چپتر 51: ۱۲. سونگهوانگچونگ قدم پیش میگذارد (۳)
0«ارباب شما کجا رفته؟»
«سر قرار...؟»
در همون حالی که زیک داشتآره این جواب رو بهشون میداد، منشاهین و یولگئوم قلعه رو ترک کرده بودیم.
خب کاملاً واضح بود کهنزدیکی وقتی ما دو تا تنهایی اینورشروع و اونور میریم، همچین فکری میکنن.
یا سر قرار بودیم،دادم یا یه دردسر جدید مربوطکرد به اژدهایان پیش اومده بود.
«این هفتمیشه.»
یه اژدهای جوون زیربال یه تپه از سنگهایمثل توپاز طلایی متولد شده بود.
«ولی مگه اژدهای طلایشیرین حقیقی تنها کسی نبودکپه که اون بلا سرش اومد؟»
«نه. اژدهای توپازفشار هم یکی ازمیشه شاخههای همون گونهست.»
«ولی اینکه بال نداره.»
«آره، اژدهای توپاز بالبال نداره. شاخهایی مثل گوزنمثل داره و پنجههایی مثل شاهین.»
«واو! چقدر بیرحمانه.»
«چی؟»
«اینکه دارین از همنوعهای خودتوندستم به عنوان طعمه استفاده میکنین. اونمچشماش برای تست کردن میکروب زیر بغل.»
«اینطوری نگو.»
«پس چی صداش کنم؟»
«اول از همه... ایندادم فقط یه سندرم بیشفعالیه کهکرد برخلاف ارادهی گونهمون عمل میکنه...»
«همون بیماری زیر بغل بهتره.»
«نه. من کشفشاینکه کردم، پس خودمآره براش اسم میذارم.»
همون موقع، دستمنور رو گذاشتم رو سرردش یولگئوم و فشار دادم.
«داره بیدار میشه.»
اژدهای توپاز جوون چشماش رو بازگذاشتم کرد. این اژدهای طلاییرنگ سرش روباز آورد بالا و هوا رو بو کشید.
انگار یه نور طلایی شیرین رو اون نزدیکی حسگوزن کرده بود. با دماغش ردش رو تا یه کپههمنوعهای سنگ توپاز گرفت و شروع کرد به نوشیدن طلا.
«اوه، چهانگار پسر بامزهای.شیرین خوب داری میخوریا.»
یولگئوم با یهفشار لبخند گنده بهمیشه اژدهای طلاییرنگ نگاه کرد.
اژدهای جوون برای مدت طولانی نور طلایی توپازدادم رو بلعید و بعد شروع کرد به جمعبالا کردن بدنش. داشت میرفت تو یه خواب عمیق طلایی.
خواب اولشونگونهست ده سالبال طول میکشه.
تو این مدت، ما دو تادماغش فقط تو سکوت به این اژدهاینوشیدن توپاز جوون و بیدفاع خیره شده بودیم.
در حالی که کش و قوسیمیشه به بدنم میدادم، گفتم: «انگار اینبالا دفعه هم تیرمون به سنگ خورد.»
«واقعاً؟»
«حالا که جین غیبشبال زده، مطمئنم بقیهی اعضای جناحگوزن تندروها هم دارن احتیاط میکنن.»
«پس یعنی به جاششیرین از یه غول یاکپه یه همچین چیزی استفاده کردن؟»
در جوابگذاشتم حدس یولگئومدادم شونهای بالا انداختم.
«این قضیه عجیبه. اونایی که سودگذاشتم میبرن، اونایی که اجراش میکنن وباز اونایی که آسیب میبینن، آدمای متفاوتیان.»
«کیا سود میبرن؟اینکه تندروها و انسانهایی کهشاخهایی سلاحهای اژدهایان رو میخوان؟»
«برای شیاطین هم نتیجهیشیرین بدی نیست. چون کینهی بینسنگ انسانها و اژدهایان عمیقتر میشه.»
