ دئوس نگاه کرد.

«پس چرا‌اربابتون​ سرورم جلوش‌باید​ رو گرفت؟»

«گفتم که‌اگه​ من جلوش‌گفت​ رو نگرفتم.»

«اما در واقعیت، داروچه بعد از ملاقات با‌نمی‌شه​ الکس کشته شد. الکس هم که در حال‌شنیدم​ حاضر به عنوان دستیار شخصی سرورم خدمت می‌کنه.»

«دستیار شخصی دیگه کدوم‌می‌شد​ خریه؟ اونا فقط خودشون‌اما​ رو به من چسبوندن.»

«مقام پادشاه شیاطین این قرن توسط سرورم تصاحب شده، کسی که الکس ادعا‌می‌گیرید​ می‌کنه جانشینشه. طبیعیه که اون رهبر هفت دوک ما بشه و جنگ رو‌عوضی​ هدایت کنه. اما تو اختیارات یه دوک اعظم، حق مرگ و زندگی وجود نداره.»

«پس چرا داری من رو‌پاکدامن​ بابتش سین‌جیم می‌کنی؟ اگه ناراضی‌تنش​ هستی، برو به الکس بگو.»

«گیج شدم.»

«همین الان‌زده​ داری نقش‌می‌شد​ بازی می‌کنی.»

«سرورم. منظورتون چیه؟»

«مگه فقط نداری چرت و‌پاکدامن​ پرت سر هم می‌کنی تا‌تنش​ اتفاقی که افتاده رو مخفی کنی؟»

«فراموش کردید که این من‌تحمل​ بودم که خدمتکار رو فرستادم‌حرف​ تا سرورم رو احضار کنه؟»

«همون رو هم میگم.»

«ما به هم اعتماد نداریم.»

شانترینا پاهایش را‌می‌شد​ جابه‌جا کرد و‌نجیبه​ روی هم انداخت.

«پس بهم بگو.‌آدمام​ کی از مرگ‌گرما​ داروچه سود می‌بره؟»

«من یه انسانم.»

«لابد همین‌طوره. و بعدش؟»

«نمی‌دونم. برای همین اومدم اینجا.»

«داری پشت‌اون​ سر الکس‌اصلاً​ فضولی می‌کنی؟»

«بله. از قبل بهتون‌می‌شد​ گفتم چون فکر نمی‌کنم‌اما​ بتونم سرورم رو گول بزنم.»

«فکر می‌کنی‌اربابتون​ الکس به‌باید​ شیاطین خیانت کرده؟»

«هنوز چیزی نیست‌می‌شد​ که بتونم در‌نجیبه​ موردش حرف بزنم.»

دئوس که با‌آدمام​ بی‌حسی بهش نگاه‌گرما​ می‌کرد، پوزخندی زد.

«خوب بازی می‌کنید. هفت دوک‌گفت​ به هم شک دارن و‌لباس​ همدیگه رو زیر نظر گرفتن.»

«چون پادشاه‌اربابتون​ شیاطین از‌باید​ خونه فرار کرده.»

«قراره تو این مقطع دنیای شیاطین رو تعطیل‌حتی​ کنیم؟ چرا همه‌تون دست از سر شیاطین برنمی‌دارید‌اون​ و نمی‌رید یه گوشه‌ای بین انسان‌ها زندگی کنید؟»

«منظورتون همینه، سرورم؟»

«هیچ معنیِ‌زده​ عمیق و‌می‌شد​ بزرگی پشتش نیست.»

«سرورم.»

«چیه؟»

«لطفاً برگردید.»

«کجا؟»

«به تخت پادشاهی شیاطین.‌باید​ حضور شما اونجا با‌دارید​ نبودنتون اصلاً قابل مقایسه نیست.»

«چند تا لباس‌می‌شد​ رو با کاه پر‌اما​ کنید و همونجا بذاریدش.»

«چطور می‌تونید این‌طوری‌آدمام​ بگید؟ شما ارباب‌گرما​ میلیاردها هیولا هستید.»

«من دیگه‌زده​ خریدارِ این جایگاه‌گفت​ نیستم. لطفاً برگرد.»

«سرورم!»

«حالم از شنیدن این مزخرفات از زبون الکس به‌لباس​ هم می‌خوره، پس راحت باش و تحقیقاتت رو بکن.‌اصلاً​ اینکه می‌جنگید یا نه دیگه به من ربطی نداره.»

بلافاصله بعد از اینکه‌اصلاً​ دئوس این رو گفت، یه‌کلمه​ چیز عجیب به ذهنش رسید.

«ولی داروچه واقعاً مرده؟»

شانترینا سرش رو پایین انداخت.

«جسدش توسط شش‌می‌شد​ دوک ما شناسایی‌نجیبه​ و تأیید شد.»

«شما که خدا نیستید، هستید؟»

این حرف‌زده​ باعث شد شانترینا‌گفت​ نگاهش رو بدزده.

«اگه چیزی‌اربابتون​ نمی‌دونی مشکلی نیست.‌طوری​ من دیگه می‌رم.»

