---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

چرا از شیطان شاه بودن دست کشیدم

چپتر 192: ۴۴. رویای یک شیر جوان (۲) • ⏱ 12 دقیقه

چپتر 192: ۴۴. رویای یک شیر جوان (۲)

0

رگین سرش را پایین انداخت.

دندان‌هایم را روی‌آپریل​ هم ساییدم تا‌زندگی​ کاردینال متوجه نشود.

همه‌چیز تقصیر برادرم است.

او گند زد به همه‌چیز.

اگر با شیاطین همدست نشده‌بهترین​ بود... الان مجبور نبودم جلوی‌دارند​ این یارو سرم را خم کنم.

اگر زکه به عنوان جنگجویی که پادشاه شیاطین را شکست داده زنده‌فکر​ می‌ماند، خانواده هولی بیچ بزرگ‌ترین قدرت قاره را به هم می‌زد. خانواده‌ای‌نام​ که حتی امپراتور مقدس هم نمی‌توانست نادیده‌اش بگیرد، چه برسد به یک کاردینال!

اما...

رگین ون هالی‌ویچ‌زنِ​ در بهترین حالت‌بیاورد​ فقط یک یتیم بود.

قدرتی که الان دارند، فقط‌بهترین​ یک مشت وصله‌پینه است که‌دارند​ از این‌ور و آن‌ور جمع کرده‌اند.

با اینکه لئو پالادین کاپیتان‌کوچک​ شوالیه‌های زودیاک بود، بیشتر شبیه‌وقتی​ عروسک خیمه‌شب‌بازی کادنزا و اوریدون بود.

رگین نه در جناح‌وصله‌پینه​ سونگ‌هوانگ جایی داشت و‌کرده‌اند​ نه در جناح له سولت.

بحث این نبود که با تکیه بر‌نام​ ایمانش بی‌طرف مانده باشد. نه، بیشتر مشغول‌خالص​ پاچه‌خواری و التماس به هر دو طرف بود.

هیچ همکار و رفیقی‌هالی‌ویچ​ نبود که بتوانم واقعاً‌یتیم​ به او اعتماد کنم.

هیچیِ هیچی.

نه...

فقط یکی. یک‌زنِ​ چیزی هست که می‌شود‌نام​ به آن چنگ انداخت.

ملکه آپریل و آن‌هالی‌ویچ​ شعله‌ی کوچک زندگی که‌یتیم​ در شکمش رشد می‌کرد.

وقتی به آن‌ها‌آپریل​ فکر می‌کردم، دلم‌زندگی​ کمی آرام می‌گرفت.

له سولت کسی را‌وصله‌پینه​ فرستاد تا زنِ خانواده‌کرده‌اند​ هولیس پیندل را بیاورد.

او نمی‌توانست از نام هولی استفاده‌بیاورد​ کند چون از تبار سلطنتی نبود،‌سلطنتی​ اما او هم خون خالص داشت.

حدود بیست سالش‌اما​ بود و قد‌حالت​ نسبتاً بلندی داشت.

قد رگین حدود ۱۷۸ سانتی‌متر‌کوچک​ بود، اما از نظر خط‌وقتی​ دید تفاوت چندانی با هم نداشتند.

ابروهای پرپشت و گونه‌های برجسته‌ای هم داشت. در‌کرده‌اند​ حدی نبود که زشت به نظر برسد، اما چهره‌اش‌عروسک​ آن‌قدر خاص بود که بشود او را زیبا دانست.

اسمش هاریلده‌فرستاد​ بود. هاریلده‌هولیس​ پن اسپیندل.

بعد از چند‌اما​ کلمه معرفی، له سولت‌فقط​ آنجا را ترک کرد.

فقط مرد و‌آپریل​ زن جوان در‌زندگی​ خیمه نظامی باقی ماندند.

قبل از اینکه فضای‌وصله‌پینه​ معذب‌کننده بینشان از بین‌کرده‌اند​ برود، هاریلده دهان باز کرد:

«مشکلی نیست رگین صدات کنم؟‌پیندل​ شایعات می‌گفتن آدم ترسناکی هستی،‌چون​ اما خوشحالم که این‌طور نیست.»