«کسی که این کارودادم اجرا میکنه احتمالاً یکیباز از تندروهای بین بچههای خودمونه.»
«به جای اینکه بگم احتمالش بالاست،گذاشتم چون دفعهی قبل با چشمای خودم دیدم،کرد میتونم بگم صد در صد کار خودشونه.»
«ولی هنوز نمیدونیماینکه که کار رئیسشونهآره یا فقط مهرههای دستنشاندهش.»
«خب، شایدانگار یکی تحریکشونشیرین کرده باشه.»
یولگئوم سرش رو کج کرد.
«نکنه... نکنهاسم دستور ازموقع طرف من بوده؟»
«پس فکرگونهست کنم مقصربال خودم باشم.»
«فکر کنم؟»
«لطفاً منو دستگیر کن.»
یولگئوم سرش رو به یهدستم طرف کج کرد و هرمیشه دو تا دستش رو آورد جلو.
«این دیگه چه مسخرهبازیایه؟»
«هیجانزده نشدی؟»
«نه. اصلاً.»
«شنیدم از چیزاییمیذارم مثل آدمربایی، حبسگذاشتم و شکنجه خوشت میاد؟»
«آخه کی دوست داره این کاراآره رو با کسی بکنه که خودششاهین با پای خودش اومده و التماس میکنه؟»
«پس دوست داری اذیت کنی؟»
«این زن داره چی میگهبیدار واسه خودش؟ تا کی قراره همینطوریآورد اینجا منتظر بمونیم؟ فقط بیا برگردیم...»
یهو حرفم رو قطعموقع کردم و یکی ازدادم دستام رو آوردم بالا.
یه پرده از تاریکیبال از دستم شروع شد وگوزن بدن هر دومون رو پوشوند.
«چه چهرهی آشنایی.»
«جولی...»
یه اژدهای قرمز کهموقع تبدیل به یه زندادم مو قرمز شده بود.
جولی، اژدهای یاقوتاینکه سرخ، با چهرهای مضطربشاخهایی به اطرافش نگاه کرد.
طولی نکشید کهنور یه اژدهای آبی همردش از آسمون فرود اومد.
«آگوستا.»
«جولی.»
کاملاً مشخصگونهست بود کهبال هر دوشون مضطربن.
«هنوزم نمیتونیانگار با جینشیرین تماس بگیری؟»
«اوهوم. بعد از اینکهدادم اون روز از همباز جدا شدیم، یهو غیبش زد.»
«کار کی بوده؟»
«نمیدونم. راستش رو بخوای، فقط یهآره موجود هست که میتونه همچین کاری بکنه...واو ولی اون به دست شیاطین کشته شده.»
این دو تا اژدها که تو فرمردش انسانی بودن، در حالی که چند کلمهای باپسر هم حرف میزدن، مدام به اطرافشون نگاه میکردن.
نه فقط با چشماشون،دادم بلکه تمام حواسشون روباز به کار گرفته بودن.
بین ابروهای اژدهایان یه چشم سوم وجود داره. یه اندام حسیچشماش اضافه که چیزایی رو میبینه که با چشمای معمولی دیده نمیشن. اگهدماغش به خاطر پردهی پنهانسازی من نبود، تا الان جامون لو رفته بود.
«آگوستا، آخه دارهاینکه چه بلایی سرآره اژدهایان ما میاد؟»
«نمیدونم. ماانگار فقط بایدشیرین به کارمون برسیم.»
«حس میکنم بدون جین همهبیدار چی داره خراب میشه. چون بیشترآورد نقشههامون توسط اون کشیده شده بود.»
«خب، مااسم فقط مهرههایموقع پیاده بودیم.»
«باید به راهموناینکه ادامه بدیم چونآره این مسیر درستیه.»
«درسته. چونانگار آیندهی نژاد اژدهایاننزدیکی ما در میونه.»
جولی یهگذاشتم بطری کوچیکدادم از آستینش درآورد.