شانترینا با‌اگه​ چشم‌های غمگین به‌پاکدامن​ دئوس نگاه کرد.

«دوباره می‌بینمتون.»

«شماها واقعاً بیکارید.»

وقتی دئوس برگشت،‌طرفید​ بساط نوشیدن دیگه‌باهاش​ جمع شده بود.

«یولگئوم کجاست؟»

«بردمش تو اتاقش.»

«انگار حسابی مست کرده بود.»

«هاها، یه کم...»

«انگار دلش‌اگه​ می‌خواد زودتر‌گفت​ بزرگ بشه.»

«من؟»

«آره.»

زکه سرش رو خاروند.

«نمی‌دونم. بزرگسال بودن یعنی چی؟»

«خب، فقط یه سن‌اصلاً​ قانونیه. من قول دادم که‌کلمه​ رعایتش کنم، پس بهش پایبندم.»

دئوس روی مبل‌اگه​ نشست و به‌پاکدامن​ زکه نگاه کرد.

«خب، شاید یه داستان طولانی باشه که برای‌دارید​ تو معنی زیادی نداشته باشه. چون تو همین الانشم‌می‌کنید​ داری تمام کارایی که آدم‌بزرگ‌ها می‌کنن رو انجام می‌دی.»

«منظورتون کار پاره‌وقته؟»

«نه. یه چیز بزرگسالانه‌تر.»

«من هیچ کار کثیفی نکردم!»

«داری به‌اربابتون​ چی فکر‌باید​ می‌کنی؟ منظورم مسئولیت‌پذیریه.»

صورت زکه سرخ شد.

«من دارم‌اون​ یه همچین‌اصلاً​ کار بزرگی می‌کنم؟»

«پیدا کردن چیزی بزرگ‌تر از این‌پاکدامن​ سخته. به دوش کشیدن بار چیزهایی که‌نمی‌خوای​ مال خودت نیستن اصلاً کار راحتی نیست.»

«درسته. حتی خواهر کوچیکترم هم‌طوری​ خیلی وقت‌ها سر چیزهایی که‌توفوی​ می‌خواد غر می‌زنه و ناراحت می‌شه.»

«به نظر می‌رسه هنوز بچه‌ای.»

«تو هنوز یه بچه‌ای. البته همیشه این‌طوری‌ندارن​ نیست، اما چون الان همکلاسی‌هام دارن اذیتم‌سنگ​ می‌کنن، فقط می‌تونم به همین چیزا فکر کنم.»

«اذیتت می‌کنن؟»

«بله. فکر کنم خانواده‌مون...»

«چون تو قلعه زوریکس معروفیم.»

«ما نسل به نسل جنگجوهای رتبه F تحویل دادیم.»

«ولی تو رتبه B هستی.»

«انگار کلی شایعه هست که این‌باهاش​ یه اتفاق بوده یا رشوه دادم. حتی‌می‌گیرید​ می‌گن من رو به عنوان معشوقه‌اش گرفته...»

«تو رو؟»

«بله.»

«معشوقه من؟»

«بله.»

«یه لیست از اون حروم‌زاده‌هایی که‌نجیبه​ این حرف رو زدن برام بیار.‌نمی‌خوای​ می‌ندازمشون تو هاون و لهشون می‌کنم.»

«این فقط یه حرف‌اصلاً​ مفته. همه برای خنده‌نمی‌شه​ می‌گن، بدون هیچ نیت بدی.»

«این‌طوری که بدتره.»

«انسان بودن یعنی همین.»

«چون انسانن.»

دئوس یه پس‌گردنی بهش زد.

«زکه.»

«بله، دئوس.»

«می‌دونی الان‌اگه​ اینجا دنبال‌گفت​ چی می‌گردم؟»

«فقط یه چیزایی می‌دونم. چون وقتی یه جایی می‌رید، واضح‌حرف​ بهم نمی‌گید. اما قبلاً گفتید. ما داریم با مشکل شیاطینی که‌اسمش​ بین اژدهایان و انسان‌ها قرار گرفتن دست و پنجه نرم می‌کنیم.»

«درسته. فهمیدن دلیل واقعی اینکه چرا اژدهایان دارن دیوونه‌حتی​ می‌شن. کی داره همچین کاری می‌کنه و هدفش چیه؟‌آدمام​ دو نفرشون همین الانش هم اومدن قلعه زوریکس، مگه نه؟»

«بله.»

«شاید شیاطین درگیر‌می‌شد​ باشن... اما شاید‌نجیبه​ هم قهرمان‌ها مقصر باشن.»

«قهرمان؟»

«آره. قهرمان‌ها.‌زده​ همون‌هایی که قبلاً‌گفت​ باهاشون ملاقات کردم.»

«خانواده‌هایی مثل‌اربابتون​ خانواده هولیپر و‌طوری​ خانواده هولی سدار؟»

«درسته.»

حالت چهره‌اون​ زکه کمی‌اصلاً​ جدی شد.

ناولها | novelha.net