رگین نگاهش‌برسد​ را از‌هالی‌ویچ​ هاریلده دزدید.

«مطمئنی هیچ تجربه‌ای نداری؟»

«منظورت چیه؟»

«بدن یک زن دیگه. خب... مگه نگفتی رگین از‌کند​ یه خانواده‌ی جنگجوی سقوط‌کرده میاد؟ احتمالاً بیشترِ فضایلی که باید‌بلندی​ به عنوان یک جنگجو یاد می‌گرفتی رو بهت یاد ندادن.»

«منظورت از این حرفا چیه؟»

«بذار من رهبری کنم. خیلی وقته که از‌رشد​ معلم خصوصیم یاد گرفتم زن و مرد تو‌آرام​ اولین شبِ با هم بودنشون باید چیکار کنن.»

«تو اصلاً‌دارند​ شرم و‌وصله‌پینه​ حیا حالیت نیست؟»

«شرم؟ منظورت چیه؟»

«من و تو همین امروز برای اولین‌فقط​ بار همدیگه رو دیدیم. باورم نمیشه فقط تو‌جمع​ یک ساعت داریم درباره اتفاقات امشب حرف می‌زنیم.»

هاریلده زد زیر خنده:

«فوهوهوهو.»

«چرا می‌خندی؟»

«خیلی ساده‌لوحی. می‌شه‌اما​ گفت یه جور‌حالت​ جذابیتِ دست‌نخورده داری؟»

«با من‌ملکه​ مثل بچه‌ها‌شعله‌ی​ رفتار نکن.»

«رگینِ جنگجو‌دارند​ فقط یک‌وصله‌پینه​ اسب مسابقه‌ست.»

«حرفِ زننده‌ایه.»

«پس چی فکر می‌کردی؟ واقعاً خودت رو قهرمانی می‌دونی که از‌مشت​ آدما محافظت می‌کنه؟ جنگجو فقط یه اسب مسابقه‌ست که صد ساله‌زودیاک​ دارن مدام ازش نسل‌کشی می‌کنن تا خط خونیش رو ارتقا بدن.»

«حالم به هم خورد.»

«با اینکه ما، خانواده هولیس پیندل، رتبه A هستیم، ولی یکی از پادشاهان وابسته به فدراسیون اریون به حساب میایم. حتی جنگجوی شجاعی مثل تو هم اگه لطف خانواده ما شامل حالش بشه، می‌تونه قدرت پادشاه رو به دوش بکشه.»

«نشنیدی چی گفتم؟ ازت متنفرم!»

«مهم نیست. چیزی که من می‌خوام عشقِ تو‌یتیم​ نیست، یه بچه‌ست. این چطوره؟ اصلاً جرئتش رو داری‌اینکه​ که دستورات عالی‌جناب کاردینال له سولت رو رد کنی؟»

هاریلده عطشش را‌آپریل​ با آبی که‌زندگی​ جلویش بود برطرف کرد.

«ما اسب‌های مسابقه‌ایم. اونا یک قرن خودشون رو وقف خون خالص کردن و نسلشون رو پرورش دادن تا به شکوفایی برسه. بعضی‌ها‌سونگ‌هوانگ​ رها می‌شن و بعضی‌ها می‌میرن و محو می‌شن، فقط برای حفظ خونشون. جنگجو؟ قدیس؟ اگه نام خانوادگی هولی رو به ارث ببری شاید‌یکی​ ارزشش رو داشته باشه، اما اگه مثل من خط خونی خانواده رو ادامه ندی، به یک نواده‌ی حاشیه‌ای و بی‌ارزش تنزل پیدا می‌کنی.»

او به رگین نزدیک شد.

دستش را‌برسد​ گرفت و‌هالی‌ویچ​ روی سینه‌اش گذاشت.

«می‌گن مردا تو‌آپریل​ میدون جنگ احساس‌زندگی​ تشنگی می‌کنن. تو چطور؟»

دست رگین روی‌مشت​ سینه‌ی نسبتاً سفت‌آن‌ور​ او کشیده شد.