به نظر میرسید کهموقع داخل بطری یه سری رشتههایبیدار قارچی در حال رشد بودن.
درست همون موقع که میخواستنداره اون قارچها رو پخش کنه، یهپنجههایی حس عجیبی تو دستش پیدا کرد.
سرش رو چرخوند تا ببینه قضیه چیه،ردش و قبل از اینکه حتی بفهمه چیاوه شده، بطری از تو دستش غیب شد.
با یه فاصلهی کوتاه از اونا،میشه یه مرد در حالی که بطری روهوا تو دستش گرفته بود، داشت لبخند میزد.
جولی سرش رومیذارم کج کرد و پرسید:فشار «تو دیگه کی هستی؟»
«دئوس.»
«اسمش... چیکارهست؟ انسانه؟نور نه، نمیتونه انساندماغش باشه. تو شیطانی؟»
حالت چهرهیگذاشتم آگوستا یهودادم در هم رفت.
«جولی! فرار کن!»
اون اول به فرم اژدهایی خودشآره دراومد. اژدهای یاقوت کبود به سرعتشاهین اوج گرفت و رفت تو آسمون.
ولی من اصلاًنور قصد نداشتم بذارمدماغش قسر در بره.
آستینم رو که تکوندادم دادم، پیچکهای سیاهرنگی شلیک شدنکرد و دور اژدهای آبی پیچیدن.
آگوستا، اژدهای یاقوت کبود، با یه صدایفشار وحشتناک سقوط کرد رو زمین. گرد وطلاییرنگ خاک مثل یه تیکه ابر رفت هوا.
همزمان، جولیگونهست به منبال حمله کرد.
ناخنهای انگشت اشارهش رو بلند کرد و اوناکپه رو شبیه درفشهای تیز درآورد. اون درفشها روبامزهای مثل یه سلاح چرخوند و گردن منو هدف گرفت.
ولی من حتی زحمتدادم واکنش نشون دادن به حملهشکرد رو هم به خودم ندادم.
ناخنی که به گردنمموقع برخورد کرد، مثل یهدادم تیکه کاغذ مچاله شد.
جولی باگونهست چشمهای گشادشده بهنداره دئوس خیره شد.
همین که چشمش به چشم دئوس افتاد، انگار جهنمسنگ را در عمق مردمکهای او دید. فقط یک نگاهداری کافی بود تا احساس کند روح از بدنش پر میکشد.
بدنش خشکگذاشتم شد و دندانهایشبیدار به هم خورد.
«همهش... کار توئه!»
«همین الانش ترسیدی؟ اون زنهنداره که موهاش مشکی بود حداقلداره یه کم بیشتر دووم آورد.»
«نکنه... به جین آسیب زدی؟»
دئوس بطری شیشهای را تکانبیدار داد و گفت: «پس بیاطلاییرنگ یه گپی بزنیم. این چیه؟»
«پسش بده.»
دئوس یک قدم به زن موقرمز نزدیکتر شد: «اگه قرارداره بود پسش بدم که از اول ازت نمیگرفتمش. جوابمو بده.عنوان این چیه؟ چرا دارین اینو روی اژدهایان جوون اسپری میکنین؟»
«فکر کردی بهت میگ...»
دئوس چانهاش را گرفت. «کنجکاوبیدار نیستی بدونی چه بلایی سرطلاییرنگ اون زن مو مشکی اومد؟»
جولی نگاهش را دزدید. روبهرودستم شدن با چشمهای دئوس برایشمیشه بیش از حد سنگین بود.
«من یه راهاینکه فرار باز میکنم،آره تو فرار کن جولی!»
آگوستا، اژدهای یاقوت کبود، به شکل انسانیاش درآمد و از طلسمشروع دئوس فرار کرد. او با هر دو دستش انرژی جادویی بیروننگاه داد. نوری خیرهکننده مثل امواجی خشمگین بدن دئوس را در بر گرفت.