رگین سعی کرد دستش را‌پیندل​ عقب بکشد. اما هاریلده دست‌چون​ او را محکم فشار داد.

برآمدگی کوچک روی‌اما​ سینه‌اش به این‌حالت​ تحریک واکنش نشان داد.

«نگاهت رو از خواسته‌هات ندزد، رگین. همین برات کافیه. ازت نمی‌خوام به عنوان‌می‌کردم​ یک پدر مسئولیت‌پذیر باشی. خانواده من ثروتمنده، پس آدمای زیادی برای بزرگ کردن بچه‌چون​ هستن. فقط بذار بچه‌ای داشته باشم که نام خانوادگی هولی بیچ رو یدک بکشه.»

پدر.

با همین یک‌زنِ​ کلمه، رگین ناگهان‌بیاورد​ به خودش آمد.

با خشونت‌برسد​ دست او‌هالی‌ویچ​ را پس زدم.

«بس کن!»

بعد با قدم‌هایی‌مشت​ سنگین و عصبی‌آن‌ور​ از خیمه بیرون رفت.

«بزدل.»

هاریلده نوچ‌نوچی‌برسد​ کرد و روی‌بهترین​ تخت رگین نشست.

حرارتِ سینه‌ام در جایی که نوک انگشتانش لمس کرده‌می‌کرد​ بود، به این راحتی‌ها فروکش نمی‌کرد. آرام با دست‌هایم‌کسی​ خودم را لمس کردم و پایین و پایین‌تر رفتم.

وقتی رگین از خیمه بیرون‌این‌ور​ رفت، دید که در دوردست‌لئو​ هیاهویی به پا شده است.

گرد و خاک غلیظی به‌پیندل​ هوا برخاسته بود و فریادهای‌چون​ بلندی از همه‌جا به گوش می‌رسید.

رگین سوار اسبش شد.

می‌خواستم با تکان دادن‌شعله‌ی​ بدنم، این حس بد‌رشد​ را از خودم دور کنم.

از اردوگاه نظامی خارج‌وصله‌پینه​ شدم و با تمام‌کرده‌اند​ توانم اسب را تاختم.

اسب مسابقه؟

یه جنگجو فقط یه اسب‌بهترین​ مسابقه‌ست! کجای دنیا می‌شه همچین‌دارند​ تشبیه مزخرف و زننده‌ای پیدا کرد؟

با این حال، وقتی باد به‌زندگی​ پیشانی‌ام خورد و خنکم کرد، لبخند‌فکر​ تلخ و تمسخرآمیزی روی لب‌هایم نشست.

راست می‌گفت.

حاکمان این دنیا جنگجوها نیستند.

جنگجو از کشور در برابر شیاطین و دشمنان‌یتیم​ خارجیِ ترسناک محافظت می‌کند، اما تنها چیزی که‌کرده‌اند​ گیرش می‌آید یک لقب خشک و خالی است.

حقوق و مزایا‌آپریل​ بر اساس رتبه‌ها و‌شکمش​ با تبعیض پرداخت می‌شود.

برای گرفتن رتبه بالاتر، به‌این‌ور​ حمایتِ قدرت نیاز داری. یا‌لئو​ اینکه خودت باید قدرتمند شوی.

خانواده هولی بیچ چند‌هولیس​ دهه‌ای می‌شد که در رتبه‌های‌کند​ پایین دست و پا می‌زد.

تا همین اواخر، خلاص‌هالی‌ویچ​ شدن از شر کارهای پیمانکاری‌قدرتی​ و دستِ دوم غیرممکن بود.

پولی که برای به‌شعله‌ی​ دست آوردن اعتبارِ «خانواده جنگجویان»‌می‌کرد​ خرج می‌شد، اصلاً کم نبود.

باید تا هجده‌مشت​ سالگی تحصیلات عالیه‌آن‌ور​ را تمام می‌کردی.

در حالی که بچه‌های عادی از همون‌نام​ ده سالگی می‌رن وردست ننه‌باباشون تو مزرعه‌خالص​ جون بکنند، بیشتر بچه‌های خانواده‌های جنگجو می‌رن مدرسه.

تحصیلات عمومی مجانی‌اما​ بود، اما کلاس‌های خصوصی‌فقط​ بعد از مدرسه اصلاً.

اگه یه پول نجومی خرج کنی‌زندگی​ تا تحصیلات عالیه رو تموم کنی و‌می‌کردم​ بعدش یه رتبه پایین بگیری، رسماً ورشکسته‌ای.

از بس این اتفاق افتاد، خاندان‌آن‌ور​ هولی بیچ رسماً به خاک سیاه‌کاپیتان​ نشست و درِ خونه‌شون تخته شد.

هدفشون که نجات دنیا نیست.

جنگجوها برای گرفتن یه‌هالی‌ویچ​ رتبه بالا خودشون رو‌یتیم​ به آب و آتش می‌زدن.

و این قدرت کلیسا،‌شعله‌ی​ یعنی سونگ‌هوانگ‌چونگ بود که‌رشد​ این رتبه رو بهشون می‌داد.

حق با هاریلده است.

با اینکه کشور کوچیکی تو فدراسیون‌بیاورد​ اریون به حساب میاد، اما احتمالاً‌سلطنتی​ چندتا قلعه مثل قلعه زوریکس داره.

حتی اگه فقط بشه یکی از اونا‌فقط​ رو به دست آورد، خاندان هولی جید‌آن‌ور​ تا چند نسل بار خودش رو بسته.

اگه از اون پول به عنوان یه سلاح برای‌می‌کرد​ بچه‌دار شدن و آموزش بچه‌هات استفاده کنی، می‌تونی خودت‌کسی​ رو به عنوان یه خانواده معتبر و سرشناس جا بندازی.

فقط چند شب خوابیدن با اون زن، خانواده‌کرده‌اند​ معتبری رو که چند نسل از اجدادشون برای‌شبیه​ به دست آوردنش جون کنده بودن، تکمیل می‌کرد.

کاملاً هم طبیعیه که به‌پیندل​ خاطر رد کردن یه همچین‌چون​ چیزی، به حماقت خودت بخندی.

گرد و غبار نزدیک‌تر شد.

به کالسکه حمله شده بود.

صدها سرباز و ده‌ها شوالیه دور و‌جمع​ برش بودن، اما به نظر می‌رسید برای‌زودیاک​ مقابله با دشمن بدجوری به دردسر افتادن.

همون موقع، زنی‌زنِ​ رو دیدم که‌بیاورد​ روی کالسکه ایستاده بود.

عصای سفید و خالصش‌هالی‌ویچ​ رو بالا برده بود و‌قدرتی​ داشت به متحدانش روحیه می‌داد.

اگه به خاطر قدرت مقدسی که از‌شکمش​ خودش ساطع می‌کرد نبود، این ارتش کوچیک‌دلم​ خیلی وقت پیش تار و مار شده بود.

رگین شمشیرش رو کشید.

شمشیر مقدس رگولوس‌زنِ​ درخشش تند و تیزی‌نام​ از خودش ساطع کرد.

چیزی که به کالسکه‌هالی‌ویچ​ حمله کرده بود، یه سیبر‌قدرتی​ تایگر با نیش‌های بلند بود.

یکی هم‌ملکه​ نبودن، پنج‌شعله‌ی​ تا بودن.

با طول بدنی که راحت‌این‌ور​ بالای پنج متر می‌رسید، حرکاتشون‌لئو​ مثل برق و باد سریع بود.

صدها جسد تیکه‌پاره‌زنِ​ شده بودن و این‌طرف‌نام​ و اون‌طرف افتاده بودن.

این گروه رو یه واحد نظامی همون نزدیکی‌ها، بعد‌قدرتی​ از اینکه فهمیده بودن کالسکه به مشکل خورده فرستاده بود،‌پالادین​ اما در یک چشم به هم زدن نابود شده بودن.

فقط یه جنگجو می‌تونست از پس اون هیولاها‌رشد​ بربیاد. با این حال، به جز رگین هیچ‌کس‌آرام​ دلش نمی‌خواست خودش رو قاتی این درگیری کنه.