«چه حرکت پیشپاافتادهای.»
دئوس دستهایش را تکان داد. انرژیگذاشتم شیطانی در یک چشم به همباز زدن نور آگوستا را تکهتکه کرد.
آگوستا به خاطراینکه شوک پسزدن جادو،آره محکم روی زمین افتاد.
چهره جولیانگار با ناامیدیشیرین عمیقتری تاریک شد.
دئوس لبهایش را لیسید و به نوبتچشماش به جولی و آگوستا نگاه کرد: «شدینکشید دو تا. چطوری بپزمش که خوشمزهتر بشه؟»
«قبلاً اصلاً حال نداد چون اون کلهمشکیه فقطدادم داشت مقاومت میکرد... حالا که بهش فکر میکنم، اونهوا موقع هم باید دو نفرشونو با هم میگرفتم. اینطوری.»
دئوس دوباره دستش رابال دراز کرد. انرژی جادویی مثلگوزن پیچک دور بدن آگوستا پیچید.
کرک. صدای مورمورکنندهاینور از خرد شدندماغش استخوانهای آگوستا طنینانداز شد.
«آگوستا!»
«بیخیال، نباید از همین الان اینقدر هیجانزده بشی. چیبیدار بگم... زورگویی و اذیت کردن فقط وقتی حال میدهکشید که طرف مقابل قشنگ تقلا کنه و حرص بخوره.»
«شیطان!»
«آره، خودم خیلی خوب میدونم، که چی؟ خب،کپه میخوای یه گفتگوی کوتاه داشته باشیم؟ جهت اطلاعت، ترجیحخوب میدم رد کنم. چون اذیت کردنتون خیلی بیشتر میچسبه.»
دئوس یک قدم بهدادم عقب برداشت، به جولی نگاهکرد کرد و پرسید: «این چیه؟»
«مگه خودت نمیدونی؟»
«آره، همین برخورد خوبه.بال با صدای بلند ومثل از روی غرور جیغ بکش.»
بشکنی زد.انگار فریادهای آگوستا درنزدیکی دره طنینانداز شد.
رنگ از روی جولی پرید. امکان نداشتچشماش کسی فقط به خاطر پیچیده شدن چندتاکشید پیچک خشک دور بدنش، اینطور وحشتناک فریاد بکشد.
«آگوستا رو ول کن!»
«پس میخوای تو روبال به جاش ببندم؟ اونوقت میتونهگوزن درست و حسابی جواب بده؟»
«خب...»
«بستن یه زن و خفه کردنش برام خیلی سرگرمکنندهتره.کرد اما هر جور حساب میکنم، به نظر نمیاد اوننزدیکی رئیس باشه. اگه بخوام محترمانه بگم، اون زیردستت نیست؟»
«ما همکاریم.»
دئوس نگاهی به آگوستا انداخت:نداره «باشه، باشه، همکار. ولی توداره احتمالاً اطلاعات سطح بالاتری داری، نه؟»
پیچکهایی که بدن آگوستا را فشار میدادند کمیکپه شل شدند. از لابهلای شکافها خون بیرون زد. بهخوب نظر میرسید خارهای تیز پیچکها بدنش را پارهپاره کردهاند.
دئوس دوباره پرسید: «این چیه؟»
جولی دهانش را محکم بست.
«خیلی خب،گونهست برخورد خوبیه. لطفاًنداره بیشتر مقاومت کن.»
دوباره فریادی از گلوی آگوستا فوراندماغش کرد. غرش غیرقابلباوری بود که اصلاًنوشیدن با حنجره یک انسان جور درنمیآمد.
جولی بیاختیارگذاشتم گوشهایش رادادم گرفت. «تمومش کن!»
«اگه دلت میخوادمیذارم بیشتر ادامهش بدم، بافشار کمال میل در خدمتم.»
«بهت میگم!گونهست هر چی میدونمنداره رو بهت میگم...»