به‌زودی باید‌دارند​ می‌رفتیم به‌وصله‌پینه​ جنگ با شیاطین.

برای یه جنگجو، جنگ علیه شیاطین یه‌نام​ فستیوال بزرگ بود. میزان افتخاراتی که اونجا‌خالص​ به دست می‌آوردن، معیار رتبه‌بندی خانواده‌شون می‌شد.

نمی‌تونستم بذارم قبل‌اما​ از اون جنگ،‌حالت​ سطح آمادگیم افت کنه.

ارزش کشتن یه شیطان،‌شعله‌ی​ از تیکه‌تیکه کردن هزار تا‌می‌کرد​ هیولای ماگ‌وورت هم بیشتر بود.

فقط هم جنگجوها نبودن.

حتی شوالیه‌های معروف‌زنِ​ هم تمایلی به‌بیاورد​ جلو رفتن نداشتن.

در نهایت، تنها کسایی که‌بهترین​ داشتن با اون هیولاها می‌جنگیدن،‌دارند​ نیزه‌دارهای برده و مزدوران رعیت بودن.

می‌مردن و باز هم می‌مردن.

رگین یه‌دارند​ سیبر تایگر رو‌این‌ور​ از پا درآورد.

به نظر می‌رسید هیچ‌چیزی وجود نداره‌بیاورد​ که شمشیر مقدس رگولوس، که تیغه‌اش‌سلطنتی​ با هاله پوشیده شده بود، نتونه ببره.

تیغه‌ی نورانی چند متر کش اومد‌حالت​ و تو یه چشم به هم‌وصله‌پینه​ زدن سر هیولا رو قطع کرد.

انگار قدیسه‌ملکه​ هم متوجه حضور‌کوچک​ رگین شده بود.

مسیر جادو به سمت رگین‌این‌ور​ چرخید. قدرتش رو بیشتر کرد‌لئو​ و بدنش رو سبک‌تر کرد.

تمام توانایی‌هاش، از قدرت فیزیکی گرفته تا‌نام​ قدرت هاله‌اش، جوری از حد و مرزها‌خالص​ فراتر رفت که حس می‌کرد دیگه خودش نیست.

تو همین حین، سیبر‌هالی‌ویچ​ تایگرها هم با دیدن‌یتیم​ رگین شروع به احتیاط کردن.

هدف اصلی از کالسکه به‌کوچک​ رگین تغییر کرد و چهار‌وقتی​ تای باقی‌مونده هم‌زمان به هوا پریدن.

واقعاً حرکتشون مثل برق و باد بود.‌جمع​ انتظار می‌رفت که بهش حمله کنن، اما‌زودیاک​ واکنش نشون دادن بهش اصلاً کار راحتی نبود.

رگین از روی‌زنِ​ اسبش پایین پرید و‌نام​ سپرش رو بیرون کشید.

اون سپر که «آلجیوا»‌هالی‌ویچ​ نام داشت، شبیه یال‌یتیم​ شیر طراحی شده بود.

با سپرش جلوی چنگال‌های هیولا رو گرفت. با‌رشد​ اینکه سپری از فلز مخصوص و گوشت هیولا‌آرام​ ساخته شده بود، اما خراش‌های بلندی روش افتاد.

رگین راهش رو از بین‌این‌ور​ چند تا هیولا باز کرد‌لئو​ و شمشیر بی‌باکش رو تاب داد.

خون هیولا به‌زنِ​ اطراف پاشید و‌بیاورد​ لباس‌هاش رو خیس کرد.

با این حال، حتی‌هالی‌ویچ​ بوی خون هم باعث‌یتیم​ نشد خم به ابرو بیاره.

با اینکه اونا هیولاهای ترسناکی بودن که‌شکمش​ یه تنه صدها سرباز و شوالیه رو شکار‌کمی​ کرده بودن، اما رگین هم حریف سرسختی بود.

علاوه بر این، جادوی مقدسی که از قدیسه لکسیا،‌اینکه​ در حالی که عصای نابودی رودموود رو تو دست داشت‌کادنزا​ فوران می‌کرد، توانایی‌های رگینِ جنگجو رو چند برابر کرده بود.

هاله رگین به شدت درخشید. و‌بیاورد​ انگار که سایه‌ای از اون نور باشن،‌خون​ مرگ تاریکی روی سیبر تایگرها سایه انداخت.

اون شمشیرش رو‌اما​ تو گردن آخرین‌حالت​ هیولا فرو کرد.

رگین با‌ملکه​ صدای بلندی نفسش‌کوچک​ رو بیرون داد.

نور تابید و‌مشت​ جای زخم‌های روی‌آن‌ور​ پوستش ناپدید شد.

رگین آروم به کالسکه نزدیک شد.‌بیاورد​ وقتی جلوی صندلی راننده ایستاد، با‌سلطنتی​ اون زن چشم تو چشم شد.

«تو رگینی.»

«با یه نگاه‌آپریل​ می‌تونم بفهمم. خیلی‌زندگی​ شبیه برادرت هستی.»

«در مورد اون حرف نزن!»

«از برادرت متنفری.»

«کی ازش خوشش‌اما​ میاد؟ اونم یکی‌حالت​ مثل قهرمان سیاه.»

«من خوشم میاد.‌آپریل​ من دوسش دارم...‌زندگی​ اما خب، سخته.»

رگین نتونست‌دارند​ از دستش‌وصله‌پینه​ عصبانی بشه.

در حالی که رگین مردد‌پیندل​ بود چی بگه، لکسیا لبخندی‌چون​ زد و دستش رو دراز کرد.

«این اولین باریه که این‌طوری از نزدیک‌فقط​ می‌بینمت و باهات حرف می‌زنم، چقدر بزرگ شدی.‌جمع​ وقتی خیلی کوچیک‌تر بودی چند باری دیده بودمت.»

«با من‌ملکه​ مثل بچه‌ها‌شعله‌ی​ رفتار نکن.»

«آخه کی با‌مشت​ لئو پالادین مثل‌آن‌ور​ بچه‌ها رفتار می‌کنه؟»

«همین لحن حرف زدنت...»

با پایان گرفتن مبارزه،‌هالی‌ویچ​ چند تا جنگجو سوار بر‌قدرتی​ اسب به کالسکه نزدیک شدن.

مردی از اسب جنگی سفید‌کوچک​ و خالصش پیاده شد و‌وقتی​ به لکسیا ادای احترام کرد.

«ببین کی‌دارند​ اینجاست، بانو‌وصله‌پینه​ لکسیا از هولی‌اوک!»

«جناب اسپارکی از هولی سیدر.»

«نمی‌تونم تا این حد خوشحال‌بهترین​ باشم! شایعاتش رو شنیده بودم. شما‌مشت​ ندیمه اصلی این نبرد خواهید بود.»

«یه وحی دریافت کردم.»

«هاه! چطور خدا‌مشت​ می‌تونه به قلعه‌آن‌ور​ جوریکس لطف کنه؟»

لکسیا خندید.

«اگه به چشم پادشاهی‌هالی‌ویچ​ گلون خودمون بهش نگاه‌یتیم​ کنی، خیالت راحت‌تر نمی‌شه؟»

«همون‌طور که‌ملکه​ انتظار می‌رفت،‌شعله‌ی​ شما خردمند هستید.»

اسپارکی پن هولی‌سیدر،‌مشت​ جنگجوی نسل چهارم‌آن‌ور​ از خانواده هولی‌سیدر بود.

خانواده هولی سیدر یه خانواده جنگجوی رتبه D بودن که تو پایتخت پادشاهی گلون، یعنی شهر پومس مستقر بودن؛ همون پادشاهی‌ای که زوریکس هم بهش تعلق داشت.

علاوه بر این، از اونجایی که لقبش مارکیز‌یتیم​ بود، هیچ خانواده‌ای تو بخش شمال شرقی قاره‌کرده‌اند​ خوزه وجود نداشت که بتونه باهاش رقابت کنه.

ناولها | novelha.net