«به همین زودی؟ نه، باورمنزدیکی نمیشه. نکنه نقشه کشیدی باگرفت دروغ سرهمبندیش کنی؟ از قیافهت میباره.»
«نه!»
«شماها حتی خدایان خودتونموقع رو هم گول میزنین. عمراًبیدار به این راحتیها حرف بزنی.»
«من... من هیچکارهام. فقطبال کاری که بهم گفتهمثل شده رو انجام میدم.»
«یعنی هرانگار کاری کهشیرین جین میگه؟»
«درسته.»
«پس داری رفیق گمشدهتموقع رو میفروشی. میخوای همهچیزدادم رو بندازی گردن اون...»
«نمیندازم گردن اون. ما، انجمننداره چهار فصل، واقعاً فقط کارهاییداره رو میکنیم که اون بهمون میگه.»
«چهار فصل؟»
«ما خواهر و برادرهای تابستانیم. جین، جولی وباز آگوستا. این اسمها از یه زبان باستانی گرفتهنور شده که به معنی ژوئن، جولای و آگوسته.»
«پس چهارتا سازمانمیذارم وجود داره: بهار،گذاشتم تابستون، پاییز و زمستون؟»
«درسته.»
«جالبه. اینا اسمای واقعیتونه، درسته؟»
«اسمای واقعیمونه.»
«این یعنی... از همون لحظهای کهگذاشتم این اسمها رو روتون گذاشتن، داشتینباز برای شورش علیه خدا نقشه میکشیدین.»
«نه. ما فقطاینکه اتفاقی دور همآره جمع شدیم و دیدیم...»
«دیدین از ژانویه تا دسامبرنزدیکی جور درمیاد؟ همینطوری الکی ۱۲گرفت نفر دور هم جمع شدین؟»
چهره جولی در هم رفت.
«دقیقاً هم جور نبود. جن و پپ، مارچدادم و آپریل. می و جین، جولی و آگوستا...بالا فقط چون شبیه هم بودن فکر کردیم جالبه...»
«کی اسمگونهست چهار فصلبال رو روش گذاشت؟»
«کی بود...؟»
جولی با چشمهای نیمهباز در خاطراتش جستجوچشماش کرد. احساس عجیبی که انگار یک جایکشید کار میلنگد، تمام وجودش را فرا گرفت.
«سپت، اوکتانوفاسم و دک.موقع فقط کاملاً اتفاقی...»
«آخه با عقل جور درمیاد؟ کجای دنیا همچین تصادفی پیش میاد؟پنجههایی فقط با یه نگاه میشه فهمید که یه تاریکی پشتشه. شمااستفاده دوازده نفر از همون اول برای شورش علیه خدا به دنیا اومدین.»
«نه. ما فقطنور میخواستیم اژدهایان مظلومدماغش رو آزاد کنیم.»
«مظلوم؟ کی بهشون ظلم کرده؟»
«باورهای این دنیا...»
«پیمان عدمگونهست تجاوز بهتونبال ظلم کرده؟»
«دقیقاً! آدما دارن دنیا رو نابود میکنن. اونا حتی روی مرزهای معبد هم تأثیر منفی میذارن. بهخوب این نگاه کن. یه اژدهای جوونِ تازه متولدشده. حتی بیرون از قلمرو مقدس هم اژدها به دنیا میاد.میکشه این یعنی اینجا هم سرزمینیه که از اول باید جزو قلمرو ما حساب میشد. اینجا سرزمین ما اژدهایانه.»
«انگار قشنگگذاشتم همینجوری شستشویدادم مغزیت دادن.»
«یه شیطان چی میفهمه!»
«خب، این که درسته.بال پس بیا برگردیم به سؤالگوزن اول. این از کجا اومده؟»
دئوس بطری شیشهای را تکان داد.دماغش ذرات سیاه داخلش تکان خوردند و رشتههایطلا قارچمانندِ بنفش تیرهای از خود بیرون دادند.